یک ماجرا جویی غیر منتظره در دنیای تالکین - ورود و هماهنگی

تعداد پست‌ها: 542

به نام خدا

39976141985246229440_hobbit.jpg

اگه یه روز که شما دارید چمن های باغچه تون رو میزنید و یهو یه پیرمرد با ریش سفید دراز و ردای خاکستری بلند و کلاه دراز روی سرش به سمت شما بیاد و بهتون بگه : دوست دارید توی یه ماجرا جویی شرکت کنید جوابتون چی هستش ؟

اگر اره پس امروز اون روز هستش و گاندالف منتظره پس وقت رو تلف نکنید و یه کوله پشتی بردارید و بیاید بریم به سرزمین میانه

دوستان با مشورتی که با استاد 3dmahdi داشتم این تاپیک روز باز میکنیم برای هماهنگی

ماجرا چی هستش ؟

ماجرا یه داستان هستش که با هم مینویسیم ، داستان انلاین نیازی به قلم و کاغذ نیستش ، یه ماجرای نقش افرینی

داستان : دوران سوم / نبرد های حلقه گسترش پیدا کرده و به سرزمین های خاکستری رسیده یک قلعه نگه بانی در بخش هنت انون که فرمانده ش برای سرکشی بیرون رفته و برنگشته ( احتمال کشته شدنش به دست اورک ها و یا رون ها و هارادریم ها هستش )

و ما یعنی من و شما باید تا رسیدن قوای کمکی حدود 10 روز ( شایدم بیشتر کسی خبر نداره ) از این قلعه نگه بانی کنیم ، حتی میتونیم برای حمله و شبیخون بیرون بریم یا برای گشت زنی در طراف دنیا سرک بکشیم

داستان توسط ما در تاپیک دیگری گسترش پیدا میکنه ، هر کس یه نقش میگیره و با هم با یک خط اصلی داستانی که هر روز اعلام میشه داستان رو ادامه میدیم

پسر یا دختر ، کوچیک و بزرگ مهم نیستش فقط کافیه دست به کیبورد بشید و نقش خودتون رو بنویسید

برای هماهنگی میتونیم تاریخ اعلام کنیم تا همه در یک روز انلاین بشن و نقششون رو بنویسن

نقش ها :‌ 4 تا سرباز پیاده : خانوم یا اقا فرقی نمیکنه فقط ضربه و دفاع با شمشیر رو بلد باشید

دو نفر : اسب سوار ماهر برای نیروی گشت

3 نفر کماندار کافیه کار با کمان رو بلد باشید ( تعداد تیر هامون محدود هستش پس در تیر اندازی دقت کنید )

2 نفر اشپز - چیز زیادی برای خوردن نیست یک باغچه کوچک در حیاط پشتی قلعه هستش با سیب زمینی و سبزی جات - با چنتا بز و گوسفند که شیرشون رو میخوریم با پینر :| (

گوشت تموم شده و باید چند نفر برای شکار برن بیرون

2 نفر نیروی تدارکات برای تیز کردن شمشیر ها - انداختن زه کمان ها - کمک به اشپز ها - درست کردن تیر و ....

دوستان اینا چیزی بود که به ذهن من میرسه

اگر ظیفه دیگه ای هم فکر میکنید توی قلعه جا مونده یا شما بهتر از عهده اش بر میاید پس توی همین تاپیک بگید

لطفا همه برای گرفتن نقش های سرباز ها هجوم نبرید - نقش اشپز هم توی جنگ کم اهمیت نیستش

برای گرفتن نقش ها : اسم نقش : مثلا تیر انداز _ اسم و لقب خودتون رو هم بگید

در صورتی که یه نقشی کم بیاد دوستان باید داوطلب بشن اون نقش رو بگیرن یا با زور نقش رو بهشون میدیم :|

در صورت عبور درخواست برا گرفتن یه نقش تعداد افراد زیاد میشه ولی از یه جایی دیگه نمیتونیم نقش قبول کنیم

دوستانی که وقت ازاد دارن لطفا اعلام امادگی کنن ( وقت مورد نیاز بین 10 دقیقه تا نیم ساعت )

شما کل یک روز رو برای نوشتن نقش خودتون وقت دارید

نیازی به مقاله چند صفحه ای نیستش - با چند سطر هم میتونین نقش خودتون رو بنویسید فقط کلیات معلوم باشه کافیه

:دی

یکم دقیقا نفهمیدم کجا چی خواهیم نوشت!

ولی آقا قلعه ای که دیدبان و فرمانده نداشته باشه قلعه نیست :|

:دی

یکم دقیقا نفهمیدم کجا چی خواهیم نوشت!

ولی آقا قلعه ای که دیدبان و فرمانده نداشته باشه قلعه نیست :|

در یک تاپیک دیگه در مورد همین نقشتون

فرمانده نقشی نداره : رفته بیرون و احتمالا شهید شده

ولی چون اسرار میکنید نقش دیده بان برای شما

دوستانی که میخوان شرکت کنن یا در همین تاپیک و یا از پیغام خصوصی بهم خبر بدن

من پایه ام.

اسم: سالِنبور پسر لِنتور (Salenbor son of Lentor)

وظیفه: آشپز

لقب: چابک (nimble)

یعنی میشه

Salenbor the nimble

یا

Salenbor the cook

یا

Salenbor the nimble cook

اسمارو خودم درست کردم سعی کردم شبیه مدل اسمای آردایی باشه. بعدا توی گوگل سرچ کردم ببینم اصن همچین اسمایی وجود داره یا نه. مثل اینکه لنتور اسم یه جهنم دره ایه اطراف یه جایی توی سنگاپور فک کنم. سالنبور هم فقط یه نتیجه براش پیدا شد اونم یه نفر که توی عنوان تویترش از salenbor@ استفاده کرده بود.

مرسی بارد عزیز.

منم اعلام آمادگی میکنم و نقش یکی از آشپزهارو بر میدارم.

فقط الان سرکارم و تقریبا اصلا تمرکز ندارم. لذا اسم و مشخصات از من نخواین. فقط تا همین حد گفتم که کسی آشپزا رو تموم نکنه. دی:

تو فرصت نه چندان دور هویتم رو آشکار میکنم.

مجددا مرسی به بارد عزیز که نقش ها رو مشخص کرد. چون ایده اصلی باید واسه خالق باشه. موکول کردن نقش ها به داوطلبا یه کم هرج و مرج ایجاد میکنه. مشکلی که تو رول پلینگ های قبلی هم ایجاد مشکل میکرد.

قلم ها رو بچرخونید تا بتونیم یه داستان هیجان انگیز بنویسیم.

منتظریم.

خب تا کسی نگرفته من اعلام کنم یکی از سربازهام :دی

اسمم اینه: دیرنیر گوائِلین - Dirnyr Gwaellyn (از این سایتا گرفتم که اسم رو آردایی می کنه :دی)

موهای قهوه ای یه کمی بلند و آشفته، بینی باریک و تا حدی شکسته، ابروی راستشم شکافته، لاغر اما سریعه، پاهای بلندی داره، قدش یه چیزی تو مایه های 185 سانتی متر. تا حدی می شه گفت شوخه و به هر کسی سریع اعتماد می کنه. مثل رومی ها اول به دستور گوش می کنه، بعد به مغزش

اگه کمه بگین اضافه کنم

من بگم من یکی از سربازان پیاده آماده هستم

اسم:لیتراندیل قد بلند و ماهر در شمشیر زنی یک شمشیر بلند و دو دشنه یکی بلند و یکی کوتاه دارد موهای قرمز

کی شروع میشه ؟ من همینجور داره شخصیته تو ذهنم میره جلو واسه خودش :|

راستش این تاپیکو دیدم واقعا واسم جالب اومد و مطمئنم داستان جالبی در میادش.

با اجازه ی صاحب تاپیک میخوام نقش یکی از نیروهای گشتی رو اجرا کنم.

نام:پلاطس فرزند تالیوس ( راستش از اسم های رومی ها کمک گرفتم )

توضیحات:از سواران چابک روهان که به ارتش گوندور پیوسته.

متولد 2998د.س مادرش اهل شهر سپید بود و پدرش از سواران روهان.از همان دوران بچگی به ماجراجویی و گشت زنی های بی هدف علاقه داشت بنابراین پدر او کره اسبی را در همان کودکی به او هدیه داد که پلاطس نام اورا بوسفال نهاد.بوسفال اسبی سیاه با سم ها و پاهایی سفید بود.ان قدر سرعت داشت که تضاد رنگ سیاه و سفید او از دور زیبایی خاصی را برای پلاطس ارمغان می اورد.

در سن 16 سالگی به ارتش ملحق شد و به دلایلی به گوندور مهاجرت کرد و در جنوب کوه های سفید مشغول شد و بعد به دستور ارتش به سرزمین های خاکستری با ارتش بسیار کوچکی فرستاده شد...او فردی جوان و بی تجربه است اما قدرت بدنی و توان رزمی بالایی دارد.چشم هایی همچون عقاب دارد و دستانی همچون اهن.فردی تقریبا جدی است ولی در مواقع خاصی هم کمی حس شوخ طبعی به او دست میدهد.در بعضی اوقات هم بی تجربگی او کار دستش میدهد و شجاعت و قدرتش بر مغزش تسلط پیدا میکند ( متاسفانه)( کلا دارم میگم قاطی کنه بد قاطی میکنه:|)

خب این هم از سرباز بنده امیدوارم مورد مقبول ارو قرار گرفته باشد:|

ممنون از دوستان

ما سعی میکنیم داستان رو از هفته اینده شروع کنیم به چند دلیل

اگر کسی کار و امتحان داره راحت وقتش ازاد بشه اعلام امادکی کنه

دوم ذهن ها اماده بشه برای ماجراجویی و خیال پردازی

دوستان ورود شما به قلعه : نگهبان شرقی

دوستان اسامی کوتاه تر انتخاب کنید در ذهن بمونه

نقش های گرفته شده و ازاد ::

اشپز ها 2 نفر لازم بود ::‌تکمیل _ شهریار ( سالِنبور) + اله ماکیل

سرباز ها 4 نفر مورد نیاز هستش : ادموند پونسی ( دیرنیر ) + لیتراندیل ( لرد محمد ) + دایریس + 1 نفر سرباز مورد نیاز است

یک نفر : اسب سوار ماهر برای نیروی گشت مورد نیاز است ( راداگاست قهوه ای ( پلاطس ) + یک نفر دیگه لازم داریم

2 نفر نیروی تدارکات مورد نیاز

1 نفر کماندار مورد نیاز : Freyja bellatrix و نولوفینوه + هنوز یه نفر دیکه لازمه

آخ جان!همش نگران بودم تا پایین ه تاپیک بیام کسی نقش کماندارو گرفته باشه!

آقا بنده کماندارم!(قبلش مرسی ب خاطره این تاپیک!خیلی زیاد دوست داشت خیال پردازی!!خخخخ)

یک کمانداره ماهر!در حد الفاست ولی خوب انسانه!اسمم Freyja Idun the archer هست(معمولا صداش میکنن Freyja) و خیلی شجره نامه مشخصی نداره!

از سرزمین فورودویت هم میاد.سردترین و شمالی ترین سرزمین...قد متوسط و ریز اندام اما چابک!گونه هاش سرخی مردم شمال رو داره انگار صورتش یخ بسته!موهاشو بیشتر میبافه تا مزاحم کمانگیریش نشه...و همینطور زیرکی خاصی داره...بقیه صفات ه خوبشم درطی داستان میفهمین!

بارد یه سوال:

سیر داستان چجوری پیش میره؟ منظورم اینه که این نقش ها چجوری قراره کنار هم جفت و جور بشن؟ هر کس نقش خودش رو چجوری ایفا میکنه؟ اگه توضیح بدی ممنون میشم.

نمیخواستم به این زودی پست بزارم. سرمم کمی شلوغه!

فقط یک کماندار رو رزرو میکنم! :|

ایشالا میام بعدا یه داستانک کوتاهی هم درباره خودم میزارم :|

بارد یه سوال:

سیر داستان چجوری پیش میره؟ منظورم اینه که این نقش ها چجوری قراره کنار هم جفت و جور بشن؟ هر کس نقش خودش رو چجوری ایفا میکنه؟ اگه توضیح بدی ممنون میشم.

به نکته بسیار ضخیمی اشاره کردید ،

یکی از مسائل اصلی داستان نویسی و یا فیلم نامه نویسی به صورت جمع هماهنگ بودن هستش

من به خاطر اینکه مشکلی پیش نیاد سعی کردم نقش ها کم و جدا از هم باشه

دوستان همکار مثل اشپز ها و یا سرباز ها هر کدوم یا میتونن جدا از هم بنویسن یا اینکه در پیغام خصوصی با هم هماهنگ بشن و هر کدوم در یک پست جداگانه نقش یک اتفاق رو بنویسن

خط اصلی داستان در همون روز اعلام میشه

ما سعی میکنیم هر روز بخشی از داستان رو جلو ببریم

مثلا اعلام میشه

امروز : 5/1/2015 سه شنبه

خط اصلی داستان

تهیه یک غذای مناسب برای نگه بان ها ( راهنما : ما گوشت نداریم :| )

ارسال دو نفر گشتی به جنوب غرب و شمال غرب ( گشتی ها مشاهدات خودشون رو به صورت مجزا گزارش بدن ) ( ایا نیروی دشمن یا نیروی خودی روئیت میشه ؟ )

تدارکات : بازدید از محل های اسیب دیده قلعه و انبار مهمات

کماندار ها : امروز کماندار ها کار زیادی ندارن میتونن در قلعه ازادانه بگردن ( ولی بهتر هستش اصلحه های خودشون رو بازرسی بکنن )

و ....

بازم سوالی هستش بفرمایید . منتظرم

یعنی هرکدوم روایت خودمون رو مینویسیم، با هم مچ میکنیم، و در نهایت یه روایت واحد از خط داستان رو میذاریم رو تاپیک، درسته؟

یعنی هرکدوم روایت خودمون رو مینویسیم، با هم مچ میکنیم، و در نهایت یه روایت واحد از خط داستان رو میذاریم رو تاپیک، درسته؟

خط اصلی داستان معلوم هستش

رویات ها هم در مسیر اصلی پیش میره

پیشنهادم مچ شدن با هم کارتون هستش توی پیغام خصوصی هماهنگ بشید بهتره

نام سرباز

دایریس دنمای.

یکی از افراد میناس تریت که برای دیدار مادرش اومده بود به این قلعه.ولی وقتی خطر رو حس کرد تصمیم گرفت بمونه.تو ارتش گوندور خدمت میکنه و کمی هم گندالف رو میشناسه.مسلط به شمشیر.

سلام بارد در راستای سوال قبلی یه سوال.

ما که قراره شخصیت پردازی کنیم چه قد آزادیم؟

یعنی اتفاقات اصلیو شما (تیمتون) تعیین میکنه و رفتار شخصیتا در قبالشو ما؟

مثلا شما تو خط اصلی داستان میگید امروز قراره حمله شه بهمون و بعد ما باید بنویسیم که ما چیکار میکنیم؟

کلا کلیت اتفاقات رو شما میگید ؟ یا ما هم میتونیم یه کلیتایی رو رقم بزنیم؟ چه قدر دستمون بازه ؟

مثلا میتونیم خودمون شورش راه بندازیم اصلا ؟

مثلا!؟

:|

راستی الان دقیقا چه دورانی قرار داریم؟ (نگین دوران دوم :| دوران اول قشنگه )

ویرایش :

عذر میخوام الان پستو دقیق خوندم دیدم...

:|

بارد جان نژاد شخصیت میتونه غیر از انسان هم باشه؟

سلام بارد در راستای سوال قبلی یه سوال.

ما که قراره شخصیت پردازی کنیم چه قد آزادیم؟

یعنی اتفاقات اصلیو شما (تیمتون) تعیین میکنه و رفتار شخصیتا در قبالشو ما؟

مثلا شما تو خط اصلی داستان میگید امروز قراره حمله شه بهمون و بعد ما باید بنویسیم که ما چیکار میکنیم؟

کلا کلیت اتفاقات رو شما میگید ؟ یا ما هم میتونیم یه کلیتایی رو رقم بزنیم؟ چه قدر دستمون بازه ؟

در مورد ازادی باید بگم که خب هر داستانی حتی اگه open world باشه هم باز یه خط اصلی داره خط اصلی ما هم دفاع از قلعه هستش ولی شما ازادی میتونی بری گشت زنی توی دنیا و دیده ها و شنیده ها و داستان هات رو بنویسی

گرچه توصیه میکنم برای قدم های اول با گروه هماهنگ باشید

خط اصلی داستان هم بله همونطور که خودتون متوجه شدید روزانه اعلام میشه و شما روایت خودتون رو مینویسید

دست شما در حد و اندازه ای که به خط اصلی لطمه ای نخوره باز هستش ولی در مورد اتفاقات اصلی بهتر هستش که یه مشورتی با هم بکنیم

مثلا میتونیم خودمون شورش راه بندازیم اصلا ؟

مثلا!؟

:|

راستی الان دقیقا چه دورانی قرار داریم؟ (نگین دوران دوم :| دوران اول قشنگه )

ویرایش :

عذر میخوام الان پستو دقیق خوندم دیدم...

:|

نیومده شورش ؟

شما میتونی در موارد اصلی پیشنهاد بدی تا بررسی بشه

موارد جزئی به عهده خودتونه که بر اساس خواست خودتون پیش برید ( البته باید موارد جزئی و کلی رو با هم هماهنگ کنیم )

بارد جان نژاد شخصیت میتونه غیر از انسان هم باشه؟

بهتر هستش که انسان باشه - شخصیت انسانی جای زیادتری برای درام داره

خوب کی شروع کنیم

خوب کی شروع کنیم

وقتی همه افراد تکمیل بشن ( تا یه هفته دیگه )

کماندار + تدارکات

اممم بارد پیشنهاد می دم مثلن جهت هماهنگی بیشتر حرفامون رو تو نمایه ی یه کسی بزنیم مثلن نمایه ی خودت. و خب اونجا مث یه تاپیک می شه اعلام کرد قضایا رو و اطلاع رسانی تا حدی خوب می شه به نظرم

اممم بارد پیشنهاد می دم مثلن جهت هماهنگی بیشتر حرفامون رو تو نمایه ی یه کسی بزنیم مثلن نمایه ی خودت. و خب اونجا مث یه تاپیک می شه اعلام کرد قضایا رو و اطلاع رسانی تا حدی خوب می شه به نظرم

این تاپیک همیشه باز هستش و هماهنگی های اصلی در این تاپیک انجام میشه

هماهنگی بین هم رده ها مثل سرباز ها و یا اشپز ها در نمایه و پیغام خصوصی های خودتون

پیشنهاد های اصلی هم بهم پیغام خصوصی بدید

پس چرا شروع نشد؟!

من بعد از 25 ام دارم یه مسافرت عظیم الجثه میرم

فک کنم موقعی شروع شه که نتونم باشم :| بیا اینم از شانس ما :|

پس چرا شروع نشد؟!

من بعد از 25 ام دارم یه مسافرت عظیم الجثه میرم

فک کنم موقعی شروع شه که نتونم باشم :| بیا اینم از شانس ما :|

دوست عزیز افراد هنوز تکمیل نشدن که چند نفری موندن

اگر همکاری نکنن یا کلا برگزارنمیشه

یا باید وظایف رو دوباره تقسیم کنیم

الان جندتا نقش مونده؟

سوارکار ندارین؟!

الان جندتا نقش مونده؟

سوارکار ندارین؟!

یه نفر گشتی لازم داریم هنوز

اشپز ها 2 نفر لازم بود ::‌تکمیل _ شهریار ( سالِنبور) + اله ماکیل

سرباز ها 1 نفر مورد نیاز هستش : ادموند پونسی ( دیرنیر ) + لیتراندیل ( لرد محمد ) + دایریس + 1 نفر سرباز مورد نیاز است

یک نفر : اسب سوار ماهر برای نیروی گشت مورد نیاز است ( راداگاست قهوه ای ( پلاطس ) + k i n g ) الکاندو (

2 نفر نیروی تدارکات مورد نیاز - هنوز کسی داوطلب نشده است

1 نفر کماندار مورد نیاز : Freyja bellatrix و نولوفینوه + anna (( آنا آرتانیس))

اسب سوار ماهر برای نیروی گشت در خدمت شما.

نام:الکاندو (Elcando) :|

من اون یکنفر کماندار باقی مانده (آخه از بچه که بودم دوست داشتم کماندار باشم) :|

نام: آنا آرتانیس

من هم سرباز پیاده در خدمتم :|

در راستای تشخیص هویت کاراکتر آشپز.

گاستان. یک مرد شرقی چهل و چار ساله. تقریبا سیه چرده، با قدی متوسط، لاغر، با احساسات اغراق شده و کمی متظاهرانه.

تنها خاطره ی بد و خوب خودش، که همانا فرار خودش و خانوادش از دست شرقی هایی که ساکن سرزمین های شرقی اره بور هست رو بارها و بارها به اشکال مختلف بیان میکنه که گاهی وقتها باعث کلافه شدن اطرافیانش میشه. مدتی قریب به سه سال رو به تنهایی تو کلبه ای نزدیک اسگاروت زندگی میکرده تا اینکه یکی از نوادگان بارد اونو به کاخ خودش میاره و به عنوان آشپز ازش استفاده میکنه.

دستپخت بسیار عالی داره. علاقه بسیاری به کشف گیاهای تازه و استفاده از اونها تو خوراک هایی هست که درست میکنه. وقتی صحبت میکنه بسیار پرانرژی هست و وقتی سکوت میکنه آنچنان گرفته و مغموم میشه که حضورش باعث ایجاد غم و بی حوصلگی توی اطرافیانش میشه.

پ.ن: توصیه میکنم دوستان دیگه هم ابعادی از شخصیت انتخابی خودشون رو توصیف کنن تا ما بهتر بتونیم رفتارهای شخصیت های خودمون با اونها رو ترسیم کرده و اتفاقات رو منطقی و توجیه پذیر پیش ببریم.

بنده ریابو هستم

یه کهنه سرباز اهل گاندور که الان چند ساله در قلعه خاکستری ( مقر ما در هنت انون ) خدمت میکنم ، قلعه ما در کنار یه گذر گاه هستش و مشرف به این گذر گاه در واقع راه از سمت راست قلعه میگذره و ما وظیفه داریم که از راه حفاظت کنیم

در این دوران که وضع خطرناک شده گشتی ها توی مسیر موارد خطر ناکی مثل لاشه های شکار شده حیوانات علامت های عجیب و غریب و صداهای وحشتناک در ساعات شب میبینن و میشنون

فرمانده ما دو روز هستش که با دو تا از گشتی ها بیرون رفتن برای سرکشی و خبری از این ها نیستش

احساس من این هستش که به زودی حمله ای انجام میشه

این خط اصلی هستش که به زودی در تاپیک اصلی نقش افرینی تکمیل میشه

اما خودم بنده یه شمشیر زن ساده هستم که وظیفه جانشینی فرمانده رو به من سپردن

آقا یه سوال

گفته بودین کماندارا تو انداختن تیر دقت کنن الان این کماندارا تیرشون تموم شه پس چه کنن؟مثل لگولاس از اون خنجر ها ... شمشیری ...چیزی... ندارن؟؟

میگم داستانو کی شروع میکنین؟ من خیلی مشتاقم عضو شم ولی این ماه خیلی بد جور سرم شلوغه حتی به سایتم سه چهار روز یکباری سر میزنم :|

آقا یه سوال

گفته بودین کماندارا تو انداختن تیر دقت کنن الان این کماندارا تیرشون تموم شه پس چه کنن؟مثل لگولاس از اون خنجر ها ... شمشیری ...چیزی... ندارن؟؟

میگم داستانو کی شروع میکنین؟ من خیلی مشتاقم عضو شم ولی این ماه خیلی بد جور سرم شلوغه حتی به سایتم سه چهار روز یکباری سر میزنم :|

دیگه هر کس خلاقیت خودش رو داره ولی نباید از خط اصلی داستان جلوتر بره

و خنجر ندارن ولی بهتره از چوب استفاده کنن چون کم کم بیرون رفتن از قلعه غیر ممکن میشه البته راه هایی هستش

فردا شب شروع میشه انشاالله داستان از ساعت 6 بعد از ظهر

دوستان ما دو نفر برای تدارکات لازم داریم که هر موقع بخوان میتونن بهمون اضافه بشن

چوب که نمیشه اگه یه اوروک های بیاد با اون شمشیر های پهن خوشگلش بزنه که چوب نصف شدش :|خوب بارد عزیز چه نقش هایی موندن؟

همرزمان و سربازان شجاع - شما جزئی از تاریخ سرزمین میانه خواهید شد و از شما در افسانه و ها و شعر ها یاد خواهند کرد

فردا ساعت 6 عصر کار ما شروع میشه پس شمشیر ها رو بکشید و تیر ها رو در کمان بگذارید و اماده تاختن و شمشیر زدن با قلم خودتون بشید

فردا ساعت 6 عصر همه باید اماده باشیم تا 12 ظهر پس فردا

در راستای تشخیص هویت کاراکتر آشپز.

گاستان. یک مرد شرقی چهل و چار ساله. تقریبا سیه چرده، با قدی متوسط، لاغر، با احساسات اغراق شده و کمی متظاهرانه.

تنها خاطره ی بد و خوب خودش، که همانا فرار خودش و خانوادش از دست شرقی هایی که ساکن سرزمین های شرقی اره بور هست رو بارها و بارها به اشکال مختلف بیان میکنه که گاهی وقتها باعث کلافه شدن اطرافیانش میشه. مدتی قریب به سه سال رو به تنهایی تو کلبه ای نزدیک اسگاروت زندگی میکرده تا اینکه یکی از نوادگان بارد اونو به کاخ خودش میاره و به عنوان آشپز ازش استفاده میکنه.

دستپخت بسیار عالی داره. علاقه بسیاری به کشف گیاهای تازه و استفاده از اونها تو خوراک هایی هست که درست میکنه. وقتی صحبت میکنه بسیار پرانرژی هست و وقتی سکوت میکنه آنچنان گرفته و مغموم میشه که حضورش باعث ایجاد غم و بی حوصلگی توی اطرافیانش میشه.

پ.ن: توصیه میکنم دوستان دیگه هم ابعادی از شخصیت انتخابی خودشون رو توصیف کنن تا ما بهتر بتونیم رفتارهای شخصیت های خودمون با اونها رو ترسیم کرده و اتفاقات رو منطقی و توجیه پذیر پیش ببریم.

اینم ی توضیح در مورد فریژا(کمان گیر):

فریژا دختری تنها از سرزمین های شمالی بود.از وقتی ک یادش می اید با مادربزرگش زندگی میکرد و هیچکس هیچوقت نگفت پدر و مادر او کجا هستند ویا چ بلایی سرشان آمده است ک دیگر نیستند! تنها یک بار از مادربزرگش شنید ک آن ها کشته شدند ولی وقتی دخترک خواست بیشتر بفهمد مادربزرگ با تعجب کتمان کرد ک همچین حرفی زده است ....فریژا فهمیده بود ک موضوع والدینش انگار خط قرمزی است ک او هیچوقت نباید بفهمد...

و اما فریژا ی تنها معمولا همبازی نداشت!نه هم بازی نه هم صحبتی...کوچکتر ک بود مادربزرگش نمیگزاشت او از خانه بیرون برود و حتی اگر بیرون هم میرفت معمولا مادران فرزندان خود را از دخترک کوچک دور میکردند!گویا ک دختره بیچاره مریضی ناشناخته داشت...فریژای کوچک کم کم بزرگ شد،حالا او دیگر ب تنهایی خو گرفته بود اغلب وقتش را در خانه کنار ه مادربزرگش ک او نیز مثل دخترک تنها بود میگزارند و عصر ها وقتی مادربزرگ میخوابید تیر و کمانش را برمیداشت و یک دفترچه کوچک و یک قلم و گاهی نیز یک کتاب با خودش برمیداشت و ب سمت ه جنگل تاریک ک درنزدیکی خانه شان بود میرفت و وقتش را آنجا میگزراند....تا اینکه بالاخره مادربزرگش مرد.با کمک چند نفری از اهالی او را دفن کردند و حالا او تنها ترین دختره سرمین شمالی شده بود.مردم اورا میدیدند در حالی ک بالای سرقبره مادربزرگ خود ایستاده بود ب گوره سیاه مادربزرگش خیره شده بود و در چشمانش گونه ای خاص از بی تفاوتی دیده میشد...مردمک چشمانش حرکت نمیکردند و گویا تبدیل ب مجسمه ای محزون شده بود....

از فردای آن روز دخترک دیگر تمام وقتش را در میان جنگل تاریک میگزارند و کسی نمیدانست ک او چ میکند...تنها هر صبح دختری تنها را میدیدند ک با کمانی ک بر دوشش انداخته بود و کوله ای ک دردستش گرفته بود ب سمت جنگل تاریک حرک میکرد و دیگر کسی نمیدانست ک او چ میکند...

کم کم اهالی پشت سره دخترک شرو ب حرف زدن کردن ان ها میگفتند دخترک جادو میکند و با ارواح همصحبت است و تاریکی و مریضی را ب سرزمین ما می آورد اما هیچ کدام از این حرف ها برای فریژا اهمیتی نداشت او گویی ن گوشی داشت ک بشنود و ن زبانی ک جواب آن ها را بدهد!تنها با چشمان ه بی تفاوتش از کنار آنها عبور میکرد...

اما مردم نمیتوانستند این سکوت را تحمل کند...شبی ب خانه دخترک هجوم آوردند میخواستند دخترک را بسوزانند!چون او جادوگر بود و این را همه میدانستند ب جز خود فریژا!اما فریژا میدانست ک آنها چ کاری میخواهند بکنند پس صبح قبل از آنکه کسی بفهمد از خانه بیرون آمد اسبش را زین کرد و ب سمتی رفت ک نمیدانست کجاست...

کسی نمیداند ک فریژا چطور وارده میدان جنگ شد...تنها همه میدانند ک او یک دختره تنها و کم حرف از سرزمین شمالی است با چشمانی بی روح و نگاهی بی تفاوت و البته تیراندازی ماهر...اما فریژا خودش خوب میدانست ک تنها دلیلی ک فرمانده اورا قبول کرده بود ادعای نترسی او از مرگ بود تقریبا بیشتر افراد میدانستند ک فریژا نه تنها خیلی ساکت است ک برایش زندگی و مرگ هیچ اهمیتی ندارد....

من به عنوان یک سرباز حاظرم

-عجب هوای مضخرفیه.

دایریس دنمای در حالی که آفتاب داشت با شدت میزد درون جنگل راه میرفت و به طرف رودخانه رهسپار بود.دو سطل در سمت راستش بود و دو سطل در سمت چپ.عضلات بزرگ و عریانش آنها را به راحتی حمل میکرد.شنلی قهوه ای داشت.شمشرش در سمت چپش تکان میخورد و سپر روی کمرش در زیر آفتاب میدرخشید.اگر به خاطر مادرش نبود عمرا میرفت که آب بیاره.این اصلا مسخرس.او مرد جنگه،تو ارتش گاندور خدمت میکنه،اونوقت بره اب بیاره.

به رودخانه رسید که با خروش حرکت میکرد.سطل ها را گذاشت زمین و شروع به آب کردنشان کرد.در آخر وقتی همشون پر آب شدند یک مشتش را پر اب کرد و خورد و بلافاصله تف کرد.امکان نداشت،آب مزه ی خون میداد.یک مشت دیگر آب را برداشت و امتحان کرد،دوباره مزه خون میداد.به اب نگاه کرد،رنگی نبود.پس باید از یه جای دور اومده باشه تا رنگش رفته باشه.تمام سطل ها رو بلافاصله خالی کرد و به قلعه برگشت،کسی نبود،سریع سطل ها رو گذاشت ودر امتداد رودخانه حرکت کرد.

هیچ چیزی نبود وناگهان قایقی را دید که واژگون شده و از زیرش خونی می آمد.طرفش رفت و قایق رو بلند کرد.

جسد برومیر بهسنگی برخورد کرده بود ومتلاشی شده بود و از آن خون می آمد.جسد فرماندش بود.دایریس بهت زده فقط خیره شده بود.امکان نداشت،فرماندش مرده بود.برومیر مرده بود.تا اونجایی که دایریس میدونست اون برای جلسه ای به ریوندل رفته بود ولی جنازش اینجا چه کار میکرد.

خب قبل از اینکه بچه ها متن هاشون رو تو تاپیک آپلود کنن از بارد میخوام که بازه ی زمانی دقیق اتفاقات قلعه و گروهمون رو مشخص کنه. اگه در گیرودار جنگ حلقه هست تو کدوم برهه از اون مدت داره اتفاق میفته. مثلا قبل از شورای ریوندل یا بعدش؟ قبل از مرگ گاندالف یا بعدش، قبل از حمله به روهان یا بعدش... امیدوارم منظورم رو رسونده باشم.

ممنون.

پ.ن: پیشنهاد میکنم لحن نوشتن رو ادبی تر کنیم. در این راستا از بارد میخوام که متن هایی که آپلود میشه رو از نظر ادبی در صورت لزوم ویرایش کنه تا لحن روایی یکپارچه ای داشته باشیم.

متن ها دست خودتونه

ساعت 6 عصر امروز پنج شنبه تاپیک دفاع از قلعه خاکستری --- تاپیک اصلی ایفای نقش باز میشه و شما توی اون تاپیک داستان رو مینویسید

این تاپیک صرفا جهت معرفی و هماهنگی و انتقادات و پیشنهاد ها هستش

من به عنوان یک سرباز حاظرم

سرباز کامل هستش عزیز

افتخار بدید نیروی تدارکات لازم داریم

بارد عزیز به نظر منم یه چیزایی رو روشن کن. مثلا علاوه بر موقعیت زمانی که اله ماکیل گفت، موقعیت جغرافیایی یا حتی فصل و آب و هوا رو تعیین کن. الان لینک دانلود توی داستانش نوشته آفتاب توی صورتش میخورد و میگه عجب هوای مزخرفیه در صورتی که من هوارو برفی تصور میکردم. موقعیت جغرافیایی که بدونیم دور و بر قلعه چی هست. جنگله یا دشته رودخونه کنارشه یا چی. برای توصیفات یا کارای خیلی مهم تر بهش نیاز داریم. و موقعیت تاریخی رو هم معلوم کن. الان لینک دانلود گفت با جسد برومیر روبه رو شده. خب زمانی که قراره توش نقش آفرینی کنیم همین زمانه؟

سکنه ی قلعه همین تعدادن فقط؟

و یه چیزدیگه اینکه ماها جدیدا توی قلعه جمع شدیم یا نه خیلی وقته. برای اینکه بدونیم کاراکترا باید همو بشناسن از قبل، یا تازه باید آشنا شن با هم توی داستان.

من هنت آنون رو تو نقشه پیدا نمیکنم یه راهنمایی کن بی زحمت.

بخ نظرم هوای سرد و برفی زمستون باشه و موقعیت خیلی وخیم! اینجوری حذاب تره!

فقط.... منی که امتحان فیزیک دارم و بعدش هزار جور کار دیگه، چطوری باید بیام اینارو انجام بدم؟؟ :|

یه مدت صبر میکردین خوب واجب که نبود :|

کماندارا برن چوب بیارن!؟ خوب دقیقا الان چی باید بنویسیم!؟ من کلا روشن نیستم!

مگر اینکه یه محیطی شبیه سایه موردور یا اسکایریم باشه و ت. راه هزار جور ساید کوست داشته باشیم :|

هوا زمستانی هستش عزیزان یادم رفته بود بنویسم

دوستان عزیز موارد مربوط به جغرافیا رو میتونین توی تاپیک اصلی پیدا کنید

وقتی به شما گفته میشه رفتن و از جنگل چوب اوردن رو برای ما روایت کنید مسئله ساده ای هستش

شما لازم نیست که یه موقعیت خیلی هیجان انگیز روایت کنید

یه گزارش ساده از ورود به جنگل و چیز هایی که در جنگل میبینید رو بگید و نظرتون در مورد اون روز

این همه تا پیک و اینا فقط همین بگیم رفتم چوب آوردم؟! کسل کننده نمیشه؟

نمایه های ایندیس از این بهتر بود که!!

حالا یه سوال دیگه وی جنگل خالی از سکنست؟ چه کسان دیگری میشه باهاشون روبرو شد؟

این همه تا پیک و اینا فقط همین بگیم رفتم چوب آوردم؟! کسل کننده نمیشه؟

نمایه های ایندیس از این بهتر بود که!!

حالا یه سوال دیگه وی جنگل خالی از سکنست؟ چه کسان دیگری میشه باهاشون روبرو شد؟

دوست عزیز اگر نمیخوای همکاری کنی و یا اینکه تفکر خیال پردازی نداری

دوستان دیگه ای مشتاق هستن جای شما رو بگیرن

با تشکر

در صورت تمایل میتونین کنار بکشید

کسی اگه مشتاق هست اعلام میکنم میتونه جام بیاد :|

تصورم از این تاپیک خیلی متفاوت تر بود

داستان خیلی هم جالب هستش یعنی اگر واقعا خودمونو توش حس کنیم یه جوری حس هیجان به آدم دست میده!!

مثلا برای گزارش منو king که وقتی میریم واس گشت میتونیم از احساسات خودمون دراون موقع و حتی در مورد هم دیگه( تو داستان البته)اظهار نظر کنیم!! ینی واقعا دستمون تو خیلی چیزا بازه و میتونیم یه جیزه فوق العاده درست کنیم.

ولی امیدوارم که وقت کنیم و البته وقت کافی بدید بهمون که مثلا با استرس یا بدون فکر ننویسیم.

