دفاع از قلعه خاکستری --- تاپیک اصلی ایفای نقش

تعداد پست‌ها: 70

سلام

اینم تاپک اصلی دفاع از قلعه خاکستری

و اما نکات اصلی

قلعه در موقعیت هنت انون قرار داده موقعیتی اصلی قلعه : کنار جاده اصلی از سمت راست و جلو مشرف به قلعه - از سمت چپ کنار کوه - پشت سر به سمت جنگل

داستان : یک قلعه کنار جاده شاهنشاهی برای حفاظت از راه ساخته شده که سربازان انجا خدمت میکنن با شروع حملات سائرون و افراد جنوبی و وحشی این جاده کم کم ناارام شده و تحرکات مشکوک توی جاده و جنگل ها وباتلاق های اطراف پیدا شده

فرمانده قلعه که برای سرکشی به بیرون رفته است هنوز برنگشته و احتمال داره هیچ موقع برنگرده

هدف ما نگه بانی از جاده و دفاع از قلعه هستش تا نیروی کمکی از سمت گاندور به ما برسه

افراد توی قلعه این ها هستن

من ریابو - یه شمشیر زن هستم و با حفظ سمت فرمانده قلعه

اشپز ها 2 نفر ::‌ تکمیل _ شهریار ( سالِنبور) + اله ماکیل

سرباز ها : ادموند پونسی ( دیرنیر ) + لیتراندیل ( لرد محمد ) + اینکانوس + Uchiha Aref

اسب سوار ماهر برای نیروی گشت ( راداگاست قهوه ای ( پلاطس ) + k i n g ) الکاندو

کماندار ها : Freyja bellatrix و + anna (( آنا آرتانیس)) + نولوفینوه

تدارکات : ماهان

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شخصیت شناسی ریابو ( خودم )

ریابو مرد میانسال 50 ساله ، شخصیت کم حرف و اهل گشت و گذار و ماجراجویی که گذر سن اون رو به یکی از کم خطر ترین و کم اتفاق ترین قلعه های نگه بانی سرزمین میانه کشیده ، مردی از گاندور که اکثر عمرش صرف نگهبانی و گشت در طول مسیر رود اندووین شده و اکنون خسته از سفر در قلعه خاکستری خدمت میکنه ، تجربه بالایی داره و به موقعش صحبت میکنه ، کمی چاق هستش و همیشه از شمشیر استفاده میکنه اسم شمشیرش هم رعد هستش

گذر سال ها بار اندیشه و اندوه رو روی شونه هاش گذاشته و اکنون در مسیری از زندگی دوباره با حوادث سخت روبرو شده ، دوست داره اکثر وقتش رو به قدم زدن و تفکر بگذرونه

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لطفا هر نفر با همرده های خودش در پیغام خصوصی و یا نمایه شان هماهنگ باشن میتونین جدا عمل کنید و یا با همدیگه

داستان روز اول :

گشتی ها پلاطس و الکاندو : شما باید به سمت شرق برید و گشتی توی جاده بزنید و اطلاعات بیارید - مشاهدات خودتون در طول سفر و یا در پایان سفر رو بنویسید برامون

اشپز ها : سالنبور و اله ماکیل : برای روز اول بازدید از انبار و دسته بندی هر چی که بشه خورد و یا ذخیرش کرد برای روز های اینده : میدونین که کمبود گوشت داریم

ادموند و لیتراندیل : شما به من کمک کنید برای تعمیر کردن برجک های دیده بانی بخش شرقی یا جلوی قلعه

دایریس و ارف : یکی تون باید بره از چشمه بشکه های اب رو بیاره - یکی هم باید بره شکار : منتظر مشاهدات شما در طول سفر هستم

کماندار ها هر سه نفر شما : برید جنگل در سمت غرب یا پشت قلعه و چوب بیارید برای ساختن تیر ها و همچنین اسلحه های خودتون رو بازرسی کنید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هر سوالی دارید در تاپیک هماهنگی : یک ماجرا جویی غیر منتظره در دنیای تالکین بپرسید اون تاپیک هماهنگی هستش پس میتونین با هم هماهنگ بشیم

