خوب در این تاپیک شما می تونید شخصیتی دلخواه خودتون رو از دنیای اردا بسازید و حتی زندگی نامش رو بنویسید
بهتره لیست اینجوری باشه
1.نام:
2.نژاد :
3.محل زندگی:
4.زندگی نامه :
5.تصویری از شخصیت :الزامی نیست اگه خواستید یه عکس خودتون بزارید
خوب در این تاپیک شما می تونید شخصیتی دلخواه خودتون رو از دنیای اردا بسازید و حتی زندگی نامش رو بنویسید
بهتره لیست اینجوری باشه
1.نام:
2.نژاد :
3.محل زندگی:
4.زندگی نامه :
5.تصویری از شخصیت :الزامی نیست اگه خواستید یه عکس خودتون بزارید
نام:سورین
نژاد:دورف
محل زندگی:موریا
قبلا خودمو تو آردا تصور میکردم , الانم ترجیح میدم اونو بنویسم
1.نام: زیاد به اسم شخصیت هایی که میسازم فکر نمیکنم . شاید خوب باشه یه اسمی مثل mind galad (البته کاملا الفیش !)
2.نژاد : مایار
3.محل زندگی: ابتدا والینور !!! بعدش ریوندل و گاندور
4.زندگی نامه : شخصیتی مثل گاندلف ولی جوون تر ! که برای کمک به انسان ها به سرزمین میانه اومده
فرقش با بقیه مایار ها که اومدن در اینه که بیشتر از سیاست سرش میشه و جادوی قدرتمند تری داره !
5..تصویری از شخصیت : بعدا عکس خودمو میذارم :ymapplause:
مایار ها...
مایار خودش جمعه. جمع مایا. در قسمت نژاد هم مایا درسته.
ولی جوون تر...
بیشتر از سیاست سرش میشه و جادوی قدرتمند تری داره...
بیشتر از گندالف جوون تر...بیشتر از او سیاست مدار تر و در جادو قوی تر!! چه خبره...نکنه مث سائرون میخوای حلقه قدرت بسازی؟
1.نام : داریمون darimon
2.نژاد: یک دو رگه انسان و الف
3.محل زندگی : با گردنبندی که پدرش بهش داد تونست در پوچی بره به پوچی افتاده و فعلا در اونجاست
4.زندگی نامه:
او فرزند سرلشگر هنمات و اوانلیل الف بود مادرش زمانی که 10 ساله بود توسط هجوم ارک ها مرد و او بدون مادر به زندگی خود ادامه داد پدرش به او شمشیرزنی یاد داد
و روز به روز بزرگتر می شد و در یکسال مانده به حمله نیروهای سائرون به میناس تیریت در حالی که او 16 سال داشت به او یک گردنبند داد که در یکی از جنگ هاش در مقابل ارک ها در جایی پیدا کرده بود و می دونست که قدرت زیادی داره و درمورد پوچی بوده چون اون رو به یک جادوگر نشان داده بود اون گردنبند رو به اون داد تا همیشه محافظش باشه او هر روز به گردند بند سپر شکل خود نگاه می کرد و روز ها گذشت و در سال هجوم سائرون به میناس تیریت پدرش به جنگ رفت اما پدرش قبل رفتن مطمئن نبود که میناس تیریت در امانه بنابراین به یک تاجر جواهر بسیار زیادی داد تا داریمون رو مخفیانه به بندر اومبار ببره موفق شد و خبر دادند که میناس تیریت در جنگ پیروز شده اما پدر وی مرده او که دیگر والدینی و هدفی نداشت به ناخدا اوومبف که یک دورف بسیار عجیب بودرهسپار به دریاهای بیکران سرزمین میانه و بزرگتر از ان اردا شد و ....................................
او یکسال در دریا بود و در سرزمین های ناشناخته با موجوداتی 3 سر جنگید و همه ی موفقیت های او به خاطر گردن بند و مهرتش در شمشیرزنی بود
او غولی دریایی سه سری را کشت و به عنوان نجات دهنده دریا شناخته شد اما روزی به فکر پدرش و هدف او فکر کرد پدرش به خاطر چه مرد و چه کرد
او تصمیم گرفت به جنگ با سائرون و ارتش تاریکش بپردازد پس با 7 کشتی به سمت نیروهای سائرون رفتن و هر چه کشتی سائرون و ارتش تاریکش را می دیدند نابود می کردند او راه بین اومبار و میناس تیریت را امن کرد و کشتی های زیادی رفت و امد با میناس تیریت داشتند او باز راضی نبود و پا به خشکی گذاشت در مقابل اراگورن قسم یاری خورد و با ارتشش به سمت موردور رفتند جنگ بسیار بزرگی در گرفت و دروازه ای به پوچی را سارون باز کرد و او دانست که با گردنبندش می تواند ان دروازه پوچی را ببندد و به سمت ان رفت و پا در ان گذاشت و دروازه محو گشت و دیگر خبری از او نبود او در پوچی نا منتهی غرق شده بود و فقط گردنبندش حامی او بود......................................
5.تصویری از شخصیت:

اينو تو يه تايپيك ديگه گفتم ولي چون اين تايپيك تازه است اين جا هم ميگم
1 نام: همه چيز دون
2 نژاد : نا مشخص
3 محل زندگي : دور دست ترين نقطهي زمين
4 زندگي نامه : كسي خبر نداره
اين شخصيت از آينده اومده كه از همه چيز خبر داره . يك سري سلاح پيشرفته هم از اون طرف يعني آينده آورده كه با هاش ميزنه موردور و آيزنگارد رو با خاك يكي ميكنه. اون وقت تالكين به جاي 13 سال ميتونست در عرض 1 سال كتابش رو تموم كنه. بعدش تو اين تالار همه در مورد من حرف ميزدند.
یک همچین شخصیتی با نام ائارندیل داریم...
از آینده نیامد اما از آنطرف سرزمین قدسی آمد...
موردور و آیزنگارد نه اما ملکور و تمام مستحکماتش را نابود ساختند...
سلاح های پیشرفته شان هم کمک والار بود...
يه شخصيت جديد يادم اومد
نام : گاتر
نژاد : انسان
محل زندگي : موردور
زندگي نامه : انسان ها اونو از خودشون روندند چون فكر مي كردند خيلي از خود راضيه .
اين آقا يعني گاتر بعد از اينكه از طرف انسان ها رونده ميشه به سائرون روي مياره . سائرون هم اونو به كار ميگيره . حالا حدس بزنيد چه مسئوليتي بهش ميده؟
نمي خواد حدس بزنيد خودم ميگم.
سائرون يه تبر بهش ميده و ميگه برو دم در كوه نابودي 24 ساعته وايسا و هر جانداري كه خواست وارد كوه نابودي بشه شاهرگش رو بزن. اونوقت بر خلاف اون پست قبلي كه دادم تالكين مجبور ميشد حدود 30 سال رو كتابش كار كنه. شايد هم مجبور ميشد تموم كردن داستان رو به وارث هاش بسپاره
تاپیک باحالیه !!! تاحالا فکر نکرده بودم !!!
نام : آیرین
نژاد : نژاد جهش یافته یک انسان و یک پرنده
محل زندگی : در غاری تنگ و تاریک به دنیای زیبا و بزرگ
ویژگی های ظاهری: دارای دو بال بزرگ سفید و موهای بلند به رنگ خورشید و چشم هایی به روشنایی روز
زندگی نامه :
بعد ازنابودی حلقه به آردا آمد و این نام را موجودات دیگر برای او گذاشته بودند به معنی سفید بال . او هرگز پدر و مادر خود را ندید و خواهر و برادری نداشت . او به خاطر بال های بزرگ و ظاهر عجیبش از همه دور بود و ازکودکی در دور ترین مکان ودوراز همه زندگی میکرد و از پرنده های دیگر پرواز و شکار و آواز خواندن را آموخت او به زبان حیوانات صحبت میکرد ولی زبان الفی را بلد بود او فانی بود عمر جاویدان نداشت همه جاهای آردا را دیده بود.
تنها تر از هر کسی در دور ترین جا زندگی میکرد و مانند پرنده ها غذا میخورد وزندگی میکرد نه او کسی را دوست داشت نه کسی اورا و همیشه در تنهایی خودش فکر میکرد : من کی هستم ؟ این سوالی بود که همیشه ذهن اورا مشغول کرده بود تا یک روز .......
تصمیم گرفت از حصار تنهایی خود بیرون بیاید و جهان اطراف خود راببیند او تا به حال کسی را ندیده بود و فکر میکرد که همه مثل او بال دارند !!! او از دشت ها و جنگل ها و دریاها و.... میگذشت و با تعجب شگفتی به دنیای بیرون از غار می نگریست و از خنکای درختان لذت میبرد و پرتو خورشید به او آرامش میداد.
تا یک روز....
در آن اطراف یک مزرعه داری زندگی میکرد او برای حفظ میوه هایش از خطر موجودات دیگر میوه ها را به سم آغشته کرده بود و کافی بود که کسی یکی از میوه ها را بخورد را تا مسموم شود . شب بود آیرین در جنگل به دنبال غذا میگشت که چشمش به میوه ها افتاد و به طرف آن ها رفت و دستش را به طرف غذا ها دراز کرد و ....
ادامه دارد......
او به خاطر بال های بزرگ و ظاهر عجیبش از همه دور بود و ازکودکی در دور ترین مکان ودوراز همه زندگی میکرد و از پرنده های دیگر پرواز و شکار و آواز خواندن را آموخت او به زبان حیوانات صحبت میکرد ولی زبان الفی را بلد بود او فانی بود عمر جاویدان نداشت همه جاهای آردا را دیده بود.
تنها تر از هر کسی در دور ترین جا زندگی میکرد و مانند پرنده ها غذا میخورد وزندگی میکرد نه او کسی را دوست داشت نه کسی اورا و همیشه در تنهایی خودش فکر میکرد : من کی هستم ؟ این سوالی بود که همیشه ذهن اورا مشغول کرده بود تا یک روز .......
تصمیم گرفت از حصار تنهایی خود بیرون بیاید و جهان اطراف خود راببیند او تا به حال کسی را ندیده بود و فکر میکرد که همه مثل او بال دارند !!!
چطور ممكنه يه موجود همه جاي آردا رو ديده باشه ، بعد هيچ كس رو نديده باشه و فكر كنه همه مثل اون بال دارند!!!!!!
در آن اطراف یک مزرعه داری زندگی میکرد او برای حفظ میوه هایش از خطر موجودات دیگر میوه ها را به سم آغشته کرده بود و کافی بود که کسی یکی از میوه ها را بخورد را تا مسموم شود . شب بود آیرین در جنگل به دنبال غذا میگشت که چشمش به میوه ها افتاد و به طرف آن ها رفت و دستش را به طرف غذا ها دراز کرد و ....
ادامه دارد......
به نظرت با مسموم كردن ميوه ميشه اون ميوه رو از خطر ديگر موجودات حفظش كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چطور ممكنه يه موجود همه جاي آردا رو ديده باشه ، بعد هيچ كس رو نديده باشه و فكر كنه همه مثل اون بال دارند!!!!!!
به نظرت با مسموم كردن ميوه ميشه اون ميوه رو از خطر ديگر موجودات حفظش كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه ایراد داره ببخشید تاحالا اصلا بهش فک نکرده بودم این داستان پشت مانیتور کامپیوتر به ذهنم رسید و همون موقع نوشتمش!!! شما نوشته منو رو کامل کن.
اگه ایراد داره ببخشید تاحالا اصلا بهش فک نکرده بودم این داستان پشت مانیتور کامپیوتر به ذهنم رسید و همون موقع نوشتمش!!! شما نوشته منو رو کامل کن.
اگه پشت مانيتور اين داستان به ذهنت رسيده ، پس حتما با يكم تامل بيشتر ميتوني داستان خيلي بهتري بنويسي.
داستانت با اين كه چند تا مشكل كوچيك داره ، ولي از لحن خيلي خوبي برخوردار است.در ضمن من داستان نويس خوبي نيستم ، خودت كاملش كن. موفق باشي.
نام:آرشام
نژاد:انسان
محل زندگی:دنیاءی دوردست به نام پارس(ایران)
ویژگی:شجاع،جدی،دلاور،و جالبه بدونید شدیدا از زنها فاصله میگیره
سن:25
زندگی نامه:ارشام فرزند ارشامه سیزدهمین پادشاه از نسل جمشید در ایران بود حکومتی قدرتمند و بشردوست سالها سلطنت ما با دیوهای پلید جنگ داشت که بعد از پایانش مردی سرتاپا زره پوشیده با ارتشی از مجودات عجیب حمله کرد و ارتش ما با وجود مقاومت زیاد شکست خورده و زیر سلطه در اومد ارشام برای پیدا کردن کمک مجبور شد پارس را ترک کند ان مرد زره پوش سایورون نام داشت ارشام رفت و سایورون گفت:ashtero bindi bobkieدر زبان سیاه به معنی:این هم دلاوری که گفتند.ارشام ناخواسته به سرزمین میانه وارد شده ودر بری در بار prancia ponyبا تکاوری به نام اراگورن و همراهش اردان اشنا شد و...
اینم از اصلاح داستانم :
نام : آیرین
نژاد : نژاد جهش یافته یک انسان و یک پرنده
محل زندگی : در غاری تنگ و تاریک به دنیای زیبا و بزرگ
ویژگی های ظاهری: دارای دو بال بزرگ سفید و موهای بلند به رنگ خورشید و چشم هایی به روشنایی روز
زندگی نامه :
بعد ازنابودی حلقه به آردا آمد و این نام را پرندگان برای او گذاشته بودند به معنی سفید بال . او هرگز پدر و مادر خود را ندید و خواهر و برادری نداشت . او به خاطر بال های بزرگ و ظاهر عجیبش از همه دور بود و ازکودکی در دور ترین مکان ودورازموجودات دیگر زندگی میکرد او پیش پرندگان زندگی میکرد و از آن ها پرواز و شکار و آواز خواندن را آموخت او به زبان حیوانات صحبت میکرد و زبان الفی را از بعضی از پرندگان که زبان الفی را از درختان آموخته بودند یاد گرفت . او فانی بود عمر جاویدان نداشت .
تنها تر از هر کسی در دور ترین جا زندگی میکرد و مانند پرنده ها غذا میخورد وزندگی میکرد و همیشه در تنهایی خودش فکر میکرد : من کی هستم ؟ این سوالی بود که همیشه ذهن اورا مشغول کرده بود تا یک روز .......
تصمیم گرفت از حصار تنهایی خود بیرون بیاید و جهان اطراف خود راببیند او تا به حال موجودی غیر از پرندگان ندیده بود و از کودکی در کنار پرندگان زندگی می کرد. او از دشت ها و جنگل ها و دریاها و.... میگذشت و با تعجب شگفتی به دنیای بیرون از غار می نگریست و از خنکای درختان لذت میبرد و پرتو خورشید به او آرامش میداد.
تا یک روز....
در آن اطراف یک مزرعه داری زندگی میکرد او برای حفظ میوه هایش از خطر موجودات دیگر میوه ها را به یک ما ده ی مسموم کننده (مثل همین سم هایی که باغ داران برای جلو گیری از آفت میزنند) آغشته
کرده بود و آیرین آن شب در جنگل به دنبال غذا میگشت که چشمش به میوه های آن باغ افتاد و به طرف آنها رفت و یکی از میوه ها را چید و که ناگهان صدای جیغ از انتهای باغ شنید و با ترس به طرف صدا رفت
دید که گرگ ها ی جنگل دور بچه ایی حلقه زدند و میخواهد او را بخورند . آیرین بی معطلی به کمک کودک رفت او را بر پشت خود سوار کرد و از دست گرگ ها نجات داد.این اولین باری بود که آیرین جان
کسی را نجات میداد او از اینکار خیلی خوشحال بود .
آیرین به کودک گفت : (به زبان الفی) اسم تو چیست؟ خانه ات کجاست؟
کودک در حالی که ترسیده بود هق هق کنان جواب داد: ن ن نام م من آینومیل هست . خانه ام در باغ این طرفی است ( دقیقا همان باغی که آیرین میوه اش را چیده بود) آیرین یاد گرسنگی اش افتاد به آینومیل گفت من تو را به خانه ات میرسانم و باهم به طرف باغ راه افتادند.
ادامه دارد ...
دوستان لطفا نظر خود را در باره ی این داستان بیان کنید .
باتشکر
حلقه یگانه
نام:
Siowiel the Fair
نژاد:دورگه الف انسان(جاوید)
محل زندگی:شاید ریوندل
ویژگی های ظاهری:موهای قهوهای با چشمانی قهوه ای قد بلند جنگجویی تمام عیار و جادوگری زیرک
زندگی نامه:
خوب این کاملا ساختگی با قوانین آردا هم اصلا سازگار نیست به هر حال ساختگیه:نواده گیل گالاد به بقیش فکر نکردم!!!!!!!!!!!!!
مایار خودش جمعه. جمع مایا. در قسمت نژاد هم مایا درسته.
بیشتر از گندالف جوون تر...بیشتر از او سیاست مدار تر و در جادو قوی تر!! چه خبره...نکنه مث سائرون میخوای حلقه قدرت بسازی؟
ولی تا جایی که یادمه گفته مایا یا مایار !؟!
مثل والا و والار
نمیدونم , شاید من اشتباه کنم
نه , سائورون سیاست خوبی نداشت , کار های بیشتری میشد کرد
ولی قدرت در جادو ... یه چیز دیگس
البته به اندازه ای که فاسد کننده نباشه
نام: نامشخص(ملقب به اساسین)
نژاد: نامشخص
محل زندگی: محل دقیق زندگی نامشخص(آردا)
زندگی نامه: Coming Soon...
چرا کسی نظر نمیده؟
چرا کسی نظر نمیده؟
داستانت خیلی خوب بود فقط باید سعی کنی یک ذره جلوه ها رو بیشتر کنی
خواستم یه داستان جدید باشه تاحالا یک انسان بالدار تو آردا نبوده و نخواستم کلیشه ای بشه مثل فیلم های هندی که همش دارن دنبال بابا مامانشون میگردن!!! شما ایده ای نداری؟ میشه تو همین تاپیک داستان آردا رو گسترش داد و اردا رو به قرن پنجم ببریم . نظر تون چیه؟
چرا کسی نظر نمیده؟
جالب بود ادامش بده می تونی یه داستان عالی در بیاری.
ادامه داستان رو سر کلاس تو مدرسه نوشتم :دی
عزیزان. اگر لطف کنید. شخصیت ها رو در باب داستانی جدید یا داستان های قبلی که تو تالار هست وارد کنید خیلی خوب میشه. داستانی رو که سر کلاس می نویسید رو اینجا با همکاری هم دیگه بنویسید. از بد یا خوب بودن داستان هم نترسید. هدف ایفای نقش همکاری و پرورش استعداد هامون در داستان نویسیه. من هم تا جایی که وقت کنم و سوادم بکشه کمکتون می کنم. سوادمم نکشه بالاخره از دوستان کم می گیریم. یه کاریش می کنیم. :(
به isengard : همش تخیل بود دیگه !!!!!!!؟؟؟؟؟ ولی کلا داستان جالبی بود ! دی:
باور کن کلش فقط ریسه رفتم از خنده خیلی باحال بود
همان طوري كه در ابتدا اشاره شد جاماسب يكي از موثرترين اشخاص در ماجراي حلقه بود.ميگويند چون تالكين مشكل مالي داشت ونميخواست كتابش به داستاني نيم صفحه اي در يك روزنامه محلي تبديل شود شخصبت او را حذف كرد و اقداماتش را به سايرين نسيت داد تا بتواند چند كتاب ازش بيرون بياره
عده ميگويند در روزي كه جاماسب از خواب برخواست و تصميم گرفت براي پايان دادن به مناقشات سرزمين ميانه شخصا اقدام كند ديد خوابش مياد(چون از اصيل ترين مردمان شيراز بود!)و گرفت خوابيد و اين اتفاقات در خواب برايش رخ داده
هر چند كه او تا ابد در اسرار خواهد ماند
باور کن اگه بری سر مزار تالکین و اینو بخونی
مطمئن نیستم یه دست اسکلتی بیاد بیرون و از گردنت بکشه داخل و آنقدر ... و آنقدر کتک بزنه که حوص نکنی توخواب بری سرزمین میانه و حلقه رو به نامت نابود کنی
{{ به دل نگیری ها ... عالی بود}}
1.نام: انتیر
2.نژاد : انسان نومه نور
3.محل زندگی: فورناست
4.زندگی نامه : یک جنگجوی تمام عیار بود در فورناست به دنیا امد واز محبت الهی طولانی بودن عمر برخوردار بود ولی یک سرباز بود در سال 1100 د.س به دنیا امد ودر سال {نمیدونم چیچی} به دست نومنوری های سیاه که به فرمانده ای شاه جادو پیشه که به فورناست حمله کرده بودند کشته شد
زمانی که ویچ کینگ با ارتشش به دیوار های فورناست رسید او بر روی دیوار با همرزمانش بود حمله شروع شد جنگ تا 10 ساعت روی دیوار ها ادامه داشت او با شجاعت جنگید تمام همرزمان اطرافش کشته شدند و او با یک شمشیر ویک سپر مانده بود ارتش ویچ کینگ او را محاصره کرده بودند ولی او از جنگ دست بردار نبود یکی از سرباز ها به او حمله کرد و انتیر با یک ضربه شمشیر سر اورا از بدن جدا کرد دیگر سربازا هم حمله کردند ولی انتیر یک به یک ان ها رو کشت او تا چند ساعت دیوار را به تنهایی نگاه داشت ولی ناگهان یک نومنوری سیاه از پشت امد امد وتبرش را بالا برد وبه کمر انتیر فرو برد انتیل غرشی همانند شیر کرد و ان سرباز راتیکه تیکه کرد ولی ناگهان شاه جادو پیشه از دیوار بالا امد با تیغ مورگولی را درون شیکم او فرو کرد انتیر در همان جا کشته شد در ان روز فورناست فتح شد ولی یاد و خاطره ی انتیر به جا ماند و یک مجسمه ازجنس طلا در امون سول برای اودرست کردند او یکی از مبارز ترین انسانها بود.
