در این تاپیک هر کس در نقش شخصیتی که دوست داشت باشه بیاد و با هم ماجرا راه بندازیم!
من سیاهقلب هستم سایه ی گمشده در جنگلها ی تاریک.مزدوری که شکارچی موجودات دنیای افسانه ایست
در این تاپیک هر کس در نقش شخصیتی که دوست داشت باشه بیاد و با هم ماجرا راه بندازیم!
من سیاهقلب هستم سایه ی گمشده در جنگلها ی تاریک.مزدوری که شکارچی موجودات دنیای افسانه ایست
یعنی چی
خب منم ef@ Robber پادشاه دیل
حالا بیا ماجرا راه بیاندازیم .
منم یک necromancer بداخلاق و گوشه گیر هستم که کمتر کسی از وجودم خبر داره!!! ولی قلبم هنوز در تاریکی غرق نشده. هنوز......
خوب بابا یک کم اینجا رو حال ببخشید ..
دوستان قدیمیتر حتما می دونن .. من الانور هستم .. فرزند ملکور خدای تاریکی ها و آرین تابان که راهنمای خورشید است ...
از بدو آفرینشم مادرم از بدی ها مرا به دور نگه داشته و تا آخر هیچ گاه با تاریکی متحد نمی شوم ولی پدرم را بیش از اندازه دوست دارم .... حالا بقیه هم بیان خودشونو معرفی کنن لطفا
من هالباراد هستم. تکاور شمال. قهرمانانه تا پای جان در راه سرورم شاه آراگورن جنگیدم و شرافت نومه نوری خودم رو حفظ کردم. دیگر هیچکس مرا در شمال ایستاده نخواهد دید زیرا در تالارهای آن یگانه به انتظار ستم تا در راه حفاظت از والار و در راه او بار دیگر قدم به میدان بگذارم.
من برومیرم.پسر دنه تور کارگزار گوندر.من فرمانده برج سفیدم.پسر گوندور.من شجاعانه جنگیدم و کشته شدم.آرزو دارم که یک بار دیگر برج سفیدو ببینم.
سلام بر همگان.آخرین کارگزار گوندور فرزند فین دویلاس زیبا و دنه تور کارگزار ،برادر دلیرترین مردمان گوندور در سالهای تاریک ،همسر بانوی زره پوش شمال و مهم تر از همه خدمتکار جان نثار شاه اله سار این افتخار را دارد که خود را به شما معرفی کند:
امیر فارامیر
خب حالا همه جمعن
بیا ماجرا درست کن
ما که نفهمیدم قصدت از درست کردن ماجرا چیست .
منم موافقم حالا که خودمان را معرفی کردیم باید یک داستان تعریف کنیم که شخصیت ها اون را ادامه بدهند .مثلا با یک همچین چیزی می شه داستان رو شروع کرد(چون ما شخصیت هایی داریم که مردن و یا مال دوران سوم نیستن لطفا وارد این قبیل جزئیات نشوید)
پادشاه دیل به مناسبت تاج گذاری همه ی انسان ها و الف ها و.. را به قلمرو خودش دعوت کرده ملکور خواهان این نیست که الانور هم به این میهمانی بزرگ برود ولی چون نمی تواند در برابر خواسته ی فرزندش مقاومت کند اون رو راهی می کنه در ضمن بدش نمی آد اطلاعاتی در مورد دیل این سرزمین قدرتمند بدست بیاورد به همین خاطر سیاه قلب رو به عنوان محافظ فرزندش راهی می کند پادشاه دیل از عقاب ها خواسته که به هر موجود زنده و شریفی که رسیدند دعوتش کنند عقاب ها دانته را می بینند ولی نمی دانستند که قلب او هنوز در تاریکی فرو نرفته پس دعوتش نمی کنند و اینگونه است که نکرومانسر بد اخلاق ما ناراحت می شه و احساس می کنه که تمایل به بدی پیدا کرده و به قصد انتقام راهی دیل می شه.از شمال هالباراد و از جنوب پسران گوندور راهی می شوند .در یک شب زمستانی هنگکامی که همه ی مسافران به جنگل های نزدیک دیل رسیده اند دانته متوجه سیاه قلب می شود و با خودش فکر می کنه همه ی اینها یک نقشه ی کثیف بوده و .... (دانته ی عزیز باید فکر این جاش رو بکنه) البته این فکر رو فقط دانته نمی کنه بلکه برومیر و فارامیر هم از دیدن سیاه قلب در جنگل تلریک جا می خورند برومیر آتشین مزاج مانند همیشه ابتکار عمل رو بدست می گیرد و.............(نوبت برادرمه)از طرفی سیاه قلب با دیدن دانته وسوسه می شه که به جای محافظت از فرزند اربابش به کار همیشگی اش بپردازد ولی الانور رو چی کار کنه الانور که از قصد پدرش آکگاه است به سیاه قلب می گه.............(الانور عزیز لطفا این بخش را پر کن) و در این بین پادشاه دیل منتظر است که مهمانانش بیایند تا اینکه...............
من دیگه بیشتر از این نمی نویسم اگر از ش خوشتون اومد ادامه بدید شاید بشه یه فان فیکشن ازش در آورد اگر هم خوشتون نیومد تعارف نکنید و یک سناریوی دیگه بنویسید
(آقا من لحنم این طوریه هیچ الزامی نداره که شما هم با لهجه ی من صحبت کنید)
-در تاریکی گم شده به دنبال تنهایی های خویش بودم. او که برایم عزیز است مرا پاسدار آن کس نمود که برایم عزیز است!من سیاه دل هستم. سایه ی گم شده در اندوه و غربت. شکارچی افسانه ها.الانور را به من سپرد تا او را به تالار آن کس که ندیده ام برسانم.
اینک در این جنگل انبوه پر درخت که هیچ فروغ نوری در دل کوره راههای باریکش ر اه نمی یابد من و الانور در راهیم. من راه را نمی جویم. وظیفه ی من مراقبت از اوست واین تمام هدف زندگیم در این حال است . من تنها با او میروم چه او بداند به کجا می رود و چه نداند.لیک در دل سیاه خود احساس می کنم در پیش رو ماجرایی نهفته است. مردان ناشناسی که همواره دشمنان من و الانور و پدرش بوده اند در کمین ما خواهند بود. لیک هیچ کس را امانی از تیغ آهیخته ام نیست!پس ای نکاوران کمین کرده و ای جاوگران نابخشوده بترسید.سیاه قلب شکارچی افسانه ها می آید و همراهش موجودی است که سهل است خونها در قدمگاهش بریزد!
برومیر به پیش پادشاه دیل می آید و از او در خواست می کند که به او کمک کند تا سیاه دل رات نابود کنند زیرا او بهترین دوست او را یعنی برادرش فارامیر کشته است او به کمک هالبارد به سوی جنگلهای تاریک می روند ولی در راه به دانته می رسند و. جنگه سختی در می گیرد و دانته با زحمت پادشاه دیل را زخمی می کند پادشاه دیل به برومیر می گوید برو
صحنه برخورد برومیر با سیاه دل
برمیر : می کشمت
سیاه دل : هرگز
برومیر حمله می کند ولی در ضربه ای که با نامردی به برومیر می زند او را نقش زمین می کند .
ناگهان برومیر به خود می آید
و حمله می کند
برومیر : برای برادرم فارومیر برای دوستم پادشاه دیل
و مزند سیاه دل را شته پر می کند .
(به قول نورمن ویزلون سر شوخی رو باز کردی!)
سیاه دل زخمی شده در گوشه ای از دل تاریک جنگل به سختی ایستاده است خون چرکی از دستکش سیاهش بر زمین می چکد.برومیر که حالی بهتر از او ندارد شمشیر ستبر و بزرگ خود را در دست های خسته اش می فشارد. هر دو سلحشور نفش نفش می زنند. برومیر حمله ای دیگر می کند.حمله ای بی ثمر. سیاه دل تیغش آهیخته آرام است.قطره ای دیگر از خون بر روی زمین می چکد. ردای بلند سیاهدل چاک خورده و سپر بلومیر در هم شکسته است. سیاهدل با صدایی کینه توز می خروشد:
ای ابله! تو فقط تشنه ی جنگی نه؟ مثل برادر احمقت می میری.
برومیر از خشم به جوش می آید و به سمت سیاه دل حمله می کند بار دیگر و حمله ای بی حاصل!سیاه دل قهقهه ای شوم سر می دهد..یک حرکت سریع چشمهای برومبر ناگهان باز شد.عرقی از پیشانی اش بر زمین چکید.سیاهدل سایه ی برومیر رات مکیده بود. برومیر چون دلاوری که طلسم شده باشد به زمین می خورد. تک تک استخوانهایش گویی می خواست بترکد. قطره ای اشک از گوشه ی چشمش بر گونه اش چکید. با آخرین توانی که در نایش مانده بود می خروشد:
ازت انتقام می گیرم!سایه ی شوم.ازت انتقام می گیرم... و نقش زمین می شود.
سیاهدل پیش از آن او را ترک گفته است لبخند محوی بر سایه ی سیاهی که به جای صورت دارد پیداست. قطرات خون چرکش جا به جا بر روی علفها مانده است. او سایه ی برومیر را مکیده بود!
من سارومان سفید یکی از 5 ایستاری هایی هستم که به سرزمین میانه راه یافتند..........
(بابا چرا من رو کشتی؟ من خودم اینو راه انداختم که بازی کنمی.یک خواهش لطفا کسی را قبل از اینکه خودش بخواهد نکشید)
فارامیر چشمان خود را گشود سرش گیج می رفت و حسی از مکان و زمان نداشت سعی کرد بلند شود ولی نتوانست کسی در جواب سوال نپرسیده اش گفت:تو مرده بودی من تو را برگرداندم.فارامیر نمی توانست کسی را ببیند پس پرسید شما که هستید؟جواب صدای خنده ای طولانی و زنگ دار بود تو نمی توانی مرا ببینی پس آرام دراز بکش و به سخنان من گوش فرا بده.جنگی در پیش است بزرگترین جنگ های زمانه انسان ها سردرگم شده اند دوستان نا خواسته دشمن شده اند و دشمنان متحدئ شده اند کینه بیدار شده و خوبی فراموش.ما تورا بر گرداندیم تا شاید فرجام را تغییر دهی.آیا حاضری؟ فارامیر به یاد برادرش افتاد و به یاد شهر سفید و درخت زیبا و زیبایی های ناشناخته ی دنیا و گفت بله حتی اگر بهایش جانم باشد باز آن صدا گفت بهایش تغییراتی است که در خود احساس خواهی کرد تغییرات بزرگ فارامیر به خواب رفت و چون بیدار شد و احساس کرد هرگز اینگونه نیرومند نبوده است با شادی شروع به حرکت کرد اولین نشانه ی تغییر او را بر جای میخ کوب کرد او سایه ای نداشت................
آخه فارامیر من چی می گم که هیچ وقت سمت نیروهای تاریکی نمیرم ... پدرم را دوست دارم اما نه تا جایی که به منوه عزیز خیانت کنم ......
آقا کسی فلسی تردی مکسی یا چیز دیگه ای بلده اگر بلده بیایید این داستانها را فیلم کنیم بعد ببریم بفروشیم.
النور عزیز شما باید به عنوان مهم ترین شخصیت کاری می کردی که بتونی سیاه قلب را فریب بدی و به نفع دیگران عمل کنی..........
سلام
من، ائومر، پسر ائوموند، فرمانده ارتش چابکسواران و پادشاه جدید روهان -تا آن زمان که به عمویم تئودون بپیوندم و یا او به من- بر شما نجیب زادگان سرزمین میانه درود می فرستم.
هزاران سوار روهان در خدمت نیروی روشنایی، تالار زرین پذیرای هر میهمان پاک نیت و هلمزدیپ ماوای هر ارتش نیک سرشت است.
اکنون، پس از بازسازی و بهسازی هلمزدیپ به همراه لشکر پنجم چابک سواران در سرزمین میانه می تازم تا از آرامش و صلح در روهان نگاهبانی کنم.
نسیم سحرگاهی بیرقهای رفیع و زیبای روهان را به حرکت در میآورد. اکثر چابکسواران در حال زین کردن اسب ها بودند. گروهی دیگر آتش صبحانه را خاموش می کردند و گروهی نیز چادرها را جمع مینمودند.
ائومر در اندیشهی بازگشت به ادوراس بود و به رود انت واش که چون ماری سپید در میان دشت پیچ میخورد و در میان تپهها از دید محو میشد مینگریست. تعدادی از یاقیان شمالی را نیز دستگیر نموده بود که می خواست راهی زندانهایی کند که در نزدیکی جاده مردگان برای ایشان ساخته بود . پس راهی طولانی در پیش داشت.
فریاد دیدبانی از جنوب او را از افکارش بیرون آورد.
- سوارانی از جنوب! چهار سوار از طلایهی جنوبی به همراه سه ناشناس.
ائومر به سمت جنوب اردوگاه به راه افتاد و در بین راه افرادش را به سرعت در کار تشویق نمود.
طولی نکشید که هفت سوار به نزدیکی اردوگاه رسیدند. قبل از آنکه ائومر سواران گوندور را تشخیص دهد خواهرش را شناخت.
سواران چون به نزد ائومر رسیدند از اسب فرو جستند و بر پادشاه روهان درود فرستادند.
اما ائومر متوجه ناراحتی خواهرش بود.
ائووین به سرعت به نزدیک برادرش آمد و با بیتابی پرسید: «از فارامیر خبر داری؟»
ائومر با تعجب به او نگریست. مدتها بود که او را چنان آشفته ندیده بود. دستهای لرزان خواهر را در دست گرفت و به آرامی گفت: «نه خواهر! به چادر بیا و دمی بیاسا و بگو چه شده که چنین آشفته شدهای؟» و ائووین را به تنها چادری که برپا بود هدایت کرد.
دیری نگذشت که آن دو بیرون آمدند. هر دو سخت در اندیشه بودند. ائووین کمی آرامتر شده بود اما ائومر عبوس مینمود. فرماندهانش دورش را گرفتند.
ائومر با صدای رسایی گفت: «اخبار بدی از شوهر خواهر عزیزم، امیر فارامیر به من رسیده که ناچارم میگرداند راهمان را تغییر دهم.» صدا از کسی در نیامد. همه گوش به فرمان پادشاه خود بودند.
ائومر چنین ادامه داد: «هیما، به همراه افرادت یاقیان را به زندان برسان و از آن سو به مرز غربی روهان بتاز و به همراه لشکر هفتم چابک سواران به من ملحق شو. سوارانی را نیز به ادوراس گسیل کن تا نجیبزادگان تالار زرین را از تغییر برنامهی ما مطلع سازند.»
آنگاه درنگ نمود تا به چهرهی افرادش بنگرد و سپس گفت: «ما نیز به سمت پادشاه دیل به راه میافتیم. گویی در آن سرزمین حوادثی شگرف و یا دهشتناک در شرف وقوع است.»
در آن حال دو سوار گوندور را فرا خواند و به آنها گفت: «خواهر عزیز من نمیتواند صبر کند و قصد دارد با ما همراه شود. شما میتوانید به میناستریت بازگردید و خبر دهید که بانو ائووین در نزد ما است.»
دو مرد تعظیمی کردند و یکی گفت: «درود بر پادشاه، اما ما باید در خدمت بانو باشیم و اگر اجازه فرمایید در رکاب شما و ایشان بمانیم. چه، مرگ بر ما آسانتر است تا بازگشت به میناس تریت بدون بانو ائووین.»
ائومر لبخندی زد و گفت: «بسیار خب. پس با ما بنمانید که از حالا در زمرهی دوستان خود من به شمار میآیید. خودم سوارانی را خواهم فرستاد. آمادهی رفتن شوید.»
هنوز آسمان از طلوع آفتاب سرخ بود که ائومر و چابکسواران روهان به سمت پادشاه دیل به راه افتادند.
در دل سیاه شب سیاه دل سایه ی تنها می خرامد. این منم سیاه قلب آنگاه که از نبرد جانگداز با فرزند انسان به نزد بانویم بازگشتم آغشته در خون خویش بودم. لیک بانوی پاک روحم مرا طرد کرده است. او مرا از سایه خواری ابنا انشان نهی کرده بود و اینک مرا شماتت کرده و تنها و بی کس رهایم ساخت. بانگ در داد که دیگر معیت مرا طلب نمی کند و امر کردم که دیگر نگاه در ماه رویش نیاورم. او که از جان عزیز ترش می داشتم مرا نفرین کرد که تا ابد در تاریکی و تنهایی گم گشته و سرگردان بمانم.آاااه ای سپهر پهناور ای دشت های سرسبز و خاموش نفرین بر شما که زیبایی پس از این نفرین دیگر در چشمانم رنگ باخته است. آاه ای آدمیان ای کسانی که از بیهودگی می جنگید و بی هودگی میاورید نفرین بر شما.وای بر من. اینک منم این منم. سیاه قلب سایه ی کم شده، سایه ی بی ارباب...سایه ای که مراد خویش را رها کرد و در آزمندی بی پایانش گم شد. اینک هیچ متاعی در دنیا تاب فرونشاندن عطشم را ندارد. و آتش کینه و انتقام در سینه ام زبانه می کشد. اینک تنها نفرت در وجودم مانده است و... یاس!
این منم سیاه دل سایه ای که به خود رها شد تا بمیرد!
man teoden hastam padshahe rohan sarzamine chaboksavaran!
فارامير امير بي سپاه مرد بي سايه در جنگل بي نور در حال حركت بود تنها همراهش شمشيرش بود شمشيري كه يادگار دوران تكاوري اش بود او در حركت بود تا شايد بتواند بزرگترين شكارچي زمانه را شكار كند سياه قلب را.اما انديشه اي ديگر بي ارتباط با ماموريتش در دلش قوت مي گرفت و توانش را مي كاست اين فكر كه ائوين كجاست و چه مي كند.مي دانست نيروي عشق ،عشقي آنچنان قوي باعث شده كه ائوين از بدحالي او آگاه شود . از همان جا آشفتگي آو را احساس مي كرد ولي مي ترسييد مي ترسيد كه بانوي سلاح پوش روهان به جستجوي او بيايد و .....اگر سياه قلب عاشق پليد بانوان زيبا او را ببيند چه؟اين سوال كابوس او شده بود و او كه هرگز از هيچ نمي ترسيد شبها با اين سوال از خواب بيدار مي شو و باز به راه مي افتاد....به اين اميد كه هر چه سريعتر سياه قلب را بيابد
در کنجی خزیده در خود خموده بودم.تیغ خونریزم را به سویی انداخته و در مرثیه خویش سوگواری می کردم که ناگهان فروغی یشمی رنگ دیدگانم را خیره کرد.از آن سوتر پیرمردی با ردایی غیرمعمول و ریشی سپید و دو شاخه به سوی من می آمد. شمشیرم را برداشتم و نالیدم:
ای پیرمرد منحوس ؛من سیاه قلب هستم شکارچی افسانه ها،لیک مرا به حال خود واگذار ...چرا که نمی خواهم اینک بیش از این جان کسی را بگیرم...به تو التماس می کنم که بروی و مرا از کشتن خود باز داری...چرا که اینک سوگوار خویشم و فروغی در دلم نیست.
زوزه ای نا مانوس کشید و قهقه ای هیولای سر داد:
آآآآآه...سیاهدل تویی ها!عجب سر وشکل داغونی داره بچه سایه...(با اندکی مکث) فکر نمی کردم کشتن و خونریزی هم دل و دماغ بخواد!ولی امروز شانس با تو یاره...نمی خوام کسی رو دود کنم. من دانته هستم...دانته نکرومنسر چله نشین.من زیبا ترین،جوان ترین، زورمند ترین،ماهرترین و دانشمند ترین جادوگر دوران هستم.و اگه بخوام به طرفه العینی تبدیلت می کنم به یه وزغ پرنده...
او دانته بود.پیرمرد بددل و تندمزاجی که در جنگل های شمالی بیتوته کرده بود. واینک او را در برابر خویش می دیدم.نکرومنسر زیرک با آن کتاب ضخیمی که به گردنش زنجیر کرده بود. شگفتا او را با من چه کار است؟
آفتاب در حال غروب بود و ائومر در جستجوی مکانی مناسب برای ازدو زدن. می خواست از تمام روشنایی روز استفاده کند.
