همه شروع به حرکت کردن. ویلیام و لنون از راست و هاگان و پاسکال از روبه رو و نیکولاس و ویلسون از چپ . اریک هم جلو جلو فرستادن و کم کم به اونجا نزدیک میشدن. یه کم که جلوتر شدند و حلقه محاصرشون کوچیکتر شد اریک که نزدیکتر بود بیشتر جلو رفت تا به دم کلبه یا خونه توی تپه رسید یه جورایی تپه حفر شده بود اما هم در داشت هم پنجره شبیه همون سوراخ هایی بود که کوتوله ها توش بودن. اریک نزدیکتر رفت . یه تیکه سنگ کوچیک برداشت و پرت کرد طرف در کلبه. و پشت درختی که کنار جاده بود خودشو قایم کرد. بعد آروم کلبه رو دید زد و دید که هیچ چیزی اونجا نیست. یکی دیگه برداشت و دوباره پرت کرد که مطمئن بشه. بازم دید که خبری نیست . این دفعه سینه رو داد جلو و رفت وسط راه و گفت مثل این که کسی نیست. لنون داشت اشاره میکرد که چیکار میکنی؟ بقیه هم بال بال میزدن. هاگان چشمهاشو بست و سرش رو به نشونه تاسف تکون داد. اریک با اعتماد به نفس و جسورانه رفت جلو و در زد. دید کسی جواب نمیده. دوبار دیگه امتحان کرد و ...نه.....هیچی..... خبری نیست.
همه آروم آروم نزدیک شدن اما این دفعه خیالشون راحت بود که اریک انگار راست میگه...
همه دم در جمع شدن و داشتن به جزئیات دورو بر تپه هم نگاه میکردند که شاید راه دیگه ای هم داشته باشه اما ورودی در کوچیک بود معلوم بود که یکی از اون کلبه های داخل تپه ای بود. همونهایی که اوایل صبح توی دهکده یا شهری که نزدیکش به این دنیای جدید پاگذاشتن دیده بودن.
هاگان رفت جلو و دست راستش رو گذاشت روی در و آروم هولش داد. دید باز نمیشه. به ویلیام گفت انگار در بسته س. میتونی بازش کنی؟
ویلیام قبلا که توی بعل بودن توی گروه های مختلف واسه باز کردن درهای بسته مشهور بود حتی گاوصندوقهایی هم که گروهشون توی جست و جوهاشون پیدا میکرده رو باز میکرد. بعد ویلیام کوله پشتیشو بازکرد و یه بسته چرمی کشید بیرون و از توی کیسه چرمی دوتا قطعه فلزی باریک در آورد و شروع کرد با قفل ور رفتن. بعد چند ثانیه در رو باز کرد و گفت ....بیا کار سختی نبود... قفلش قدیمیه.من گاوصندوقهای بزرگ رو هم بازمیکنم این که چیزی نیست. هاگان و بقیه خوشحال شدند و هاگان دستش رو به نشانه تشویق روی شونه ویلیام زد. و رفت توی خونه بقیه هم به دنبالش رفتن.
فضای خونه زیاد بزرگ نبود و واسه خونه ای داخل تپه همچین کوچیک و تنگ نبود. اما سقفش پایین بود و نمیشد که یه انسان بالغ راست و صاف وایسه.
همه وسایلشون رو برداشتن و کف اتاق وسطی که شبیه هال بود گذاشتن و توی اتاقها و سوراخ سمبه های خونه پخش شدن اریک در ورودی اصلی رو از پشت بست و وسایلشو زمین گذاشت و به دری که روبه روش بود نگاه کرد. انگار یه جور کمد بود چون یک مقدار از زمین فاصله داشت. کمتر از بیست سانت.
بعد رفت جلو و در رو باز کرد و چند بطری قدیمی و چند قالب بزرگ پنیر دید البته بیشتر شبیه بلوچیز بود یا استیلتون یا راکفورت و پنیرهای دانمارکی کپک زده که توی دنیای خودشون بود . اما قالب های خیلی بزرگی نبودند به نسبت قالب های بزرگ آدمها. وقتی یکیشون رو برداشت دید که آره خودشه بلوچیز همونی بود که فکرشو میکرد. پنیر کپک زده آبی .