نام:آدرارسین
نام شمشیر:گومکاتلوس
نژاد:انسان
محل زندگی:میناس ایتیل
زندگی نامه:او آهنگری جوان درشهربزرگ میناس ایتیل بود . نام او آدرارسین به معنای پولاد دست بود .بسیاری از شمشیرهای سربازان نومنور را او ساخته بود.به او سپید موی نیز میگفتند.
وی از قویترین سربازان میناس ایتیل بود زیرا در تمامیه مسابقات و فستیوال های سرزمینش اول بود او را قهرمان نیز خطاب می کردند .او تنها زندگی میکرد زیرا مادر پدرش در جنگ به دست
ارک های کوهستان غربی کشته شده بودند.دوران دورانه شیرینی بود تا اینکه........صدای زنگ خطر شهر به صدا در آمده بود.صدای ناله ی ناقوس های شهرمردم را ترسانده بود .تمام مردم شهر
به پناه گاه ها رفته بودند سرباز ها در جلوی در ورودی آماده ی نبرد بودند کمان دار ها آماده ی نبرد ناگهان آدرارسین که لباس تمام چرم وسیاهی که باشلقی از جنس ابریشم و به رنگ مشکی بر تن داشت
و شمشیرش همانند دیوارهای شهرش می درخشید بر روی دیوار رفت تا بنگرد که چه در حال وقوع است و ارتشی تاریک از ارک ها را دید اما همه ی دید او این نبود او 9 سوار سیاه را دید
آنها به صورت تهاجمی به سوی قلعه در حال حرکت بودند تیرها بر روی آنها اثری نداشت انگار که جادوی در کار بود .ارکها به وسیله نردبان هایی که از آهن سیه و زنگ زده ای درست شده بود
بر روی دیوار ها ی میناس ایتیل رسیدند.جنگی خفناک در گرفت گفته شده آدرارسین بیش از 200 ارک را به تنهایی از پای در آورد.او در حال نبرد چشمش به جادویی فراتر از جادوی بزرگان خویش افتاد
چشمانش خیره کنان به سواری که فرمانده دشمن بود افتاد .در حالی که لبخندی در چهره اش نمایان شد شمشیرش از دستش افتاد در همان زمان یکی از سربازان او را از خواب دیوانه وارش بیدار ساخت
او در قسمتی از قصر سنگر گرفت تعداد زیادی از سربازان قلعه کشته شده بودند و تعدادی در حال فرار جان دادند.آدرارسین از تونل مخفی که خود هنگام کودکی پیدا کرده بود فرار کرد .
میناس ایتیل و تمامیه مردمان نومنور شکست خورده بودند .آهنگر خسته کسی که زمانی در شهرش او را قهرمان صدا می کردند در حال فرار به سمت کوهستان بود.به اندازه ی کافی دور شده بود
برگشت و نگاهی از بالای کوهی که بعد ها آن را کوه نفرین ها نام دادند سوگندی یاد کرد .در حالی که صدای کودکان و مردم بیگناه را میشنید و در حالی که شهرش را در آتشی سبز می نگرید
و با صدای بلند قسمی را با خشم گفت:من آدرارسین روزی قوی ترین جادوگر کسی که مسلط بر تمام جادوهای سیاه مییشود خواهم شد .من آدرارسین قهرمان میناس ایتیل روزی تمام کوهستان های شمالی . غربی . وشرقی را با خون رنگ می کنم و انتقام مردمم را خواهم گرفت.
گفته شده او دیگر دیده نشده . در سایه های کوهستان جادوهای ترسناک دیده شده و بعضی ها می گویند که شخصی با شنلی سیاه را در قسمت های شمالیه سیه پیشه دیده اند اما به الف ها نمیشه اعتماد کرد
پایان
خیلی قشنگ بود دمت گرم!
حالا خودت نوشتی یا از یه داستان دیگه تقلید کردی؟
نه دیگه قرار بود از روی تخیل باشه منم از روی تخیلم نوشتمخیلی قشنگ بود دمت گرم!
حالا خودت نوشتی یا از یه داستان دیگه تقلید کردی؟
حالا اگه شما جای دیگه مشابهش رو دیدی بفرمایید تا اصلاحش کنم:)
خواهش میکنم لطف دارید.
نام:
بارادیل پسر باراگوند
نژاد:
:انسان
دوران:
از سال 2996 دوران سوم تا سال 57 دوران چهارم
محل زندگی:
شهر دیل واقع در دامنه ی تنهاکوه
خصوصیات:
جوانی با موهای بلند به رنگ قهوه ای تیره. فرزند باراگوند کارگزار شاه براند فرمانروای دیل. مهارت زیادی در تیراندازی با dale short bow و dale scout long bow
دارد. در 24 سالگی در جنگ ایسترلینگ ها با دورف ها و مردمان دیل رشادت های زیادی نشان می دهد. در 30 سالگی تحت تاثیر ماجراجویی یاران حلقه که آوازه اش در سرزمین میانه پیچیده بود به دنبال جادوگران آبی به سرزمین های دوردست رون و هاراد و بیابان شمالی و فوررودویت سفر می کند تا ماجراجویی و داستان خودش را شکل دهد و نامش در تاریخ دیل و سرزمین میانه جاودان شود .
عکس:
همین عکس پروفایلم فقط حواستون باشه ایشون به اسماگ نگاه نمی کنه و داره یه نگاهی به وضعیت آب و هوا میندازه.در ضمن این عکس جوونی هاشه چون بارادیل فعلی ریش داره!
نام:ایروک(اسمو خودم ساختم و برگرفته از نام دو دورف در اساطیر اسکاندیناوی)
نژاد:دورف
محل زندگی:اره بور و بعدها درموریا(البته بینش ماجراجویی زیادی داشته)
زندگی نامه: این دورف در اره بور کارگر معدن بوده یعنی هر دقیقه یه چکش تو دستش بوده و تَ َ َ َق تَ َ َ َ َق می زده به کوه و از شانس خوبش بیشتر اوقات طلا یا الماس در می آورده وفقط به خاطر این یه خورده معروف شده بود. تا این که اسماگ به اره بور حمله کرد و این هم طبق معمول از شانس خوبش نجات پیدا کرد.
حالا دورف ها آواره شده بودند و ایروک مانده بود که چیکار کنه تا اینکه همونجوری زندگیشو داشت تو کوه ها با یه قبیله ای میگذروند که ترین دورف ها را برای نبرد آزانولبیزارشروع به جمع کردن کرد و ایروک هم خیلی دوست داشت که به نبرد برود ولی چون سن کمی داشت و زیاد هم جنگ جو نبود او را قبول نکرده بودند.
خلاصه ایروک که درشرق کوه های مه آلود با چهار نفر از دوستانش زندگی میکرد یه جوری فهمید که گروه تورین و شرکا همراه گندالف و یک هابیت دارند به سمتشان می آیند و الان در کوه های مه آلود هستند و به دوستانش گفت :که باید استقبال گرمی از آنها بکنند.دوستانش قبول کردند و شروع کردند به غذا جمع کردن تا اینکه تورین به آنها رسید و آنها غافلگیرانه برای آنها جشن گرفتند و غذاهارا آوردند که تقریبا نصفشان را بامبر خورد.وقتی که تورین وگروهش خواستند بروند ایروک و دوستانش به آنها گفتند:که ما هم میخواییم با شما بیاییم و با اسماگ بجنگیم.
تورین از حرف آنان تعجب کرد وبه ایروک گفت:بهتر است در اینجا بمانید چون دسته ای از اورک ها در تعقیب ما هستند و اگر میتوانید آنهارا بکشید. ایروک بش برخورد و گفت:ولی ما که سلاحی نداریم تورین گفت:این مشکل خودتان است.و گروه با خنده آنجارا ترک کردند.ایروک به دستانش گفت:انگار چاره ای نداریم و باید سلاح درست کنیم.پس آنان تله و سلاح در دشتی که زندگی میکردند درست کردند و با ترسی عظیم منتظر آمدن اورک ها بودند.و این اول ماجراجویی آن پنج نفر بود.
دوستان اگر قشنگ بود نظر بدید تا ادامش بدم.
تصویری از شخصیت: همین آواتارم,البته مال زمانیه که هنوز مثل یه کارگر داشت تو اره بور کار می کرد.فقط نیمدونم چرا از اول پیر بوده؟؟؟؟؟؟عجیبه!
پس چرا نظر نمی دید؟؟اصلا نمی خواد بدید من داستانو ادامه میدم.:دی(بابا!شوخی بود.بدید)
ایروک و دوستانش با تبرهایی که خودشان چند ساعت پیش ساخته بودند منتظر آمدن اورک ها بودند و گامبال(یکی از دوستان)با تیروکمانش بالای یک درخت برای زدن اورک ها با تیر,کمین کرده بود.آنها چند ساعت در آن دشت منتظر ایستادند و هر لحظه هم بر ترسشان افزوده می شد ولی از طاقتشان کم تر میشد.تا این که صبر ایروک زود تر از بقیه لبریز شد و اعصابش ناراحت شد و تصمیم گرفت که موبایلش را برای تماس با تورین سپر بلوط در بیاورد.(البته موبایل را من تو این داستان اضافه کردم)شماره ی تورین را به سختی در فهرست تماسش پیدا کرد(چون ماشاالله,شماره ی همه ی کارگران معدن های اره بور را داشت)و یک زنگ زد.
تورین که با گروهش نزدیکی سیاه بیشه بودند,به اسم ایروک روی گوشیش نگاه کرد و با تعجب جواب داد:چیه؟!چی میگید؟!شماها هنوز نمردید!!.ایروک: نه بابا!این اورک ها که هنوز نیمدند!شب شد.تورین گفت:«یه لحظه صبر کن.»و تورین از روی موبایلش که پیشرفته تر بود,بااستفاده ازGPSآن محل دقیق اورک ها را پیدا کرد وبه ایروک گفت:درست اورک ها نیم کیلومتر با دشت شما فاصله دارند.یقینا نیم ساعت دیگر به شما می رسند.البته مواظب باشید چون آنها بوی دورف هارا از یک کیلومتری می فهمند.و این دفعه هم تورین با خنده قطع کرد.
ایروک خبر را به دوستانش رساند ولی مطمئن نبود که حرف آخر تورین درست باشد بیشتر خودش دوست داشت که شوخی کرده باشد.تا این که آنها سیاهی ای از دور دیدند و سریع پشت درخت ها قایم شدند.اورک ها که نزدیک تر شدند,برای ایروک هم قابل شمارش شدند.ایروک در یک نظر آنها را شمرد و فهمید که بیست اورک هستند که پنج تایشان سوار بر وارگ هایی از گونداباد هستند.سرکرده شان هم یکی از فرماندهان آزوگ بود که از نبرد آزانول بیزار جان سالم به در برده بود.اورک ها در حال نزدیک شدن بودند ولی هنوز متوجه حضور دورف ها یا تله هایی که جلوی قدمشان بود نشده بودند.*****
دو اورک سوار بر وارگ جلوترازهمه بودند و به خاطر همین اسیر تله هایی شدند که از دل زمین تیغ های آهنین بیرون میامد ودرجاجان سپردند.سرکرده فریادی زد و بقیه ی اورک ها هم ترسیدند چون فکر میکردند که تعداد زیادی دردشت هستند ولی لحظه هایی بعد چهار دورف کوچک از پشت درخت ها بیرون پریدند و به آنها حمله ور شدند. اول اورکها جا خوردند و می خواستند راحت آنها را بکشند اما وقتی دیدند که یکی از دورف های دیگر یعنی گامبال هم به آنها تیر پرتاب می کند اعصابشان بیشتر خورد شد و سرکرده به چند اورک دیگر دستور داد که وارد دشت شوند و آن دورف دیگر را بکشند.دو نفر از اورک ها از همان جا وارد دشت شدند و بقیه می خواستند دشت را دور بزنند و از پشت یا چپ و راست به درخت نزدیک شوند.در همین حین ایروک یک علامت داد و فریاد زد:گامبال,آتش.و گامبال هم یک تیر در آتش کرد و به مرز دشت شلیک کرد.وخیلی سریع و باور نکردنی دور تا دور دشت آتش گرفت(البته به جز اون جلو که داشتند میجنگیدند)و تعداد زیادی اورک که در حال وارد شدن به دشت بودند آتش گرفتند و بقیه هم نتوانستند وارد دشت شوند.آن دو اورک هم که از جلو وارد شده بودند در وسط دشت بوسیله ی مانند همان تله هایی که اول بودند اینبار با این تفاوت که تیغ های چوبی داشت تلف شدند.همه ی اینها در یک ثانیه اتفاق افتاد.
یکی از اورک ها با این که نمی خواست بگوید,ولی گفت:فرمانده,بهتر نیست عقب نشینی کنیم؟سرکرده دادی زد:نه!حداقل بذار یکیشونو بکشیم!ولی ایروک و دوستانش دلشان نمی خواست که کشته شوند و با عصبانیت و شجاعت و هر صفتی که به یک دورف جنگجو میتوان داد می جنگیدند.البته تبر یکی از دوستان نابود شد ولی موقعی که اورک طرف نیزه اش را برای کشتنش بالا برد آن دورف هم جاخالی داد و یک نیزه ی اورکی دیگر را برداشت و در چشم بر هم زدنی در دل آن اورک کرد.
فرمانده هم با دیدن این صحنه با کمال بی میلی داد زد:عقب نشینی.(حالا انگار یه لشگر براش مونده بود که داد می زنه عقب نشینی.آخرش پنج شش تا اورک مونده بود با یه وارگ که اونم خودش سوارش بود!!!!)و همه ی اورک ها از آن دشت دور شدند.ایروک و دوستان هم باور نمیکردند که توانستند اورک هارا فراری بدهند.بیشتر,همه شان فکر می کردند که به قول تورین سپربلوطی کشته شوند.اورک ها هم باورشان نمیشد که از چند دورف کوچولوی کم تجربه درجنگ,شکست بخورند البته تله هاشان هم خیلی برای دورف ها سود داشت.وقتی پنج نفر کنار هم جمع شدند,به دورتادور دشت که در آتش می سوخت ومنظره ای زیبا در شب درست می کرد وبعد به سلاح های داغونشان و سلاح های افتاده ی اورک ها نگاه کردند.همچنین در این فکر بودند که با جسد این همه اورک و وارگ چه بکنند.و درآخرهم روی زمین در وسط دشت دراز کشیدند و تا چند ثانیه خندیدند.
یه نظر بدید تا من بفهمم داستانم قشنگه یا نه!ادامش بدم یا نه!
چه تاپیک باحالی.اولین بار که فیلم ارباب حلقه هارو دیدم دلم میخواست جادویی چیزی بشه من برم تو سرزمین میانه.همش واسه خودم خیال بافی میکردم.یادش بخیر عجب دورانی بود.
نام:کاسیوپیه
نژاد:انسان
محل زندگی:گاندور
زندگی نامه:متاسفانه نامشخص
ایروک و دوستانش بعد از این که جنازه ی آن اورک ها و وارگ ها را در گودالی بزرگ در کنار آن دشت خاک کردند,شروع کردند به جمع کردن وسایل خود در آن دشت.چون پنج تایشان می خواستند هر طور شده ماجراجویی را آغاز کنند وهمچنین کمکی هم به تورین سپربلوطی و شرکایش ونیز دربازپس گیری اره بور کرده باشند.با این که خودشان می دانستند که با کشتن اورک ها کمک زیادی کرده اند.
آن ها تصمیم گرفته بودند که از رودخانه ی آندوین بگذرند و به گروه تورین که حدس می زدند در مرز سیاه بیشه در خانه ی بئورن هستند,برسند.پیش از ظهر سفرشان را شروع کردند و هرساعتی که میگذشت قدم هایشان را تندتر می کردند تا زودتر برسند.برای ناهار ایروک هم به تنهایی دو گراز شکار کرد و کباب کردند و خوردند.بقیه می خواستند بخوابند ولی ایروک رفتن گروه تورین از خانه ی بئورن را گوشزد کرد و گفت که تاقبل از اینکه آنها داخل سیاه بیشه شوند باید به آنها ملحق شویم.ولی نمی دانست که چگونه ملحق بشود.تِردوگ(یکی از دوستان)پیشنهاد کرد که مثل دفعه ی قبل غافلگیرشان کنیم.(همان کسی که دفعه ی قبل هم آن پیشنهاد را داد) ایروک تا این حرف را از دهان اوشنید می خواست ناسزایی بارش کند ولی جلوی دهانش را گرفت و گفت:اگر دفعه ی قبل آن پیشنهاد را نمیدادی شاید الان جز گروه تورین بودیم.تردوگ جواب داد: به من چه می خواستی پیشنهادم را قبول نکنی.حالا مگر نمی دانی که تورین مغرور است و جنگجو می خواهد.ماکه جنگجو نیستیم.ایروک آهی کشیدوراه افتادند تا به رود آندوین رسیدند.
آن پنج نفر تا به حالا رودخانه را آنقدر خروشان ندیده بودند.به خاطر قد کوتاهشان نمی توانستند از رودخانه رد شوند.شاید اگر قد یک انسان راداشتند یا حتی اگر سوار یک اسبچه(pony)بودند,می توانستند از رودخانه رد شوند. ایروک حالا برای اولین بار در زندگیش افسوس خورد که کوتوله است و برای اولین بار آرزو کرد که قد یک انسان یا یک الف را داشت.ایروک گفت که باید حتما از روی یک پل رد شوند.پس بین آن پنج نفر بحث شد که از بالای رود بروند یا پایین آن.نزدیک بود که دعوایشان بشود تا این که ایروک با عصبانیت گفت:از پایین آن میرویم.گروه به سمت پایین راه افتادند.خیلی نرفته بودند که به یک پل قدیمی سنگی رسیدند که در دوردست آن سیاه بیشه پیدا بود.گروه روی پل رفتند ولی وسط آن که رسیدند دیدند که تقریبا دومتر از بین رفته بود و نمی توانستند از روی آن بپرند.گامبال پیشنهاد کرد که برگردند و یک پل دیگر پیدا کنند.ولی ایروک گفت:نه,اینطوری ممکن است دور شود و به تورین نرسیم.باید هر طوری شده از روی این پل رد شویم.تردوگ گفت:می خوایید شاخه ی درختان را بکنیم و یک پل موقت درست کنیم.ایروک نیشخندی زد و گفت:نه با طناب درست می کنیم.پس یک طناب برداشتند و به سنگی در آن طرف پل بند کردند و لاغر ترینشان را آنطرف پل فرستادند وآن هم بقیه ی طناب ها راگرفت و با کمک چهار دورف اینطرف یک صفحه ی طنابی تودرتو درست کردند و اگر می خواستند رد شوند باید بقیه دو طرف طناب را سفت می گرفتند چون ممکن است مثل پل معلق,برعکس شود و شخصی که در حال گذر است داخل رود بیفتد. تا این که ایروک این طرف پل ماند و کسی دیگر نمانده بود که این طرف طناب را نگه دارد پس ایروک با احتیاط و مثل یک بازی داشت رد میشد چون حفظ تعادل یک دورف خیلی دشوار است و لحظه ی آخر هم نزدیک بود بیفتد که دوستانش اورا گرفتند.حالا همه رد شده بودند و طناب هارا برداشتند و راه افتادند.
کمی که به سمت شرق رفتند سیاه بیشه را خیلی واضح می دیدند و حالا نزدیک روسگوبل بودند اما آنجا نمی خواستند بروند,چون میدانستند که مقصد بعدی گروه تورین از دشت او خانه ی بئورن است(وقتی که گروه تورین در دشت او بودند بحث این پیش آمد که بعد از اینجا کجا بروند و نتیجه هم,خانه ی بئورن شد.)حالا داشتند به طرف شمال می رفتند تا به خانه ی بئورن برسند.چند سال پیش بعد از حمله ی اسماگ به اره بور که همه ی دورف های آنجا آواره شدند ایروک هم با یک قبیله از سیاه بیشه گذشته بود و همچنین از کنار خانه ی بئورن.یعنی چند سال پیش بئورن را دیدند که دمِ در خانه نشسته بود و نگاهش به سمت غرب بود.موقعی که قبیله ی ایروک از کنار آن رد میشدند,رئیس قبیله که فُرُوین نام داشت به قبیله گفت:من میخواهم صحبتی با بئورن بکنم.شما همینجا بمانید.ووقتی که رفت و برگشت,هیچکس از متن صحبت آن دو نفر خبردار نشد.ولی همه حدس میزدند که احتمالا فروین از بئورن سوالی کرده است و درخواست کرده که به او جایی را برای گذراندن زندگی قبیله اش معرفی کند و بئورن هم آن دشت را در غرب رود آندوین معرفی کرده است.ولی این یک حدس بود و زمانی که بعدها فروین برای ماهیگیری و دیدن آندوین به رودخانه رفت ودیگر برنگشت,دیگر هیچکس از افراد قبیله نمیتوانستند بدانند که بین بئورن و فروین درآن زمان چه صحبت هایی ردوبدل شده است.تا این که پسر فروین که جانشین او بود تصمیم گرفت قبیله را از آن دشت به سمت شمال ببرند و جایی دیگر را برای سکنی گزیدن انتخاب کنند که ایروک و چهار نفر دیگر مخالفت کردند و همانجا ماندند.