جسم ائووین همچنان در کنارش بود اما می دانست که فکر او در جای دیگری است. به آسمان نگریست تا یقین حاصل کند که شب باران نمی بارد اما نقطه ای سیاه رنگ در دل آسمان توجه او را به خود جلب کرد.
فرمان داد تا همه بایستند. شاید در زمانی دوردست آن می توانست یک نزگول باشد اما اکنون سالها بود که کسی اثری از آن موجودات شوم ندیده بود. پس آن سیاهی تنها می توانست یک چیز باشد.
چیزی نگذشته بود که عقاب به آنها نزدیک شد و با چرخشی زیبا بر فراز تخته سنگی فرود آمد.
- درود بر فرمانروای چابکسواران.
ائومر سرش را اندکی خم کرد و گفت: «درود بر عقاب بزرگ.»
عقاب تکانی به بال های عظیمش داد و بادی ایجاد کرد که شنلهای چابک سواران را به حرکت در آورد، پس گفت: «راستی که یافتن شما کاری است دشوار. اما سرانجام موفق شدم.»
ائومر با تعجب پرسید: «در جستجوی من بودید؟»
عقاب پاسخ داد: «آری، تا شما را به تاج گذاری پادشاه دیل دعوت نمایم.»
در حالی که ائومر در این اندیشه بود که به عقاب پاسخ مثبت دهد یا بگوید که می بایست در جستجوی امیر فارامیر باشد ائووین از عقاب پرسید: «آیا شما امیر فارامیر را نیز به این جشن دعوت کرده اید؟»
عقاب بی درنگ پاسخ داد: «من نه، اما برادرم او و برادرش، برومیر را دعوت نموده. هفت روز پیش از این و چون آنها در همان نزدیکی بودند می بایست که تا به حال به آنجا می رسیدند.»
ائومر به خواهرش نگریست و گفت: a«شاید فارامیر آنجا باشد.»
ائووین سرش را تکان داد و گفت: «گمان نکنم. او حتی آنقدر فرصت نیافته که مرا از دعوت خود مطلع نماید.» و با این حرف غمی سنگین در چهره اش دیده شد.
ائومر گفت: «در هر حال باید در همان اطراف باشد. گفتی که آخرین بار شنیده ای که به آن سو می رفته و حالا می دانیم که در همان نزدیکی به جشن دعوت شده اما برایش مشکلی پیش آمده. پس ما هم باید به سمت محل تاجگذاری برویم.»
ائووین با حرکت سر موافقت نمود.
من راستیتش وقت برای نوشتن داستان و گذاشتنش اینجا ندارم. شما هم دیگه از غیبت سوء استفاده نکنین. نقش هالباراد به کلی توی داستان از بین رفته. بابا از من هم توی داستان یه اسمی ببرید
فارامیر اکنون که ضرورت را احساس مس کرد چابک در حال گذز در میان جنگل تاریک بود و بی تابانه در جستجوی یافتن نشانه ای از سیاه دل بود و آنچه او را نگران می کرد این بود که هیچ نشانی از قتل در جنگل نمی دید و با خود می اندیشید سیاه قلب چه نقشه ای کشیده؟
فارامیر کابوس می دید جنگ حلقه را به یاد آورد می دانست زمان کارهای بزرگ فرا رسیده است و می دانست همه در بوته ی آزمایش قرار می گیرند اما آنچه در خواب می دید او را سخت مشغول کرده بود در خواب می دید کسی که به او اعتماد دارد(چهره اش را نمی دید) تغییر چهره می دهد و سخت شبیه والای سیاه می شود می دانست خیانتی در کار است ولی .....
جنگل تاریک شد حتی تاریک تر از همیشه و موجی از پلیدی تمام جنگل را در بر گرفت هوا سخت می تپید و خورشید تیره شده بود فارامیر احساس کرد :اتحاد پلیدی ها..............
سیاهدل شمشیر را بر دوش گرفت و به دنبال دانته پیرمرد تند خو و بدسخن به راه افتاد.چرا این کار را کرد خودش هم نمی دانست،حتی دانته هم نمی دانست. آنها حتی نمی دانستند به کجا می روند. شاید این تنها نقطه مشترکشان بود. سیاهدل کم حرف بود و این تنها چیزی بود که دانته از او توقع داشت.نکرومنسر پیر که می جنگید تا آخرین روزهای زندگی اش را طولانی کند با خاطرات خاک گرفته اش می زیست خاطراتی که از دوران جوانیش داشت، و سایه ی جوان که اینک به حال خود رها شده بود در جنگلهای تاریک به دنبال مرگ خویش می گشت. سایه ی طرد شده و نکرومنسر منفور هفته ها با هم در جنگل پرسه می زدند و هیچ حرفی بینشان رد و بدل نمی شد. سیاهدل کمتر چیزی می خورد.دانته قورباغه ها ی برکه را کباب می کرد و در سکوت تناول می کرد. سایه سعی می کرد فراموش شود، نکرو منسر می خواست در یاد ها بماند. ولی هیچ کدامشان آن قدر اهمیت نمی دادند که در باره ی تمنیاتشان کاری بکنند و فقط پرسه می زدند.مسیر آنها را به سو ی خود می کشید و اینک پس از ماهها همراهی یکدیگر به طرف کوهستانهای سرد شمالی راهی بودند. این همراهی توام با سکوت ایشان رابطه ای نامرئی در بینشان ایجاد م کرد که هیچ یک از وجود آن آگاهی نداشت.سایه شمشیرش را به دوش می کشید و کتاب نکرومنسر به گردنش زنجیر شده بود . آن دو رهرو مخوف در سکوتی مرگ وار، توهمی عمیق را می نوردیدند. کوهستان سرد بود و آرام.کوهستان متروک و فراموش شده اینک آرامگاه دانته و سیاهدل شده بود و ایشان را به سوی خود می خواند.
من ميتراندير هستم زائر خاكستري و آمده ام تا ماموريتم را به پايان برسانم
------------------------------------------------------------------------
وآنگاه ميتراندير از راه ميرسد تا به ماموريتش جنگ برعليه بدي ها عمل كند پس اي مردمان سرزمين ميانه متحد شويد و بدنبالم بياييد روزگار تقدير نزديك است.پيش به سوي تاريكي .
من امپراطور تاریکیdarkness empero هستم.....آمدم تا به کمک سارومان و سائورون بار دیگر به قدرت بررسم و تمامی یاران حلقه را شکست داده و جهان را زیر سلطه ی امپراطوری تاریکی ببرم.
من سیاه بینان حلقه هستم و فقط برای تصرف حلقه امده ام..
من از جادو خیلی چیزا بلدم...
مسایی که میخواهند عضو گروه سیاه شوند امادگی خود را اعلام کنند...
چرا اين جا هيچ هابيتی نيست؟! مگه هابيتها نمیتونن تو يه ماجرا شركت داشته باشن؟ من، پرهگرين توك، هابيتی از شاير به عنوان اولين هابيت وارد اين داستان میشم و منتظر بقيهی دوستهای هابيتم هستم!
من اما ایوانز هستم انسانی ماجراجو!!!
بیش تر اوقاتم را در جنگل های تاریک شب سپری می کنم به دنبال چیزهایی که منتظر ورودشان هستم.
از اروک ها هم متنفرم و اگر یکی از آن ها را ببینم با تیر و کمانم می کشمش.
به همه ی شما سلام می کنم
دوستانی که تازه وارد داستان شده اید لطفا ماجرا را ادامه بدید معرقی کردن که کافی نیست.بیایید در سال جدید داستانمون را بهتر ادامه بدیم.مثلا پی پین می تونه کاری کنه که نکردمانسر و سیاه دل عصبانی بشوند با سیاه بینان می تونه به سیاه دل بپیونده یا اما ایوانز می تونه فارامیر رو توی جنگل پیدا کنه
ما منتظریم تا شما ادامه بدین
من Lord Melkor ,ارباب تاریکی
خوب درسته که من گفتم همیشه ترجیح دادم خودم باشم ولی تو خیلی مواقع خودم را BloodRanger معرفی کردم یکی از فرماندهان اورک های است .
البته گویا خیلی دیر به این داستان رسیدم .
من بارلی من باتر بار. البته اگه کسی اينو انتخاب نکرده، نکرده؟! اگه نکردی هر وقت گزرتون به اسبچه راهوار افتاد يه نوشيدن مهمون من!
چرا اين جا هيچ هابيتی نيست؟! مگه هابيتها نمیتونن تو يه ماجرا شركت داشته باشن؟ من، پرهگرين توك، هابيتی از شاير به عنوان اولين هابيت وارد اين داستان میشم و منتظر بقيهی دوستهای هابيتم هستم!
هی پرهگرين توك سلام. چرا اينورا هابيت نيست؟! از شاير چه خبر. خب چند وقتيه از اونورا مسافر نمياد اينجا. نگنه دارين پولاتو پس انداز می کنين.
من نیز دورین فرمانروای موریا وسرور دورف های صنعتگر وهوشیارم.
من لرد تاریک از اعماق وحشتناکترین مکان های آردا و سرزمین میانه آماده خدمتگذاری به لرد سائورون عزیز هستم. من از ترکیب بالروگها و ارکها هستم. درونی آتشین و ظاهری ارکی نامساعد. هر چی که بر سر راهم قرار بگیرد تکه تکه می شود!
نزگولها از من خوششان نمی آید!
من اما ایوانز هستم انسانی ماجراجو!!!بیش تر اوقاتم را در جنگل های تاریک شب سپری می کنم به دنبال چیزهایی که منتظر ورودشان هستم.
از اروک ها هم متنفرم و اگر یکی از آن ها را ببینم با تیر و کمانم می کشمش.
خب من هم رگی از ارک ها را دارم! اما مگه می شه که تو با تیرو کمانت من را بکشی!
به زودی وارد جنگل های تاریک می شوم فعلا در راهم آنجا منتظرتم................
من رسما سائورون کبیرم ... 2باره برگشتم ... توسط خادمم کوه هلاکت که حلقه رو به من برگردوند واکنون با تمام قدرت در دوران چهارم دوران تاریکی حاضرم
سلام من ایمراهیل پسر آدراهیل امیر دول آمروتم!
من بعد از گرفتن دعوت از طرف پادشاه دیل ب 200 نفر شهسوار دول آمروتی عازم سفر شدم،در ایتیلین به بانو اۀووین برخوردم ،اون خیلی نگران فارامیر بود ،میگفت که به قصد دیل گوندور رو ترک کرده،اما از زمانی که فارامیر به مرز سیاه بیشه رسیده،خبری ازش نداره.
منهم به سرعت وی رو با دو تن از بهترین افرادم عازم روهان کردم و الفیر پسر ارشدم را نیز به سمت دول امروت فرستادم تا با 3000 سوار و3000 لشکر پیاده به ما بپیوندد.
در راه به سمت سیاه بیشه به پیکی از طرف پادشاه الفهای جنگلی برای گوندوررسیدی،او حامل خبر مرگ خواهرزاده ام توسط سیاه قلب بود!!!!!!!!!!!!پس من به همراه با شهسواران خود برای انتقام از سیاه قلب به راه افتادم!
سلام! من فرودو هستم! از هابيت ها كه (به جز پيپين عزيز) خبري نيست و انگار اونقدر دير رسيدم كه رول پلينگ به كل تعطيل شده!!!
اما در حال هرچه قدر هم دير بهتره از هابيت ها هم اينجا يه خبري باشه!
در اين ميان: اين عزيزي كه شناسه فرودو رو انتخاب كرده و اصلا پيداش نيست كيه؟ نذاشت من با خيال راحت يه شناسه انتخاب كنم!!!!!!
فارامیر با خود فکر کرد :اتحاد پلیدی ها.در جنگل سرگردا بود و هر صدایی در نظرش تهدید آمیز می نمود.نمی ترسید نه تکاوری از جنوب جز از مرگ و باختن شرف خود از چیزی نمی ترسید اما نمی توانست این نکته را کتمان کند که مجهول بودن دشمنی که در کمین او و جهانی که دوست داشت نشسته بود،او را فرسوده کرده بود. و البته یاد ائوین ،دلتنگش می کرد..شب مانند نفرین مردگان سرد و تاریک بود .سیاه بیشه را سکوت فرا گرفته بود تا اینکه صدایی تهدید آمیز بلند شد...صدای سم اسبهای بسیار.فارامیر شمشیرش را از نیام بیرون کشید و سخت در مشت فشرد...با خود فکر کرد :آخرین فرد از خاندان کارگزارن چنین در می گذرد و خود را آماده ی مرگ کرد اسبها در نزدیکی او ایستادند.راه فراری وجود نداشت . فریاد زد:به نام گوندور و شاه اله سار....و از پشت درخت بیرون آمد.چیزی که می دید فراتر از آرزو ها و امید هایش بود.مردی به او نزدیک شد و گفت:فارامیر....او را یافتیم سرورم ...و دقایقی بعد فارامیر سوار بر اسبی مغرور در کنار ایمراهیل،امیر دول آمروت به سمت غرب در حرکت بود.
--------------------------------------------
خوب امیر ایمراهیل عزیز و سایر دوستانی که خود را معرفی کرده اید امیدوارم داستان راادامه بدهید و نقشی در داستان را بر عهده بگیرید.
خب من هم پیپين توك هستم! يه هابيت از شاير. درسته كه بين شماها خيلی كوچيك به نظر ميام ولی من رو هم راه بديد!
من رو که همه میشناسن نیمه الف (هاف الف) من الروند هستم ارباب حکمت کی با من حاضر میشه بریم سه هزار سال پیش تو جنگ آخرین اتحاد با سائورون بجنگیم در واقع من که سنم از همه بیشتره چون کسی که گالادریل یا ارو یا آینور باشه نیومده
منم سارومان هستم . قدرتمندترین مایایی که به سرزمین میانه اومد.
من رو که همه میشناسن نیمه الف (هاف الف) من الروند هستم ارباب حکمت کی با من حاضر میشه بریم سه هزار سال پیش تو جنگ آخرین اتحاد با سائورون بجنگیم در واقع من که سنم از همه بیشتره چون کسی که گالادریل یا ارو یا آینور باشه نیومده
نیمه الف جان اگه یه نگا به لیست کاربران بندازی هزارتا از خودت بزرگتر پیدا میکنی که هیچ وقت آن نمیشن.
عجب !!!
من اسماگ هستم .
ببخشید که نمیتونم بیام داخل این تالار چون خیلی بزرگم ! :grin:
ولی خب سرمو که میتونم بیارمش داخل
خب حالا اینجا چی کار کنیم ؟!
آهان ، راستش من میخوام پسر (اژدها) ی خوبی بشم برای همین تصمیم گرفتم سواری بدم یعنی اینکه هر کی کاری چیزی داشت براش انجام بدم مثلا میرم بچه هاشو از مهد کودک میارم ، هر جا میخوات میبرمش (اژدها تلفنی) و ...
کلاً میخوام بزنم تو کار مسافر کشی
حالا اگه یه وخت یه جایی تو داستانهاتون پیدا کردید به من بدید (بابا باور کنید پسر خوبی شدم)
بئورن در حاشیه جنگل راه می رفت و بسیار دلواپس بود.از خیلی وقت پیش جنگل اینگونه نبود از زمان خارج شدنجادو پیشه و نابود شدن اسماگ . تصمیم گرفت که وارد جنگل شه و سرو گوشی آب بده وارد جنگل شد و در نزدیکی های رود خانه صدای فریادی شنیدبه نام گوندور و شاه اله سار با سرعت به سمت صدا رفت گویا کسی کمک می خواست کسی که انگار از مردم جنوب بود.
--------------------------
امیر فارامیر و دیگران داستانو ادامه بدن
آقای بئورن
شما که هنوز من وارد داستان نشدم منو کشتید
بئورن دویدو دوید تا به منطقه ای که صدارا شنیده بود رسید. سه سوار را در آنجا دید.
بئورن: من بئورن فرمانروای مردم جنگل هستم شماها کیستید که به نظر از مردم جنوبید؟
فارامیر: من فارامیر پسر دنتور آخرین کارگزار گوندور و فرمانروای ایتیلین به همراه همسرم و دوستم.
وبادست به ائووین وامیر ایمراهیل اشاره کرد.
بئورن: برای چه به جنگل آمده اید؟
فارامیر: ما به دستور شاه گوندور برای رفتن به مهمانی در دیل آمده ایم ولی من در بیشه به مشکلاتی بر خوردم که داستانش طولانیست.
بئورن: اگر دوست دارید برای استراحت به خانه ی من بیایید ودر آنجا داستانتان را برای من تعریف کنید .
بئورن دویدو دوید تا به منطقه ای که صدارا شنیده بود رسید. سه سوار را در آنجا دید.بئورن: من بئورن فرمانروای مردم جنگل هستم شماها کیستید که به نظر از مردم جنوبید؟
فارامیر: من فارامیر پسر دنتور آخرین کارگزار گوندور و فرمانروای ایتیلین به همراه همسرم و دوستم.
وبادست به ائووین وامیر ایمراهیل اشاره کرد.
بئورن: برای چه به جنگل آمده اید؟
فارامیر: ما به دستور شاه گوندور برای رفتن به مهمانی در دیل آمده ایم ولی من در بیشه به مشکلاتی بر خوردم که داستانش طولانیست.
بئورن: اگر دوست دارید برای استراحت به خانه ی من بیایید ودر آنجا داستانتان را برای من تعریف کنید .
بئورن عزیز امیر ایمراهیل دائی فارامیر بود.راستی من فعلا داستان روادامه نمیدم چون چیزی به ذهنم نمیرسه ، دوستان ادامه بدن شاید به ذهن منم یه چیزی رسید!
و من هالدير از سرزمين رويايي لورين و نگهباني با چشمان همچون عقاب هستم كه هيچ اورك يا موجود پليدي قادر نيست چشمانم را فريب دهد.
من با پيغامي از بانو گالادريل(گالادريل كجاست؟؟) براي هالباراد رنجر شمال آورده ام چرا كه از آراگورن شاه اله سار خبري نيست.
بانو فرموده :
به او بگو كه به اراده مورگوت ؤ سارون بار ديگر مشغول جمع آوري سپاهي پليد است براي اجراي نقشه اي تاريك تر. اي هالباراد اين پغام را به بزرگان سرزمين ميانه برسان كه جمع شدنتان در يك جا فرصت مناسبي است براي نابودي كاملتان .
و من تا اين لحظه نه شاه اله سار را يافته ام و نه هالباراد را.(كوشين پس---پيغامم مهمه
درود هالدیر عزیز،
نمیدانی که برای رساندن پیامت نیازی به زدن این پست نبود. چرا که ما اعضای سایت یه جورایی تله پاتی عجیبی داریم. تنها لازم بود در فکر خودت بخوای که من یه خبری از شاه عزیز بگیرم. من دیشب با پادشاه که مدتیه برای درمان در منزل گوشه عزلت گزیده (آخه مشکلش رو نمیتونم بگم. مجبورم دروغکی بگم مریضه) تلفنی صحبت کردم. ایشون شدیدا دلتنگ سایت و احوالپرس بچه های سایت بودند و از من خواستند که از طرف ایشون همه بچه های سایت رو یه ماچ گنده آبدار بکنم.
بدرود
درود هالدیر عزیز،نمیدانی که برای رساندن پیامت نیازی به زدن این پست نبود. چرا که ما اعضای سایت یه جورایی تله پاتی عجیبی داریم. تنها لازم بود در فکر خودت بخوای که من یه خبری از شاه عزیز بگیرم. من دیشب با پادشاه که مدتیه برای درمان در منزل گوشه عزلت گزیده (آخه مشکلش رو نمیتونم بگم. مجبورم دروغکی بگم مریضه) تلفنی صحبت کردم. ایشون شدیدا دلتنگ سایت و احوالپرس بچه های سایت بودند و از من خواستند که از طرف ایشون همه بچه های سایت رو یه ماچ گنده آبدار بکنم.
بدرود
هالباراد عزيز با سلام
قربان از رهشناس شدن من مدت زيادي نمي گذرد براي همين من هنوز به روش هاي تله پاتي اعضاي بالا دست به طور كامل اشنا نشده ام.