فریژا ب درخت بلوط کهنسالی رسید از لابلای شاخه ها و همینطور جند برگ سمجی ک هنوز ب درخت چسبیده بودند میتوانست آسمان خاکستری را ببیند،آسمانی اندوهناک ک گویی هیچگاه خورشیدی نداشته است.کوله اش را برزمین گزاشت،با خود فکر کرد 15 شاخه باریک افرایی ک میخواهند تیرهایی تیز شوند،چشمانش را باریک کرد و ب یکی از تیرها ک ظاهری زمخت داشت خیره شد و زیر لب گفت :شاید هم دلشان نخواهد!چ کسی میداند!

زمین سرد و نمناک بود ولی فریژا ب این سرما عادت داشت، نشست و دفترچه کوچکش را ورداشت و شرو کرد ب نوشتن:

"زیردرخت بلوطی نشسته ام!درست ماننده همان درختی ک در جنگل تاریک بود هست فقط کمی ترسناک تر!صدای رودخانه ای ک درهمین نزدیکی هست می آید و همینطور باد هم زوزه میکشد،فکر کنم میخواهد برف بیاید!

چند روزی است ک تنها مانده ایم!گفتند ک برویم تیر بیاوریم و البته تاکیدی نا محسوس بر با هم رفتن!اما چ کسی حوصله ی دو نفره دیگر را دارد؟!من حوصله ی خودم را هم ندارم چ برسد ب حوصله ی بقیه!"

در اینجا مکثی کرد دستی ب موهایش ک باد بهمشان ریخته بود کشید و شنلش را دور ه خودش محکم تر پیچید ادامه داد:"لعنتی!این باد وحشی است!باد های خانه شاید سوزناک باشند ولی اینقد ناآرام نیستند! و اما بعد!نمیدانم فرمانده چ شده است!شایعه هایی هست ک او مرده و ب عبارت بهتر کشته شده!حبف شد!با فرمانده کمی راحت تر بودم ب نسبته بقیه!!

صداهای عجیبی از دوردست میشنوم صداها و هم همه هایی نمیدانم اینها توهم است یا واقعیت!اما هرچه هست آزار دهنده است!خورشید کم کم دارد غروب میکند و این را میتوان از صدای جیغ گرگ ها فهمید!فک کنم بهتر است برگردم!"

فریژا بلند شد دفتر و قلمش را درکوله گزاشت کلاه شنلش را تا ابروهایش پایین کشد و ب راه افتاد گاهی میتوانست صدای قهقه هایی را ازدور بشنود اما نمیدانست این صدا ها ازکجا می آید..کم کم ب قلعه نزدیک شد،قلعه گرم بود و پراز سروصدا!قلعه بیدار بود و مشغول سرگرمی های مردانه!

فریژا وارده قلعه شد دروازه های فولادین با صدای قژقژی باز شدند چند لحظه ای قلعه ساکت شد!همه با تعجب ب دخترک تنهایی ک وارد شده بودند نگاه میکردند و صدای هم همه و دوباره صدای قهقه های مردانه....

فریژا رفت و داخل اتاق کوچکش شد.اتاقی با دیوارهایی ک گچشان فرو ریخته بود و یک پنجره ک با ناشی گری سعی کرده بودند برایش پرده ای بگزارند البته اگر میشد ب آن پارچه کثیف پرده گفت!

چند تا از چوب هایش را ورداشت و بر روی پله های جلوی در ورودی اتاق نشست چاقویش را ورداشت و شروع کرد ب تیز کردن و گاها روی تیر هایش کنده کاری هایی میکرد...برف آرام آرام داشت می آمد اما گویی هیچکس حواسش نبود فریژا با تعجب ب آتشی ک در میدان اصلی قلعه برپا بود و ب مردانی ک دور هم نشسته بودند و حرف میزدند و قهقه سر میدادند نگاه میکرد با خود گفت یعنی واقعا اینها صداهای عجیب ه اطراف را نمیشنوند؟!....