ایروک در فکر آن روزگاران بود که خانه ی بئورن پیدا شد.نزدیک که شدند آن را سوت و کور یافتند.ایروک با خودش گفت:یعنی تورین از اینجا رفته اند وما دیر آمده ایم؟دوستانش گفتند:برویم تو و بفهمیم یا به سمت سیاه بیشه بدویم؟ایروک گفت:بهتراست ریسک کنیم وبرویم تو.هر چه باشد بئورن که مارا نمی خورد!ایروک قدمی برداشت و نزدیک در شد.کنارِدر وجلوی خانه اسکلت های کامل حیوانات یا پوستشان و وسایل شکار دیده میشد.تیروکمانی هم آنجا بود که روی زهِ آن جای انگشت یا یک دستِ انسان داشت و روی چوب آن هم کنده کاری زیبایی شده بود.گامبال به آن نگاهی کرد و آرزوکرد که این کمان کاش حالا مال خودش می شد یا بئورن آن را به او هدیه میداد.ایروک دستش را بالا برد و در زد.تق تق تق.صدایی آمد:بفرمایید تو.
دوستان کمک کنید.دیگه اسم از تو ذهنم درنمیاد.شمام مثل من یخورده اسم از خودتون دربیارید و بگید.راستی چرا حروف ش ,ق,ز تو اسم افراد نیست؟یا اگرم هست خیلی کم هست؟
واو عجب ذهنی.
خدا وکیلی چه جوری این همه اسم یادتون میمونه؟
ادامه ی داستان آدرارسین آهنگر میناس ایتیل
-------------------------------------------------------------------------------
در حالی که باران بر روی اجساد مردمان بی گناه میناس ایتیل آرام می گرفت گورتاروک فرمانده ی پیاده نزام ارتش انگمار در حالی که با راه رفتن بر روی اجساد به آن ها بی حرمتی میکرد به پادشاهش با صدایی آرام گفت:همه چیز تمام شد سرورم؟.........اربابش که بر روی تختی سنگی نشسته بود آرام بلند شد و در حالی که شمشیر بلند و عجیبی را حمل میکرد
به گورتاروک رو کرد و گفت :هنوز نه.... راه را باز کنید.... راه را باز کنید ای آشغال ها .یک اورک شمالی نیزه به دست سواره نظامی را دیده بود و داشت ورود اربابش را آماده می ساخت.دروازه ی شکسته ی شهر با صدایی همانند زوزه ی گرگ در حال باز شدن بود و در آن لحظه شخصی که سوار بر اسب بود آرام آرام وارد قصر شد .سکوتی هولناک فضای قصر را پر کرده بود در حالی که ارک های شمالی و ارک های تبعیدیه موردور سر تعظیم کرده بودند از اسبش پیاده شد.ظاهرش رنگ پریده..قدی بلند .موه های سفید رنگش بر روی شانه های تنومندش آرام گرفته بود..شمشیری به کمر داشت که تا بحال در میان مردان دیده نشده بود.شنلی سیه پارچه و تاجی که به سر داشت نشان دهنده ی این بود که جنگجویی که وارد میناس ایتیل شده بود اولین پادشاه انسان ها دست راست جادو پیشه ی انگمار معروف به مورگومیر می باشد.
با صدایی گرفته :در خدمتم ارباب.زیبا تر از این نمیشد اطرافش چنان جنازه های انسان ها را نگاه می کرد که از مرگ هم نوع های خود خیلی خوشحال است.
برای حمله ی دیگری آماده می شویم سرورم؟در حالی سولش را پرسید که به شمشیرش همانند عصا تکیه داده بود.
خیر باید آماده ی ساخت قلعه ای نو باشیم در سریع ترین سرعت ممکن .جنگ بزرگی در راه است و باید دیگر دوستان را نیز خبر کنیم.
کاملا درسته ........... همیشه اینگونه سخن می گفت آرام و خلاصه .بیشتر نومنور های تاریک دیده اند که در خلوت چگونه خود را سرزنش کار های گذشته اش می کند
مردی ساکت و ترسناک .
در میان جنگل های تاریک بدنی بی جان آرام گرفته بود.لباسی کثیف و کاملا کهنه بر تن داشت .اگر باران نمیزد حتما تا الان مرده بود
به نظر بی خطر است؟
هنوز عجولانه نظر میدهی تانار.
من می گویم باید به او کمک کنیم بدنش زخم ها ی بدی برداشته است.
ارادور و کلانیر کمک کنید بلندش کنیم .باید برگردیم........اینجا دیگر امن نیست.
ادامه دارد
ایروک با ترس و تردید در را باز کرد و وارد شد.مردی میانسال را دیدند که ریشی معمولی داشت و با پیراهن و شلوار روی صندلی جلوی شومینه در حال کشیدن چپق بود.او با اشاره ی دست آن پنج نفر را به نشستن روی صندلی های کنار میزشان دعوت کرد.بعد از این که نشستند,ایروک با احترام پرسید:"شما بئورن هستید؟"بئورن جواب داد:"بله و شما؟"ایروک خودش و دوستانش را معرفی کرد وتا کلمه ی آخر را گفت بئورن خنده ی بلندی سرداد.ایروک دلیل کار را پرسید.وبئورن گفت:"موقعی که گندالف و گروهش در اینجا بودند,داستان شما را برای من تعریف کردند و احتمال زیاد می دادند که شماها مرده اید."حرفش که تا این جا رسید ایروک به میان کلامش پرید و گفت:"راستی گندالف و تورین اینجا بودند؟"بئورن به خاطر این که صحبتش را قطع کرده,نگاه غضب آلودی به او کرد وبعد گفت:"بله.مگر معلوم نیست!این چپق را او به من هدیه کرده.و نمیبینی که اینجا این همه ریخت و پاشیده است؟"ایروک نگاهی به چپق در دستش و بعد به تهِ اتاق انداخت و به نشانه ی تایید سرش را تکان داد.بئورن ادامه داد:"داشتم می گفتم که آن ها فکر می کردند شما به دست آن اورک ها مرده اید.ولی من به شان می گفتم که شماها حتما از پس آن اورک ها بر می آیید و زنده می مانید.حالاهم که میبینم حرفم بیهوده نبوده."ایروک دلیل این که چرا او مطمئن بوده آنها می توانند آن اورک ها را بکشند,را پرسید. بئورن:"وقتی که شما رئیس قبیله ای به آن شجاعی دارید,حتما افرادش هم مثل اویند."ایروک با شنیدن این جمله ناگهان دوباره به فکر آن دوران افتاد و همچنین به یاد سوالش افتاد که درباره ی ملاقات بئورن و فروین بود و میخواست از بئورن بپرسد.انگار یادش رفته بود که سوال به این مهمی را از او بپرسد.
در همین موقع دارتی(یکی از دوستان)که جوانترینشان بود,شروع کرد به حرف زدن,درباره ی آن دوران و به بئورن گذرشان از کنار خانه اش و نیز رفتن فروین به سوی او(بئورن)برای مشورت را توضیح میداد.زیاد توضیح نداده بود که ایروک که مدت زیادی در فکر بود به او اشاره کرد که دیگر حرف نزند و خود,سوال ذهن و دلش را از بئورن پرسید:"خواهش میکنم به من بگو که آن موقع چه به هم دیگر گفتید.آیا این که فروین گفت که تو فقط,آن دشت را به او معرفی کرده ای حقیقت دارد؟آیا چیز دیگری به هم نگفتید؟یک چیز مهمتر!لطفا بگو؟"در حقیقت فروین بعد از برگشت از خانه ی بئورن موضوع معرفی دشت را به افراد قبیله اش به عنوان موضوع صحبت با بئورن گفت.کسانی که ساده بودند باور کردند ولی کسانی دیگر مثل پسرش و ایروک به قضیه مشکوک بودند و مطمئن بودند که موضوع مهم تر دیگری در میان است.
بئورن با شنیدن این سوال از جایش بلند شد و شروع کرد به دورِ میز چرخیدن. در حین راه رفتن اینطور گفت:"حدس میزدم که این سوال را از من بپرسی,یعنی دلم هم میخواست که بپرسی و باید هم تو این سوال را از من می پرسیدی وآخر خوشحالم که این را پرسیدی."پنج نفرشان از سخنانش تعجب کردند.بئورن ادامه داد:"بله!این حرف ها در مورد دشت صحت دارد و من واقعا آن دشت را به او معرفی کردم ولی درباره ی یک موضوع مهم تر دیگری باهم صحبت کردیم که مختص تو و قبیله ات است."بئورن دوباره روی صندلی خودش نشست و ایروک پرسید:"چه موضوعی؟"بئورن ادامه داد:"فروین بعد از حرف هایی در مورد دشت,شروع کرد به صحبت کردن از تو و از تو زیاد میگفت تا این که من دلیل کارش را پرسیدم و فروین گفت که بعد از مرگ من(فروین),آه!چه طور بگویم,گفت که بعد از مرگش به تو بگویم که تو جانشین اویی!" ایروک با شنیدن این جمله جاخورد و نمی دانست که خوشحال شود یا تعجب کند.تاچند ثانیه فضا ساکت بود تا اینکه چهار نفر شروع کردند به شادی کردن و به ایروک تبریک گفتن.ایروک از بئورن پرسید:"نگفت که چرا من را جانشین خودش کرده؟در آن صحبت ها چه از من تعریف کرده؟"بئورن گفت:"می گفت به خاطر این که تورا لایق تر از پسرش دیده و در تو صفات خوبی مثل پاکی و صمیمیت و بی ریایی دیده و تو را رهبر خوبی برای یک قبیله ی دورف دانسته."تردوگ گفت:"یعنی فُری پسر فروین حق تو را خورده است؟پس باید جانشینی را از او پس بگیریم."ایروک جواب داد:"بله ولی بعد از ادامه ی ماجراجویی و بازپس گیری اره بور.الان نمیشود چون وقت نداریم و در ضمن ما نمیدانیم که آنها کجا هستند.الان چند سال هست که از آنها خبر نداریم.تازه اگر بعد از چند سال پیش آنها برویم وبه آنها بگوییم من جانشینشان هستم چه مدرکی به آن ها نشان دهیم تا باور کنند؟"بئورن گفت:"یک لحظه صبر کن."و بلند شد و به طرف تاقچه رفت و از زیر یک کتابی یک کاغذ چرمی در آورد و به ایروک نشان داد.ایروک به آن نگاهی کرد و دید که دستخط فروین است و همچنین در آن نوشته که جانشینش ایروک است.بئورن گفت:"فروین فکر اینجایش را هم کرده بود و این متن را نوشته که حرف تو را باور کنند.ظاهرا چیزهایی دیگر هم درمورد قبیله نوشته."(فکر کنم که وصیت نامه ی فروین بوده است)ایروک بعد از نگاهی دوباره,آن را در لباسش قرار داد.حالا او خوشحال بود.
در همین لحظه خورشید کاملا به پشت کوه های مه گرفته رفت و هوا کاملا تاریک شد.ایروک از جایش پرید.موضوع تورین را فراموش کرده بود.او دیوانه وار به سمت کیفش دوید.بئورن گفت:"کجا؟"ایروک به بئورن و همچنین به دوستانش جواب داد:"مگر نمی بینید که شب شد!باید خودمان را به تورین برسانیم."بئورن خنده ای کرد و گفت:"خوب است که میگویی شب شده!در شب که نمیشود ماجراجویی کرد.باید امشب را اینجا بگذرانید.مطمئن باش که تورین هم در شب به داخل جنگل پیشروی نمی کند.شاید الان در مرز سیاه بیشه هستند وخیلی از اینجا دور نیستند."ایروک هی انکار می کرد ولی چون آخر دید که دوستانش با حرف بئورن موافق هستند,با بی میلی قبول کرد.دوستانش خوشحال شدند و به بئورن گفتند که حالا شام مارا بیاور.بئورن غذایی روی میز گذاشت که متشکل از گوشت آهو و گراز بود.آنها شام را خوردند و بعد از جمع کردن میز, بئورن جای آنها را پهن کرد تا بخوابند.خودش هم روی تخت چوبی ساخته ی خودش خوابید.دورف ها آن شب به امید اینکه فرداصبح تورین را ببینند زود خوابیده بودند ولی ایروک در فکر آن حرف ها بود.در فکر قبیله اش و جانشینی و فروین خدابیامرز و همچنین در فکر فردا و تورین و اره بور و اسماگ طلایی وآخر از این فکر ها چند ساعت دیرتر خوابش برد.
*************************************************************************************************************************************************************************************************
بهlady galadriel:با منید؟
ادامه ی داستان
این باران نیست.....اشک های آسمان مرا نیز به گریه می اندازد ,.... کلانیر آن جنگجو باید از سربازان میناس ایتیل باشد .
همین طور است تانار .اما ...... فکر نمیکنی بهتر است کمی زود تر به روندل برویم ...
تا زمانی که باران می بارد در کنار رودخانه صبر می کنیم و فردا در اولین فرصت حرکت می کنیم
در حالی که تانار با چوب دستیش آتش را روشن نگه می داشت ارادور با صدایی آرام دوستانش را صدا زد :بیایید ...تانار .کلانیر
چه شده ارادور .تانار صدایش می لرزید وقتی صحبت می کرد
آن انسان به هوش آمده.کلانیر شمشیرش را که دقایقی پیش داشت تیزش می کرد را در غلاف گذاشت و هر سه وارد چادر شدند
آدرارسین با نگاهی مشکوک به الف های جنگجو نگاه میکرد. هیچ وقت به الف ها اعتماد نکنید همیشه به زیر دست های خود و شاگردش Talas این نصیحت را میکرد
کلانیر: نگاهت نشان میدهد که زیاد راحت نیستی جنگجو
آدرارسین با صدایی ناراحت از سه الف تشکر کرد ....من آدرارسین هستم یک آهنگر و یک فرمانده ی جنگ در نبرد میناس ایتیل.در جنگ ما شکست خوردیم
و من افتخار آشنایی با ......
کلانیر فرزند پتوران از جنگل های سیاه پیشه و ارادور فرزند ناراهال و برادرش تانار از الف های east bight ما برای دریافت اطلاعات از قلعه ی شما به این سمت حرکت کردیم ولی مثل اینکه خیلی دیر شده
شما .....به نظر میرسه که حالتان بهتر شده ....ما سپیده دم به سمت روندل حرکت می کنیم ....در حال حاضر جایی را داری که به آنجا بروی ؟؟
جایی که به آن تعلق داشتم خیلی وقت است که در تسلط ارک هاست دیگر امن نیست...
تانار قلبی مهربان داشت با صدایی بلند به انسان رو کرد:می توانی با ما .........کلانیر وسط حرفش ادامه داد :آیا مایل هستی با ما به روندل بیایی؟؟ آنجا مدتی می توانی بمانی تا اینکه راحت را پیدا کنی.
ارادور :می توانی با ارباب الروند مشورت کنی.
آدرارسین به سختی بر روی پاهای خود ایستاد در حالی که به شمشیرش تکیه داده بود گفت:خوب است فردا حرکت می کنیم ماندن آن هم وسط جنگل های مرده زیاد هوشیارانه نیست
ارادور شب را تو نگهبانی میدهی ..........ارادور انگار که راضی نبود :بله
شب گذشت. فضای جنگل مسموم بود .... مهی غلیظ محیط مرده ی جنگل را پر کرده بود
حرکت آن هم به سمت خانه نیاز به دقت بالایی دارد...تانار از بالای درختان ما را همراهی کن فرزند پتوران به عنوان فرمانده انتخاب شده بود
تانار الفی ساده دل اما شجاع و باهوش بود.کمانی بلند و باشلقی سبز رنگ بر تن داشت
چهار جنگجو سفری پر خطر را آغاز کرده بودند .
آن سوی کوه های morannon سواری فضای آرام dogorlad را زیر نظر داشت
ادامه دارد............................
نام :هنوز اسمی براش انتخاب نکردم
نژاد:اژدها
محل زندگی:موردور
زندگینامه :...(بجای اسمش)فرزند اسماگ بود که قبل از تصاحب گنجینه ی دورفها توسط او بدنیا آمده بود به همین دلیل هرگز از طلای تنها کوه با خبر نشد.
از مادر او اطلاعاتی در دست نیست .پس از نابودی حلقه محل زندگی خود(نمیدونم اولش کجا بوده)را ترک کرد و به موردور آمد و در آن جا ساکن شد .به دلیل جدال های فراوانش با مرکب های بالدار نزگول(بقایاشون) در جنگیدن بسیار مهارت پیدا کرده بود . او بود که شلوب را کشت و غار های او را از آن خود کرد.روزی به صورت اتفاقی دو انسان آواره در بیابان را خورد و از آن زمان علاقه زیادی به خوردن انسان پیدا کرد.کشور های اطراف موردور از گزند او در امان نبودند .دردنده خویی از تمامی اژدهایان بالا تر بود و آخرین اژدها از نژاد خود به حساب می آمد.
نام:البرتون
نژاد :انسان
محل زندگی :گاندور
ویژگی ها :مردی بلند قامت و باموهایی بلند و کاملا سیاه
زندگی نامه:سرباز دلیر گاندور بود ودر حمله سائرون به میناس تریس در دوران سوم از گاندور دفاع کرد.بعد او به همراه سپاه انسان ها به فرماندهی اراگورن به سمت موردور حرکت کرد در انجا با سپاه ارک ها روبه روشد وجنگید ودر انجا یک دست خودرا از دست داد البته چند تا زخم سطحی هم برداشت اما زنده به گاندور برگشت...
نام:ارکلاید
نژاد:نامرده(همون زامبی خودمون)
محل سکونت:بلندی های گورپشته
ویژگی:دارای صورتی اسکلتی و پوسیده همراه با بدنی فاسد و رنگ پریده است زره پاره پاره و کلاهخودی شاخدار پوشیده و دندان های تیزی دارد
آرکلاید در دوران زندگی از فرماندهان نومه نور بود و در نبرد عظیم آرنور و انگمار در بلندی های گورپشته جان خودرا از دست داد و توسط یک تیر یخ آلود از کمان یک نومه نور سیاه از پای درامد
سالها جسد او سرد در زیر زمین ماند و بعد از مدتی و شروع نفرین ویچ کینگ بر تپه های گورپشته جسد پوسیده ی او همانند هزاران نامرده ی دیگه از گور برخواسته و از بلندی ها محافظت کرد
او رهبری دیگر مرده ها را به عهده داشت و او بود که روح زندگان را تصاحب میکرد
سرانجام در دوران سوم توسط یکی از تکاوران دوناداین که درحال عبور از بلندی ها بود کشته شد و زندگی بی پایانش پایان یافت
نام:تالدیر
محل زندگی:اردوگاه تبعیدیها در نزدیکی بندر اومبار
شغل:یاغی
ویژگی:مردی قوی بنیه با حدود 190 سانت قد.موهای خرمایی رنگ.چشمان درشت قهوه ای.پوست سبزه
زندگی نامه:در اوایل دوران پنجم دیده به جهان گشود .از زادگاه و دوران کودکی ونوجوانی او اطلاعات دقیقی در دست نیست. اما میتوان مطمئن بود که از حدود بیست سالگی به بعد همراه خواهرش در اردوگاهی در نزدیکی بندر اومبار سکونت داشته است.احتملا در همینجا به یاغی گری روی آورده و به و تا حدود سی سالگی به دستبرد زدن به روستا های اطراف یا شبیخون به دسته های اورک پرداخت.اما س از آن توسط رئیس اردوگاه برای موموریتی انخاب شد و وبه واسطه آن به شهرت رسید ودر یک قدمی کسب قدرت قرار گرفت.اما پس از مدتی مفقود شد .بعضی میگویند که کشته شده است.ولی بعضی اعتقاد بر زنده بودن او تا به امروز دارند.
در ضمن اگر خدا بخواهد شاید در طی یکی دو ماه آینده کتابی درباره ی زندگی او را هم در فروم گذاشتم.
اهم اهم
نام:آناریون
نژاد:انسان
محل سکونت:ایتیلین
ویژگی:قد متوسط رنگ چشم آبی رنگ مو قهوه ای روشن بقیه شو نمی دونم دیگه مگه من فضول مردمم؟؟؟
زندگینامه:فرزند باراهیر نوه فارامیر امیر اتیلین بود با آلکوئا(آلکوئا از آلف قشنگ تره نه ؟) دختر ارشد آراگورن ازدواج کرد(خوب باباش از دونه داین بود دیگه عمرش طولانی بود)
بقیه زندگینامه ش طولانیه در آینده خواهم نوشت...
ادامه ی داستان بعد از دوماه و اندی! :))
هنگامی که ایروک چشمانش را باز کرد نور زیادی از پنجره های دیوار شرقی به داخل می تابید.بئورن رادید که هنوز همان چهره ی ملایم دیشبش را داشت و مشغول چیدن صبحانه روی میز وسط تالار بود.ایروک به بئورن سلامی کرد و همانطور که چشم باز دراز کشیده بود ماند و سرگرم دیدن بیدارشدن دوستانش شد.آن چهارنفر هم بیدار شدند و سپیده ی صبحگاهی را دیدند!
گامبال از جا پرید و پرسید:"چرا همینگونه نشستی ایروک؟متوجه وقت نیستی؟"ایروک با شنیدن این حرف با بی میلی بلند شد و به سمت سطل آب رفت و بعد کنار بئورن روی صندلی بلندی نشست و مشغول خوردن شد!