در مورد اله سار عزيز هم اگر مشكل ايشان طوري است كه ممكن است بوسيله اعضا حل شده ويا راه حل مناسب جهت اين امر جلوي پاي اله سار عزيز قرار بگيرد با اجازه خود اله سار عنوان كنيد (به طور معكوس يعني بگوييد چه كسي در فلان موضوع توانايي كمك دارد) تا هر چه زود تر شاهد بهبود مريضيه (هالباراد خودت عنوان مريضي بكار برديد) شاه اله سار عزيز باشيم.
با تشكر
ناگهان ایمراهیل فارامیر و بقیه صدای خش خشی را شنیدند....
am gona hi!
100 نفر از کماندار های میرک وود و لگولاس اونها رو نشونه رفتن....
do e nai!
فاری:یا مشهد... اشهد ان لا اله:shocked:
تق تق تق جیر تق!
تیر ها از ناکجا اباد با فاصله میلیمتری از کنار اونها رد شدن.....
و به طرفیه سایه رفتن ولی ازش رد شدن
فاری و دوستاش شمشیر ها رو کشیدن
نا گهان گالادریل اومد و گفت:قل اعوذ برب الناس...... و به سایه فوت کرد.... سایه محو و نایود شد......
لگو:وایسا...اه اینکه فاری جونه فاری چه طوری؟
فاری:قلبم ریخت بابا ایولاخرین باری که من به شرقی ها شبیخون زدم اینجوری نبود ها...
لگو:این شبیخون الفیه...خوب حالا چه میکردی؟
فاری:شکار...سیاه دل....
لگو:ها ها ها
فاری:چیه؟
لگو:بابا ما الفیم درست ولی همیشه نمیتونیم اماده باشیم به امثال شما شبیخون بزنیم که.....
ما دنبال سیاه دل بودیم....
بیا بریم بابام غذا درست کرده یه چیزی بخوریم.
همه به قصر تروندیل رفتن.....
صدای مادر لگولاس اومد که میگفت:تروووووووووون غذا چی شد؟
تروندیل:اااالان ا.......ماده م..می مشه!
لگو و تراندویل سرخ شدن!
تراندویل:ادم شاه میرکوود باشه و از زنش دستور بگیره....خفته!
خوب من همه چی رو میدونم به نظرم باید اول ایزنگاردحمله کنیم ولی قبلش از لگو و فارامیر میخوام با کمانداراشون به سومین ارتش موردور که داره به ریویندل میره شبیخون میزنن.الروند درخواست کمک کرده.... ما باید در صحنه باشیم
لگو:چرا از لورین درخواست نکرده؟
تراندویل:اخه کمانداراشون با هالدبر به هلمز دیپ رفتن......
----------------------------------
ببخشید اگه خیلی بد بود .......
سلام
من برگشتم... با توجه به اینکه من ناظر این بخش نیستم اما با جزئ پیشکسوتان این تاپیک هستم،لازم دیدم چند نکته را بیان کنم:
1- هر کس تنها می تواند در نقش خودش بازی کند (قابل توجه آراتورن)
2- هیچ کس نباید منتظر باشد که دیگران او را وارد داستان کند(قابل توجه پی پین)
3- هیچ کس حق ندارد دیگران را بکشد
با تشکر
فارامیر کمی مکث کرد نام بئورن برایش آشنا بود تا آنجا که یادش می آمد پی پین چیزهایی در این زمینه برایش توضیح داده بود .با اشاره ی سر با رفتن موافقت کرد و اسبش را به جلو راند تا در کنار بئورن شجاع گام بردارد ، فارامیر پرسید چه خبر از سیاه بیشه؟از الف ها چه خبر و از سیاه دل؟
فارامیر جان خیلی ببخشید ولی این پستت اصلا به پست های قبلی مربوط نیستند.اولاتو اخرین رول اونها تو سیاه بیشه میرکوود بودن ثانیا گالادریل سیاه دل رو نابود کرد حالا اگه خیلی با سیاه دل حال میکنی و از مرگش ناراحتی میشه دوباره برگردوندش یا که اصلا موضوع رو عوض کرد ولی بدون که بالاخره یکی باید بمیره تا داستان یه کم جلو بره.
سیاه دل به طرف بالا حرکت میکرد.....نمیدانست چقدر فقط میدانست ساعتها یا شاید هم روزها در حرکت بود....حرکتی که خود هیچ اختیاری بر آن نداشت.....و سپس به والار رسید .
آنها در شورا جمع بودند و بحث میکردند تا آنکه سیاه دل رسید.
منوه:خوش امدی ای تاریک روح جوان! حال گذشته ات را مرور کن.
وسیاه دل همه گذشته اش را دید. پیوستن به سیاهی و اهریمن...جاسوسی جانهای گرفته شده بسیار ...و فکر میکرد باید بر تک تک آنها قضاوت شود و گریست.
تولکاس برخاست و گفت:شاه اله سار نیاز به کمک دارد. با توجه به این موضوع و اینکه سیاه دل در اخرین لحظات به روشنایی پیوست پیشنهاد میکنم در حکمش تجدید نظر کنیم.
منوه: منظورت چیست؟
تولکاس: او به دنبال استغفار بود.
و او تسبیح الفی اش را از جیبش در اورد.
سیاه دل: من به دنبال فارامیر بودم که به او بپیوندم ولی او مرا دشمن می پنداشت و هرگز فرصتی به من نداد تا در باره نیتم به او بگویم.
منوه و بقیه والار لحظه ای گفت و گو کردند.
تو باز گردانده میشوی تا ماموریت خود را انجام دهی...ولی ماموریت خود را در خانه ی آراتورن میابی.
و سیاه دل کالبدی جدید به خود گرفت و گندالف نیز مامور حفاظت از او شده نام اورا مارتانین گذاشت.
سیاه دل به خود نگاهی کرد و گفت: من یک الف هستم!
گندالف: بله! ولی اگر در ماموریت خود غفلت کنی مورد غضب والار و آن یگانه قرار میگیری.حال به سوی آراتورن میرویم.
...................................................
سیاه دل بار دیگر فرار کرد و به سارون پیوست. گندالف موضوع را به آراتورن گفت.
آراتورن به سیاه بیشه رفت و در آنجا برای مدتی ماند و در حالی که کمانداران لگولاس و فارامیر مشغول تمرین و تجدید قوا بودند فرمانده یکی از گردانها شد......فرمانده گردان سوم که از کمانداران انسان تشکیل شده بود و قدرت زیادی داشت.
لگولاس و فارامیر نیز فرماندهان گردان اول و دوم بودند و ایمراهیل نیز فرمانده گروه شمشیر زنان الف بود که اگر در کمین دشمن گرفتار شدند بی دفاع نمانند....
اما سارون کالبدی اهریمنی به سیاه دل بخشید و و را مسئول سپاه ایسترلینگها کرد.
گر دان مجهز الفها و گروه کمانداران انسان به سمت جنوب رفتند تا به سپاه شرقیها شبیخون بزنند و کمک بزرگی برای انسانها باشند ولی الفها به کمانداران انسانها اعتماد نداشتند و به آنها مظنون بودند. در مقابل سران لشکر بخصوص آراتورن سعی در بهبود روابط داشتند
----------------------------------
زمان تلاقی ارتشها نزدیک بود. الفها و انسانها پنهان شده بودند و علی رغم دستور آراتورن مبنی بر قرار گرفتن در قسمت مقدم، کمانداران انسانها مسئله غافلگیری را پیش کشیده و در عقبه سپاه مستقر شده بودند.
------------------------------------
صدای طبل ایسترلینگ ها بگوش رسید. الفها نا آرام و بیقرار بودند، و هر کس سعی میکرد خود را لابلای گیاهان مخفی کند.
تراندویل شخصا فرماندهی کل را بر عهده داشت.
تراندویل: فرماندهان موقعیت خود را اعلام کنند!
فارامیر؟
-: آماده!
-: لگولاس؟
-: آماده!
-: آراتورن؟
آراتورن در فکر بود دیشب الروند به خوابش اومده بود و گفته بود:« زمانی که ندایتان به گوش رسد سه سوار در شمال ظاهر میشوند.»
ندایی بلندتر امد که موج افکار اورا شکست!
-: آراتورن؟
-: آماده!
ولی اکنون زمانش نبود. اگر ایسترلینگ ها بیشتر بودند چه؟ پس فعلا منصرف شد.
تروندیل: اماده!
نشانه!
همه دشمن را نشانه گرفتند، به جز گردان سوم! انسانها چیز های دیگری را هدف گرفته بودند:الفها را!
صدای ناسزا های الفها و پنهان شدن آنها، مشتی که آراتورن حواله فارامیر کرد، صدای تق تق و جیر جیر، تیر ها رها شدند!
الفها زیاد تلفات ندادند، نشانه گیری انسانها به خوبی الفها نبود و لباس الفها نیز هدفگیری را سخت تر میکرد. الفها نیز شروع به تیر اندازی کردند.
ایستر لینگ ها به میدان امدند. الفها محاصره شده بودند که ناگهان فارامیر داد زد: ایمراهیل!
ایمراهیل با گردان شمشیر زنان به جنگ به کمانداران پرداخت ولی الفها توسط ایستر لینگ ها قلع و قمع شدند
تراندویل فریاد کشید: آراتورن! حالا!
صدای شاخ آراتورن طنین انداز شد و بر فراز هیاهوی جنگ اوج گرفت.
سه سوار با صدای شاخ او پدیدار شدند: الروند، گندالف و ائومر!
ائومر: روهیریم!
------------------------------------------
سواران از شمال حمله کردند و سپاه بزرگ متحدان موردور را شکست دادند. بعدا هم معلوم شد فارامیر در این توطئه نقشی نداشته و به مناسبت پیروزی در مرک وود جشنی بزرگ بر پا شد. ولی شادی دیری نپایید چون تنها کشته شدگان پایان جنگ را دیده اند.
ویرایش شد (ناظر) آراتورن جان می بخشی که یه جاهاییش رو به میل خودم تغییر دادم یا اضافه و کم کردم ولی به نظرم اینطوری بهتر شد.
سلام
بنده ( که آگارواین باشم) بعد از صحبتهایی که اصلان خان در یک جایی فرمودند احساس کردیم یک چیزی ما را غلغلک می دهدکه در اینجا یک رولپلینگ جدید راه بیاندازیم. با توجه به اینکه داستان قبلی این تاپیک مربوط به پیش از تاریخ می باشد واحتمالا قاطی نقاشی های غار لاسکو پیدا شده پس ادامه دادنش بی معنی می نماید. بنابرای از شما عزیزانی که علاقمند به شرکت در این پروژه می باشید خواهشمندیم تا یک هفته پس از انتشار این آگهی به شعب منتخب بانک ... اِ اِ اِ ببخشید اشتباه شد.تا هفته بعد شخصیت انتخابی تان را معرفی نمایید تا از هفته آینده داستان آغاز گردد
والسلام
به تاریخ 6 اسپند سنه ی 1390
بنده آراگورن دوم پسر آراتورن دوم ملقب به شاه اله سار آمادگی کامل خویشتن خویش را در مورد همکاری با شما آرداییهای عزیز در ارتباط با تجارب و زندگی خود و شما اعلام میدارم. :) :-? :D :D
این ماجرا جدیه؟؟
من هیچ وقت وارد بازی ایفای نقش نشدم و راستش علاقه ی چندانی هم ندارم ولی گذشته از تفریح -که به خودی خود انگیزه ی خوبیه- انگیزه ی دیگه ای هم پشت این کار هست؟ مثلاً ایده ی داستانی یا چیزی از دلش بیرون میاد؟
خیلی بعیده که بیرون بیاد.تجربه های قبلی این موضوع رو میگن.معمولا تا یه جایی جلو میره،بعد یکی میاد یه چیزی میگه که خط داستان کلا عوض میشه میرن رو اون یکی!
به نظر منم یه ایفای نقش لازمه
در هر صورت اگه گرفت یا نگرفت من می خوام لگولاس باشم :دی
گندالفم برایه من نکه دارین
منم که کورونیرم،واضحه؟
من حلقه میخوام د یالا...
پس چرا هیچ کس نمیاد شروع کنیم.یه کاری بکنین دیگه
بسم الله
این واسه شروع خوبه؟
سارومان روی دفترچه اش خم شده بود و داشت جزئیات نتایج جدیدش راجع به ساخت حلقه ها را یادداشت میکرد که دید صدای زنگ در اورتانک بلند شد.
با قدم هایی بلند راه افتاد که به طبقه اول اورتانک برود،سریع پلان تیر رو یه جای لباس پر فضایش قایم کرد و طبقه سوم که رسید یه نگاهی از پنجره به پایین انداخت و دید که گندالف خاکستری به معیت آراگورن و لگولاس اونجاست .
با خودش گفت:باز این پیر مرد فضول چی کار داره؟یه درسی بهشون بدم که یادشون نره.
بنابر این رفت به مهتابی تا ببیند حرف حسابشان چیست.
من تا به حال ازاین بازی ها انجام ندادم ، قواعدش چطوریه ؟ مثلا بهتر نیست زمان داستان رو مشخص بکنیم ؟ داستان باید تک خطی باشه یا میشه فلش بک و فوروارد هم زد ؟ و از این قبیل .
من تا به حال ازاین بازی ها انجام ندادم ، قواعدش چطوریه ؟ مثلا بهتر نیست زمان داستان رو مشخص بکنیم ؟ داستان باید تک خطی باشه یا میشه فلش بک و فوروارد هم زد ؟ و از این قبیل .
منم زیاد اطلاعات ندارم
اگه دوستان یه یوضیح کلی بدن منم ممنون میشم
بذارین خودمون بچرخونیمش (مجردی!).هر جور که قشنگتر میشه همون طوری جلو ببریمش.فقط قبل از اینکه داستان رو شروع کنیم کاملا همه ی جوانب رو در نظر بگیریم.یعنی اینکه دوست ندارم که کاملا بداهه پردازی باشه.مثلا در مورد داستان سارومان چند مورد دیگه از ادامه ی داستان رو توی ذهنمون مشخص کنیم.ولی کاملا هم رمان نویسی!نباشه.
بازم باید واردترا نظر بدن
آقا من نفهمیدم قضیه چیه؟
بابا رضائی درست توضیح بده منم ملتفت شم!ولی در هر صورت من لگولاسم...کسی نقش منو ورنداره ها!
گفته باشم!
آقا من نفهمیدم قضیه چیه؟
بابا رضائی درست توضیح بده منم ملتفت شم!ولی در هر صورت من لگولاسم...کسی نقش منو ورنداره ها!
گفته باشم!
با عرض پوزش دیر کردی :دی
من زودتر انتخاب کرده بودمش
بالاخره یکه پیدا میشه مارو از این ابهام درباره رولپلینگ در بیاره
رضایی جان کجایی پس بیشتر بگو
خب فکر کنم همه نقش ها شون رو معرفی کردند حالا وقتشه که یه داستان خوب پیدا کنیم هر کس هر داستانی رو که مد نظر داره بگه تا یکی رو انتخواب کنیم در ضمن حواس تون به نقش هایی که تو داستان هستند باشه که جور در بیان اینم لیست نقش ها :
آراگورن دوم پسر آراتورن دوم ملقب به شاه اله سار-لگولاس-گندالف-کورونیر- تراندویل -آرون
من هم گیملی هستم
اااااااااااا لگولاس این نامردیه من اینجا حق آب و گل داشتم! :D اشکال نداره منم بابات میشم حالتو جا میارم :دی
من تراندویلم خخخخخخخخخخ :دی
شما دوتا لگولاس ها کدوم به کدومتونه ؟!
کدومتون لیدی لگی هستش ؟ کدومتون اونیه که یه مدت عکس اورلاندو بلوم رو با کت شلوار به عنوان آواتار انتخاب کرده بود ؟ الان دور سر من داره ستاره میچرخه :دی
منم احتمالا باید نقش آرون رو بازی کنم ؟!
از اونجایی که آراگورن در اواخر دوران سوم بوده ، داستان و شخصیت ها رو در همین بازه انتخاب میکنیم .
این ادامه داستان خوبه ؟ :
درست همون زمانی که سارومان داشت از روی مهتابی برای گندالف و برو بکس سخنرانی ایراد میکرد ، آرون در ریوندل مشغول گذراندن امتحان مقطع دکترای ملیله دوزی بود ، این آخرین مدرکی بود که برای کسب آمادگی برای ازدواج نیاز داشت و پایان نامه اش هم پرچم مشکی ای بود مزین به درخت سفید و هفت ستاره . هیت داوری که از پنج بانوی میچر! تشکیل میشد مشغول برسی نتایج آرون بودند و با نکاهی موشکافانه آن را برسی میکردند .
کورونیر بی زحمت یه خلاصه از این داستانت بگو تا اگه خوب بود اونو ادامه بدیم من هم یه پیشنهاد دارم بعد از نابودی حلقه لگولاس و گیملی به سیاه بیشه می روند تا به خانه هایشان برگردند اما در کمین دشمن (مثلا باقی مانده شرقی ها) می افتند و اسیر می شوند تراندویل با تاخیر لگولاس در بازگشت به دورف های اره بور شک می کند و اماده نبرد با آنها می شود . اراگورن هم سعی می کند تا لگولاس و گیملی را پیدا کند تا درگیری شکل نگیرد . فقط باید یه راه حل برای برگردوندن گندالف و زنده کردن کورونیر پیدا کنیم.
صبر کن،حالا که صبر کردی،وقت بده تا بپزمش.
فک کنم ابهام سازی توسط آگارواین جان دوست پر حوصله ی ما انجام شد.اما بازم یه خورده توضیحات میدم:دی قراره که یه رول پلیینگ کوچولو انجام بدیم فقط همین!
آقا اینم بگم که من فعلا ایده ی جالبی ندارم و از ایده هایی که گذاشته شده استقبال نمیکنم.بازم بگردیم(فک کنیم,رو مخمون فشار بیاریم) ببینیم که میتونیم ایده ی جالبتری پیدا کنیم؟آقا مشخص کنین که چه کسایی چه نقشهایی رو بر میدارن.فک کنم یه خورده تعداد کاراکترامون کم باشه.
بابت تاخیر هم عذر میخوام.من از استفاده ی از اینترنت تحریم شدم(زیاد نمیتونم استفاده کنم).اگه من نتونستم که مرتب توی پلی حاضر شم یکی دیگه باید نقش منو برداره.
دیگه از منبر میام پائین و منتظر نظرات شما میشینم.
آرون جان دلبندم من لیدی لگی هستم :دی
اوشونم لگوولاس :دی
الان یعنی باید این داستانو ادامه بدیم آرون؟
با سلام
میشه در مورد این رولپلیینگ و قوائدش یه توضیح بدین؟ یعنی این جوریه که هر کس نقش یه کسی رو توی داستان بازی میکنه؟ شاید منم اومدم!:D
.
با سلام
میشه در مورد این رولپلیینگ و قوائدش یه توضیح بدین؟ یعنی این جوریه که هر کس نقش یه کسی رو توی داستان بازی میکنه؟ شاید منم اومدم! :D
قواعد رو که باید از آگارواین و کورونیر جان پرسید:دی ولی شما فعلا یه شخصیت انتخاب کنین تا ببینیم چی میشه
همه که جاشون تثبیت شد قوانین هم اعلام میشه(البته اگه دقیق تر بگیم،قانون که نه،روش ها).
در ضمن ما که قراره یه سری از رفته ها رو برگردونیم و مطابق میلمون داستانو ارائه بدیم،چرا یه مقدار آزادی عمل به خودمون ندیم؟یعنی داستان خودمونو تو سرزمین میانه راه بندازیم.
همه که جاشون تثبیت شد قوانین هم اعلام میشه(البته اگه دقیق تر بگیم،قانون که نه،روش ها).
در ضمن ما که قراره یه سری از رفته ها رو برگردونیم و مطابق میلمون داستانو ارائه بدیم،چرا یه مقدار آزادی عمل به خودمون ندیم؟یعنی داستان خودمونو تو سرزمین میانه راه بندازیم.
منم مخالف این کار نیستم ولی باید تدابیری بچینیم که بی نظمی ایجاد نشه چون مسلما هر فردی دوس داری به سبک خودش داستان رو پیش ببره
در هر صورت تابع نظر جمع هستم.