بقیه دوستاشو صدا زد و گفت بچه ها بیاین یه چیز کم یاب و غیر منتظره... ها..ها ...ها
همه اومدن سمتش و دیدن یه قالب پنیر دستشه. هاگان گفت مثل اینکه خیلی وقته اینجاس و از گرد و غباری که روی صندلی ها و وسایله معلومه خیلی وقته کسی اینجا نبوده. تازه شانس آوردیم اینها رم پیدا کردیم.
بعد رفت سمت هال و شومینه رو به دقت نگاه کرد و دید خیلی وقت بوده که خاموشه. به دوستاش گفت آره..... حدسم درست بود خیلی وقته کسی اینجا نیست پس میتونیم فعلا اینجا باشیم تا ببینیم بعد چی میشه.
بعد سمت راست شومینه رو نگاه کرد که توی یه ظرف فلزی چندین تکه چوب آماده واسه شومینه دید سرع دستشو تو جیبش کرد و یه فندک بیرون کشید و شروع کرد به چیدن هیزمها ....
بقیه هم داشتند اتاقها رو میگشتن. ویلسون توی اتاقی بود که انگار اتاق خوابه ... یه تخت کوچیک گوشه اتاق بود . یه چراغ کوچیک پیسوز روی تاقچه کنار درب ورودی بود که خاموش بود. یه تابلوی کوچیک هم روبه روی تخت بود اما معلوم بود کار یه هنرمند حرفه ای نیست و تصویر یه منظره بود.
نیکولاس و لنون هم توی یه اتاق دیگه بودن که یه میز با چندتا کتاب روش و یه کتابخانه سمت راست و دوتا صندلی که یکیشون پشت میز و یکی دیگه شون سمت چپ اونا و کنار دیوار و روبه روی کتابخانه قرار داشت.
نیکولاس رفت جلو و یکی از کتابها رو برداشت و نگاه کرد. دید که یه جورایی خطش شبیه خط انگلیسیه و کلماتش شبیه انگلیسی هستن و بعضی از کلمات انگار اسمهایی هستن که تاحالا نشنیده بود. و از موجوداتی به اسم الف و دورف حرف میزد. رو به لنون گفت انگار اینجا نویسنده خوش خط ندارن و کتاب رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. لنون هم داشت دنبال یه چیزی که نشون بدن کجان میگشت... یه چیزی مثل نقشه ای چیزی... داشت کتابهارو بدون اینکه بخونه تند تند ورق میزد و بین کتابها رو چک میکرد که شاید نقشه ای پیدا کنه... توی یکی از کتابها که یه نقشه پیداکرد که چندبار تا شده بود و بازم قسمتیش از کتاب زده بود بیرون... سریع نقشه رو که توی یه کاغذ ضخیم کشیده شده بود آورد بیرون و کتاب رو گذاشت روی میز و بدون اینکه بازش کنه رفت بیرون و توی هال....
همه توی هال جمع شده بودن و نزدیک شومینه . بیرون هوا داشت کم کم تاریک میشد و هوا هم همونطور که هاگان اول صبح پیش بینی کرده بود داشت سرد میشد. همه از اینکه یه سرپناه هرچند موقتی رو پیدا کرده بودن راضی بودن و خوشحال اما هزاران سوال توی ذهنشون بود...
نیکولاس که کنار شومینه نشسته بود و داشت کتاب رو نگاه میکرد... که یهو گفت بچه ها این انگار یه کتابه که به زبان انگلیسی نوشته شده اما یه سری لغات و اسمهایی توشه که نمیفهمم چی هستن
هاگان گفت انگار همچین که فکر میکردم اینقدر هم این کوتوله ها بیسواد و بی فرهنگ نیستند انگار تعریفاتی هم واسه خودشون دارن.
بعد روبه نیکولاس کرد و گفت: بخون ببینیم چی توش نوشته....؟
نیکولاس گفت: مثل اینکه اسم نویسندش Perurry Nubuck پروری نوبوکه. چه اسم عجیبی.....
اونطور که از اسم کتاب هم پیداس و روش نوشته درباره آردا. به نظرم باید بیشتر کتاب رو بخونم که درموردش بفهمیم. حالا بذارین بخونم بعد. اینو گفت و از جاش پاشد و رفت تو اتاق خواب و روی تخت کوچیک نشست و شروع کرد به خوندن...
همه یه نگاه متعجب به همدیگه انداختن و هاگان رو نگاه کردن و اونم شونه هاشو بالا انداخت تا نشون بده که اونم از این کار نیکولاس تعجب کرده و دلیلشو نمیدونه.