برای جلوگیری از استرس و از قلم انداختن مطالب برای هر مطلب یکی دو روز وقت میزاریم و یواش یواش چلو میریم

من سعیم این بود این تاپیک جوری بشه که همه با هم شرکت کنن یعنی اینکه هر کس هر چی بلده بیاره وسط لازم نیست همه فردوسی یا سعدی باشیم و هزاران صفحه بنویسیم

یک خط هم نوشتن نقش شما برای پیشبرد داستان کافی هستش

شروع کنید کم کم اشتباهاتتون هم برطرف میشه

کارمون خیلی ساده هستش با رفیقتون هماهنگ بشید یا تنهایی داستانتون رو بنویسید شما ازاد هستید کاملا ولی هدف اصلی داستان که دفاع از قلعه هستش رو فراموش نکنید

این همه تا پیک و اینا فقط همین بگیم رفتم چوب آوردم؟! کسل کننده نمیشه؟

قرار نیست از همون اول شروع کنی بکش بکش که :|

اتفاقا روزهای ابتدایی که اتفاقات خیلی کمتری میوفته فرصت خوبیه که بیشتر راجع به کاراکترت صحبت کنی و شخصیتشو به مخاطبت بشناسونی در قالب همین چوب جمع کردن و تعامل کاراکترت با همکارات.

ضمن اینکه خیلی موقع ها میشه اتفاقات رو خودت خلق کنی دستت بسته نیست.

ولی گشت زدن ساده ما به یک داستان هیجان انگیز تبدیل شده:وی

هوا هم که سرده میشه داستان رو خوب درش آورد..

قرار نیست از همون اول شروع کنی بکش بکش که :|

اتفاقا روزهای ابتدایی که اتفاقات خیلی کمتری میوفته فرصت خوبیه که بیشتر راجع به کاراکترت صحبت کنی و شخصیتشو به مخاطبت بشناسونی در قالب همین چوب جمع کردن و تعامل کاراکترت با همکارات.

ضمن اینکه خیلی موقع ها میشه اتفاقات رو خودت خلق کنی دستت بسته نیست.

من چنتا سوال پرسیدم و این جوابو شنیدم

وقتی به شما گفته میشه رفتن و از جنگل چوب اوردن رو برای ما روایت کنید مسئله ساده ای هستش

شما لازم نیست که یه موقعیت خیلی هیجان انگیز روایت کنید

یه گزارش ساده از ورود به جنگل و چیز هایی که در جنگل میبینید رو بگید و نظرتون در مورد اون روز

و اینکه چه موجودات دیگری در این نواحی هستند هم معلوم نشد

خب این منافاتی با حرف من نداشت. موقعیتت ساده ست. قراره بری چوب بیاری با چن نفر دیگه. اما جزئیات شخصیتتو در حین همین چوب آوردن توصیف میکنی. دیالوگات با بقیه ی کاراکترارو مینویسی با همکاری خودشون. راجع به موجوداتی که میتونین تو جنگل ببینین نمیدونم دقیقا چه موجوداتی تو ذهنته. اما اگه حیوانات مختلفه تا زمانی که تالکینی باشن ردیفه فک کنم :| بارد باید جواب کاملتر بده. من پیشنویس متن خودمو تو پیغام خصوصی میفرستم برات بیشتر حرف بزنیم رفیق :|

یه نگاه به اطلس انداختم یه چیزایی دستم اومد

این قلعه خاکستری ما احتمالا باید شمال پناهگاه ابگیر باشه، درست تو شاهراه جنوب ینی اگر نیرویی بخواد به ما حمله کنه باید از سمت مورانون بیان

اما درمورد شاهراه هم باید بگم که شاهراه منتهی میشه به مورگولدوین( جاده مورگول که منتهی به اوسگیلیات)یعنی ما تقریبا باید از ایتیلین شمالی دفاع کنیم و تحرکات جاده ی مورانون که منتهی میشه به قلعرو به پاییم.

خب این برداشت من بود امیدوارم درست باشه

ی سوال! چیجوری بنویسیم؟!ینی از زبون خودمون بنویسیم یا کلی توصیف کنیم؟

یه نگاه به اطلس انداختم یه چیزایی دستم اومد

این قلعه خاکستری ما احتمالا باید شمال پناهگاه ابگیر باشه، درست تو شاهراه جنوب ینی اگر نیرویی بخواد به ما حمله کنه باید از سمت مورانون بیان

اما درمورد شاهراه هم باید بگم که شاهراه منتهی میشه به مورگولدوین( جاده مورگول که منتهی به اوسگیلیات)یعنی ما تقریبا باید از ایتیلین شمالی دفاع کنیم و تحرکات جاده ی مورانون که منتهی میشه به قلعرو به پاییم.

خب این برداشت من بود امیدوارم درست باشه

پناهگاه آبگیر کجا میشه ؟ من حدودشو فهمیدم اما دقیقشو نه! یعنی میگی قلعه میشیه بین میناس مورگول و اوزگیلیات؟ توی تقاطع اون دو تا جاده که یکیش مستقیم از موردور میادو به اوزگیلیات و میناس تریت میرسه و یکیشم از شما نزدیک مورانون میادو میره پایین تا ایثیلیِن جنوبی؟ اما اونجا که جنگل نیست! تازه اگه اونجا باشیم که خود جاده ی مورگول برای حمله نزدیک تره تا مورانون.

من با توجه به توصیفات بارد به نظرم اومد که محل قلعه دقیقا توی شمال میناس تریت باشه. بین میناس تریت و کایر آندروس. اوجایی که جاده ی بزرگ غرب و جنگل دروآدان و کوه های میندولویین با هم تلاقی دارن. توی اطلس سایت نگاه کنی میفهمی منظورمو. غرب اوزگیلیات توی آنورین.اینجا با توصیفات بارد بیشتر میخونه. دقیقا جلوش جاده رد میشه و پشتش جنگله و یه طرفشم با کوه بسته س.

http://atlas.arda.ir/

بهتره یه جایی باشه که خودمون تصور کنیم چون یه قلعه ای هست که خودمون تصور میکنیم پس بهتره محیط پیرامونش رو هم خومون بوجود بیاریم و از اطلس استفاده نکنیم.همین که تو موقعیت هنت آنون هست کافیه.

شهریار پخ رگیت شد خیلیم خوب :|

همینطور ممنون از حرفا و جوابات :|

با کینگ موافق ترم!

من دوس داشتم متلا منطقه خیلی کوهستانی و برفی باشه.. با زمستون سخت و کمبود آذوقه!و گرگ های گرسنه که این اطراف خیلی درنده تر شدن!

شاید جویبار کوچکی از جلوی دروازه قلعه میگذره.

شبا صداهای وحشتناکی شنیده میشه و .....همینطور بگیر برو!

به نظرم زیاد خودمونو محدود نکنیم به اطلس بچه ها هرکدوم دستشون باز باشه تا متلا از قلعه که میرن بیرون بدون اینکه به اطلس اشاره ای بکنند بتونند درکوه و جنگل بگردند و برامون بنویسند

اساتید

محل قلعه یه نکته فرضی هستش و مسیر ها و جایگاه قلعه رو خودمون طراحی کردیم واصلا لازم نیست با دنیای تالکین مطابقت 100 درصدی داشته باشه

کافیه که محل و داستان معلوم بشه : حرف king رو تایید میکنم

ی سوال! چیجوری بنویسیم؟!ینی از زبون خودمون بنویسیم یا کلی توصیف کنیم؟

از زبان خودتون میتونین بنویسید و یا توصیف کلی

مهم این هستش که داستان پیش بره

من توصیه میکنم از زبان خودتون بنویسید

در کل شما هر داستان - فیلم - سریال و بازی رو پیدا کنید اگر امتیاز بالایی داشته باشه هیچ موقع یهو شما رو توی موقعیت جنگ قرار نمیده

بلکه کم کم و با اشنا شدن با شخصیت ها و شرایط داستان شما رو به سمت گره اصلی داستان پیش میبره

دوستان لطفا گزارش ها و داستانتون رو در تاپیک زیر بنویسید تا کم کم جلو بریم

اینطوری کم کم همه چیز اسونتر میشه و مشکلات برطرف میشه

لینک‌ :‌

دفاع از قلعه خاکستری

شهریار پخ رگیت شد خیلیم خوب :|

همینطور ممنون از حرفا و جوابات :|

با کینگ موافق ترم!

من دوس داشتم متلا منطقه خیلی کوهستانی و برفی باشه.. با زمستون سخت و کمبود آذوقه!و گرگ های گرسنه که این اطراف خیلی درنده تر شدن!

شاید جویبار کوچکی از جلوی دروازه قلعه میگذره.

شبا صداهای وحشتناکی شنیده میشه و .....همینطور بگیر برو!

به نظرم زیاد خودمونو محدود نکنیم به اطلس بچه ها هرکدوم دستشون باز باشه تا متلا از قلعه که میرن بیرون بدون اینکه به اطلس اشاره ای بکنند بتونند درکوه و جنگل بگردند و برامون بنویسند

استاد همین رو میتونین توی گزارشتون بیارید

مثلا این روش من هستش ، حالا شاید روش شما فرق کنه

توی جنگل قدم میزنم برف تا زانو بالا اومده ، صدای کلاغ ها بعضا به گوش میرسه ،‌انگار همه چیز خواب هستش و فقط صدای کلاغ ها این خواب رو به هم میریزه ،قیافه درخت ها ترسناک شدن ، از کوه هلاکت دود بلند میشه و سایه از سمت شرق کم کم داره نزدیک تر میشه ، اوه اون چی بود ،‌یه دسته پرنده در سمت شرقی یهو به هوا بلند شدن مثل اینکه خبرایی هستش

هی رفیق زود باش برگردیم به قلعه

این چوبا همه شون ریششون محکم هستش نمیشه به همین سادگی کندشون

لعنت به این ریشه های درختا که همش به دست و پا میپیچن

به نظرم همین دو تا تیکه چوب هم بس باشه

....

برگشت به قلعه

اساتید

محل قلعه یه نکته فرضی هستش و مسیر ها و جایگاه قلعه رو خودمون طراحی کردیم واصلا لازم نیست با دنیای تالکین مطابقت 100 درصدی داشته باشه

کافیه که محل و داستان معلوم بشه : حرف king رو تایید میکنم

این اساتید گفتنت خیلی باحاله :|

خب آخه اینجوری توصیفامون با هم فرق میکنه. یکی قلعه رو نزدیک فلان جاده درنظر میگیره یکی نزدیک فلان ورودی یکی مثل من نزدیک میناس تریت یکی نزدیک میناس مورگول بعد اتفاقات بعدیشم فرق میکنه. عب نداره؟ کلا به نظرت قبل از منتشر کردن متن هامون همه شونو با هم توی خصوصی یه تطبیقی بدیم بهتر نیست به نظرت؟

آقا بیاید یه اطلسی درست کنیم تا نقشه قلعه هم معلوم بشه.

این نظر منه.ببخشید یکم بچه گانه شد:وی

به نظرم خوبه:دی

post-3408-0-78171000-1420804811_thumb.pn

آهاااا آفرین کینگ عزیز دَتس وات آی مین :|

فقط جاده ی اصلی کجاست؟

این اساتید گفتنت خیلی باحاله :|

خب آخه اینجوری توصیفامون با هم فرق میکنه. یکی قلعه رو نزدیک فلان جاده درنظر میگیره یکی نزدیک فلان ورودی یکی مثل من نزدیک میناس تریت یکی نزدیک میناس مورگول بعد اتفاقات بعدیشم فرق میکنه. عب نداره؟ کلا به نظرت قبل از منتشر کردن متن هامون همه شونو با هم توی خصوصی یه تطبیقی بدیم بهتر نیست به نظرت؟

ما که قبلا موقعیت قلعه رو کامل توضیح دادیم

یکبار بخونین موشکولی پیش نمیاد

مسیر جاده از سمت راست قلعه میگذره

سمت چپ قلعه کوهستان هستش

پشت قلعه جنگل هستش و سمت راست قلعه که جاده هستش اونور جاده هم جنگل هستش

این یه نقشه خیلی ساده از موقعیت مکانی قلعه

42847142080633516468_نقشه.jpg

همیش که جنگ شد :| یه کوهستان عظیمی باید میبود اون دور و اطراف. مطمعنین نیست!؟ من دیشب دیدماا ! :|

طبق اون چیزایی که اول گفتید کوه باید سمت شرق باشه.ولی اینجا تو نقشه ای که درست کردید شماله و کوه یعنی کوهه خاکستریه دیگه؟؟ کوه های موردور؟؟ من واقعا متوجه نمیشم.

بچه ها انقد گیر ندین!بزارین محیط همینجوری ساده توصیف ش!

شما خودتون شاخ و برگ بدین

این آخرین عکس جناب بارد همه چی روشن کرد دیگه.با اون عکس جلو میریم.اسم کوه و غیره رو ول کنید چون قرار نیست که همه چی با اطلس سرزمین میانه یکی باشه.خیلیم عالی :دی

همیش که جنگ شد :| یه کوهستان عظیمی باید میبود اون دور و اطراف. مطمعنین نیست!؟ من دیشب دیدماا ! :|

طبق اون چیزایی که اول گفتید کوه باید سمت شرق باشه.ولی اینجا تو نقشه ای که درست کردید شماله و کوه یعنی کوهه خاکستریه دیگه؟؟ کوه های موردور؟؟ من واقعا متوجه نمیشم.

دوستان نقشه تالکین رو ول کنید طبق این نقشه ساده که کشیدیم برید جلو

نقشه خیلی سادس ولی این که چه حیوونایی توی این منطقه هستش به عهده شماست و همین موارد ساده

خب با چیزایی که گفته شد من به این نتیجه رسیدم که ما باید بازه های زمانی مربوط به جنگ حلقه رو هم نادیده بگیریم. به عبارت بهتر ساکنین قلعه در جریان جنگ حلقه هستن ولی خبری از اتفاقاتی که داره میفته ندارن. نه مرگ بورومیر، نه حمله آیزنگارد به روهان و نه چیزای دیگه. اینجوری بهتر هم هست. قراره خودمون داستان پرازی کنیم. :دی

بچه ها شروع کنین دیگه!ی خطم بنویسین کافیه!یکم ک داستان بره جلو راحت تر میشه!

سلام

از بارد به خاطر راه اندازی این تاپیک تشکر می کنم. واقعا ایده ی جالبیه.

غرض از مزاحمت، فقط میخواستم یه نکته ای رو یادآور بشم.

به بارد : توی جملاتت خیلی از کلمه "هستش" استفاده میکنی که یکم تو ذوق میزنه. خیلی جا ها میشه از همون "هست" استفاده کرد.

سلام

از بارد به خاطر راه اندازی این تاپیک تشکر می کنم. واقعا ایده ی جالبیه.

غرض از مزاحمت، فقط میخواستم یه نکته ای رو یادآور بشم.

به بارد : توی جملاتت خیلی از کلمه "هستش" استفاده میکنی که یکم تو ذوق میزنه. خیلی جا ها میشه از همون "هست" استفاده کرد.

:) باز توهم زدی ؟ وب سابق هستش :| :D :| :|

:D باز توهم زدی ؟ وب سابق هستش :| :D :| :|

باز که میگی هستش :) :دی

معلومه این مدت که منو ندیدی از اوضاع من خبر نداری. من دیگه اون وب سابق نیستم :دی

ولی اینو جدی گفتم. توی داستان که هیچ، توی پست های معمولیت هم از هستش خیلی استفاده میکنی !

میگم برای تعمیر دیوار قلعه به چوب و سنگ لازم داریم.

اگر داخل انبار باشه که هیچی اما اگه نباشه چی؟ ینی میشه سنگ رو از جای دیگه منظقه برداشت؟؟

باز که میگی هستش :| :دی

معلومه این مدت که منو ندیدی از اوضاع من خبر نداری. من دیگه اون وب سابق نیستم :دی

ولی اینو جدی گفتم. توی داستان که هیچ، توی پست های معمولیت هم از هستش خیلی استفاده میکنی !

چون خوب هستش

میگم برای تعمیر دیوار قلعه به چوب و سنگ لازم داریم.

اگر داخل انبار باشه که هیچی اما اگه نباشه چی؟ ینی میشه سنگ رو از جای دیگه منظقه برداشت؟؟

رئیس جان فقط مصالح مثل اهک و ساروجداریم

چوب و سنگ رو باید از بیرون بیاریم

اگر همه افراد نقش هاشون رو مینوشتن یکم جمع و جور میکردیم و میرفتیم سراغ جزئیات و فضا پردازی ها

رئیس جان فقط مصالح مثل اهک و ساروجداریم

چوب و سنگ رو باید از بیرون بیاریم

اگر همه افراد نقش هاشون رو مینوشتن یکم جمع و جور میکردیم و میرفتیم سراغ جزئیات و فضا پردازی ها

پس بهتره همه داستانشون رو تموم کنن و بزارن،بعد وظیفه ما در روز دوم مشخص بشه.در مورد بازسازی دیوار ها هم بهتره خودتون تعمیر کنید :| ما هم زخمی هستیم:وی و هم باید مسیرهای شرقی رو دوباره بررسی کنیم:وی

بچه ها سلام. واقعا بابت تاخیری که تو آپلود کردن متن داشتیم معذرت میخوام. هم من سرکارم هم شهریار دانشجوئه. امروز متن اصلی رو حتما میذاریم. تا بقیه بچه ها هم بتونن با فضای داستان همه جانبه آشنا بشن.

پ.ن: یه ایده. که البته خودمون هم هنوز در موردش به قطعیت نرسیدیم. دوستانی که نقش هاشون با هم هست، مثل گشتی ها، کماندارا و ... گاهی وقت ها حتما نیازی نیست خط داستان رو جداگانه آپلود کنید. ینی هر کماندار یا گشتی واسه خودش بنویسه. گاهی مشترک کار کنین. کماندارا یا گشتی ها که همیشه جدا از هم نیستن. چون کارمون نگهبانیه، اغلب جاها با هم هستیم. پس گاهی سعی کنین که خط داستان رو با هم اشتراکی بذارین رو تاپیک. ینی روایت سوم شخص، که داره ماجرای یک روز گشتی ها یا کماندار هامون رو توصیف میکنه. احتمالا پست اول من و شهریار اینجوری باشه. تجربه خوبیه. امتحانش کنین.

پ.پ.ن: راداگاست خیلی مخلصیم. :|

خب من یه کم آپ تو دیت نبودم. شهریار پست رو آپلود کردخ ظاهرا. :|

بچه ها راجع به این پست همه باید نظر بدن. اجباریه. بحث هم نداریم.:دی

داستانو که خوندم تو تاپیک اصلی یه کم آشفته به نظرم اومد. بیاین یه کاری بکنیم. پیشنهاد من اینه که تو گذاشتن پست ها هم سلسله مراتب رعایت بشه. ینی جانشین فرمانده اولین پست خط داستان رو بذاره که مشخص بشه اون روز چیکار باید بکنیم. بعد به ترتیب بقیه پست هاشون رو بذارن. اینجوری منسجم تر میریم جلو. برای شب هم میتونیم همگی با هماهنگی هم یه پست بذاریم از زبان سوم شخص که اوضاع و احوال و افکار افراد قلعه رو توی شب بیان میکنه. اینکه به چی فک میکنن. راجع به اتفاقات اون روز چه حسی دارن. چه گفتگوهایی باهم میکنن (حالا لزوما نه گفتگوهای آشپزها با هم، کماندارا باهم یا ... میتونه یه گفتگوی گروهی موقع غذا خوردن هم باشه.) بعد دوباره خط بعدی داستان و شرح روزانه ماوقع از زبان افراد قلعه. عین یه زندگی. یه کم سخت هست ولی شدنیه و باور کنین که اگه بشه خیلی جذاب میشه.

منتظر اعلام نظرات هستم. مخصوصا شما بارد عزیز.

تا کی وقت داریم!؟ :|

با این حرف موافقم. بعد اینکه همه نقشاشون رو تکمیل کردن و میخوایم بریم روز بعد، میتونیم یک پست بزاریم که کلی حرف بزنه از زبون شخص سوم و درباره هرکدوم از شخصیتا و داستان اصلی نطر بده

به نظرم جانشین فرمانده نه در اول، که در پایان روز حرف بزنه. خیلی جالب میشه! وقتی همه پستشونو گذاشتن ایشون به عنوان دانای کل بیاد کلیت روز رو توصیف کنه و گفت و گو های اشخاص و اتفاقایی که نمیشه خرکس از زبون خودش بگه . همینطور میون حرفاش میتونه برنامه فردا رو هم تنظیم کنه . شب سر میز شام با همه یه گفت و گویی بکنه و درباره وضعیت قلعه و کارای بعدی حرف بزنه

مگه نه!؟ :|

بازم میپرسم تا کی وقت داریم!؟ وی .

اله ماکیل:داستان اصلی مشخصه دیگه:وی

ما خیلی صبر کردیم تا جناب بارد اول شروع کنند ولی نشد.

اطراف قلعه پر از اورک هست و هوا زمستانی،چوب برای تیر کمه باید تهیه بشه.گشتی هام باید یه گشتی بزنند و اطلاعات بیارند.بقیه هم وظایف خودشون رو دارند باتوجه به اینها داستان رو هماهنگ کردیم.به نظرم اول شخص باشه بهتره چون ما خودمون شخصیت هستیم و باید داستان خودمون رو تعریف کنیم.

کینگ همه اینارو میدونیم منظورمون یه چیز دیگه بودا وی

به نظرم بارد آخرین نفر پست بزاره و علاوه بر کارای خودش یه جمع بندی کنه و برنامه روز بعد رو بگه خیلی خوب میشه

منم دارم درس میخونم ولی بسی چیز اومده ذهنم برای نوشتن!! عصر میزارم

علاوه بر من کی هنوز پست نزده!؟

کینگ منظور منم این بود که اگه گروه ها بخوان به صورت مشترک کار کنن زبان باید سوم شخص باشه. مثلا زبان سوم شخص برای داستان یک روز گشتی ها؛ چون با هم بودن زبان سوم شخص بهتره.

اما تو مواقعی که دو یا سه نفر گشتی دارن جداگانه میرن ماموریت طبیعیه که زبان اول شخص باشه بهتره. :|

اما در مورد حرف نولوفینوه مبنب بر اینکه پست آخر مال فرمانده باشه زیاد موافق نیستم. اونجوری شکل داستان زیاد جالب از کار در نمیاد. مث این میمونه که فرمانده ناظر کار افرادش باشه و بعد بخواد آخر کار بهشون نمره بده!!!

اینی که گفتم فرمانده پست اول رو بذاره یه ترجیح خیلی ساده بود. قطعا ماجرای هر روز ممکنه از فرمانده شروع نشه. مثلا ممکنه دیده بان یا گشتی، یه گروه اورک رو ببینه که دارن به قلعه حمله میکنن. خب اینجا فرمانده جایی برای شروع کردن یه خط داستان نداره.

البته اینم بگم. بهتره قبل از اینکه خط داستان معلوم بشه و هرکسی شروع به گذاشتن پست بکنه، باید بین خودمون به یه نتیجه ای برسیم که امروز این خط داستان رو چجوری پیش ببریم؛ اول کی پستش رو بذاره و ترتیب عمل چجوری باشه. اگه اینجوری نباشه داستان ما عین یه فیلم میشه که سکانس هاشو جابجا کنن بعد نمایش بدن.

البته اینم بگم. بهتره قبل از اینکه خط داستان معلوم بشه و هرکسی شروع به گذاشتن پست بکنه، باید بین خودمون به یه نتیجه ای برسیم که امروز این خط داستان رو چجوری پیش ببریم؛ اول کی پستش رو بذاره و ترتیب عمل چجوری باشه. اگه اینجوری نباشه داستان ما عین یه فیلم میشه که سکانس هاشو جابجا کنن بعد نمایش بدن.

با این موافقم. تو پیغام خصوصی گروهم گفتم. به نظر قبل انتشار بین خودمون داستانا پخش شه بد نمیشه

الان ی سوالی برا من پیش اومده!هنوز روز اول تموم نشده؟!

یکی بیاد روزه اولو جمع کنه بریم روز دوم دیگه!!

فریژا (درسته !؟ :وی) نه هنوز تموم نشده :وی سه چهار نفر مونده هنوز :| (امتحانا و ... :| )

اله ماکیل نمره دادن چرا؟!؟!؟

میگم ینی وقتی همه پستشونو زدن و همه چی تموم شده و یک نفر مونده، اون یک نفر اخر بیاد علاوه بر نقش خودش یک توصیف کلی از اون روز بکنه به عنوان یه شخص که از بیرون داره نگاه میکنه کلیت هارو بگه. چیزایی که توی پستای بقیه که حالت شخص اول دارن نگنجیده

حالا این یه نفر برای اینکه کار منظم باشه میگم جانشین فرمانده ینی بارد باشه

اینجوری میتونه "به طور غیر مستقیم" سیر کلی روز بعد رو هم ذکر کنه

الان ی سوالی برا من پیش اومده!هنوز روز اول تموم نشده؟!

یکی بیاد روزه اولو جمع کنه بریم روز دوم دیگه!!

موافقم منم باید آخر داستانمو ویرایش کنم یعنی باید زود برگردم قلعه.(گرچه می خواستم در اول قسمت بعد اینکارو انجام بدم) :|

پ.ن: همانطور که گفتم آخر داستان قسمت اولمو تموم کردم تا شروع بعدی همه از داخل قلعه باشد. :|

همچنان منتظر شرکت بقیه دوستان هستیم

ادموند پونسی ( دیرنیر ) + لیتراندیل ( لرد محمد ) + دایریس + Uchiha Aref

ما فعلا منتظر بقیه دوستان هستیم

ادموند پونسی ( دیرنیر ) + لیتراندیل ( لرد محمد ) + دایریس + Uchiha Aref

اگر به خود من بود تنهایی میتونستم کل داستان رو بنویسم

من گفتم بقیه هم بیان شرکت کنن یه اثر موندگاری بشه چهار نفر هم هماهنگ بشن یه چیزی از هم دیگه یاد بگیریم

برای من فرقی نمیکنه تا دوستان بیان بنویسن منتظر میمونم

اما در مورد دانای کل و این حرفا راستش نیازی به اینا نیستش اون موقع طرف به جای خوندن متن ها میاد خلاصه داستان رو میخونه

داستان هر روز اول روز توسط خودم نوشته میشه و اگر نقش من هر کجای داستان باشه اونجا رو خودم مینویسم مثلا اول یا وسط یا اخرش

از همکاری فعلی دوستان متشکرم

فریژا (درسته !؟ :وی) نه هنوز تموم نشده :وی سه چهار نفر مونده هنوز :| (امتحانا و ... :| )

اله ماکیل نمره دادن چرا؟!؟!؟

میگم ینی وقتی همه پستشونو زدن و همه چی تموم شده و یک نفر مونده، اون یک نفر اخر بیاد علاوه بر نقش خودش یک توصیف کلی از اون روز بکنه به عنوان یه شخص که از بیرون داره نگاه میکنه کلیت هارو بگه. چیزایی که توی پستای بقیه که حالت شخص اول دارن نگنجیده

حالا این یه نفر برای اینکه کار منظم باشه میگم جانشین فرمانده ینی بارد باشه

اینجوری میتونه "به طور غیر مستقیم" سیر کلی روز بعد رو هم ذکر کنه

منظورتو گرفتم نولو. واسه همین گفتم این فقط یه ترجیح ساده بود که یه نفر استارت بزنه داستان رو. اینکه شب یه نفر بخواد داستانو تموم کنه نمیشه .همونجوری که نمیتونه همیشه یه نفر داستانو شروع کنه (به همون دلیلی که تو پستم گفتم). شب آخرین نفری که بیداره نگهبان و دیده بان قلعه ست. (مثلا)

واسه همین پیشنهاد میدم وقتی خط داستان اعلام شد بین خودمون رای بدیم که با توجه به اون خط داستان بهتره کی اولین پست رو بذاره و ترتیب کار تا آخرین پست چجوری باشه.

بچه ها منتظر نظرات هستیما!!!

بارد باشه :|

جریون این اسامی که نوشتین چیه حالا!؟

اله ماکیل روز اول که تقریبا دیگه گذشت :|

ایشالا از روز بعد هماهنگ کنیم!

بارد باشه :|

جریون این اسامی که نوشتین چیه حالا!؟

اله ماکیل روز اول که تقریبا دیگه گذشت :|

ایشالا از روز بعد هماهنگ کنیم!

شما تکلیفت رو مشخص نکردی بالاخره هستی یا نه

شما تکلیفت رو مشخص نکردی بالاخره هستی یا نه

پست هارو بخونین کاملا گویاست :|

اسمایل سری تکون دادن ... :|

هرجور شما راحت تری

شما تکلیفت رو مشخص نکردی بالاخره هستی یا نه

پست هارو بخونین کاملا گویاست :|

اسمایل سری تکون دادن ... :|

هرجور شما راحت تری

معلومه که هست من تمام مدت فکر می کردم که هم رده هام (کماندارا) فریژا و نولوفینوه :D

ببخشید دیگه نمی تونم فکرمو عوض کنم :| :)

پست هارو بخونین کاملا گویاست :|

اسمایل سری تکون دادن ... :|

هرجور شما راحت تری

عزیز اگر مثل اندیشمندان فکر میکنید که ما در اینده به مشکل میخوریم و از دید فیلسوفانه شما نمیخواهید که در این جریان دخیل باشید و مثلا اینده بینی خود رو نشون بدید میتونیم نقش شما رو حذف کنیم

گرچه بنده مشتاقم که شما با بچه ها و من همکاری کنید

در هر صورت سریعا یه جواب قطعی به ما بدید که ما بدونیم افتخار همکاری با شما رو خواهیم داشت یا نه

ای وای شما چه با نمک نطق می فرمایی :|

نه بابا هستم دیگه

فقط در جواب اون حرفتون در اون روز گفتم اگر کسی هم خیلی مشتاقه میتونه جام بیاد که جواب خیلی عجیبی هم نیست!

در سیر داستان هم مشکلی پیش نمیاد :| فقط امیدوارم هرچه سریع تر این گفت و گو ها تموم بشه :"|

اگه صلاح بدونید کلا پست های اضافی رو هم از همون صفحات اول حذف کنی کار خیری کردی :|

ای وای شما چه با نمک نطق می فرمایی :|

نه بابا هستم دیگه

فقط در جواب اون حرفتون در اون روز گفتم اگر کسی هم خیلی مشتاقه میتونه جام بیاد که جواب خیلی عجیبی هم نیست!

در سیر داستان هم مشکلی پیش نمیاد :| فقط امیدوارم هرچه سریع تر این گفت و گو ها تموم بشه :"|

اگه صلاح بدونید کلا پست های اضافی رو هم از همون صفحات اول حذف کنی کار خیری کردی :|

نه ما مثلا در ظاهر مجبور به حفظ دموکراسی و ازادی بیان هستیم :D

نقش خودتون در تاپیک اصلی رو بنویسید همشهری

خوب یه بیوگرافی کوچیک از خودم نوشتم امیدوارم خَسته کننده نباشه. "امروز" رو هم ایشالا به زودی مبزارم! وی

ولی هنوز نتونستم برا خودم اسمی انتخاب کنم!!!

پ.ن:نکنه تبریزی هستی؟!!

دوستان از همگی تقاضا دارم متن هایی که آپلود میکنید رو دو باره و چند باره بخونید و ویرایش کنید. اگه قراره ما اینجا، نوشتن و یاد گرفتن رو تمرین کنیم پس کار مهمی میخوایم انجام بدیم. و اگه میخوایم کار مهمی انجام بدیم باید روش وقت بذاریم. نمیشه که توی یه پست شیش هفت خطی ده پونزده تا ایراد نگارشی و لغوی به چشم بخوره!!! من پیشنهاد ویرایش و ادیت کردن متن ها رو به مسئول تاپیک دادم. امیدوارم ترتیب اثر بده.

تاثیری که خوندن یه متن ناقص و بدسلیقه رو آدم میذاره (هرچند راجع به عمیق ترین مفاهیم باشه) اصلا قابل مقایسه با تاثیر خوندن یه متن شکیل و وزین نیست (هرچند راجع به یه موضوع سطحی باشه).

لطفا مد نظر قرار بدید. ممنون.

کاربر اسماگ به جمع نیروی تدارکات اضافه شد

فقط..در باب حرف اله ماکیل ..

تا وقتی که پستا حالت اول شخص دارن متن ها شکل محاوره ای به خود میگیرن برا همین نمیشه انتظار یه متن ادبی تر و تمیز رو داشت ! :|

فقط..در باب حرف اله ماکیل ..

تا وقتی که پستا حالت اول شخص دارن متن ها شکل محاوره ای به خود میگیرن برا همین نمیشه انتظار یه متن ادبی تر و تمیز رو داشت ! :|

اگه متن ادبی باشه،داستان جذاب تر میشه و هم خواننده حال میکنه:دی

کلا محاوره ای تو این طور داستانها نمیچسبه :|

منظورمو نگرفتی انگار من نپرسیدم متن ادبی باشه خوبه یا نه !!

گفتم این سیستمی که ما داریم پیش میریم و هرشخص داره نقش خودشو میگه اصولا اول شخص درمیاد و متن ادبی یکم غیر ممکن به نظر میاد! :|

منظورمو نگرفتی انگار من نپرسیدم متن ادبی باشه خوبه یا نه !!

گفتم این سیستمی که ما داریم پیش میریم و هرشخص داره نقش خودشو میگه اصولا اول شخص درمیاد و متن ادبی یکم غیر ممکن به نظر میاد! :|

چرا منظورتو گرفتم ولی در رفت :|

هیچ غیر ممکن هم نیست.مگه اول شخص نمیتونه ادبی بشه؟!

متن محاوره ای به درد نمیخوره

یعنی به درد میخوره ولی ارزش کار تیمی رو میاره پایین اگر قرار بود سوم شخص باشه هر کدوم ما تنهایی هم میتونست کل داستان رو بنویسه نیازی به کار گروهی نبود

بارد ینی میگی اول شخص باشه ادبی هم باشه!؟

یکم غیر معموله این حرکت :|

ولی باشه

نولو یه کم تمرین کنی راحت دستت میاد. کار سختی نیست.

گفتم که ادبی زیاد به درد نمیخوره خواننده هم اذیت میشه

زبان ساده ولی معیار بنویسید بهتره

باشه ..

پس از کلمات و افعال شکسته پرهیز شود! :|

تقریبا .. حالا شد :وی

خوب دوستان منم او یکی تدارکات رو برداشتم.

هروقت خواستید شروع کنید بهم بگید.اسماگ تو رو میگم.

خوب دوستان منم او یکی تدارکات رو برداشتم.

هروقت خواستید شروع کنید بهم بگید.اسماگ تو رو میگم.

خوش اومدی.

برای شروع می تونی اسمتو انتخاب کنی و داستان تو بنویسی، هنوز روز اول توی قلعه تموم نشده :|

اسماگ کیه برام سوال شد؟ :|

خوش اومدی.

برای شروع می تونی اسمتو انتخاب کنی و داستان تو بنویسی، هنوز روز اول توی قلعه تموم نشده :|

اسماگ کیه برام سوال شد؟ :|

کاربر اسماگ در صفحه قبل اعلام شد جزو تدارکاته

چشم.دوست خودمم هست بارد.

خوش اومدی ماهان جان. هر چند آنا اینو گفت یه بار ولی منم میگم.:دی

برای شخصیتت اسم انتخاب کن و یه کمی توصیفش کن تا ما هم باهاش آشنا شیم.

اسم :لگولفیندل.

و از کمان و دشنه هم استفاده میکنم (در صورت نیاز )

پسر خوانده‌ی تراندویل و هم سن لگولاس.

آم...شخصیت:کاملا هم جدی.

همین.

خیلی به درازا کشیده روز اول :|

خوب روز اول که ما نبودیم. ...پس بزارین طول بکشه

خوب دیگه من رو راهنمایی کنید تا روز اول رو براتون بگم.

ماهان یه نگاه به تاپیکاصلی بنداز تقریبا دستت میاد :|

البته درباره خود کاراکترت خارج از فای داستان هم میتونی اینجا صحبت بکنی (که من کمی سنت شکنی کردم تاپیک اصلی گفتم :|)

موتشکر.

فقط یه خلاصه از چیز هایی که نوشته اید بگید.

https://arda.ir/forum/index.php?showtopic=2030

رو بخون!

پست اول همه چیو مشخص میکنه پستای بعویرم که حتما بخون چون نقش های مختلفمونن!!(زیاد طول نمیکشه نهایتا یه رب با دیدنشون نترس!!)

بعد.... فککنم بارد برا تدارکات چیزی مگفته . وظایف رو ازش بپرس اگه تو تاپیک پیدا نکردی :|

من کماندارم که با فریژا و آنا از قلعه خارج شدیم .. اتفاق زیادی برامون نیفتاد و برگشتند(من نه هنوز‌!)

سوارکارا یا بگم گشتیامون یه دسته اورک برخوردند و یکیشون زخمی شد الان تو قلعه تحت مراقبت های ویژه(!)است.. آشپزا آشپزی میکنن!...

چیزی نمیاد بگم بخون دیگه خودت وی

چشم مرسی.میگم ما دکتر مکتر نداریم؟

فقط یه چیزی:

بهتره همه ی شخصیت ها انسان باشن!چون ناسلامتی تو خاک گوندور هستیم و شخصیت ها نژاد های دیگه ای جز انسان باشن یکم ارتباط برقرار کردن سخت میشه.

ممنون

فقط یه چیزی:

بهتره همه ی شخصیت ها انسان باشن!چون ناسلامتی تو خاک گوندور هستیم و شخصیت ها نژاد های دیگه ای جز انسان باشن یکم ارتباط برقرار کردن سخت میشه.

ممنون

آره این تاکید فراوان بارد هم بود :|

خطاب به ماهان دکتر هم نداریم. خوددرمانیه :|

بله همچنان باید تاکید کنم که شخصیت انسانی پتانسیل بیشتری برای درام داره

در مورد دکتر هم باید بگم که بله ما طبیب نداریم ولی به جای خود درمانی میتونین از تجارب اشپز ها و یا تدارکات استفاده کنید

اما اگر یک طبیب پیر پیدا بشه که از نحوه کاربرد گیاهان دارویی اطلاعات داشته باشه خوشحال میشیم در قلعه در خدمتش باشیم

چشم پس او چیز هایی که نوشتم شما با انسان حساب کنید.

دوستان اگه این چیزی که نوشتم قبول دارید بگید در غیر این صورت باید کمی صبر کنید تا بتوانم ویرایشش کنم.

سلام به همه دوستان.