خوب برای داستانمون یه پایه انتخاب میکنیم و جهت حرکتش هم تا حدودی که از دستمون بر میاد تعیین میکنیم و هر کسی (به نوبت) نقششو بازی میکنه.
اگه آگرواین هم با ایده برداشت آزاد از سرزمین میانه موافق باشه که بخش اعظمی از کار انجام شده.
ولی من با برداشت آزاد (تغییر در گذشته ها موافق نیستم).به هر حال من تابع جمع هستم.
منم با تغییر دادن داستان اصلی موافق نیستم و اگه در باره چیزایی که تالکین توضیح نداده داستان رو بنویسیم بهتره گر چه به هر حال مجبور می شیم تغییراتی رو ایجاد کنیم ولی به نظرم هر چه مقدارش کمتر باشه داستان قشنگ تر می شه
اگه قراره در گذشه دست نبریم که میشه تکرار مکررات ، ذهن خلاقتون رو آزاد کنید ، البته زیاده روی نشه !
من یه پیشنهاد دارم ، میتونیم تا قضیه دستمون بیاد هر کدوم در نقش هایی که داریم به داستان های جداگانه اما موازی بپردازیم ، مثلا من با آرون در ریوندل ، کرونیر در آیزنگارد ، لیدی لگی در سیاه بیشه و ... در زمان مناسب هم میتونیم نقش هامون رو به هم پیوند بزنیم و مثل چند رودخانه کوچیک که به یه رودخانه بزرگ متصل میشه ، عمل بکنیم .
تا اون زمان هم قلم دستمون میاد ، هم هرکی میتونه آزادانه به تخیلاتش برسه و هم این که پیش زمینه مناسبی فراهم میشه .
.
قواعد رو که باید از آگارواین و کورونیر جان پرسید:دی ولی شما فعلا یه شخصیت انتخاب کنین تا ببینیم چی میشه
والا من شخصیت خاصی تو ذهنم ندارم. یه سوال. این شخصیت ها حتما باید توی داستان تالکین وجود داشته باشن یا میشه یه شخصیت خودم بیارم تو کار؟ بعد من یه نظر دارم. من می گم شروع داستان رو یه نفر با شخصیت های مورد نیاز شروع کنه. بعد هرکس شخصیت مورد علاقش رو برمی داره. چون این جوری که هرکس یه شخصیت مجزا بر میداره آوردن همشون توی یه داستان سخت میشه.
بابا ، اگه کاری میخواین بکنین ، خب بکنین دیگه :دی
یه صفحه پشت و رو (!) دارین بحث میکنین که چی کار کنین . خب یکیتون شروع کنه ، بقیه هم از نبوغشون استفاده کنن ادامه بدن
این سنت اصیل تعارف کردن رو بزارین کنار
منم نمیخوام بیام تو بحثتون :D
نظر هابیت آردا
به تقویم و نقشه آردا نیاز دارید که توش هفته ها و سال های خاصی مشخص بشه تا نقش ها با آب و رنگ جلو برن. تو نقشه هم میتونید به جاهایی برید که حتی استاد تالکین هم پاشو نذاشته :D
منم اینقدر توانایی ندارم که تو بحثاتون شرکت کنم :D
زودتر شروع کنید دیگه
به نضر من هم اکه تو داستان اصلی دست نبریم بهتره.
یه داستان جدید با یه سری اتفاقات جدید و همون طور که هابیت گفت در مکانهای جدید بهتره.
مثلا یه چیزی تو مایههی داستان هابیت.
ولی اول خط داستانو تعیین کنیم
به نظر من اگه رضایی جان این کارو بکنه بهتره ولی بازم بستگی به شرکت کننده ها داره
گاندولف اسکین عزیز به من(آراگورن) لطف دارن.شرمنده یمان مینمایند :D (صورتمان گل انداخت).من که دارم سعیمو میکنم.ولی گفتم که از اینترنت دارم محروم میشم.فعلا ایده ی من اینه که آراگورن در شرق سرزمین میانه با نزاد جدیدی از موجودات شرور روبرو شده که احتمالا بازمانده ی اورکها هستن و بیرحمانه به قلمرو ی آزاد انسانها و موجودات حمله میکنن و در جنگل فنگهورن هم به قطع انتهای باقیمانده پرداختن و شاه ائومر هم از شاه درخواست کمک کرده.از طرفی شایعه شده که همسران انتها به تعداد بسیار کم یافت شده اند و قصد برگشت به فنگهورن رو دارن و این وظیفه ی کاردولان و آراگورنه که اونها رو از خطراتی که تهدیدشون میکنه حفظشون کنن.
همسر عزیز من به خاطر پیشگویی ارباب الروند نگران سرنوشت منه و اینکه چه بلایی به سر حکومت من و حکومت انسانها میاد.لگولاس و گیملی هنوز به سرزمین قدسی کوچ نکرده اند ولی از مشکلاتی که در سرزمین مینه جاری هستن خسنه شدن.گاندولف هم در جستجوی همسران انتها هستش و خبر آورده که والار هنوز هم دست از حمایت از سرزمین میانه بر نداشتن و با این حال تقدیر انسانها در دست خودشونه.
اما تناقضات و ضعفهای موجود در داستان من:
اولا اینکه ما میدونیم که در تمام دوران حکومت شاه اله سار آرامش بر سرزمین میانه حکمفرما بود و مشکلی پیش نیومد.دوما عدم حضور شخصیتهایی مثل سارومان.سوما مشکوک بودن کوچ گیملی و تاریخ دقیق آن.چهارما از کجا معلوم که قدرتهای آردا(والار)اصلا قصد دست برداشتن از سرزمین میانه رو داشته باشن(میدونیم که مانوه و واردا هنوز هم از فراز تانیکوئتیل آردا رو تحت نظر دارن)(امیدوارم منظورمو خوب رسونده باشم).
به هر حال هدف من از زدن این پست این بود که توی یه پست از صفحه ی قبل منظور من از اینکه همه ی جوانب رو در نظر بگیریم و کاملا رمان نوسی نباشه چی بودش.
اگه این قد دست دست میکنیم و اعصاب بقیه ی کاربران خرد شده من عذر میخوام.
به هر حال کارای دیگه ای مثل ترجمه ی دانشنامه و درسام هم مونده.
خوب فکر کنم تعدادمون خیلی کمه
باید چیکار کنیم؟
خوب فکر کنم تعدادمون خیلی کمه
باید چیکار کنیم؟
قرار نیست داستان شما به وسعت سرزمین میانه باشه.
شخصیت هایی رو که انتخاب کردین رو یه طوری عوض کنین که بتونید با تعداد کم هم داستانتون پیش بره!
در ضمن یکی هم با قاطعیت بیاد سروسامون بده.جمع بندی کنه.و داستان رو مدیریت کنه!
در ضمن منم تام بامبادیلم :D از اونجایی که کارام حساب کتاب نداره یه وقتایی هم جفت پا میپرم وسط داستانتون ولی خب مشخص نمیکنه کی میام!پس رو من حساب نکنین
می شه توروخدا داستان طنزم داشته باشه؟می دونید که من نمی تونم مثل بچه آدم حرف بزنم! :دی
فعلا تو پیدا کردن داستان موندیم بی زحمت شما خودت یه داستان پیشنهاد بده که قابلیت طنازی هم داشته باشه.
این یک داستان ایفای نقش هست. امید وارم استقبال بشه.من مقداری از داستان رو می نویسم و نفر بعد با تفکر خودش اون رو ادامه میده. البته روند داستان نباید خراب بشه.
داستان اینجوری که جادوگران آبی در شرق سرزمین میانه شهری دارند و عده ای از شرقی ها پیروان انها هستند و به سوی روشنایی امده اند.
حال عده ای از هارادی ها با آنها می جنگند. در شرایط سخت فردی آشنا پیش آنها میاد.سارومان .
چون گندالف به شرق رفته ، جادوگران آبی مجبورند از سارومان پیروی کنند و داستان ادامه پیدا می کند تا غرب.
......................................................................................................................................
خبر شکست سربازان در دشت گونهای وحشی آلاتار را نگران کرده. به این می اندیشد که سایه هیچ وقت نابود نمی شود.سالها در مقابل هارادریم ها دوام آورد.هارادریم هایی که زیر نظر چشم بودند. اما امروز که سائرون نابود شده ، اخرین سپاهیانش نابود شده اند و دشمن دارد نیرو هایش را در جنگل هارادریم جمع می کند و تنها دفاع پوکراج هال(کلمه ای هندی به معنای تالار توپاز) خودش است.
مردم شهر می دانند که جنوبی ها فیلهایی بزرگ دارند . با اینکه دیوارهای شهر مستحکم است و به وسیله ی جادو محافظت می شود اما بالاخره یا دروازه ها گشوده می شوند یا قحطی همه را می کشد.
پالاندو مشغول آموزش سربازان تازه وارد است. فقط دو هفته وقت باقی است تا فیلها به پشت دیوارهای شهر برسند.
دو روز بعد
پالاندو پله های تالار توپاز را یکی یکی بالا می آید و سربازان به او احترامی میگذارد و او وارد تالار می شود.آلاتار باشلقی به رنگ آبی دریای اولمو دارد. عصای او سنگ توپاز بزرگی دارد به رنگ تالارهایش و انگشتری صفیر به دست کرده که نشانه ی خرد اوست.هر چند پلیدی به تالار هایش وارد نمی شود اما نگرانی در چهره اش موج می زند.
پالاندو به سمت او می آید و دستش را بر روی شانه اش می گذارد و می گوید:« برادر ، نگران نباش ، باشد که ارو ما را یاری کند.»
((لفظ برادر به این خاطر است که آلاتار و پالاندو سالها با یکدیگر بوده اند و الفتی ناگسستنی بین آنها وجود دارد.))
_ پالاندو، ستاره های آسمان به من خبر می دهند. گندالف به غرب رفته و وظیفه اش را به انجام رسانده اما ما چی؟ ما هنوز در این جهان فانی زندانی هستیم و شایستگی خودمان را ثابت نکرده ایم.به نظر تو او به ما کمک می کند.
_ هنوز هم فرصت برای اثبات شایستگی هست.برادر.ارتش ما آماده هست. و مردم از جان و دل برای شهرشان خواهند جنگید.
در این لحظه قراولی به تالار داخل شد.و گفت:
« سرور من مردی در صحن تالار است که می خواهد شما را ببیند.»
آلاتار: نامش چیست و از کجا امده.
_ می گوید از خویشاوندان شماست. نامش سارومان است. سارومان سیاه
.................................................
خوب دوستان حالا خودتون باید داستان رو ادامه بدید.امید وارم برایتان موضوع جذابی باشد.
آفرین سبک نوشتاری داستان هاتو دوست دارم. انسجام متن زیبایی داری!
خوب دوستان این تاپیک خوب پیشرفته بود. البته قر وقاطی شده بود. هر کس با شخصیت خودش داستان رو بسازه. یعنی من که گلور فیندل تا اخر داستان گلور فیندل باشم.متوجه شدید.D
این داستان جدید با تاپیک جادوگران آبی موازی هست. یعنی داستان از اینجا شروع میشه که گلورفیندل در یک شب خوابی می بینه و می فهمه که سارومان در شرق برگشته. و می خواد که اله سار ( شما می توانید نقش شخصیت های دیگه رو هم بنویسید ولی باید توجه داشته باشید که نوشته شما میانگینی از شخصیت واقعی و شخصیت درون داستان باشه. ناسلامتی یه عمره تو این سایت هستین باید خلق هم دیگه رو بدونید.)
ارتش رو جمع کنه و اماده ی جنگ بشه. اما گاندور درگیر جنگ با روهان هست. به این دلیل که ائومر مرده و پادشاهی به دست یکی از خائنین اسنوبورنی افتاده و پسر ائومر ، ائومند در گاندور زندگی می کنه و فرزند خوانده ی فارامیر هست.
حالا داستان رو شروع می کنیم. یه کم به اون سمت مغزتون که واسه داستان نویسیه فشار بیارید و بنویسید.
.....................................................................................................................
شهر سوخته ، رود خانه خشک شده و دره از هر نوع گیاهی پاک شده. مردم شیون می کنند.مردان مشغول جنگ هستند.او سر اورکی را از تن جدا می کند.چشمش به شاه برین می افتد.
الروهیر نقش بر زمین شد. از سرش خون می آید.
به هیبت سیاه می گوید.
_ اربابان تو که از تو قدرتمند تر بودند نتوانستند جهان را تاریک کنند. با خود چه فکری کرده ای.سرزمین میانه پیشکش تو ، اما ما در آمان به زندگی خود مشغول می شویم.
مرد سیاه پوش با صدایی رسا و دهشتناک می گوید:
« برو ، کوچک پست ،به توله سگانی که در اغوش مادرشان شیر می خورند بگو. سارومان سیاه به آنها هم می رسد. نه آن کورونیر که شاگردشان بود بلکه باید غذای فیلهای آتشین من بشوند.»
و تیزی عصای خود را در قلب او فرو کرد.
...................................................
خوی بر صورت گلورفیندل نشسته بود.خوابی دهشتناک بود اما مبهم نبود.تاریکی بر خواسته است. خطه میانی رنگ آرامش نخواهد دید.
کتابخانه ی خود را گشود. زیج ها را نگاه کرد و اوضاع آسمان را نگریست.نیمه شب بود.قمر در عقرب رفته بود و زحل و مریخ در دو طرف آن . نحس ترین ساعت خطه میانی از راه رسید.
شتابان به خانه ی الروند رفت. هرچند که امروز نام الروهیر آنجا را قدرتمند می ساخت. فرزندان الروند باقیمانده ی نولدور را رهبری می کردند.
الروهیر بر سریر خود نشسته بود. لباسی سبز بر تن داشت که نگاره های طلایی ان را مزین می کرد.و پیشانی بندی نقره ای بر سر داشت.و داشت زیر لب دعا می خواند و ارو را ستایش می کرد.
_ چه شده است که خردمند ترین الفها انقدر خاطرش مشوش است که از چهره اش هویداست؟
_ باید بانگ به گوش مردم آزاد برسد زمانه خطرناک است؟
چهره الروهیر در هم رفت و مشوش شد.
_ سالهاست که سائرون نابود شده ، چه خطری می تواند ما را تهدید کند.
_ نحس ترین ساعت سرزمین میانه را مشاهده کردم. سارومان به کالبدی بازگشته.و می خواهد بر روی جهان سایه بیفکند.باید پیک ها را به نزدیک ترین چاپاردر آمون سول بفرستی ، همچنین پیکهایی به دیل ، اره بور ،موریا ، تراندویل و کله بورن سیمین موی بفرستی.به طور جداگانه هم خبری برای شاه اله سار بفرست.باشد که تا تاریکی قدرت نگرفته جلویش را بگیریم.
....................................
گفتم دیگه ادامه بدید.در مورد کله بورن فقط چیزی نگید لطفا.برای اون قسمت طرحی خاص دارم.
مونث عزیز خیلی خوشحال می شم. وقتی این داستان رو می خونید . بیاین یه قسمت از داستان رو خودتون بنویسین. برین جلو. اگر اینجا نوشتن مشکله. رولپلینگهای سرزمین میانه رو ادامه بدین. اون به نسبت ساده تره. در زمن شما لطف دارید و ممنون.
...................................................................
آلاتار و پالاندو ترسیدند. انگشتر های جادویی خود را در دست کردند. اورادی برای خود خواندند و از هر حیث خود را اماده کردند. سارومان موجود خطرناکی هست. در ان زمان که با او راهی سفر به شرق شده بودند. فهمیدند که او نقشه ی گرفتن حلقه برای خود را دارد. اما سارومان فهمید و انها را به رودخانه انداخت و رودخانه انها را به نزدیکی پوکراج هال آورد. هر چند در ان زمان پوکراج هالی وجود نداشت. قریه ای بود که مردمش به دور از پلیدی زندگی می کردند ولی خود را لو نمی دادند.
حال سارومانی که می خواست انها را بکشد . به دیدارشان امده و نه به رنگ سابقش. سیاه. او می تواند چه شکلی شده باشد.
در هر حال احتیاط جایز بود.
آن دو به سمت صحن قصر راه افتادند. مردی روی صندلی نشسته بود. باشلقی داشت به رنگ سیاه و کلاهش نمیگذاشت که صورتش دیده شود.
جلو رفتند و پالاندو گفت: آلاتار ، چه شده که رئیس فرقه به دیدار ما آمده. نکند مامنی برای زیستن می خواهد یا شاید دوباره نقشه پلید دارد و می خواهد بازهم ما را در رودخانه بیندازد؟
سارومان کلاه باشلقش را برداشت و به صورت پالاندو زل زد. صورتش به مانند مردگان سفید شده بود و ترس را به اطراف می پراکند. دیگر آن سارومان فریبنده نبود که ظاهرش پادشاهان را می فریفت. بلکه مرده ای بازگشته از مرگ بود و به دهشتناکی مورگوث می مانست.
_ نه سگان آبی پستم. این دفعه نمی خواهم شما را بکشم. چرا که تخت زیبایی برای من ساخته اید و شهری به عظمت خانه سائرون. هر چند باید رنگش عوض شود و به مرواریدی سیاه تبدیل شود.
آلاتار خشمگین شد و با تحکم گفت: از کی عروسک خیمه شب بازی سائرون خود را مالک تنها تالار روشنایی در شرق میداند؟ سارومان ، ما در اینجا نیازی به ملیجک نداریم؟
و آلاتار رویش را بر گرداند. اما به لحظه ای چشمانش سیاه شد و دنیا در برابرش تاریک گشت.از دهانش کف بیرون آمد و در حال جان دادن بود. اما دوباره روشنایی بازگشت.
چشمانش را که باز کرد. پالاندو را در مبارزه دید. شجاعتش در مقابل سارومان پایداری می کرد.اما نمی توانست تاب آورد و مغلوب شد.
چشمان سارومان به مانند لاجوردی آبی می درخشید. اما آبی ای شیطانی .به سمت آن دو آمد.بانگ برداشت : جادوهای ساده شما نمی تواند در برابر من ایستادگی کند.روح و کالبد من فرزند مورگوث است.هیچکس توان مبارزه با من را ندارد.
صدایش به مانند آذرخش قوی و دهشتناک بود.
من به پایین ترین طبقه ی جهان رفتم. از میان تاریکی و درد گذشتم. وحشت بر من مستولی شد و جزئی از وجودم گردید تا زمانی که به او رسیدم.او را دیدم. او مرا خواند. و عظمتش را در من قرار داد. آنجا که روزی آنگباند بود. قدرت او به من منتقل شد.آینور احمق گمان می کرد می تواند مورگوث را شکست دهد. بگذار دلشان به یک کالبد خوش باشد.
.......................................................................
این موضوع را در رولپلینگ های سرزمین میانه توسط گلورفیندل بیان می کنم.همینقدر بدانید که قدرت مورگوث به سارومان منتقل شد.
عاليه! شما از تالكينم دارين جلو میزنين، كه! چهجوری اينقدر زود داستانهايی به اين زيبايی به فكرتون میرسه؟ به نظر من اگه اين نوشتهها رو كتاب كنين، پولی هم نصيبتون میشه. من هم خوشحال میشم كتابی از شما در كتابخونهام داشتهباشم.
درمورد ادامهی داستان هم كه... بذارين تابستون شه، ببينين چیكار میكنم! :دی
گلورفیندل زیج ها را بررسی می کرد و اعداد لکسیکرام را جا به جا می کرد تا بفهمد قدرت سارومان جدید در چه حد است. و از کجا این قدرت را بدست آورده. اما تمام کارهایش به بن بست می خورد. ستاره ها چیز های واضحی نمی گفتند و اعدادش هم تعبیر نداشت.
فهمید که دستی قدرتمند در کار است.
اسب خود را زین کرد. و علیق راه را برداشت و به نزد الروهیر رفت و با او مشورت کرد.
_ نمی دانم اما هیچ یک از روشهای پیشگویی ام جواب نمی دهد. سایه ای عظیم بر شرق افتاده و حتی روحم نیز توانایی سفر به آنجا را ندارد. به هیچ شکل پیشگویی موثر نیست. باید خودم به شرق بروم و میزان قدرت سارومان را بسنجم. شاید از طبیعت متوجه بشوم.
