سپیده دم بود،هوای درون قلعه سردبود، زمین کمی یخ زده بود و هوا در جای خود ثابت بود،دانه های ریز برف در هوا معلق بود.ویلمار به دیوار تکیه داده بود و زانوهایش را بغل کرده بود،داشت به اتفاقات دیشب فکر میکرد، اتفاقاتی که هیچ کس از انها خبر نداشت:
از پله های برجک دیده بانی بالا رفت و او را انجا دید ، حسابی تو خودش بود ، به نقطه ای ثابت زل زده بود،ویلمار کمی نگران شد...
-ارتانیس؟
او برگشت و به ویلمار خیره شد،ویلمار با کمی تعلل پرسید:
-نمی دانم باید به ریابو بگویم یا نه اما مطمئنم که اجازه نمیده که...
-که؟
- بیرون قلعه تو جنگل متوجه چیزهایی شده بودم. بهتر نیست قبل از حرکت فردا صبح از اوضاع اطراف باخبر باشیم.
- نمی دونم اگه ریابو متوجه غیبت ما هم بشه دیگه...
انا حرفش را خورد ، پس از کمی کلنجار رفتن با خودش پیشنهاد ویلمار را پذیرفت،
ویلمار انارا به اصطبل برد،رینگو را از انجا در اورد با احتیاط به سمت دروازه رفتند . دروازه را هنگامی که نگهبان حواسش نبود باز کرد و به ارامی افسار رینگو را گرفت و دو نفری به همراه رینگو از قلعه خارج شدند.
کمی که از قلعه دور شدند ویلمار سوار رینگو شد شد و افسار را کشید و اماده تاخت شد،بی انکه نگاهی به انا بیاندازد گفت:خب چرا سوار نمیشی؟
-خب میدونی...
-میدونم چی؟اگه می خوای بگی می تونی دنبال یه اسب با سرعت صاعقه بدویی،خب نه اینو نمی دونم!
-این چیزی نبود که میخواستم بگم در واقع...
-سوار میشی بالاخره یا نه؟
انا بی انکه چیزی بگوید سوار شد ، در سر راه از ویلمار پرسید :
-خب چه شد که تو به قلعه خاکستری امدی، منظورم اینه که تو چجوری اینجا رو میشناختی؟
-خب در اصل مقصدم اینجا نبود، من راهی جنگ شدم،سپاهمون همه شون به وسیله وارگ ها و ارک ها تیکه پاره شدن،منم که نمی دونستم فرمانده اینجا مرده، اومدم اینجا و دیدم که یه سرباز دون پایه شده فرمانده مثلا داره به من که یه سرباز حرفه ای ام دستور میده،خلاصه هممون بهتر میذاشتم وارگا منو بخورن!
-جنگ؟!چه جنگی؟!چرا ما نمدونیم؟و در ضمن برای کشته ها تونم متاسفم،و ریابو هم اصن دون پایه نیس، و اینکه خوشحالم وارگا نخوردنت!راستی خونواده ای نداری؟
-جنگ ؟اها جنگ متاسفانه به میناس تریت حمله شده،شاه تودن دستور داد که هر مردی که که توی روهان میتونه بجنگه راه بیفته و بره بجنگه واسه گاندور، من توی یه دهکده توی روهان بودم که یه سپاه کوچیک فرستاد،خونوادمم یه خواهره یه برادر،برادرم که جسدش توی همون سپاه سوخت و خواهرمم که فکر میکنه من مردهم.همون بهتر که اینطوری فکر کنه!
بالاخره به رودخانه رسیدند.او از رینگو پایین پرید .
-چرا پایین پریدی ویلمار؟
اونور نمیدونیم چه خبره ،توی نقشه من هم که چیزی نشون نداده . پس اگه پیاده بریم بهتره.
افسار رینگو را به درخت خشکیده ای بست و با انا از رود خانه رد شدند.
-من هم قبلا اینور حرکات مشکوکی دیده بودم،حس خوبی نسبت به اینور ندارم!
-انا تو رو خدا اینقد منفی بافی نکن، فوق فوقش میکشنمون،راحت شدی؟!
انا ساکت شد و بی انکه چیزی بگوید به راه خود ادامه داد،جلو تر که رفتند صدایی شنیدند، صدای صحبت اورک ها بود ،جلوتر رفتند اتشی در جنگل روشن بود ،ان دوبه حالت سینه خیز در امدند ، سپس سه اورک را دیدند که دور اتیش نشسته اند و دو اورک که به سمت انها می امدند،
-بلند شیم باها شون بجنگیم؟
-نه سر جات تکون نخور ثابت بمون!