.دورف هاهم از آن عسلی خوردند که روز پیش گروه تورین هم از آن خورده بودند و این دورف ها هم از مزه ی عسل خوششان آمد,طوری که دارتی با انگشت ته ظرف عسلش را میلیسید و لذت می برد.بعد از صبحانه دورف ها که عجله داشتند به سمت وسایلشان دویدند و مشغول جمع و جور کردن آنها در کیسه های بندیشان کردند.دورف ها باید سریع می رفتند.بئورن از اتاقی با ظرفی در دست برگشت و به دورف ها گفت:"بردارید!این ها کلوچه های عسلی من هستند.لازمتان می شود."دورف ها آن ها را داخل کیسه هایشان قرار دادند و به طرف در دویدند.
هنگامی که خارج شدند پنج اسب کوتوله دیدند که جلوی در به صف شده بودند و علف می خوردند.بئورن گفت:"این ها اسبان شماست!اگر می خواهید برسید باید سریع بروید!ولی باید به محض رسیدن به جنگل این اسب هارا پس بفرستید,چون این اسب ها برای جنگل نیستند!"ایروک نگاهی به آنها انداخت و گفت:"ولی ما به آنها نیاز نداریم!تازه به آنجا هم نمی خواهیم برویم!"با شنیدن این حرف بقیه ی دورف ها جا خوردند.گامبال جدی پرسید:"پس کجا می خواهیم برویم؟"ایروک جواب داد:"من دیشب فکرهایم را کردم.بین گروه تورین و قبیله ی خودم مقایسه های زیادی کردم و در آخر به این نتیجه رسیدم که بهتر است به شمال بروم!"پرسیدند:"پس همراهی تورین و پس گرفتن تنهاکوه چه می شود؟"ایروک گفت:"خب به خودم گفتم که کار آنها مال خودشان است.یعنی خودشون کار خودشونو انجام میدن.پس بهتر است من هدف دیگری برای خودم پیدا کنم و مزاحم آنها نشوم.اگر شما می خواهید دنبال خطر باشید من مطمئنم که اگر از اینجا به شمال یا جنوب;شرق یا غرب بروید خطر های زیادی در کمین ما هستند.ولی من گفتم بهتراست به قبیله خودم بروم چون دلم برای آنها تنگ شده و همچنین اگر شد رئیس قبیله هم بشوم."و بعد همان کاغذی را از لباسش در آورد که شب پیش بئورن به او داده بود.همان دستخط فروین.فافنیر(یکی از دوستان)گفت:"من هم با نظرت موافقم.بهتر است یک ماجراجویی دیگری را دنبال کنیم.ماجراجویی ای به سمت شمال!ولی از کجامطمئنی که هنوز بعد از بیست سال همان جا مانده باشند؟"ایروک گفت:"شانسمان را امتحان می کنیم!ولی فکر نمی کنم که خواسته باشند از کوه های مه آلود یا کوه های خاکستری بگذرند یا حتی نزدیک جنگل تاریک شده باشند!پس فکر کنم هنوز همان پایین دامنه های جنوبی کوه های خاکستری مانده باشند!"بالاخره بعد از چند سوال و جواب دیگر همه سفر به سوی شمال را موافقت کردند.الان می خواستند از بئورن جدا شوند.ایروک بسیار جلوی بئورن با احترام دولا و راست شد تا زحمات دیشب و صبح را جبران کند.بعد از اینکه به سمت شمال راه افتادند,زیاد دور نشده بودند که بئورن داد زد:"آهای گامبال!فکر نمی کنی که آن کمان فرسوده و پوسیده ات روزی بلای جان خودت شود؟"گامبال با شنیدن این حرف برگشت و با تعجب دید که بئورن همان کمانی را بر میدارد که دیروز دیده بود و آرزوی داشتنش را کرده بود.
بئورن کمان را به طرف گامبال گرفت و گفت:"بیا!از این به بعد این کمان مال توست!نامش کوکامگار است.(نامش به زبان الفی سیندارین بود.یعنی'cu(کمان),cam(دسته),gar(داشتن)'شاید به این خاطر که دسته ای روی زهش قرار داشت)از این کمان استفاده کن!'بعد بئورن دهانش را نزدیک گوش گامبال برد و به طوری که بقیه نفهمیدند گفت)با این کمان هم از آن تبر های پوسیده ی دوستانت محافظت کن!"گامبال با خوشحالی و علاقه ی زیاد آن کمان را موافقت کرد.همچنین نمی دانست که بئورن علاقه ی او به این کمان را از کجا فهمیده بود.گامبال آن کمان را گرفت ولی همچنان آن کمان خودش را که انگار از شاخه ای ساده درست کرده بود نگه داشت و کمان جدید را پشت بازوی دیگرش قرار داد.کوکامگار تقریبا به قامت یک دورف بود و گامبال آن را به سختی حمل می کرد و روی چوبش هم کنده کاری های زیبایی شده بود.
دوستانش از این هدیه رشک بردند ولی به هرحال سفر را شروع کردند و کم کم از منطقه ی بئورن خارج شدند!
در راه تردوگ از ایروک پرسید:"فکر می کنی چقدر از اینجا تا دامنه های جنوبی کوه های خاکستری راه است؟"ایروک هم جوابش را داد:"فکر می کنم دست کم دو هفته راه است!"
آن ها صاف و مستقیم به سمت بالا می رفتند.همیشه در سمت راستشان سیاه بیشه را می دیدند و در سمت چپ هم هرازگاهی به رود آندوین بر می خوردند که در آنجا استراحت می کردند و مشک های آبشان زا پر میکردند.
تا این که یک روز به جایی رسیدند که آندوین سر راهشان قرار داشت و باید از آن می گذشتند.اگر از آنجا می گذشتند به منطقه ی تلاقی کوه های خاکستری و کوه های مه آلود بر می خوردند.بالاخره با استفاده از یک گداری از روی رود گذشتند و جلوتر رفتند.ساعتی پیش رفته بودند و همچنین سه روزی بیشتر از دوهفته از مبدا سفرشان راه رفته بودند که به اولین خانه ی چوبی کوچک درون چند تخته سنگ بزرگ که مثل پرتگاهی بود,برخوردند.آن خانه معلوم بود که مال یک دورف بود!
نام:دارتیوس
نژاد:انسان
شغل:راهزن
محل زندگی: دریای رون
اینم از اصلاح داستانم :
نام : آیرین
نژاد : نژاد جهش یافته یک انسان و یک پرنده
محل زندگی : در غاری تنگ و تاریک به دنیای زیبا و بزرگ
ویژگی های ظاهری: دارای دو بال بزرگ سفید و موهای بلند به رنگ خورشید و چشم هایی به روشنایی روز
زندگی نامه :
بعد ازنابودی حلقه به آردا آمد و این نام را پرندگان برای او گذاشته بودند به معنی سفید بال . او هرگز پدر و مادر خود را ندید و خواهر و برادری نداشت . او به خاطر بال های بزرگ و ظاهر عجیبش از همه دور بود و ازکودکی در دور ترین مکان ودورازموجودات دیگر زندگی میکرد او پیش پرندگان زندگی میکرد و از آن ها پرواز و شکار و آواز خواندن را آموخت او به زبان حیوانات صحبت میکرد و زبان الفی را از بعضی از پرندگان که زبان الفی را از درختان آموخته بودند یاد گرفت . او فانی بود عمر جاویدان نداشت .
تنها تر از هر کسی در دور ترین جا زندگی میکرد و مانند پرنده ها غذا میخورد وزندگی میکرد و همیشه در تنهایی خودش فکر میکرد : من کی هستم ؟ این سوالی بود که همیشه ذهن اورا مشغول کرده بود تا یک روز .......
تصمیم گرفت از حصار تنهایی خود بیرون بیاید و جهان اطراف خود راببیند او تا به حال موجودی غیر از پرندگان ندیده بود و از کودکی در کنار پرندگان زندگی می کرد. او از دشت ها و جنگل ها و دریاها و.... میگذشت و با تعجب شگفتی به دنیای بیرون از غار می نگریست و از خنکای درختان لذت میبرد و پرتو خورشید به او آرامش میداد.
تا یک روز....
در آن اطراف یک مزرعه داری زندگی میکرد او برای حفظ میوه هایش از خطر موجودات دیگر میوه ها را به یک ما ده ی مسموم کننده (مثل همین سم هایی که باغ داران برای جلو گیری از آفت میزنند) آغشته
کرده بود و آیرین آن شب در جنگل به دنبال غذا میگشت که چشمش به میوه های آن باغ افتاد و به طرف آنها رفت و یکی از میوه ها را چید و که ناگهان صدای جیغ از انتهای باغ شنید و با ترس به طرف صدا رفت
دید که گرگ ها ی جنگل دور بچه ایی حلقه زدند و میخواهد او را بخورند . آیرین بی معطلی به کمک کودک رفت او را بر پشت خود سوار کرد و از دست گرگ ها نجات داد.این اولین باری بود که آیرین جان
کسی را نجات میداد او از اینکار خیلی خوشحال بود .
آیرین به کودک گفت : (به زبان الفی) اسم تو چیست؟ خانه ات کجاست؟
کودک در حالی که ترسیده بود هق هق کنان جواب داد: ن ن نام م من آینومیل هست . خانه ام در باغ این طرفی است ( دقیقا همان باغی که آیرین میوه اش را چیده بود) آیرین یاد گرسنگی اش افتاد به آینومیل گفت من تو را به خانه ات میرسانم و باهم به طرف باغ راه افتادند.
ادامه دارد ...
دوستان لطفا نظر خود را در باره ی این داستان بیان کنید .
باتشکر
حلقه یگانه
داستانت بسيار جالب است اما توضيح بيشتر براي شرايط موجود باعث بهتر شدنش ميشه...منتظر قسمت هاي بعدي داستانت هستم.
نام:نورا
نژاد:نايت الف
محل زندگي:جنگل هاي متروك نزديك به سرزمين الف ها
زندگي نامه:ابتدا جزعي از الف ها بود اما پس از مدتي به خاطر اينكه تك روي ميكرد از ميان الف ها رانده شد.ابتدا به نايت الف ها روي آورد و در آنجا به يك نايت الف تبديل شد البته طي شرايط خاص.در آنجا مهارت تيراندازي اش رئ از سر گرفت و درش بسيار ماهر شد.سرانجام به عنوان فرمانده ي تيراندازهاي سپاه نايت الف ها انتخاب شد.همكار او آرن نام داشت.اين آرن با اينكه رقابت شديدي با نورا داشت ولي يكي از بهترين دوستاي او بود و زماني كه او از الف ها رانده شده بود آرن تنها كسي بود كه كمكش كرد كه دوباره زندگي اش رو از سر بگيره.
خلاصه...پس از اينكه...بيخيل.
الان براتون شرحش ميدم.
ادامه...
خب...
مقام هاي بلند پايه تصويب كردن كه او بايد شهر رو به خاطر فعاليت هاي خودخواهانش ترك كند زيرا پايه و اساس سرزمين الف ها با كار گروهي كامل شده...اما قبل از اينكه مقامات بخوان تصميم گيري بكنند مردم خودشان دست بكار شده بودند.با هرچيزي كه دم دستشان بود به دنبالش ميدويدند و سعي داشتن با اينكار او را از شهر خارج كنن.
او به شدت خسته شده بود...تمام توانش را در پاهايش جمع كرده بود و سعي ميكرد به طور منظم نفس بكشه تا با كمبود اكسيژن روبه رو نشه.صداي مرم شهر از پشت سرش ميومد و آزارش ميداد.سرانجام به يك درخت تو خالي رسيد.ظاهر درخت خشك بود و به نظر ميرسيد كه ديگه اميدي به ادمه ي زندگيش نيست اما با نگاه دقيقتر ميتونستيد متوجه يك شاخه ي سبز رنگ با برگ هايي زيبا و تازه در بالاترين قسمت درخت بشويد.پس درخت شروعي دوباره را در پيش گرفته بود!
خودش را ميون درخت جا داد و متنظر شد تا مردم بروند...هنگام شب آروم از ميان درخت بيرون اومد.
ادامه دارد...
ادامه ي داستان آدرارسين قهرماني از ميناس ايتيل
سوار نظام با شتاب بسيار به سوي دژي كه به ظاهر متروكه مي آمد در حال حركت بود . آسمان تاريك بود و مشعلي با آتشي سوزان به رنگ آبي در بالاي دژ گمنام, فعال, به سوي آسمان در حال سوختن بود.ارباب ....ارباب .....گاراشناك اركي كه به داشتن مهارت در نيزه معروف بود براي ديدن اربابش زوزه مي كشيد.در تاريكي صداي هولناك نفس هاي زهرآلود گورتالوك اركي كه فرماندهيه ارتش پياده نظام ارتش ارك هاي شمالي در نبرد ميناس ايتيل را به عهده داشت گيرا بود.با صدايي خسته :چه باعث شده نيزه ات را كج در دست نگاه داري بي مصرف .گاراشناك :كساني كه دنبالشان بوديد .....چهار تن از گوش درازانه جنگل و آن جنگجوي زخمي....آن انسان را مي گويم ....خبر داده اند ...ارك ها ي كوهستان خبر داده اند كه در حال حركت به سمت روندل هستند.گورتالوك از روي تكه سنگي كه رويش نشسته بود با اراده اي خسته بلند شد ...هنوز صداي نفس خسته اش به گوش مي رسيد .دژ حالت استوانه اي به خود داشت , پله هايي كه گرد تا گرد دژ را در بر گرفته بودند تنومند اما رسيدگيه ضعيف به پله ها آن ها را كهنه ساخته بود.گورتالوك فرمانده اي بود كه در هنر استراتژيك حرف هايي براي گفتن داشت اما نه به خوبيه (گلوب).شيپوري در سمت راست كمرش و تبري خوش ساخت در پشت كمر خود بسته بود.گاراشناك سوار بر اسب خود شد در حالي كه لبخندي بر لب داشت.
گورتالوك دستش را درون آتش گذاشت ....جادويي در كار بود ...اثري از درد در صورت گورتالوك نمايان نبود ...ناگهان آتش نور بيشتري به خود گرفت ...كور كننده , هولناك ...
سوار بر اسبي تنومند شد تبرش در دست راستش كشنده بود.دو ارك از كوهستان هاي نوردي بند براي شكار آماده شده بودند.
خب بعد ازمدتي...
ادامه...
وقتي مطمن شد مردم رفتن آروم از ميان تنه ي درت بيرون آمد.آروم آروم قدم زد و به طرفي ديگر شروع به راه رفتن كرد.نميدانست كجاست ويا چه سرنوشتي در انتظارش است.شنل اش را تكاني داد و كلاهش را دراورد.ناگهان گرماي دستي را بر روي شانه اش احساس كرد.سريع برگشت و حالت گارد دفاعي به خودش گرفت.در كمال تعجب مردي جوان با قامتي بلند و پوست كبود را پيش روي خود ديد.كماني خوش فرم از چوب درخت شاه بلوط در يكي از دستانش به چشم ميخورد و در عين حال سعي داشت با دست ديگرش دختر را آروم كند.
با يك نگاه مي شد فهميد كه از نايت الف هاست؛اما اينجا چه مي كرد؟؟
دختر با مقداري ترس پرسيد:ت...تو دنبال مني؟؟؟
نايت الف:نه نه...راستش من،من فقط براي تمرين به اين جنگل اومده بودم كه متوجه ي صدايي شدم و به همين دليل اومدم اينجا و شمارو ديدم.حالتون خوبه؟؟
نورا:تو كي هستي؟
_:من...خب من...ام...راستش من فرمانده ي ارشد سپاه تيراندازهاي نايت الف هام.مي تونم بپرسم كه شما چه كسي هستيد؟
نورا:اونا هم با الف ها درارتباطند و دنبال من اند؟تو رو فرستادن تا منو بگيري و بهشان تحويل بدي؟؟
_:نه!ما از هيچ چي خبر نداريم.لطفا آروم باشيد...بياييد دوباره شروع كنيم.من آرن هستم.و شما ؟
نورا:من.من اسمم نورا ست.من از الف هام ولي به دلايلي ديگه نمي خوام از اونا باشم...
آرن:من مي تونم كمكتون كنم بانوي من؟
نورا: ؟
آرن:لطفا همراه من بياييد.
و دستشو دراز كرد به سوي نورا و منتظر شد.نورا با ترديد به دستش نگاه كرد؛سپس به صورت آرن چشم دوخت.مي تونست موج صداقت و اعتماد رو درون چشمان طلايي اش ببيند.نفس آرومي كشيد و دست در دست آرن گذاشت...
ادامه دارد اگر خدا بخواهد...
اينم عكسي از شخصيت من در زمان اوج قدرت خويش كه بعدا در ادامه ي داستانم بهش اشاره هايي مي كنم.http://www.davesdrumworld.com/Angels-Demons/images/half-elf_druid.jpg
نام:فرودو بگینز
نژاد:هابیت
محل زندگی:کیریت انگول
زندگی نامه:ناگهان گولوم به طرف فرودو پرید.فرودو جاخالی داد و گولوم توی آتش فشان افتاد. سریع حلقه رو به دست کرد.سام لبه ی پرتگاه بود.تصمیم داشت که سام رو به پایین هل بده.اما هنوز چیزی در درونش میگفت که این کار رو نکنه.سر انجام سام را هل داد و شروع به دویدن کرد.
بالاخره کیریت انگول رسید وارد اونجا شد.پس از مدتی متوجه شد که غذا همیشه در دسترس است. پس تصمیم گرفت همانجا بماند.چند هفته ای گذشت.دوباره با شیلاب ملاقات کرد.او شیلاب را میدید اما شیلاب او را نمی دید.به طرف شیلاب حمله کرد و شمشیر الفی اش را در دهان او فرو کرد و این پایان کار شیلاب بود.
اينم عكسي از شخصيت من در زمان اوج قدرت خويش كه بعدا در ادامه ي داستانم بهش اشاره هايي مي كنم.http://www.davesdrum...f-elf_druid.jpg
پس بالهاش کو؟
بال نداره که...
بال نداره که...
ببخشید شما رو با حلقه یگانه اشتباه گرفتم
من يه درصد قابل توجهي از شخصيت هاي داستانم(از جمله خودم) اول تو آردا پرورش يافتن(منظور پروراندن شخصيت در ذهن منه) و بعد وارد دنياي من شدن.
خب این از ادامه ی داستان...........
آن ها نزدیک آن خانه شدند.سنگ های دور خانه بلند بود و روی آن ها با میخ سلاح آویخته بودند،سلاح هایی چون تبر و نیزه های دورفی!
ایروک جلوتر رفت و نزدیک در شد.دستش را بالا آورد و با مشت بر در کوبید.سپس صدایی امد:"کیه؟هِبِرن تویی؟"ایروک و دوستانش تا این صدارا شنیدند برقی چشمانشان را گرفت و خوشحال شدند.این صدا از آن فیفِن بود.دورفی که دیدبان و نگهبان قبیله ی فروین بود.به همراه هبرن که دوستش بود و الان تقریبا صد و پنجاه سالی را داشت.
ایروک در را باز کرد و به همراه دوستانش وارد شد.فیفن تا صورت ایروک را دید به مانند این که پدرش را بعد از صدسال ببیند خوشحال و متعجب شد و به سمت او پرید و درحین تعارف کردن او به داخل خانه سوال پیچش کرد. ایروک امتناع کرد و گفت می خواهم استراحت کنم.بعد از استراحت کردن ایروک و دوستانش هبرن هم از راه رسید و او هم به اندازه یا بیشتر فیفن تعجب کرد و با آنها دست و روبوسی کرد.بعد ایروک ماجرارا تعریف کرد و این که چرا و چگونه به اینجا آمده است.سپس نوبت سوال پرسیدن ایروک از آن دونفر درباره ی فری و قبیله اش رسید.
هبرن گفت:"الان ما بی رهبر مانده ایم."ایروک تعجب کرد و گفت:"یعنی می خواهی بگویی که فری هم مرد؟"هبرن گفت:"بله و همین امروز و فردا هم قصد داشتیم از اینجا برویم!"
-چرا؟
- چون دو روز پیش اورک ها از طرف کوهستان به ما حمله کردند.آن ها اورک های معمولی نبودند.زره پوشیده بودند.انگار برای جنگی آماده شده بودند.فری هم به همراه چند نفر دیگه کشته شد."
ایروک ناراحت شد ولی در باطنش طوری که به صورت نشان ندهد خوش حال شد.خوشحال از اینکه راحت می توانست رهبری آن قبیله را به دست گیرد یا شاید این که خود مردم خواهان رهبری ایروک باشند.در این حال فیفن گفت:"بلند شوید.بلند شوید.باید سریع خودتان را به مردم نشان دهید."
هفت نفر بلند شدند و از آن خانه ی کوچک بیرون زدند.آن خانه بیشتر به اتاق نگهبانی می ماند که در داخل و خارجش پر از سلاح هایی بود که در مواقع مورد حمله قرار گرفتن از آن ها استفاده می کردند.