_ تا شرق بدون استراحت راه زیادی است.چگونه می خواهی بروی؟
_ ابتدا به موریا خواهم رفت و از دورفها شمشیر و زرهی از میتریل می گیرم.
_ فکر می کنی دورفها به تو میتریل خواهند داد.
_ مطمئن هستم. دورفها مقدار زیادی جواهر دارند. یا می شود گفت تمام جواهرات کشف نشده کوه ها ازان آنهاست.آنها دیگر آنچنان به میتریل اهمیت نمی دهند . به لطف گندالف آنها تا اعماق زمین رفته اند و جواهراتی با ارزش تر از میتریل یافته اند.
_بعد از موریا به نزد تراندویل ، بزرگتریین الف سرزمین میانه خواهم رفت.با اینکه قدرت نولدور کاهش یافته ، اما قدرت وود الفها چندین برابر شده.همچنین او متحد شاه اله سار در جنگ با خائن اسب سوار است.
گلورفیندل از الروهیر وداع کرد و سوار بر آسفالوت اسب و یار دیرینش شد و برای بار دوم گفت.:« نورو لیم ، نورولیم آسفالوت . »
و اسب دوباره با سرعت باد دوید و راه موریا را پیش گرفت.
بعد از روزها به دروازه های موریا رسید و فریاد زد ملون و وارد موریا شد.
دورفها از ورود با شتاب یک الف به تالار هایشان شگفت زده شده بودند. گلورفیندل با سرعت در راه رو ها پیش می رفت و با صدای بلند می گفت :« گلوین کجاست ، گلوین کجاست ؟ سلطانتان کجاست؟»
و دورفها با دست به سمت محل اقامت او اشاره می کردند و بعد از رفتنش با تعجب با یکدیگر حرف می زدند.
الف به پدر تنها دورف آمان رسید و از اسب پیاده شد.
دورف با لهجه دورفی گفت :« ماگاوانا ، ارباب گلورفیندل »
_ ارباب گلوین زمان خوش آمدگویی نیست. چه بسا که ما برای زمان در مضیقه ایم. تاریکی دوباره جان گرفته و به زودی بر سر ما نازل می شود.باید با شما حرف بزنم.
دورف متعجب بدون هیچ حرفی به دنبال او رفت.
گلور فیندل بر روی صندلی سنگی فاخری که پشت میز بود نشست و گلوین در روبه رویش.
گلوین گفت :« اممم ف من متوجه نمی شم ، ارباب الف ، مگر به غیر از حلقه پلیدی دیگری هم در جهان وجود داشت که ما نگران آن باشیم.
_ بله گلوین ، پلیدی های زیادی از این نوع وجود داشته و دارد. اما هنوزبا قاطعیت نمی توانم بگویم که نیرویی که سارومان را به این قدرت رسانده چیست.بخاطر همین می خواهم به شرق بروم. در میان سایه.
_ پناه بر ریش دورین. پدر به ما کمک کن. واقعا می خواهی این کار را بکنی؟
_ راه دیگری وجود ندارد ارباب دورف ، اما از دست تو کمکی بر می آید.از تو یک شمشیر از میتریل می خواهم که مانند دندان اژدها برنده باشد و زره ای که به اندازه فلسش محکم. امیدوارم بتوانی به من کمک کنی.
_ حقیقتا این کار را خواهم کرد. زره ای از میتریل به سفتی فلس اژدها و شمشیری خوشدست و برنده ساخته دست دورف ها و مزین به جادوی الفها .
گلوین دستور روشن شدن کوره شاه را داد و شروع به ساختن شمشیر و زره کرد. زره درخور یک خردمند از الدار بود و درخشش به مانند ستاره های واردا.
اما شمشیر به مانند شمشیر فین گولفین بود.زیبا و براق و خوشدست. به راستی ساخته دست یکی از بهترین دورفهای جهان.بر دسته ی شمشیر زمردی درخشنده بودو برروی تیغه اش با حروف نولدور نوشته شده بود.
« ای مشت گران تولکاس و نگاه برنده مانوه. باشد که در تاریکی بدرخشی و ردت پلیدی را عقب بنشاند.»
گلورفیندل از دورف پیر خداحافظی کرد و دورف به او گفت :« باشد که تاریکی از مقابلت عقب نشیند.»
_ « باشد که تاریکی دوباره فرونشیند.»
و دوباره آسفالوت به سان آذرخشی تاخت.و راه پیوسته می رفت تا خانه ی تراندویل بزرگ. قدرتمند ترین الف ساکن در سرزمین میانه.
با اجازه.
من در نقش الداریون هستم(چون قبل از همه شکارش کردم)
ادامه داستان:
الداریون که اکنون پس از گذشت 50 سال جوانی نیرومند و با استعداد شده است.ولی او در این سالها تحت تعلیمات مربی خود که به او دانای میرک وود گویند قرار گرفته است.
شاه اله سار هر روز که فرزند خود را میبیند به آینده ای زیبا ولی همراه با تاریکی پی میبرد.شاید شاه اله سار نشانه های تاریکی را در قصر خود احساس کرده است.
الداریون به مدت 3ماه هست که به همراه مربی خود و گروهی از سواران گاندور به مرزهای روهان رفته تا خبرهای تازه ای از این پادشاهی رانده شده به شاه اله سار و ائومند بیاره.
thalion جان زمان نوشته من یه ذره از تو جلوتره یعنی تو باید چند نوشته دیگه بیای تا به مرزهای روهان برسی.البته من هنوز مسیر اومدن شما رو نمیدونم.)
ادامه:
الداریون در حال قدم زدن در دشتهای جنوب فنگورن بود و از بقیه فاصله گرفته بود چون 2 روز بود که غذایی نخورده بودند و هرکدام برای شکار جداگانه رفته بودند ولی شب باید به کمپ محل قرارشون میومدن.
الداریون به شمال نگاه میکرد و بیشه های بیکران رو میدید،آری او در این لحظه به یاد مادرش افتاد و رنج وغمی که او باید تحمل میکرد.نگاهش به جنگلهای لورین و ریوندل بود و به یاد دایی خودش الروهیر.چون الداریون چندین بار به همراه مادرش آرون به لورین و ریوندل سفر کرده بود.
الداریون داشت ترانه ای زیبا به زبان الفی میخوند که از مادرش یاد گرفته بود.او در همان حال کنار اسب خود به خواب فرو رفت .
پس از مدتی شیهه اسب و حرکاتی که از هراس اسب بود الداریون رو بیدار کرد.انگار اسب متوجه چیزی شده بود.آری سواری در حال آمدن بود ولی بسیار آشنا.سواری از الفهای نولدور.او گلوروفیندل را میشناخت و در کودکی او را دیده بود.و میدانست که از یاران دایی و والدینش هست.پس با احترام ایستاد و در دل خود احساس آرامش کرد.آخر الداریون خیلی جوان بود و در سرزمین دشمن احساس ناامنی میکرد.
ولی بیشتر از الداریون گلورفیندل از این دیدار خرسند شد.
گلورفیندل پیش آمد و گفت :
_ مائی گوانن ، دونادان جوان ، خدا را شکر که تو را پیدا کردم.
_ مائی گوانن ارباب گلورفیندل ، متعجب شده ام که شما را در این سرزمین دیده ام.
_ سوار بر اسبت شو و به دنبال من بیا ، باید عجله کرد.
الداریون به دنبال گلورفیندل رفت و به بیشه ای رسیدند. در آنجا مردان الداریون و الفهایی از وود لند در کنار آتش نشسته بودند.کمی از غروب می گذشت و آهویی بر روی آتش بود. مردان به دو سبحشور احترام گذاشتند و جایی برای آنها خالی کردند.
گلورفیندل قسمتی از آهو را برداشت و شروع به خوردن کرد.الداریون دستش را بر شانه گلورفیندل گذاشت و گفت :«آخر به من نگفتی شتابت برای چیست. دوست عزیز؟»
_ الداریون تو باید مردانت را جمع کنی و به نزد پدرت بروی . به او بگو که جهان در مرز نابودی است. تاریکی دوباره به سرزمین میانه آمده . این دفعه بسیار مهم تر از داستان حلقه است. باید اماده جنگ شویم.
_ این تاریکی چیست و چه کسی ان را میاورد.
_ این بسیار دهشتناک است به مانند اراده مورگوث ، شاید اسم اربابش را شنیده باشی. روزی به او سارومان سفید می گفتد. اما امروز به مانند اعماق دریا تاریک و سیاه است.
_ سارومان ؟ اما چگونه ممکن است.
_ هنوز نمی دانم.برای همین باید به شرق بروم. به جایی که سرزمین وحشی نامیده می شود. اما تاریکی الان در روحان است. او به برجش در آیزنگارد بازگشته. برای همین نباید به روحان رفت. مطمئنم زیاد در اینجا نخواهد ماند. به زودی باید به شرق برود.
نا گهان اسب ها شیه کشیدند. ترس به سمت گروه امد. بادی سرد تر از یخ وزید. بوی مرگ می داد. مردان تیغهایشان را کشیدند. تیغ گلورفیندل برق می زد.او فریاد زد: « مردان آزاد ، سوار مرکب هایتان شوید و جانتان را بر کف گیرید. بتازید و به نزد شاه بروید. بتازید و بروید.بتازید.»
الداریون جلو امد و گفت : « من در کنار خواهم ماند تا اینکه تیغ هایمان فرسوده شود.»
_ شاهزاده شجاع ، تو کاری مهم تر داری. شاید مرگ نسیب من شود اما نباید نسیب دیگر مردمان شود. برو به نزد پدرت ، فرار کن جوان »
انگار نیرویی الداریون را وادار به فرمان بری می کرد. چه بسا که آن نیروی تقدیر بود. الداریون سوار اسبش شد و مردان به سوی گاندور تاختند.
آسفالوت به پیش گلورفیندل و او سوارش شد. او در گوش اسفالوت گفت :« شجاع باش رفیق ، باشد که تاریکی در برابرمان تاب نیاورد. باشد !»
در زیر نور ماه ، سیاهی به جلو می آمد. مر کب او اسبی با چشمان آتشین و شاخهایی به سان بالروگ بود. و سوارش دهشتناک ترین موجود در جهان هستی. بوی مرگ هوا را پر می کرد. باشلقش به رنگ سیاه بود و حتی در سیاهی شب به راحتی دیده می شد. و چشمانش به رنگ لاجورد آبی بود. مخلوطی از آبی و سیاه.
سارومان گفت:« ها، چه کسی اینجاست. گلورفیندل زرین موی ، گلورفیندل بیچاره . چه احمقی که بر سر راه من ایستاده ، برو کنار سگ پست ، این سارومان دوست و رفیق تو نیست که اینجا ایستاده .»
صدایش هنوز هم به مانند گذشته قدرتمند بود. اما به مانند رعد قوی بود. اما تیغ گلورفیندل به مانند ماه می درخشید. و خودش قدرتمند می نمود.مرکبش در برابر مر کب تاریکی قرار داشت و به نبرد با ان می رفت.
گلورفیندل با صدایی رسا و محکم گفت:« ای سایه مورگوث به جایی که از آن آمده ای بازگرد. روزگار تو هم سر خواهد آمد.fبازگرد به کنام تاریکت.»
سارومان عصای خود را بالا آورد. در کناره های عصایش تیغه های آهنین بود و در میان تیغه ها دستی نقره ای نگینی به رنگ چشمان سارومان در دست داشت.
نبرد شروع شد و خیر و شر به هم بر خوردند. صدای بر خورد شمشیر میتریلی گلورفیندل با عصای دهشتناک سارومان در دشت طنین انداخت.در لحظه ای مرکب وحشی سارومان ، فرزند اسبی پلید و بالروکی از مورگوث زخمی عمیق بر آسفالوت زد .آسفالوت شیهه ای دردناک کشید و بر زمین افتاد.
گلورفیندل شمشیرش را از زمین برداشت و بلند شد. سارومان از مرکبش پیاده شد.
_ نیرو ی تو در برابر من هیچ است عروسک ماندوس ، حماقتت تو را به کشتن داد و خودت این را انتخاب کردی ، پس بمیر.»
گلورفیندل نیرویش را در خود جمع کرد ، به سمت سارومان دوید و فریاد زد.
« آ ، البریت گیلتونیل . خشم الدار را احساس کن.»
شمشیرش به قلب سارومان اثابت کرد. سارومان از درد فریاد زد و در یک لحظه به مانند دودی به هوا برخاست.
سایه هنوز بر سر سرزمین میانه بود. تاریکی فقط عقب رانده شده. به زودی جنگی بزرگ اتفاق می افتاد. او باز می گشت.
آسفالوت خونین به سمت سوارش آمد ، دو یار قدیمی به سمت شرق راه افتادند .به سمت دریاچه ی رون.
من هم امدم...
میدان ترک شده بود. تنها باد، سلوکِ بی طرف میان آسمان و زمین شده بود.
از دور. سایه ای! شبهی! کسی مغلوب انگار به کشاله ی خلوت میدان می امد. مرد سیاه پوش بود. هیبتی لاغر اندام و ترسناک! به راستی که است او که چنین مغرورانه پا بر زمین خون و انتقام می گذارد؟ هان..! نزدیک تر آمده... چهره اش... مونت آو سائرون!
به هوا دست می کشد و روح مرده ی سارومان را احساس می کند. به خاک می افتد و خرمن خاک را از فرط خشم زیز سینه ی دستان می فشارد!
می خواهد کاری کند. با آسفالوت کار دارد.
باید دشنه ای بکشد به قلب او. آری آسفالوت یار پیمان خورده ی او را با خنجر درید.
باید انتقامی به پا کند.
حرکت کرد به سمت دریاچه ی رون...
الداریون و یارانش خسته و درمانده 2 شبانه روز تاختند تا اینکه از مرزهای روهان دور شدند.
شب فرا رسید.الداریون در اندیشه بود.او به حرفهای گلورفیندل فکر میکرد. «جهان در حال نابودیست.بازگشت دوباره تاریکی به سرزمین میانه»
شاید او و پدرش شورش روهان رو فقط در حد زیاده خواهی چند یاغی میپنداشتند.ولی حرفهای گلورفیندل بسیار وحشتناکتر از این حرفها بود.
ترسی غریب وجود الداریون را فرا گرفت.او به یارانش شک کرده بود که چگونه کمپ آنها که بسیار از آیزنگارد دور بود،به آن راحتی شناسایی شده بود.شاید او به همه سواران گاندور شک کرده بود ،به جز به دانای میرک وود.
او حتی در ته ذهن خود یک ذره هم فکر نمیکرد که این مربی خردمند و دوست داشتنی نیروی سارومان هست و شاید خود او در کالبدی دیگر.حتی شاه اله سار هم در همه ی جلسات و نقشه ها از این پیرمرد استفاده میکرد و بیشتر از هر کسی به او اعتماد داشت که مسئولیت تربیت جانشین خود را به او واگذار کرده بود.
ولی باز هم انسانها فریب خورده بودند.
کسی باید شاه اله سار را از این قضیه مطلع میکرد.
ولی گلورفیندل نامه ها را به الداریون نداده بود.و دلایل قانع کننده ای برای شاه اله سار وجود نداشت.شاید فقط مهر و دست خط لرد الروهیر بود که میتونست شاه رو قانع کنه.چون در مدت این 20-30 سال که پیر مرد وارد قصر پادشاهی شده بود ،تا حدودی ذهن آراگورن را از واقعیتها و نیکی دور کرده بود.
گلورفیندل که نور درختان والینور را دیده بود و سرشار از خرد و دانایی بود،در همان دیدار اول که با یاران الداریون داشت به آن پیر خبیس شک کرده بود. و در ته چشمان او تاریکی را مشاهده کرده بود.
ولی او به الداریون چیزی نگفت و نامه ها را به او نداد،چون جان الداریون را در خطر دید.
حالا وضعیت گلورفیندل از همه خطرناکتر بود.از یک طرف افراد سارومان و از طرف دیگر مونت آو سائرون که معلوم نیست چگونه برگشته است.
آری همه ی نیروهای شر در کنار دریاچه رون منتظر گلورفیندل بودند.
گلورفیندل به سمت شرق میتاخت و نیروهای سیاه سارومان و مونت آو سائرون به دنبال او.
فاصله زیاد بود و این تعقیب و گریز باید چندین هفته طول میکشید،چون فاصله دریاچه رون از مرزهای روهان بسیار زیاد بود و باید از دشتهای لم یزرع و بزرگی میگذشتند.
ولی کسی نمیدانست که چرا گلورفیندل دریاچه رون رو انتخاب کرده بود.شاید پیدا کردن یاران قدیمی.ولی هرچه بود این رفتن باعث میشد تا شاه اله سار خیلی دیر از این قضیه خبردار شود.
شب بود و بانو آرون در قصر پادشاهی میناس تیریت به خواب فرو رفته بود که ناگهان از خواب برخواست.
شاه آراگورن: بانوی من طوری شده است.
_ خیر سرورم،فقط خوابی آشفته دیدم.
_چه شده است؟آیا درباره پسرمان هست؟
_آری سرورم.الداریون تنها در میان آتشی که دور تا دور او را فرا گرفته بود و دانای میرک وود در حال اضافه کردن هیزم های آتش که با چهره ای وحشتناک در حال خندیدن بود.
_نگران نباش بانوی من.محافظان نیرومندی در کنار الداریون هستند،و شاید در مورد دوستمان دانای میرک وود فکرهای اشتباه کردی.من مطمئن هستم که الان الداریون در آرامش و امنیت کامل هست.حالا راحت بخواب .فردا گروهی از گارد سلطنتی را برای پیگیری این مسئله به شمال میفرستم.
صبح که شد شاه اله سار فورا دسته ای را آماده کرد و به سوی شمال و اطراف فنگورن فرستاد.شاید نگرانی او از آرون هم بیشتر بود ولی دیشب به روی خودش نیاورد.
یک سوال در ابتدا:
الآن ارون و آراگور کجا هستند؟
ادامه ی داستان:
گلوروفیندل کنار دریاچه نشست و در حالی که ساقه ی علفی را در دست می فشرد. در فکر فرو رفته بود.
مونت آو سائرون در حالی که افسار اسبش را به دست گرفته بود در گوشه ای اختفا کرده و منتظر فرصتی بود. اما آنان دو نفر بودند و او تک بود.
اما هر چه! دل مونت آو سائرون چندان نمی لغزید چون او جادوی سیاه را در اختیار داشت.
کمی در میان بوته ها تکان خورد و گلوروفیندل و آسفالوت متوجه شدند، خطری، وهمی گویی منتظر حرکتی است.
آسفالوت به بوته ها و محل اختفای مونت آو سائرون نزدیک شد.
ناگهان... لحظه ای... فریاد... آن صدا... خون... پاره شدن بوته ها!
آسفالوت که به سویی پرشده بود. صورت خود را گرفته... خون از میانه ی شکاف انگشتانش جاری شده و باریکه ای بر زمین دارد.
مونت او سائرون خود را نشان داد.
آسفالوت آن سو روی زمین از سوز خود را روی زمین می کوباند.
چشمان گلورو فیندل در چشمان مونت آو سائرون خیره مانده.
انگار چیزی می خواهد رخ رهد. حرکتی باید از جانب یکی شان انجام گیرد. حرکتی... خشمی ... نفرتی...
به موعد یک تفس! کروسیو... نفرین شکنجه... گلورو فیندل پرت شد.
بار دگر: کروسیو. گلوفیندل گویی با نیرویی روی زمین عذاب می کشید. صدایش در نمی آمد اما چنان که گویی خنجری در قلبش کرده باشند. عذاب می کشید.
مونت آو سائرون:
- هههههههههههههه! حسش می کنی؟! انگار داره روحت را جمع می کنه! آره روحت رو دارم می شکنم. دارم به هم فشارش می دم.
کلامی دیگر می خواست بگوید که در این دم.
وای... چگونه... از کدامین سو... در کدامین لحظه...
دست راست مونت آو سائرون به زمین افتاد. خون فواره وار بیرون جهید.