تصمیم گرفتم تا اینجا که این تاپیک رو پیش بردیم یه تصویر کلی از شخصیت هامون رو ترسیم کنم تا همه مون ببینیم که چی خلق کردیم؛ آیا همون تصویری که تو ذهن خودمون بوده، تو ذهن بقیه بچه ها هم هست؛ چه کم و کاستی داره؛ چه ابهامی داره؛ چقدر میتونیم شخصیت هامون رو در راستای این داستان که یک کار جمعی هست پرورش بدیم؛ تو اتفاقات این قلعه سهیمشون کنیم؛ و از شخصییت های دیگه تاثیر بگیریم و روشون تاثیر بذاریم.

خواهشم از شما اینه که این پست رو بخونید و نظر خودتون رو برای همدیگه بنویسید. چون تو ادامه این داستان خیلی میتونه بهمون کمک کنه.

از کماندارها شروع میکنم.

1- فریژای کماندار(کاربر بلاتریکس): دختری تنها از سرزمین های شمالی که سرنوشت خانواده ش براش مبهم و ناشناخته ست. همین ابهام به شخصیت فعلیش هم سرایت کرده و باعث شده که آدم منزوی، عبوس، ساکت، غیر قابل پیش بینی و نسبت به امور اطرافش آدم بی تفاوتی باشه. در عین حال وظایفی که بهش محول میشه رو به بهترین نحو انجام میده تا اصطکاک و کشمکشی با اطرافیانش پیدا نکنه. چون حفظ آرامش و گوشه گیری براش همیشه جزو اولین اولویت هاست. کماندار قابلی هست و همرزم ها و دوستانش به قابلیت های رزمی اون آگاه هستن.

2- آنا آرتانیس (کاربر آنا): متاسفانه توصیف خیلی زیادی از شخصیتش دستگیرم نشد. از کاربر Anna میخوام که شخصیت داستانش رو برامون موشکافی کنه تا حد ممکن.

3- کماندار سوم بدون اسم !!!! (کاربر نولوفینوه): چیزی که دستگیرم شد اینه که تو این دنیا جز خودش کسی رو نداره. در حال حاضر کمانداری و دیده بانی این قلعه تنها جاییه که میتونه توش مفید باشه. به همین خاطر خیلی به جایگاه فعلیش اهمیت میده.

دسته ی بعدی، سوارکارها گشتی.

1- پلاطس (کاربر راداگاست): سوارکاری از روهان که به ارتش شهر سپید ملحق شده. در عین شخصیت منزوی و محافظه کاری که داره، تا حد لازم خونگرم هم هست و ترجیح میده اطرافیان نسبت به اون دافعه نداشته باشن. اما معمولا برای آغاز یه ارتباط پیش قدم نمیشه. علاقه به ماجراجویی از کودکی در سرشتش بوده و تا الان هم فروکش نکرده. بسیار جسور هست و گاهی وقت ها این جسارت براش بسیار خطرساز میشه. به همین خاطر فرمانده معمولا اون رو تنها برای گشت زدن به بیرون از قلعه نمیفرسته. شجاعتش به همون اندازه که میتونه مفید باشه، دردسر ساز هم هست.

2- الکاندو (کاربر کینگ): یک مرد جوان مثل پلاطس که به ارتش شهر سپید ملحق شده. مردی کم حرف، محتاط و علاقه مند به برقراری ارتباط با اطرافیانش هست. معمولا قبل از انجام هر کار عواقبش رو به خوبی میسنجه بعد اقدام میکنه. شاید به همین خاطر هست که معمولا همراه پلاطس روانه گشت میشه تا از انجام کارهای غیرقابل پیش بینی و خطرناکش جلوگیری کنه. مهارت نظامی هر دو سوارکار ما تقریبا در یک حد هست. اما الکاندو معمولا از این مهارت ها بهتر میتونه استفاده کنه.

دسته بعدی، آشپزها.

1- سالنبور (کاربر شهریار): یک مرد تنومند و شوخ طبع. کسی که به راحتی محیط اطرافش رو تحت تاثیر قرار میده. در عین شوخ طبعی و ولنگاری سرخوشانه ای که نسبت به وقایع اطرافش نشون میده، عمیقا از تغییرات اطرافش متاثر میشه اما خب، این تاثیر پذیری رو توی رفتارهاش به روش خودش بروز میده. معمولا در برخورد اول با هر قضیه ای موضوع رو با طنز و شوخی بررسی میکنه. اما پس از مدت کوتاهی از سکوتش میشه فهمید که به شدت در مورد اون قضیه فکر میکنه. مهارتش در آشپزی به هیچ وجه قابل مقایسه با مهارتش تو استفاده از چاقو نیست. توی قلعه با همه ارتباط خوبی داره اما ارتباطش با گاستون، آشپز دیگه قلعه شکل و مناسبات خاص تری داره.

2- گاستون (بنده حقیر): مرد شرقی چهل و چهار ساله که از شرق به همراه خانوادش فرار کرد و مدتی رو در نزدیکی اسگاروت زندگی کرد و بعد سراز این قلعه درآورد. هنوز گاهی وقت ها مناسبات رفتاری با مردم غرب رو نمیتونه درست ارزیابی کنه و همین باعث میشه تا رفتارهاش (که ناشی از نیاز به پذیرفته شدن بین اطرافیانش هست) اغراق آمیز به نظر برسه. غافل از این که همین قضیه باعث فاصله بیشتر اطرافیانش از اون میشه. اما این فاصله گرفتن در مورد آشپز دیگه قلعه صدق نمیکنه. رابطه این دو نفر باهم مسالمت آمیز و جالب به نظر میرسه. مخصوصا اینکه به خاطر مهارت زیاد گاستون و بی سلیقگی سالنبور توی آشپزی، این دو به هم احساس نیاز بیشتری میکنن. گاستون در تنهایی بسیار شکننده و آسیب پذیر هست اما در جمع خیلی پرانرژی ظاهر میشه، با این حال جز خاطرات محدودی که فکر میکنه ممکنه برای اطرافیانش جذاب باشه چیز زیادی برای گفتن نداره. اگر دسپخت خیلی خوبی نداشت شاید مدت ها پیش از این قلعه فراریش میدادن.

سربازها

دایریس دنمای (کاربر لینک دانلود): یه مرد تقریبا تنومند و یک سرباز به دردبخور. اما به شدت سربه هوا و بی توجه به اطرافش. معمولا چیزی که براش جلب توجه میکنه رو پیگیری کرده و به فکر عواقبش نیست. کسی نمیدونه برای چی و از چه طریقی سر از این قلعه درآورده و اصلا چرا به عنوان سرباز داره خدمت میکنه.

از دسته های بعدی که شامل تدارکات و سربازان میشه، متاسفانه جزاسم و اوصاف ظاهریشون چیزی دستگیر من نشد.

سربازان؛ کاربر انگمار - دیرنیر گوائلین (کاربر ادموند پونسی) - لیتراندیل (کاربر لرد محمد)

تدارکات؛ لگولفیندل (کاربر ماهان) - کاربر اسماگ.

و فرمانده ی عزیزمون هم در همین دسته قرار دارن. :دی

اینا توصیف کلی شخصیت ها تو ذهن "من" بود؛ چیزی که با دو سه بار خوندن پست ها به ذهنم رسید. دلم میخواد تک تک نظراتتون رو بشنوم و راجع به این پست بیشتر باهم صحبت کنیم.

دوستانی که تنها یه شخصیت انتخاب کردن و بعدش دیگه اصلا پیگیری نکردن که حداقل یه شناخت کلی ازشون داشته باشیم بهتره هر چه سریعتر اقدام به این کار بکنن. یه شخصیت بی هویت فقط میتونه روند داستان رو مبهم کنه و ریتم داستان رو کند بکنه.

منتظر نظراتتون هستم.

اله ماکیل ممنون بابت پستی که گذاشتی خیلی خلاصه و مفید شخصیت ها را توضیح دادی، منم سعی کردم کمی راجع به شخصیتم توضیح بدم که امیدوارم تا حدی با آنا آرتانیس آشنا بشید. اما قبلش خطاب به نولوفینوه اگه می خواد اسم انتخاب کنه و نمی تونه شاید بتونه از فرهنگ نامه آردا کمک بگیره. :|

آنا آرتانیس دختری با چهره ای آرام و اغلب با لبخندی بر لب. همرزم هایش در قلعه را بسیار دوست دارد (برای او مانند خانواده ی دومش هستند، آره...)؛ آنا کم حرفه و بیشتر فکر می کند. شجاع و مهارت خوبی در تیراندازی با کمان دارد که این مهارت و از پدرش یاد گرفته. پدر و مادرش توسط اورک ها کشته شدند و این علت پیوستنش به ارتش بوده. آروزش دیدن دوباره ی تنها برادر کوچکش است که (همراه بقیه افرادی که از کشتار اورک ها زنده ماندن) به گوندور رفته.

مهمترین موضوعی که اذیتش می کنه کابوس های شبانه مرگ والدینش است و ترسی که همراه آن وجودش را می گیرد؛ ترس از مرگی وحشتناک که نمی خواهد نصیب دوستانش شود. اما همیشه حرفی که پدرش به او می گفت را به یاد می آورد که مایه آرامش دلش می شود: شجاعت یعنی اینکه ترس و امید را هر دو در دلت داشته باشی.

در جواب ب تحلیل شخصیت فریژا!

درست تقریبا!تحلیل کردین ب جز اینکه عبوس نیست ینی اگه منظورتون اخموست نه!اخمو نیست!کلا کسی نمیتونه توصورتش حس خاصی رو ببینه!(اما اینکه نمیتونه دلیل نمیشه ک وجود نداشته باشه!)

اما اگه منظورتون از عبوس بداخلاق ه!شاید!ینی اینطور ب نظر میرسه!

در مورد بی تفاوتی هم همینطور!ینی بقیه حس میکنن موجودی بی تفاوت و بی احساس ه ولی کسی واقعا از درون فریژا خبر نداره!!!!

در جواب ب تحلیل شخصیت فریژا!

درست تقریبا!تحلیل کردین ب جز اینکه عبوس نیست ینی اگه منظورتون اخموست نه!اخمو نیست!کلا کسی نمیتونه توصورتش حس خاصی رو ببینه!(اما اینکه نمیتونه دلیل نمیشه ک وجود نداشته باشه!)

اما اگه منظورتون از عبوس بداخلاق ه!شاید!ینی اینطور ب نظر میرسه!

در مورد بی تفاوتی هم همینطور!ینی بقیه حس میکنن موجودی بی تفاوت و بی احساس ه ولی کسی واقعا از درون فریژا خبر نداره!!!!

در رابطه با شخصیت فریژا، دریافت من اینکه دختری خیلی جدی و به این راحتی ها نمیشه باهاش شوخی کرد. :|

ممنون از تحلیل دوستان

امیدوارم بچه ها همکاری کنن و داستان رو پیش ببریم در اخر یک جلسه نقد و بررسی کامل خواهیم داشت با شرکت همه اعضا

خب ممنون از نظرات دوستان.

در مورد فریژا باید بگم ممنون که شرح دادی. به هر حال درونیات آدمی مثل فریژا به ندرت تو چهره ش مشخص میشه. ماها حتما باید اینو بدونیم، وگرنه تو مناسباتمون با تو دچار مشکل میشیم. :) :D

شخصیت آنا تقریبا نزدیک به تصوراتم بود. اما منتظر بودم ببینم خودت چی میگی.

پ.ن: بارد عزیز توام یه کم از خودت بگو.

پ.پ.ن: از پست نولوفینوه لذت بردم. توصیفات اثرگذار، انسجام قابل قبول با پست بقیه دوستان و در عین حال مستقل بودن شخصیت از بقیه شخصیت ها خیلی دلنشین بود. امیدوارم با هیمن کیفیت پیش بریم همگی. :| :| :|

سلام بارد عزیز من تازه عضو شدم .. در اصل به خاطر همین تاپیک شما بود که عضو شدم ;-)

ایا نقش سرباز ، کمانداریا سوار مونده که به من بدینش.

واقعا حرکت خیلی خوبی بوده که کردین خیلی خوشحال میشم که بتونم کاری انجام بدم .

سلام دوست عزیز

اگر بقیه بچه ها موافق باشن باید نقش های دوستان سرباز رو بگیریم و بدیم به بچه های جایگزین

در صورتی که کسی موافق هستش با جایگزین های جدید ادامه بدیم

اعلام رای کنید

بنده موافقم

موافقم

من راضی نیستم کسی نقشش گرفته بشه . ولی یه نظری دارم.

اینکه : یه سرباز در ادامه به شما اضافه میشه واسمشم آلداریون یا تورونگیل پسر آرگورن

هست که برای گشت زنی به حوالی این منطقه ای که در حال حاضر شما ساکن هستید با گروهش

رهسپار میشه و در راه با بدشانسی به گروهی اورک که تعدادشون از خودشون بیشتره برمیخورن

و نبرد خیلی سختی بین اونها رخ میده وتمام گروهش کشته میشن (این رو هم بگم که گروه اورکها

هم نابود میشن ولی تعدادی از اونها پا به فرار میذارن) خودش هم با یک تیر سمی اورکی زخمی میشه

و در نهایت راه رو گم میکنه و بر حسب اتفاق به گروه شما میخوره ویا یکی از یاران شما اونا کنار

رودخانه پیدا میکنه و برای درمان نزد گروه خودشون میبره (که آلداریون را هم بیهوش شده پیدا میکنه).

نظرتون چیه

منظورت آلداریون پسر آراگورن بزرگ هستش؟

پیشنهاد خوبیه. ولی داستان ما احتمالا تو اواخر دوران سوم و در گیرودار جنگ حلقه داره اتفاق میفته. البته قرار نیست ما تو این داستان به جنگ حلقه اشاره ای داشته باشیم. ولی الداریون متولد دوران چهارم هست. فک نکنم زیاد سنخیتی داشته باشه.

یه چیزی بگم. بهتره شخصیت ها رو خودمون بسازیم و از این طریق داستان رو جلو ببریم. وام گرفتن از شخصیت هایی که بهشون اشاره شده کار خیلی سختی نیست. ما میخوایم خودمون کم کم نحوه ی شخصیت پردازی و داستان نویسی رو تمرین کنیم. پس بهتره از سیر تا پیاز داستان دست خودمون باشه. به نفع خودمون هم هست. :|

در مورد پس گرفتن نقش ها از بچه هایی که فعال نیستن هم نظرم با مسئول تاپیک یکیه. خیلی تاخیر افتاده و منتظر دوستان موندن یه کم لطف قضیه رو از بین میبره. پیشنهاد میدم تو محدوده نقش های پیشنهادی یکی رو انتخاب کنی و براش هویت تعریف کنی تا بارد رسما اعلام و معرفی ت کنه.

در مورد دکتر هم باید بگم که بله ما طبیب نداریم ولی به جای خود درمانی میتونین از تجارب اشپز ها و یا تدارکات استفاده کنید

اله ماکیل فک کنم گاستونه تو بتونه این کارو انجام بده. چون توی توصیفاتت گفتی علاقه ی خاصی به کشف گیاهای مختلف داره. میشه یه شخصیت عطار گونه رو بهش داد (عطار نه اون شاعره :| عطار به معنای کسی که از گیاهای داروی سر در میاره)

سلام دوست عزیز

اگر بقیه بچه ها موافق باشن باید نقش های دوستان سرباز رو بگیریم و بدیم به بچه های جایگزین

در صورتی که کسی موافق هستش با جایگزین های جدید ادامه بدیم

اعلام رای کنید

بنده موافقم

منم موافقم به شرط اینکه اون افراد جایگزین زودتر متنشونو تحویل بدن :|

نولوفینوه : خیلی خوب بود متنت من خیلی حال کردم.

اله ماکیل : خیلی عالی بود که شخصیتارو طبقه بندی و خلاصه کردی.

نولوفینوه: جالب بود مخصوصا جمله ی زیر هم از قسمت اول جمله کلی خندیدم هم اینکه از این هماهنگی خیلی خوشم اومد. :|

او آنا بود که با کمانش هوارا نشانه گرفته بود! :| قبل آنکه تیرش گلویم را سوراخ کند آرام عقب تر رفتم و نشستم! انگار او نیز آن صدا هارا شنیده بود ...

پ.ن: هنوز نگفتی اسمت توی داستان چیه؟ :|

توروندیل چطوره .

توروندیل اسم شخصیتته؟ یا منظورت تراندویله؟

شهریار: دم شما گرم!!! :|

نولوفینوه: جالب بود مخصوصا جمله ی زیر هم از قسمت اول جمله کلی خندیدم هم اینکه از این هماهنگی خیلی خوشم اومد. :|

او آنا بود که با کمانش هوارا نشانه گرفته بود! :| قبل آنکه تیرش گلویم را سوراخ کند آرام عقب تر رفتم و نشستم! انگار او نیز آن صدا هارا شنیده بود ...

پ.ن: هنوز نگفتی اسمت توی داستان چیه؟ :D

:)

اسم ..

اتفاقا قرار بود بیام نمایت کمک بخوام :|

نمیخوام همینجوری از خودم در بیارم. اسم الفی میشه پیدا کرد اما خوب من که الف نیستم! از شخصیتای داستان ها هم باشه یکم جالب نمیشه.

موندم چه کنم :/

درباره اعضای جدید هم موافقم .

به نظرم یه پ.خ به افراد غیر فعال زده بشه و اگه جواب ندادن نقششون تعویض شه

توروندیل اسم شخصیتته؟ یا منظورت تراندویله؟

شهریار: دم شما گرم!!! :|

منظورم تورونگیل بود.

به نظرم یه پ.خ به افراد غیر فعال زده بشه و اگه جواب ندادن نقششون تعویض شه

کاملا موافقم.صبر کردن دیگه کافیه.

الکاندو (کاربر کینگ): یک مرد جوان مثل پلاطس که به ارتش شهر سپید ملحق شده. مردی کم حرف، محتاط و علاقه مند به برقراری ارتباط با اطرافیانش هست. معمولا قبل از انجام هر کار عواقبش رو به خوبی میسنجه بعد اقدام میکنه. شاید به همین خاطر هست که معمولا همراه پلاطس روانه گشت میشه تا از انجام کارهای غیرقابل پیش بینی و خطرناکش جلوگیری کنه. مهارت نظامی هر دو سوارکار ما تقریبا در یک حد هست. اما الکاندو معمولا از این مهارت ها بهتر میتونه استفاده کنه.

خیلی ممنون اله ماکیل عزیز.

چندتایی رو اضافه کنم.

سن:24

خوش اخلاق و مهربان در عین حال خشن و جدی،کم حرف ولی خون گرم و صمیمی،جان فشان و شجاع.

منظورم تورونگیل بود.

سلام دوست عزیز خیلی خوش آمدید.شخصیت شما در کدام دسته قرار داره؟

کاملا موافقم.صبر کردن دیگه کافیه.

خیلی ممنون اله ماکیل عزیز.

چندتایی رو اضافه کنم.

سن:24

خوش اخلاق و مهربان در عین حال خشن و جدی،کم حرف ولی خون گرم و صمیمی،جان فشان و شجاع.

سلام دوست عزیز خیلی خوش آمدید.شخصیت شما در کدام دسته قرار داره؟

سرباز. توصفحه قبلی نوشتم که چطور به گروه شما ملحق میشم البته اولش رو باید یکمقدار تغییر بدم اونقسمتی که پسر آراگورنه را باید حذف کنم.

سلام اینکانوس (تورونگیل)، خوش اومدی.

منتظر داستانت در روز اول در دفاع از قلعه خاکستری هستیم. :|

منظورم تورونگیل بود.

این سرباز که اسمش تورنگیل هست در واقع نجات داده میشه و به قلعه آورده میشه. با این اوصاف فک میکنم باید از خط دوم داستان وارد بشی که یکی از ما تو رو ببینه و به قلعه بیاردت. واسه این میگم از خط دوم چون تو خط اول نیروهای گشتی و کماندارای ما بیرون از قلعه رفتن و برگشتن.

بچه ها کسی نظری نداره؟

این سرباز که اسمش تورنگیل هست در واقع نجات داده میشه و به قلعه آورده میشه. با این اوصاف فک میکنم باید از خط دوم داستان وارد بشی که یکی از ما تو رو ببینه و به قلعه بیاردت. واسه این میگم از خط دوم چون تو خط اول نیروهای گشتی و کماندارای ما بیرون از قلعه رفتن و برگشتن.

بچه ها کسی نظری نداره؟

بله درسته . باید بگم اونجایی که ANNA برای پیدا کردن چوب به جنگل میره ویا به بیان خودش (کمی ناامید برگشتم و به درخت های آنطرف رودخانه نگاه کردم که ناگهان متوجه حرکتی در آنجا شدم، وحشت زده چوب ها را انداختم و سریع تیری در کمان گذاشتم و به سمت جایی که حرکتی دیدم نشانه گرفتم. نمی دانم چه مدت همانطور بی حرکت ماندم اما وقتی مطمئن شدم خطری نیست کمان را پایین آوردم با سرعت چوب ها را جمع کردم؛ بیشتر از این ماندن در اینجا خطرناک است؛ پس سریع به سمت قلعه برگشتم. باید به ریانو هشدار میدادم؛ خطر بیش از حد نزدیک است) درواقع فرداش حس کنجکاوی بهش دست میده و میره ببینه صدا برای چی بوده که من رو بیهوش پیدا میکنه.

نظرتون چیه مخصوصا نظر شما مهمه بارد.

من موافقم با این طرح. خوبه.

فقط باید ببینیم بارد خط دوم رو چی اعلام میکنه.

خیلی ممنون اله ماکیل عزیز.

چندتایی رو اضافه کنم.

سن:24

خوش اخلاق و مهربان در عین حال خشن و جدی،کم حرف ولی خون گرم و صمیمی،جان فشان و شجاع.

کینگ خیلی خوبه. فقط به نظرت جمع شدن دو خصلت خوش اخلاق و مهربان، با خشن و جدی یه کم سخت نیست؟!!

همینطور کم حرف بودن و خون گرم بودن همزمان تو یه آدم جمع نمیشه. :|

بهتره بگیم خوش خلق ولی زود خشم و عصبی. سخت نگیر. بالاخره هرکسی یه عیبی داره دیگه! :|

کینگ خیلی خوبه. فقط به نظرت جمع شدن دو خصلت خوش اخلاق و مهربان، با خشن و جدی یه کم سخت نیست؟!!

همینطور کم حرف بودن و خون گرم بودن همزمان تو یه آدم جمع نمیشه. :|

بهتره بگیم خوش خلق ولی زود خشم و عصبی. سخت نگیر. بالاخره هرکسی یه عیبی داره دیگه! :|

اله ماکیل شخصیت خود خودم اینطوریه:وی

کم حرف ولی با محبت،فقط با این جملت موافقم"بهتره بگیم خوش خلق ولی زود خشم و عصبی" :|

منم با شما موافقم در مورد ورود تورنگیل از خط دوم داستان اونم در کنار رودخانه که البته بارد باید خط دوم داستان رو شروع کنه.

بارد ما مشتاقانه منتظریم :|

بچه ها بیایین ادامه بدیم. از اشتیاق زیاد قیافم این شکلی شده :|

:|

با ربط دادن این قضیه به صداهایی که آنا شنیده و متوجه حرکتی شده(!) مخالفم!

باید متن تغییر کنه که کاملا مخالفم :| یا هم باید فردا با حس کنجکاوی این کارو بکنه که به دو دلیل نمیشه! چون تیر خورده فکنکنم یک روز رو تو اون سرما بشه زنده موند. همینطور آنا به دنبالش رفت و چیزی ندید که اینم جور درنمیاد!

همینطور ... ایشون وسط جنگل چیکار میکنه!؟

به نظرم گشنی ها پیداش کنن قشنگ تر میشه ولی اینو مطمعن نیستم :|

به نظرم گشنی ها پیداش کنن قشنگ تر میشه ولی اینو مطمعن نیستم :|

روز دوم پیدا کنیم بهتره.روز اول رو نمیشه بازسازی کرد.اصلا شاید روز دوم هم نشه یه وقت:وی

من راضی نیستم کسی نقشش گرفته بشه . ولی یه نظری دارم.

اینکه : یه سرباز در ادامه به شما اضافه میشه واسمشم تورونگیل پدرش از سرداران ارتش روهان بود

ومادرش هم دختر یکی از فرمانده هان گاندور بود.

داستان از آنجایی شروع میشه که یک ماموریت به تورونگیل محول میشه و او هم

برای گشت زنی به حوالی این منطقه ای که در حال حاضر شما ساکن هستید با گروهش

رهسپار میشه و در راه با بدشانسی به گروهی اورک که تعدادشون از خودشون بیشتره برمیخورن

و نبرد خیلی سختی بین اونها رخ میده وتمام گروهش کشته میشن (این رو هم بگم که گروه اورکها

هم نابود میشن ولی تعدادی از اونها پا به فرار میذارن) خودش هم با یک تیر سمی اورکی زخمی میشه

و در نهایت راه رو گم میکنه و بر حسب اتفاق به گروه شما میخوره ویا یکی از یاران شما اونا کنار

رودخانه پیدا میکنه و برای درمان نزد گروه خودشون میبره (که آلداریون را هم بیهوش شده پیدا میکنه).

نظرتون چیه

تنها گزینه مورد نظر همین هستش

داستان پیوستن شما به گروه داخل قلعه میتونه قبل از این اتفاقات و با همین روند اتفاق افتاده باشه ولی برای وارد شدن به نقش افرینی تنها گزینه موجود این هستش که با یکی از سربازان فعلی جایگزین بشید

گرچه اگر میخواید که از همین جای به داستان اضافه بشید هم باید یک سری تنظیمات انجام بدیم ولی باید یکی از نقش های فعلی از سرباز ها که غیر فعال هستن پاک بشه چون هیچ کس نقشی ننوشته و فقط وقت تلف میشه برای منتظر موندن

...

یا هم باید فردا با حس کنجکاوی این کارو بکنه که به دو دلیل نمیشه! چون تیر خورده فکنکنم یک روز رو تو اون سرما بشه زنده موند. همینطور آنا به دنبالش رفت و چیزی ندید که اینم جور درنمیاد!

...

به نظرم میشه یکی که در بالای قلعه نگهبانی میده (تورنگیل) ببینه و بیارش داخله قلعه؛ میشه، نه؟ :| اینطوری به خاطر سرما هم نمی میره. :|

تنها گزینه مورد نظر همین هستش

داستان پیوستن شما به گروه داخل قلعه میتونه قبل از این اتفاقات و با همین روند اتفاق افتاده باشه ولی برای وارد شدن به نقش افرینی تنها گزینه موجود این هستش که با یکی از سربازان فعلی جایگزین بشید

گرچه اگر میخواید که از همین جای به داستان اضافه بشید هم باید یک سری تنظیمات انجام بدیم ولی باید یکی از نقش های فعلی از سرباز ها که غیر فعال هستن پاک بشه چون هیچ کس نقشی ننوشته و فقط وقت تلف میشه برای منتظر موندن

چرا بارد یکی از سربازها دایریس نقششو نوشته :|

آقا شرمنده من یه هفته و خرده ای پیش نتم تموم شد تا تمدید کنیم و اینا شرکته هم بازی در آورد

یه رولی چیزی می زنم به زودی

با تچکر

به نظرم میشه یکی که در بالای قلعه نگهبانی میده (تورنگیل) ببینه و بیارش داخله قلعه؛ میشه، نه؟ :| اینطوری به خاطر سرما هم نمی میره. :|

چرا بارد یکی از سربازها دایریس نقششو نوشته :)

به نظرم میشه یکی که در بالای قلعه نگهبانی میده (تورنگیل) ببینه و بیارش داخله قلعه؛ میشه، نه؟ :D اینطوری به خاطر سرما هم نمی میره. :|

چرا بارد یکی از سربازها دایریس نقششو نوشته :D

در باب ورود مهمان جدید زیاد شدن نقش ها و خروج کنترل از دست ملت رو هم در نظر بگیرید همینطوری هم باید هفته به هفته منتظر دوستان باشیم تا همه شرکنن

همونطور که خودشون گفتن بهترین راه ورود در میان نقش ها هستش ولی موضوع نباید تغییر بکنه

همین که یکی از افراد ( انا ) ایشون رو بیرون پیدا میکنن

در مورد همون داستان رو بنویسید ولی مطمئنا داستان ویرایش زیادی میکنه

با ربط دادن این قضیه به صداهایی که آنا شنیده و متوجه حرکتی شده(!) مخالفم!

باید متن تغییر کنه که کاملا مخالفم :| یا هم باید فردا با حس کنجکاوی این کارو بکنه که به دو دلیل نمیشه! چون تیر خورده فکنکنم یک روز رو تو اون سرما بشه زنده موند. همینطور آنا به دنبالش رفت و چیزی ندید که اینم جور درنمیاد!

همینطور ... ایشون وسط جنگل چیکار میکنه!؟

به نظرم گشنی ها پیداش کنن قشنگ تر میشه ولی اینو مطمعن نیستم :|

در جواب نولوفینوه باید بگم که متن هیچ تغییری نمیکنه .

دوما شما مثل اینکه دقیق داستان ANNA را نخوندید .اون که به دنبال صدا نرفت فقط همونجا ایستادو کمان رو به سمت همانجایی که صدا و حرکتی را شنیده ودیده بود نشانه گرفت و بعد از مدتی شک کردن تصمیم گرفت به سمت قلعه برگرده.

سوما من اونم توضیح دادم که وسط جنگل چیکار میکردم یهویی که نیومدم ازغیب .

و در آخر هم گشتی ها مگه زخمی نشده بودند چطور میشه بیان دنبال من بگردن در صورتی که آنا هنوز نفهمیده اون صداها و حرکتها از چی بوده که بهشون بگه.

بارد ینی میگی آنا اونجا پیدا کنه؟؟؟

روز اول؟!!؟

ینی ویرایش کنیم!؟

:|

خوب اگه میخواین بیاد جای یکی دیگه،خوب چه کاریه این آرتیست بازیا (!!) مثل بقیه سربازا بیاد نقششو بنویسه!!اگرم نه که فردا یکی پیداش کنه!

در جواب نولوفینوه باید بگم که متن هیچ تغییری نمیکنه .

دوما شما مثل اینکه دقیق داستان ANNA را نخوندید .اون که به دنبال صدا نرفت فقط همونجا ایستادو کمان رو به سمت همانجایی که صدا و حرکتی را شنیده ودیده بود نشانه گرفت و بعد از مدتی شک کردن تصمیم گرفت به سمت قلعه برگرده.

سوما من اونم توضیح دادم که وسط جنگل چیکار میکردم یهویی که نیومدم ازغیب .

و در آخر هم گشتی ها مگه زخمی نشده بودند چطور میشه بیان دنبال من بگردن در صورتی که آنا هنوز نفهمیده اون صداها و حرکتها از چی بوده که بهشون بگه.

فرض میکنیم چشم های یک کماندار یه سرباز زخمیو نتونسته تو برف سفید تشخیص بده (فرضی محال!)

فقط نمیفهمم دقیقا چه دلیلی داره این کارا؟

خوب بیا مثل همه مثل بقیه سربازا بنویس دیگه

سه نفر هنوز نیومدن. همونطور که گفتم میتونیوبیای جای دیگه

خواهشا سریع تر تمومش کنین بره :|

فرض میکنیم چشم های یک کماندار یه سرباز زخمیو نتونسته تو برف سفید تشخیص بده (فرضی محال!)

فقط نمیفهمم دقیقا چه دلیلی داره این کارا؟

خوب بیا مثل همه مثل بقیه سربازا بنویس دیگه

سه نفر هنوز نیومدن. همونطور که گفتم میتونیوبیای جای دیگه

خواهشا سریع تر تمومش کنین بره :|

خب این که معلومه تو جنگل بوده و هوا دیگه تاریک شده(همانطور که خودش گفت) بود معلومه که گرگ هم که باشه نمیتونه ببینه بعدشم وقتی که صدا رو شنیده من دیگه بیهوش شده و روی زمین افتاده ام.

الان هم به بارد گفتم میتونم الان بیام و بنویسم فقط منتظر اجازه هستم همین.

نمیدونم دیگه چطور حرفمو بگم

بار آخرمه تکرار میکنم

میتونین به جای یکی از اون سه سرباز غیر فعال بیاین و نقشتونو جلو ببرین

هیچ دلیلی برای این کارا وجود نداره. شما هم میتونین مثل بقیه کارو پیش ببرین. "مثل بقیه" !

این نظر منه بقیشو خودتون میدونین با بارد خان :|

آه بچه ها اینقدر سخت نگیرین، نولوفینوه من داستان رو تا جایی که کمان رو به طرف جنگل نشانه گرفتم که به خاطر تو بود نگه می دارم. اما ادامه داستان، چون از ابتدا متوجه تورنگیل نشدم پس بهتره وقتی می خوام برگردم که به قلعه برم تورنگیل ببینم: اول اینکه بخاطر ترس از صدا هشیارانه تر به اطراف نگاه می کنم و دوم اینکه بهتره تورنگیل و در بالای رودخانه نزدیک کوه باشه که خیلی با جایی که من ایستادم فاصله نداره.

اینطوری فقط قسمت آخر داستان (لحظه بازگشت به قعله) کمی تغییر می کنه. تازه توهم موقع بازگشت می تونی کمکم کنی.

من فردا داستان و ویرایش می کنم. هیجانش بیشتره :|

نمیدونم دیگه چطور حرفمو بگم بار آخرمه تکرار میکنم میتونین به جای یکی از اون سه سرباز غیر فعال بیاین و نقشتونو جلو ببرین هیچ دلیلی برای این کارا وجود نداره. شما هم میتونین مثل بقیه کارو پیش ببرین. "مثل بقیه" ! این نظر منه بقیشو خودتون میدونین با بارد خان :|

بارد ینی میگی آنا اونجا پیدا کنه؟؟؟ روز اول؟!!؟ ینی ویرایش کنیم!؟ :| خوب اگه میخواین بیاد جای یکی دیگه،خوب چه کاریه این آرتیست بازیا (!!) مثل بقیه سربازا بیاد نقششو بنویسه!!اگرم نه که فردا یکی پیداش کنه!

بنده که از اول فرمودیم که با این موارد مخالف میباشم و سریعترین راه و بهترین راه این هستش که به عنوان یکی از سرباز ها اضافه بشن و جایگزین یکی از اونا بشن با همین داستانی که میگن

ولی داستان ایشون سال های قبل اتفاق افتاده

رای اخر :

اینکانوس به عنوان جایگزین یکی از سرباز ها که نقشش رو هنوز ننوشته اضافه میشه

فعلا نقش کسی پاک نمیشه اگر تا فردا شب نقششون رو ننوشتن نقش های غیر فعال پاک میشه

علل حساب تعداد سرباز ها رو میکنیم 5 نفر

هیچ ویرایشی لطفا انجام نشه

شما میتونی هر اتفاقی برات افتاده به عنوان خاطره بازگو کنی

من الله توفیق

دوست عزیزمون اینکانوس انرژی زیادی داره ولی باید کمی تلطیف بشن

ما گوش به فرمان شماییم نایب فرمانده :|

پس همانطور که گفتم بنویسم یعنی این رو اضافه نکنم که یکی از سربازها برای شکار آمده بود و به کمک ما اومد.

بنظرم بهتره سرباز دیگه ای نباشه آخه معلوم نیست سربازای دیگه بیان و نقش خودشونو بنویسن، اینطوری باید باهات هماهنگ کنن

پس همانطور که گفتم بنویسم یعنی این رو اضافه نکنم که یکی از سربازها برای شکار آمده بود و به کمک ما اومد.

امدن و اضافه شدن شما به گروه باید جزو مطالب گذشته و خاطرات شما باشه

نباید در روند داستان هیچ تاثیری بگذاره

خلاقیت هاتون رو یکجا خرج نکنید روز های اینده هنوز باقی هستش و

خب جریان زخمی شدن رو چیکارکنم خودم بنویسم که کی به کمکم اومد.

حالا حتما اراده کردید که زخمی بشید

میگم این جریان مربوط به گذشته هستش شاید اصلا کسی که به شما کمک کرده اصلا از این قلعه رفته باشه

میخواین من بیام؟

میخواین من بیام؟

آره، بنظر من پیشنها خوبیه. اینطوری نقشتم می نویسی. فقط با هم هماهنگ بشید که داستان یکی باشه و خوب در بیاد.

خب تا جایی که می دونم قراره به کمک فرمانده (حالا جانشین فرمانده :دی) یکی از برج ها رو تعمیر کنیم

ولی قضیه ای که هس اینه که من شکار نمی تونم برم، چون سربازم و شکار بیشتر به کار کماندار می خوره... ینی معقول تره که یهکمان دار با کمانش خرگوش بزنه تا یه سرباز با شمشیرش :دی

مثلاً اینکه برم ببینم چه خبره و اینا چون گشتی هامون هم برگشتن و زخمی هستن، هوم؟

پ.ن:و خب تا جایی که می بینم، اصراری برای زخمی شدن نیس، چون همینجوری هم دو تا از گشتی هامون زخمی شدن و شما سالم باشی بیشتر به نفعمونه تفکرم

پ.ن2:آقا مخالفت نکنین دیگه بزارین این یه روزی که چن روز گذشت تموم شه بالاخره یه فردایی چیزی بیاد. منم حداکثر دیگه تا فردا شب می زنم رول رو

خب تا جایی که می دونم قراره به کمک فرمانده (حالا جانشین فرمانده :دی) یکی از برج ها رو تعمیر کنیم

ولی قضیه ای که هس اینه که من شکار نمی تونم برم، چون سربازم و شکار بیشتر به کار کماندار می خوره... ینی معقول تره که یهکمان دار با کمانش خرگوش بزنه تا یه سرباز با شمشیرش :دی

مثلاً اینکه برم ببینم چه خبره و اینا چون گشتی هامون هم برگشتن و زخمی هستن، هوم؟

پ.ن:و خب تا جایی که می بینم، اصراری برای زخمی شدن نیس، چون همینجوری هم دو تا از گشتی هامون زخمی شدن و شما سالم باشی بیشتر به نفعمونه تفکرم

پ.ن2:عاقا مخالفت نکنین دیگه بزارین این یه روزی که چن روز گذشت تموم شه بالاخره یه فردایی چیزی بیاد. منم حداکثر دیگه تا فردا شب می زنم رول رو

:-? یکم پیچیده شد فکر نکنم ریانو اجازه شکار بده چون بیرون خطرناکه و نباید اتفاقی برای سربازامون بیافته، تعدادمون کمه.