فیفن و هبرن آن پنج نفر را در راه های پیچ در پیچ راهنمایی می کردند تا به قبیله برسند.بالاخره به یک راه باریکی رسیدند که به سمت شرق می رفت.وارد شدند و با دیوارهای بلند آن که با گیاهان سنگی پوشیده شده بود مواجه شدند.تقریبا راهی صاف و مانند یک دره ی طولانی بود.بعد از مدت زیادی پیاده روی در سمت چپشان دیوار شکاف برداشت و آنها با یک محوطه ی بسیار بزرگی روبرو شدند.آنجا محل سکونت دورف ها بود.دورف هایی که همه مشغول جمع کردن وسایل و بار زدنشان روی اسب های کوتوله شان بودند.آن محوطه تقریبا دردل یک کوه بود و به همین دلیل چند ساعتی زودتر از غروب خورشید مثل اکنون تاریک میشد.ایروک و دوستانش با دیدن دورف ها از روی خجالت یا تعجب یا غرور یا هر احساس دیگری که در دل داشتند,همانجا ماندند ولی فیفن و هبرن جلو رفتند و دادی بر سر قبیله زدند که دست از کار بکشند و توجهی به تازه واردان بکنند.تقریبا بیشتر دورف ها سرشان را بلند کردند و با دیدن دورف های جدید تعجب کردند ولی دوباره به کار خود مشغول شدند و فقط عده ی کمی به سمت ایروک آمدند.
چون بیشترشان ایروک را از یاد برده بودند.هبرن و فیفن شروع کردند ایروک را معرفی کردن و از خاطره های او گفتن.تقریبا شش هفت دورف یادشان آمد و کم و بیش ایروک را شناختند و اورا بغل کردند ولی بقیه سرشان را می خاراندند و از این که کسی را با این کارهایش در بیست سال پیش نمی شناختند تعجب می کردند.در این میان ایروک و دوستانش خوشحال بودند و با کسانی که می شناختندش تجدید خاطره می کردند.
ایروک از این خوشحال بود که چندین نفر بعد از بیست سال او را به یاد آوردند و خودش هم آنها را می شناخت ولی از این هم ناراحت بود که تعدادی هم حتی با شنیدن تعریف های بسیار از او بوسیله ی فیفن و هبرن عقلشان به جایی نکشید و او را به یاد نیاوردند جدا از این که بیشتر دورف ها اصلا از همان اول اعتنایی به آن نکردند.ایروک در فکر رهبری بر این مردم بود که آیا رسیدن به مقام رئیسی بر این قبیله آسان است یا نه.یا اصلا فایده ای دارد یا نه.تا این که یک سوالی به ذهنش رسید و به خاطر همین رو به فیفن کرد و پرسید:"حالا که اینقدر زود دارید جمع میکنید کجا می خواهید بروید؟آیا مکانی را به عنوان هدف انتخاب کرده اید که در این یکی دو روز می خواهید راه بیفتید؟"فیفن با شنیدن این سوال سرش را خاراند و جواب داد:"راستش نه هنوز!دیشب با چند نفر از افراد قبیله نشستیم مشورت کردیم و گفتیم که بهتر است که به همان دشت خودمان برگردیم.که تو بیست سال پیش در آنجا ماندی.ولی حالاهم که تو از آن جا خارج شده ای و اینجایی!پس مجبوریم یک جای دیگر را انتخاب کنیم.خب نظر تو چیست ایروک؟(بعد صدایش را پایین آورد تا بقیه مردم نشنوند)در ضمن حالا هم که قبیله بی رئيس مانده تو باید رهبری آن را بر عهده بگیری.تو با لیاقت تر از همه ای.مردم هم فکر کنم در این اوضاع قاراشمیشی یکی را به رئیسی انتخاب کنند که باز هم فکر کنم تورا انتخاب خواهند کرد!"
با این حرف ها غروری در دل ایروک برپا شد.غروری که شاید به دوستان صمیمی اش هم رحم نخواهد کرد.ولی ایروک هرچه در دل و ذهنش می گذشت را جمع کرد و گفت:"این نظر لطف توست فیفن.ولی همانجور که می گویی در این اوضاع قاراشمیشی ممکن است مردم اصلا رئیس انتخاب نکنند و هرکس کار خودش را انجام دهد.ولی با این حال نظر من این است که لابلای همین کوه ها پنهان باشیم ولی خوب هرچه پایین تر هم برویم خوب است چون نزدیک رود قرار دارد.یعنی اینگونه که در پناه کوه قرار داشته باشیم ولی از نعمت آب رود هم محروم نباشیم!"
فیفن سری تکان داد و بعد به سوی جمعیت رفت.ایروک هم نگاهی به جمعیت انداخت و تعداد آنان را شمرد.تقریبا صد نفر می شدند که بیشترشان کارگران و معدنچیان کوه اره بور بودند.یکی مثل خودش.
در همین اوضاع بود که هبرن در میان جمعیت داد زد:"امشب آخرین شبی است که اینجا می گذرانیم.فردا صبح زود راه میافتیم."
مردم تقریبا وسایلشان را جمع کرده بودند و ایروک هم جایی را در کنار دوستانش پیدا کرده بود تا اولین شبی را پس از مدت زیادی در میان قبیله اش بخوابد.
فردا فرا رسید.اسبان کوتوله آماده بودند و خود دورف هاهم بارهایی را حمل می کردند.داشتند دسته دسته از درگاه محوطه خارج می شدند و گروه ایروک هم پشت سر همه و آخرین گروه بود.ایروک نگاهی به عقب انداخت و سپس از فیفن پرسید:"در این مدت بیست سال فقط همینجا بودید؟"
فیفن پاسخ داد:"نه.در ده سال اول لابلای دره ها و کوه ها می چرخیدیم و اتراق هایی کوتاه مدت میکردیم ولی ده سال دوم را اینجا بودیم."و خودش هم از این جوابش خنده اش گرفت!
بوته هایی کنار راهها بود که هرازگاهی با بادی می جنبیدند و هردفعه هم جویباری بسیار عریض و کوچک می دیدند که قسمتی از بدنه ی خشک و برهنه ی کوه را تر می کردند.
اکنون به شمالی ترین نقطه رسیده بودند.نزدیک ترین موقع به قلب کوهستان و حتی تا الان بیشتر به سوی غرب رفته بودند تا بعد از استراحتی کوتاه مسیری به سمت پایین و شرق را در پیش گیرند و به رود نزدیک شوند.
اکنون به پرتگاهی بسیار عریض و وسیع رسیده بودند که طرف جنوبش شیبی کند داشت و میشد از آن پایین رفت ولی در سمت شمال بعد از تعدادی سنگ های بزرگ و کوچک زمین به سمت پایین با شیب و ارتفاع بسیار زیادی می رفت و یک دره ی طولانی را تشکیل میداد.در واقع آنان اکنون بالای یک طرف دره ای بودند.
آن جا هبرن و فیفن دستوردادند که بایستند و استراحت کنند.
آن جا خودشان و اسبانشان استراحت کردند و بعد از چند ساعتی دوباره دستور دادند که راه بیافتند.
همه آماده ی حرکت شدند و باز هم ایروک و دوستانش دیرتر از بقیه راه افتادند.ولی وقتی قبیله داشت از شیب این طرف پایین میامد زمین زیر پایشان با ضرب هایی لرزید.اول خیلی آهسته ولی مدام بلندتر و با شدت بیشتر می لرزید و حتی سنگ هایی کوچک را در آن طرف پرتگاه می لغزاند و به دره ی مجاور می غلتاند.ایروک و دوستانش که عقب تر از همه بودند و با این صحنه ی عجیب زودتر از بقیه روبرو شده بودند فهمیدند که حتما یک چیزی در دره وجود دارد و حتما خیلی سنگین و قوی است که اینگونه زمین را می لرزاند.دیگرمردم برگشتند و فیفن از میان آنها پرسید:"یعنی چیست؟"هبرن هم پرسید:"آیا یک هیولا یا اژدهای غول پیکر است؟"ایروک سری تکان داد و گفت:"خب بایدببینیم تا بفهمیم.ولی من تنهایی جرئت دیدنش را ندارم."در این حال اسبان کوتوله از شدت زمین لرزه که هر لحظه بیشتر میشد رم کردند ولی ایروک سریع دستور داد که آرامشان کنند وگرنه ممکن بود که سبب مرگ دورف ها شوند.
سپس هفت نفری جلو رفتند و رفتند تا به یک سنگ بزرگ رسیدند و خودشان را مخفی کردند وصحنه ای را تماشا کردند که تا حالا ندیده بودند. لشگری عظیم از اورک دیدند که وارد دره میشد.صحنه ی حیرت آور و درعین حال دلهره آوری بود چون تا آنجا که اورک دیده بودند سوار بر وارگ هایی عظیم الجثه بودند.در همین لحظه ها سوال هایی برایشان پیش آمد که می خواستند هرچه زودتر جوابش را بیابند.این که این تعداد زیاد اورک آماده برای جنگ به جنگ چه کسانی میروند.و همینطور حدس هایی هم برای سوالشان می زدند تا این که از روی جهت رفتن این لشگر فهمیدند به سمت اره بور می رود.چرا؟آیا واقعا تورین توانسته اسماگ را بکشد؟آیا این لشگر برای همان جا می رود؟
در حال پرسیدن این سوال ها از همدیگر بودند که فیفن گفت:"باید برای جواب فرمانده شان را بشناسیم!"و با چشم جلوی لشگر را جستجو کرد.و گفت:"متاسفانه بله!همه ی اینها درست است.نگاه کنید.فرمانده شان بولگ پسر آزوگ است.همان که در نبرد آزانولبیزار داین پادشاه تپه های آهن کشتش.شاید الان پسرش برای انتقام جویی آمده است."
با شنیدن این حرف ها ترسی بر دلشان چیره شد.عقبیان پرسیدند:"چه چیزی است؟"و آن ها چیزی را که دیده بودند تعریف کردند.
دوباره قبیله روی پرتگاه جمع شد ولی خیلی آهسته و بی سروصدا.
در این حال گامبال خوشحال بود.علتش را گفت:"چون برای این که آخر کوه تنها بازپس گرفته شد و ما می توانیم به آنجا بازگردیم ولی نمیدانم با این لشگر چگونه؟" و با این حرفش در فکر فرو رفت.
دیگران حرف های اورا صدق دادند ولی شروع به نظر دادن کردند و یک شورای سرپایی درست شد.در آخر ایروک گفت:"بهترین کار تعقیب کردن آنهاست.نه ول کردن آنها درست است و نه جنگیدن با آنها که اصلا نمی شود.می توانیم آهسته وبی آنکه بفهمند تعقیبشان کنیم تا بدانیم به کجا می روند.شاید مارا به کوه تنهایی ببرند که اسماگش مرده است و به احتمال خیلی زیاد شاید آنها از طمعشان به طلاهای آن کوه چنانکه بی نگهبانش دیده اند با این سپاهی آمده اند."
با شنیدن این حرف همه قبول کردند و آماده ی سفری تعقیب گونه شدند که باید از روی کوه ها آنها که در دره بودند را تعقیب کنند.الان شب بود و از شانس خوبشان لشگر هم در دره توقف کرد ولی مطمئن بودند که فردا سفری خطرناک را آغاز می کنند و بخش هایی از راه هم که آمده بودند را باید برای تعقیب کردن آنها چون مسیرشان فرق داشت,باز میگشتند.
دورف ها مانند همیشه دیده بانان قبیله یعنی هبرن و فیفن را به نگهبانی گماشتند و خودشان به خواب رفتند.
هبرن و فیفن هم به نوبت نگهبانی میدادند و هرکدام هنگام نگهبانی یک چشمش به لشگر بولگ بود و چشم دیگرش به سر پیپ که می کشید تا خوابش نبرد!
نام:هرنلس
نژاد:دورگه انسان والف
محل زندگی:ریوندل
ویژگی ظاهری : دارای چشمان قهوه ای روشن و بینی کوفته موهای زرد بلند وگوش های الفی همانند مادرش بسار زیبا
زندگی نامه :ازمادری الف وپدری انسان متولد شده که پدرش انسانی سرشناس بوده که در ارتش ایسیلدور یک فرمانده بوده.
مادرش هم از زنان زیبای ریوندل بوده که زنی پاک دامن وپرهیزگاربوده
هرنلس در دوران کودکی استعدادی در شمشیر زنی وتیر اندازی داشت برای همین به ارتش فرستاده شد
در انجا با لگولاس اشنا شد.
اویکی از با وفادارترین یاران لرد الروند است که در همه ی جنگ ها او را یاری کرده است
انگار نقش هارادریم ها تو سایت خیلی کمرنگ شده...
اما اشکال نداره.شخصیتی که ساختمش هارادریمه.شاید بتونه جای خالی هارادریم ها رو کمی پر کنه...
نام:از اسم های آردایی،زیاد اطلاع ندارم اما فکر کنم هارامار خوب باشه.(Haramur)
نزاد:انسان-هارادریم
مکان:هاراد دور.شخصیتی که در قبیله های بیابانگرد هاراد بزرگ شده.پدربزرگش هم در خاند زندگی میکنه.
ویژگی ظاهری:قد متوسط-مو های طلایی رنگ(اولین هارادریم مو طلا)-لباس های سرخ رنگ-پوست روشن،(بر خلاف نوشته های تالکین،مثلا نژادی از هارادریم ها وجود داشتن که خوش قیافه بودن.
سلاح ها:کمان هارادریمی،ساخته ی پدربزرگش در خاند -یک شمشیرمخصوص که وسطش سه تا تیغ بلند داره و نیزه ای برای پرتاب.
شهرت:رام کننده ی عقرب های زرد هاراد.
زندگی نامه:در سرزمین ها و بیابان های وسیع هاراد،ماجرا جویی میکرد.به فیل سواری علاقه ی زیادی داشت.وقتی کوچک بود با پدر بزرگش برای اولین بار سوار فیل(موماکیل) شد.در همون بچگی مادرش رو از دست داد و با پدر بزرگش زندگی کرد.سفر کردن به سرزمین های بیگانه را دوست نداشت و از معاشرت با الف ها و دورف ها بیزار بود.در کل زندگی ساده و جالبی داشت اما...
اتفاقی افتاد که ذهنش رو برای همیشه مشغول کرد.به کتابختانه ی پدر بزرگش رفت نوشته هایی که شرح حمله های گاندور به هاراد بود را با دقت خواند.عقده ای درونش شکل گرفت اما بروزش نمیداد.دو سال بعد،پدر بزرگش توسط یکی از بازرگان های دیل کشته شد و جسدش هیچ وقت یافت نشد.از آن به بعد،هارامار،عقده ی بیشتری برای نابودی انسان های شمال پیدا کرد.اولین کاری که انجام داد به بیابان های مرکزی رفت و عقرب های زرد رنگ بیابانی را رام کرد.سپس با عده ای از سواره نظام های هارادریم به کوهستان های اطراف رفت و دسته های زیادی از اورک ها تحت تسلط خودش درآورد.اورک ها را به بردگی گرفت و آن روز ها بد ترین دوران برای اورک های بیچاره بود.هر روز،گروه های هارادریم بیشتری رو با خودش متحد میکرد.سر انجام...پرچم های قرمز رنگ برافراشته شد،شیپور موماکیل ها زده شد و ارتش هارادریم به طرف روستا ها و شهر های گاندور به طرف کرد.
هارامار از زندگی و تمدن انسان های غرب و شمال هیچ اطلاعی نداشت.او در بیابان ها و قبیله ها بزرگ شده بود.از دنیای بیرون اطلاعی نداشت.هر لحظه،شعله ی انتقام درونش زبانه میکشید.
ده ها روستا از قلمروی گاندور را به خاکستر تبدیل کرد.ارتش تا نزدیکی های ایتلین رسید.هارادریم ها برای اولین بار حس قدرت و پیروزی داشتند و با صدا های بلند،فرباد زنده باد هاراد سر میدادند. بزودی جنگ اصلی شروع شد اما وقتی اله سار از حمله ی ناگهانی هاراد مطلع شد ارتش گاندور رو برای جنگ در ایتلین آماده کرد.
در اینجا بود که اله سار از بخشیدن هارادریم ها پشیمون شد.جنگ ادامه پیدا کرد تا جایی که هارامار و اله سار،رو در روی هم قرار گرفتند.اله سار با نهایت خشم،به طرف هارامار حمله کرد اما هارامار هم جنگجوی بسیار ماهری بود.در میان درخت های انبوه ایتلین میجنگیدند.هارامار به سرعت،شمشیر اله سار را از دستش انداخت و نیزه ی خودش را به طرف او پرتاب کرد.اله سار زره داشت اما نیزه،داخل بدنش فرو رفت. بر زمین افتاد.هارامار در حالی که به چشم های اله سار نگاه میکرد،گفت:دوران شما تموم شده..حالا نوبت ماست که سرزمین میانه رو در دست بگیریم،ما هارادریم ها.
خواست کار را تمام کند اما در همان لحظه،از پشت سرش با یک ضربه ی شمشیر، بر روی زمین افتاد.
پشت سرش را نگاه کرد و پدر بزرگش را دید...
آری...دنیا باید در تعادل باقی بماند،چرا جنگ؟!!
از اون جایی که تو ایفام یه شخصیت ساختگی گذاشتم اون این جا هم وارد می کنم:
نام: سِندرا نارمولانیا Cendra Narmolanya
نژاد:نیمه الف
مکان:شهر سفید(میناس تی ریث)
مشخصات ظاهری اش هم تو توصیف پایین اومده.
زندگی نامه: "سندرا" فرزند الفی است به نام "آمون" و انسانی به نام "آی بینگ" . پدر اون یکی از الف های ریوندل بوده که الروند و کاروانش رو تا گوندور همراهی کردند تا در مراسم شاه اله سار حضور پیدا کنند. در اون جا شیفته ی دختری از خاندان بازمانده از نومه نوری ها میشه و از ادامه همراهی با الروند سرباز می زنه. در گوندور می مونه و با آی بینگ پیمان زناشویی می بنده و سندرا به دنیا میاد. بدلیل آموزه های پدرش از کودکی در کمانداری و اسب سواری مهارت بالایی داره و نام کمانش رو که ساخت دست گیملی دورفه آئوگایتلوس می ذاره. مانند مردها بیشتر درسفره و کمتر شبیه به زنان سرزمینش لباس می پوشه. نور حکمت الف ها برپیشانی اش نمایانه و بلند بالاست اما درست مثل مادرش موهای بلند و پرشکنج تیره و چشمان درشت و نافذ آبی رنگ داره. چهره اش آمیزه ای از شکوه الف ها و صلابت انسان های نومه نوره. به دلیل اصل و نسب و نفوذ پدرش به دربار پادشاه رفت و آمد داره و یکی از معتمدان بانو آرونه. در هنگام مرگ پادشاه اله سار چهار دهه از زندگیش گذشته و در دوران جوانی به سر می بره
اگر بخوام ادامه اش بدم دیگه باقیش و باید تو فن بذارم :دی...عکس آواتاری هم که گذاشتم خیلی شبیه به سندراست @-) عکس واضح ترشم این پایینه
سلام^^
نام: آرادیس(ساختگیه^^)
نژاد: الف
مکان: مکان مشخصی ندارد همیشه در حال سفر کردن است..اما میشه گفت در رزیبل بدنیا آمده است
مشخصات ظاهری: لقبش بانوی نقره ای بود....او اغلب لباسی از جنس حریر همرنگ ماه شب چهاردهم بر تن داشت موهای مواج بلند سیاه بافته اش با زمین روبوسی میکرد، دارای چشمانی آبی آسمانی و زلال درخشان بود انگار رنگ آسمان را بعد از یک بارندگی بهارانه به نمایش میگذاشت
زندگی نامه : او دختر بِرالِر شاه الف ها ی منطقه ی شمال رَزیبل بود...به خاطره قدرت پیشگویش و ذکاوتش در میان خاندانش شهرت چشم گیری یافته بود...در تیراندازی و سوار کاری طولانی مدت کسی حریفش نمیشد...حتی خود ارباب رزیبل عاجز از شکستش در میان میدان مبارزه بود...به این علت کمتر با دخترش به مبارزه میپرداخت...مادرش زنی زیبا و الماس گونه بود از ریوندل به نام بانو دارِنتس.
مادرش زمانی برادر کوچکش آراداس را بدنیا آورد به علت بیماری عمر درازش بسر آمد و فرزند وهمسرش را در غمی سیاه وسرداب مانند به جا گذاشت...بعضی ها گویند به او از سم عنکبوت خوراندن....وگرنه امکان بیمار شدن او وجود نداشت....و حتی میشد او را معالجه کرد...به علت مرگ مادرش پدرش ناخواسته از منطقه ریوندل دوری میکرد انگارآنجا او را یاد همسر زیبایش میانداخت!
زمانی طولانی گذشت و جنگ میان الف ها وانسان ها با مرد سیاه آن دوران سارون درگرفت....او نیز خواهان شرکت در این جنگ بود اما پدرش از ترس از دست دادن فرزندش وهمین طور اطمینان نداشتن از پیروزی الف ها و انسان ها او را از این جنگ منع کرد...زمانی خبر ازبین رفتن سارون به گوششان رسید برالر همانند آسمانی ابری غرش کرد از اینکه چرا ترسید و در جنگ شرکت نکرده و اینگونه نامش از سر زبان ها افتاده است و چند قرن بابت این ندانم کاریش خون همه ا در شیشه کرد^^
..آرادیس ناراحت از این تفکر پدرش افرادی را جمع کرد و همراه برادرش از رزیبل به طرف ریوندل حرکت کرد زمانی به ریوندل رسید که یاران حلقه در حال رفتن بودند واو در میان یاران هابیتی نسبتا جوان در کنار فردی پیر با لباسی خاکستری دید در چشمان هابیت ترسی آمیخته از اطمینان او را ترساند.....انگار او این هابیت را در رویا در زمان خردسالی در رزیبل دیده بود...که در میان غباری از تاریکی همراه با آتش میرقصید! و در آخر قسمتی از بدنش به داخل آتش بلیعده میشود...