آسفالوت!.... با خطی که انگار میانه ی صورتش را شکسته بود. دیده ی نفرت بر هیبت مونت آو سائرون داشت. دست را او کنده بود با شمشیر به خون آلوده!
مونت آو سائرون با صدای تیزش فریادی بلند سر داد.
آسفلوت شمیشر را بر گلو گاه مونت آو سائرون گذاشت و با خشم شکوه زد.
- چی می خای؟! برای چی تعقیبمان کردی؟! در دریاچه رون چه جویایی؟! حرف بزن وگرنه گردنتو می برم!
مونت آو سائرون لحظه ای پر از نفرت را در چشمان آسفالوت به یادار گذاشت اما از درد پلکی زد که آن پلک تنها تسلا بر دردش باشد. حرکتی دیگر نمی توانست بکند.
با دست دیگر آرام شمشیر را گرفت و به جهت دیگر کشاندش.
آری مونت آو سائرون سر تسلیم فرو آورد...
گلورفیندل به سمت شرق میتاخت و نیروهای سیاه سارومان و مونت آو سائرون به دنبال او.
فاصله زیاد بود و این تعقیب و گریز باید چندین هفته طول میکشید،چون فاصله دریاچه رون از مرزهای روهان بسیار زیاد بود و باید از دشتهای لم یزرع و بزرگی میگذشتند.
شب بود و بانو آرون در قصر پادشاهی میناس تیریت به خواب فرو رفته بود که ناگهان از خواب برخواست.
به مونت:
خواهشا ابتدا داستانهایی که ما نوشتیم رو به دقت بخون بعدا ادامه بده.
اولا الان تقریبا سال 50 دوران چهارم هست.آراگورن و آرون که والدین الداریون هستن الان در شهر پادشاهی میناس تریث هستند.
در ضمن من گفتم نیروهای سارومان و مونت آو سائرون(چون خودت اصرار کردی خواستم این کاراکتر رو به داستان اضافه کنم و تو ادامه بدی،وگرنه میتونستی شخصیت بهتری رو انتخاب کنی) که چندین نفر هستن و تو نوشتی اونا دو نفر هستن و.. .البته تو یه اشتباه هم کردی چون آسفالوت(اسب گلورفیندل) رو هم الف یا آدم حساب کردی که میگی دو نفر.
در ضمن هنوز به دریاچه خیلی مونده و باید منتظر میموندی تا گلورفیندل درباره این مسیر طولانی مطالب بیشتری مینوشت.
چه می دونم!؟ خیلی هم دلت بخاد که یک داستان این طوری برات نوشتم. حالا از ادامش یک چیزی بنویس؟! چه می دونم بگو همه ی اینها خواب بوده یا یک جوری خودت درستش کن!
پس اگر مهدی جان زحمت بکشن. این دستنوشه های منو خذف کنن! خیلی ازشون ممنون می شم.
اشکالی نداره مونت جون،همین که نذاشتی داستان رو زمین بمونه خودش خیلیه. :)
من امروز زیاد نوشتم و الان منتظر هستم که thalion بیاد و در مورد گلورفیندل بنویسه و ادامه بده.
شاید در این صحنه مونت آو سائرون کشته بشه.پس دنبال یه کاراکتره دیگه بگرد.قرار نیست که دقیقا خودت باشی،مثلا من که ائارندیل هستم،دارم در مورد الداریون ، شاه اله سار ،آرون و دانای میرک وود(که خودم ساختم)مینویسم.
تو هم میتونی بعد از کشته شدن مونت،در مورد سارومان و بقیه نیروهای شر بنویسی،ویا در مورد ائومند و... بنویسی.
شایدم خط داستان کلا عوض شد،فعلا منتظر گلورفیندل هستیم... :)
چشم، باشه! یک چیزی هست که خیلی بهش خندیدم اینکه تو گفتی آسفالوت اسب گلوفندل بوده! و من چه صحنه های احساسی که برای اون ننوشتم! :) :)
دست همتون درد نکنه که دارین داستان رو ادامه می دین.داستان خیلی خوب داره پیش میره.فقط یادتون باشه که سارومان فعلا خودشو به مردم غرب نشون نداده بجز گلوفیندل که باهاش جنگید.
فقط مونت جان اون ویرایش هایی که گفتم رو انجام بدید که برای افراد جدید مشکل پیش نیاد. یکم هم مقدار جادو رو رعایت کنید.
دوستان جای آسفالوت توی نوشته مونت الادان رو قرار بدین. یه مقدار باز نویسی هم می کنم.
.......................................................................................
چشمان گلورو فیندل در چشمان مونت آو سائرون خیره مانده.
انگار چیزی می خواهد رخ رهد. حرکتی باید از جانب یکی شان انجام گیرد. حرکتی... خشمی ... نفرتی...
به موعد یک تفس! کروسیو... نفرین شکنجه... گلورو فیندل پرت شد.
بار دگر: کروسیو. گلوفیندل گویی با نیرویی روی زمین عذاب می کشید. صدایش در نمی آمد اما چنان که گویی خنجری در قلبش کرده باشند. عذاب می کشید.
مونت آو سائرون:
- هههههههههههههه! حسش می کنی؟! انگار داره روحت را جمع می کنه! آره روحت رو دارم می شکنم. دارم به هم فشارش می دم.
کلامی دیگر می خواست بگوید که در این دم.
وای... چگونه... از کدامین سو... در کدامین لحظه...
دست راست مونت آو سائرون به زمین افتاد. خون فواره وار بیرون جهید.
الادان!.... تنها الف رنجر ، پسر الروند خردمند. دیده ی نفرت بر هیبت مونت آو سائرون داشت. دست را او بریده بود با شمشیر به خون آلوده!
مونت آو سائرون با صدای تیزش فریادی بلند سر داد.
الادان شمیشر را بر گلو گاه مونت آو سائرون گذاشت و با خشم شکوه زد.
- چی می خواهی؟!از کجا سر بر آورده ای؟! در دریاچه رون چه جویایی؟! حرف بزن وگرنه گردنت را می برم!
مونت آو سائرون لحظه ای پر از نفرت را در چشمان الادان به یادگار گذاشت اما از درد پلکی زد که آن پلک تنها تسلا بر دردش باشد. حرکتی دیگر نمی توانست بکند.
با دست دیگر آرام شمشیر را گرفت و به جهت دیگر کشاندش.
آری مونت آو سائرون سر تسلیم فرو آورد...
گلورفیندل بر زمین افتاده بود ، دیگر نمی توانست تاب آورد. چشمانش را باز کرد و نورچشم الروند چشمانش را روشن کرد.
_ الادان ، چگونه امکان دارد؟ پناه بر ارو. تو اینجا چه می کنی.
_ هاهاه، باز تقدیر با تو همراه بود دوست عزیزم. هنوز در این جهان کارهایی برای تو مانده.
الادان دستش را به سوی گلورفیندل دراز کرد.مونت هنوز در گوشه ای افتاده بود و درد می کشید.
_ مثل اینکه این ارباب جدید تاریکی تبهری در زنده کردن مردگان دارد.
گلورفیندل مونت را بر زمین دید. الادان به سمتش رفت و شمشیرش را بالای سرش برد و گفت : بمیر ای سگ کثیف.
_ نه الادان . او از افراد دشمن است با او کار داریم.هنوز با او کار داریم. اما چه کاری.
به سوالات ما جواب خواهد داد.
................................................................................
« غبار جهان را فرا خواهد گرفت و جهان در تاریکی فرو خواهد. هیچ کس نمی تواند در مقابل قدرت مورگوث و بزرگترین مایار ، سارومان در کالاموتی هال* مقاومت کند. به زودی تمام جهان زیر سلطه تاریکی خواهد رفت.»
سارومان در جلوی گنبد پوکراج هال ایستاده بود ، البته امروز دیگر پوکراج هال وجود نداشت ، شهر آباد و زیبای تالار توپاز ، امروز کالاموتی هال نام داشت.شهر تالار مروارید سیاه. دخمه ها و کارگاه ها جای باغ ها و فواره های شهر را گرفته بود. دیگر هیچ مکانی به رنگ آبی نبود بلکه به رنگ سیاه در امده بود. به مانند ارباب جدیدش.
_ مردمتان خوب کار نمی کنند سگان پست ، شلاقها را محکم تر بزنید. شیونها را به آسمان برسانید. کوره ها را روشن کنید.فیلها را با بالروگها در آمیزید و ارتش بزرگ مرا فراهم کنید.درضمن مردان جنوب کجا هستند پالاندو.نکند در میان درختان گم شده اند. احمق ها. سوارانی را به دنبالشان بفرستید.
_ بر روی چشم سرورم.
_ آلاتار ، تو هم بر روی فیلهای آتشین کار کن. ضعیف ها ، مهربانها ، ترسوها . همه را بکشید و با آنها غذای مار درست کنید. شاید این مارهای بزرگ بتوانند جای اژدها ها را بگیرند.
آلاتار تعظیمی کرد و به سمت اتاق آمیختن بالروگها و فیل ها رفت. این سارومان چه عجوبه ای بود. تمام مو جودات را با هم می آمیخت.این دفعه حیله ای دهشتناک در سر داشت. فیل های بسیار بزرگ و و آتشین. با سربازانی قوی هیکل و نه اورکهای بی مغز ، بلکه انسانهایی که فقط برای جنگ ساخته شده بودند. صفوفشان به مانند موجهای دریا بود.و به مانند شنهای ساحل شمارشان زیاد.
و آلاتار از سرنوشتش آهی بلند کشید.
الداریون و همراهانش حالا دیگر داخل قلمرو گاندور بودند. و در نزدیکیه کناره های رود آندوین آخرین کمپ خود را برپا کرده بودند.
الداریون قضیه را به پیرمرد گفت که به سواران گاندور شک کرده است. «در حالی که از بقیه فاصله گرفته بودند»
پیر خبیس هم که منتظر این حرف الداریون بود لبخند سیاهی زد.
_آری سرور جوان من.خوب شد که خودتان هم متوجه شدید، من از همان ابتدا هم به آنان مشکوک بودم.
_حالا میگویید چکار کنیم استاد گرامی.
_باید به یک بهانه ای از آنها فاصله بگیریم و سپس فرار کنیم.(این بهترین فرصت برای دانای میرک وود بود تا از شر الداریون خلاص شود،چون او در این مدت طولانی به اندازه کافی در قصر شاه اله سار بود و هر اطلاعاتی که لازم بود رو برای سارومان میفرستاد ،و همیشه به صورت مخفیانه از نیروی گاندور به نفع نقشه های پلید سارومان استفاده میکرد،و همینطور به اندازه کافی روی ذهن شاه اله سار کار کره بود و او را از روشنایی دور کرده بود.و حالا دیگر دلیلی برای زنده ماندن جانشین شاه گاندور نمیدانست)
_آری.این بهتر است،به آنها میگوییم که میرویم به طرف ساحل آندوین تا کمی صحبت کنیم و آب بنوشیم.
آن دو به راه افتادند.اندکی بعد پیرمرد گفت که عصایم در کمپ جا مانده است ،تو اینجا بمان تا من برگردم.
چه صحنه وحشتناکی .او برگشت و در ابتدا با حیله، نگهبان کشیک را با دستان شیطانی خود خفه کرد ،سپس همه سربازان گاندور را که به خواب فرو رفته بودند با خنجر سر برید.
حالا نوبت الداریون بود. باید او را طوری میکشد تا به التماس بیفتد و از شنیدن ناله ها و زجه های او لذت ببرد.
الداریون:خوب استاد برگشتید،ولی چرا عصایتان را نیاوردید؟
_چون دیگر نیازی بهش نداشتم،(با خنده ای وحشتناک)فکر کردی من با تو به کناره آندوین می آیم کوچولوی احمق.
_چه شده است استاد.حتما شوخی میکنید.
_جلوتر آمد و ابتدا موهای زیبای الداریون را گرفت و کشید.و خنجر را در گلویش گذاشت.
_چکار میکنید استاد،آیا خطایی از من سر زده است.
_نه.فقط میخواهم ابتدا انتقام کلبورن رو به این صورت از تو بگیریم،چون موهایت خیلی شبیه اوست. کلبورن و گالادریل دول گولدور رو نابود کردند و همه یاران من رو کشتند.ولی من به خاطر اونا فقط موهای تو را میکنم. و بعد به خاطر آراگورنه احمق که در هلمز دیپ همه نیروهای ما رو کشت،گلویت را خواهم درید.
_مطمئن باش من هم از نسل کلبورن ، گالادریل ،الروند و آراگورنم و هیچ گاه به تو و امثال تو التماس نخواهم کرد.نفرین بر تو که همه وجودت رو شرارت فراگرفته و چشم بسته خدمتگذار فرمانروای تاریکی شده ای.
پیرمرد با شنیدن این جملات عصبانی شد و خنجر خود را بالا برد تا بر گلوی الداریون فرو کند.ولی ناگهان تیری از بغل به گردن او خورد و خادم سارومان نقش بر زمین شد.
تیر امید از طرف مادرش آرون و پدرش آراگورن جان فرمانروای جوان گاندور را نجات داد. آری نیروهای گارد سلطنتی که شاه اله سار فرستاده بود ،در آخرین لحظه رسیدند و جان الداریون را نجات دادند...
الداریون نجات یافته بود.نیروهای گاندور او را سوار اسب کردند و او به آنها گفت که بریم سراغ بقیه ولی وقتی رسیدند جنازه های بی سر سربازان گاندور را دیدند.
الداریون متوجه شد که کار کاره دانای میرک وود هست.پس خودش را سرزنش و نفرین کرد چون خودش را مسبب مرگ آنها میدانست.از شدت اندوه و گریه از هوش رفت و نیروهای گاندور به سرعت او و جنازه های سربازان رو به میناس تیریت بردند.
وقتی چشمانش را باز کرد مادرش را بر سر بالین خود مشاهده کرد که اشک میریخت.
_پسرم.بالاخره چشمانت را باز کردی.چه بلایی بر سر شما آمد؟
_پدر.پدرم کجاست ؟باید مسئله مهمی را با او در میان بگذارم.
_نه .تو باید الان استراحت کنی.پدرت همه چیز را فهمیده است.آنها الان یک جلسه سری برگذار کردند برای خیانت روهان.
_نه اینطور نیست.قضیه فقط شورش روهان نیست.من 8 روز پیش گلورفیندل را دیدم و او حرفهای عجیبی به من زد.
_گلورفیندل!؟ یار همیشگیه خانواده من.او را کجا دیدی؟ چه چیزی به تو گفت؟
_من او را در شمال مرزهای روهان ،اطراف جنگل فنگورن ملاقات کردم.او چیزهایی در مورد بازگشت تاریکی و فرمانروای سیاه میگفت.به نظرم او از طرف دایی الروهیر خبری آورده بود،ولی چیزی در این باره به من نگفت.
_کدام تاریکی عزیزم.دیگر دوران سائرون و مورگوت به پایان رسیده است.و این دشمنان تازه فقط در حد چند یاغی و شورشی هستند.مگر ندیدی مربی تو هم که سالها در قصر ما بود جاسوس شورشیان روهان بود؟
_نخیر مادر.آن پیر خبیس قبل از کشته شدنش حرفهای عجیبی به من زد و قصد داشت من رو بکشه.اون از زمانهای قدیم صحبت میکرد و میگفت انتقام خاندان مادرت از نبرد دول گولدور را از تو میگیرم ،همچنین انتقام پدرم در نبرد هلمز دیپ.
_امکان ندارد.با این اوصافی که تو گفتی او باید جاسوس سارومان باشد.ولی او که نابود شده بود.باید هر چه سریعتر پدرت را ببینم...
گلورفیندل و الادان تمام اطلاعات را از مونت گرفتند . هر چند با سختی و بعد او را در دشت رها کردند.حالا دیگر می دانستند که سارومان در کجاست.در شهری به نام کالاموتی هال. مونت در حرفهایش گفت که او قدرتش را به آنجا منتقل کرده.منظورش را متوجه نشدند.
اما در هر صورت به منبع نیروی سارومان پی نبردند. و هنوز نمی دانند در مقابل تاریکی اش باید چه کرد.
آن دو به جایی رفتند که رود به دریاچه رون می ریزد. در انجا روستایی بود و یک اسکله ی ماهیگیری. گلور فیندل به مرد قایق دار سکه ای داد و قایقش را اجاره کرد. در دریاچه راندند تا به جزیره ای کوچک رسیدند. در میان دستان اولمو.
گلورفیندل دایره ای کشید و حروف رونی در اطرافش کشید. و در میان دایره نشست. تمرکز کرد. به روحش به میان ستاره های آردا رفت. به سمت اسمان رفت. در بالا ، در بالا ی ابر ها در الوره ماله ایستاد . در مسیر رویا ها .
نگاهی به غرب کرد. نورانی تر از خورشید بود و دلهای مردمانش به بی آلایشی کاغذ سفید و مانند سنگ مرمر سخت از ایمان. جمله ای در زیر لب گفت و به شرق نگاه کرد. با تعجب نقطه ای روشن تر از غرب دید. دلهای مردمانش نیز به نور ایمان روشن بود.هر چند این شهر در صفحه ای خاکستری قرار داشت.
به ناگاه خورشیدش غروب کرد. روشنایی اش رنگ باخت و به سیاهی گرائید. و سیاه تر و سیاه تر شد.و سیاهی انتشار یافت و تمام شرق به زیر یوغ تاریکی رفت. اشک از چشمان گلورفیندل جاری شد. برای مردم بی گناه گریست.
اما در دل سیاهی نوری چشمانش را نوازش داد. نگاه کرد. نه ، یک نور نبود بلکه دو نور بودند در قفس سیاه. گلورفیندل چشمان الفی اش را تیز کرد. کمی به سمت جلو رفت. عمیق نگاه کرد. نورها را شناخت. دوباره به گریه افتاد.
اما اینبار برای مردم نبود ، به خاطر دو یاردیرینش بود. یارانی که با انها سوار کشتی شد و به سوی لنگرگاه های خاکستری امد.یارانی که سالها بود که انها را ندیده بود. چگونه سارومان آنها را شکست داد. آنها که در تاریکی هم روشن اند.
بادی از غرب آمد و کالبد معلق او را به سوی شمال چرخاند. به سوی بلریاند و فراتر ،در انجا که کنام شیطان بود. آن ملعون که روزگاری ملکور نام داشت و در زمره ی آینور بود. والا بود به سان والار.
اما خود را دشمن جهان کرد.
مورگوث
او نبرد خشم را دید و شکست مورگوث را. به کنامش نگاه کرد. او داشت کلماتی پلید به زبان می آورد. گلورفیندل سایه اش را بر روی خود احساس می کرد.
مرواریدی سیاه در دست داشت. روحی از بدنش در امد ، با کلمات پلیدش امیخت و به درون مروارید رفت.
مورگوث به پایین ترین طبقات آمبار رفت. در غاری با موجودات پلید و کریه. مروارید را در سنگی نشاند. و به زبان سیاه گفت :« باشد که تاریکی هرگز نابود نشود.»
جهان تغییر کرد. گلورفیندل روز ها را در دقیقه ای دید.از مروارید چشم بر نداشت.
به ناگاه ددان و سگان جهنمی غار به جنبش افتادند. چهره ای آشنا را دید. او بود. سارومان . بی هیچ رنگی ، به مانند مغز گردویی پوچ. تهی از کمال.
او مروارید را برداشت. چشمانش برق زد .
گفت:« قدرت مورگوث ، به رگهای من برو و بیا تا جهان را در تاریکی فرو بریم.»
مروارید شکافته شد و روح پلید به بدن سارومان رفت. به او جسم بخشید. پوستش به رنگ مردگان شد و باشلقش سیاه. او نگاهش را بر گرداند و به نگاه گلورفیندل خیره شد.
با سلام اگه اجازه بدین منم میخوام وارد ماجرا بشم
در آن هنگام که تاریکی در سرزمین میانه دوباره سایه می گستراند گندالف سفید به همراه فرودو در دشت های والینور زندگی میکردند خبرهای شوم شرق توسط گواهیر فرمانروای عقاب ها به والار رسیده بود و آنها تصمیم گرفتند بار دیگر گاندالف رو به سرزمین میانه بفرستند وقتی گندالف این خبر رو به فردو داد او که بسیار دلتنگ شایر و دوستانش بود تصمیم گرفت همراه گندالف بشه پس گندالف و فرودو پیش گیردان رفتند واز او خواستند بهترین کشتی اش را در اختیار آنها بگذارد و اینچنین بود که در همان روز که گلروفیندل ریوندل را ترک کرد گندالف و فردو وارد بندرگاه خاکستری شدند.