هاگان گفت : آردا.... چه اسم عجیبی..... در باره آردا..... حتما یه جایی یا یه اتفاقی مثل جنگی چیزیه.... یا شایدم اسم کسی یا خونواده ای چیزیه...عجیبه....
بعد لنون کمی جلو اومد و گفت: منم یه چیزی پیداکردم. توی کتابخونه توی اتاق. بعد نقشه توی جیبش رو باز کرد و گذاشت وسط جمع....
هاگان گفت : تو حالت خوبه؟ چرا قایمش کردی ؟ چرا زودتر نمیگی خب؟
بعد همه به نقشه خیره شدن.... نقشه روی یه نوع کاغذ ضخیم بود اما میشد تا کرد و انعطاف دپذیر بود.
نقاشی ها و تصاویرش رو با نوعی رنگ و قلمو باریک و ظریف کشیده بودن . توی نقشه کوهستان، رودخونه، دشت، تصاویر خفاش و حیوون های بالدار و عجیبی که توی آتیش و تاریکی بودن و رودخونه و تصاویری از دریا و درخت و برگ و تبر و ... توش بود البته نوشته هایی هم کنار هرکدوم بود که شبیه انگلیسی بود اما با یه خط درهم برهم نوشته بودن انگار خط نویسنده مثل نقاشی کردنش خوب نبوده. گوشه راست پایین نقشه هم همون اسمی که نیکولاس گفته بود کتاب رو نوشته ، نوشته شده بود البته ریز و کوچیک نوشته بود پروری نوبوک.
بعد هاگان باصدای بلند طوری که بقیه هم بشنون درحالی که دستشو روی نوشته ها گذاشته بود شروع کرد به خوندن. اما چون بدخط بود آروم آروم میخوند.
دستش رو کوهستان کناره نقشه گذاشت و گفت: کوهسسسسسستان آبی..... ویلیام گفت : این که انگلیسیه که؟
هاگان گفت خب معلومه که انگلیسیه . چه فکری کردی؟
بعد ادامه داد: دریاچه نِنوووووووویییییااااال .... دریاچه ننویال....این انگار همون دریاچه ایه که تو راه دیدیم نه؟
ویلیام گفت آره انگار همونه.... پاسکال و ویلسون و لنون هم تایید کردن
بعد هاگان ادامه داد: اگه این دریاچه همونی باشه که دیدیم و اگه این کوهستان آبی روی نقشه هم رشته کوههای بلندی باشه که دیدیم و سمت چپ ما بود پس ما الان باید توی اییییییییییییین جا باشیم بعد انگشتشو روی نقشه گذاشت و گفت: همینجا. که نوشته : تپه های ایوووووووونننننندییییییییم. تپه های ایوندیم. چون از دریاچه رد شدیم دیگه. نه؟ خب پس اون شهری رو هم که دیدیم اینه اینجا.... بعد یه جای دیگه رو با انگشتش نشون داد.... شایر .....
شایر... اون شهر یا دهکده ای که دیدیم اسمش شایره؟
بعد اریک گفت: شایر؟..... همین؟..... بدفورد شایری؟ ....هرت فورد شایری؟.....همپشایری؟ .....چیزی؟...... همین؟ شایر خالی؟.....عجیبه انگار تو انگلستانیم فقط آدمهاش کوچیک شدن و دنیاش قدیمی تره؟ ها ها ها ها همه با هم خندیدن.....
بعد ویلیام گفت : این چیه که اینجاس؟ همینی که شاخ داره و توی آتیش داره میسوزه و شبیه یه سایه توی آتیشه؟....
هاگان یه کم به تصویر نگاه کرد و نوشته کنار تصویر رو خوند: بااااااااالللللللرررررووووگ.... بالروگ.... این دیگه چیه؟
واقعیه؟.....چه ترسناک کشیدتش.... انگار ازش تریسده.
اریک گفت: امیدوارم واقعی نباشه به اندازه کافی زجر کشیدیم دیگه جا واسه یه مشکل دیگه نداریم.
ویلیام گفت: وقتی توی نقشه بقیه چیزها وجود دارن و واقعین پس این هم باید واقعی باشه......این طور نیست؟ بعد به هاگان نگاه کرد.
هاگان هم سرش رو به نشانه بی اطلاعی تکون داد.
بعد لنون گفت پس این خفاشها چی میگن این وسط؟ چی نوشته بخونش ببینیم....