یکی از ان دو به به درختی تکیه داد، دیگری امد و دقیقا جلوی ویلمار نشست و پشت اش به او بود.چون ویلمار در میان چمن های بلند بود اورا ندید.در همین حال که استرس داشت با خود گفت:دیگر از این بد تر هم مگر میشود؟
در همین حال بوی گندی هوا شد و ویلمار نفس خود را حبس کرد.
با خود گفت:اوه امکان نداره، درسته که اورکین ولی این دیگه واقعا خجالت داره.
انا که دید او دارد با خود کلنجار می رود قضیه را فهمید ، و پوزخندی به نشانه تمسخر زد.ویلمار به او اخم کرد و معلوم بود که حسابی از دست او عصبانی است.
انا کمی دیگر نگاه کرد و اورکی را دید روی سنگی نشسته و دارد شمشیر اره مانند خود را تیز میکند.معلوم بود که او فرمانده است.
در همین حال فرمانده بلند شد و به اورکی که به درخت تکیه داده بود گفت:
-هی کرم کثیف دیگه وقتشه که بریم. به اورکی که جلوی ویلمار بود هم گفت:هی خر مگس بوگندو با تو هم هستم!
ویلمار با خودش گفت :پس اینکار عادتشه!!!
همینکه ان سه اورک رفتن ، ان دو خزیدند و در پشت بوته ای پنهان شدند و به حالت نیمه خیز در امدند،و دنبال ان ویلمار گفت:حالا فقط همان سه اورک که دور اتیش نشسته اند مانده اند.ولی ما دو تاییم و نمی تونیم تو یه لحظه با هم بزنیمشون.
-چرا میتونیم اگه من دو تا تو یه لحظه بزنم!
-اصلا چجوری اینکارو میکنی ، نکنه دو تا تیر میزاری تو کمون؟ها؟خخخ!
-زدی به خال!
-چی دیوونه شدی؟اگه اینطوریه یهو سه تا تیر بزار تو کمونت دیگه،همه رو یه جا بزن!
-اولا اینقد حسودی نکن،دوما اگه راس میگی خودت اینکارو بکن!
ایندفه ویلمار ساکت شد!ویلمار یک تیر در ریوال گذاشت،تا ۳ شمارد و رها کرد .سه اورک بر زمین افتادند، جلو تر که رفتند مطمن شدندکه انها مرده اند.تیر ها را از بدنشان بیرون کشیدند تا دوباره تعمیر و استفاده کنند.دنبال ان سه اورک رفتند. همین طور که داشتند انها در جنگل دنبال میکردند،ناگهان سه اورک در جای خود ایستادند. دیدند که ناگهان چیزی از میان سبزه ها بیرون امد .یک اورک کوچک جثه بود.اورک کوچک جثه که از روی چهره اش به نظر میامد کمی عصبانی باشد، رو رو به فرمانده اورک ها کرد و گفت:شما برین سلاح ها رو بازرسی کنین ببینین امادهن یا نه.اورک مریض داره کم کم از کوره در میره!بهتره سریع باشین!
در همین حال لبخند ملیحی زد.فرمانده اورک ها که اعصابش کمی خرد شده بود، اخمی به ان اورک کرد،اصلا خوشش نمی امد کسی او را از چیزی بترساند، بالاخره مشتی در دهان اورک کوتوله کوبید و گفت:
-برگرد و به گوندزا بگو اگه بهت کمک میکنم به خاطر اینه که با هم قرار داریم.
و پشت سرش چند ناسزا به زبان سیاه گفت . بعد از اینکه اورک کوچک کمی از انها دور شد،هنگامی که دور میشدو قوز کرده بود فریاد زد :بالاخره میبینیم جناب ایگریش کرم صفت وقتی که گوندزا روده ها تو انداخت جلو وارگ ها میبینیم!
بالاخره قبل از اینکه ان سه اورک رفتندو دور شدندویلمار به انا گفت:
-خیلی خب انا تو برو دنبال این اورک زشته کوتولههه منم میرم پنبال این ایگریش تا ببینم قضیه سلاح ها چیه...
-یعنی میگی جدا بشیم؟ولی اینجوری خطر خیلی بیشتره...
-نه دیگه تو دو نفر حساب میشی چون دو تا تیر میزاری تو کمونت،خخخخ!
-ولی من جدی ام...
-خب من که نیستم!