گندالف و فردو که به مرز های شایر رسیده بودند از دور سواری را در هیئت شهسواران روهان دیند که به سوی آنها میامد با نزدیک شدن سوار فردو چهره دوست قدیمی اش مری را شناخت مری که ازدیدن ناکهانی آن دو نزدیک بود غش کند از خوشحالی جیغ بلندی کشید ولی وقتی مری از اسب پیاده شد فردو با تعجب متوحه شد قد مری حداقل پنج شش اینچی از او بلندتر است معلوم شد در این سال ها مری و پیپین بارها به فنگورن رفته اند و از نوشابه انتی خورده اند گندالف پرسید :کجا با این عجله ارباب مریادوک؟ مری در جواب گفت متاسفانه سم به بیماری سختی دچار شده برای یافتن دارویی کارساز به ریوندل نزد الروهیر میرفتم. اما فردو که در این سالها دانش پزشکی را از گالادریل و الروند آموخته بود گفت : نیازی نیست بهتر است هرچه سریعتر پیش سم برگردیم
وفتی فرودو . گندالف و مری وارد خانه بگینز شدند سم بیهوش در بستر افتاده بود و همسرش رز و یپین و یک هابیت جوان دیگر بر بالینش حاضر بودند مری و رز که از دیدن فرودو و گندالف به شدت شگفت زده و خوشحال بودند شرح مختصری از بیماری سم به فردو دادند فرودو هم دستور جمع کردن گیاه دارویی خاصی که در فاردینگ شرقی پیدا می شد به پیپین داد و او همراه هابیت جوان برای یافتن آن راهی شدند بعد فردو ورد خاصی به زبات الفی را در گوش سم زمزمه کرد سم آهسته چشمانش را باز کرد و با دیدن فرودو گویی نور تازه ایی به چهره اش دوید با بازگشت پیپین فرودو درمان را آغاز کرد و بعد از پنج روز سم کاملا بهبود یافت . سم پس از بهبودی شرحی از وقایع شایر در این سالها را برای فردو تعریف کرد بعد فرودو پرسید راستی این هابیت جوان کیست که در این چند روز از بالین تو تکان نمی خورد؟ سم پاسخ داد : معرفی می گنم خدمت گذار شما پسرم فردو
روز بعد گندالف به همراه چهار دوست هابیتش راهی ریوندل شدند بعد از دو شبانه روز به بری رسیدند فرودو و گندالف متوجه تغییرات بسیار در این دهکده شدند مری و پیپن برای آنها توضیح دادند که پنج سال پس از تاج گذاری شاه اله سار تصمیم گرفت قلمرو شمالی رو احیا کنه و دستور داد شهری جدید در قلمرو آرنور ساخته شود وبری اکنون از توابع آنجاست واز آن موقع کلی پیشرفت کرده بعد به مهمان خانه اسبچه راهوار رفتند و شب را در آنجا گذراندند و ساعت ها یاد خاطرات گذشته کردند فردا صبح به راهشان ادامه دادند و پس از گذراندن شبی در ودرتاپ گه حالا بازسازی شده بود به ریوندل رسیدند.
پا ورقی:
گلروفیندل جان یواش یواش سعی کن برگردی ریوندل که می خوایم جلسه برگذار کنیم
« آتش به همه سو می آید. بیدار باش . طلا و نقره در ظرفی ذوب می شوند و فرزندشان سیاهی است. بیدار باش . لیمیون .»
الداریون از خواب پرید. نیمه های شب بود. به ایوان اتاقش رفت. کرانه های شرق با نور ماه روشن شده بود.میناس ایتیل از دور می درخشید. در کنار امواج خروشان آندوین ، ازگلیات در دست ساخت بود.
زن الف مو طلایی او را صدا می زد.لیمیون ، لیمیون ، فرزند شفق.
شاید تنها یک خواب بود. اما دیگر خوابش نمی آمد. نسیم بویی عجیب به مشام می رساند.بویی که اصلا خوش آیند نبود.
...............................................................
گلورفیندل چشمهایش را گشود. چشمانش اشک آلود بود. اشک آلود از فراق دو یار قدیمی . دو هم عهدش.از جایش برخاست. قدمی برداشت. ضعف و سستی او را بر زمین زد. الادان به سویش دوید. دستش را گرفت و گفت.
- برخیز الف کهن سال. که هنوز برای زانو زدن زود است.برخیز و بگو چه دیدی؟
- سیاهی و پلیدی همه جا را گرفت. اما نور زندانی شده دلم را شکست. باید به سوی ریوندل برویم. هرچه زود تر . اینبار کوههای مکانی که روزی موردور نام داشت باید از ما دفاع کند. باید به همراه الروهیر و تمام ساکنان خانه الروند به میناس تریت برویم. که پادشاه شفا بخش به ما کمک می کند.
- نورولیم. نورولیم. به سوی ایملادریس
راه پیوسته می رفت . باد شرقی دل را به لرزه می انداخت. و دو شهسوار الف پشتشان را به شرق کردند. گذشتند. روزها را طی کردند و چشمانشان به خانه ی الروند افتاد.گرد راه بر سر و رویشان نشسته بود و روز ها بود که استراحت نکرده بودند.اسبهایشان را در مقابل خانه رها کردند.
الروهیر بر روی ایوان امد.
- مائی گوانن دوستان من. مائی گوانن.
- مارا آورا الروهیر.باید در این زمان خطیر با تو صحبت کنم.
- خبر های بدت را بگو تا من خبر های خوش را برایت بگویم.
گلورفیندل و الادان از پله ها بالا رفتند. خورشید می تابید و دانه های صنوبر و قاصدک در هوا می رقصیدند.الروهیر انها را به گرمابه فرستاد و از شتابشان کاست. تمام قلبها در ایملادریس آرامش می یافت.
آن دو لباس هایشان را عوض کردند و به سرای الروهیر رفتند. در داخل اتاق شومینه ای بود و آرامش در آنجا موج می زد. الروهیر بر روی صندلی زیبایی نشسته بود و دو نفر در جلوی او. پشت آنها به سوی گلورفیندل بود و نمی شد آنها را شناخت. اما گلورفیندل قامت یک هابیت را شناخت.
حدس زد که یکی از آنها شهردار شایر و دیگری فرماندار آرنور است. از زمان شورش در روهان. ارتباط آرنور با گاندور قطع شده بود.و تنها راه از میان بیشه های دونلند بود که راه امنی محسوب نمی شد.
آنها جلو رفتند و به سوی صندلی کنار الروهیر رفتند. وقتی گلورفیندل بر روی صندلی نشست. از تعجب ماتش برد. چگونه ممکن بود. گندالف سفید و فرودو نه انگشت.
.............................................................
کسی که پست بعدی رو می زنه. لطفا سریعا با گندالف یه صحبت مختصر بکن و ریوندل رو خالی کن. همه ی ساکنین ریوندل رو به میناس تریت ببر. فقط شورای میناس تریت رو به عهده ی من بگذارید.در اصل شورای اصلی تو میناس تریت هست.فقط همه باید از ریوندل برن. یادتون نره.
دیدار گلروفیندل و گندالف بعد از این سالها واقعا دیدنی بود آن دو مدتی یک دیگر را خیره می نگریستد وگویی با اندیشه شان سخن می گویند بعد گلرو فیندل مشاهداتش در شرق را برای حضار شرح داد همه متفق القول بودند که برای مشورت نهایی باید نزد شاه اله سار در میناس تریت بروند الروهیر پیکی برای آتانامیر فرزند هالباراد فرمان روای آرنور فرستاد تا نیرو هایش را برای حمله به خائنیین روهان آماده کند و قرار شد گندالف، گلروفیندل ،فرودو، سم و الادان صبح فردا راهی میناس تریت شوند اما مری و پیپین به فنگورن فرستاده شدند تا دوست قدیمی شان را برای کمک فرا بخوانند
روز موعود بود و همه باید حرکت می کردند. همه ی ساکنان خانه ی الروند به راه می افتادند. شاید این خانه همیشه خالی می ماند. آسمان ابری و غمگین بود. اما نه غمگین تر از گلورفیندل. دلش با دیدن زجر دوستانش به درد آمده بود. و گویا دوایی نداشت.
همه ی افراد داشتند توشه ی راه را آماده می کردند. گلورفیندل نزد آئور رفت. بانویی ساکن ایملادریس. پیشه اش خیاطی بود. سالها بود که در ایملادریس زندگی می کرد.
گلورفیندل به او گفت : آیا خواسته ی مرا براورده کردی آئور.
- بله سرورم. باشد که ستاره ها برایتان بدرخشند.
آئور بسته ای را که با بندی نقره ای بسته شده بود را بدست گلورفیندل داد.
گلورفیندل بسته را گرفت و تعظیمی کرد و به سمت اتاقش رفت. گندالف با لباس سفیدش در صحن منتظر بود. هر چند عصایی در دستش نبود اما گلامدرینگ را به کمرش بسته بود. و به یار قدیمیش شدوفکس می نگریست. او دو روز قبل به ریوندل آمده بود و جلوی ایوان خانه ی الروند شیهه می کشید.
کسانی که عازم میناس تریث بودند در یک جا جمع شده بودند. هم منتظر گلورفیندل بودند.
گلورفیندل از پله ها پایین آمد. با صلابت و قدرت. مو های زرینش روشنایی درختان والینور را داشت. و لباسی زیبا به رنگ آبی به تن داشت. به رنگ دریای اولمو. و تنها درخور او بود.در زیر ردایش زره میثریلی اش می درخشید و شمشیرش به کمرش آویزان بود .گندالف لبخندی بر لب آورد و یالهای شدوفکس را نوازش کرد.
همه به راه افتادند به سمت شهر پادشاهان. بر روی پل ریوندل گلورفیندل سرش را برگرداند. نگاهی به ایملادریس کرد و قطره ای اشک بر روی گونه اش افتاد. نمی دانست آیا دوباره اینجا را می بیند یا نه. در همان هنگام بغض آسمان ترکید و اشکهایش جاری شد.
..........................................................................
تیرها امده ی پرتاب ، آتش.
صدای زوزه ی تیرها دشت را پر کرد. ایسترلینگها یه زمین می افتادند و فریاد می کشیدند.
هر چه نزدیک تر می شدند. صف به صف نابود می شدند.
از تپه بالا می آمدند. فریادی در دشت پیچید. « باروک خزاد ، خزاد آیمنو »
سپاه دورفها از تپه سرازیر شد و به سپاه شرقی ها بر خورد کرد. تیرهای الفی همچنان از بالای قانت کوتاهشان می گذشت و به شرقی ها می خورد.
سواران دیل به جناح راست. سواران دیل تاختند. خودهای فلزی و زره های پولکی بر تن داشتند.
« بتازید.بیتازید.»
سواران به شرقی ها بر خوردند و به میان سپاه رفتند. الفها کمانهایشان را بر پشتشان گذاشتند.« آلبریت »
از تپه سرازیر شدند و به دورفها پیوستند. دشت از فریاد انسان و دورف و الف پر شده بود. سرهای شرقی ها یکی پس از دیگری بر زمین می افتاد.فریاد پیروزی بلند شد. شرقی ها عقب نشینی کردند.
مردان همه خوشحال بودند و به اردوگاهشان رفتند. جشن بر پا کردند و حمام آبجو گرفتند. دورفهای مست بلند می خندیدند و بر زمین می افتادند.سه صندلی بر صدر مجلس بود. یک دورف با ریش های سفید ، یک انسان و در وسطش الفی با موهای طلایی. تراندویل ، قدرتمند ترین پادشاه الف در سرزمین میانه. انسان شاه دیل گیریون دوم و دورف گرور دوم پسر داین بود.
آنها از پیروزی شان خوشحال بودند. تراندویل گفت : این پیروزی را به همه ی مردم آزاد تبریک می گم. باشد که برای همیشه در صلح زندگی کینم.
همه هورا کشیدند و خوشحالی شان را ابراز کردند. اما گیریون در گوشه ای می اندیشید. با نگرانی گفت :
- لرد تراندویل من فکر می کنم ما در صلح به سر نخواهیم برد. بعد از جنگ حلقه تا به حال تهدیدی برای سرزمین ما وجود نداشت. احتمالا چیزی باعث شده که شرقی ها دوباره به سرزمین های ما حمله کنند.
گرور که حرفهای آن دو را می شنید با وحشت گفت : پناه بر پدر ، چه دلیلی باعث شده ؟
- نمی دانم ، اما مسلما دلیلی وجود دارد. چون شرقی ها در سرزمینهای خودشان با یکدیگر در گیرند. اینکه ارتشی از آنها با چهره های مختلف به سرزمینهای ما هجوم آورده خیلی عجیب است. مسلما چیزی آنها را متحد کرده است.
تراندویل گفت : آه ، شاه جوان . چرا ذهنت را مشوش می کنی. آنها فقط یک مشت آدم پست بودند. که احتمالا دنبال چراگاه بهتری می گشتند یا از روی گرسنگی به ما حمله کردند.
دورف گفت : و شاید از روی حماقت.
آن دو خندیدند و لیوانهای آبجویشان را به یکدیگر زدند. اما پادشاه جوان دیل هنوز نگران بود.
در پگاه سومین روز از عزیمت یاران گلروفیندل به سمت میناس تریت کامتالیون پیک الروهیر به فورنوست شهر احیا شده قلمرو شمالی رسید و بلادرنگ به دیدار آتانامیر رفت و پیام سرورش الروهیر را به او رساند. خبر خیانت در روهان به آتانامیر رسیده بود چون فرستاده ای از هلمزدیپ خبر آورده بود که یاغیان به مردم گیملی که در غارهای درخشان زندگی میکردند حمله کرده اند وبسیاری را به خاک وخون کشیده اند و مابقی مجبور شدند از راه های مخفی به کوهستان پناه ببرند.از همین رو آتانامیر دستور داده بود سپاه شمال بسیج شود و در آمون سول اردو بزند.
کامتالیون به آتانامیر خبر داد که الروهیر به تمام الف های باقی مانده اریادور و لورین پیام فرستاده تا کمک او بیایند و سپاهی متشکل از هزار و پانصد الف قوی پنجه تا سه روز دیگر به آمون سول می رسد.
آتانامیر فرزندش کارادین را فراخواند و او را در نبود خویش فرمانروای فورنوست اعلام کرد و سپس به همراه کامتالیون و شهسواران دون اداین راهی آمون سول شد.
کاروان ایملادریس به راه افتاده بود.در میان کوه ها بود. فصل بهار بود و گلهای وحشی بر دامنه ها روئیده بودند.کاروان روی دامنه های شرقی کوه های مه آلود بودند.نزدیک من - ای - نائوگریم بودند. گروه میرفت و درفش ریوندل در دست گلورفیندل آبی پوش در اهتزاز بود.
غروب ان روز گروه در جایی که رودخانه ی گلادن به آندوین بزرگ می ریخت اردو زد. چادرها بر پا شدند و اسب ها را به درخت ها بستند. گلورفیندل روی کنده درختی نشسته بود. گندالف جلو آمد.
پیپش را روشن کرد و کنار گلورفیندل نشست.
گلورفیندل تبسمی کرد و دستش را بر روی شانه گندالف گذاشت و گفت:
- آه. استارییه بزرگ ایا در والینور هم برگ لانگ باتوم پیدا می شود.
گندالف خندید و از گوشه لبش گفت : نه نمی شود. بیا تو پیپ نمی کشی. در ضمن من دیگه ایستاری نیستم.الان ایستاری ها کسان دیگری اند.
و باز دوباره لبخندی به لب آورد.
- آری گندالف ، ایستاری ها کسان دیگری اند.
چیزی نزدیک می شد. صدایشی از میان علف ها آمد. گندالف گلامدرینگ و گلورفیندل گیلاستل را از نیام بیرون آورد. ناگهان ماری حمله برد و گلورفیندل را پرت کرد. گندالف گلامدرینگ را به گردن او زد اما زره ای محکم بر گردن مار بود و خودی شاخ دار بر سر داشت.مار عظیم الچثه به گندالف حمله کرد. اما تیری به چشم راستش فرو رفت. الادان در جلوی چادر ها بود و کمانی بلند در دست داشت.
گندالف گلامدرینگ را بر سر مار زد.
- به حفره ات باز گرد ، کرم پلید.
گلورفیندل از جا برخاست. شمشیرش را از روی زمین بر داشت و حمله برد.گندالف و گلورفیندل دوشادوش هم جنگیدند. و الادان تیری دیگر به گردن مار زد. تیر در زره ماند. . گندالف ضربه ای به مار زد و سر مار به سمت عقب رفت و گلورفیندل دم مار را قطع کرد. مار به سمت گلورفیندل حمله کرد. تیری به چشم راست مار خورد. و مار از خود صدایی بلند در آورد و با دمش ضربه ای به گندالف زد و بر روی او چنبره زد. گلورفیندل به پشت مار پرید و شمشیرش را بین زره و خود مار فرو برد. مار صدایی در آورد و گندالف شمشیرش را در حلق او فرو برد.
هیکل مار بر زمین افتاد. بسیار بزرگ بود . بر روی زره اش نشانی بود. دست سفیدی با مروارید سیاهی در دست.
موکب فرمانروای شمال و همراهانش به آمون سول رسیدند. چادر های بسیاری در پهنه دشت به چشم می خورد. طلایه سپاه الف از دور هویدا شد. آتانامیر و کامتالیون از فراز برج نظاره گر بسیج شمال بودند. اشک در چشمان کامتالیون حلقه زده بود. آتانامیر پرسید چه شده برادر؟ کامتالیون در پاسخ گفت خاطره نبردهای باستانی بار دیگر در یادم زنده شد. بیش از سه هزارسال پیش بود فرمانروا که من دوشادوش سرورم گیل کالاد شاه برین به یاری نیای والا مقامت الندیل بلند بالا آمدیم. هر چند شکوه آن سپاه دیگر تکرار نخواهد شد.
آتانامیر پیکی به سوی ادوراس گسیل کرد تا با دیون سرکرده یاغیان اتمام حجت کند. تا شب سپاه الف ها به آمون سول رسیدند و چادر هایشان را برپاکردند.
صبح فردا به فرمان فرمانروا در شاخ ها دمیده شد. بیرق سیاه ستاره نشان آرنور در سراسر دشت به اهتزاز درامد . فرماندهان سپاه را آرایش دادند. 3000 نیزه دار پیشاپیش سپاه حرکت می کردند در پشت آنها با کمی فاصله 2000 سوار در دو سوی نیزه دارن پیش می رفتند. بعد نوبت سپااه الف ها بود که به فرماندهی کامتالیون عقبه سپاه به شمار می آمدند و در نهایت آتانامیر به همراه 50 نفر از دون اداین شمال پیشروی به سمت روهان را آغاز کردند.
دوستان عزیز منو ببخشید. دفعه ی قبل داستانم پر از غلط املایی بود. ویرایشش کردم. شانس آوردم مهدی نمره منفی نداد.
علف رو الف نوشته بودم . یه جمله رو دوبار نوشتم. صدایی رو صدایش نوشتم. اصلا ولش کنید وگرنه نمره ام منفی 100 میشه.هر چند من هنوز چشم در راهم کس دیگه هم بنویسه. ولی خبری نشد. الدا ی عزیز یه ده ، بیست باری گفته که می خواد بنویسه. هنوز هیچی ننوشته. ائارندیل که دیگه به ما افتخار نمی ده. بقیه هم همینطور.
........................................................................................................................
گلورفیندل و یارانش به سوی جنوب آندوین می رفتند. آفتاب داغ بر سرشان می تابید. از دو شب قبل تا به حال مار دیگری ندیدند اما می دانستند مارهای دیگری هم در این حوالی هستند. گروه آماده باش بود. مردان زه کمان ها را محکم کرده بودند. کاروان داشت به جنگل فنگورن نزدیک می شدو سبزی و خرمی جنگل از دور دیده می شد. همه با دیدن جنگل فنگورن با هم سخن گفتند. اما گندالف ، گلورفیندل و الادان به سوی دیگری اشاره می کردند.