دوتاپیشنهاد:

بارد بهتره خودم پیداش کنم راحتره فقط یه تغییر کوچیک. چی بگم؟ چی میگی؟ @-) قاطی کردم

اینکانوس بهتره اگه دوست داری زخمی بشی خودت اتفاقی به قلعه برسی (مثلا اسبت کشون کشون تورو بیاره) ;)

فکر کنم بارد دیگه قاطی کنه ~x( :D

شما برای شکار میاید یا نه . که من بتونم بنویسم

من آماده نوشتنم .

یک پیشنهاد:

آقا چه اصراریه که دیگران شما رو به قلعه بیارند؟

شما با وجود اینکه زخمی هستید میتونید مثلا برای کمک خواستن از ما خودتون رو به قلعه برسونید‌.این طوری فکر کنم بهتر میشه برای اضافه شدن.

پ.ن:آنا انگار باهم تلپاتی داریم:وی متنت رو بعد از ارسال دیدم.

بچه ها اگه پستی رو ویرایش میکنید اینجا خبر بدید که بریم بخونیم

دوستان چه اصراری بر به هم ریختن داستان های اصلی بر اساس سلیقه خودتون دارید

موارد کاملا روشن شد ،

اینکاروس : شما زخمی شدید و به قلعه رسیدید در زمان های گذشته الان شما سرحال هستید و در قلعه هستید

فعلا به جای لیتراندیل و در کنار ادموند باشید

ادموند و لیتراندیل : شما به من کمک کنید برای تعمیر کردن برجک های دیده بانی بخش شرقی یا جلوی قلعه

شما اینکاروس : جای لیتراندیل رو میگیرید

منم موافقم که جایگزین کنیم.ببخشید یه خورده دیر دیدم.

من چی پس؟

دوستان چه اصراری بر به هم ریختن داستان های اصلی بر اساس سلیقه خودتون دارید

موارد کاملا روشن شد ،

اینکاروس : شما زخمی شدید و به قلعه رسیدید در زمان های گذشته الان شما سرحال هستید و در قلعه هستید

فعلا به جای لیتراندیل و در کنار ادموند باشید

ادموند و لیتراندیل : شما به من کمک کنید برای تعمیر کردن برجک های دیده بانی بخش شرقی یا جلوی قلعه

شما اینکاروس : جای لیتراندیل رو میگیرید

من الان داستان رو نوشتم و اخرشم اینه که جلوی در بیهوش روی زمین افتادم . اگه اشکالی داره بگید تصحیح کنم .

گمونم اینجور که معلومه باید آخرش رو دوباره تغییر بدم.

منم با کینگ موافقم خودت بیایی بهتر.تازه اون جا خودمم بت رسیدگی میکنم.حالا دیگه بارد میدونه.بعد این اسماگ هم نیست من چه کنم دست تنها؟

خب دوستان مثل اینکه دیشب خیلی بحث شد سر این موضوع.

خواهشم از همه از جمله خودم اینه که به خط داستانی که بارد اعلام میکنه وفادار باشیم. دلیلشم اینه که ما قراره که نوشتن رو تمرین کنیم. اگه بنا باشه چیزی که تو ذهن خودمون هست رو بنویسیم (که اعتراف میکنم از نظر خودمون ممکنه خیلی هم جذاب و شیرین به نظر برسه) میتونیم این کار رو انفرادی انجام بدیم.

فک میکنین من برای چی شخصیت ها رو توصیف کردم؟ برای اینکه ما شخصیت ها رو تو ذهن خودمون حلاجی کنیم، باهاشون انس بگیریم و باور کنیم که همه ما توی یه قلعه با شرایط فعلی گیر افتادیم. من، سالنبور، فریژا و بقیه عضوی از یک ماجرا هستیم. وگرنه منم خیلی ایده ها دارم راجع به شخصیت خودم و اتفاقات قلعه. ولی تصمیم با بارده چون نایب فرمانده ست. چیزی که میگم باید از طرف بارد و بقیه تایید بشه و بعد نوشته بشه.

کاربر اینکانوس دوست داشت شخصیت خودش رو داشته باشه و در اثر زخمی شدن به قلعه بیاد. واقعا منم فک میکنم وقتی نقش آماده و خالی داریم، شخصیت پردازی دوباره که ممکنه باعث ویرایش نقش های دیگه بشه (تاکید میکنم: ممکنه) بیهوده ست.

پ.ن: انرژیتونو تحسین میکنم و ازتون میخوام که از بحث ها دلسرد نشین. ما الان انگار یه تیکه تخته سنگ بهمون دادن که داریم سعی میکنیم ازش مجسمه بسازیم. فعلا تو مرحله تراش و سمباده زدنه. پس ادامه بدیم!! @-)

من راجع به سربازهای عزیزمون کمی هنگ شدم. فقط برای شفافیت.

سربازهایی که در حال حاضر حضور دارند: کاربر ادموند پونسی (دیرینر)، کاربر لینک دانلود (دایریس) که نقششو و نوشته، کاربر اینکانوس (تورنگیل) که جایگزین لیتراندیل (کاربرلردمحمد) شده به گفته بارد. uchiha aref یک سرباز دیگه هیچ خبری ازش نیست.

در مورد تدارکات کاربر ماهان (لیگلوفیندل) نقششو نوشته و از کاربر اسماگ هم خبری نیست.

اینکانوس داستانت کجاست؟؟؟

اینکانوس داستانت کجاست؟؟؟

هنوز آپلود نکرده ماهان. قراره ویرایش کنه بعد.

خب پس بگین که منم هماهنگ باشم با رول اینکانوس... مثلاً این که قراره خودشو به زور جلوی در قلعه برسونه، من ببینمش؟

کلاً بگین قراره چی بشه چون عدم هماهنگی باعث می شه مجسمه مون بیشتر شبیه باقالی بشه تا یه مجسمه، اونم از نوع آردایی

خب پس بگین که منم هماهنگ باشم با رول اینکانوس... مثلاً این که قراره خودشو به زور جلوی در قلعه برسونه، من ببینمش؟

کلاً بگین قراره چی بشه چون عدم هماهنگی باعث می شه مجسمه مون بیشتر شبیه باقالی بشه تا یه مجسمه، اونم از نوع آردایی

ادموند این قسمت از داستان رو می تونی با اینکانوس هماهنگ کنید. به پیشنهاد من بهتره تو نمایتون یا با پیغام خصوصی با هم هماهنگ کنید که قراره چه اتفاقی بیافته. اما حواستون باشه که با داستان بقیه گروهم هم یکی باشه (یعنی تداخلی ایجاد نشه) @-)

من داستانم رو نوشتم و همانطور که گفتم داستان هیچ ویرایشی نخواهد داشت .

نظرتون چیه.

به نظر من خوب نوشتی.

ولی یه چیزی رو باید همگی در نظر بگیریم. تو پست هایی که میذاریم باید تا جایی که لازم هست و میتونیم (نه به شکلی که اغراق بشه و خواننده رو دلزده کنه) از دیالوگ استفاده کنیم. گفتگوی شخصیت هامون با اطرافیان خیلی بیشتر به شخصیت پردازی ها کمک میکنه. اگه پست هامون بیشتر از حالت شرح حال برخوردار باشن او کشش و گیرایی لازم رو نخواهند داشت.

برای شخصیت هامون جملات و گفتگو طراحی کنیم. شخصیت های داستانی هم مثل ما آدماست. هر چه قدر بیشتر حرف بزنن، بیشتر میشه شناختشون.

این در مورد افرادی مثل فریژا هم صدق میکنه. درسته کم حرفه. ولی تو پست هایی که مستقل مینویسه (یعنی بدون کماندارهای دیگه) و میخواد از زبان اول شخص داستانشو نقل کنه، میتونه افکار خودش و گفتگوهای تنهاییش رو بنویسه. اینم یه نوعی از حرف زدنه که به شناخت بیشتر افراد کمک میکنه.

منتظر داستان ادموند پونسی ( دیرنیر ) هستیم

آقا با اجازه من یه جایگزین واسه اسماگ پیدا کردم.شب هم خط اول داستانش رو مینویسم.

میخواهید یه نمایه باز کنم از قبل داستان ها رو اون جا بنویسم مثل پاک نویس میشه.

آقا با اجازه من یه جایگزین واسه اسماگ پیدا کردم.شب هم خط اول داستانش رو مینویسم.

میخواهید یه نمایه باز کنم از قبل داستان ها رو اون جا بنویسم مثل پاک نویس میشه.

اسماگ که هنوز تکلیفش معلوم نیست شاید امروز فردا بیاد

میدونم فعلا اونم تا امشب معلق هست اگه امشب اسماگ نیومد من خط اولش رو مینویسم.

نه. فک کنم میخواد به جای اسماگ بنویسه.

نه به نمایندگی از کیان تخیل مینویسم.خودش فعلا نیست.

تا وقتی که بیاد من بجاش مینویسم آخه همکلاسی هستیم حتی اگر هم نیاد به من میگه چی میخواد بنویسه.

تا وقتی که بیاد من بجاش مینویسم آخه همکلاسی هستیم حتی اگر هم نیاد به من میگه چی میخواد بنویسه.

عزیزم اینا همش مسئولیت داره

فردا طرف نیاد بگه من خبر نداشتم وز این حرفا

شما باید همه مسئولیت رو قبول کنی

چشم.ولی مطمئن باشید میاد.

منتظر باشید امشب مال کیان رو بنویسم.

چشم.ولی مطمئن باشید میاد.

منتظر باشید امشب مال کیان رو بنویسم.

در مورد گذشتش هم بگو.

ادموند هم مینوشت لااقل یه متر جلو میرفتیم

چشم در مورد گذشته‌اش هم میگم.

خوب.اسمش تئودین.موهاش سیاه و تا نصف بلند مثل آراگورن.ریش و سیبیل پروفسوری.چشم آبی.شوخ و امید بخش.

خوب آدم رو به چالش میکشه.مهربون و نترس اما در وقت خودش خشن.

خب دوستان من استارت رولم رو زدم و دارم با رول تورونگیل هماهنگ می کنم، دیگه سعی می کنم ویرایشات نهایی رو تا قبل از ده انجام بدم. این چن ساعت هم کلاس بودم و اینا، و الا زودتر شروع می کردم

پس من برم بنویسم

ای ول داریم راه می‌افتیم.منم خط اول رو امشب ویرایش میکنم.مال کیان رو هم مینویسم.

خب دوستان من استارت رولم رو زدم و دارم با رول تورونگیل هماهنگ می کنم، دیگه سعی می کنم ویرایشات نهایی رو تا قبل از ده انجام بدم. این چن ساعت هم کلاس بودم و اینا، و الا زودتر شروع می کردم

پس من برم بنویسم

ای ول داریم راه می‌افتیم.منم خط اول رو امشب ویرایش میکنم.مال کیان رو هم مینویسم.

خوبه، هیجان گرفته منو، پس بالاخره داریم به خط دوم داستان نزدیک میشیم. امیدوارم تا امشب داستانتون و بخونیم. :!!

فقط اینکه مث اینکه دوستان تمام وقایع روز رو گفتن، پس صرفاً چیز خاصی برا گفتن نمی مونه :دی

و خب رول من و ماهان رول های آخر روز می شه دیگه؟ بعدش فردا می شه بالاخره آیا؟ چون من رولم رو تا اومدن تورونگیل می خوام بنویسم و یه جورایی معرفی از خودم و قلعه داشته باشم... و یه چیزایی از گذشته. رواله؟

ویرایش:

خب من رولم رو زدم و اگه چیزی نیس، شرمنده. همه ی حرفا و کارا تو رول های بقیه بچه ها بودن و خواستم اعلام حضور کنم... روزای بعدی جبران می کنم.

دوستان

اتفاق بعدی یه شام برای هماهنگی های بیشتر هستش

بعد از اخرین ویرایش ادموند داستان جدید اعلام میشه با تشکر

فقط اینکه مث اینکه دوستان تمام وقایع روز رو گفتن، پس صرفاً چیز خاصی برا گفتن نمی مونه :دی

و خب رول من و ماهان رول های آخر روز می شه دیگه؟ بعدش فردا می شه بالاخره آیا؟ چون من رولم رو تا اومدن تورونگیل می خوام بنویسم و یه جورایی معرفی از خودم و قلعه داشته باشم... و یه چیزایی از گذشته. رواله؟

ویرایش:

خب من رولم رو زدم و اگه چیزی نیس، شرمنده. همه ی حرفا و کارا تو رول های بقیه بچه ها بودن و خواستم اعلام حضور کنم... روزای بعدی جبران می کنم.

ادموند خیلی خوب توصیف کردی، مخصوصا محیط اطرافتو. فقط میشه یکم از خصوصیات اخلاقیت بیشتر بگی توی همین تاپیک (فقط برای پیش زمینه) @-)

یه نکته دیگه

به نظرم جای یه حیوون مثل سگ یا گربه توی قلعه خالی هستش

یه سگ برای نگهبان ها داخل حیاط و یه گربه برای اشپز خونه

هر کس خواست مسئولیتش رو بر عهده بگیره

گربه رو من میشه مراقبش باشم؟

یه نکته دیگه

به نظرم جای یه حیوون مثل سگ یا گربه توی قلعه خالی هستش

یه سگ برای نگهبان ها داخل حیاط و یه گربه برای اشپز خونه

هر کس خواست مسئولیتش رو بر عهده بگیره

داری جدی میگی بارد، گربه و سگ؟ @-)

تصور کن یه گربه تو آشپزخونه! به نظرت جلوی اورکا دووم میارن. لحظه ای رو تصور میکنم که گربه داره صورت یه اورک و چنگ میندازه و سگه هم پای یکشونو گاز میگیره ~x(

از الان میگم گربه با فریژا خیلی رفیقه ;) :-?

آقا یه زد حال.باید صبر کنید تا خط اول داستان فردا تموم شه.فقط لطفاً تا فردا شب صبر کنید و بعد خط دوم رو شروع کنید.من شرمنده به خدا.

آقا یه زد حال.باید صبر کنید تا خط اول داستان فردا تموم شه.فقط لطفاً تا فردا شب صبر کنید و بعد خط دوم رو شروع کنید.من شرمنده به خدا.

باز چه مشکلی بوجود اومده ؟

سگ و گربه رو خودتون با هم کنار بیاید

کربه که مال اشپز خونس

سگ هم میمونه توی حیاط تو لونش تا یه صاحب براش پیدا بشه

آقا یه زد حال.باید صبر کنید تا خط اول داستان فردا تموم شه.فقط لطفاً تا فردا شب صبر کنید و بعد خط دوم رو شروع کنید.من شرمنده به خدا.

ای بابا، دشمنت شرمنده. فکر کنم بچه ها که این همه صبر کردن یه شب دیگم صبر میکنن. :-?

فقط یه شب دیگه ~x(

@-)

من دقیقا متوجه نشدم جناب بارد.یعنی بعد از اینکه دوستان داستان روز اول رو تموم کردند،یک بار هم همه داستان شام روز اول رو بنویسند؟

من دقیقا متوجه نشدم جناب بارد.یعنی بعد از اینکه دوستان داستان روز اول رو تموم کردند،یک بار هم همه داستان شام روز اول رو بنویسند؟

فکر کنم منظورش این بود همه جمع بشیم (تو تاپیک نظر بدیم) برای موضوع روز بعد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا!حالا نمیشه گربه ه ول باشه سگ ه بسته؟!!!!خخخخخ

آخه چطور میخواین گربه رو تو آشپزخونه نگه دارین؟!!!تازشم گربه ها را معمولا از آشپزخونه دور میکنن!!

خیلی ممنون فردا سر ساعت نه من و کیان مینویسم.(من ویرایش میکنم)

آقا من به دلایلی درخواست دارم خط دوم زودتر تعیین شه @-)

گربه؟

اونم آشپزخونه؟

چی بگم والا !!!

فککنم فریژا درست میگه ها وی

‌ماهان یه چی بگم؟!!

بهتر نیست قبل اینکه چیز جدید بنویسی یه دستی به صورت این متنت بکشی؟!کمی منسجم ترش کنی.. جا داره برا این کار!

قضیه شام چیه؟! :؟

خوب منم میخواستم همین کار رو بکنم.بخدا خجالت میکشم باهاتون حرف بزنم.

شهریار جان شما از فردا ساعت یازده شروع کن.

دوستان اجازه بدید جناب بارد بیان تا ببینیم داستان روز دوم و قضیه شام چیه،بعد اصلا ببینیم که تا کی باید صبر کنیم.

داستان روز اول تموم شده ولی برای یک جمع بندی داستان شب اول رو هم باید داشته باشیم

بخش خاصی نیستش صرفا یک گفتگو و تعیین موقیعت هستش البته کماندار ها در پست هاشون هستن

مسئله اصلی در روز دوم شکار هستش و همچنین یک شبیخون توسط سرباز ها و خودم به گروهی از ارک های گم شده در جنگل

دوستان اگر پیشنهادی دارن ارائه بدن تا بررسی بشه بعد از تعیین داستان روز دوم پیشنهادی های جدید رد میشن

ادموند خیلی خوب توصیف کردی، مخصوصا محیط اطرافتو. فقط میشه یکم از خصوصیات اخلاقیت بیشتر بگی توی همین تاپیک (فقط برای پیش زمینه) :)

خب خیلی خلاصه گفتم تو صفحه ی اول. شوخم، دوستام و هم سنگرهام برام مهمن، مث یه سرباز رومی معمولاً اول از دستور اطاعت می کنم، بعد بهش فکر می کنم... دیگه فکر نکنم چیز خاصی باشه. آقا شوخی هام زننده نیستنا :دی ظریفن :دی

و خب اینکه سگه مال من مثلاً @-)

و شام چیه دیگه؟ :| ینی نفری یه رول برای شام بزنیم؟ :| یا اینکه شام خوردیم بیایم اینجا گپ بزنیم؟ آشپزها همین الان بگم من به نیمرو اینا قانع نیستم، بوقلمون می خوام :-? اگه نبود به بوفالو هم راضی ام ~x(

پ.ن: بارد من تو رولم صرفاً اعلام کردم که بعد از یه استراحت ساعت هشت شب رفتم سر پست نگهبانی ام... احتمالا اشتباه کردم، چون یه کماندار باید تو برج می بود، نه من! چی کار کنیم حالا؟ ;) و خب اینکه من گفتم شب چی شد دیگه... در کل فکر می کنم قضیه ی شب زیاده رویه، کلا وقتی می گیم روز ینی یه 24 ساعت. پس شب و روز رو شامل می شه، اما هر کسی باید به بخشی از روز برسه که همه بتونن برا یه روز رول بزنن...

و پیشنهادی هم فعلاً ندارم، جز اینکه اون قضیه ی شبیخون به ارک ها دوبل می شه و بریم کتلت اُرک درست کنیم ازشون... و متأسفم که تو رولم نوشتم اورک، نه ارک :D

یه ویرایش:

خب الان رفتم یه دست کوچیکی به رولم زدم تا بعضی از چیزاش رو اصلاح کنم، مثلا اینکه توی برج نبودم و فریژا توی برج بود و من روی دیوار قلعه رژه می دادم... فک کنم خرابکاریم رو ردیف کردم... تازه اورک رو هم کردم اُرک :-

بازم ویرایش:

آقا من الان فهمیدم کلاً به جای ریانو نوشتم ریابو :- منو نخورین درستش کردم... دیگه ویرایش نهایی بود، ولی بازم شرمنده اگه بد شده. چون دیدم محیط قلعه و اینا مونده رو هوا، بیشتر رو اونا تمرکز کردم

ویرایش آخر:

الان فهمیدم ریابو درست بوده، نمی دونم کی نوشت ریانو من قاطی کردم :| اصن دیگه پستای منو نخونین، همش ازینائه :- با عرض پوزش

:| من نفهمیدم ریابو یا ریانو؟ :|

من داستانم رو نوشتم و همانطور که گفتم داستان هیچ ویرایشی نخواهد داشت .

نظرتون چیه.

اینکانوس عزیز واقعا آفرین. یه کاری کردی تو متنت که واقعا آفرین داشت.

واقعا با متنت یه کار بزرگ کردی اونم اینکه عمق بخشیدی به کل روز قلعه ی خاکستری. کاراکترت با تمام کاراکترا تعامل داشت. چه تعامل فیزیکی چه ذهنی. این باعث شد که یه چیزی رو به کل ماجرای همه مون اضافه کنی که توی هیچ کدوم از متنا "به این شدت" ندیدم تو متن منو اله هم نبود. اونم عمق دادن به فضا بود. یهو انگار فضای کل قلعه رو در ارتباط افرادش با هم تعریف کردی. دوم اینکه داستانارو هم خیلی خوب به هم وصل کردی. از قضیه ی گم شدن فرمانده بود تا رفتن الکاندو و پلاطس و زخمی شدنشون و رفتن کماندارا به جنگل حتی قضیه ی شام درست کردن آشپزا! تو کل یک روز قلعه رو توی متنت جمع بندی کردی و خیلی تر و تمیز همه ی متنارو با هم پیوند دادی. آفرین واقعا. خیلی خوشم اومد به شخصه.

فقط یه چیزی تو متنت برام باور پذیر نبود. اونم نگرانیه کاراکترت برای افرادی که تاحالا ندیده بود اصن. لزومی نداشت ترونگیل نگران بقیه ی افراد بشه چون اصلا نمیشناختشون. و حتی به شدت غیر طبیعی بود. به نظرم خیلی زود آشنا نشو با بقیه. یه کم به قضیه ی آشنا شدنت بپرداز. برو به اینو اون سر بزن یه دیالوگای کوچیکی برقرار کن و بنویس همونطور که توی این متن با ریابو این دیالوگو انجام دادی که خیلی خوب وبود. من با اله ماکیل موافقم صد در صد. دیالوگ واقعا مهمه و خیلی عالی میتونه شخصیتارو پرداخت کنه برامون.

در کل کارت عالی بود دمت گرم @-)

خب خیلی خلاصه گفتم تو صفحه ی اول. شوخم، دوستام و هم سنگرهام برام مهمن، مث یه سرباز رومی معمولاً اول از دستور اطاعت می کنم، بعد بهش فکر می کنم... دیگه فکر نکنم چیز خاصی باشه. عاقا شوخی هام زننده نیستنا :دی ظریفن :دی

و خب اینکه سگه مال من مثلاً @-)

و شام چیه دیگه؟ :) ینی نفری یه رول برای شام بزنیم؟ :| یا اینکه شام خوردیم بیایم اینجا گپ بزنیم؟ آشپزها همین الان بگم من به نیمرو اینا قانع نیستم، بوقلمون می خوام :-? اگه نبود به بوفالو هم راضی ام ~x(

پ.ن: بارد من تو رولم صرفاً اعلام کردم که بعد از یه استراحت ساعت هشت شب رفتم سر پست نگهبانی ام... احتمالا اشتباه کردم، چون یه کماندار باید تو برج می بود، نه من! چی کار کنیم حالا؟ ;) و خب اینکه من گفتم شب چی شد دیگه... در کل فکر می کنم قضیه ی شب زیاده رویه، کلا وقتی می گیم روز ینی یه 24 ساعت. پس شب و روز رو شامل می شه، اما هر کسی باید به بخشی از روز برسه که همه بتونن برا یه روز رول بزنن...

و پیشنهادی هم فعلاً ندارم، جز اینکه اون قضیه ی شبیخون به ارک ها دوبل می شه و بریم کتلت اُرک درست کنیم ازشون... و متأسفم که تو رولم نوشتم اورک، نه ارک :D

یه ویرایش:

خب الان رفتم یه دست کوچیکی به رولم زدم تا بعضی از چیزاش رو اصلاح کنم، مثلا اینکه توی برج نبودم و فریژا توی برج بود و من روی دیوار قلعه رژه می دادم... فک کنم خرابکاریم رو ردیف کردم... تازه اورک رو هم کردم اُرک :-

بازم ویرایش:

عاقا من الان فهمیدم کلاً به جای ریانو نوشتم ریابو :- منو نخورین درستش کردم... دیگه ویرایش نهایی بود، ولی بازم شرمنده اگه بد شده. چون دیدم محیط قلعه و اینا مونده رو هوا، بیشتر رو اونا تمرکز کردم

ویرایش آخر:

الان فهمیدم ریابو درست بوده، نمی دونم کی نوشت ریانو من قاطی کردم :| اصن دیگه پستای منو نخونین، همش ازینائه :- با عرض پوزش

:| من نفهمیدم ریابو یا ریانو؟ :|

بهتره که مانند سربازهای رومی اول عمل کنید بعد روش فک کنید

قضیه شام یه نقطه تلاقی هستش

وقتی همه شروع به نوشتن میکنن با بوجود امدن تغییرات کوچیک داستان کمی متمایل میشه به این طرف و اونطرف

این زمان ها باعث میشه ایراد ها گرفته بشه و ماجرای اصلی دوباره عنوان بشه

بهتره که مانند سربازهای رومی اول عمل کنید بعد روش فک کنید

قضیه شام یه نقطه تلاقی هستش

وقتی همه شروع به نوشتن میکنن با بوجود امدن تغییرات کوچیک داستان کمی متمایل میشه به این طرف و اونطرف

این زمان ها باعث میشه ایراد ها گرفته بشه و ماجرای اصلی دوباره عنوان بشه

بارد جان جریان شام رو در داستان روز اول ویرایش کنیم یا پست جدید تو تاپیک اصلی بفرستیم؟؟

چند سوال:

۱-شام رو در مکان بسته یا داخل‌ حیاط مثلا کنار آتش بخوریم؟ریابو هم باما شام میخوره یا نه؟

۲-شب هوا چطوریه؟

۳-غذا رو خودمون باید بگیریم یا مسئولین آشپزخانه پخش میکنن در اینصورت توسط چه کسی؟

پ.ن:یک پیشنهاد.بهتر برای زخمی ها شام سوب باشه.

اینکانوس عزیز واقعا آفرین. یه کاری کردی تو متنت که واقعا آفرین داشت.

واقعا با متنت یه کار بزرگ کردی اونم اینکه عمق بخشیدی به کل روز قلعه ی خاکستری. کاراکترت با تمام کاراکترا تعامل داشت. چه تعامل فیزیکی چه ذهنی. این باعث شد که یه چیزی رو به کل ماجرای همه مون اضافه کنی که توی هیچ کدوم از متنا "به این شدت" ندیدم تو متن منو اله هم نبود. اونم عمق دادن به فضا بود. یهو انگار فضای کل قلعه رو در ارتباط افرادش با هم تعریف کردی. دوم اینکه داستانارو هم خیلی خوب به هم وصل کردی. از قضیه ی گم شدن فرمانده بود تا رفتن الکاندو و پلاطس و زخمی شدنشون و رفتن کماندارا به جنگل حتی قضیه ی شام درست کردن آشپزا! تو کل یک روز قلعه رو توی متنت جمع بندی کردی و خیلی تر و تمیز همه ی متنارو با هم پیوند دادی. آفرین واقعا. خیلی خوشم اومد به شخصه.

فقط یه چیزی تو متنت برام باور پذیر نبود. اونم نگرانیه کاراکترت برای افرادی که تاحالا ندیده بود اصن. لزومی نداشت ترونگیل نگران بقیه ی افراد بشه چون اصلا نمیشناختشون. و حتی به شدت غیر طبیعی بود. به نظرم خیلی زود آشنا نشو با بقیه. یه کم به قضیه ی آشنا شدنت بپرداز. برو به اینو اون سر بزن یه دیالوگای کوچیکی برقرار کن و بنویس همونطور که توی این متن با ریابو این دیالوگو انجام دادی که خیلی خوب وبود. من با اله ماکیل موافقم صد در صد. دیالوگ واقعا مهمه و خیلی عالی میتونه شخصیتارو پرداخت کنه برامون.

در کل کارت عالی بود دمت گرم @-)

واقعا ممنونم از نظر شما . قابلی نداشت کاری انجام ندادیم.

و در مورد نگرانیش باید بگم به خاطر این بود. از اتفاقاتی که برایش افتاده بود نگران بود که برای دیگران هم بیافته چون که تعدادشون کمتر میشد و نمیخواست یک روز دیگر راهم با خبر کشته شدن افراد به شب برساند و بیشتر از این غم و اندوه ببیند. البته اینم نظر شماست که محترمه امیدوارم دلیل کافی رو آورده باشم.

بارد جان یه شفاف سازی کن. اول گفته بودی اسمت ریابوئه بعدا نوشتی ریانو. الان منم مثل ادموند گیج شدم که بالاخره ریابو یا ریانو؟ق

از اونجایی که گشتی ها و کماندارا باید سر پستشون باشن من از اولشم تو فکرم بود که درستش اینه که آشپزا شامو ببرن سر پست سربازا یا توی اتاقا پخش می کنن. توی متن اولمم همینجوری نوشتم.

یه چیزیم اینکه توی ساختن سالنبور در نظر گرفته بودم که شکار میکنه. نه با کمان. با تله و چاقو. نه شکار بزرگ بلکه شکار کوچک مثل خرگوش. البته چند ار آهو هم شکار کرده ولی با این سیستمی که داره شکار بزرگ براش سخت تره.

یه کمان خیلی کوچیک و قدیمی و دست ساز هم داره که اندازه ی ساعد دسته. با تیر های کوچیک. برای اهداف نزدیک استفاده میکنه توی شکار. وقتی پشت بوته کمین کرده و خرگوش به تله ش نزدیک میشه با این کمان کوچیک کارشو تموم میکنه. اگه این وظیفه کلا به گردن کمانداراست ردیفه. اما در هر حال سالنبور گاهی میره شکار. تفننی. واسه همین به شکل غافلگیرانه ای بعضی وقتا خوراک خرگوش داریم.

مثل اینکه یه مقدار دیر اومدم.

به نظر من که سگ و گربه زیاد دوام نمیاورند چون همینطور یکی باید مراقب خودمون باشه .

اگر هم میخواهید باشه یکیشون کافیه که البته سگ بهتره چون مواظب اسبها هم هست.

واگر میخواهید گربه هم باشه جاش تو انبار باشه بهتره چون میتونه موشها رو بگیره که به آذوقمون آسیب نرسه. که به نظر من گربه نباشه بهتره همون سگ کافیه چون اینطوری از اسبها مراقبت میکنه و هم اگه کسی سمت قلعه بیاد باخبر میشیم.

گربه هم باشه بهتره چون آذوقه هم کم داریم وای به روزی که موش بخواد بره تو انبار.

ادموند پونسی عزیز . داستانت باحال و خوب بود فقط ای کاش آخرش رو اول مینوشتی و ساخت برجکها و بقیه رو بعد از اون چون که ساخت برجکها فردای همان شب ( همان شب که من روبیهوش پیدا کرده بودید) اتفاق افتاده بود. ولی خوب بود خوشم اومد .

فقط یه چیز دیگه اونم اینکه هم شما و هم شهریار به جای استفاده از ضمیر سوم شخص از ضمیر اول شخص استفاده کنید داستان رو از زبان خودتون بنویسید این طوری بهتره مثل بقیه دوستان .

گربه دست اشپز ها هستش سگ توی حیاط زیر دست خودمه اسمش هم برفی

برای گربه هم هر اسمی میخواید بزارید

شام نگهبان ها داخل برجک هاشون سرو میشه ولی بقیه بهتره حضور داشته باشن

البته هر کس میخواد میتونه بره توی اتاق استراحت نگهبان ها داخل قلعه

غذای شام سوپ پرویتامینه سبزیجات هستش از باغچه حیاط پشتی ساختمان قلعه

اسم من هم ریابو هست ،‌تعداد دفعاتی که از ریابو استفاده کردم بیشتر هستش @-)

در مورد استفاده از ضمیر اول شخص یا سوم شخص من شخصا اول شخص رو ترجیه میدم ولی شما در استفاده از هر کدوم اختیار کامل دارید

سالنبور شکار میکنه بله با تله های ابتکاری که توی جنگل کار گذاشته ولی گوشت یه خرگوش چند نفر رو سیر میکنه

به فکر شکار مرغابی توی رودخونه باش

مرغ های حیاط پشتی رو زنده میخوام :-? تخم گذار هستن

یه شکار درست و حسابی لازمه یه اهویی چیزی که دو روز ادم رو سیر کنه

آقا ایول ول واسه شام.

میگم برفی واسه اسم سگ نگهبان...؟

یه کم شبیه سگ بچه ها میشه...

البته هر طور که دوست داری سگ شماست.

با سلام خدمت همه نویسندگان. :D

پست ادموند رو خوندم و جدا به دلم نشست. توصیفات شخصیتش خیلی خوب بود. فک کنم همه مون نسبت به این سرباز یه شناخت نسبتا مختصری پیدا کردیم. دست ادموند درد نکنه. راستش اصلا فک نمیکردم بتونه به این خوبی بنویسه!! ;) :- @-) :-? ~x(

خب تا اینجاش همه چی خوب پیش رفته. دوستان به صورت مستقل خوب مینویسن فقط مونده یه مسئله. اونم اینه که وقتی به صورت یکپارچه به داستان نگاه میکنیم یه ایراداتی توش هست. اونم گاهی وقتا عدم تطابق زمانی و مکانی اتفاقات قلعه از دید بچه ها با هم دیگه ست. برای این که این مشکل رو حل کنیم، پیشنهادی که تو پست های اولیه این تاپیک مطرح شد رو تکرار میکنیم:

همه مون با اصطلاح "میزانسن" تو تئاتر آشنا هستیم که به بیان ساده معنیش میشه نحوه چیدمان دکور، جایگاه شخصیت ها و نحوه حرکت افراد روی صحنه. داستان ما چنین چیزی رو کم داره. ما برای اینکه خواننده دچار سردرگمی نشه باید چیدمان یک خط داستان رو مشخص کنیم، و برای شخصیت هامون بر اساس این چیدمان روایت بسازیم و به ترتیب روی تاپیک بذاریم. اگه این اتفاق نیفته داستان جذابی نخواهد بود. البته اعتراف میکنم که تو پست های آخر خط اول داستان این اتفاق افتاده بود. این دلیلیش اینه که داریم با هم هماهنگ میشیم. ولی وقتی این کار شدنی هست، چه بهتر که آگاهانه و از پست های اول این اتفاق بیفته.

وقتی بارد خط دوم رو اعلام کرد، قبل از شروع به پست گذاشتن بهتره چیدمان اتفاقات رو هماهنگ کنیم؛ مثلا در مورد شب اول و شام میتونیم متن رو از آشپزخونه و دوتا آشپزهامون شروع کنیم، تک تک شخصیت ها وارد میشن و شام میخورن و ... فقط باید ترتیب ورودشون رو تعیین کنیم. اینجوری نشه که مثلا ادموند روایت کنه "من اولین نفری بودم که اومدم برای شام خوردن" ، از اون طرف تورنگیل هم روایت کنه "اومدم آشپزخونه و دیدم هیشکی نیست و من اولین نفرم". یه سری جزئیات که حتما باید رعایتشون کنیم.

منتظر پست ماهان و دوستش هستیم که خط اول تموم شه بره پی کارش.

پ.ن: این قضیه سگ و گربه چیه بارد؟!!! :-

اله ماکیل گربه و سگ توی قلعه داریم که نمی دونم روز اول کجا بودن @-)

بارد نمیشه یه اسم باحال تر برای سگت بزاری یک اسمی که جنم داشته باشه، برفی یکم لوسه :-?

من هم با نظر اله موافقم .

واین راهم باید اضافه کنیم . همانطور که در پست قبلی گفتم دوستان به جای استفاده از ضمیر دوم شخص از ضمیر اول شخص استفاده کنند(تاکید میکنم از اول شخص) داستان را از زبان خودتان بنویسید. اینجوری نباشه که من دارم داستان خودم را مینویسم مثلا بگم : تورونگیل به سمت آشپزخانه رفت و یک ظرف غذا از آشپزها گرفت. در صورتی که باید نوشت من به سمت آشپزخانه رفتم و یک ظرف غذا از آشپزها گرفتم. اینجوری کسی که داستان رو میخونه بیشتر با داستان انس پیدا میکنه و خودش را جای شخصیت تصور میکنه @-)

من هم با نظر اله موافقم .

واین راهم باید اضافه کنیم . همانطور که در پست قبلی گفتم دوستان به جای استفاده از ضمیر دوم شخص از ضمیر اول شخص استفاده کنند(تاکید میکنم از اول شخص) داستان را از زبان خودتان بنویسید. اینجوری نباشه که من دارم داستان خودم را مینویسم مثلا بگم : تورونگیل به سمت آشپزخانه رفت و یک ظرف غذا از آشپزها گرفت. در صورتی که باید نوشت من به سمت آشپزخانه رفتم و یک ظرف غذا از آشپزها گرفتم. اینجوری کسی که داستان رو میخونه بیشتر با داستان انس پیدا میکنه و خودش را جای شخصیت تصور میکنه @-)

اینو یادم نبود اینکانوس. مرسی که گفتی.

بالا خره تموم شددددددددددد.هوووووووووراااااااااا. بعدا شیرینیش رو میدم. @-)

راستی کیان هم مال خودش رو نوشت فقط ویرایش نهایش مونده.آره

معطل نکن. بذار رو تاپیک ببینیم چیکار کردی :دی

مال کی؟

ناگفته نماند همه ی این داستان رو مدیون اله جان هستم.با ممنون @-)

چقدر خوبه آ دم دیگه بد قول نمیشه

کار کیان هم آماده ی رو نماییییییییست.

ماهان جان ای وای چرا اینطوری نوشتی لیتراندیل که نیست دوما من نوشته بودم سربازی از سیاه بیشه همرااه با تدارکات وارد قلعه شد که در درمان زخمی ها مهارت داشت که به شما اشاره کرده بودم . و در آخر مگه شما تدارکات نبودی حالا چیکار کنیم . @-)

اگه همون داستان قبلیت رو یک زره بهش شاخ و برگ بدی خیلی بهتره چون داستانها با هم هماهنگ میشن.

دوستان نظرتون چیه.

اشکال نداره فقط اسم رو عوض کن.

نمیشه که من نوشتم از طرف تراندویل اومدی حالا لازم نیست همه از گاندور بیاین . همون داستان قبلیت را شاخ وبرگ بدی بهش خیلی عالی میشه.