حدود دو هفته است که وارد این قلعه شدم.اغلب در خودم فرو میروم چون کسی را درست نمیشناسم!فردا قرار است فرمانده اصلی قلعه برای جمع اوری اطلاعات به سمت شرق جاده برود.امیدوارم اتفاقی پیش نیاید چون ما درست در لبه ی مرزهای جنوبی و شمالی گوندور هستیم.یعنی اگر حمله ای شود اول قلعه ی ما باید مقاومت کند، حدود چند روز پیش هم برومیر فرمانده ی دلیر گوندور به سمت شمال برای سفری عجیب رفته است...در کل فکر نمیکنم کسی به فکر ما در هنت آنون باشد.

تعداد ما 20 نفر هم نمیشود حتی نیروی تدارکات نیز نداریم! اما به نظر من این تعداد کم اگر قلبشان پاک باشد و امیدی در دل داشته باشند حریف حداقل 100 اورک هستند.دو اشپز داریم و تعداد کمی سرباز همانطور که گفتم زیاد با کسی گرم نگرفتم اما از یکی از آشپز ها به نام گاستان خوشم آمده او شرقی است و برای انتقام خانواده اش به گوندور امده.اما همرزم اصلی من نامش الکاندو است بسیار متین و ارام، اما من نفرت او از اورک هارا در چشمانش میبینم...

چند روز بعد:

فرمانده چند روزی است از قلعه خارج شده و هیچ خبری از او نداریم! جانشین فرمانده، ریابو به من و الکاندو دستور داده است که از قله خارج گردیده و کمی در قسمت های شرقی جنگل یعنی باتلاق ها دیدبانی کنیم.امیدوارم اثری از فرمانده پیدا کنیم، فردا قرار است حرکت کنیم و متاسفانه هوا روز به روز بدتر میشود همچنین سرمای خشکی که از موردور میوزد اوضاع را وخیم تر میکند...اما من بیشتر نگران صداهای هستم که شب ها در بیرون میشنوم...صداهای عجیب و غریب از زوزه ی گرگ ها و موجوداتی دیگر آخر یک حیوان هم دیگر در جنگل پیدا نمیشود!! فردا مشخص میشود...

این قسمت اول بود:قسمت دوم رو King مینویسه و قسمت سوم رو خودم

سرانجام خورشید طلوع کرد و ما آماده رفتن شدیم.وقتی دروازهٔ قلعه باز شد،دشت وسیع را دیدیم که برف آن را پوشانده بود.سپس با پلاطس برای گشت و تفحص به سمت شرق از قلعه خارج شدیم و به راه افتادیم.هوا خیلی سرد بود و مه غلیظی سراسر جاده را گرفته بود و ما به ناچار به آرامی حرکت میکردیم.در راه سر صحبت را با پلاطس باز کردم.همدیگر را نمیشناختیم و فرصت خوبی بود تا باهم آشنا شویم.گفتم:«خوب پلاطس،فرزند تالیوس شندیده ام که از سواران روهان بودی و بعد به جمع گوندریان پیوستی،از گذشته ات برایم بگو.»و او گفت:«مادرم اهل شهر سپید بود و پدرم از سواران روهان.از همان دوران بچگی به ماجراجویی و گشت زنی های بی هدف علاقه داشم بنابراین پدرم کره اسبی را در همان کودکی به من هدیه داد که نامش را بوسفال نهادم.در سن 16 سالگی به ارتش ملحق شدم و به دلایلی به گوندور مهاجرت کردم و در جنوب کوه های سفید مشغول شدم.