- الادان آیا چشمان تو آنها را خوب می بیند. چشمان پیر انسانگونه ی من ناتوانند.
- آری گندالف آنها سواران روهان هستند باید برای نبرد حاضر شویم یا باید بمانیم تا آنها بگذرند.
- از سیاهیشان می دانم که خیلی زیادند ، پس باید بمانیم. نباید بفهمند ما کیستیم و به کجا می رویم.
گلورفیندل نگاهی عمیق کرد و گفت:
- نه ، آنها خائنین نیستند. کجاوه همراهشان هست. و درفششان هم درفش خائنین نیست.
- آری گندالف ، درست می گوید. درفششان اسبی سفید در مرغزار است.اما چرا تعدادشان اینقدر زیاد است.
- گلورفیندل می گوید کجاوه دارند. پس حتما زنها هم همراهشان هستند.عجله کنید. تماشای فنگورن بس است.
گندالف و گلورفیندل نهیبی به اسبهایشان زدند و به راه افتادند. الادان برگشت تا گروه را راهنمایی کند.
درفش ریوندل در دستان گلورفیندل در اهتزاز بود. او به گندالف گفت:
گندالف شمشیرت را از نیام بکش که در این روزگار من به چشمانم هم اعتماد ندارم.
آندو شمشیرهایشان را کشیدند.و به کاروان روهان نزدیک شدند.
آرایش بگیرید. چند مرد بزرگ روهان به جلو آمدند ، هر چند با تیغهای برهنه ، و یکی از آنها گفت. کیستید و برای که کار می کنید. از این جلو تر نیایید وگرنه سر از تنتان جدا خواهیم کرد.
گندالف و گلورفیندل شمشیرهایشان را در نیام گذاشتند و دانستند که نیرنگی در کار نیست.
گلورفیندل از اسبش پیاده شد و جلو رفت. کرنشی کرد و گفت من گلورفیندل از الفهای ریوندل هستم.
مرد با تعجب گفت :
- گلورفیندل ،الف بزرگ و پیشگوی مرگ آنگمار. چه سعادتی.اما شما اینجا چه می کنید. حدس می زنم به سوی میناس تریث می روید. اما چرا با لباس جنگ.
گندالف جلو آمد و گفت :
- این روزها بسیار خطرناک است. اما ما کارهایی بس مهم داریم. شما بگویید با زن و پچه و در ضمن درفش پادشاهی روهان به کجا می روید.
مرد نگاهی به همراهانش کرد و گفت.
- ما وفاداران پادشاه هستیم.با هزار سختی از شهرهای مختلف جمع شدیم. هزاران کشته دادیم تا به میناس تریث برویم و با شاه اله سار صحبت کنیم و همچنین شاهزاده ائومند را بر تخت بنشانیم و باشد که روهان دوباره قدرت گیرد.
گلورفیندل گفت :
پس سواران روهان با کاروان ما به سمت میناس تریت بیایید. هر چند ساعتی دیگر غروب نزدیک می شود.و در شب گذر از مصب های انت واش دشوار است.
گروه سواران روهان و مهاجران ریوندل در کنار رود لیم لایت و مشرف به بلندی های ولد اردو زدند. ساعتی قبل مری و پیپین را روانه ی جنگل فنگورن کردند. هرچند تنها نبودند و دو تن از الفها که آرزوی دیدن جنگل را داشتند همراه آنان رفتند.
صبح قبل از طلوع خورشید ائولینگاس به صدا در آمد و همه بیدار شدند.
فرودو از چادر بیرون آمد. در کنار جویی صورت خود را شست. آنسو تر در کنار جوی ، زیر درختی گلورفیندل نشسته بود و به ستاره ای نگاه می کرد و با خود چیزی زمزمه می کرد. فرودو نزدیک تر رفت و صدای او را شنید. ترانه ای می خواند که بسیار زیبا بود.
O môr henion i dhu»
Ely siriar, el síla
Ai! Aníron Undómiel
Tiro! El eria e mor.
I 'lir en el luitha 'uren.
Ai! Aniron...»*
فرودو به کنار ناجی رفت و گفت :« باشد که ستاره ی دلمان نیز دوباره بدرخشد.»
گروه راه افتاد و به سوی مصب های انت واش راه افتاد.
........................................................................
* از تاریکی شب را درک می کنم.
رویاها جریان می یابند ، ستاره ای می درخشد.
آه ، desire Evenstar
نگاه کن ، ستاره بیرون از تاریکی برخاسته.
آواز ستاره قلبم را محسور کرده
آه ، می خواهم .......
سپاه شمال راه جاده باستانی جنوب را پیش گرفته بودند در میانه راه به آنها خبر رسید که دیون پیشنهاد تسلیم را رد کرده و آماده نبرد می شود. وقتی سپاه در تاربد در ساحل رود گواتلو اردو زده بود گروهی از دورف ها به آنها رسیدند. دورف ها را به نزد فرمان روا بردند. سردسته آنه خطاب به فارامیر گفت:
درود بر ایلوواتار که ندای تظلم ما را شنید و فرزندانش را به یاری ما فرستاد. سرورم ما از مردم گیملی هستیم که از غارهای درخشان گریخته ایم و هم اکنون سپاهی از دون لندی ها در تعقیبمان هستند . ما از فرمان روا می خواهیم اجازه دهند در کنار ایشان با دشمن بجنگیم و انتقام خویشان خود را بستانیم.
آتانامیر با روی باز آنها را پذیرفت و دستور داد سپاه هر چه سریعتر از رود عبور کنند و در تنگه آن سوی رود آماده نبرد شوند.
سپاه از رود خانه گذشت و وارد تنگه شد.آتانامیر صفوف نیزه داران را آرارست و به آنها تاکید کرد که کسی نباید از تگه عبور کند. کامتالیون و کمان داران لورین بر بالای تپه ها مستقر شدند. آتانامیر هم به همراه سواره نظام تنگه را دو زدند تا در نقطه مناسب کمین کنند.
دون لندی ها کم کم به تنگه نزدیک می شدند آنها که از دور صفوف شمالی ها را دیده بودند گمان می کردند به طلایه سپاه شمال رسیده اند و میتوانند تا رسیدن بدنه اصلی سپاه به پیروزی برسند از این رو لجام گسیخته حمله بردند. هنوز چند صد متری با نیزه داران فاصله داشتند که صدای کامتالیون در تنگه طنین انداز شد:
"تانگادو آکلاد"
"هادو ایفلین"
بارانی از تیر بر سر دون لندی ها باریدن گرفت وبسیاری به خاک افتادند آنها که جان به در بردند گرفتار خشم آتشین دورف ها شدند. فرمانده دون لندی ها که عرصه را بسیار تنگ دید دستور عقب نشینی داد. دون لندی ها راه خروج از تنگه را پیش گرفتند اما تازه در اینجا آتانامیر بر آنها کمین گشود و بسیاری دیگر را از لب تیغ گذراند از دون لندی ها تعداد انگشت شماری زنده ماندند تا خبر این شکست را به دیون برسانند.
طعم این پیروزی بسیار شیرین بود هر چند آتانامیر و کامتالیون می دانستند روزهای سخت تری در پیش است. آتانامیر دستور داد کشتگان را در پشته ای نزدیک رود خانه دفن کنند. وسپاه به سمت ادوراس ادامه مسیر داد.
اول از همه یه معذرت خواهی به همه بابت تاخیری که داشتم.و تشکر از زحمات گلور و hamid و توجهات بقیه از جمله الدا و آرون.
...........................................................................................................................................................................................
داستان داره به جاهای جذاب خودش میرسه .
و اما در شهر پادشاهان،میناس تریث
شاه اله سار دیگه از اومدن گلورفیندل به میناس تریت ناامید شده بود،چون چندین ماه از اون قضیه میگذشت و نه پیکی از اون رسید و نه نیروهایی که برای یافتن او به طرف دریاچه رون رفته بودن خبر تازه ای آوردن.
آراگورن حرفهای الداریون را باور کرده بود و از جملات پایانی دانای میرک وود اینطور برداشت کرد که شورش روهان فقط یک بهانه است .او فهمیده بود که تاریکی دوباره بازگشته است.و سارومان پشت همه این قضایاست.
شبهای زیادی رو افسوس خورد به خاطر اعتمادی که به آن پیرمرد شرور کرده بود.و حالا الداریون بیمار شده بود و افسرده .به خاطر این همه اتفاق بدی که در این مدت افتاده بود.و مادرش آرون هر شب بر سر بالینش اشک میریخت.
اله سار فهمیده بود که باید خودش به سمت شمال برود و از نزدیک با مسائلی که در روهان و ایزنگارد رخ داده روبرو شود.
او ارتش گاندور رو در این مدت جمع کرد .الداریون از پدر خواهش کرد که اون هم باهاشون بره ،ولی پدر به شدت مخالفت کرد چون هم جوان بود و هم بیمار.
ولی الداریون که از قبل میدونست پدرش مخالفت خواهد کرد.از قبل نقشه کشید و به مادرش گفت و به سختی اونو راضی کرد تا در لباس سربازان گاندور به جنگ بره.
الداریون خودش رو مقصر میدونست.به خاطر کشته شدن سواران گاندور که در مرز روهان سر بریده شدن.
روز حرکت فرا رسید .آراگورن دوم لباس رزم خود را بر تن کرد و آندوریل زیبایش را برداشت.و با همسر زیبایش آرون خداحافظی کرد. ( فکر میکرد که الداریون روی تختش استراحت کرده)
با درخشش اولین نور صبحگاه از سمت شرق آراگورن به یاد دوست قدیمیش گاندالف افتاد،ولی او فکر میکرد که دیگر هیچ گاه گاندالف را نخواهد دید.
به سمت مشرق آسمان نگاه کرد و این جملات زیبا و معروف را بر لبانش زمزمه کرد:
درود بر تو اي ائارنديل، پرآوازهترين دريانوردان، اي كه ما آمدنات را چشم بهراه در بيخبري، اي كه ما آمدنات را آرزومند در فراسوي اميد اي آورندهي روشنايي پيش از خورشيد و ماه اي شكوه فرزندان خاك، اي ستاره به گاه تاريكي، اي درخشنده در صبح گاه ،باشد که ستاره امید تو در این روزهای تاریک به یاریمان برسد.
دروازه میناس تریت باز شد و ارتش گاندور به سوی شمال حرکت کردند...
سپاه شمال به نزدیکی ادوراس رسیده بود به فرمان آتانامیر همه افراد در آماده باش کامل بودند. آتانامیر فرماندهانش را برای مشورت فراخواند از نظر او شرایط کمی غیر عادی بود و تا کنون باید به قراولان سپاه یاغیان می رسیدند. قرار شد جاسوسانی به اطراف فرستاده شود تا خبرهای موثقی برای فرمان روا بیاورند. شب هنگام جاسوسان بازگشتند و خبر آوردند بر خلاف انتظار دروارزه های شهر باز است و روی دیوارها نیز نگهبانی به چشم نمی خورد. از نظر آتانامیر اوضاع مشکوک بود به هر حال فرمان داد فردا سپاه با احتیاط پیشروی کند. صبح فردا سپاه به حرکت درآمد و پس از ساعاتی به دیوارهای ادوراس رسید و بی هیچ مزاحمتی وارد شهر شد. آتانامیر مستقیما به تالار زرین رفت و بر تخت نشست. فرمان داد تا تمامی کارکنان کاخ را به حضور او بیاورند.
عده کمی از خدمت کاران و نگهبانان که هنوز در کاخ بودند نزد فرمان روا حاضر شدند.
آتانامیر پرسید در این شهر چه خبر است؟ یاغی ها کجا هستند
یکی از خدمت کاران پاسخ داد: سرورم خبر شکست دون لندی ها که به دیون رسید دریافت در دشت حریف سپاه فرمان روا نمی شود از این رو با همه وفادارانش به هلمز دیپ گریخت.
آتانامیر پرسید تعداد آنها چند نفر است.
- بالغ بر 4000 نفر سرورم
آتانامیر دستورداد در شهر جار بزنند که تمام ساکنین شهر در امانند و هر مردی که توان جنگیدن دارد باید به سپاه شمال ملحق شود. سپس دستور داد سپاه در بیرون شهر اردو بزند تا پس از دو روز استراحت راهی هلمزدیپ شوند.
آتانامیر پیکی به سوی میناس تریث فرستاد تا خبر فتح ادوراس و گریختن یاغیان را به پادشاه برساند و اطمینان داد به زودی شورشیان سرکوب خواهند شد.
سپاه شمال در صبح روز سوم از فتح ادوراس عازم هلمز دیپ شد در این مدت تعدادی از ساکنان ادوراس و سایر مناطق که در دل به پادشاهان اصیل روهان وفادار بودند به سپاه آتانامیر پیوستند بعد از دو روز سپاه به پای دیوارهای هلمز دیپ رسید و در دشت اردو زد .گوسیل سرکرده دورف ها به آتانامیر پیشنهاد داد که چون آنها راه های مخفی کوهستان را می شناسند از بدنه اصلی سپاه جدا شوند واز طریق غارها از پشت به یاغیان حمله کنند اما آتانامیر در پاسخ گفت عده شما برای این کار کم است چون مشخص نیست چقدر طول می کشد تا ما بتوانیم از دیوار ها عبور کنیم بهتر است شما به موریا بروید و از گلوین طلب کمک کنید. چنین شد که دورفها از راه های مخفی کوهستان عازم موریا شدند .
آتانامیر به همراه کامتالیون و سایر فرماندهان در چادر فرماندهی مشغول طراحی نقشه حمله بودند. آتانامیر رو به کامتالیون گفت: طعنه روزگار را می بینی برادر! زمانی سرورم شاه اله سار برای حفظ این دیوار ها تا پای جان کوشید و حالا ما باید برای درهم شکستنشان تلاش کنیم.
پس از مشورت قرارشد صبح فردا حمله را آغاز کنند نقشه از این قرار بود که با منجنیق مدافعان روی دیوار را از پا در آورند تا بتوانند با دژکوب به دروازه نزدیک شوند و آن را باز کنند. اما گویا یک نکته از دید فرماندهان پنهان مانده بود در زمان فرمان روایی شاه ائومر هلمزدیپ را بسیار تقویت کرده بودند ارتفاع دیوار های آن بیشتر شده بود و جان پناه های مستحکمی برای مدافعان روی دیوار ساخته شده بود و با کمک دورف ها دروازه ای بسیار محکم برای قلعه ساخته بودند.به هر حال با طلوع خورشید در شاخ ها دمیده شد و حمله به هلمز دیپ آغاز شد.
آلاتار سیبی را از روی میز برداشت. گازی به آن زد. اما نتوانست. درون سیب گندیده بود. اشک از چشمانش سرازیر شد و دستش را جلوی صورتش گذاشت تا پالاندو متوجه گریه اش نشود. اما او فهمیده بود. پالاندو دستش را بر شانه ی آلاتار گذاشت.
به او گفت : آلاتار. ارو می داند که ما پلیدی را در قلب خود راه نداده ایم.
- چرا پالاندو. راه داده ایم. ما تسلیم شدیم. باید آنقدربا او مبارزه می کردیم تا می مردیم. ما از مرگ ترسیدیم پالاندو. ما از مرگ ترسیدیم.
- خودت بهتر می دانی که او ما را نمی کشت. او می خواست از قدرت ما استفاده کنن. مطمئنا اگر ما می مردیم. مردم ما هم با ما تا آخرین نفس پایداری می کردند. و او نمی خواست که مردم دانای ما را با جنگلی های وحشی عوض کند.
- اما مردم ما را عامل پلیدی می دانند. ما را همدست پلیدی می دانند.
- نه آلاتار. اگر ما همدست او بودیم. مجسمه های میدان . شکسته در حوض نیافتاده بود.
در همین لحظه صدای نفیری به گوش رسید. آلاتار و پالاندو از آلونک تازه ی خود در کنار قصر بیرون آمدند و با صحن جلوی تالار توپاز رفتند.
از آن بالا وحشت و بیم را دیدند. لشکری عظیم به جلوی پله ها می آمدند. فرزندان فیل ها و بالروگ ها در میانشان بودند. و برروی آنها اتاقک ها آهنی چند طبقه بسته شده بود که درون آن تیر اندازان بودند و بالای آن اراده ای * بزرگ قرار داشت. سوارانی وحشی از سویی دیگر می آمدند. پیاده ها در جناحی دیگر بودند. در آن لحظه سارومان از پشت سر آلاتار و پالاتار آمد. به یکباره شهر در هیاهو فرو رفت.
به یکباره همه فریاد زدند. « زنده باد سارومان »
سارومان دستش را بالا برد و همگی ساکت شدند.
جلو تر آمد و با صدای رسا ی خود گفت : « امروز روز شرق است. روزی است که انسانهای پست به پای ما بیافتند و زجه بزنند.»
دوباره هیاهویی شد و سارومان شروع کرد:« سربازان من.بروید و خانه هایشان را بسوزانید. نابودشان کنید. و تا دریای غربی برسید. آنجاست که من به شما ملحق می شوم.»
ارابه ای جلوی پله ها آمد و ارابه رانش از آن پیاده شد. سارومان با صلابت از پله ها پایین آمد و سوار ارابه شد. آلاتار و پالاندو هم از فرماندهان جنگ بودند سوار اسبهایشان شدند.
آنها از دروازه ی اول خارج شدند و مردم در مقابل سارومان کرنش می کردند.
...........................................................
نیروهای سه پادشاهی شرق بر روی تپه ای در دشت مستقر شده بودند. سپاهیان دورف ، الف و انسان در کنار هم صف بسته بودند. دشمن نزدیک می شد و هر لحظه صدایش بهتر به گوش می رسید. آنها جلو می آمدند و سرودی به زبان خشنشان می خواندند. ناگهان از درون گرد و غبار هیکل های بزرگی را دیدند که نزدیک می شدند و در دو سویشان سوارانی با نیزه های بلند می آمدند.
گرور گفت : پناه بر ریش دورین. اینها چه موجوداتی هستند.
گیریون گفت: فیلهای قدرتمند و بزرگ که در شرق زندگی می کنند.
تراندویل نگاهی انداخت و گفت: پناه بر البریت. این فیلها مانند بالروگها آتشین اند. این چه نیرنگی است . امروز پیش پدرانمان می رویم.
هر سه فرمانده به سوی لشگر های خود رفتند و با زبان خود با سربازانشان صحبت کردند. و سپس یک صدا با هم گفتند. به سوی جنگ.
سواران دیل به همراه پادشاهشان تاختند و کمانها را از دوششان برداشتند. بارانی از تیر به سوی دشمن پرتاب کردند.
فیلها فریاد زدند و سواران شرقی به جلو تاختند. مردان رووانیون باران تیر دیگری بر سر انها ریختند و عقب نشینی کردند. در سویی دیگر دورفها با پیاده نظام می جنگیدند. اما فیلها هنوز سر جایشان بودند. متحدان نزدیک تر می شدند که ناگهان.نفیری نواخته شد و صدای سوت کشیدن چیزی از آسمان برخاست.
سنگهایی آتشین در میان متحدان افتاد. سواران و پیاده ها عقب نشینی کردند و فیلها راه افتادند و در هنگام راه رفتن. بارانی از سنگهای آتشین را بر سر متحدان می ریختند. متحدان نفیر عقب نشینی نواختند و به مواضعشان در اردوگاه بالای تپه باز گشتند.
شاید بالیستا* های اردوگاه از پس فیل ها بر می آمدند.
................................................
* اراده ( arrade) منجنیق کوچکی است که چندین سنگ را با هم پرتاب می کند و معمولا بالای مواضع دفاعی مانند بر جها است. البته در داستان بر بالای برج روی فیلها قرار داشت.
بالیستا هم کمان زنبورکی بزرگی است که تیرهای عظیم الجثه پرتاب می کند. در مواضع دفاعی به کار می رود.
من WITCH KING OF NORTH ام شمال مال من است ترول های ششمال اموال منن بلک نمه نور برده های منن دندین مسلخ گاه من برای دشمنان من است