زمانی یاران به بیرون از ریوندل حرکت کردن آرادیس بسوی الروند شتافت و بجای اینکه از غم دوری مادر و دیوانگی پدر سخن بگوید از رویای جوانیش سخن گفت...الروند او را به صبر و بردباری راهنمایی کرد و درباره ی هابیت جوان و ماموریتش سربسته به او چیزی گفت...هرچند با حرف آرادیس در دلش آتشی از پشیمانی برای دادن حلقه به آن هابیت جوان و دنیا ندیده که این اولیم ماجراجویش بود شد...
ادامه دارد(خسته شدم^^) :-) :-)
نام:گلایدی
نژاد:دورف
مکان زندگی:تپه های اهن
زندگی نامه:او دورفی در تپه های اهن بود او جنگ را بسیار دوست داشت ولی در یک اتش سوزی تمام خانواده خود را از دست داد و از ان به بعد فردی نیمه دیوانه شد و تمام دوستان و اشنایان او را ترک کردن و او به جنوب سفر کرد در راه چندین شهر باعث هرج و مرج شد در اخر به سمت دریای رونرفت و در انجا با پیر مردی که صورت خود را پنهان کرده بود اشنا شد او به خاطر یک اتش سوزی صورت خود را از دست داده بود زمان اشنایی او با ان پیر مرد مصادف با رسیدن بیلبو و دورف ها به شهر ریوندل بود او بعد از اشنایی با ان پیرمرد دوباره خود را پیدا کرد ولی برای همیشه از اتش متنفر شد ولی هم چنان از جنگیدن لذت می برد
در زمانی کهیاران حلقه در ریوندل بودند او مشغول شکار اورک ها در سیاه بیشه بود او در ان زمان 78 ساله بود او در جنگی که در تنها کوه انجام شد نیز شرکت داشت و ان پیر مرد نیز با او بود که در ان جنگ پیر مرد کشته شد او تقریبا در همه جنگ های دوره سوم شرکت داشت ودر اخر در دفاع از میناس تریت کشته شد
و این بود پرواز روح یک قهرمان
نام : کورالین
نژاد : ساحر
مکان زندگی : دوره گرد !
زندگی نامه :
کورالین یک دختر ساحر بود که در خانواده ساده ای زندگی می کرد اما کسی از توان جادوگری وی خبر نداشت ، روزی روزگاری موجودات شروری از میان گرگ ها به خانه آنها حمله کرده و تمام خانواده اش را کشتند و کورالین تک وتنها شد .
کورالین خانه ای را که تلخ ترین واقعه دردناک درآن رخ داده بود را ترک کرد و برای همیشه رهسپار سرزمین های دور شد تا اینکه نبردهای سخت نیکی و پلیدی آغازشد او از توان جادویش استفتده کرد و هنر رزم و شمشیر زنی را از سربازان مبارز فراگرفت و از آن پس به عنوان شمشیر زن دوره گرد زندگی کرد .
او همیشه شنلی نقره ای به تن داشت که چهره اش راهم می پوشاند و عده ی کمی می دانستند که او یک دختر است ، اکثرا او به نام سوار نقره ای میشناختند .
کورالین در خونینی ترین نبرد تاریخ میانه در مبارزه با رهبر سپاه موجودات سیاه بس از کشتن آن به خاطر شدت جراحات و زخمی که به قلبش خورده بود درگذشت .
کورالین و سردار سپاه آدمیزادگان والا عشقی بزرگ به یکدیگر داشتند اما هردو در آن نبرد کشته شدند .
:-)
در میان سایه ها...
در آن لحظه که مرز های جهان در حال گسستن از یکدیگر بود،جادوگری به نام ریلوس از سایه ها متولد شد.
چشمانش را یاز کرد و نور ستارگان را احساس کرد.در همان ابتدا از ستارگان نفرت پیدا کرد.چشم هایش را اذیت میکرد.
مو های طلایی اش را کنار زد و از میان سایه ها برخاست.هدفش ساده یا پیش پا افتاده نبود.طمعی برای امپراطوری و فرمانروایی نداشت.همچون سایه ای که از میان آتش عبور کرده باشد به راه افتاد.از قله های سرد و سوزان آنگمار عبور کرد.حسی درونش میگفت که هدفش در سرمین میانه وجود ندارد.چشم هایش را بست و با نهایت خشم،نام یکی از والار را صدا زد"(مانوی...در چشم های من پنهان نخواهی شد.خودت را در برابرم ظاهر کن.)
اما هیچ صدایی نشنید.پس از مدتی خودش را به بندرگاه خاکستری رساند.متروک تر و ساکت تر از همیسشه بود.در آن جا موج های آب،ریلوس را به سوی خود فرا خواندند و گفتند"دیگر جایی برای خباثت نمانده که تو هم بخواهی آن را ادامه دهی...
ریلوس گفت"تو کی هستی؟
موج،با صدایی دلنواز و زیبا گفت من اولمو هستم.
ریلوس با شنیدن نام اولمو فریاد کشید و به طرف او حمله ور شد.
پس از مدتی جنگ،اولمو او را بر صخره ها کوبید و در لحظه ای که ریلوس جان میداد گفت"اون شما رو راحت نمیذاره...به زودی دوره ای جدید از تاریکی آغاز میشه.
اولمو گفت" حرف زدن رو ادامه ادامه بده...
ریلوس در لحظه های آخر زندگی اش،آرام گفت"ملکور...
ادامه دارد...
البته بیشتر شبیه داستان بود تا شخصیت ساختگی"دی
نام:عرفین
نژاد:دورف
محل زندگی:اره بور
زندگی نامه:از همرامان تورین برای بازپس گیری سرزمین مادری شان
نام : والاندیل
نژاد : انسان
مکان زندگی : از همراهان آراگورن در سرزمین های شمالی
پیشه : جنگاوری (تکاور)
نام:اریتکروس
نژاد:کسی نمی دونه جاودانه هس ولی الف نیس
مکان زندگی:یه جزیره کوچیک تو دریا جنوب غربی تو یه غار
توصیف:نابغه خنگه و یکم قدرت جادویی داره ولی روابط اجتماعی نداره چون از اول تا حالا فقط با یه اژدها حرف زدهکه اونم کله اش حتی هز در غارش رد نمیشده.کار مورد علاقش هم ساختن چیزای مکانیکی-جادوییه
فعلا تصمیم داره تو غارش بمونه.سنشم کمه (60 سال) و گیاه خواره.
توصیف مکان زندگی:غاره ولی کثیف نیس و روشنه گفتم کثیف نیس وای اونقد شلخته اس که تنها جای مرتبش تو اشپز خونشه.غارش سرد نیس هوای توش خوبه و چند تا اتاق داره که فقط زیر زمینش به شبکه غاری زیر زمینی راه داره ولی در زیر زمینش مهر و موم شده که هیچ چی از اون زیر نیاد بالا
حیاط غارش رو نوک کوه یا به تعریفی تپه خیلی بلند هس که با یه پلکان از هالش میره بالا چون هالش سقف نداره و در مواقع بارون و طوفان یه پارچه محکم رو میکشه روی حیاطش تا اب نیاد پایین.
نمای دیوارای اتاقاش هم ترکیبیه از سنگ صاف و الوار جلا خورده هست ولی کف اتاقاش از الواره جلا خوردس فقط.
جزیرش خیلی کوچیکه و ساحلاش شمالیش شنیه ولی جنوبش صخره ایه خیلی درخت تو جزیرش نیس در حد 5 یا 6 تا و کل قسمت های خاکی جزیرش پر از چمن های سبز و با نشاطه.
(زندگی نامه خاصی نداره چند تا تکه است سرهم نیست و هر تکه یه اسمی داره و توی یه داستان نیست)
ماجرای اژدها:تو یه صبح دل انگیز از پله هاش بالا رفت توی حیاطش. یه خمیازه کشید و ابپاشش رو پر کرد،رفت کنار ردیف گلاش و به ترتیب و با علاقه شروع به اب دادنشون کرد.این کارش که تموم شد تقریبا ظهر شده بود بعدش دوباره برگشت توی هالش تا از یه ناهار خوب لذت ببره که شامل پوره سیب زمینی،پوره ی هویج،پودر کلم و با تزیین کاهو و جوانه گندم بود.بلند شد ظرفاش رو در ماشین خود شورنده گذاشت و رفت توی اتاق ازمایش.
چند هفته بود که که روی یه بالابر خود کار کاز میکرد -که اواج دریا یه فنر در ساحل رو کوک میکردند و هر وقت کسی اهرم بالابر رو میکشید فنر ازاد میشد و انرژی توش از طریق یه ریسمان بالابر رو بالا میبرد.- بعد از این که ابزاراش رو برداشت از اتاق ازمایش و بعد از غارش بیرون اومد و به طرف ساحل راه افتاد که فنر و توربین رو نصب کنه که در اسمان چیزی دید.اول یه نقطه بود ولی هرچی نزدیک تر و نزدیک تر میشد ظاهرش معلوم تر میشد
-وای!!!!!!!!اون یه مامولک فلسداره پرنده است
و بعد
-اییییییییییییی!!!!!!!اون داره به سمت جزیره من سقوط میکنه
و بعد
-فرررررررررررااااااااااااااااااررررررررررررررر
بووووووووووومممممممم.اون اژدها سقوط کرد.اریتکروس رفت پیشش و گفت
-بخشید،ایا شما خوبید؟
اژدها بی هوش بود و هیچی نگفت پس اریتکروس اون رو کشید تو گاراژش و در رو روش بست
ادامه دارد...........
نام: اربگیل(Erebgil) ستاره ی تنها
نژاد: انسان دونادان شمال
محل زندگی: نزدیک اتن مورز
زندگی نامه: ایشالله تا یه هفته دیگه داستان کاملشو می نویسم
20 سال بعد از پیدا کردن حلقه توسط بیلو به دنیا میاد
توی 18 سالگی (که فکر کنم اون زمان آراگورن باید سی چهل سالش باشه) اورک های باقی مونده و پرسه زن توی شمال به روستاشون حمله می کنن و پدر و مادرشو می کشن و اون زیر آوار می مونه و جان آفرین اجازه میده جانشو تسلیم نکنه
تنها کسی هست که از اون روستا سالم بیرون میاد و به سمت جنوب حرکت می کنه
توی دشت بیهوش می شه و آراگورن اونو پیدا می کنه
و اینطوری میشه به رنجر ها می پیونده و بقیشو فعلا کامینگ سون باشید :)
تصویر: پیوست کردم
نقاشی خودمه که بعدا همرا داستان اسکن شده بیشتر می زارم
نام:گیلاکوس
نژاد:هیچ کس نمیداند نژادش چیست ولی جاودانه ست
سن:327
محل زندگی:در کوهپایه یک آتشفشان نیمه فعال زندگی میکند
ویزگی های ظاهری:موهایی کوتاه به رنگ سیاه,چشمانی دو رنگ یکی طلایی دیگری خاکستری,بینی عقابی و قد کوتاه
زندگی نامه:او که هم کیمیاگر است هم جادوگر بنابراین قدرت زیادی دارد ولی زیاد ازش استفاده نمیکند فقط هر از گاهی کاری میکند که آتشفشان فوران کند(دور خانه خودش یک حفاظ نیمه کیمیایی نیمه جادویی دارد)یا هرکسی که باهاش صحبت کند را می کشد(به غیر از دو شاگردش)مگر این که خودش سر حرف را باز کرده باشد.او اولین کسی بوده که کیمیا رابا جادو مخلوط کرد و با استفاده از آن جادوگر و کیمیاگری بسیار قدرتمند شد.
ماجرای دو شاگرد:روزی از روزها وقتی که گیلاکوساز خواب بیدار شد احساس کرد که امروز حال خوبی خواهد داشت و شاید کسی را نکشد.یک صبحانه خوشمزه از گوشت خوک خورد(او گوشت خوار است)و رفت داخل آزمایشگاه کیمیایش.چند تا ترکیب نیمه جادویی نیمه کیمیا گری ساخت که به محض برخورد با خاک یک انفجار با وسعت 1.5 کیلومتری درست میکرد.بعد به محض این که پاشو از آزمایشگاه بیرون گذاشت یک نفر به در زد.تعجب کرد زیرا معمولا مردم از او میترسیدند.وقتی در را باز کرد دید که دو پسرک حدودا ده ساله بیرون در بودند. از قیافشان معلوم بود که انسانند.یکیشان بیهوش بود و دیگری او را کول کرده بود.از آنها پرسید:«شما کی هستید؟اینجا چیکار میکنید؟»پسری که به هوش بود گفت:«ما گاور و گارِو هستیم به یک اورک بر خوردیم او برادرم گاور را بیهوش کرد ولی من با شمشیر کشتمش. میشه کمکمون کنید؟»گیلاکوس کمی فکر کرد.شنیده بود داشتن شاگرد خوبه, پس گفت:«به شرط این که شاگرد من بشید.»گاور گفت:«چشم استاد.»وبعد گیلاکوس آن ها را داخل برد.روز بعد گارو به هوش آمد او هم قبول کرد که شاگرد گیلاکوس شود.هر روز آن ها از گیلاکوس جادو و کیمیا یاد گرفتند.10 سال گدشت و شاگردان از استادشان جدا شدند و هر از گاهی هم به او سر می زدند.تا این که روزی دو اورک از آنجا میگذشتند از گیلاکوس پرسیدند:«کسانی به نام گاور و گارو میشناسی؟»گاور گفت:« من استادشان هستم.»بعد دو اورک به او حمله کردند. گیلاکوس دو اورک را بیهوش کرد و از ذهنشان بیرون کشید که با شاگردانش چه کار دارند.و فهمید که پدرآنها که یکی از کسانی بوده که با سائورن مبارزه میکرده. وقتی که پدرشان را کشتند فهمیدند که دو پسر دارد بنابراین به دنبال آن ها فرستاده بودند او حافظه دو اورک را پاک کرد.روز بعد از بیرون یک صدا شنید و وقتی در را باز کرد دید 50 اورک مسلح به طرف خانه او می آیند.او در را باز کرد و پرسید:«این جا چه کار دارید؟»یکی از آن ها پرسید:«تو استاد گاور و گارو هستی؟»گیلاکوس گفت:«بله»بعد آ« ها به صورت ناگهانی به او حمله کردند.گیلاکوس هم سریع یکی از شیشه های جادویی -کیمیایی را از آزمایشگاه احظار کرد وبعد پرت کرد بین اورکها و انفجاری به شعاع یک و نیم کیلومتر به وجود آمد .البته خود گیلاکوس هیچ صدمه ای ندید چون تو محدوده حفاظ جادوییش بود.سپس گیلاکوس گفت:«اَاَاَاَه,چه قدر بی عرضه اند.»
ماجرای اژدها:نوشته خواهد شد... :D
نام : تینلور
نژاد :الف جنگلی
محل زندگی : سیاه بیشه
زندگی نامه: او برادرزاده تراندویل بود و پسر عموی لگولاس پدرش ماتلورد در سیاه بیشه به طرز عجیبی ناپدید شد و از آن پس پیش عمویش بزرگ شد در نبرد آخرین اتحاد شجاعت زیادی نشان داد و 400 ارک را به درک فرستاد همچنین با یکی از سواران نزگول جنگید و او راشکست داد و در دوران سوم هدایت تکاوران الف سیاه بیشه را بعهده گرف وهروز با افرادش در سیاه بیشه می گشت و کسانی که در خطر افتادند را نجات می داد تا اینکه روزی ......) اگه خوب بود وداستان گیرایی بود قسمت دوم را هم بذارم :D :| :D
BFME II-TROTWK من تو بازی یه ترول تپه ساخته بودم به نام شاکری اون روزا که با بچه ها آنلاین بازی میکردیم حسابی اعصابشونو خورد کرده بودم باهاش.
نام : ساندیر
نژاد : الف
جنسیت : مونث
مادر : نا مشخص
پدر : نا مشخص
تاریخ تولد : نامشخص
محل زندگی : تینا https://arda.ir/forum...opic=1655&st=20
سلاح : تیر و کمان و شمشیر ( دو شمشیره)
نام اسب : نونیان
القاب : نور زیبا - بانوی تنها
زندگی نامه : بانوی زیبای تینا ، کسی که شهر تینا را ساخت و همیشه بانویش میماند ... او جنگجویی دلیر بود و در دوران سوم با عنکبوت ها و اورک های زیادی جنگید و هنوز هم زنده و سالم است !
تصویر
اسم:kazadrim
نژاد :undead
محل زندگ:باروز او دن
القاب:DOOM KNGHT LORD BANE
اطلاعات:او که جسدش در بارو آرمیده بود توسط جادوی انگمار بلند شد با گذر زمان می خواست به آرامش برسد اما او بادیدن زندگی الف ها بذر حسد را در دل خود کاش و قسم خورد کهسر بانوی لورین را به borws wight lord بدهد او فراون با undad های خود بهآنجا حمله کرد هر هفته در روز 5 شبه از بارو نور ای وحشتناکی بلند میشد او حتی به deadmarshs رفت او بری undead ها سمبل بود
سرانجام: خب مسلم است که هر دری پوسته کوبیدی شود ی روزی باز می شود
اسم:اگزاوان
نژاد:دورف
مکان: موریا و تپه های اهن
زندگی نامه:او دورفی از دورف های تپه های اهن بود در سن 17 سالگی پدر و مادر خود را در حمله اورک ها از دست داد او که کینه اورک ها را در دل داشت دیوانه شدبعد از 6 سال او که اواره و دیوانه تپه های اهن بود با گدایی مسنی برخورد کرد که ان مرد باعث شد دوران دیوانگی او خاتمه یابد او که هنوز اتش انتقام در سینه اش شعله ور بود تصمیم به ریشه کن کردن اورک ها گرفت ولی اول به سوی خانه عموی پیرش رفت عموی او که از بیماری خاصی رنج می برد زمانی که اگزاوان را دید بانگ زد :کمک دی وانه قصد جان مرا کرده است و از شوک فراوان مرد همه مردم او را قاتل پیر مرد می دانستند و او به اجبار زادگاه خویش را ترک گفت و به سمت موریا حرکت کرد گفته می شود در موریا او400اورک راکشته است بعد از زمان زیادی او با تعدادی دورف برخورد کرد انها قصد داشتند میتریل را پیدا کنند ولی در راه به بالروگ برخوردند و تمامی انها کشته شدند ولی اگزاوان در اعماق زمین سقوط کرد بیشتر دورف ها می گویند که او مرده ولی تعدادی نیز می گویند که او هنوز زنده است و مشغول کشتن اورک ها است
ادامه پست قبلی:
ماجرای اژدها:گیلاکوس بعد از رفتن شاگردهاش خشن تر شده بود ولی هر وقت شاگردهاش پیشش می اومدند شاد و شنگول میشد.خودش اعتراف نمیکرد ولی از تنهایی ناراحت بود.
در یکی از نیمه شب ها گیلاکوس با صدایی مهیب برخواست.رفت بیرون و دید که یک ازدها جلوی خانه اش فرود آمده و دارد سعی میکند خانه اش را آتش بزند!
گیلاکوس از اژدهاها خوشش می آمد موجوداتی کشنده و غیر قابل کنترل که رحمی ندارند.ولی امروز عصبانی شد با اینکه حفاظ کیمیایی-جادویی اش محافظتش میکرد دلش کشیده بود اژدها را بکشد!!ولی آرامش خود راباز یافت و به اژده گفت:«کی هستی؟اینجا چکار میکنی؟»اژدها آتش دمیدنش را قطع کرد و گفت:«من گلارگ هستم.به دستور سائورن آمده ام تو را بکشم.»
گیلاکوس کمی فکر کرد و سپس فکری به ذهنش رسید و دوان دوان رفت به سمت آزمایشگاهش.اژدها که فکر کرده بود گیلاکوس دارد فرار میکند دوباره شروع کرد به آتش دمیدن.چند ساعت گذشت و اژدها خسته شد و نشست تا کمی بخوابد.در همان حال گیلاکوس آمد و یک لوله آزمایشگاهی را که بر از مایعی قرمز رنگ بود را تا آخر در دهان اژدها خالی کرد وقتی اژدها بیدار شد و گیلاکوس را دید به او گفت:«من کی هستم؟اینجا کجاست؟»
گیلاکوس گفت:«تو گلارگ هستی و دوست من هستی.اینجا هم خانه من است اسمم هم گیلاکوس است.»اژدها به محض این که این را شنید از خدا خواسته سرش را جلو آورد تا گیلاکوس نوازشش کند.
گیلاکوس در آن چند ساعت یک معجون فراموشی میساخت که اگر شخصی یا حیوانی آن را بخورد بعد از بیدار شدن اولین چیز هایی که بهش میگفتند را باور میکرد.
نام: آندور
نژاد: انسان
محل زندگی:اوایل هالکارس_روستایی بزرگ در 220 مایلی غرب ادوراس_ و اواخر میناس تریت
داستان زندگی: در خانواده ای تهی دست بدنیا آمد. فرزند اول خانواده بود و بنا به وظیفه ی پسر ارشد باید همپای پدرش و گاها بیشتر به کار و فعالیت می پرداخت. 18 ساله بود که پدرش بدلیل ندادن مالیات به پادشاهی روهان و مقاومت در برابر آنان توسط سربازان روهان کشته شد. از آن به بعد تمام مسئولیت خانواده ی 6 نفرشان بر دوش آندور افتاد. او پس از مرگ پدرش فقط به فکر این بود که بتواند از خانواده اش محافظت کند ونگذارد به سرنوشت پدر دچار شوند. 2 سال پس از مرگ پدر اتفاقی افتاد که زندگی آندور و خانواده اش را برای همیشه تغییر داد.... ادمه دارد.....