و بعد ویلمار بی انکه اجازه بدهد انا چیزی بگوید، دوید و دور شد و انا هم گفت:خیلی خب مثل اینکه چاره دیگه ای ندارم!
ویلمار، به ارامی دنبال ان سه اورک می رفت، کسی صدای پایش را نمی شنید،ان ها را تعقیب کرد تا اینکه به یکی از مقر هایشان رسید، و چیزی را دید که انتظارش را داشت،شمشیر ها،نیزه ها،تبر ها، کمان ها و...
ویلمار زیر گاری ای که پر از سلاح بود قایم شد، داشت اورک ها را نگاه می کرد که سلاح ها را بازرسی می کردند،در همین حال،اورک بزرگ و قوی هیکلی از دور به سمت انها می اید، کنارش پر از سرباز است ، نه او اورک نیست بلکه اوروک است!نیمی از صورتش سوخته،نسبتا چاق است و بزرگ جثه،سپس به سمت ایگریش می اید ، اورا بلند میکند و بر زمین می کوبد:چطور جرات کردی !تازه بهم خبر رسیده که سه تا از سربازام که تو پیش شون بودی کشته شدن!
بقیه اورک ها می ترسند و کاری نمی کنند،می ترسند که گوندزا انها را جلوی وارگ ها بیندازد!
ویلمار به ارامی از زیر گاری بیرون می اید،کمی که دور می شود،پایش به سنگی گیر می کند و می خورد زمین روی چند شاخه چوبی شکسته شده هم میافتد:
-اخ!
سپس صدای فریاد گوندزا را می شنود:
-یه چیزی اونجاست!یه چیزی توی اون بوته های لعنتی قایم شده،برین دنبالش،کموندارا برین!
ویلمار متوجه شد که دیگر جایی برای مخفی کاری نیست،بلند شد و شروع کرد به دویدن،صدای شکستن شاخه ها زیر پایش می امد اما اهمیت نمی داد ، چون اگر ارام می رفت باز هم پیدایش می کردند، او می دوید و دنبالش کمانداران روی شاخه های درختان تعقیبش می کردند،بالاخره رفت و پشت تخته سنگ بزرگی قایم شد،به ارامی نگاهی به بالا انداخت،یکی از ان ها را دید،که روی شاخه ای ایستاده و با نگاهش دنبال او می گردد،جایی برای صبر کردن نبود،خواست اورا بزند،تنها سه تیر برایش مانده بود،یکی را در کمان گذاشت و به سمت او نشانه رفت،همینطور که داشت زه را می کشید...به ناگاه چند تعداد زیادی تیر در هوا به پرواز در امد و بر سر و صورت اورک فرو امد،بعضی از بالا به پایین پرتاب شدند و بعضی دیگر با تیر به درختان دوخته شدند،ویلمار تعجب کرده بود،به هر حال جایی برای صبر کردن وجود نداشت ، از جای خود بلند شد و شروع کرد به دویدن ، ناگهان کسی او را از پشت سر گرفت،بی انکه نگاهی بیندازد ارنج خود را به صورتش کوبید،نگاه را به عقب برگرداند،،ردایی سیاه بر تن داشت و باشلقی هم روی سرش کشیده بود،ویلمار فرار کرد ،انقدر دوید تا از رودخانه رد شد، رینگو را برداشت و به قلعه برگشت،به ارامی وارد شد،نگذاشت نگهبان قلعه بفهمد، وارد شد و رفت سر جایش خوابید،بی انکه کسی بفهمد او بیرون رفته ... انا اما زود تر به قلعه برگشته بود.
داشت به اتفاقات دیشب فکر می کرد که صدای الکاندو اورا به خود اورد:
-شتاب کنید گاستون به کمک نیاز دارد.به سمت چشمه بروید!
با خود گفت:لعنتی معلوم نیست باز چه غلطی داره می کنه!
سریع انارکی را برداشت و دروازه را باز کرد، راد هم پشت سرش خارج شد، به سمت چشمه دویدند،هنگامی که به انجا رسیدند هیچ خبری نبود ، ویلمار پرسید:چه بودند، اورک ها بودند؟
-نه فقط یه گراز وحشی بود!
ویلمار خنده ای به نشانه تمسخر کرد و سطل اب را برداشت و به طرف قلعه به راه افتاد. وقتی به انجا رسیدند،افراد قلعه پرس و جو کردند، راد گفت:فقط یه گراز بود!
الکاندو از ان بالا فریاد زد:بهتر است از این به بعد هیچ کس تنها بیرون نرود!