اشکال نداره فقط اسم رو عوض کن.

الآن دکتر کیه؟ از کجا اومده؟

بارد میگه نباید الف باشیم.حالا اون قسمت که مربوط به من رو ویرایش کن.

کیان دکتر هستش و از روهان اومده.

صبر کنین ببینم... ریابو؟ من قبل از همه گفتم سگه مال من! نمی شه چون جانشینی همه چی رو برا خودت بر داری! اصلا من می رم شورش کنم :-?

و خب ببینین، من زیاد توی رول نویسی تمرین کردم... توی رول نویسی، چون روله و داستان نیست، روایت سوم شخص بهتر و موثر تره. البته اینا رو به ما درس دادن، اما خب در هر حال نظر شخصی خودم هم همینه. در هر حال، دفعه ی بعد با اول شخص می نویسم که شما هم راضی باشین @-)

و بارد، یه پیشنهاد مهم دارم که به نظرم واقعاً فراموش کردی. چرا برای نگهبان ها و کماندار ها پست و شیفت تعیین نکردی؟ مثلا اینکه فریژا توی برج رو به جاده نگهبانی می ده تو شب، منم شب روی دیوار جلویی قلعه. این نکته رو فراموش کردی انگار، بهتره یه فکری بکنی براش

بارد میگه نباید الف باشیم.حالا اون قسمت که مربوط به من رو ویرایش کن.

حالا یه الف باشه چیزی نمیشه خود بارد گفت سعی کنید که بیشتر انسان باشه . نگفت که همش باید انسان باشه .

منم کاری به الف و انسان بودنش ندارم حالا به جای سیاه بیشه مینوشتی از روهان اومده . نه که کلا برداری یه جور بنویسی که داستانهای بعدی احتیاج به ویرایش داشته باشه.

من نمیگم داستانت بده اتفاقا بر عکس خیلی هم خوبه اما داستانها اینجوری به هم متصل نمیشه و به روال داستان لطمه میخوره.

اینکانوس چیز های الفی رو انسانی کنی تمومه.

ببخشید ماهان می شه به دوستت کیان بگی یه کم از علائم نگارشی استفاده کنه، و یه دکمه ای هس روی کبورد به اسم اینتر که باعث می شه پاراگراف ها جدا شن، و اینکه واقعاً لازم نیست این قدر رسمی بنویسه؟ به خدا خود تالکین هم اینجوری نمی نوشت @-)

و سر اینکه الفه یا انسان، بسه خب. طرف انسانه، ما هم می دونیم. حالا به یکی که دسترسی داره پست ویرایش شده رو اگه می خواین بفرستین تا جایگزین کنه اگه لازمه، اما در هر حال فکر می کنم لازم نباشه چون اصلش اینه که هممون بدونیم انسانه و الفی از سیاه بیشه نیس که کفایت می کنه

در جواب اینکانوس باید بگم که اومدن یک الف، اونم از سیاه بیشه برای تدارکات به قلعه ای در هنت انون که از جاده شاهی مراقبت کنه خیلی بعید و دور از ذهنه. همون لگولاس که به یاران حلقه پیوسته بود کفایت میکرد.

در ثانی کلا منم با حضور یه الف تو داستانمون زیاد موافق نیستم.

اینکانوس تو پست قبلی هم گفتم. این ایرادات واسه خط اول داستان خیلی طبیعیه. ممکنه یه جاهاییش با هم جفت و جور نشه. ولی عب نداره. تا جایی که ممکنه پست هامون رو باهم یکی میکنیم و تو خط های بعدی دیگه سعی میکنیم اینجور ناهماهنگی ها پیش نیاد. همه اینا یه تجربه ست واسه نوشتن. سخت نگیرین.

بارد هم اگه عصبانی شد با من!!! :دی :دی

ضمنا بچه ها نظرتون در مورد پست کیان تخیل چیه؟

اله ماکیل

شهریار

خوب برای هماهنگی بیشربهتره اول آشپزها داستان شام رو بنویسند و بعد ما.

خوب برای هماهنگی بیشربهتره اول آشپزها داستان شام رو بنویسند و بعد ما.

مگه بارد خط دوم رو اعلام کرده؟ همون شام تصویب شد؟

مگه بارد خط دوم رو اعلام کرده؟ همون شام تصویب شد؟

شام تصویب شده:وی

یه شام مختصر برای روز اول داریم که به گفته بارد باعث هماهنگی بیشتر میشه.ایده خوبی هم هست.

منم گفتم اصلا مخالف نیستم میخواد الف باشه یا انسان.

اول باید بگم که لیتراندیل نیست و دوم اینجوری هم من و هم دیرنیر و هم ماهان داریم تو ساخت برجکها کمک میکنیم در صورتی که بارد گفت دونفر به من کمک میکنن.

و سوم آیا منظورت از لیتراندیل تورونگیل هست؟ که اگه اینجوره عزیز من همون اول بنویس که دچار اشتباه نشیم.

و در آخر این رو تصحیح کن . وقتی گشتی ها اومدن آنا اونجا نبود که خبر بده.چون در جنگل بود. از آنا به جای آرتانیس استفاده کن.

پس من حالا باید اسم نقش کیان رو بنویسم عایا؟ @-)

با این حال من هنوز فکر می کنم باید پست نگهبان ها و کماندار ها و بقیه مشخص بشن... الان صرفاً فقط یه سری آشپز و سرباز و کمانداریم، دستوری هم نداریم که تو چه زمانی باید کجا باشیم!

اینکانوس بابا یه کم دندون رو جیگر بذار. :دی

گفتم تو خط اول ناهماهنگی بوده. باید بشینیم دوباره نقش ها رو آنالیز کنیم ببینیم کی به کیه. داستان خط دوم رو هم طراحی میکنیم از خط اول بهتر میشه.

یه کم صبر کن تا من دوباره نقش ها رو بررسی کنم ببینم چجوریه.

ادموند: درستش میکنم. واسه خط داستان شام همه چی مرتب میشه.

شام رو کی مینویسیم؟

بعد از هماهنگی همه و مشخص کردن میزانسن ها.

خواهشا قبل از اون کسی پست نذاره.

باشه پس هر وقت شروع شد بهم بگید.

باشه پس هر وقت شروع شد بهم بگید.

نری یه هفته بعد برگردی بگی به من نگفتین ها:وی @-)

سعی خودم رو میکنم...‏‎@-)‎

من هنوز داستان کیان نخوندم که گویا دکتر قلعه ست. بعد نظر میدم. کی دکتردار شدیم؟ ~x(

بچه ها همه انسان باشید. @-) اینطوری جالبتره و بقول بارد جای درام بیشتری داره.

اینکانوس اسم کاملم آنا آرتانیس (جزو اسمه فامیلیم نیست، اینطوری فامیلی پدرم بانوی نجیب میشه :-?).

ماهان، لیتراندیل حذف شده، منظورت کیه الان؟

قلعه سرخ نیست خاکستریه؟

دوستان یک لحظه ساکت باشید

کسی مطلب نزاره کار دارم با همه

چرا من هر حرف رو باید به تعداد همه شما عزیزان و دوبار بزنم ؟‌

اساتید این کار صرفا برای یک سرگرمی و ایجاد یک اثر ماندگار از بچه های اردا هستش

نه من و نه شما صرفا فردوسی و یا ناصرخسرو و یا تالکین و مارتین نیستیم ،‌اهمیتی نداره که بعضی ها چقدر تجربه دارن بعضی ها بار اولشونه

سعی کنید سطح خودتون رو با هم دیگه بالانس کنید

بیشتر مطالب این پست به فهموندن مطالب به همدیگه میگذره و مطالب اصلی در لابلای پست ها گم میشه و مجبور میشیم یه مطالب اصلی رو سه بار اعلام کنیم

من نگرفتم این دوست عزیزمون کیان کی هستش که بدون هیچ هماهنگی در تاپیک مطلب گذاشته من تا جایی که یادمه کاربری به نام اسماگ و اینکانوس اخرین اعضایی بودن که به این تاپیک پیوستن و حالا این دوست عزیزمون اومده مطلب زده :‌

روزی از روزگار در سر زمین میانه به یک قلعه که نام ان قلعه، چیزی نبود جز قلعه ی سرخ که به ان قلعه ی سحرآمیز حمله کرده بودند

من هیچ وقت علاقه ای ندارم که بخوام توانایی هام رو به رخ دوستان بکشم و از بقیه دوستانی که تجربه دارن هم میخوام که این کارو نکنن ولی به جای اون انتظار دارم که حتما و حتما مشکلات نوشتاری دوستان تازه وارد رو بیان کنن

قطعا روز اول هستش و استارت کار و راه انداختن تاپیک بعد از وقفه های طولانی بسیار سخت هستش

( از دوستان عزیز که هنوز پای تاپیک هستن بسیار تشکر میکنم )

به دوستان تازه وارد هم اعلام میکنم که اقایون و خانوم ها در نوشتن به صورت گروهی شما باید با بقیه هماهنگ باشید هر ایده ای که به ذهنتون اومد رو در داستان وارد نکنید چون در اینده جایی برای این مطلب نخواهد بود و مثل یه چیز مزاحم وقت ما صرف ماستمالی و سرهم بندی کردن این نکات اضافی با داستان خواهد شد ، ضمنا بهتر هستش چکیده ای مطالبتون رو در این تاپیک بزارید تا اگر کمی و کاستی داره مورد بررسی دوستان قرار بگیره

اینا صرفا موارد مربوط به روز اول و تازه کار بودن همه ماست ، هیچ وقت دلم نمیخواد که بچه های تازه کار رو کنار بزارم به خاطر اینکه همه ما یه زمانی تازه کار بودیم

ولی بهتر این هستش که قبل از نوشتن مطلبتون رو در کاغذ بنویسید و چند بار بهش نگاه کنید ، ضمنا زیاد هیجان زده نباشید برای تمام روز ها فرصت برای هنر نمایی هستش

نکات دیگه : در باب وجود حیوانات در قلعه مسئله ای نیستش که اینا هم از روز اول معرفی بشن به هر حال در یک قلعه وجود چنین حیواناتی معمولی هستش و در مورد اینکه مسئولیت اینا با کی هستش من اعلام کردم که گربه مربوط به اشپزخانه هستش حالا اشپز ها هر کاری میخوان باهاش بکنن : البته بهتره که به عنوان گوشت توی غذا استفاده نشه

اما در مورد سگ به نظرم اسم مناسبی هستش شما دنبال یک اسم هستید که این حیوون بتونه نقش پررنگ تری داشته باشه البته که مطمئن هستم در اینده کسی مسئولیت این رو برعهده نخواهد گرفت

پس فکر کردم بهتره خودم مسئولش باشم

نکته اصلی : اینجا چت روم نیست تا حد امکان از ارسال مطالبی که ضرورتی نداره پرهیز کنید

خب امید وارم لااقل تا یکی دو صفحه اینده نیازی به تکرار این سخنرانی نباشه

بارد حق با شماست مخصوصا اینکه تاپیک حالت چت روم گرفته و میشه مطالب غیر ضروری و اضافه رو از تاپیک حذف کرد؟؟؟؟

بارد اگه میشه یک توضیح کاملا روشن و واضحه از خط دوم داستان هم بگو یا اینکه مشخص کی در موردش بهمون میگی؟

بارد حق با شماست مخصوصا اینکه تاپیک حالت چت روم گرفته و میشه مطالب غیر ضروری و اضافه رو از تاپیک حذف کرد؟؟؟؟

بارد اگه میشه یک توضیح کاملا روشن و واضحه از خط دوم داستان هم بگو یا اینکه مشخص کی در موردش بهمون میگی؟

میشه باید به ناظم و مدیر انجمن بگم

من خودم نمیگفتم چون در این صورت ارزش کار خودمون زیر سوال میره ، مدیر میگه این چه تاپیکی هستش که 15 صفحه جلو رفته و خروجیش یه صفحه هم نیستش

قضیه شب اول یک شام و اعلام داستان روز دوم در همون موقع هستش

اما اول باید مسئله اخرین پستی که ارسال شده حل بشه تا اون حل نشه نمیشه جلو رفت

بارد من یه چیزی بگم؟

اینکه 15 صفحه جلو رفته و یه صفحه هم خروجی نداشته به نظرت چیز عجیبیه؟ ما یا باید اینجا هماهنگی بشیم یا تو نمایه یا تو پیغام خصوصی. حرفایی هم که زده شده منهای درصد کمی که حالت چت داشته بقیه به نظرم لازم بوده واسه هماهنگی. پیغام خصوصی که واسه هماهنگی اصلا مناسب نیست، اگه مشکلی از بابت حجم مکالمات تو این تاپیک هست، تو نمایه هماهنگ بشیم.

مسئله پست آخر خود من رو هم غافلگیر کرد. تصمیم با خودته، میخوای وارد داستانش کن، یا میخوای به خاطر اینکه از اول هماهنگ نشده به یکی از ناظرا بگو حذفش کنه.

بارد من یه چیزی بگم؟

اینکه 15 صفحه جلو رفته و یه صفحه هم خروجی نداشته به نظرت چیز عجیبیه؟ ما یا باید اینجا هماهنگی بشیم یا تو نمایه یا تو پیغام خصوصی. حرفایی هم که زده شده منهای درصد کمی که حالت چت داشته بقیه به نظرم لازم بوده واسه هماهنگی. پیغام خصوصی که واسه هماهنگی اصلا مناسب نیست، اگه مشکلی از بابت حجم مکالمات تو این تاپیک هست، تو نمایه هماهنگ بشیم.

مسئله پست آخر خود من رو هم غافلگیر کرد. تصمیم با خودته، میخوای وارد داستانش کن، یا میخوای به خاطر اینکه از اول هماهنگ نشده به یکی از ناظرا بگو حذفش کنه.

اله ماکیل بنظرم میشه بعضی موارد و در پیغام های خصوصی هماهنگ کرد مثلا همردهایی که قرار داستانشون بهم نزدیک باشه یا قراره توی داستان باهم مکالمه داشته باشند. اما میگم خود بچه ها بعضی از این مطالب غیرضروری که توی تاپیک گذاشتن و خودشون حذف کنن دیگه به مدیریت نگیم.

در جمله آخر منم باهات موافقم.

4 یا 5 بار گفتم که هم دسته ها پیغام خصوصی گروهی تشکیل بدید و یا توی نمایه با هم هماهنگ بشید

در باب پست اخر من نظرم این هستش که خود این نویسنده عزیز بیاد اینو پاک کنه ولی گمان میکنم که این دوستمون فقط ساعت های مشخص به انجمن سر بزنه و ممکنه که ما تا شب علاف بشیم

4 یا 5 بار گفتم که هم دسته ها پیغام خصوصی گروهی تشکیل بدید و یا توی نمایه با هم هماهنگ بشید

در باب پست اخر من نظرم این هستش که خود این نویسنده عزیز بیاد اینو پاک کنه ولی گمان میکنم که این دوستمون فقط ساعت های مشخص به انجمن سر بزنه و ممکنه که ما تا شب علاف بشیم

خب اگه حذف بشه که بعد دوباره نوشته ماهان با نوشته من هماهنگ نیست این رو چیکار کنیم. @-)

خب اگه حذف بشه که بعد دوباره نوشته ماهان با نوشته من هماهنگ نیست این رو چیکار کنیم. @-)

خیلی راحت مثل ما برید تو پیام خصوصی هماهنگ بشید و بعد متنتون رو منتشر کنید.خواهشا تا امشب متنتون رو هماهنگ شده ارائه کنید. :-?

الان قراره بریم برای شام دیگه؟ ینین رول رو حاضر کنیم؟

+لطفاً و خواهشاً فراموش نشه وضعیت پست ها، باعث می شه یه نظم و ترتیبی به اوضاع داده شه

و بارد عزیز، این داستان برای عشق و حال و ثبت اثر نیست، اگه هدف واقعی مد نظره، می تونه کمک به بهتر نوشتن دوستان باشه. بنابراین پیشنهاد می کنم یه تاپیک برای نقد هر پارت از داستان بزاریم. و خب این ماهان هی داشت جار می زد کیان با من همکلاسه می گه چی کار کنم و اینا... خب پس چرا کسی نمی دونه؟

و باز هم می گم، اول من گفتم سگه رو می خوام :دی

من که از همون اول داستانم رو با داستان ماهان هماهنگ کرده بودم ؛ همین الانشم تغییر ندادم هنوز.

الان قراره بریم برای شام دیگه؟ ینین رول رو حاضر کنیم؟

+لطفاً و خواهشاً فراموش نشه وضعیت پست ها، باعث می شه یه نظم و ترتیبی به اوضاع داده شه

و بارد عزیز، این داستان برای عشق و حال و ثبت اثر نیست، اگه هدف واقعی مد نظره، می تونه کمک به بهتر نوشتن دوستان باشه. بنابراین پیشنهاد می کنم یه تاپیک برای نقد هر پارت از داستان بزاریم. و خب این ماهان هی داشت جار می زد کیان با من همکلاسه می گه چی کار کنم و اینا... خب پس چرا کسی نمی دونه؟

و باز هم می گم، اول من گفتم سگه رو می خوام :دی

نقد بعد از پایان کل داستان هستش

من که از همون اول داستانم رو با داستان ماهان هماهنگ کرده بودم ؛ همین الانشم تغییر ندادم هنوز.

پس این اقای عزیز kiantakhayol که مطلب اخر رو نوشته کی هستش ؟

الان مشکل اصلی شما چیه؟اگه ما هستیم بی ریا بگید دیگه...

آقا من همون اول به بارد گفتم اگه تا امشب اسماگ ازش خبری نشد من به کیان میگم که بیاد همه ی شما هم موافق بودین!

الان هم منظور اینکانوس این که میتونه خودش رو هم با کیان هماهنگ بکنه.آره.

بارد: کیان تخیل دوست ماهان هست قرار بود اسم نقشش اسماگ باشه . که نیروی تدارکات هست.

ماهان داستانش رو تغییر داد و به همین دلیل حالا باید کیان تخیل با من هماهنگ بشه و داستانش رو یک مقدار ویرایش هم بکنه که من کمکش میکنم. در واقع الان نیروی تدارکاتمون نقشش رو کیان تخیل بازی میکنه و ماهان هم به عنوان یک سرباز که داستان ماهان هم خیلی کم احتیاج به ویرایش دار که من کمکش میکنم.

امیدوارم دیگر شک و ابهامی باقی نمانده باشه.

بارد عزیز درواقع سوء تفاهم شده بود.

با سلام به دوستان عاجز

اگه با من مشکل دارید بدونه پرده گذاری بگید من هم خودم می فهمم و ا گه خاستید خودم می رم بیرون

با سلام به دوستان عاجز

اگه با من مشکل دارید بدونه پرده گذاری بگید من هم خودم می فهمم و ا گه خاستید خودم می رم بیرون

نخیر فقط همه فکر می کردن کاربر اسماگ قراره بیاد یهو شوکه شدن از جمله خودم. پس شما جای کاربر اسماگ رو گرفتید و تدارکات هستید؟ درسته؟

با سلام به دوستان عاجز

اگه با من مشکل دارید بدونه پرده گذاری بگید من هم خودم می فهمم و ا گه خاستید خودم می رم بیرون

دوست عزیز در واقع شما قرار بود اسم نقشتون اسماگ باشه به خاطر همین دوستان فکر کردند که کسی بدون اجازه داستان نوشته چون شما اسم نقشتون را یه چیز دیگه گذاشتین.

اشتباهی صورت گرفته حالا من در پیغام خصوصی کمکتون میکنم داستانتون رو ویرایش کنید.

بازم ممنون از همه دوستان.

درسته.

متن های آخر یکم ناهماهنگ هستند.مثلا یکیتون دکتر رو از روهان،یکی تون گاندور یا الف معرفی کردید یا مشکلات این چنینی.

خودتون اگه یکبار بخونید متوجه میشد.دفعه بعد قراره در نمایه ها بیشتر هماهنگ باشیم.از همدیگر هم ناراحت نباشید.یکمی نقد پذیر باشید. @-)

من معظرت می خوام ولی ماهان بهم گفت که یک اسم هم برای خودت بزار

به خدا وقتی ظهر رسیدم خونه با حجم عظیم پست تو این جا مواجه شدم!! ینی تقریبا یک لحظه تصمیم گرفتم از داستان برم بیرون چون واقعا مونده بودم کی به کیه!!

خواهشا تو چند تا پست کوچیک دوستان کارهای خودشونو خلاصه کنن چون اگر همینطوری پیش بریم فک کنم دو ساعت هم نتونیم بریم جلو چه برسه به یک روز ( به غیر از این که دو هفتس تو روز اول موندیم@-) ) ممنون.

دوستان تازه وارد mahan - اینکانوس و کیان

مشکل اصلی ناهماهنگی شما هستش هر تا عزیز باید مطالبتون رو ویرایش کنید و با بقیه و همکارهاتون هماهنگ بشید

ساده ترین راه حذف نقش های ناهماهنگ هستش ولی ارزش نداره

ترجیح میدم که همه نقش ها رو حفظ کنم به همین خاطر هماهنگ باشید

دوستان نظرتون چیه با چشم پوشی از اخرین پست و تنها پست کیان به داستان ادامه بدیم ؟

دوستان نظرشون رو بگن

بهتره از مطلب اخر کیان چشم پوشی کنیم و ادامه بدیم

بیش از حد عقب افتادیم

نهایت تا ظهر فردا صبر میکنیم . چون من منتظرم که کیان بیاد تو پیغام خصوصی تا نقشها رو هماهنگ کنیم قال قضیه کنده بشه.

ماهان: شما به دوستت اعلام کن که هرچه زودتر بیاد تو پیغام خصوصی من تا هماهنگ شیم . نباید بیش از این دوستان را منتظر گذاشت.

چون اگه اینجوری بشه شما هم باید به جای کمی تغییر باید کل داستانت رو دوباره عوض کنی.

من که موافقم...

چشم میگم بهش.

خوب کیان که گفته و سپس به سمت مجروحین قدم برداشت..... @-)

نهایت تا ظهر فردا صبر میکنیم . چون من منتظرم که کیان بیاد تو پیغام خصوصی تا نقشها رو هماهنگ کنیم قال قضیه کنده بشه.

ماهان: شما به دوستت اعلام کن که هرچه زودتر بیاد تو پیغام خصوصی من تا هماهنگ شیم . نباید بیش از این دوستان را منتظر گذاشت.

چون اگه اینجوری بشه شما هم باید به جای کمی تغییر باید کل داستانت رو دوباره عوض کنی.

برای هماهنگ شدن شما آماده ای ولی اون دوستمون آماده نیست.پس طول میکشه.قرار بر این شد که اون پست حذف بشه دوست عزیز.چون به اندازه کافی صبر کردیم.

من که موافقم...

چشم میگم بهش.

خوب کیان که گفته و سپس به سمت مجروحین قدم برداشت..... @-)

متاسفانه در چند پست اخیر اسپم زیاد شده.و جناب بارد و مدیران از این اتفاق ناراحتند.لطفا تا جایی که امکان داره از پست های اضافی پرهیز کنیم.باتشکر

کدوم پست حذف میشه؟

اخرین مطلب

این https://arda.ir/forum...indpost&p=64195

دوستان لطفا گزارش کنن تا پست زودتر حذف شه

خب باید بگم که احتمالا روز اول به خوبی و خوشی تموم شد تقریبا

ولی اعتراف میکنم که رشته کار برای چند ساعت از دستم در رفته

برای جمع شدن افکار همه و یک تنفس و اشکار سازی نقش ها یک انتراکت به اسم شام برگزار میشه

در واقع داستان شب هستش برای جمع بندی نقش ها

کماندار ها همگی در برج ها هستن به خاطر نبود فرمانده من نمیتونم زمان های گشتی رو تعیین کنم ولی به خاطر کمبود نفرات هر دو نفر باید در شب شیفت باشن و یک نفر ذخیره هم هر چند ساعت به هر کدوم سرکشی کنه در طی شب

و البته خودمم هر ساعت بهشون سر میزنم تا مشکلی پیش نیاد

کماندار ها : Freyja bellatrix و + anna (( آنا آرتانیس)) + نولوفینوه

انا و فینوه شما شیفت هستید و بلاتریکس هم بهتون کمک میکنه

بقیه میتونن یا در تالار پزیرایی قلعه بیان یا اینکه در اتاق خودشون بمونن

اشپز ها غذا رو در نظر داشته باشید

یک مقدار سبزیجات مثل هویج و سیب زمینی و چنتا تخم مرغ ابپز

داستان شب شروع میشه تا اخرین نقش که نوشته بشه ادامه داره

دوستان سعی کنید که شفاف بنویسید و این نکته رو در نظر داشته باشید که نوشته هر کس باید بر طبق نوشته نفر بالاییش باشه مثلا نفر سوم نوشتش باید با دو نفر بالاییش هماهنگ باشه

ممنون از زحمات همیگتون رفقا

باشه من فردا حلش میکنم.

اینکانوس متنم رو هم ویرایش میکنم تا باهات هماهنگ شه.

اشپز ها غذا رو در نظر داشته باشید

یک مقدار سبزیجات مثل هویج و سیب زمینی و چنتا تخم مرغ ابپز

بارد جان این چیزی که نوشتی با متنی که از آشپزخونه دادیم بیرون و حتی با خط اول خودت مغایره.

سالنبور و گاستون توی متن اول تصمیم میگیرن که برای بهبود وضعیت روحی همه با تمام ذخیره ی گوشت آهوی باقی مونده یک شام درست و حسابی آماده کنن.

خودت هم در دستورات روز اول اشاره کردی که آشپزا آماره ذخایر غذارو بگیرن و هنوز کمی گوشت داریم. گفتی توجه داشته باشن که ذخیره ی گوشت کمه. نگفتی که کلا گوشت نداریم.

تکلیف چیه؟

فقط یه چیز دیگه اونم اینکه هم شما و هم شهریار به جای استفاده از ضمیر سوم شخص از ضمیر اول شخص استفاده کنید داستان رو از زبان خودتون بنویسید این طوری بهتره مثل بقیه دوستان .

اینکانوس جان راجع به این موضوع من احساس میکنم برای توصیف وقایع و شرایط، زمانی که سوم شخص هستم دستم باز تره.

ضمن اینکه ترجیح میدم به عنوان یک دانای کل کاراکترم رو قضاوت کنم و توصیف کنم، تا این که به عنوان خود کاراکتر کل چیزایی که توی مغزم میگذره رو بریزم توی دایره. چون دوست دارم خواننده هم کاراکتر رو قضاوت کنه و این ابهام براش وجود داشته باشه که توی ذهن این کاراکتر چی میگذره.

در کل فکر میکنم این انتخاب، به ترجیح و صلاح دید کسی که مینویسه واگذاشته شه خیلی بهتره.

یه پیشنهادی داشتم که نمیدونم الان دیگه عملی هست یا نه.

نمیدونم همه شون واگذار شدند یا هنوز هم نقش بی صاحب داریم. اگر هنوز نقش بی صاحب مونده به نظرم خیلی خوبه که بهشون صاحب ندیم. این نقش ها رو میتونیم بین همین اعضایی که هستیم پخش کنیم تا توصیفشون کنن. یعنی مثلا فلان سرباز رو که کسی نقششو نمینویسه آزاد بذاریم هر کسی توی متن خودش ازش استفاده کنه به فراخور نیازش.

چرا؟

به این دلیل که در آینده لازم داریم یک سری از افرادمون توی درگیری ها کشته بشن و این نقش های بی صاحب هستند که میتونند کشته بشند. یه ذره هر کس اینارو پیش میبره و کلا تو قلعه هستند. متن جداگانه ای ندارند در حقیقت مثل این سگ و گربه ها که بعضی موقه ها دستمایه ی هر کدوممون قرار میگیرن اینا هم همینجورین تا زمانی که کشته بشن توی داستان.نمیدونم منظورمو خوب گفتم یا نه.

مگر اینکه یک صاحابی پیدا بشه که نقش خودشو بکشه که اگه اینجوری شه دمش گرم @-) ولی به نظرم اگه میخواد این کارو بکنه به هیچکس اعلام نکنه و مارو غافلگیر کنه :-?

فکر جالبیه من میگم آزاد باشه خوبه.

@شهریار

موجودی گوشت فعلا باید ذخیره بمونه

روز و شب دوم هم اماده سازی هستش و از روز سوم کم کم نبرد شروع میشه

نقش ازاد دو تا سرباز داریم ولی پیشنهادت عملی نیستش به شدت عامل بی نظمی میشه

@-)

این چه تاپیکیه؟؟؟

تو این دوسال تاپیک به این بی نظمی و پر اسپمی ندیده بودم

ماهان چین اینا واقعا؟؟

میدونم فعلا اونم تا امشب معلق هست اگه امشب اسماگ نیومد من خط اولش رو مینویسم.

نه به نمایندگی از کیان تخیل مینویسم.خودش فعلا نیست.

تا وقتی که بیاد من بجاش مینویسم آخه همکلاسی هستیم حتی اگر هم نیاد به من میگه چی میخواد بنویسه.

چشم.ولی مطمئن باشید میاد.

منتظر باشید امشب مال کیان رو بنویسم.

ای ول داریم راه می‌افتیم.منم خط اول رو امشب ویرایش میکنم.مال کیان رو هم مینویسم.

ینی جای ماندوس خان (!) بودم یه هفته بنت میکردم :/

یک حرف رو یک بار بزن اونم وقتی که واقعا زدنش لازمه. همینطور اینکانوس شما هم...

اینجا چت روم و نمایه نیست.

پستاتون خیلی بی نظمه چه تاپیک اصلی چه اینجا اصلا به اطرافتون توجه ندارین شما سه تا و همینطور کیبورد میگیرین دستتون د برو که رفتیم. خواهشا رعایت کنین بیشتر از اینکه بنویسین سعی کنین بخونین

درباره سوم یا اول شخص...

به نظرم نمیشه یک جور ثابت انجام داد... ممکنه یه پست یک حالت باشه یکی دیگه، جور دیگه

مثلا پست قبلی من اگه سوم شخص بود همه زیباییش هرچند هم کوچیکه، از بین میرفت! اما گاهی همونطور که شهریار گفت سوم شخص بهتر جواب میده .. به نظرم زیاد خودمونو محدود نکنیم . ولی نباید هم بی نظم باشه و تو یک پست چند جور بیان شه اینو یادمون نره

درباره شام و بعد شام ... هنوز تو تاپیک کاسه سوپ دیده میشه و تو پست اول یه چیزای متفاوت! نایب فرمانده یه فکری به حالش بکن!

و... به نظرم زیاد مثل حالت عادی به پست گذاشتن بعد شام اصرار نورزیم همگی اگرم نشد نشد! ینی خودمونو مجبور به نوشتن نکنیم و البته زیاد هم منتظرش نمونیم ..

و در آخر بازم تکرار میکنم .. خواهشا بیشتر از حرف زدن شنونده باشین! مشکلاتمون کمتر میشه!

ویرایش:

بهتره حتما حتما توی پ.خ هماهنگ بشین درباره ترتیب پست زدن ها، اتفاقاتی که مشترکا توش سهمیم و دیالوگا

از این نظر آشپز ها و گشتی ها تا حالا به نظرم بهترین عملکردو داشتن.

پست شهریار هم که از این نظر و در مقایسه با مال ما شاهکار بود ! :-?

اینجور دیالوگا و هماهنگی ها به شدت به متنامون انسجام میبخشه ...

کاری که من سعی کردم با دو سه مورد انجام بدم حداقل اون فضای سرد شخصی از بین بره (که نرفت فککنم و بازم بیشتر به افکار و احساسات خودم تکیه کرد پستم که نقطه منفیم هست به نظرم)

@-)

این چه تاپیکیه؟؟؟

تو این دوسال تاپیک به این بی نظمی و پر اسپمی ندیده بودم

ماهان چین اینا واقعا؟؟

ینی جای ماندوس خان (!) بودم یه هفته بنت میکردم :/

یک حرف رو یک بار بزن اونم وقتی که واقعا زدنش لازمه. همینطور اینکانوس شما هم...

اینجا چت روم و نمایه نیست.

پستاتون خیلی بی نظمه چه تاپیک اصلی چه اینجا اصلا به اطرافتون توجه ندارین شما سه تا و همینطور کیبورد میگیرین دستتون د برو که رفتیم. خواهشا رعایت کنین بیشتر از اینکه بنویسین سعی کنین بخونین

درباره سوم یا اول شخص...

به نظرم نمیشه یک جور ثابت انجام داد... ممکنه یه پست یک حالت باشه یکی دیگه، جور دیگه

مثلا پست قبلی من اگه سوم شخص بود همه زیباییش هرچند هم کوچیکه، از بین میرفت! اما گاهی همونطور که شهریار گفت سوم شخص بهتر جواب میده .. به نظرم زیاد خودمونو محدود نکنیم . ولی نباید هم بی نظم باشه و تو یک پست چند جور بیان شه اینو یادمون نره

درباره شام و بعد شام ... هنوز تو تاپیک کاسه سوپ دیده میشه و تو پست اول یه چیزای متفاوت! نایب فرمانده یه فکری به حالش بکن!

و... به نظرم زیاد مثل حالت عادی به پست گذاشتن بعد شام اصرار نورزیم همگی اگرم نشد نشد! ینی خودمونو مجبور به نوشتن نکنیم و البته زیاد هم منتظرش نمونیم ..

و در آخر بازم تکرار میکنم .. خواهشا بیشتر از حرف زدن شنونده باشین! مشکلاتمون کمتر میشه!

سوپ سبزیجاته :-?

حتمی که نباید توش گوشت باشه چنتا سیب زمینی هم کافیه

در مورد ایفای نقش من گفتم که کسی اگر نخواست چیزی ننویسه اعلام کنه توی اتاقه خوابه یا هر چیزی ولی باید اعلام حضور کنه

با اون پیشنهاد درباره سرباز به شدت خیلی زیاد موافقم

فقط کنترل داستان از اینی هم که هست سخت تر میشه ..

ولی اگه تعداد محدود باشه میشه کاریش کرد که خیلی خیلی جیز نایسی از آب درمیاد !:-?

مثلا یکی میتونه رفیق خیلی قدیمی من باشه ... باهم بریم شکار . میتونم دیالوگ های خوبی باهاش داشته باشم و جاهایی که میخوام درباره خودم از بیرون حرف بزنم به جای استفاده از طرز بیان سوم شخص میون دیالوگ ها از زبون اون بهره بگیرم.. قول میدم خوب جم و جورش کنم!!!

بعدشم توی یه صحنه کشته بشه و اشکم درآد @-)

خیلی خفن قشنگ میشه ها بارد ...

بارد مگه خودت نگفتی پستای بعدی باید با پستای قبلی هماهنگ شن!

خب الان این خطی که تو گفتی با پستای قبلی یعنی پست آشپزا هماهنگ نیست! پست آشپزارو میخوای نادیده بگیری؟ (دارم از حقوق صنف آشپزا دفاع میکنم الان!! @-) ) جدا یا از اول میگفتی که اون قضیه ی ضیافتو اصلاح کنم توی متن یا دیگه نادیده ش نگیر توروخدا!

شکار میکنیم نگران نباش! من خودم توی روز دوم میرم شکار. اصن میتونی توی متن روز دوم منو مواخذه کنی که چرا بی موالاتی کردم و همه ی ذخیره ی گوشتو مصرف کردم(چون این بی موالاتی و دم غنیمتی از ویژگی های سالنبوره) ولی چرا باید نادیده بگیری بخش مهم متنمونو؟! من شدیدا درخواست دارم که اصلاح بشه این قضیه. چون دلسرد کننده س که نوشته ی آدم نادیده گرفته شه، ضمن اینکه حرف و قانونی که خودت وضع کردی هم نادیده گرفته میشه.

راجع به سرباز آزاد هم به نظرم عملیه ها بارد جان.

میشه چند تا کار کرد، اول اینکه به نظرم با همون پیشنهاد خوبت که گفتی پست های بعدی باید با پست های قبلی هماهنگ شن دیگه بی نظمی در این مورد پیش نمیاد. مثلا یکی که پست اولو مینویسه اشاره می کنه که کامبیز (یکی از سربازای بی صاحاب :دی) رفت فلانجا فلانکارو کرد و فلان حرفو زد.

نفر بعدی نمیاد یه چیز دیگه بنویسه که. اگه بخواد به کامبیز اشاره کنه ، علاوه بر اینکه قید میکنه کامبیز فلانجا رفت فلانکارو کرد فلان حرفو هم زد، فلان اتفاقم براش افتاد

دیگه بی نظمی ای پیش نمیاد.

میشه یه کار دیگه ام کرد، با این پیش فرض و شرایط که این نقش قراره در زمان و مکانی که خودت تعیین میکنی بمیره، صاحاب براش پیدا میکنی، مثلا با داوطلب مذبور طی میکنی که آقا این نقشی که داریم بهت میدیم باید توی یکی از روز های دوم سوم چهارم بمیره. حالا تو بنویس این نقشو.

پیشنهاد نولوفینوه هم خوبه، این که میشه هرکدومو سپرد به یه نفر که پیش ببرتش (البته بقیه هم میتونن اونو دستمایه ی نوشته شون قرار بدن و بسطش بدن) ولی مسئولش یه نفر میشه، حالا میشه این سرباز آزاد رو با متن جدا گانه ای پیش ببره میتونه هم نه، صرفا در ارتباط با کاراکتری که خودش داره تعریفش کنه. بعد هم که میمیره.

به نظرم اصلا سخت نیست این قضیه. اتفاقا خیلی نقش های شناور و انعطاف پذیری میشن و به داستان کمک می کنن.

بارد مگه خودت نگفتی پستای بعدی باید با پستای قبلی هماهنگ شن!

خب الان این خطی که تو گفتی با پستای قبلی یعنی پست آشپزا هماهنگ نیست! پست آشپزارو میخوای نادیده بگیری؟ (دارم از حقوق صنف آشپزا دفاع میکنم الان!! @-) ) جدا یا از اول میگفتی که اون قضیه ی ضیافتو اصلاح کنم توی متن یا دیگه نادیده ش نگیر توروخدا!