بعد هاگان در حالی که انگشتش رو روی گوشه راست نقشه گذاشته بود خوند: گووووونننننداااابااااااااننند...... گونداباند.....
همه باهم گفتن گونداباند دیگه چه جور اسمیه؟
لنون گفت گونداباند؟ آلمانی نیست؟ بعدش هم خندید اما همه بهش یه چپ نگاش کردن و بعد دید که کسی نخندید ساکت شد و سرش رو انداخت پایین و به نقشه نگاه کرد.
بعد هاگان ادامه داد و گفت: از شکل و قیافه ای که واسه کوهستان و این خفاشها کشیده انگار از اینجا هم خوشش نیومده...
بعدش روبه دوستانش گفت: ببینید حالا یه جمع بندی کوچیک بکنیم و ببینیم چه چیزایی یاد گرفتیم تا اینجا، بعد ببینیم جناب نیکولاس دانشمند کی تشریف میارن واسمون از سیر تا پیاز کتاب رو تعریف میفرمایند....
خب نتایج چیا بودن؟.....
از اینکه این خونه جک و جونور نداره و وسایل درست و حسابی و زیبا و کوچیک داره معلومه که این کوچولو ها به خونه و خونواده اهمیت میدن.حداقل میشه از شومینه لوکسش اینو فهمید. و اینکه عکس تو اتاق خوابش داره و کتابخونه و نقشه و... معلومه که اهل ادب و هنره... پس فرهنگ دارن و متمدن هستن. اینکه توی نقشه خفاش و سایه های سوزان و چیزهای دیگه معلومه که اون مناطق خطرناک هستن و به نفع ما هم هست که سمتشون نریم. خب چی مونده......؟دیگه.....
نمیدونم چی بگم؟ این که پنیر و بلوچیز و بطری های قدیمی نوشیدنی داره پس معلومه شکمو هم هستن. هرچند انبارش خالی بود...
خب حالا ما موندیم و علامت های دیگه روی نقشه.... روی این کوهستان کنارمون که نوشته کوههای آبی یه تبر دو لبه کشیده شبیه تبر وایترانه که ریس گروه مبارزین شهر بعل تو دستش بود.
زیرش هم نوشته: گبییییییییل گااااتوووول....گبیل گاتول.
یه دونه دیگه هم این پایین همین کوهها نوشته ... یه تبر هم هست درست مثل قبلیه اما اسمش فرق داره
اینجا نوشته: توووووووموووون زااااااههاااااار......تومون زاهار.
بعدش گفت: عجب اسمهای عجیبی..... یعنی چی حالا... اینها هم که تبر دارن رو میشه مناطق خطرناک دونست؟ هرچند از اسمشون خوشم نمیاد.... یه جورایی مرموزن. نه؟ همه توفکرهاشون غرق شده بودن...کسی جوابشو نداد. هر کی تو افکار خودش بود...
بعدش هاگان گفت خب ببینیم دیگه چی نوشته....
بعدش گفت: خب این طرف نقشه که میشه لبه شرقی نقشه رشته کوههای رو کشیده که تا پایین نقشه ادامه داره. نوشته: کوههای خاکستری. این طرفشم سمت خودمون و روی رودخونه ای که از کوه میاد پایین نوشته ریوندل. انگار شهری چیزی باشه. اما روش علامت یه برگ کشیده.اصلا نمیشه چیزی ازش فهمید... من که کم آوردم. شما چی فکر میکنین؟
همه توی هزاران سوال بی جواب غرق بودن. سرشون رو به نشانه بی اطلاعی تکون دادن.
هاگان ادامه داد و گفت: خب این که هیچی.... چیزی نفهمیدیم... یه خورده پایین تر نوشته :خااااازززززاااااد دوووووم.... خازادوم... زیرشم نوشته موووووررررییییا....موریا... تصویر یه تبر دیگه هم کنارشونه. عجیبه این طرف نقشه هم تبر کشیده. این تبر خیلی رو اعصابمه.... اصلا چرا تبر؟ منظورش چیه آخه؟
هیچکی جوابی بهش نداد.... بازم سوال بی جواب.
بعد هاگان نقشه رو گذاشت کنار و گفت: این نقشه لعنتی که پر از اسمهای عجیب و غریب و تصاویر مبهمه. کلی هم رودخونه و کوه و جنگل و دریا و دریاچه و هزار چیز دیگه توشه...
باید سری به کتابخونه بزنم ببینم چه چیزی توی اون کتابهای لعنتی هست... بعد پاشد و رفت....