ادامه ی پست قبلی:
آندور تمام روز را کار می کرد تا بتواند خانواده اش را از قحطی که 3 سال تمام گریبان او و روستایش را گرفته بود حفظ کند. تا اینکه 2 سال پس از مرگ پدر مادرش بر اثر بیماری از دنیا رفت. صبح یک روز ابری بود که آندور و 4 خواهرش به همراه عمویشان جنازه ی مادرشان را به قبرستان بردند و مادر را به خاک سپردند آندور در حالی که خواهر 6 ساله اش را در آغوش داشت به بالای تپه ی نه چندان بلندی در نزدیکی قبرستان رفت به آسمان چشم دوخته بود وتمام فکرش به این معطوف بود که با رفتن مادرش که همچون تکیه گاه محکمی برایش بود چگونه میتواند خانواده اش را اداره کند. غرق این افکار بود که ناگهان صدایی شنید برگشت و به قبرستان نگاه کرد عمو و 3 خواهرش دور قبر مادر نشسته بودند نگاهش را دور تر برد..... نفرت جلوی چشمانش را گرفت خواهر6 ساله اش را بر روی زمین گذاشت و به طرف پایین دوید وقبل از اینکه بتواند کاری کند عمویش جلویش را گرفت..... آری سربازان روهان آمده بودند....ادامه دارد....
نام:
روتامونگابالیم
این اسم اصلیشه که هیچ کس نمی دونه و زبونش هم کلاً ناشناخته اس اصن:)
القاب:
سایه، فرزند سایه، پدر سایه، بیرآووز(تو زبونی که خودم اختراع کردم به معنی قاتل سنگ های زنده، استعاره از غول های سنگی)، نَفَس
نژاد:
نامشخص، احتمالا انسان یا مایا
سلاح:
جادو
حرفه:
آهنگری، آتش پردازی(کار با آتیش)، جادوگری
محل زندگی:
آواره اما خانه ای در حوالی برندی باک دارد که نقبی ناشناخته در زیر زمین است و تنها هنگام فرار به انجا می رود که کسی انتظارش را ندارد
مرکب:
اسبی به نام ماه پیما(Moon Walker) و الاغی به نام بیمار.
زندگی نامه:
زندگی اش کاملا گنگه. اون همه جا بوده و هر وقت خواسته خودش رو نشون داده. حکایات حاکی از اونن که موقع تولد الروند، چهارصد و هفده سال داشته. تا به حال با هیچ شخصی حرف نزده و اکثر اوقات فقط می شینه فکر می کنه. گفته می شه تنها کسی که باهاش حرف زده، گالوم بوده.
+عاغا صرفا از بیکاری پستیدم، جدی نگیرین:)
آریدور
نژاد:انسان
محل زندگی:همواره در حال کوچه
زندگی نامه:
از رنجر های حرفه ایهکه از بچگی آموزش دیده.به خاطر مرگ پدر و مادرش رفت و رنجر شد،آنهم رنجر کوه های اریادور،وقتی خبر سفر حلقه به گوشش میره سه سعی میکنه بره پیش آراگورن و از اریادور خارج میشه.ولی پس از کلی اتفاق سر از تنها کوه در میاره،در یکی از این دالان ها چیزی رو میبینه که وحشت به جونش میندازه،یک تخم خیلی بزرگ که ترک برداشته بود،اسماگ تخم گذاشته بود.(در همین لحظه اراگورن تارج گذاری میکنه.)
خدا رحم کنه.
نام: جان واتسون(از نوع هابیتش)
نژاد:هابیت
محل زندگی:بگ اند
زندگی نامه:فردی برخلاف هابیت ها(مخصوصا خاندان بگینز ها)اهل ماجراجویی.(البته اونا رو از توک ها بیشتر دوست دارم) ، من یه زندگی خیلی خوب زیر تپه ی هابیت دارم.تو بگ اند
نام : آرمان
لقب : تنها
محل زندگی : همه جا همیشه در راه
هدف : تا وقتی که راه هست می رود تا طلوع خورشید
شمشیری بر کمر بسته و کوله ای پر از یادگاری....یادگاری از تالار های بزرگ و تندیس های طلایی....یادگاری از مردم دورین....گه گاهی ویالونش رو بیرون میاره و قصه های چشمه های نقره ای و پادشاهان آهینین رو برای گنجشک ها تعریف می کنه....این روز ها فقط گنجشک ها مونس و همدم خوبی هستند....و درختانی که صدای برگ هایشان از جواب انسان ها و الف ها بهتر است....سنگ های با او حرف می زنند....انگار سنگ ها زبان او را می فهمن..... باد با او سلام می کند و دست نوازشی در زیر ریش هایش می کشد....گویی که مادر مهربانش دست گرمش را بر سر او گذاشته تا خوابش ببرد....تا وقتی مادر بود خواب آتش می دید خواب کوره های داغ و مردمانی که با عشق زندگی می کردند...و دورین بزرگ.....و دورین بزرگ که هر شب در کناره خلد-زارام با او ملاقات می کرد....اما دیگر مادر نیست....ولی باد هم می تواند دوست خوبی باشد....بوی تنباکو اش تا چندیدن متر آن سو تر سوار بر نسیم خنک پاییزی می رود .....می رود تا بینهایت....شب ها در آسمان هفت پدر و آئوله ی بزرگ را می بیند که با چکش های خود بر ستارگان می کوبند و آنان نیز با درخشش جوابشان را می دهند....بازوی او آهنین است و قلبش لطیف تر از بر گل سرخ....بازوانش دست به شمشیر می برند اما قبل از آن می بخشند.....زیرا که بخشش زیبا تر است....او می رود...
او می رود تا بینهایت....تا بدانند او از جنس فولاد است اما مهربان چون برگ درخت و آب روان...
او دورف است.
من یکشخصیت قبلا زده بودم اینم یکی دیگه
نام:
دیزباد دیزیبد
نژاد:انسان ها ولی جنسش اصله.از اون قدیمیاس که عمر خفن دارن مثل آراگورن
توصیف صورت:آراگرون رو در ذهنت داشته باش.
تاریحچه ی زندگی:
مادرش در ابتدای تولد مرد و از اون به بعد پدرش مراقبش بود،پدرش یک نگهبان بود در نتیجه پسر با راه و روش آنان بزرگ شد.بعد از مدتی پدرش مرد و اون جاش رو در شغل نگهبانی گرفت،وظیفه اش در کوه های اریادور بود،وقتی فهمید قراره جنگی در هلمز دیپ راه بیفته و اراگورن هم هست به طرف هلمز دیپ راه افتاد ولی وسط راه به طرف تنها کوه رفت،و از در قدیمیی که تورین واردش شده بود وارد تنها کوه شد،در اونحا هم راهش رو گم کرد،بعد ازمدتی به غاری رسید و در آنجا با جسم سیاه و رد و بزرکی مواجه شد،که دو تا بود.بعد از کمی تحقیق توجه حقیقت وحشتناکی شد،اسماگ قبل از نابودیش تخم گذاشته بود!!!
تا اومد در ره دو دهان عظیم و سیاه از وسط جرش دادند
نام:اسهاگ
نژاد:اژدها
محل زندگی:کسی نمیداند
زندگی نامه:از نواده های اسماگ بوده و بعد از 600 سال که از نابودی حلقه سائورن میگذره اولین اژدهای آتشین قدرتمند بوده در حدی که میتونسته حلقه های قدرت را نابود کند.بعد از فهمیدن این که نواده اسماگ هست می زنه تنها کوه رو با خاک یکسان میکند ولی وقتی میخواسته یکی از صخره ها رو آتیش بزنه آتیشش به خودش بر میگرده و میمیره.
نام : تاگابالورین ;)
نژاد : نامعلوم
محل زندگی : سرزمین های یخ زده جنوب آردا
سن : نامعلوم
زندگی نامه : موجود عظیم الجثه دریایی ، شباهت بسیار زیادی به اژدها ها داره اما سه برابر اژدها های سرزمین های میانی هست ، نه اژدهای رونی هست ، نه بالدار ، نه کرم ، تا به حال فقط دوبار مشاهده شده ، بار اول توسط یک دریانورد از سرزمین میانی که قصد سفر به آمان رو داشته و از سرزمین های شرقی و سپس سرزمین های جنوبی سر برآورده بود و بار دوم توسط دزدان دریایی که برای پیدا کردن گنجینه به سرزمین های جنوبی سفر کرده بودند :))
* نام:لرد سولدار
* نژاد:الف
* سن:جوان
* زندگی نامه: الفی که تنهایی و طبیعت رو دوست دارد. الفی از خاندان سلطنتی که در مواقع اضطراری راهی ریوندل شده. نزدیک ترین شخص به لرد الراند. دست آموخته آراگورن. الفی کم حرف، جنگجو و احساساتی، اما در مواقعی که عصبانی شود، ... . الفی که به زبان های الف ها، دورف ها و انسان ها و حتی زبان سیاه موردور مسلط است. الفی که تقریبا تمام علوم را می داند. تمام کتب کتابخانه های انسان ها در میناث تیریث و بقیه نقاط، الف ها و دورف ها را خوانده. الفی که به پیپ علاقه مند است. شنلی قرمزقهوه ای با لباسی قهوه ای. کمان و شمشیری با طرح برگ. کمانی که پر تیرهایش قرمز است. زرهی از با روکش طلا. در مواقع جنگ دارای کلاه خودی که از پشت سر به جلوی سر مانند تاس شاخی خمیده دارد. شبیه به کلاه خود فرزندان هورین. در روی این شاخ پرهایی قرمز رنگ دارد. این الف من هستم. سولدار
* محل زندگی: در نزدیکی رویندل و شایر
نام:اسهاگ
نژاد:اژدها
محل زندگی:کسی نمیداند
زندگی نامه:از نواده های اسماگ بوده و بعد از 600 سال که از نابودی حلقه سائورن میگذره اولین اژدهای آتشین قدرتمند بوده در حدی که میتونسته حلقه های قدرت را نابود کند.بعد از فهمیدن این که نواده اسماگ هست می زنه تنها کوه رو با خاک یکسان میکند ولی وقتی میخواسته یکی از صخره ها رو آتیش بزنه آتیشش به خودش بر میگرده و میمیره.
جون باباش که بتونه به میراث ما حتی نزدیک هم بشه...تو منو غذاییی مون کباب اژدها نداشتیم....مثل اینکه قراره داشته باشیم...
مارمولک.
bakanor bakahar
khazad bakahar
آقا ما این دستان رو یهویی نوشتیم ولی پستهای قبلیم بهترن
نام:کریگوس
نژاد:انسان
محل زندگی:در کنار دروازه های موریا
زندگی نامه:انسانی معمولی بود.با زن و بچه اش زنگی میکرد تا وقتی که پسرش از روی کنجکاوی به داخل موریا رفت و مادرش برای برگنداندن او به دنبالش رفت ولی وقتی کریگوس به دنبال آنها می رود با صحنه مرگ خانواده اش توسط بالروگ مواجه میشود.کریگوس خیلی ناراحت میشود و قسم می خورد از بالروگ انتقام بگیرد.
ادامه دارد...
نام:ویلمار ریبیوک
نژاد:انسان
محل زندگی:میناس بین (دهکده ای در روهان)
زندگی نامه: پدر بزرگش در دیل زندگی می کرد ، هنگام نبرد پنج سپاه ۴۷سال داشت، در سپاه بارد کمانگیر جنگید،بعد از جنگ زنده ماند،اما افرادی که که از او پول طلب کار بودند،برایش دردسر ایجاد کردند،برای همین به جنوب مهاجرت کرد ، به روهان امد و در دهکده میناس بین ماند،همسر و فرزندش نیز با او بودند،بالدور(پدر بزرگ ویلمار) در ۴۹سالگی در گذشت.
آلدور(پدر ویلمار و فرزند بالدور) برای اینکه از دشمنان پدرش در امان بماند،برای خانواده اش نام خانوادگی انتخاب کرد که امری غیر عادی در بین انسان های سرزمین میانه بود.او خود را را ویلمار ریبیوک نامید، و به اینگونه بود که هویتش پاک شد و دیگر هیچکس اورا آلدور فرزند بالدور نخواند.در هنگامی که ۲۲سال داشت با زنی به نام هیلد اشنا شد و بعد ها با هم ازدواج کردند.در سال اول زندگی دارای فرزندی به نام ویلمار شدند ۶ سال پس از ان دارای دو فرزند دوقلو به نام های لویین و آلماریان شدند که به ترتیب پسر و دختر بودند.دو سال بعد،آلدور به گاندور مهاجرت کرد،زیرا شایعه هایی از برگشت ارباب تاریکی به موردور به گوش می رسید. او هرگز برنگشت،بنابراین ویلمار ۶ سال بعد در ۱۴ سالگی به دنبال آلدور به گاندور رفت و در قلعه خاکستری ماند. با فرمانده انجا اشنا شد و فرمانده اسبی را به عنوان هدیه به او داد. او در ۲۰ سالگی به روهان برگشت و در میناس بین ماند و تا ۳۴ سالگی به سادگی می زیست.در جنگ حلقه در میناس بین مان. تا اینکه موردور به گوندور حمله کرد و تؤدن دستور داد تا مردان روهان برای جنگ به میناس تریت بروند،ویلمار نیز با سپاه دهکدهشان راهی گوندور شد اما به سپاه شان حمله شد ، برادرش لویین در انجا کشته شد اما ویلمار جان سالم به در برد و به قلعه خاکستری پناه برد، او تا اخر جنگ حلقه در قلعه خاکستری ماند.
نام:Alus
نژاد:الف خاکستری اما از نوع بالدار
محل زندگی:اول تو میرک وود"وود لند" اما بعدا میره تو اربور
توصیف ظاهر:قد بلند و پوست سفید ولی نه زیاد روشن و موهای بلند شرابی با چشمان آبی سبز و بیشتر اوقات لبخند میزنه...اما زیاد بلند نیست کله ی تورین تا قفسه ی سینه ی آلوس هست
هیکل خوبی داره و بال های بزرگ پر مانند سفید داره
زندگی نامه=پدر و مادر اون هر دو یک الف بودن...الف های از نوع خاکستری...که در وود لندِ میرک وود هستن...در اوایل قرون سوم...اونا صاحب یه دختر شدن...که مادرش یعنی النتا اسمشو آلوس گذاشت...
آلوس بین الف های خاکستری همسن و سال خودش از همه زیباتر بود...درپنج سالگی خط هایی که عمیق بودن رو دو کتف آلوس ایجاد شدن و آلوس...بالدار شد...
جد آلانگا یعنی پدر آلوس یک جادوگر بالدار بود...به جادوگرای بالدار ایستار الدار هم میگن یعنی الف جادوگر...پدر آلوس نه پادشاه بوده نه وزیر و نه بازرگان...یه الف ساده ی معمولی بود که شغلی هم نداشت
در یکی از جنگ های میان انسان ها و دورفها آلانگا به دورفها کمک کرد و رئیس انسان هارو کشت...برای همین با دورفها رابطه ی خوبی داره...
خلاصه آلانگا میخواد که دخترشون با پرنس دورفها ازدواج بکنه و این اتفاقم میوفته...بعد ها که اسماگ حمله میکنه دقیقا اتفاقای داستان تالکین میوفته تا اینکه کوه رو پس میگیرن...اما آلوس نمیزاره تورین بمیره
و چندروز بعد متوجه میشه که بارداره...خلاصه بچشون بدنیا میاد و اسمش رو آررین میزارن...و آررین وقتی بزرگ میشه با یاران حلقه همراه میشه...
دقیقا اتفاقای داستان تالکین میوفته تا اینکه کوه رو پس میگیرن...اما آلوس نمیزاره تورین بمیره
و چندروز بعد متوجه میشه که بارداره...خلاصه بچشون بدنیا میاد و اسمش رو آررین میزارن...و آررین وقتی بزرگ میشه با یاران حلقه همراه میشه...
اوه...چقد جالب:دی
بعدش یه سوال الف که نمی تونه از دورف بچه بیاره چون دورف ها از سنگ ساخته شدند ولی الف ها میتونن از ادما بچه بیارن مث همین الداریون خودمون...
اوه...چقد جالب:دی
بعدش یه سوال الف که نمی تونه از دورف بچه بیاره چون دورف ها از سنگ ساخته شدند ولی الف ها میتونن از ادما بچه بیارن مث همین الداریون خودمون...
یادت نره...آلوس جدش یه جادوگر بالدار بوده...قدرت جادو رو داره...پس تونسته تورینو جادو بکنه و بچه دار بشه....فکر اینجاهاشو کردم:دی
هرچند که دورفا از سنگ نیستن اما خب بطورکلی تونسته دلشو بدست بیاره
درود به دوستان آردایی این یک شخصیت خیالی - حقیقیه (ولی شما خیلی جدی نگیرین):
نام: الراسانجلیامدیل
نژاد: نیبلونگن (وارث آسمان)
نسب خانوادگی : خاندان سلطنتی فرویتاسم سرزمین شفق
نام کوتاه : الجیا و آرو
عنوان در شورای سلطنتی : ای وانا (بانوی قدرت که مسئول رسیدگی به امورجنگی در کل جهان است )
مقام غیر رسمی : شاهزاده ی سوم
محل زندگی : سرزمین شفق ( همون سرزمین فنا ناپذیران خودمون)
سن: 2000
سایر القاب و عناوین : ملکه ی باد - ساحری الفی - نایب قدرت اژدهای الماس - برترین مبارزسرزمین -مورنا ( بانوی جادوپیشه ی تاریکی)
ظاهر : موهای طلایی - پوست نقره ای رنگ - چشمهای رنگین کمانی -نشان بنفش
زندگی نامه ی کوتاه : فرزند ملکه الندیل و شاه اله سار ....
پس از جنگ حلقه برای جمع آوری تمام الف ها و مایارها به سرزمین میانه فرستاده شد تا همه را به غرب ببرد اما پس از رسیدن به سرزمین میانه حافظه ی خود را از دست می دهد و از گروه همراهانش جدا می افتد سرگردان وآواره به دنبال سرنوشت خود میرود تا بتواند ردی از انچه که بوده بیابد و دراین مسیر گرفتار اتفاقاتی میشود که ...
با درود
1.نام:ساخارین(Sakharin)
2.نژاد :انسان
3.محل زندگی:هیتلوم
پس از اینکه انسانهای فریفته شده از پشت به سپاه مایدروس هجوم آوردند و ضربه ای بس مهلک به سپاهش وارد کردند ، "ساخارین" که در گوشه ی ارتش مایدروس در کنار یاران خود می جنگید با شنیدن این خبر سخت خشمگین شد و به "اوتون"(Otton) و "ماگنوس"(Magnus) دو یار با وفایش دستور داد تا سپاه 500 نفریشان را که حدود 50 نفر از آنها را نیز از دست داده بودند به عقب برگردانند.زمانی که "ساخارین" و یارانش از بحبوحه ی جنگ بیرون آمدند وی با یارانش سخن گفت : "یاران با وفای من ، همانطور که شنیدید مردمانی از نژاد ما به کمک تاریکی شتافتند و هم از الفها و هم از انسانها کشتند ، این پلیدیها از "مورگوت" سرچشمه می گیرد ، آن روز که الفها گویند انسانها به ما خیانت کرده اند را هیچکدام از ما نخواهد دید ، یا از این جنگ زنده برنمی گردیم و یا زمانی برمی گردیم که مگر "مورگوت" نباشد".با این سخن "ساخارین" یاران وی با فریادی بلند "مورگوت" را صدا زدند."ماگنوس" فریادی برآورد و گفت:"به سوی آنگباند".آن چنان خشمی ساخارین و یارانش را گرفته بود که هیچ اورکی یارای ایستادن در مقابلشان را نداشت.آنها بی باک و خشمگین به سوی دروازه های آنگباند می تاختند ، "ساخارین" نزدیک به دروازه های آنگباند شد که ناگهان یکی از دهشتناکترین موجودات پلید مورگوت سد راهشان شد ، یک بالروگ."ساخارین" جلو رفت گویا قصد مبارزه تن به تن با بالروگ را دارد ، او گفت : "ای اهریمن از جلوی من و سپاهم کنار رو گر جان خود را با ارزش می پنداری".بالروگ با فریادی بلند به سوی "ساخارین" حمله ور شد و سپاهش که در جلوی آن "ماگنوس" و "اوتون" بودند بر بالروگ تاختند و به پاهایش زخمهای مهلکی وارد آوردند طوری که بالروگ بر زمین افتاد و نتوانست از جا برخیزد و شروع به تقلا کردن برای بلند شدن از زمین کرد که باعث مرگ چندی از سپاه "ساخارین" شد.حال "ساخارین" و سپاهش جلوی دروازه های آنگباند رسیدند و همگی "مورگوت" را صدا زدند.در این هنگام "سائورون" خود را با شمائلی هولناک به آنها رساند و گفت : "من مورگوت هستم و یقینا جان شما را خواهم ستاند ". "ساخارین" و یارانش که گمان می کردند "سائورون" همان "مورگوت" است به سویش حمله ور شدند و "سائورون" که دشمن خویش را دست کم گرفته بود اجازه نداد هیچ یک از نیروهای تاریکی به وی کمک کنند ، "سائورون" یکی پس از دیگری نیروهای "ساخارین" را از پای در آورد و وقتی "اوتون" به همراه 50 نفر به سوی "سائورون" تاختند از ناحیه پهلو زخمی بر او وارد کردند ولی همه ی آنها کشته شدند.حال فقط "ساخارین" مانده بود و "ماگنوس" و 8 سرباز.آنها آرایشی مانند نیم حلقه به خود گرفتند و بر "سائورون" شتافتند ولی "سائورون" توانست همه ی آنها را به کام مرگ بفرستد مگر "ساخارین" را که با شمشیرش "رورشام"(Rorsham) بر قلب "سائورون" زد و او را مغلوب کرد. در این هنگام "مورگوت" از سیاه چاله هایش بیرون جست و خود را در مقابل "ساخارین" قرار داد ، "ساخارین" که از ابهت اندام "مورگوت" مبهوت مانده بود دریافت که "مورگوت" را نکشته است. "مورگوت" گرز آهنین خود را به سوی "ساخارین" پرتاب کرد ولی "ساخارین" از نخستین حمله ی وی جان سالم به در برد ولی از شدت ضربه ی گرز "مورگوت" که زمین را به شدت لرزاند بر زمین افتاد و "مورگوت" او را با دست خود بلند کرد و بدو گفت: "ای انسان تو را چه کار به نزدیک شدن به من؟". "ساخارین" که آخرین نفسهایش را در مشت "مورگوت" می کشید پاسخ داد : "اگر این نوکر تو نبود و جان یارانم را نمی گرفت هم اکنون تو به جایش قلبت دریده شده بود". "مورگوت" خشمگین شد و او را در مشت خود له کرد و سپس با نیروی خود جانی تازه به "سائورون" بخشید.اینچنین یکی از پرآوازه ترین انسانهای دوران اول دیده از جهان فرو بست و بعدها الفها و آدمیان به یادش ترانه ها سرودند و آوازه ی "ساخارین" در تمام بلریاند پیچید.