خوب حالا نوبت خودت هست.»ومن ادامه دادم:«خوب من هم اهل شهر سفید هستم در 18 سالگی به دلیل مهارت بالا در شمشیرزنی و سوار کاری به ارتش اضافه شدم و چهار سالی می شود که در خدمت ارتش هستم.»همین طور که صحبت میکردیم، از قلعه هم دورتر می شدیم. وارد باتلاق شدیم.باتلاقی سرد،خلوت و مه آلود.بعد از مدتی مه رفت و محیط پیرامون ما نمایان شد.اما سرما هم چنان با ما بود .ناگهان صدایی شنیدیم که آرامش باتلاق را در هم شکست و صحبتهایمان را نیمه تمام گذاشت.آن طور که فکرش را میکردیم باتلاق خلوتی نبود.در دور دست افراد سیه پوشی دیدیم.من گفتم:«شاید فرمانده گم شدهٔ ما باشد که برگشته است.»ولی پلاطس گفت:«نه،گمان نمیکنم،شاید نیروی کمکی باشد،اما بهتر است برای امنیت، خودمان را نمایان نکنیم.»پس سریع پشت درختهایی که دور از جاده بودند پنهان شدیم. از اسب هایمان پیاده شدیم و منتظرم ماندیم.کمی نزدیک شدند.از بخت بد ما اورک بودند،سوار بر وارگ.تعدادشان به بیست میرسید و به آرامی در حرکت بودند.دلیلش را نمیدانستیم که چرا یک گروه کوچک اورک اینقدر نزدیک قلعه ما شده است.اما بالاخره دلیل آن صداهای ترسناک جنگل و دشت را دانستیم.آن صداها مال اورک ها و وارگ هایشان بود.

ناگهان توقف کردند.مدتی را صبر کردیم.سپس پلاطس گفت:«مسلماًبرای اینکه اطلاعاتی به دست آورند به اینجا آمده اند پس مجبوریم آنهارا سلّاخی کنیم تا وضعیتمان لو نرود.پس شمشیرت را برای اورک کُشی آماده کن.»بلند شد و میخواست جلوتر برود که بازویش را گرفتم و گفتم:«صبر کن تا بلکه برگردند و با ما در گیر نشوند. چون از نظر تعداد از ما سرترند نمیتوانیم با این همه مبارزه کنیم»ولی پلاطس قبول نکرد و گفت:«اگر فهمیده باشند که تعداد افراد در قلعه کم هست خیلی سریع با لشکرشان حمله میکنند.معلوم‌نیست که چه مدتی اینجا جاسوسی میکنند.چاره ای نیست باید حمله کنیم»بله او درست میگفت چاره ای نبود پس من هم مثل او شمشیرم را کشیدم.امیدی نداشتیم که مؤفق خواهیم شد ولی دل را به دریا زدیم و نزدیک تر شدیم تا حمله کنیم،که ناگهان صحبت هایشان را شنیدیم و توقف کردیم.فرمانده آنها میگفت:«استراحت کافی است.حال به دو دسته ده نفری تقسیم شوید گروهی بامن به اردوگاه برگردید و گروهی هم به بررسی در شمال باتلاق ادامه دهید.»آخر صحبتهایشان رسیده بودیم و چیز زیادی متوجه نشدیم. به خاطر همین به پلاطس گفتم:«من به دنبال فرمانده و گروهش میرم تا محل دقیق اردوگاهشان را پیدا کنم.تو هم به سراغ گروه دوم برو.»پلاطس گفت:«نه،ماموریت ما بررسی مسیرهای شرقی است،نه تعقیب کردن گروهی اورک!بهتر است آنها را سریعتر بکشیم تا به ماموریتمان برسیم.»قبول نکردم و گفتم:«مهم تر از همه دانستن موقعیت دشمن است،باید بدانیم که کجا اردو زده اند.تو هم به دنبال آن گروه برو تا بلکه از نقشه هایشان بیشتر‌ آشنا شویم.»سپس کمی منتظر ماندیم تا از ما دور شوند.هر دو برگشتیم و سوار اسب هایمان شدیم و باهم خدا حافظی کردیم.خوشبختانه مسیر من به جنوب و از جنگل بود.و‌ من خوش شانس بودم از اینکه میتوانستم به راحتی بدون اینکه متوجه من شوند پشت درختها قایم شوم.اما از مسیر پلاطس بی خبر بودم.با خود میگفتم ای کاش اورکها با افرادی که از قلعه به جنگل رفته بودند برخورد نکنند.