شکار میکنیم نگران نباش! من خودم توی روز دوم میرم شکار. اصن میتونی توی متن روز دوم منو مواخذه کنی که چرا بی موالاتی کردم و همه ی ذخیره ی گوشتو مصرف کردم(چون این بی موالاتی و دم غنیمتی از ویژگی های سالنبوره) ولی چرا باید نادیده بگیری بخش مهم متنمونو؟! من شدیدا درخواست دارم که اصلاح بشه این قضیه. چون دلسرد کننده س که نوشته ی آدم نادیده گرفته شه، ضمن اینکه حرف و قانونی که خودت وضع کردی هم نادیده گرفته میشه.

راجع به سرباز آزاد هم به نظرم عملیه ها بارد جان.

میشه چند تا کار کرد، اول اینکه به نظرم با همون پیشنهاد خوبت که گفتی پست های بعدی باید با پست های قبلی هماهنگ شن دیگه بی نظمی در این مورد پیش نمیاد. مثلا یکی که پست اولو مینویسه اشاره می کنه که کامبیز (یکی از سربازای بی صاحاب :دی) رفت فلانجا فلانکارو کرد و فلان حرفو زد.

نفر بعدی نمیاد یه چیز دیگه بنویسه که. اگه بخواد به کامبیز اشاره کنه ، علاوه بر اینکه قید میکنه کامبیز فلانجا رفت فلانکارو کرد فلان حرفو هم زد، فلان اتفاقم براش افتاد

دیگه بی نظمی ای پیش نمیاد.

میشه یه کار دیگه ام کرد، با این پیش فرض و شرایط که این نقش قراره در زمان و مکانی که خودت تعیین میکنی بمیره، صاحاب براش پیدا میکنی، مثلا با داوطلب مذبور طی میکنی که آقا این نقشی که داریم بهت میدیم باید توی یکی از روز های دوم سوم چهارم بمیره. حالا تو بنویس این نقشو.

نولوفینوه: آقا من خاک پاتم :دی

این ماجرای هماهنگ نبودن مطلب من با اشپز ها چی هستش ? بگید موشکول رو حل کنم

اما در مورد این نقش های خالی همچنان میگم که کنترلش سختتر از اونی هستش که فکرش رو میکنید برای یک نقش ۱۰ رفتار و خواص نوشته میشه

این ماجرای هماهنگ نبودن مطلب من با اشپز ها چی هستش ? بگید موشکول رو حل کنم

اما در مورد این نقش های خالی همچنان میگم که کنترلش سختتر از اونی هستش که فکرش رو میکنید برای یک نقش ۱۰ رفتار و خواص نوشته میشه

ای بارد عادل به شکایت ما رسیدگی کن :دی ببین قضیه اینه که توی متن آشپزا اینو ذکر کردم :

سالنبور: " شکم! امشب با کل ذخیره ی گوشت بهترین غذایی را که بلدی برای شام آماده می کنیم. بهترین علف هایت را رو کن گاستون. امشب یک ضیافت کوچک و غیر منتظره راه می اندازیم. چون من دیگر حوصله ی سر و کله زدن با یک مشت وارگ وحشی را ندارم."

گاستون سرش را تکان داد و زیر لب غر زد. در حالی که سالنبور حریصانه به گوشت آویزان از سقف نگاه می کرد. گفت: "امروز روز رستگاری این آهوی مرده است!"

بعد خودتم توی خط اصلی نوشتی:

اشپز ها : سالنبور و اله ماکیل : برای روز اول بازدید از انبار و دسته بندی هر چی که بشه خورد و یا ذخیرش کرد برای روز های اینده : میدونین که کمبود گوشت داریم

این یعنی میشه از گوشت استفاده کرد برای شام.

حالا قضیه اینه که تو کلا این متن منو نادیده گرفتی نوشتی شام سوپ سیب زمینی داریم @-) خب من اینو کجای دلم بذارم ؟ تو با متنای قبلی هماهنگ شو این موشکل رو حل کن قربون دستت :دی

راجع به این چیزی هم که میگی میشه رفتار و خواصش رو خودت یا اون کسی که نقشو میسپری بهش تعیین کنه توی دو سه تا خط. خودتم که به متنای نهایی نظارت داری هرجا دیدی مغایرت داشت بگو اصلاحش کنن. (که تا حالا نشده بچه ها توی متناشون با خواص و رفتارایی که از نقشای دیگه ذکر شده اونقدرا مغایرت ایجاد کنن)

به نظرم نه تنها مضراتی نداره بلکه منافع زیادی هم داره! اگه کسی تو قلعه نمیره غیر طبیعی میشه اصن.

تازه من یه راهکار دیگه ام دادم نظرت راجع به اون چیه؟ اینکه با این پیشفرض که این نقش مردنیه صاحاب براش پیدا کنیم.

ای بارد عادل به شکایت ما رسیدگی کن :دی ببین قضیه اینه که توی متن آشپزا اینو ذکر کردم :

سالنبور: " شکم! امشب با کل ذخیره ی گوشت بهترین غذایی را که بلدی برای شام آماده می کنیم. بهترین علف هایت را رو کن گاستون. امشب یک ضیافت کوچک و غیر منتظره راه می اندازیم. چون من دیگر حوصله ی سر و کله زدن با یک مشت وارگ وحشی را ندارم."

گاستون سرش را تکان داد و زیر لب غر زد. در حالی که سالنبور حریصانه به گوشت آویزان از سقف نگاه می کرد. گفت: "امروز روز رستگاری این آهوی مرده است!"

بعد خودتم توی خط اصلی نوشتی:

اشپز ها : سالنبور و اله ماکیل : برای روز اول بازدید از انبار و دسته بندی هر چی که بشه خورد و یا ذخیرش کرد برای روز های اینده : میدونین که کمبود گوشت داریم

این یعنی میشه از گوشت استفاده کرد برای شام.

حالا قضیه اینه که تو کلا این متن منو نادیده گرفتی نوشتی شام سوپ سیب زمینی داریم @-) خب من اینو کجای دلم بذارم ؟ تو با متنای قبلی هماهنگ شو این موشکل رو حل کن قربون دستت :دی

راجع به این چیزی هم که میگی میشه رفتار و خواصش رو خودت یا اون کسی که نقشو میسپری بهش تعیین کنه توی دو سه تا خط. خودتم که به متنای نهایی نظارت داری هرجا دیدی مغایرت داشت بگو اصلاحش کنن. (که تا حالا نشده بچه ها توی متناشون با خواص و رفتارایی که از نقشای دیگه ذکر شده اونقدرا مغایرت ایجاد کنن)

به نظرم نه تنها مضراتی نداره بلکه منافع زیادی هم داره! اگه کسی تو قلعه نمیره غیر طبیعی میشه اصن.

تازه من یه راهکار دیگه ام دادم نظرت راجع به اون چیه؟ اینکه با این پیشفرض که این نقش مردنیه صاحاب براش پیدا کنیم.

گوشتی که مونده مال نگهبانهای شیفت هستش برای شام ما نیستش صرفا باید برای اونا طبخ بشه

در مورد مرگ کسی نگفته که همه مون زنده میمونیم ! والار مورگولیس !!!!

ولی نقش مهمان ایده خوبی هستش مرگ های وسط داستان با بازیگر مهمان

دو نفر بازیگر مهمان برای مردن در نقش سرباز نیازمندیم !!!

بارد، من اشاراتی به چن تا زا دوستام کردم و یکی(فک کنم پلاطس) گفت که رفته دیده فرمانده و سربازاش مردن. منم به تعداد سربازا اشاره کردم (گفتم چهل سرباز) و خب می شه برای هر ده نفر یه گروهبان در نظر گرفت که با فرمانده می شن چهل و پنج نفر که رفتن بیرون و مردن... ولی اگه همشون نمردن؟ اگه یکی دو نفر فرار کردن؟

می شه دو تا از سربازایی که فرار کردن رو پیدا کنیم، مثلا وقتی سالنبور برای شکار می ره. بعد اونا حتی می تونن بگن ارک ها حمله کردن و چه تعدادی دارن و اینا... و خب می شه بعدش حتی به اردوگاه ارک ها برا جاسوسی رفت و از این قبیل موارد

پیشنهادم چطوره؟

پ.ن: بارد می گم نظرت درباره ی یه سیستم رزرو کردن چیه؟ مثلا من رزرو می کنم که تا زمانی که خودت تعیین می کنی، مثلا دو ساعت کسی چیزی ننویسه تا من رولم رو حاضر کنم. اینجوری یهویی نمی شه من بیام بنویسم و بزارم، بعد ببینم یکی قبل از من رول گذاشته و داستان به هم بریزه. هوم؟

بارد، من اشاراتی به چن تا زا دوستام کردم و یکی(فک کنم پلاطس) گفت که رفته دیده فرمانده و سربازاش مردن. منم به تعداد سربازا اشاره کردم (گفتم چهل سرباز) و خب می شه برای هر ده نفر یه گروهبان در نظر گرفت که با فرمانده می شن چهل و پنج نفر که رفتن بیرون و مردن... ولی اگه همشون نمردن؟ اگه یکی دو نفر فرار کردن؟

می شه دو تا از سربازایی که فرار کردن رو پیدا کنیم، مثلا وقتی سالنبور برای شکار می ره. بعد اونا حتی می تونن بگن ارک ها حمله کردن و چه تعدادی دارن و اینا... و خب می شه بعدش حتی به اردوگاه ارک ها برا جاسوسی رفت و از این قبیل موارد

پیشنهادم چطوره؟

پ.ن: بارد می گم نظرت درباره ی یه سیستم رزرو کردن چیه؟ مثلا من رزرو می کنم که تا زمانی که خودت تعیین می کنی، مثلا دو ساعت کسی چیزی ننویسه تا من رولم رو حاضر کنم. اینجوری یهویی نمی شه من بیام بنویسم و بزارم، بعد ببینم یکی قبل از من رول گذاشته و داستان به هم بریزه. هوم؟

همینطوریش الان نمیشه از پس نقش های خودمون بر بیایم بعد بیایم نقش بدون پشتوانه اضاف کنیم ؟

در مورد رزرو هم باید معلوم کنید که کی نفر اول و کی دوم و سوم هستش تا اخر که همه رزرو کنن

مشخصه این همه نقشه داریم :/

سیستم رزرو هم به عنوان پیشنهاد می گم. یکی می تونه یه پست بزنه و بگه رزرو کرده، بعد تا شیش ساعت وقت داره رولش رو بزاره وگرنه رزروش می سوزه و نفر بعدی می تونه پست بزاره یا رزرو کنه. رزرو کنیم، امکان قاطی شدن پست ها کمتر می شه و هماهنگی بیشتری هم پیش می آد اگه اعضا همکاری کنن

مشخصه این همه نقشه داریم :/

سیستم رزرو هم به عنوان پیشنهاد می گم. یکی می تونه یه پست بزنه و بگه رزرو کرده، بعد تا شیش ساعت وقت داره رولش رو بزاره وگرنه رزروش می سوزه و نفر بعدی می تونه پست بزاره یا رزرو کنه. رزرو کنیم، امکان قاطی شدن پست ها کمتر می شه و هماهنگی بیشتری هم پیش می آد اگه اعضا همکاری کنن

آقا جان دیگه برای هرکس باید تکرار کنینم!؟!؟

گفتیم به تریتیب پست میزنیم و تا یکی پستشو نزده نفر بعدی نزنه @-)

برای اطلاع از اخرین ارسال ها تاپیک ها رو دنبال کنید

2251414219242297643_xxx.JPG

بارد جان یه پیشنهاد اونم این که روزهارو با یک پست از هم جدا کن.

مثلا یه پست این جوری بذار که بتونیم بفهمیم از کجا وارد روز دوم شدیم:

روز دوم

یا

شب اول

به این دلیل که اگه کسی سر زد به تاپیک بتونه تفکیکشو بفهمه و یه جور طبقه بندی بصری داشته باشه از حالت گیج کنندگی هم در میاد.

بارد جان یه پیشنهاد اونم این که روزهارو با یک پست از هم جدا کن.

مثلا یه پست این جوری بذار که بتونیم بفهمیم از کجا وارد روز دوم شدیم:

روز دوم

یا

شب اول

به این دلیل که اگه کسی سر زد به تاپیک بتونه تفکیکشو بفهمه و یه جور طبقه بندی بصری داشته باشه از حالت گیج کنندگی هم در میاد.

توی پست های خودم مینویسم که شب هستش یا روز

بعد از پایان کار همه رو ویرایش میکنیم

دوستان در صورت تمایل یه سری به تاپیک اموزش افسانه نویسی بنده بزنید

https://arda.ir/forum/index.php?showtopic=1170

دوستان با عرض پوزش من این یکی دو روز بیمارستان بودم و حتی گوشیم هم همراهم نبود که اعلام حضور کنم و بگم که نیستم

تا امشب رول رو می نویسم

بازم معذرت

خب اگر کسی دیگه ای نمونده ادامه بدیم ؟

ادموند هم که مریضه

روز دوم

روز دوم ماجرای اماده سازی قلعه ادامه داره ، همه احساس خطر کردن ( جای یک سخنرانی و اعلام امادگی بچه ها برای موندن توی قلعه خالی هستش )

روز دوم یکپارچه هستش از صبح ساعت 6 با صبحانه شروع میشه و تا شب موقع خواب ادامه خواهد داشت

اشپز ها : لطفا اول از همه انبار رو چک کنید ، گربه رو بفرستید انبار تا موش ها رو از بین ببره ،‌همه بشکه های اب رو چک کنید تا ببینید خراب نشده باشن ،‌تله هایی که گذاشتید رو چک کنید تا ببینید چیزی شکار کردید یا نه

همه سرباز ها : امروز باید از صبح تا شب دروازه قلعه رو تعمیر کنیم ، از بیرون الوار و چوب بیارید

نولو : وظیفه شما اینه که سنگ های بزرگ جمع کنید

کماندار ها : انا و فریژا شما باید با کمک گشتی ها سنگ های بزرگ رو ببرید بالای برجک ها

گشتی ها :‌ شما باید برید بیرون و دوباره وضعیت رو چک کنید میخوام بدونم چقدر نیرو بیرون جمع شده و چقدر به قلعه نزدیک شدن ، منجنیق هم دارن یا نه _ بدون درگیری - شب رو بیرون نمونید

من برگشتم.دن دن دن دان.‏‎@-)‎

خوب من چه کنم بگید.تا فردا انجامش بدم.

من برگشتم.دن دن دن دان.‏‎ @-)‎

خوب من چه کنم بگید.تا فردا انجامش بدم.

سلام اول باید در تعمیر در قلعه به ما کمک کنی

بعد شمشیر بردار و تمرین کن چون باید به سرباز ها ملحق بشی

بارد جان همین بعد از کینگ بنویسم؟

بارد جان همین بعد از کینگ بنویسم؟

اره مشکلی نیس

هر جمعیتی لیدر و رهبر میخواد بجز لیدر قلعه یک شورا برای انجام امور پیشنهاد میکنم انجمن شوالیه های وفادار سرزمین یا قلعه افتتاح بشه.

آرماندو

الف

سلاخ خدایان

مقام شوالیه اول

هر جمعیتی لیدر و رهبر میخواد بجز لیدر قلعه یک شورا برای انجام امور پیشنهاد میکنم انجمن شوالیه های وفادار سرزمین یا قلعه افتتاح بشه. آرماندو انسان سلاخ خدایان مقام شوالیه اول
هر جمعیتی لیدر و رهبر میخواد بجز لیدر قلعه یک شورا برای انجام امور پیشنهاد میکنم انجمن شوالیه های وفادار سرزمین یا قلعه افتتاح بشه. آرماندو انسان سلاخ خدایان مقام شوالیه اول

ما شوالیه نداریم ولی به جاش سرباز داریم

لیدر و شورا هم موجوده

آقا این نوشته چطور بود.

البته بارد ببخشید که اون قسمت هم گفتم که مثل دیونه ها .

آقا این نوشته چطور بود.

البته بارد ببخشید که اون قسمت هم گفتم که مثل دیونه ها .

هنوز میتونی گسترسشش بدی

چشم گسترش هم میدیم.

چرا نکنیمش نمایش نامه؟

چشم گسترش هم میدیم.

چرا نکنیمش نمایش نامه؟

بعضی از بچه ها به صورت نمای نامه ای مینویسن

شما هم اگر شریک پیدا کردید میتونین نمایش نامه ای بنویسید ولی خب نمیشه زیاد هماهنگی کرد

آقا میدونم خیلی گذشته ولی منم نقش میخوام دی اصلا چرا نقش دشمنا رو به من نمیدید فرمانده دشمنی چیزی

این جوری هیجان داستنم میره بالا چون دیگه یک طرفه نیست و هر دو گروه هر لحظه منتظر کار های گروه دیگس

دعوت از همگان برای شرکت در """*** نقد پست های ایفای نقش ***"""

با ***پلاطس*** شروع کردیم

-----> بچه ها لطفا شرکت کنید.

تاپیک حلقه ی داوری (ایفای رول)

https://arda.ir/forum...=20

میخوایم پستای همو نقد کنیم.

آقا منم میخوام وارد داستان شم نقش منفی هم نمیدید مهم نیست فقط بزارین بیام دی

آقا منم میخوام وارد داستان شم نقش منفی هم نمیدید مهم نیست فقط بزارین بیام دی

هنوز که تو داستان روز دوم گیر کردیم.چند تا از دوستامون موندن که رولشون رو ننوشتند.

نقش منفی بنظرم خوب باشه ولی با این آشفته بازار بعید به نظر میرسه.

هنوز که تو داستان روز دوم گیر کردیم.چند تا از دوستامون موندن که رولشون رو ننوشتند.

نقش منفی بنظرم خوب باشه ولی با این آشفته بازار بعید به نظر میرسه.

من هم فک میکنم نقش منفی خیلی خوبه زیادم نمینویسم تا دااستان از روال نیفته در حد هر روزی ده دوازده خط

من هم فک میکنم نقش منفی خیلی خوبه زیادم نمینویسم تا دااستان از روال نیفته در حد هر روزی ده دوازده خط

شما هر چه قدر که دوست داشته باشی میتونی بنویسی،فقط باید مراقب باشی خسته کننده نباشه.

درضمن من نمیتونم تصمیم بگیرم که شما میتونی داخل بشی یانه.جناب بارد این قضیه رو مشخص خواهند کرد.

دوستانی که میخوان وارد داستان بشن دو مسئله اساسی هستش

چون این اولین داستان ماست برای هماهنگی بیشتر نقش منفی نداریم ( همینطوریش هم بعضی از دوستان نقش مثبت همکاری لازم ندارن )

مسئله دوم اینه که باید اول همه داستان رو بخونین و هماهنگی کامل داشته باشید

بارد به نظرم اگه کسی میخواد وارد داستان بشه، میتونیم یه نقش پیام رسان براش در نظر بگیریم. نظرت چیه؟

بارد به نظرم اگه کسی میخواد وارد داستان بشه، میتونیم یه نقش پیام رسان براش در نظر بگیریم. نظرت چیه؟

حتما لازمه که به عنوان نقش جدید وارد بشه ؟

میتونه یه نقش ادامه بده

مثلا نقش یه سرباز یا گشتی ؟

حتما لازمه که به عنوان نقش جدید وارد بشه ؟

میتونه یه نقش ادامه بده

مثلا نقش یه سرباز یا گشتی ؟

اینم میشه. به نظرم مطرح کن ببین کی میخواد این نقش رو هم ایفا کنه.

پیشنهاد نقش جدید رو واسه این دادم که چون بعضیا انصراف دادن، تعدادمون از اینم کمتر نشه.

دوستانی که میخوان وارد داستان بشن دو مسئله اساسی هستش

چون این اولین داستان ماست برای هماهنگی بیشتر نقش منفی نداریم ( همینطوریش هم بعضی از دوستان نقش مثبت همکاری لازم ندارن )

مسئله دوم اینه که باید اول همه داستان رو بخونین و هماهنگی کامل داشته باشید

دوستانی که میخوان وارد داستان بشن دو مسئله اساسی هستش

چون این اولین داستان ماست برای هماهنگی بیشتر نقش منفی نداریم ( همینطوریش هم بعضی از دوستان نقش مثبت همکاری لازم ندارن )

مسئله دوم اینه که باید اول همه داستان رو بخونین و هماهنگی کامل داشته باشید

راست میگی نقش منفی هماهنگی زیادی میخواد خوب چطوره نقشم یه رنجر باشه که یکی از کشتی ها اونو بیهوش پیدا میکنه یا یه بچه که خونوادشو کشتن و داره از دست اورک ها فرار میکنه ( دومیو بیشتر دوست دارم)

راست میگی نقش منفی همتهنگی زیادی میخواد خوب چطوره نقشم یه رنجر باشه که یکی از کشتی ها اونو بیهوش پیدا میکنه یا یه بچه که خونوادشو کشتن و داره از دست اورک ها فرار میکنه ( دومیو بیشتر دوست دارم)

اولی خیلی کلیشه س

دومی خیلی باحال و عالیه ! چه پیشنهاد عجیب و غیر منتظره و خوبی دادی دمت گرم :دی

اولی خیلی کلیشه س

دومی خیلی باحال و عالیه ! چه پیشنهاد عجیب و غیر منتظره و خوبی دادی دمت گرم :دی

اولی خیلی کلیشه س

دومی خیلی باحال و عالیه ! چه پیشنهاد عجیب و غیر منتظره و خوبی دادی دمت گرم :دی

:) ما خیلی تفاهم داریم :| :|

راست میگی نقش منفی همتهنگی زیادی میخواد خوب چطوره نقشم یه رنجر باشه که یکی از کشتی ها اونو بیهوش پیدا میکنه یا یه بچه که خونوادشو کشتن و داره از دست اورک ها فرار میکنه ( دومیو بیشتر دوست دارم)

به نظرم اولی بهتره چون ما توی گشتی و سرباز ها کمبود داریم به مشکل میخوریم

یعنی من طبق نقش هایی که مشخص کرده بودم داستان رو نوشتم

و این وسط بعضی نقش ها رو جا انداختم مثل طبیب و جادوگر

ولی از طرفی سرباز و گشتی کم اوردیم و الان باید جاشون رو پر کنیم تا داستان به مشکل برنخوره

:) ما خیلی تفاهم داریم :) :)

خیییییلییی زیاد به طرز اعجاب آوری :| :| :|

برای اینکه کامنتم اسپم نباشه : جا داره روی نحوه ی ورود شخصیت جدید فکر بشه حداقل. اینکه بیهوش شده پیداش کردن دیگه خیلی کلیشه س.

همینجوری گفتم که کامنت اسپم نباشه واقعا L-)

خیییییلییی زیاد به طرز اعجاب آوری :| :) :|

برای اینکه کامنتم اسپم نباشه : جا داره روی نحوه ی ورود شخصیت جدید فکر بشه حداقل. اینکه بیهوش شده پیداش کردن دیگه خیلی کلیشه س.

همینجوری گفتم که کامنت اسپم نباشه واقعا :|

نظر شخصی من اینه که انگار تو داستان بوده و نقشش رو ادامه بده نه اینکه هی یه بهانه برای ورودش بزاریم

چند بیت شعر تقدیم به بارد و شهریار: :)

گر تو خواهی کز شقاوت کم شود *** جهد کن تا عشق تو افزون شود

این جهان جنگ است چون کل بنگری *** ذره ذره همچو دین با کافری

جنگ فعلی هست از جنگ نهان *** زین تخالف آن تخالف را بدان

پس نیای خلق از اضداد بود *** لاجرم جنگی شدند از بهر سود

:) :| :| :|

در مورد پیشنهاد دورف مبنی بر ورود یه سوار بیهوش شده که گشتی های خودمون پیداش میکنن با شهریار موافقم. خیلی کلیشه ای شده. اما پیشنهاد دومش مبنی بر حضور یه بچه هم یه کم عجیب غریب بود. حالا اگه میگفت نوجوان باز یه چیزی. چه کاراکتری رو میشه واسه یه بچه خلق کرد؟!! خیلی سخته. در حال حاضر نظر بارد جالبتره به نظرم. لازم نیست حتما یه نقش جدید وارد قلعه بشه. همون نقش های متروک قبلی رو یه نفر ادامه بده خوبه. مگر اینکه پیشنهاد بهتری بشه. L-)

نمیشه بجز سرباز یه چیز جدیدتر (شخصیت) بینمون باشه که حداقل تفاوت با شخصیت های دیگه داستان داشته باشه. بنظرم سرباز به اندازه کافی هست. یه شخصیت متفاوت تر جالب تره.

خودمم گفتم از نقش دوم خیلی خوشم میاد

سنش هم هم سن خودمه 16 سالشه و بهتره اون شما رو پیدا کنه تا شما اونو پیدا کنید .

مثلا به یکی از گشتی ها حمله کنه چون فک کرده دشمنه یا با سرعت به طرف قلعه بیاد و فریاد بزنه ( از اولی بیشتر خوشم میاد)

نمیشه بجز سرباز یه چیز جدیدتر (شخصیت) بینمون باشه که حداقل تفاوت با شخصیت های دیگه داستان داشته باشه. بنظرم سرباز به اندازه کافی هست. یه شخصیت متفاوت تر جالب تره.

نمیشه بجز سرباز یه چیز جدیدتر (شخصیت) بینمون باشه که حداقل تفاوت با شخصیت های دیگه داستان داشته باشه. بنظرم سرباز به اندازه کافی هست. یه شخصیت متفاوت تر جالب تره.

من به خاطر همین نقش اون پسر رو پیشنهاد دادم به نظرم داستان رو خیلی بهتر میکنه

بنده دارم اشاره مینمویم که ما کمبود سرباز و گشتی داریم

شما میخواید نقش بچه اضافه کنید ؟

بنده دارم اشاره مینمویم که ما کمبود سرباز و گشتی داریم

شما میخواید نقش بچه اضافه کنید ؟

بنده دارم اشاره مینمویم که ما کمبود سرباز و گشتی داریم

شما میخواید نقش بچه اضافه کنید ؟

مگه میخواید لشکر کشی کنید که کمبود کشتی و سرباز دارید . اونایی که نیومدن نقششونو ادامه بدن خوب تو داستان مردن . منم پیشنهادی بود که کردم اگه میشه قبول کنید اگرم نه نقشایی که ولشون کردن بگید یکی رو بر میدارم

مگه میخواید لشکر کشی کنید که کمبود کشتی و سرباز دارید . اونایی که نیومدن نقششونو ادامه بدن خوب تو داستان مردن . منم پیشنهادی بود که کردم اگه میشه قبول کنید اگرم نه نقشایی که ولشون کردن بگید یکی رو بر میدارم

چرا ایرانی ها علاقه دارن همیشه سخت ترین و پیچیده ترین روش رو انتخاب کنن برای حل مسائل ؟

برای اولین کار گروهی مون که این داستان باشه باید یه هماهنگی اصلی داشته باشیم تا در داستان های بعدی و کار های بعدی به مشکل برنخوریم

این یک بازی تدارکاتی هستش صرفا برای بازی های مهم بعدی

من پیشنهادم به شما این هستش که نقش یک سرباز و یا گشتی رو ادامه بدید

نکته اصلی این هستش که حتما نباید یک وارد شدن باشکوه برای نقشتون تصور کنید

ما نقش چنتا سرباز داشتیم که از اول هم به علت کمبود داوطلب نقشی براشون نوشته نشده شما میتونی نقش اون ها رو بدون گذشته شون ادامه بدی

چرا ایرانی ها علاقه دارن همیشه سخت ترین و پیچیده ترین روش رو انتخاب کنن برای حل مسائل ؟

برای اولین کار گروهی مون که این داستان باشه باید یه هماهنگی اصلی داشته باشیم تا در داستان های بعدی و کار های بعدی به مشکل برنخوریم

این یک بازی تدارکاتی هستش صرفا برای بازی های مهم بعدی

من پیشنهادم به شما این هستش که نقش یک سرباز و یا گشتی رو ادامه بدید

نکته اصلی این هستش که حتما نباید یک وارد شدن باشکوه برای نقشتون تصور کنید

ما نقش چنتا سرباز داشتیم که از اول هم به علت کمبود داوطلب نقشی براشون نوشته نشده شما میتونی نقش اون ها رو بدون گذشته شون ادامه بدی

باشه نقش یه سرباز گشتی کماندار رو ادامه میدم ولی اسم گاندوری بلد نیستم روش بزارم

داستان رو باید براتو به صورت پیغام خصوصی بفرستم یا بزارم اینجا ؟

باشه نقش یه سرباز گشتی کماندار رو ادامه میدم ولی اسم گاندوری بلد نیستم روش بزارم

داستان رو باید براتو به صورت پیغام خصوصی بفرستم یا بزارم اینجا ؟

از این سایت کمک بگیر برای اسم

http://fantasynamegenerators.com/human-lotro-names.php

داستان رو باید خودت بنویسی

اول بشین تاپیک خود داستان رو بخون همه رو بعد وارد شو

از این سایت کمک بگیر برای اسم

http://fantasynamege...lotro-names.php

داستان رو باید خودت بنویسی

اول بشین تاپیک خود داستان رو بخون همه رو بعد وارد شو

تاپیک اصلی رو خوندم

رفتم یه اسم پیدا کردم ( rad راد )

منظورم اینه که همینجوری داستان اون روزو بزارم یا اول برا شما بفرستم

دورف عزیز خوش اومدی.

داستانت رو بذار. کسی از ما داستانمون رو برای بقیه نمیفرستیم. این یعنی رول پلینگ. ولی یه سر به تاپیک نقد رول تو تالار بزن. نقدهای من و شهریار رو بخون. و سعی کن که تو نوشته ت به نکاتی که ماها بهشون اشاره کردیم توجه کنی.

مرسی. :)

تاپیک اصلی رو خوندم

رفتم یه اسم پیدا کردم ( rad راد )

منظورم اینه که همینجوری داستان اون روزو بزارم یا اول برا شما بفرستم

خودتون بنویسید و ارسال کنید

مشکلی بود من یا بچه ها از طریق پیام خصوصی یا نمایه بهتون میگیم

فقط یادتون باشه که هماهنگ با خط اصلی داستان پیش برید

هر پیشنهاد و حرکت ابتکاری که ممکنه خط اصلی داستان رو عوض کنه با من مطرح کنید و یا در همین تاپیک ارسال کنید با بچه ها بررسی کنیم

فقط ادموند مونده

فقط ادموند مونده

نولو هم مونده

ببخشید ددوستان کسی میتونه دقیقا موقعیت جغرافیایی رو برام توصیح بدا!؟ هنوز کامل توجیح نیستم!

اگه مبدا رو دروازه قلعه در نظر بگیریم باتلاق و کوهستان و جنگل کجا ها قرار میگیرند؟

و اینکه هر کدگم نسبت به موردور و گوندور چه وضعیتی دارند؟

ببخشید ددوستان کسی میتونه دقیقا موقعیت جغرافیایی رو برام توصیح بدا!؟ هنوز کامل توجیح نیستم!

اگه مبدا رو دروازه قلعه در نظر بگیریم باتلاق و کوهستان و جنگل کجا ها قرار میگیرند؟

و اینکه هر کدگم نسبت به موردور و گوندور چه وضعیتی دارند؟

نقشه ی قلعه تو صفحات اول بود. یه نگاه بنداز :)

ببخشید ددوستان کسی میتونه دقیقا موقعیت جغرافیایی رو برام توصیح بدا!؟ هنوز کامل توجیح نیستم!

اگه مبدا رو دروازه قلعه در نظر بگیریم باتلاق و کوهستان و جنگل کجا ها قرار میگیرند؟

و اینکه هر کدگم نسبت به موردور و گوندور چه وضعیتی دارند؟

یه نقشه خیلی ساده گذاشته بودم تو تاپیک شاید صفحات اولیه باشه

خوب نقشخ ای که دیدم خیلی به نظر جالب نیومد :|

اگه یه وخ در پستم مغایرتی با تصورات خودتون دیدین ببخشین دیگه

به یه کوه باحال نیاز هست. اون کوه تویدنقشه از خود قلعه هم که کوچیکتره که :)

خوب نقشخ ای که دیدم خیلی به نظر جالب نیومد :|

اگه یه وخ در پستم مغایرتی با تصورات خودتون دیدین ببخشین دیگه

به یه کوه باحال نیاز هست. اون کوه تویدنقشه از خود قلعه هم که کوچیکتره که :)

نقشه فقط جهت اشنایی با موقعیت ها بود دلم میخواست یه نقشه درست و حساب بکشم ولی حیف که جان هاو نیستم :|

کوه هم تقریبا یه رشته کوه سه چهار تایی هستش

خوب نقشخ ای که دیدم خیلی به نظر جالب نیومد :|

اگه یه وخ در پستم مغایرتی با تصورات خودتون دیدین ببخشین دیگه

به یه کوه باحال نیاز هست. اون کوه تویدنقشه از خود قلعه هم که کوچیکتره که :)

نه بابا من که تصورم اینکه یه کوه خیلی بزرگه که اون سمت قلعه کاملا پوشش داده.

بچه ها همه ی تصمیمات و نوشتن نقش "سالنبور" رو به اله ماکیل عزیز میسپرم.

خیلی شرمنده و معذورم

خدافز همه

سلام بنده هم به داستان وارد شدم اسمم هم ویلمار ریبیوک هس که یه جنگجوی به تمام معناس.

یه برادر داره به اسم لوین، یه اسب به اسم رینگو و...

قدش۱۸۵ موهاش هم سیاه و بلند ولی نه تا روی شونه هاش.

و توی داستان هم قراره گشتی بشه ینی همکار الکاندو و پلاطس.

سام گمجی با مسءول تاپیک هماهنگ کردین؟

استاد سام توی پیغام خصوصی با ما هماهنگ کردن

ولی قرار بود اول اینجا پست بدن بعد تو تاپیک اصلی که عجله کردن

البته پستشون هم مشکل خاصی نداشت

رسته گشتی رو انتخاب کردن

+++

وضعیت ادموند چی میشه ؟

استاد سام توی پیغام خصوصی با ما هماهنگ کردن

ولی قرار بود اول اینجا پست بدن بعد تو تاپیک اصلی که عجله کردن

البته پستشون هم مشکل خاصی نداشت

رسته گشتی رو انتخاب کردن

+++

وضعیت ادموند چی میشه ؟

ادموند به من گفت که می نویسه میزاره بزودی!؟

ادموند به من گفت که می نویسه میزاره بزودی!؟

بهش بگو پیغام پسغام نفرسته اگه میتونه بیاد آردا خودش بیاد حرفشو بزنه تکلیفو روشن کنه دیگه عه ینی چی به من گف. اسمایل نولوفینوه خشمگین میشود!! :)

بارد و جناب سم وایز شما هم یه هماهنگی میکردین خو :دی

خودش میاد به قلعه میرسه؟ کی میرسه شب روز..؟ چطور وارد میشه!؟ کسی میبینتش؟

بهش بگو پیغام پسغام نفرسته اگه میتونه بیاد آردا خودش بیاد حرفشو بزنه تکلیفو روشن کنه دیگه عه ینی چی به من گف. اسمایل نولوفینوه خشمگین میشود!! :)

بارد و جناب سم وایز شما هم یه هماهنگی میکردین خو :دی

خودش میاد به قلعه میرسه؟ کی میرسه شب روز..؟ چطور وارد میشه!؟ کسی میبینتش؟

ماجرای ورود ویلمار به قلعه صرفا یک پیش نوشته هستش یعنی چطور شده که به قلعه میرسه حالا روز و شب مهم نیست فکر کنم الان باید توی قلعه باشه و یکی از گشتی ها هستش

اوکی پس منتظر ادموند میمونیم ؟؟

و اما داستان روز سوم و چهارم رو بگم که اماده بشید دوستان

در نوشتن باید چند نکته رو رعایت کنید

چون وقت زیادی دارید ایده های زیادی به ذهنتون میاد پس یادداشتشون کنید تا از یاد نرن

روز سوم قضیه از این قراره

سالنبور بعد از خروج از قلعه یکی از اسکورت های فرمانده اصلی قلعه رو پیدا میکنه ولی خودش هم اسیر میشه

تعدادی از افراد قلعه برای پیدا کردن اون بیرون میرن و تعدادی در قلعه میمونن

تعدادی از ارک های سرگردان به قلعه حمله میکنن و درگیری کوچکی اتفاق می افته ( به خاطر باز بودن در قلعه بر اثر اشتباه افراد نگهبان

افراد بیرون قلعه هم برای ازاد کردن سالنبور با اورک های بیرون قلعه درگیر میشن

افرادی که بیرون قلعه هستن

من + نولو + انا + لینک دانلود + بلاتریکس + راداگاست

افرادی که داخل قلعه باید مواظب قلعه باشن

king + اله + durf + سام وایز + mahan + اینکانوس

دوستان میتونن تو پیام خصوصی و یا نمایه لیدرتون باهم هماهنگ بشید

در نبود من اله مسئولیت قلعه رو به عهده داره

بهش بگو پیغام پسغام نفرسته اگه میتونه بیاد آردا خودش بیاد حرفشو بزنه تکلیفو روشن کنه دیگه عه ینی چی به من گف. اسمایل نولوفینوه خشمگین میشود!! :)

بارد و جناب سم وایز شما هم یه هماهنگی میکردین خو :دی

خودش میاد به قلعه میرسه؟ کی میرسه شب روز..؟ چطور وارد میشه!؟ کسی میبینتش؟

خوب من از ادموند پرسیدم اونم جوابمو داد. اسمایل هاج و واج خیره به نولو.

اولا بر پست خودم تاکید میکنم بخونین :| اینکه گفتی من و نولو و بقیه یک موقع اشتباه نشه که منم دنبال سالنبورم L-)

و اینکه، به نظرم یهو نگین روز سوم و چهارم ! حد اقل دو تا پست داشته باشین . دو روز در یک جا نمیگنجه و قشنگ نیست !

(من که کلا وضعیتم عادتی نیست و دارم با مرگ دست و پنجه نرم میکنم ! دی دلمونم به جمله آرتانیس خوش کردیم :) )

و اینکه ... ینی چی الان باید توی قلعه باشه و یکی از گشتی ها هستش؟؟؟؟ بدون اینکه کسی بفهمه یحو وارد قلعه شده؟؟؟؟

اینطوری اصلا جالب نیست

کلا با ورود یکهویی یه عضو جدید اونم اینطوری مخالفم :| تا میخوایم با بچه ها مچ بشیم یک نفر دکتر و گشتی و سرباز اضافه میشه و بدون یه کلمه ای یکهو میشه رفیق سربازا در حدی که دست خودشونو براش میبرن و با خون خودشون کمک میکنن و یا نگران کسایی میشن که تاحالا ندیدن و خیلی دلسوزانه کمکشون میکن و غیره.