این داستان چند شب پیش خوابم نمی برد و یهو یه قلم و کاغذ برداشتم و نوشتم...
این هم یه عکس از این نبرد
http://rgb.co.ir/talkin/sakharin.jpg
امیدوارم آقای تالکین بعد از خوندن این پست کماکان در آرامش بمانند دی:
با درود
1.نام:ساخارین(Sakharin)
2.نژاد :انسان
3.محل زندگی:هیتلوم
پس از اینکه انسانهای فریفته شده از پشت به سپاه مایدروس هجوم آوردند و ضربه ای بس مهلک به سپاهش وارد کردند ، "ساخارین" که در گوشه ی ارتش مایدروس در کنار یاران خود می جنگید با شنیدن این خبر سخت خشمگین شد و به "اوتون"(Otton) و "ماگنوس"(Magnus) دو یار با وفایش دستور داد تا سپاه 500 نفریشان را که حدود 50 نفر از آنها را نیز از دست داده بودند به عقب برگردانند.زمانی که "ساخارین" و یارانش از بحبوحه ی جنگ بیرون آمدند وی با یارانش سخن گفت : "یاران با وفای من ، همانطور که شنیدید مردمانی از نژاد ما به کمک تاریکی شتافتند و هم از الفها و هم از انسانها کشتند ، این پلیدیها از "مورگوت" سرچشمه می گیرد ، آن روز که الفها گویند انسانها به ما خیانت کرده اند را هیچکدام از ما نخواهد دید ، یا از این جنگ زنده برنمی گردیم و یا زمانی برمی گردیم که مگر "مورگوت" نباشد".با این سخن "ساخارین" یاران وی با فریادی بلند "مورگوت" را صدا زدند."ماگنوس" فریادی برآورد و گفت:"به سوی آنگباند".آن چنان خشمی ساخارین و یارانش را گرفته بود که هیچ اورکی یارای ایستادن در مقابلشان را نداشت.آنها بی باک و خشمگین به سوی دروازه های آنگباند می تاختند ، "ساخارین" نزدیک به دروازه های آنگباند شد که ناگهان یکی از دهشتناکترین موجودات پلید مورگوت سد راهشان شد ، یک بالروگ."ساخارین" جلو رفت گویا قصد مبارزه تن به تن با بالروگ را دارد ، او گفت : "ای اهریمن از جلوی من و سپاهم کنار رو گر جان خود را با ارزش می پنداری".بالروگ با فریادی بلند به سوی "ساخارین" حمله ور شد و سپاهش که در جلوی آن "ماگنوس" و "اوتون" بودند بر بالروگ تاختند و به پاهایش زخمهای مهلکی وارد آوردند طوری که بالروگ بر زمین افتاد و نتوانست از جا برخیزد و شروع به تقلا کردن برای بلند شدن از زمین کرد که باعث مرگ چندی از سپاه "ساخارین" شد.حال "ساخارین" و سپاهش جلوی دروازه های آنگباند رسیدند و همگی "مورگوت" را صدا زدند.در این هنگام "سائورون" خود را با شمائلی هولناک به آنها رساند و گفت : "من مورگوت هستم و یقینا جان شما را خواهم ستاند ". "ساخارین" و یارانش که گمان می کردند "سائورون" همان "مورگوت" است به سویش حمله ور شدند و "سائورون" که دشمن خویش را دست کم گرفته بود اجازه نداد هیچ یک از نیروهای تاریکی به وی کمک کنند ، "سائورون" یکی پس از دیگری نیروهای "ساخارین" را از پای در آورد و وقتی "اوتون" به همراه 50 نفر به سوی "سائورون" تاختند از ناحیه پهلو زخمی بر او وارد کردند ولی همه ی آنها کشته شدند.حال فقط "ساخارین" مانده بود و "ماگنوس" و 8 سرباز.آنها آرایشی مانند نیم حلقه به خود گرفتند و بر "سائورون" شتافتند ولی "سائورون" توانست همه ی آنها را به کام مرگ بفرستد مگر "ساخارین" را که با شمشیرش "رورشام"(Rorsham) بر قلب "سائورون" زد و او را مغلوب کرد. در این هنگام "مورگوت" از سیاه چاله هایش بیرون جست و خود را در مقابل "ساخارین" قرار داد ، "ساخارین" که از ابهت اندام "مورگوت" مبهوت مانده بود دریافت که "مورگوت" را نکشته است. "مورگوت" گرز آهنین خود را به سوی "ساخارین" پرتاب کرد ولی "ساخارین" از نخستین حمله ی وی جان سالم به در برد ولی از شدت ضربه ی گرز "مورگوت" که زمین را به شدت لرزاند بر زمین افتاد و "مورگوت" او را با دست خود بلند کرد و بدو گفت: "ای انسان تو را چه کار به نزدیک شدن به من؟". "ساخارین" که آخرین نفسهایش را در مشت "مورگوت" می کشید پاسخ داد : "اگر این نوکر تو نبود و جان یارانم را نمی گرفت هم اکنون تو به جایش قلبت دریده شده بود". "مورگوت" خشمگین شد و او را در مشت خود له کرد و سپس با نیروی خود جانی تازه به "سائورون" بخشید.اینچنین یکی از پرآوازه ترین انسانهای دوران اول دیده از جهان فرو بست و بعدها الفها و آدمیان به یادش ترانه ها سرودند و آوازه ی "ساخارین" در تمام بلریاند پیچید.
این داستان چند شب پیش خوابم نمی برد و یهو یه قلم و کاغذ برداشتم و نوشتم...
این هم یه عکس از این نبرد
http://rgb.co.ir/talkin/sakharin.jpg
امیدوارم آقای تالکین بعد از خوندن این پست کماکان در آرامش بمانند دی:
دوست عزیز یه چیز جالب بگم که ساخارین اسم یه نوع قند مصنوعی هس!که در واقع برای افراد دیابتی استفاده میشه و بهش میگن قند رژیمی !
D:
از مدیریت عزیز خواهش میکنم این پستو پاک نکنن.
دوست عزیز یه چیز جالب بگم که ساخارین اسم یه نوع قند مصنوعی هس!که در واقع برای افراد دیابتی استفاده میشه و بهش میگن قند رژیمی !
D:
از مدیریت عزیز خواهش میکنم این پستو پاک نکنن.
دوست عزیز چیزی که شما میگید اینجوری نوشته میشه Saccharin
در صورتی که شخصیت ساختگی من Sakharin نوشته می شه ، شاید در زبان فارسی یه جور نوشته شن ولی با هم فرق دارن
منم خوشم اومد. خیلی وقتا بهش فکر میکنم پس چرا ننویسم؟
نام :آنیان
نژاد: انسان
محل زندگی: هرجا آدما باشن.
این دختر نه زندگی پرمشقتی داشته نه چیز دیگه ای. خیلی شاد در دوران سوم به دنیا اومده. تو یه خونواده شاد که زندگی ساده ای دارن .با یه برادر و پدر و مادرش زندگی میکنه. پدرش صحافی در روهان داشته و مادرش هم خانه دار. با برادرش بزرگ میشه.روحیه بسیار لطیف و ساده ای داره ولی در عین حال عاشق کارای مردونه ست. خیلی هم کنجکاوه. وقتی که به سن نه سالگی رسید تصمیم گرفت یه باغچه جلوی خونشون درست کنه و اینکارو هم کرد. همه اونو با باغچه و گل های قشنگی که همیشه به دیگران هدیه میده میشناسنش. وقتی که هیجده سالش شد برادرش کارای باغچه داری رو به خوبی یاد گرفته بود. ولی پدرش هم پیر و فرتوت شده بود و نمیتونست خوب کار کنه. پس تصمیم گرفت که به پدرش کمک کنه. از قضا کارگاه صحافی پدرش هم نزدیک محل تمرین سربازا بود. و از اونجایی که این دختر هم کنجکاو بود و هم عاشق کارای مردونه جذب اونجا شد. هرروز به بهانه های مختلف کار رو ول میکرد و میرفت تمرین سربازا رو نگاه میکرد. به دقت تمام حرکات اونارو زیر نظر میگرفت و تک تک نکات فرماندهان رو به خوبی یاد میگرفت. کم کم جوری شد که شبا به جای اینکه به باغچه اش برسه یه تیکه چوب بر میداشت و شمشیر زنی رو تمرین میکرد . مدتی بعد هم تو کوه و صحرا دنبال چوب خوب برای درست کردن تیر و کمان میگشت. اما همچنان به تماشای سربازان می پرداخت. ولی او متوجه فرماندهی نبود که یه مدتی بود اون رو تحت نظر داشت... .
شاید ادامه داشته باشد.
نظر فراموش نشه.
نام:مبارز
محل زندگی:غاری تاریک در نزدیکی ساحل
نژاد:جادوگر
ویژگی های ظاهری:موهای سیاه،چشمان نقره ای،زخمی روی ابرو
سلاح:شمشیر
زندگینامه:به زودی
نام:ساروید
نژاد:الف
محل زندگی:سیاه بیشه
زندگی نامه:ساروید پسر سروید بقیشو فکر نکردم بعدا میگم .
نام:تاءورولا
نژاد:الف
سلاح:کمان سفید و بلند خنجر های شیری فولادی
ظاهر :موهای بلند و بافته شده قرمز قد بلند و لباسی سبز و قهوه ای
داستان ::تاءورولا از الف های سیندار بود که در سیاه بیشه زندگی میکرد بهتره بگم خواهر تائوریل بودو مأموریت او محافظت از تراندویل بود ولی به خواطر کنجکاو بودنش از قلعه زد بیرون و کل سرزمین میانه رو رفت دید وقتی برگشت از قصر اخراج شد بنابر از ناراحتی سرنوشت انسان های فانی رو قبول کرد ولی حکومت خودش رو برپا کرد و عادل ترین ملکه انسان روی زمین شد
اینم عکسش
من
اسم اریانا
نژاد الف
پیشه محافظ شخصی والار
مکان قلعه قدسی
متاحل
زندگی نامه: من پسر تائوریل و کیلی ام من توسط بانو واردا و اروی بزرگ توسط لقاح غیر مستقیم مادرم تائوریل و پدرم کیلی بوجود امدم عشق مادروپدرم انقدر افسانه ای بود کتاب ارو و واردای بزرگ مرا توسط لقاح غیر مستقیم پدر و مادرم بوجود امددم. والار به من دستور داد از دروازه های والینور حفاظت کنم و محافظ شخصی شون باشم500سال پیش مادرم فوت کرد و به پدرم پیوست
والار میگویند ممنون شباهت زیادی به عموم و پدرم دارم
1.نام:فین ریان
2.نژاد :نولدور از خاندان فینارفین
3.ویژگی ظاهری: موهای بلند طلایی با چشمان سرمه ای
4.محل زندگی:اول والینور بعد گاندولین ملکه گاندولین بودم و بعد از سقوط شهر به غرب رفتم
نام:نایزیا
نژاد:دورگه والار و الف(فرزند آئوله و یک الف)
محل زندگی:ابتدا والینور بعد خزد دوم بعد رویندل و دوباره والینور
داستان زندگی:او فرزند پنهانی آئوله و یک الف بود و قدرت کنترل عناصر و ارواح رو داشت.آئوله برای حفاظت از اون پسرشو به عنوان یک الف جا زد.نایزیا به دورف ها که ابتدا هشت نژاد بودن بسیار کمک می کرد.یک روز که پیش رئیس یک نژاد با نام زوفین بود اون به آئوله توهین کرد نایزیا هم عصبی شد و کل نژاد به همراه شهر هاشون رو نابود کرد حتی برای اینکه کسی نفهمه خاطرات و نامشون رو از روح همه پاک کرد اما والار ها که خیلی قوی تر بودن به اون شک کردن و دستگیر شد و حکم به تبعیدش دادن.اما به درخواست آئوله قدرتش موند تا از خودش دفاع کنه.اون به خاطر ارتباط خوبش با دورف ها به خزد دوم رفت و تا اواخر دوران اول پیششون بود.یک روز بخاطر عذاب وجدان از حسن نیت دورف ها نابودی نژاد هشتم را گفت دورف ها هم بیرونش کردن اون رفت پیش الف ها و خیلی کمکشون کرد و در نهایت به خاطر بخشش والار به والینو رفت.(البته در جنگ ها به همه کمک کرد)
من یکشخصیت قبلا زده بودم اینم یکی دیگه
نام:
دیزباد دیزیبد
نژاد:انسان ها ولی جنسش اصله.از اون قدیمیاس که عمر خفن دارن مثل آراگورن
توصیف صورت:آراگرون رو در ذهنت داشته باش.
تاریحچه ی زندگی:
مادرش در ابتدای تولد مرد و از اون به بعد پدرش مراقبش بود،پدرش یک نگهبان بود در نتیجه پسر با راه و روش آنان بزرگ شد.بعد از مدتی پدرش مرد و اون جاش رو در شغل نگهبانی گرفت،وظیفه اش در کوه های اریادور بود،وقتی فهمید قراره جنگی در هلمز دیپ راه بیفته و اراگورن هم هست به طرف هلمز دیپ راه افتاد ولی وسط راه به طرف تنها کوه رفت،و از در قدیمیی که تورین واردش شده بود وارد تنها کوه شد،در اونحا هم راهش رو گم کرد،بعد ازمدتی به غاری رسید و در آنجا با جسم سیاه و رد و بزرکی مواجه شد،که دو تا بود.بعد از کمی تحقیق توجه حقیقت وحشتناکی شد،اسماگ قبل از نابودیش تخم گذاشته بود!!!
تا اومد در ره دو دهان عظیم و سیاه از وسط جرش دادند
اسماگ مگه خانوم تشریف داشتن؟
نام:ملکور
تبار:والا
محل زندگی:والینورو سرزمین میانه
زندگی نامه: اولین والا .مقرب ترین .هرگز به فساد کشیده نمی شوم .اما مغرورترین خواهم بود ودر عین حال دلسوزترین.قویترین خواهم بود در عین حال سر به زیر ترین
تصویر شخصیتی:قویترین دایره نور را تصور کنید که وسط تاریکی است
نام:گرویل
نژاد:نیمه اروک_نیمه ترول
محل زندگی:اخرین بار درموردور دیده شده
توضیحات:گرویل یک نیمه اورک_تروله که بخاطر سرپیچی از دستورات نزگول محکوم به مرگ شده اما بخاطر قدرت بدنی ومهارت در نبرد از موردور فرار میکند .اما به دستور نزگول اعظم 50 اورک و سه ترول مامور کشتن او می شوند.اما تا اکنون موفق نشده اند.
چه تاپیک خوبی این شخصیت به شدت من دراوردی میباشد ![]()
اسم : ویونا
جنسیت: مونث
نژاد : نیمه ایستاری نیمه الف
داستان : فرزند آلاتار آبی یکی از 5 ایستاری که به شرق رفت و دیگه ازش خبری نشد بسیار زیبا و مهربانه موهایی دو رنگ داره بالای موهاش مشکیه و قسمت انتهایی موهاش طلایی رنگ مادرش یک الف جادوگر و زرین مویه که بسیار قدرتمنده
یک نیرویه جادویی پلید درونش داره که مادرش با جادوش اونو در وجودش پنهان کرده تا این نیرو بیدار نشه بعد اینکه پدرش و پاندورا اون یکی جادوگر آبی پلید میشن و شروع به یاد دادن جادوی سیاه به شریران شرقی میکنن تا دوره سوم تاریکی راه بندازن ویونا جلوشون می ایسته با نیروی خودش پدرش و پاندورارو مغلوب میکنه جادوشونو از بین میبره خودشم میفته میمیره 
نام : نورمینا
نژاد : انسان
من یک دختر انسان هستم که رابطه خوبی با الف ها هم دارم و در اغلب جنگها شرکت میکنم. راستش من خودم با اینکه خیلی به الف ها علاقه دارم اما از خود برتر بینی اونا خوشم نمیاد. من به الف ها کمک میکنم تا الف ها بدونن انسان ها چیزی از اونا کم ندارن. البته من تو جنگها چهره م میپوشونم و در حالت عادی زندگی عادی دارم. در طول روز کارهای خونه رو انجام میدم و به مردم منطقه م کمک میکنم، بخاطر همین به نورمینای رئوف معروفم ولی کسی از هویت مبارزم تو سرزمین میانه خبر نداره. هویتم فقط باسه شما فاش کردم. البته من در قسمتهای بعد معروف تر میشم و بخاطر هوش و درایتم و رفع مشکلات و ارائه راه حل باسه اونا حسابی معروف میشم ولی همچنان هویت مبارزم مخفیه. این اتفاقات اخیر بعدا براتون تعریف میکنم.
نام:بی نام(چون شبیه سائرون هست هر نامی میتون داشته باشه)
نژاد:مایا
محل زندگی:موردور
زندگی نامه:او در والینور زندگی میکرد و از اخبار سرزمین میانی اطلاع کمی داشت پس از نابودی سائرون والا او را به سرزمین میانه فرستاد چون با رفتن گاندولف گلادریل الروند و وجود نداشن آراگورن سرزمین میانه بی محافظ مونده(اون رو برای فرمانروایی فرستادن و مطیع والار بود) او اوایل بسیار به سرزمین علاقع داشت و برای آبادانیش میکوشید و اعتماد کامل والار رو بدست اورد و اون ها چون بهش اعتماد داشتند کاری بهش نداشتن اون روزی که داشت قدم میزد رسید به سرزمین خرابه و سیاه که هنوز هم وجود تاریکی رو میشه درش حس کرد یک قدرت بزرگ اون کم کم مجذوب قدرت تاریکی شد و دوست داشت کل سرزمین میانه برای خودش باشه و اون طور که میخواد ادارش کنه نه به دستور والار. او کم کم شروع به بازسازی موردور کرد اما این بار خیلی قدرتمند تر. تقریبا چهارهزارسال از نابودی سائرون میگذشت و روحش سرگردان بود(یعنی روح سائرون).روزی که او داشت موردور رو میگذشت توجهش به چیزی جلب شد یک روح سرگردان اما بدون هیچ قدرتی که هیچکاری نمیتونست انجام بده او رفت جلو و ازش پرسید تو کی هستی گفت من سائرون ارباب تاریکی هستم اون گفت قدرتهای تاریکی رو به من یاد بده چطوری باید موردور رو بسازم چیکار کنم و هزاران سوال دیگه سائرون میخواست ازش سوء استفاده کنه گفت اول اینجارو طلسم پنهان کن تا موجودات عادی متوجه مون نشن بعد برو بازمانده ی اورک هارو جمع کن و به اینجا بیار ما خیلی کار داریم سریع باش باید دوران چهارم تاریکی رو به زمین بیاریم.او همه اینکارا رو کرد و شروع به ساختن دژ بزرگی کرد و تولید اورک رو شروع کرد این بار چون چهار هزار سال از نابودی سائرون میگذشت کسی دیگه به فکر تاریکی نبود فرودو سم گاندولف گلادریل آراگورن هیچ کدومشون نبودند و اکنون سرزمیم میانه تنها و بی حفاظ بود و تاریکی دوباره به پا اومد فقط الف ها ماجرای سائرون رو یادشون بود که بیش ترشون به والینور رفتند و بقیشون هم دور از چشم بقیه در سرزمین میانه زندگی میکردند همه فکر میکردند که وجود الف ها یه افسانه و داستانی بیش نبوده.او(شخصیت من) هنوز اعتماد والار رو داشت چون اونا نمیتونستن کار هاشو بفهمن بعد سائرون به اون فن حلقه ساختن رو یاد داد ولی او به سائرون گفت نه من این کارو نمیکنم تو خودت قصد داری دوباره به وجود بیای من میخوام فقط خودم باشم سائرون که میدونست او به این زودیا کلک نمیخوره دیگه کاری نکرد و فقط به کمک به اون مشغول بود اونا سپاه زیادی داشتند بعد سائرون به او گفت برو همین معدود الف های باقی مانده رو نابود کن تا خطری نباشه اونا الف ها رو پیدا کردند و همه رو کشتند به جز یکی که تونست فرار کنه بره ب والینور و همه چیز رو به والار بگه او(همان بی نام)دیگه از والار ترسی نداشت چون خیلی قدرتمند بود او تصمیم گرفت که...