خیلی غیر عادیه اتفاقات قلعه تون :|

اولا بر پست خودم تاکید میکنم بخونین :| اینکه گفتی من و نولو و بقیه یک موقع اشتباه نشه که منم دنبال سالنبورم L-)

و اینکه، به نظرم یهو نگین روز سوم و چهارم ! حد اقل دو تا پست داشته باشین . دو روز در یک جا نمیگنجه و قشنگ نیست !

(من که کلا وضعیتم عادتی نیست و دارم با مرگ دست و پنجه نرم میکنم ! دی دلمونم به جمله آرتانیس خوش کردیم :) )

و اینکه ... ینی چی الان باید توی قلعه باشه و یکی از گشتی ها هستش؟؟؟؟ بدون اینکه کسی بفهمه یحو وارد قلعه شده؟؟؟؟

اینطوری اصلا جالب نیست

کلا با ورود یکهویی یه عضو جدید اونم اینطوری مخالفم :| تا میخوایم با بچه ها مچ بشیم یک نفر دکتر و گشتی و سرباز اضافه میشه و بدون یه کلمه ای یکهو میشه رفیق سربازا در حدی که دست خودشونو براش میبرن و با خون خودشون کمک میکنن و یا نگران کسایی میشن که تاحالا ندیدن و خیلی دلسوزانه کمکشون میکن و غیره.

خیلی غیر عادیه اتفاقات قلعه تون :|

با تشکر از صحبت های شما بنده هم با نظرتون کاملا مخالفم :)

دیگه بیش از حد ورود های حماسی داشتیم و احساس میکنم که بزاریم بچه ها نقششون طوری باشه که انگار توی قلعه بودن

البته شاید هم جمع شدن تک تک افراد با توانایی های خاص در قلعه هم جالب باشه

آقا من گفته باشم برای خودم داستان ورود به قلعه نوشتم دیگه نگین چی شد یهو من تو قلعه load شدم!

یه سوال اتفاقات روز سوم وچهارم و مهمتر اینکه چی میشه در قلعه باز میمونه به عهده ی ما هست؟

با تشکر از صحبت های شما بنده هم با نظرتون کاملا مخالفم :)

دیگه بیش از حد ورود های حماسی داشتیم و احساس میکنم که بزاریم بچه ها نقششون طوری باشه که انگار توی قلعه بودن

البته شاید هم جمع شدن تک تک افراد با توانایی های خاص در قلعه هم جالب باشه

با ورودش حالا زیاد کاری ندارم اما اینکه اعضای جدید یهو وارد میشن، شبیه اون دو سه نفر قبلی، واقعا سطح داستان رو پایین میاره.

مثلا شما دو تا آشپزمون رو در نظر بگیر، بعد با سرباز ها و افراد جدید مقایسه کن، چه قدر داستان افت داشته!؟!؟ .. خیلی خیلی.. !

به نظر من ورود یهویی خیلی مسخره اس

پس دیده بان ها چی ؟ دی

به نظر من ورود یهویی خیلی مسخره اس

پس دیده بان ها چی ؟ دی

چی دیده بان ها چی!؟!

لطفا توجه کنید...

من زیاد در جریان ایفای نقش هاتون نیستم اما همین چند پست اخیر و بحث های صورت گرفته رو دنبال کردم و باید بگم که واقعا متاسفم بابت چنین بحث هایی که بین کاربران در چنین تاپیکی لااقل هست. انتظار نداشتم دوستانی که همگی با علاقه و اختیار کامل، خودشون این تالار رو دوباره زنده کردن حالا دارن با بحث های واقعا غیر ضروری و جزئی در کار این تاپیک خلل ایجاد میکنن.

ببینید چند تا نکته رو خطاب به همه میگم:

این بحث هایی که جاش اینجا نیست رو شما وقتی وارد تاپیک کردید جدا از صورت زشتی که برای فروم داره، در کار تاپیکی که خودتون ایجاد کردید و دارید پرورشش میدید خلل ایجاد میکنه! همونطور که از ابتدای تاپیک بعضی از دوستان اشاره کردند لطفا اگر پیشنهادی یا انتقادی دارید در پیغام خصوصی مطرح کنید نه که وسط تاپیک بیاید و همدیگر رو خطاب قرار بدید و جار و جنجال درست کنید. علاوه بر کدورت و ناراحتی که ممکنه پیش بیاد، اینطوری میشه که از برنامه ای که خودتون تنظیم کردید برای ایفای نقش به این اندازه ی نسبتا طولانی عقب میوفتید. اصلا لازم نیست سر مسائل تا این حد کوچیک در تاپیک بحث راه بندازید.

نکته بعدی اینه که ما روی تالار ایفای نقش و فعالیت کاربران در اون حساب ویژه ای باز کردیم. احتمالا متوجه شدید که به تمام شرکت کنندگان در ایفای نقش متناسب با فعالیت و ایفاشون بهشون امتیاز فعالیت در فروم اختصاص پیدا کرده و این روند امتیاز دهی ادامه خواهد داشت. بنابراین لطفا خودتون هم برای ایفای نقشتون و کلا این تالار اهمیت و ارزش قائل باشید و سعی کنید با رفتن و اومدن های خارج از نظم یا بحث ها و جنجال های اینچنینی روند کار تاپیک رو کند نکنید. احساس مسئولیت و تعهد نسبت به این تاپیک و قوانینش داشته باشید.

در پایان میخوام بحث همینجا تموم بشه. پست هایی که در این زمینه ارسال شده بودند حذف شدند. تاحالا اینجا متاسفانه اسپم و پست ناهماهنگ زیاد داشتیم در صورت تکرار موارد مشابه طور دیگه ای برخورد خواهد شد.

لطفا ازین به بعد ضمن رعایت نکات بالا با همدیگه همکاری داشته باشید و به قوانین تاپیک و به همدیگه احترام بگذارید و در نهایت اگر در این ابتدای کار محدودیتی وجود داره (که بنظر من کاملا معقول و طبیعی بنظر میرسه) اون ها رو بپذیرید تا آینده بهتری برای این تاپیک به ارمغان بیاد.

با تشکر

نکته ای که از دیروز @الوه عزیز به من یاداور شدن تا به بچه ها بگم ولی زیادی شلوغ شد و جو برای گفتن مهیا نشد که تور اعلام کرد

در پایان و همچنین در حین ایفای نقش و پیشبرد داستان به دوستان عزیز امتیاز داده خواهد شد که بعدا میتونن از این امتیاز ها استفاده کنن

و نکته دیگه که باید اعلام کنم : من به هیچ عنوان علاقه ای برای تغییر و حذف پست های کاربران فعال این بخش ندارم و از اکثر پیشنهادهایی که قابلیت اجرا دارن استفاده میکنم

این تاپیک هم هیچ وقت قرار نبود که حذف و یا قفل بشه

کلیه کاربران رو هم محروم نمیکنیم از ارسال مطلب و ارسال پیشنهاد و انتقاد

و اما نکته ای که هستش پیشنهاد های مربوط به نقش خودتون رو برام پیام خصوصی کنید

پیشنهاد های کلی که مربوط به داستان هستش رو در این تاپیک بفرستید تا در موردش بحث بشه

در اخر : این تاپیک برای قدم اول صرفا یک نمونه هستش و یک گرم کردن برای اهداف بعدی و البته قرار نیست که دست کم بگیریم مطالب رو و چیزی کم بزاریم

این تاپیک دوستان تازه واردی جمع کرده که در اوایل انرژی زیادی برای فعالیت دارن و نمیشه چکشی باهاشون برخورد کرد که زده بشن از کل انجمن پس با ملایمت با اونها رفتار کنید و سعی کنید اون ها رو راهنمایی کنید

مشکلات رو از طریق پیام خصوصی و نمایه ها مطرح کنید

با تشکر

اپدیت :‌ اساتیدی که قرار هستش در عملیات بیرون قلعه شرکت کنن تشریف بیارن نمایه بنده برای همفکری و هماهنگی

این پست بعدا حذف میشه

من کماندار

من کماندار

فعلا تا اطلاع ثانوی نقش جدیدی نمیگیریم

میتونین در بخش های دیگر انجمن فعالیت کنید

چرا تاپیک خوابیده؟؟؟

بارد،؟؟؟؟

روز سوم رو شروع نمی کنیم؟؟

چرا تاپیک خوابیده؟؟؟

بارد،؟؟؟؟

روز سوم رو شروع نمی کنیم؟؟

من یه 5 روزی میشه به اله ماکیل پیام دادم برای هماهنگی هنوز جوابی ندادن به من

ینی چه؟!

چرا!؟

کسانی که هستند چی!؟ اونا که میتونن هماهنگ بشن درباره نقششون؟

اینجوری که خیلی بده ...

ینی چه؟!

چرا!؟

کسانی که هستند چی!؟ اونا که میتونن هماهنگ بشن درباره نقششون؟

اینجوری که خیلی بده ...

قسمت سوم و چهارم در مورد سالنبور هستش و اله ماکیل رول سالبنور رو مینویسه به همین خاطر باید باشه و همچنین سرپرست اعضای داخل قلعه هم هست با رول دیگش

دوستان سلام. من بابت تاخیرم واقعا شرمنده همه تونم. مخصوصا از تو بارد. یه سری مشکلاتی برایم پیش اومده که اصلا تمرکز برای نوشتن ندارم. ولی تا فردا غروب حتما هم رول خودم، هم رول سالنبور رو میذارم رو تاپیک.

بازم منو ببخشید! @};- :-h

دوستان سلام. من بابت تاخیرم واقعا شرمنده همه تونم. مخصوصا از تو بارد. یه سری مشکلاتی برایم پیش اومده که اصلا تمرکز برای نوشتن ندارم. ولی تا فردا غروب حتما هم رول خودم، هم رول سالنبور رو میذارم رو تاپیک.

بازم منو ببخشید! @};- :-h

مشکلی نیس

فقط پیام خصوصیت رو هم چک بکن که هماهنگی ها لازم رو انجام بدیم

خوب مثل اینکه دوستان نمیخوان بیان تا هماهنگ بشیم و داستان داخل قلعه رو بنویسیم.به پیغاممون هم که جواب نمیدن.عده ای نیستند ولی بعضیا ظاهرا فقط واسه ما وقت ندارن و برای دیگران وقت خیلی زیادی دارن.در هر صورت من که نمی تونم تنهایی بنویسم.از بعضیا انتظار نمیرفت.منتظریم

خوب مثل اینکه دوستان نمیخوان بیان تا هماهنگ بشیم و داستان داخل قلعه رو بنویسیم.به پیغاممون هم که جواب نمیدن.عده ای نیستند ولی بعضیا ظاهرا فقط واسه ما وقت ندارن و برای دیگران وقت خیلی زیادی دارن.در هر صورت من که نمی تونم تنهایی بنویسم.از بعضیا انتظار نمیرفت.منتظریم

کینگ شما با اله ماکیل هماهنگ بشید اون مسئول کار های داخل قلعس

کینگ شما با اله ماکیل هماهنگ بشید اون مسئول کار های داخل قلعس

میدونم ایشون هستند.من هم مکاتبه کردم باهاشون ولی پاسخی دریافت نکردم.

میدونم ایشون هستند.من هم مکاتبه کردم باهاشون ولی پاسخی دریافت نکردم.

در حال هماهنگی هستیم

با شما تماس میگیرن

روز سوم به قلعه حمله میشه یا روز چهارم؟

یکی جواب بده لطفا!!!

روز سوم به قلعه حمله میشه یا روز چهارم؟

یکی جواب بده لطفا!!!

گرگ و میش یا غروب افتاب روز سوم حمله میشه تا سحر روز چهارم ادامه داره

هنوزم جا برای یکی دیگه هست؟@};-

سلام بانوی سپر بلوط. دوست داشتیم باهامون باشید. ولی فعلا گمون نکنم نظر مسئول تاپیک و نیز ما مساعد باشه. ولی فرصتی دیگر حتما در کار خواهد بود. @};-

ولی به نظرم خوب میشه اگه لیدی اوکن شیلد هم باشه ها؟

منم میخوام باشم... نقش منفی هم میتونم بگیرم... همونطور که بهت گفتم بارد... من خواهم بود...

سلام بچه ها میگم، میگم کسی برای پایان داستان ایده ای نداره؟من که میگم یه نبرد بزرگ جلوی دروازه خیلی خوب میشه!قلعه رو محاصره کنن ، ما هم از قلعه بزنیم بیرون،باهاشون بجنگیم و تیکه پاره شون کنیم!اورک های اصلی هم تا اخر داستان نمی میرن ها پس فکرش رو نکنیدکه بکشینشون! (گوندزا و ایگریش)

ولی به نظرم خوب میشه اگه لیدی اوکن شیلد هم باشه ها؟

منم میخوام باشم... نقش منفی هم میتونم بگیرم... همونطور که بهت گفتم بارد... من خواهم بود...

سلام دوست داشتیم باهامون باشید. ولی فعلا گمون نکنم نظر مسئول تاپیک و نیز ما مساعد باشه. ولی فرصتی دیگر حتما در کار خواهد بود. @};-

====================================================================================================================

سلام بچه ها میگم، میگم کسی برای پایان داستان ایده ای نداره؟من که میگم یه نبرد بزرگ جلوی دروازه خیلی خوب میشه!قلعه رو محاصره کنن ، ما هم از قلعه بزنیم بیرون،باهاشون بجنگیم و تیکه پاره شون کنیم!اورک های اصلی هم تا اخر داستان نمی میرن ها پس فکرش رو نکنیدکه بکشینشون! (گوندزا و ایگریش)

داستان که از قبل توسط مسئول تاپیک نوشته شده،و داستان هر روز مشخصه.فکر کنم یه جنگی قرار اتفاق بیقته.

ببین جناب کینگ اونطوری که شما میگی دیگه رول پلیینگ نیس که اخه برادر.بعدشم اخه هر کسی توی داستان باید خلاقیت به خرج بده و اتفاقات غیر منتظره به وجود بیاره و سعی کنه هیجان داستان رو ببره بالا ، مثل همین کاری که من و انا با هم انجام دادیم!

یه پیشنهاد:دوستان نظرتون چیه که وقتی داستان تموم شد کل داستان رو به صورت یه داستان بلند در بیاریم،نثرش یکنواخت باشه و قسمتی باشه باشه یعنی هر قسمت یک روز، اینطوری بیشتر شبیه یه کتاب میشه، تازه شاید حتی به انگلیسی هم ترجمش کنیم و از روش فیلم هم بسازن:دی. فرض کنید،ارباب حلقه ها:قلعه خاکستری!

خیلی باحال میشه مگه نه؟

یعنی اینطور نیست؟ شما خودتون خلاقیت به خرج نمیدید؟

یعنی چنین قصدی نداشتید؟ نمیخواستید به صورت کتابش کنید؟

چه میدونم،هنوز که تصمیم نداشتیم کتاب بشه ولی اگه بشه خوب ، خلاقیت هم بعضی از بچه ها به خرج میدن،خودم که گفتم دیگه،مثلا جناب اله ماکیل و انا خیلی خلاقیت دارن و البته خودم(البته تعریف از خود نباشه)

سم:این بحث در گذشته هم صورت گرفته.اگه به پستهای قبلی یا نمایه های دوستان سری بزنید متوجه میشید.خلاقیت به خودتون بستگی داره.چه جوری؟اینطوری که شما خودتون رو با محیط داستان سازگار کنید(هر طوری که هست)و داستانتون رو مطابق با اتفاقات رخ داده تنظیم کنید.که این خودش خلاقیت میخواد.

من منظورم این بود که کلا بچه ها خودشون چیز های جدید خلق کنن تو داستان ، که البته به نظر منم باید هماهنگ باشه،و منم تا حالا ندیدم که هیچکس هیچ پستی بزاره که از روند داستان بیرون باشه،در کل من به دنبال اینکه کل کل راه بیفته نیستم و خطرات دوری میکنم:دی (این متن بالا رو اروم نوشتم عصبانی نخونید:دی)

پ.ن:شخصیت دیرنیر چی شد ، کی نقششو مینویسه؟

من منظورم این بود که کلا بچه ها خودشون چیز های جدید خلق کنن تو داستان ، که البته به نظر منم باید هماهنگ باشه،و منم تا حالا ندیدم که هیچکس هیچ پستی بزاره که از روند داستان بیرون باشه،در کل من به دنبال اینکه کل کل راه بیفته نیستم و خطرات دوری میکنم:دی (این متن بالا رو اروم نوشتم عصبانی نخونید:دی)

پ.ن:شخصیت دیرنیر چی شد ، کی نقششو مینویسه؟

یه نگاهی به پست قبلی من پست جدید انا (زده!؟ @};-) یا پستای سالنبور و گشتی ها بنداز ببین با سیر اصلی جلو رفتیم!؟

شما هم میتونین همچین خلاقیت هایی بکنید

نیازی نیس بیاین اینجا بپرسین پایان داستان چطور خواهد شد چون داستان با پست بچه ها شکل میگیره و بچه ها خودشون پستشون رو با خلاقیت تمام می نویسند! :-h

یه نگاهی به پست قبلی من پست جدید انا (زده!؟ @};-) یا پستای سالنبور و گشتی ها بنداز ببین با سیر اصلی جلو رفتیم!؟

شما هم میتونین همچین خلاقیت هایی بکنید

نیازی نیس بیاین اینجا بپرسین پایان داستان چطور خواهد شد چون داستان با پست بچه ها شکل میگیره و بچه ها خودشون پستشون رو با خلاقیت تمام می نویسند! :-h

با اجازه اون پست انا رو که خودم باهاش همکار بودم و پس از مدت ها کار سخت طاقت فرسا بر روی ایده ها بالاخره تونستیم شاهکار ابدی را در قلب داستان ابکی قلعه خاکستری خلق کنیم:دی

شما هم پستتو نمی زنی نولوجان می خوای وایسی تا داستان منقرض بشه،الانم که همه دارن دونه دونه میزنن زیرش!راستی عیدتون هم مبارک باشه!

آقا الان انا خیانت میکنه؟

آقا الان انا خیانت میکنه؟

بهله که خیانت میکنه اصن موقعی که با من مشورت میکرد به این نتیجه رسید.خیلی هم ایده خوبیه،باعث میشه داستان از این بی هیجانی در بیاد.:دی

دوستان متاسفانه تاپیک دفاع از قلعه خاکستری --- تاپیک اصلی ایفای نقش دچار مشکل شده بود و دیگه نمیشد دنبالش کرد.جناب الوه مدتی پیش زحمت کشیدند و درستش کردند.منم یادم رفت به شما بگم.

الان درست شده و مشکلی نداره.برای اطلاع از آخرین ارسالهای تاپیک اون رو دنبال کنید.به این شکل:

post-3408-0-62971400-1427713690_thumb.pn

سلام یه سوال شخصیت اینار توی روز چندم بر میگرده؟اصن بر میگرده؟

سلام یه سوال شخصیت اینار توی روز چندم بر میگرده؟اصن بر میگرده؟

اولا تذکر میدم که فاش کردن محتوای پیغام خصوصی خلاف قوانینه! کمی مراعات کنید! (درباره حرفایی که درباره آنا زدی)

درباره من هم، صبر کنین و منتظر اپیزود بعدی باشید :D

خیانتی در کار نخواهد بود

تعدادی از اورگ ها به درون قلعه نفوذ میکنن : در اثر اشتباه سهوی مسئول دروازه و دیده بانها

با اله ماکیل هماهنگ شید

من هزار بار گفتم هر اتفاق جداگانه رو با من هماهنگ کنید

تصمیم میگیرید برای نقشتون وو. فکر میکنید موضوع ساده‌ای هستش ولی که ماجرا رو تحت تاثیر قرار میده

@سم وایز علاقه ای به رساله نویسی ندارم خلاصه باید بگم که شما باید انرژی بیش از حد خودت رو مهار کنی و با گروه هماهنگ بشی

@نولو عزیز شما باید کامل هماهنگ بشید ، وضعت گروه رو در نظر بگیرید

اخطار به کلیه دوستان تا اینجا سعی کردم پستی ویرایش نشه اما از امروز هر پست ناهماهنگ با خط اصلی داستان ویرایش میشه !!!

باشد که رستگار شویم

اولا تذکر میدم که فاش کردن محتوای پیغام خصوصی خلاف قوانینه! کمی مراعات کنید! (درباره حرفایی که درباره آنا زدی)

درباره من هم، صبر کنین و منتظر اپیزود بعدی باشید :D

خیانتی در کار نخواهد بود

تعدادی از اورگ ها به درون قلعه نفوذ میکنن : در اثر اشتباه سهوی مسئول دروازه و دیده بانها

با اله ماکیل هماهنگ شید

من هزار بار گفتم هر اتفاق جداگانه رو با من هماهنگ کنید

تصمیم میگیرید برای نقشتون وو. فکر میکنید موضوع ساده‌ای هستش ولی که ماجرا رو تحت تاثیر قرار میده

@سم وایز علاقه ای به رساله نویسی ندارم خلاصه باید بگم که شما باید انرژی بیش از حد خودت رو مهار کنی و با گروه هماهنگ بشی

@نولو عزیز شما باید کامل هماهنگ بشید ، وضعت گروه رو در نظر بگیرید

اخطار به کلیه دوستان تا اینجا سعی کردم پستی ویرایش نشه اما از امروز هر پست ناهماهنگ با خط اصلی داستان ویرایش میشه !!!

باشد که رستگار شویم

نولو:زمانی که من درباره خیانت گفتم خودش پستشو گذاشته بود.و توش اشاره کرده بود.

بارد:منظورت از انرژی من چیه؟به انرژی من توهین کردی؟:دی

بعدشم منظورت چیه که هماهنگ شم؟ من که پسر خوبیم و هیچ کار بدی انجام ندادم و هماهنگم؟! :D ~x( :| :| ~x(

خیانتم من به انا گفتم ولی خب نوشت دیگه...

بعدشم منظورت از ویرایش چیه؟غلطای املایی هم درست می کنی؟:دی

بعدش هیچکدوم از پستا رو ویرایش کردی الان؟

و دراخر بگم جمله ت خیلی با حال بود:

خیانتی در کار نخواهد بود!(مثل توی فیلما!)

با تشکر،و عیدت هم مبارک!

خیانتی در کار نخواهد بود

تعدادی از اورگ ها به درون قلعه نفوذ میکنن : در اثر اشتباه سهوی مسئول دروازه و دیده بانها

با اله ماکیل هماهنگ شید

من هزار بار گفتم هر اتفاق جداگانه رو با من هماهنگ کنید

تصمیم میگیرید برای نقشتون وو. فکر میکنید موضوع ساده‌ای هستش ولی که ماجرا رو تحت تاثیر قرار میده

@سم وایز علاقه ای به رساله نویسی ندارم خلاصه باید بگم که شما باید انرژی بیش از حد خودت رو مهار کنی و با گروه هماهنگ بشی

@نولو عزیز شما باید کامل هماهنگ بشید ، وضعت گروه رو در نظر بگیرید

اخطار به کلیه دوستان تا اینجا سعی کردم پستی ویرایش نشه اما از امروز هر پست ناهماهنگ با خط اصلی داستان ویرایش میشه !!!

باشد که رستگار شویم

بله تاپیک اسمش ایفای نقش هست هرکس حق داره درباره شخصیت خودش تصمیم بگیره

شما نمیتونی بگی خیانتی درکار نیست . نهایتا میتونی خودت خیانت نکنی!! من خیانت میکنم (مثلا) فرمانده هم میتونه تنبیهم کنه گیر بندازه منو بکشه درون داستان نه اینکه بیرون داستان بگه خیانتی در کار نیست!!!

قبلا هم گفتم، وقتی سیر اصلی رو خودت تنهایی مشخص میکنی الزامی وجود نداره که منم تبعیت کنم الزامی وجود نداره از قلعه نزنم بیرون . از حرف فرمانده سر پیچی کردم و وقتی غرگشتم قلعه میتونی زندانیم کنی اما نمیتونی بگی این کارو نکن!!!

درضمن احساس میکنم پست آنا رو نخوندی که میگی خیانتی در کار نیست :|

مثه دفه قبل که منی که تو قلعه نبودم رو صدا زدی دستور دادی !!

شما دلت هماهنگی میخواد لاقل پستارو بخون :D

بله تاپیک اسمش ایفای نقش هست هرکس حق داره درباره شخصیت خودش تصمیم بگیره

شما نمیتونی بگی خیانتی درکار نیست . نهایتا میتونی خودت خیانت نکنی!! من خیانت میکنم (مثلا) فرمانده هم میتونه تنبیهم کنه گیر بندازه منو بکشه درون داستان نه اینکه بیرون داستان بگه خیانتی در کار نیست!!!

قبلا هم گفتم، وقتی سیر اصلی رو خودت تنهایی مشخص میکنی الزامی وجود نداره که منم تبعیت کنم الزامی وجود نداره از قلعه نزنم بیرون . از حرف فرمانده سر پیچی کردم و وقتی غرگشتم قلعه میتونی زندانیم کنی اما نمیتونی بگی این کارو نکن!!!

درضمن احساس میکنم پست آنا رو نخوندی که میگی خیانتی در کار نیست :|

مثه دفه قبل که منی که تو قلعه نبودم رو صدا زدی دستور دادی !!

شما دلت هماهنگی میخواد لاقل پستارو بخون :D

اون چیزی که شما میخواید در برنامه ما نیست

اگر قرار است خانه ای بسازیم شما نمیتونی بگی یه دستشویی هم تو بالکن بسازیم شاید چیز خوبی شد

بارها به همه چندبار گفته ام هر گونه تغییر و نوآوری بزرگ رو در پیام خصوصی و یا همینجا اعلام کنید

در این داستانی که در پیش داریم فقط با سیر اصلی داستان پیش میریم

شما هم باید داستانت با خط اصلی هماهنگ باشه

واقعا "ایفای نقش" ربطی به ساختن دستشویی داره!؟!؟!

چه استدلال منطقی عالی ای :D

چشم! از این به بعد به جا یه پست دو تا پست میزارم و اطلاع میدم اینجا! به شخص شما هم پ.خ میکنم خبرتون کنم!

lol

سلام به اهالی خوب قلعه خاکستری، من داستان رو دارم دنبال میکنم و واقعا خوشم اومده ازش، حال و هوای باحالی داره، ولی به نظرم حالا که دارید این داستان رو مینویسید، لطفا موارد زیر رو درنظر بگیرید.

یکی اینکه دیدم بعضی هاتون از کلمه «واسه ی» استفاده میکنید، به نظرم این کلمه نباید توی داستان باشه، حتی توی مکالمه یک ارک هم این کلمه به کار گرفته شده. به جاش از «برای» استفاده کنید. و بعدی اینکه فکر کنم جزو قانون های فروم هم هست، از «ب» به جای «به» و «ک» به جای «که» استفاده میکنید که واقعا قشنگ نیست که استفاده بشه. بعضی از جاها هم نشونه هایی استفاده کردید که اصلا اونجا جاش نبوده، مثلا باید یه جا ویرگول باشه اما نقطه هست و برعکس یه جا باید نقطه باشه اما ویرگول هست. بعضی از مواقع هم هست که معلوم هس نویسنده یک بار هم متن رو نخونده، چون جمله بندی اون اصلا درست نیست و یه کلمه دوبار پشت سرهم اومده.

لطفا این موارد رو در نظر بگیرید تا به زیبایی داستان اضافه بشه. واقعا خسته نباشید داستان قشنگی هست ولی یه مشکلات کوچکی که گفتم رو داره که اگه حل بشن، عالی میشه. مرسی از شما همه :D

سلام به اهالی خوب قلعه خاکستری، من داستان رو دارم دنبال میکنم و واقعا خوشم اومده ازش، حال و هوای باحالی داره، ولی به نظرم حالا که دارید این داستان رو مینویسید، لطفا موارد زیر رو درنظر بگیرید.

یکی اینکه دیدم بعضی هاتون از کلمه «واسه ی» استفاده میکنید، به نظرم این کلمه نباید توی داستان باشه، حتی توی مکالمه یک ارک هم این کلمه به کار گرفته شده. به جاش از «برای» استفاده کنید. و بعدی اینکه فکر کنم جزو قانون های فروم هم هست، از «ب» به جای «به» و «ک» به جای «که» استفاده میکنید که واقعا قشنگ نیست که استفاده بشه. بعضی از جاها هم نشونه هایی استفاده کردید که اصلا اونجا جاش نبوده، مثلا باید یه جا ویرگول باشه اما نقطه هست و برعکس یه جا باید نقطه باشه اما ویرگول هست. بعضی از مواقع هم هست که معلوم هس نویسنده یک بار هم متن رو نخونده، چون جمله بندی اون اصلا درست نیست و یه کلمه دوبار پشت سرهم اومده.

لطفا این موارد رو در نظر بگیرید تا به زیبایی داستان اضافه بشه. واقعا خسته نباشید داستان قشنگی هست ولی یه مشکلات کوچکی که گفتم رو داره که اگه حل بشن، عالی میشه. مرسی از شما همه :|

خیلی ممنون که میخونین و نظر میدین این خیلی به من یکی که دلگرمی داد ^.^ اون نکات هم حتما مدنظر قرار میگیره

ممنون :D

سلام به اهالی خوب قلعه خاکستری، من داستان رو دارم دنبال میکنم و واقعا خوشم اومده ازش، حال و هوای باحالی داره، ولی به نظرم حالا که دارید این داستان رو مینویسید، لطفا موارد زیر رو درنظر بگیرید.

یکی اینکه دیدم بعضی هاتون از کلمه «واسه ی» استفاده میکنید، به نظرم این کلمه نباید توی داستان باشه، حتی توی مکالمه یک ارک هم این کلمه به کار گرفته شده. به جاش از «برای» استفاده کنید. و بعدی اینکه فکر کنم جزو قانون های فروم هم هست، از «ب» به جای «به» و «ک» به جای «که» استفاده میکنید که واقعا قشنگ نیست که استفاده بشه. بعضی از جاها هم نشونه هایی استفاده کردید که اصلا اونجا جاش نبوده، مثلا باید یه جا ویرگول باشه اما نقطه هست و برعکس یه جا باید نقطه باشه اما ویرگول هست. بعضی از مواقع هم هست که معلوم هس نویسنده یک بار هم متن رو نخونده، چون جمله بندی اون اصلا درست نیست و یه کلمه دوبار پشت سرهم اومده.

لطفا این موارد رو در نظر بگیرید تا به زیبایی داستان اضافه بشه. واقعا خسته نباشید داستان قشنگی هست ولی یه مشکلات کوچکی که گفتم رو داره که اگه حل بشن، عالی میشه. مرسی از شما همه :D

بعی موارد کم کم داره وارد زبان ما میشه از تاثیرات چی و وایبر و ...

بارد.دورف گفت یه نفوذی بیاریم نظرت...؟

بارد.دورف گفت یه نفوذی بیاریم نظرت...؟

نیست یه ارتش ۲۰ میلیونی تا بن دندان مسلح داخل قلعه داریم !!

کفود نیرو هستش عزیز

--------------

اساتید داخل قله مقاومت کنید نیروای بیون قلعه برگردن

چشم...چشم...فقط منو کینگ گفتیم در باز بوده سم هی میگه نه شکستنش...چه کنیم...؟

چشم...چشم...فقط منو کینگ گفتیم در باز بوده سم هی میگه نه شکستنش...چه کنیم...؟

اون چیزی که من فکر میکردم این بود که در کامل بسته نشده بوده دروازه های قدیمی چنتا چفت و بست دارن که بابد همگی بسته میشدن روز قبلشم دروازه تحت تعمیر بوده

خوب الان مال کدوممون درسته؟

خوب الان مال کدوممون درسته؟

باید دید چقدر میشه نظراتو و نوشته ها رو با هم تطبیق داد

نه نه از روی گفته‌ی تو مال کی بهتر و درست تر..؟

نه نه از روی گفته‌ی تو مال کی بهتر و درست تر..؟

تو وضعیت فرق میکنه

قرار بود در اثر سهل انگاری نگهبانان و مسئول دروازه ، دروازه کامل بسته نشه

حالا باید دید نوشته ها مفهومشون چی بوذه و به کدوم سمت رفته

تو وضعیت فرق میکنه

قرار بود در اثر سهل انگاری نگهبانان و مسئول دروازه ، دروازه کامل بسته نشه

حالا باید دید نوشته ها مفهومشون چی بوذه و به کدوم سمت رفته

من کلا نوشتم رو ویرایش کردم.

کیا نقششون مونده هنوز ؟

کیا نقششون مونده هنوز ؟

از افراد توی قلعه فقط اله ماکیل مونده.

دیروز باهاش صحبت میکردم میگفت سرم شلوغه ولی شاید امروز بذاره.

سلام بارد. من تا فردا ظهر پست خودم رو میذارم.

همه نقش ها اماده شد ؟

انتظار یک صحنه ارمانی برای کشته شدن دیرنیر و تورنگیل داشتم

منم همین انتظار رو داشتم ولی چون تو آشپزخونه بودم بچه ها باید اشاره میکردن که نکردن. تو پست پیوستی جبران خواهد شد.

خوب من شاید دیگه نتونم داستاننم رو بنویسم.پس بهتره من رو تو این جنگ بکشید.فقط حماسی تر بکشیدم:دی

به خاطر فصل امتحانا کلا فکر میکنم دو روز دیگه کار داریم فقط

به خاطر فصل امتحانا کلا فکر میکنم دو روز دیگه کار داریم فقط

باشه.پس اگر دو روز باشه هستم.

باشه.پس اگر دو روز باشه هستم.

الان فکر کنم فقط ضمیمه مونده ؟

الان فکر کنم فقط ضمیمه مونده ؟

والا همه بچه های تو قلعه پستشون رو گذاشتند فقط شما که بیرون هستید قلعه هستید موندید.

والا همه بچه های تو قلعه پستشون رو گذاشتند فقط شما که بیرون هستید قلعه هستید موندید.

من منتظر یه پست ضمیمه از اله ماکیل در باب شهادت دوستان هستم

من منتظر یه پست ضمیمه از اله ماکیل در باب شهادت دوستان هستم

یه پست دیگه تازگی ها گذاشت که در اون اشاراتی بهه کشته ها داره.مگه ندیدی؟

یه پست دیگه تازگی ها گذاشت که در اون اشاراتی بهه کشته ها داره.مگه ندیدی؟

الان دیدم اکی من مطلبم رو میزارم

من تو پستم فقط به کشته شدن دیرنیر اشاره کردم. بهتر می بود کشته شدن تورنگیل رو بقیه دوستان اشاره کنن که خب مهم نیست دیگه.

بارد ینی موقتا متوقف کنیم رول رو؟

من تو پستم فقط به کشته شدن دیرنیر اشاره کردم. بهتر می بود کشته شدن تورنگیل رو بقیه دوستان اشاره کنن که خب مهم نیست دیگه. بارد ینی موقتا متوقف کنیم رول رو؟

من برنامه 10 روزه داشتم ولی فکر کنم میشه توی 6 روزم کارو ردیف کرد

الان روز 4 برگشت به قلعه و نبرد

روز 5 محاصره

روز 6 حمله به داخل قلعه و الوداع

من برای محاصره چند روز اضافه در نظر گرفته بودم

در ضمن فکر کنم وضعیت نولو هنوز معلوم نشده

چرا دیگه وضع من مشخصه دیگه (اله ماکیل نگفتی به بچه ها؟ )

من به شما میخورم در بیرون قلعه و درحالیکه شما شدیدا درگیر هستین بهتون کمک میکنم! البته باید بگم رو کمکم زیاد حساب کنین ! :|

و ... اصولا بهتره خودت شروع کنی به منم اشاره کنی تا کلیت ماجرا هم برا من هم برا سربازات مشخص شه و بعد ما شروع کنیم

البته من بیشتر کارای مال خودمو کردم تقریبا...

و ... به نظرم بهتره بکنینش هفت روز... از جنگ میرسیم باز دوباره فرداش محاصره میشیم!؟ زیادی یجوری میشه کشتار پشت کشتار من انتظار چیزای خیلی بزرگ تری داشتم :D

به نظرم روز پنجمی داشته باشیم که با آمادگی بریم سراغ محاصره ششم و مرگ هفتم!

البته باید نظر همه بچه هارو شنید در این باب ...

چرا دیگه وضع من مشخصه دیگه (اله ماکیل نگفتی به بچه ها؟ )

من به شما میخورم در بیرون قلعه و درحالیکه شما شدیدا درگیر هستین بهتون کمک میکنم! البته باید بگم رو کمکم زیاد حساب کنین ! :|

و ... اصولا بهتره خودت شروع کنی به منم اشاره کنی تا کلیت ماجرا هم برا من هم برا سربازات مشخص شه و بعد ما شروع کنیم

البته من بیشتر کارای مال خودمو کردم تقریبا...

و ... به نظرم بهتره بکنینش هفت روز... از جنگ میرسیم باز دوباره فرداش محاصره میشیم!؟ زیادی یجوری میشه کشتار پشت کشتار من انتظار چیزای خیلی بزرگ تری داشتم :D

به نظرم روز پنجمی داشته باشیم که با آمادگی بریم سراغ محاصره ششم و مرگ هفتم!

البته باید نظر همه بچه هارو شنید در این باب ...

من مشکلی ندارم

بچه ها باید موافق باشن

بخش اول متن رو نوشتم

بخش دوم بعد از اینکه افراد بیرون قلعه متن گذاشتن مینویسم

بارد چرا من و در جریان نمیزاری؟

مگه من بیهوش نشده بودم؟فک کنم بهت پ خ دادما!!!

(کلا دوستان هر کار با شخصیت من انجام میدین_حالا ک البته تموم داره میشه!!_ولی منو در جریان بزارین خوبه!!!)

بارد چرا من و در جریان نمیزاری؟

مگه من بیهوش نشده بودم؟فک کنم بهت پ خ دادما!!!

(کلا دوستان هر کار با شخصیت من انجام میدین_حالا ک البته تموم داره میشه!!_ولی منو در جریان بزارین خوبه!!!)

خداوند به من صبر اعطا فرما

ملت شما چرا اصلا فکر اینده رو نمیکنید

میگیم جنگ

یکی بیهوش میشه

یکی فرار میکنه

یکی خیانت میکنه

یکی میره گشت و گذار

یک نگاهی به اینده هم بندازید ببینید سگ و گربه قراره بجنگن یا سربازا

خداوند به من صبر اعطا فرما

ملت شما چرا اصلا فکر اینده رو نمیکنید

میگیم جنگ

یکی بیهوش میشه

یکی فرار میکنه

یکی خیانت میکنه

یکی میره گشت و گذار

یک نگاهی به اینده هم بندازید ببینید سگ و گربه قراره بجنگن یا سربازا

باشه!انگار خودم خودمو بیهوش کردم!!!!!

فقط اون نگاه فریژآ رو نفهمیدم!!!

باشه!انگار خودم خودمو بیهوش کردم!!!!!

فقط اون نگاه فریژآ رو نفهمیدم!!!

تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری ؟؟؟

توضیحات نقشت رو بده ببینم چقدر باید فرمون رو کج کنیم ، البته نمیدونم بقیه افرادی که با من اومدن هم همه شون غیب نشده باشن و ...

تو به عشق در یک نگاه اعتقاد داری ؟؟؟

توضیحات نقشت رو بده ببینم چقدر باید فرمون رو کج کنیم ، البته نمیدونم بقیه افرادی که با من اومدن هم همه شون غیب نشده باشن و ...

خخخ باشه فهمیدم!!!

نقش من ک مشخصه!واستا ببینم بقیه چی مینویسن بعدش ی کاریش میکنم!!

از شخصیت پلاطس خبری نیست چرا؟

:D

عشق در یک نگاه؟؟؟

اونم فریژا؟؟؟؟؟

اونم اینجوری!؟ اونم بارد!؟

من که باور نمیکنم

از خیانت آنا هم بدتره این جریون !!!

!

بچه ها شما نظرتون درباره حرفی که من زدم چیه؟

:|

عشق در یک نگاه؟؟؟

اونم فریژا؟؟؟؟؟

اونم اینجوری!؟ اونم بارد!؟

من که باور نمیکنم

:D

اگه دایریس بود قابل باورتر بود. :|

سلام میگم برای روز اول و دوم عنوان نمی زارین؟میشه مام پیشنهادمونو ‌بدیم؟بعدش یه سوال اینا هر روز یه فصل از داستان حساب مبشه دیگه،درسته؟

پ.نخب تو داستان این ریابو یه بار سربازاشو بشمره ببینه چن نفر مفقود شدن...

سلام میگم برای روز اول و دوم عنوان نمی زارین؟میشه مام پیشنهادمونو ‌بدیم؟بعدش یه سوال اینا هر روز یه فصل از داستان حساب مبشه دیگه،درسته؟

پ.نخب تو داستان این ریابو یه بار سربازاشو بشمره ببینه چن نفر مفقود شدن...

عنوان های ارسالیتون رو به نمایه من برستید چک کنم

+ همونطور که میدونین به فعالیت شما در بخش امتیاز تعلق میگیره

و اما از امروز به بعد به اثار ارسالی شما به موضوع نقش افرینی قلعه خاکستری امتیاز جداگانه تعلق میگیره

لطفا اثار خودتون رو در مورد نقش افرینی قلعه خاکستری در این تاپیک قرار بدید و یا پیام خصوصی بفرستید

به زودی تاپیک جداگانه در بخش اثار شما ایجاد خواهد شد و ضمنا اثار شما به گالری سایت نیز منتقل خواهد شد

ینی.... تصویر و اینا؟

بچه ها من پستم رو گذاشتم. بنده یه ایده ای داشتم و اشاره هم کردم بهش.که یه گروهی اومدن و اورک ها رو کشتن و نزاشتن که قلعه تصرف بشه.فقط این رو گفتم که بدونیند و در جریان باشین.این گروهم فقط خودم میدونم کی هستن.قبلا هم توی داستان حضور داشتن من با اجازتون اینجا هم ازشون استفاده کردم

لطف کردین :D

همون اول که اومدین بدون هماهنگی پست میزاشتین و کسی تذکر نداد من به حد کافی ازت شاکی بودم

هیچ کس به همچین اتفاقی اشاره نکرده همه داستاناشونو نوشتن بعد یهو یکی میاد جلو قلعه هیچ کس هم جز خودت خبر نداره؟؟؟

این یه بی نظمی خیلی بده

ینی.... تصویر و اینا؟

بله تصویر و نقاشی البته بهتره کار خودتون باشه حالا یا دیجیتال یا دستی ولی خب هر چی بکشید قابل قبوله برای انجمن

بچه ها من پستم رو گذاشتم. بنده یه ایده ای داشتم و اشاره هم کردم بهش.که یه گروهی اومدن و اورک ها رو کشتن و نزاشتن که قلعه تصرف بشه.فقط این رو گفتم که بدونیند و در جریان باشین.این گروهم فقط خودم میدونم کی هستن.قبلا هم توی داستان حضور داشتن من با اجازتون اینجا هم ازشون استفاده کردم

پست شما تا چند دقیقه دیگه پاک میشه اگر لازمه کپی ازش بردارید

اصلا نوبت پست شما نبوده

الان نوبت پست افراد بیرون قلعس تا دو دور

بله تصویر و نقاشی البته بهتره کار خودتون باشه حالا یا دیجیتال یا دستی ولی خب هر چی بکشید قابل قبوله برای انجمن

پست شما تا چند دقیقه دیگه پاک میشه اگر لازمه کپی ازش بردارید

اصلا نوبت پست شما نبوده

الان نوبت پست افراد بیرون قلعس تا دو دور

مگه نوبتیه؟

مگه نوبتیه؟

پس هر کی اول اومده ؟

داستان ها فصل به فصل و بخش به بخش جلو میره ؟

پس هر کی اول اومده ؟

داستان ها فصل به فصل و بخش به بخش جلو میره ؟

ولی من که هنوز پست روز چهارمم نبود،پست ادامه روز سومم بود.بعدش اله هم پستشو گذاشته.افراد داخل قلعه هنوز پست داخل تالار شونو نذاشتن.من دیدم اله گذاشته تازه به منم گفت بزارم منم گذاشتم.

ولی من که هنوز پست روز چهارمم نبود،پست ادامه روز سومم بود.بعدش اله هم پستشو گذاشته.افراد داخل قلعه هنوز پست داخل تالار شونو نذاشتن.من دیدم اله گذاشته تازه به منم گفت بزارم منم گذاشتم.

تا همونجا که نوشتید کافیه

پست داخل تالار بعد از مطالب افراد بیرون قلعه خواهد بود

سلام دوستان منم با اجازه داستانم فردا یا اگه شد امشب میزارم.

ماهان ظاهرا بچه هایی که داخل قلعه هستن نمیتونن پست بذارن. بذار گروه ریابو و بقیه پستهاشون رو بذارن بعد.

مرسی.

آقا فریژا بعد از بیهوش شدنش چی شد دقیقا؟

دوستمون بارد بهوشم آوردن!

سلام دوستان من برگشتم

از آنجایی که ویلیمار دیده فرمانده اورکها با نیزه به سرم ضربه زده میشه گفت دقیقا ندیده چه اتفاقی افتاده یعنی به عبارتی هنگامی که فرمانده اورکها من رو با سپرش به گوشه پرتاب کرده و میخواسته که ضربه رو بزنه من یکی از کلاه خودهای اورکهایی که کشته شدن را کنار سرم گرفتم اما شدت ضربه به قدری زیاد بوده که درجا بیهوش شدم و همه فکر کردن مردم و چون درگیر بودن ندیدن دقیقا چه اتفاقی افتاده و من هم تا زمان پایان درگیری و فرا رسیدن شب بیهوش بودم و در حالی بهوش میام که هنوز کسی بالای سرم نیومده که ببینه چی شده.

سلام دوستان من برگشتم

از آنجایی که ویلیمار دیده فرمانده اورکها با نیزه به سرم ضربه زده میشه گفت دقیقا ندیده چه اتفاقی افتاده یعنی به عبارتی هنگامی که فرمانده اورکها من رو با سپرش به گوشه پرتاب کرده و میخواسته که ضربه رو بزنه من یکی از کلاه خودهای اورکهایی که کشته شدن را کنار سرم گرفتم اما شدت ضربه به قدری زیاد بوده که درجا بیهوش شدم و همه فکر کردن مردم و چون درگیر بودن ندیدن دقیقا چه اتفاقی افتاده و من هم تا زمان پایان درگیری و فرا رسیدن شب بیهوش بودم و در حالی بهوش میام که هنوز کسی بالای سرم نیومده که ببینه چی شده.

شما قرار بود شهید بشی ؟

سلام دوستان من برگشتم

از آنجایی که ویلیمار دیده فرمانده اورکها با نیزه به سرم ضربه زده میشه گفت دقیقا ندیده چه اتفاقی افتاده یعنی به عبارتی هنگامی که فرمانده اورکها من رو با سپرش به گوشه پرتاب کرده و میخواسته که ضربه رو بزنه من یکی از کلاه خودهای اورکهایی که کشته شدن را کنار سرم گرفتم اما شدت ضربه به قدری زیاد بوده که درجا بیهوش شدم و همه فکر کردن مردم و چون درگیر بودن ندیدن دقیقا چه اتفاقی افتاده و من هم تا زمان پایان درگیری و فرا رسیدن شب بیهوش بودم و در حالی بهوش میام که هنوز کسی بالای سرم نیومده که ببینه چی شده.

سلام،خوشحالم که برگشتی؛به نظرم اگه لا اقل تنت یکم خونی شده باشه بهتره.بعدشم به نظرم بچه ها بیان پیدات کنن ببینن زنده ای بهتره.

شما قرار بود شهید بشی ؟

بارد :) !! نه قرار نبود شهید بشم فقط دیر که کردم بچه ها خواستن خلاصم کنن فکر کنم از دستم سیر شده بودن :)

کی من....؟؟؟کسی چیزی گفته...؟

ولی جدا از شوخی...خوب شد برگشتی تو قلعه به هم صحبت نیاز داشتم.!

میشه من وقتی دارم میرم پیش کینگ تا پشو درمان کنم تو رو در حالی که سرت خونیه پیدا کنم و ببرمت پیش کینگ تا درمانت کنم؟!

البته نصفه به هوش اومده باشی!

افراد بیرون قلعه که پست نمیزارن.لطفا یه کاری کنین ما هم بتونیم پست بزاریم.

آقا چرا دایریس مرد؟بس ناجوانمردانه مرد.هر چند که من نفهمیدم چجوری مرد.ولی با این فهمیدیم که کله‌شو کندن.خیلی شخصیت باحالی بود، حیفش.

ب شخصه از همین تریبون از دوستمون لینک دانلود! اعلام تشکر میکنم!

واقعا ایول!خیلی خوشمان آمد!

آفرین موفق باشی :)

با تشکر از بچه ها

نکته ای که هستش اینه که به نظرم لازم نیست که هر لحظه نبرد تن به تن رو بازگویی کنید

اگر دقت کنید تفاوت ها رو در ارباب حلقه ها و نغمه یخ و اتش متوجه میشید

به نظر خودم باید نفس جنگ رو در یابید

اقا چرا اینجوری شد ، دایریس خودشو به کشتن داد از همون اولم معلوم بود آخر خودشو با این کاراش به کشتن میده :) ، خیلی حیف شد شخصیت باحالی تو داستان بود تازه داشتیم باهاش حال میکردیما :)

با تشکر از دوستمون لینک دانلود امیدوارم موفق باشی و تو داستان بعدی همراهیمون کنی :|

با اجازه از بارد ما چیکار کنیم رولمون رو بنویسیم که تورونگیل بهوش اومده ؟

آخی واقعا دلم برای دایریس سوخت :|؛ شخصیت جالبی داشت، حیف شد. ارو بیامرزتش. :) :)

دوستان بیرون قلعه دیگه وقتشه برگردید:دی کمک لازم داریم.

منتظریم تا شاهکار بقیه دوستان رو ببینیم.

دوستان فککنم همه پستاشونو گذاشتن دیگه نه؟

خبری نیست !؟ نمیریم روزای بعدی!؟!

البته .... این روزا همه سرشوو شلوغه فککنم روز بعد بیشتر از روال همیشگی طول بکشه! ینی فککنم بکشه به اواخر حرداد با این حساب :)

در هر حال... به نظرم اگه فاصله نیفته بین پستا بهنتره ;)

دوستان فککنم همه پستاشونو گذاشتن دیگه نه؟

خبری نیست !؟ نمیریم روزای بعدی!؟!

البته .... این روزا همه سرشوو شلوغه فککنم روز بعد بیشتر از روال همیشگی طول بکشه! ینی فککنم بکشه به اواخر حرداد با این حساب :)

در هر حال... به نظرم اگه فاصله نیفته بین پستا بهنتره ;)

اگر همه افراد بیرون قلعه پستشون رو گذاشته باشن دور بعدیش رو باید بریم

یعنی ادامه بیرون قلعه تا رسیدن به قلعه

البته بچه ها درگیر امتحاناتن فکر کنم

فک کنم جز پلاطس همه ی بچه هایی که بیرون بودن پستاشونو گذاشتن. پلاطس هم معلوم نیست تصمیمش چیه. باید خبرشو بگیریم.

فک کنم جز پلاطس همه ی بچه هایی که بیرون بودن پستاشونو گذاشتن. پلاطس هم معلوم نیست تصمیمش چیه. باید خبرشو بگیریم.

پلاطس عزیز و چند باری دیدم میاد به سایت سر میزنه همین اواخر اما نمیاد بگه تصمیمش چیه؟

شاید می خواد (باید) کشته بشه. بارد بجای اینکه بگی تورونگیل و که میخواد تو داستان باشه بکشی این پلاطس و بکش که هیچ خبری ازش نیست. :)

روند داستان خیلی کند شده همین طوری پیش بره ما باید وسط تابستون برا پست گذاشتن صبر کنیم.

دوستان سلام نمیدونم خبر دارید یا نه اما من از این دوم تا بیست و پنجم امتحاناتم شروع میشه پس ممکنه نتونم زود به زود آن شم گفتم بدونید که با اجازه من آخرین نفر داستانم رو بنویسم خداروشکر که هنوز هم افراد داخل قلعه شروع نکردن.... ;)

یه وقت حذفم نکنید ها :)

به نظرم باید منتظر پلاطس بمونیم تا تکلیفش مشخص بشه

ماهان ، شما هم متنت رو برای اله ماکیل بفرست

خوب نمیتونیم ک همینطور صبر کنیم!ی مهلتی تعیین کنید اگه پلاطس نیومد ادامه بدیم!حوصلم سر رفته!!!

حالا ببینیم تصمیم بارد چیه. ولی به نظرم بدم نمیشه که بدون پلاطس استارت کار افراد داخل قلعه رو بزنیم. فوقش میشه مثل فیلمای درهم و برهم هالیوودی تو مایه های بیست ویک گرم. :دی

دستور با فرمانده ست به هر حال.:)

چون امروز مستقیما مسءله رو با پلاطس مطرح کردم بدون اینکه جواب روشنی بده که تصمیمش چیه آف شد رفت. گمون نکنم حالا حالاها معلوم شه تصمیمش چیه.

آره دیگه فوق فوقش میشه مث همونا!!!خخخ

اونکه صد البته!

خوب پس دیگه!ی مهلتی بهش بدیم تحویل نداد بریم ادامه بدیم!دیگه انقد کشش ندیم...

به هر حال باید تکلیف مشخص بشه

اگر هم مشکلی پیش اومد که نشد حلش کرد پخ پخ

نه خودم مینویسم

اگر هم زود تر داخل قلعه رو شروع کردید من زودتر مینویسم

سلام

بعد از مدت ها:دی

مشکلاتی پیش اومد که متاسفانه نشد بیام سایت.

ولی خب...

اگر دوستان راضی باشن..بیام داخل داستان.

فریژآ قبر کند خخخخخ! خیلی باحال بود!

کلا خیلی حال میکنم یهو غافل گیر میشم ک شخصیتم کاری میکنه ک من اصلا روحمم خبر نداشته!!دوستان ایول ادامه بدین!! خخخخخخ

فکر کنم همه دوستان پستاشون رو گذاشتند،درسته دیگه؟

یه فرصت کوچیک به من بدید من فردا وقتی از امتحان اومدم اون پستی که با ریابو اینا با اورکا درگیر میشیم رو بنویسم.

اینجور که فهمیدم جسد منو هنوز دفن نکردین :)

اینه رسم جوانمردی؟ ;)

باو منو دفن کنین خب :دی

یه کم از نبرد بکشین بیرون، به قلعه بیشتر برسین

اینجور که فهمیدم جسد منو هنوز دفن نکردین ;)

اینه رسم جوانمردی؟ :D

باو منو دفن کنین خب :دی

یه کم از نبرد بکشین بیرون، به قلعه بیشتر برسین

وقتی آبا از آسیاب بیفته اجساد شهدا رو دفن میکنیم و بی توجهی به کشته شدنشون رو توی یه مراسم با شکوه جبران میکنیم ادموند. شخصا این قول رو بهت میدم. :)

یه فرصت کوچیک به من بدید من فردا وقتی از امتحان اومدم اون پستی که با ریابو اینا با اورکا درگیر میشیم رو بنویسم.

ما منتظریم

وقتی آبا از آسیاب بیفته اجساد شهدا رو دفن میکنیم و بی توجهی به کشته شدنشون رو توی یه مراسم با شکوه جبران میکنیم ادموند. شخصا این قول رو بهت میدم. :)

گمان نمیکنم همچین فرصتی گیر بیاد

خط بعدی داستان

موضوع خط اصلی حمله به داخل قلعه هست

افراد بیرون قلعه بعد از ازادی اسلنبور به سرعت سمت قلعه حرکت میکنن و متوجه میشن به قلعه حمله شده

در حالی که افراد داخل قلعه در تالار داخلی محاصره شدن به اورک های بیرون قلعه حمله میکنیم و اونها رو مجبور به عقب نیشینی میکنیم

و سپس مراسمات خاکسپاری و تحکیم استحکامات قلعه و روز بعدش محاصره اصلی اتفاق می افته و ...

ینی ما الان بر می گردیم میجنگیم فرداش دوباره میجنگیم؟؟

یه فرجه بدین .. خواهشا ... دقیقا یه روز کمه اینجوری

.

ینی ما الان بر می گردیم میجنگیم فرداش دوباره میجنگیم؟؟ یه فرجه بدین .. خواهشا ... دقیقا یه روز کمه اینجوری .

فرداش جنگ نیست فقط محاصره هستش

افراد داخل قلعه کی خیتونن پست بزارن؟

افراد داخل قلعه کی خیتونن پست بزارن؟

الان همه میتونن پست هاشون رو بزارن

رفقا منم بیستو سوم داستانم رو مینویسم.

راستی افراد داخل قلعه داستان روز چهارم رو نداشتند نه؟

رفقا منم بیستو سوم داستانم رو مینویسم.

راستی افراد داخل قلعه داستان روز چهارم رو نداشتند نه؟

سلام ماهان. از افراد داخل قلعه فقط کینگ پست روز چهارم رو نوشته. من، تو، راد و سم وایز پستمون مونده هنوز.

lمن اد رو دفن می کنم ها

آخه روز پنجم شروع شده

////////

دوستان منم نوشتم فقط مونده سوالاتی که کینگ قراره ازم بپرسه.

چه طور بود؟

آها راستی یادتونه گفتم نوشته هاتون رو چاپ میکنم؟

حالا تبریک میگم چون داستان هاتون صفحاتش به سه رقمی رسید صد و خورده ای صفحه........ ;) :D :D :D

:D

دوستان منم نوشتم فقط مونده سوالاتی که کینگ قراره ازم بپرسه.

چه طور بود؟

ماهان متنت قشنگ بود ولی چندتا ناهماهنگی داشت.یکی اینکه وقتی اورکها به تالار دوباره حمله میکنند،من نوشتم که هیچ کس در تالار نیست و من هم یه مدتیه خوابیدم ولی تو یک جوری نوشتی حمله میکنند که انگار همین الان دارن حمله میکنند و همه توی تالار هستند.درحالی که اله ماکیل نوشته تا مدتی حمله متوقف شده بود و همچنین نوشته فقط گاستون و الکاندو تو تالار هستند. من و ربارد هم نوشتیم نزدیکی های صبح حمله میشه.سوم اینکه تو من رو در حیاط قلعه صدا میکنی نه برجک قلعه.

اگر این هارو درست کنی نوشتت فوق العاده میشه ممنون ;)

ممنون.ولی من تو رو وقتی صدا میزنم که جنگ تموم شده و داری از برجک میری پایین...;)

یه اشتباه دیگه هم کردم به جای تورنگیل نوشتم اینکانوس.:'(

پنج شنبه همش رو درست میکنم.

ممنون.ولی من تو رو وقتی صدا میزنم که جنگ تموم شده و داری از برجک میری پایین...;)

نه دیگه باید زمانی من رو صدا بزنی که ریابو سخنرانیش رو انجام داده چون با متن من و بارد هماهنگ نمیشه.برای اینکه بلافاصله بعد جنگ هم در رو محکم میکنیم و هم اجساد اورکهارو جمع میکنیم.

آها آها گرفتم چشم چشم چشم.

حالا سوالات رو بپرس!تا هماهنگ شیم

بدرود تا پنج شنبه

آها آها گرفتم چشم چشم چشم.

حالا سوالات رو بپرس!تا هماهنگ شیم

بدرود تا پنج شنبه

بدرود.

فقط یه چیزی قراره من ازت چه سوالاتی بپرسم؟

سلام...دوباره.

کینگ اگه آن هستی بیا تا هماهنگ شیم.

خوب من نمیدونم ولی فکر کنم گفتی در مورد شخصیتم ازم سوال میپرسی فکر کنم این جوری شخصیت لگولفیندل بهتر باز بشه! ;)

سلام تو پست اله ماکیل نوشته شده:

خطاب به دو کماندار فریاد زد: "فریژا... آراتانیس...اینار... از اطراف درواز دور شوید .

اینا سه تا نیستن؟

انگار وقت نام نویسی تموم شده ;)

اگه نقش سرباز گشت زن مونده به ما بدید

دوستان در خصوص ورود به رول پلینگ میتونید توی نمایه یا از طریق پیغام خصوصی با مسئول تاپیک که کاربر بارد هستن هماهنگ بشید.

در همین راستا ازتون میخوام از زدن پست های غیر ضروری توی تاپیک پرهیز کنید.

ممنونم.

دوستان با خوندن پست ها نکته ای به ذهنم رسید که خواستم همینجا عرض کنم... امیدوارم جسارت بنده را ببخشید!

الان که داشتم میخوندم یه مشکلی توجهم رو جلب کرد و اون "تکرار مکررات" بود

راستش پست ها زیادی خسته کننده میشن اینجوری!

ینی تو داستانمون اتفاقات افتاده رو تکرار میکنیم و کار های بقیه رو دوباره تعریف میکنیم

درسته این کارو اولین بار خودم انجام دادم و درسته به انسجام داستان کمک میکنه، اما اگه زیاد این اتفاق بیفته خسته کننده هم میشه!

مثلا بعد از کینگ، توی پست بعد هیچ اتفاق خاصی رو شاهد نیستیم و توی بیست و پنج سطر کم و بیش همون حرفا تکرار میشن! گاهی حتی جمله بندی هم درست همونطوری میشه

:دی بازم امیدوارم جسارت بنده رو ببخشایید!

و اینکه.... تاپیک خوابیده چرا کسی چیزی نمینویسه!؟

دوستان با خوندن پست ها نکته ای به ذهنم رسید که خواستم همینجا عرض کنم... امیدوارم جسارت بنده را ببخشید!

الان که داشتم میخوندم یه مشکلی توجهم رو جلب کرد و اون "تکرار مکررات" بود

راستش پست ها زیادی خسته کننده میشن اینجوری!

ینی تو داستانمون اتفاقات افتاده رو تکرار میکنیم و کار های بقیه رو دوباره تعریف میکنیم

درسته این کارو اولین بار خودم انجام دادم و درسته به انسجام داستان کمک میکنه، اما اگه زیاد این اتفاق بیفته خسته کننده هم میشه!

مثلا بعد از کینگ، توی پست بعد هیچ اتفاق خاصی رو شاهد نیستیم و توی بیست و پنج سطر کم و بیش همون حرفا تکرار میشن! گاهی حتی جمله بندی هم درست همونطوری میشه

:دی بازم امیدوارم جسارت بنده رو ببخشایید!

و اینکه.... تاپیک خوابیده چرا کسی چیزی نمینویسه!؟

مرسی نولو.

این دقیقا نکته ای بود که من توی نقد رول هم بهش اشاره کردم. هزار و یک راه وجود داره تا پست ها در عین انسجام، دارای استقلال هم باشن.

اولین اون راه ها شخصیت پردازی درست هست. اگه این اتفاق بیفته زاویه ی دید هر شخصیت به وقایع حتی یکسان هم جذاب میشه.

دومین اون راه ها خلق اتفاقات و حوادثی خارج از چیزی هست که توسط نفر قبلی شرح داده شده. کاری که مثلا راد (کاربر دورف) تو قضیه پیدا کردن سلاح ها انجام داد.

و همینطور خیلی راه های دیگه.

فک میکنم همراه های بارد باید پست بازگشت به قلعه شون رو بنویسن. سالنبور، فریژا، آنا و خود تو.

عموما شخصیت پردازی ها به عهده خود شماست

ولی خب بجه ها تجیح میدن به جای استفاده از موقعیت فعلی موقعیت جداگانه ایجاد کنن که این یک مسیر جداگانس که اکثرا نمیتونن ادامش بدن

ای بابا الان که مدارس تموم شده و امتحاناهم پریده بچه ها تنبل تر شدن.الان حدودا یه ماهی هس کسی چیزی ننوشته.لطفا بجنبین تابستونو از دست ندیم.

سلام دوستان

من جدیدا تو شرکت یکی از دوستان استخدام شدم درگیر هستم

الان کیا نقششون مونده ؟

سلام دوستان

من جدیدا تو شرکت یکی از دوستان استخدام شدم درگیر هستم

الان کیا نقششون مونده ؟

سلام بارد. مشتاق دیدار! :دی

الان آرتانیس، اینار و سالنبور موندن تا نقششون رو بنویسن. سالنبور اگه بخواد از این پست خودش میتونه ایفای نقش رو ادامه بده.

قصد ندارین ادامه بدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باید بقیه هم داستانشونو بنویسن دیگه

نولو (اینار) که فعلا نیست.

من قول میدم جمعه داستان و بزارم، زودتر از اون فرصت ندارم. :-

سالنبورم که یکی بره بیارش تو داستان. :دی

سلام. من تازه این تایپیک رو خوندم.

جای خالی چیزی دارید منم بیام؟ با چیزی مشکل ندارم فقط کماندار نمیتونم باشم.

سلام. من تازه این تایپیک رو خوندم.

جای خالی چیزی دارید منم بیام؟ با چیزی مشکل ندارم فقط کماندار نمیتونم باشم.

نه متاسفانه جاها پر شده

سلام.

منتظر چه چیزی هستیم؟

به نظرتون زیاد منتظر نموندیم؟اگه قراره همینطوری منتظر بمونیم که تاپیک خاک میخوره!!

بنظرم بهتره بارد داستان روز بعدی رو اعلام کنه تا پیش از این تابستان و تعطیلات رو از دست ندیم.

خوب کینگ ببین این جوری که یه سریهامون هنوز ننوشتن...ولی در کل موافقم.

مرداد رسید و تیر ماه هم که از دست رفت و شهریور هم خواهد رفت و دوران تاریک مدارس شروع به فرمان ارباب تاریکی شروع به کار خواهد کرد و همه ما نابود خواهیم شد و تاپیک هم به فنا خواهد رفت.

سلام به همگی.

بارد به نظرم تاخیر بیشتر فایده ای نداره. تا همین الانشم کلی وقفه افتاده و نمیدونم در جریان هستید یا نه، راداگاست قهوه ای (پلاطس) هم انصراف داده. خط جدید رو با هم پیش بریم بهتره. چون از اتفاقات خط های قبلی همه شرح های خودشون رو نوشتن. منتظر یه خط دیگه موندن تاثیری تو کلیت داستان نداره.

در جریانمون بذار. مرسی. @};-

سلام به همگی. بارد به نظرم تاخیر بیشتر فایده ای نداره. تا همین الانشم کلی وقفه افتاده و نمیدونم در جریان هستید یا نه، راداگاست قهوه ای (پلاطس) هم انصراف داده. خط جدید رو با هم پیش بریم بهتره. چون از اتفاقات خط های قبلی همه شرح های خودشون رو نوشتن. منتظر یه خط دیگه موندن تاثیری تو کلیت داستان نداره. در جریانمون بذار. مرسی. @};-

دو بخش مونده

یکی محاصره که یه روز طول میکشه

یکی هم که اخر داستان

اگه بقیه رو حذف کنیم چند نفر میمونیم ؟

بانو دیر رسیدی!!!

بارد منم دیگه خسته شدم شروع کن به نوشتن!

کلا کسانی که موندن منم.کینگ.فکر کنم شهریار.اله.بلاتریکس.آنا.خودت بارد.نولو.فکر کنم تموم شد اگه کسی جا افتاده بگه...آها سم هم هست.

دوقتان واقعا از این وقفه که افتاد متاسفم

مسدودیت هم از یه طرف بعدشم به شدن سرم شلوغ بود فرصت سر خاروندن نداشتم

حتی داستان آنا رو هم نخوندم ببینم چه بلایی سرم آوردن :))

در هر حال... امیدوارم بتونم بهتون برسم :|

واقعا متاسفم

باتشکرازبارد عزیز

اقای لگولاس اقای بارد به ممنون اجازه دادن کماندارشون باشم تائوریل

اقای لگولاس اقای بارد به من اجازه دادن کماندارشون باشم تائوریل

باتشکرازبارد عزیز

اقای لگولاس اقای بارد به ممنون اجازه دادن کماندارشون باشم تائوریل

اقای لگولاس اقای بارد به من اجازه دادن کماندارشون باشم تائوریل

دوستان گفتن به شما

نقش جدید نداریم

انشاالله داستان بعدی

افای بارد

داستان بعدی. میشه لگولاس واسه من باشه؟؟

لطفا

بارد جان این تابستون هم داره تموم میشه منم فکر کنم وقت دادن دیگه بسه اگه موافق هستی روز بعد رو شروع کن فکر کنم دوستان هم موافق باشن.

بارد جان این تابستون هم داره تموم میشه منم فکر کنم وقت دادن دیگه بسه اگه موافق هستی روز بعد رو شروع کن فکر کنم دوستان هم موافق باشن.

 

چه کنیم انگار چاره ای نیست

 

خط بعدی داستان رو باید ادامه بدیم

 

حالا نقش های بی صاحب رو چیکار کنیم

 

هر کس باید دو تا نقش به عهده بکیره انگار

سلام دوستان اومدم بگم هیچ تاریخ مشخصی ندارین بریم روز بعد رو بنویسم؟اینقد طولش دادین اصن یادم نیس چن روز بود!دلمم برا داستان تنگ شده...

اقا یه نفر یه امار کامل به من بده

 

کیا زنده هستن

 

کیا توی قلعه هستن

 

کیا غایب هستن

همه بچه ها پست هاشون رو نوشتن.

افراد حاضر در قلعه: ریابو، گاستون، ویلمار، راد، لگولفیندل، سالنبور، الکاندو، اینار، آرتانیس، فریژا.

از افرادی که باید پست بذارن برای خط قبلی فقط سالنبور مونده. که اونم باید باهاش صحبت کنی که ببینی حاضره ادامه ش رو خودش بنویسه یا میخواد انصراف بده.

جز مورد سالنبور، همگی آماده ایم برای خط بعدی.

همه بچه ها پست هاشون رو نوشتن.

افراد حاضر در قلعه: ریابو، گاستون، ویلمار، راد، لگولفیندل، سالنبور، الکاندو، اینار، آرتانیس، فریژا.

از افرادی که باید پست بذارن برای خط قبلی فقط سالنبور مونده. که اونم باید باهاش صحبت کنی که ببینی حاضره ادامه ش رو خودش بنویسه یا میخواد انصراف بده.

جز مورد سالنبور، همگی آماده ایم برای خط بعدی.

 

خب یه سری میگن انصراف دادن

 

وضعیت سالنبور که هم قرار بود خودت بنویسی ، حالا اگه نویسنده قبلیش میخواد برگرده ادامه بده مشکلی نیست

همه بچه ها پست هاشون رو نوشتن.

افراد حاضر در قلعه: ریابو، گاستون، ویلمار، راد، لگولفیندل، سالنبور، الکاندو، اینار، آرتانیس، فریژا.

از افرادی که باید پست بذارن برای خط قبلی فقط سالنبور مونده. که اونم باید باهاش صحبت کنی که ببینی حاضره ادامه ش رو خودش بنویسه یا میخواد انصراف بده.

جز مورد سالنبور، همگی آماده ایم برای خط بعدی.

 

 

نولوفینوه  هم داستانشو ننوشته. 

ای بابا آمار گرفتن و وقت دادن دیگه بسه بارد....

خیلی وقت شده که داستان متوقف شده...

بهتره شروع کنیم بارد!

من که دیگه اصن یادم نیس داستان چی بود،چقد شور و شوق داشتیم برا نوشتن.یادش به خیر...

به نظرم صبر کنیم بعد از مهر ماه ادامه بدیم.

داستان قلعه خاکستری ما هم مثل سریال های نیمه کاره،ناتمام ماند.درست در مهمترین بخش داستان و اوج هیجان رها شد.امیدوارم بازم انگیزه به دوستان برگرده تا ادامش رو بنویسیم........ 

:h14052:

نیاز به وضعیت نقش افراد دارم و همچنین وضعیت نویسنده نقش

 

مثلا

 

فلانی = غایب

 

 

همه بچه ها پست هاشون رو نوشتن.

افراد حاضر در قلعه: ریابو، گاستون، ویلمار، راد، لگولفیندل، سالنبور، الکاندو، اینار، آرتانیس، فریژا.

از افرادی که باید پست بذارن برای خط قبلی نولوفینوه و  سالنبور موندند. که اونم باید باهاش صحبت کنی که ببینی حاضره ادامه ش رو خودش بنویسه یا میخواد انصراف بده.

جز مورد سالنبور، همگی آماده ایم برای خط بعدی.

بارد:

+نولوفینوه هم پستش رو نگذاشته.

همه کسانی که اینجا پست گذاشتند حاضرند.من میگم خط داستان بعدی رو اعلام کن.اونایی که هستند مینویسند ولی اونایی که ننوشتند رو از خط بعدی محروم کن.

من که هستم بارد البته پنجشنبه ها

ولی بهتره که شروع کنیم

هنوز تموم نشده؟ :D فک می کردم بعد از شیش ماه اینا تموم شده باشه :D خلاصه اینکه اگه خواستین، من بیکارم و اینا، نویسنده یا نقش جدید خواستین هستم.

در در 11/2/2015 at 0:13 AM، ادموند پونسی گفته است :

هنوز تموم نشده؟ :D فک می کردم بعد از شیش ماه اینا تموم شده باشه :D خلاصه اینکه اگه خواستین، من بیکارم و اینا، نویسنده یا نقش جدید خواستین هستم.

شما که مرده بودی:Dولی حالا هم که داستان متوقف شده. منم چشمم اب نمی خوره یه روزی ادامه داده بشه. یه نفر یه جوری تمومش کنه. فکرم نمی کنم که کسی تو فروم میخوند داستانو. خلاصه دیگه هیچ کس نمیاد ادامشو بنویسیم (البته من خودم هستم) پس به نظرم بارد خودش یه پایان خوب و خوشمزه بنویسه.

کاش میشد یه داستان جدید هم مینوشتیم ولی کوتاه تر :D

در در ۱۳۹۴/۹/۱۸ ه‍.ش. at 6:02 PM، لوتین. گفته است :

کاش میشد یه داستان جدید هم مینوشتیم ولی کوتاه تر :D

ای بابا اجازه بدین این تموم شه چشم فعلا که بارد عزیز داستان رو بی پایان یا ادامه گذاشته منم هی میام میبینم ادامه ندادین نا امید میشم و می پوکم

در 2 ساعت قبل، mahan گفته است :

ای بابا اجازه بدین این تموم شه چشم فعلا که بارد عزیز داستان رو بی پایان یا ادامه گذاشته منم هی میام میبینم ادامه ندادین نا امید میشم و می پوکم

باشه خب عصبانی نشید فقط پیشنهاد بود :D

در در ۱۳۹۴/۱۰/۲ ه‍.ش. at 9:32 PM، لوتین. گفته است :

باشه خب عصبانی نشید فقط پیشنهاد بود :D

نه بابا عصبانی نشدم کلماتم ته کشید........;)

اتفاقا با پیشنهادتون موافقم

فقطیه روز از داستان مونده و انقدر طول کشیده!!:/

 

دوستان میگم نظرتون چیه که چند نفر خودشون داشتان رو ادامه بدن؟ (البته با اجازه بارد) 

یا مدیریت سایت چن نفرو انتخاب کنه. (بازم با اجازه بارد:دی)

سلام دوستان عزیز

به علت عدم تمرکز بحث و پراکندگی و رها شدن این ماجرا، این تاپیک از روال خودش خارج شده و تبدیل شده به محلی برای پست های کوتاه بدون بازخورد. با توجه به مسائل پیش اومده، تصمیم بر این شد که برای ادامه پیدا نکردن چنین رویه ای این تاپیک قفل بشه.

چنانچه تصمیم به فعالیت نقش آفرینی دارید، برای هماهنگی میتونید از طریق نمایه یا پیغام خصوصی با هم صحبت کنید و در صورتی که به یک نتیجه مناسب بین خودتون رسیدید، نتیجه رو به ما اعلام کرده و این داستان رو ادامه بدید یا ماجرای دیگه ای رو شروع کنید.تیم مدیریت آردا