با فاصله داشتم دنبالشان میرفتم و از این فاصله نمیتوانستم حرکات و صداهایشان را تشخیص دهم.همین طور چند ساعتی را دنبالشان رفتم.کمی آب نوشیدم.آب سرد بود و کم مانده بود که یخ بزند ولی چاره ای نداشتم.

با خود فکر می کردم که آیا ممکن است که به کم تعداد بودن ما پی برده باشند؟!

بعد از مدتی دنبال کردن،ناگهان صدای شیپوری شنیدم.شیپور اورکها بود که به منظور آمدن فرماندهشان می دمیدند.و این یعنی اردوگاه نزدیک بود. جنگل تمام میشد و در اواخر مسیر به دلیل سراشیبی بودن جاده،اورکها از دامنه دیدم خارج شدند.از دور دود دیده میشد.سر وصدا نزدیک تر و زیادتر میشد. به آخر جاده رسیدم و دیدم که دشت وسیع در پایین جنگل،ارودگاه اورکها شده است.اورکها با آتش خودشان را گرم میکردند.بعضی هایشان هم روی آتش گوشت می پختند و میخوردند.حسابی دود به پا کرده بودند.من از بالا داشتم بررسی میکردم.به گمانم حدود چهاردصد نفری میشدند.باید اخبار را سریع تر به قلعه میرساندم.میخواستم برگردم که یک لحظه تیری کتف راستم را سوراخ کرد و از اسب محکم به زمین افتادم.متوجه من شده بودند به سرعت میخواستم سوار اسبم شوم تا برگردم که تیر دوم جلوی پای راستم را پاره کرد.نتواستم سوار شوم ولی اسب را به سمت جنگل کشاندم و بعد سوارش شدم.باز هم چند تیر دیگر انداختند ولی به من اثابت نکردند.سریع منطقه را ترک کردم تا بلکه زنده بمانم.کمی دور شدم.وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم چند اورک تعقیبم میکنند.یکی دوبار هم تیر اندازی کردند اما به دلیل فاصله زیادی که با آنها داشتم به من نمیرسیدند.من خون از دست میدادم و دیگر حالی نداشتم،سرم گیج میرفت ولی اسبم سر حال بود و مثل صاعقه می تازید و رفته رفته فاصله ام با آنها زیاد میشد.به طوری که مدتی بعد دیگر آنهارا پشت سرم ندیدم.به گمانم درمیانه راه از تعقیب دست برداشته بودند و به اردوگاهشان برگشته بودند.از جنگل سمت راست قلعه خودم را به هر زحمتی که بود به قلعه رساندم.وقتی بقیه وضعیت من را دیدند تعجب کردند.از آنها درمورد پلاطس پرسیدم اما آنها گفتند که هنوز برنگشته است!یعنی چه اتفاقی برایش افتاده است؟!

بعد ماجرا را به ارشدمان تعریف کردم و گفتم که نتوانستیم مسیر شرق را کامل بگردیم.وهمچنین گفتم که جنگل سمت راست قلعه به دلیل اردوگاه اورکها پشت جنگل ناامن است و افراد باید مراقب باشند.سپس رفتم تا کمی استراحت کنم تا که زخم هایم بلکه بهبود بخشند.

مدتی است از الکاندو جدا شدم و به ارامی به دنبال 10 اورکی که به سمت شمال باتلاق ها میروند هستم.هیچ نوع جنبنده ای را در مسیر راه نمیبینم هر چه مسیر پیش میرود به لاشه هایی که نیزه در ان فرو کرده اند برمیخورم و مطمئن هستم کار اورک هاست.فرمانروای تاریکی به هیچ چیز رحم ندارد...پس از مدتی بوی گنداب ها به مشامم رسید و درنتیجه به باتلاق ها نزدیک شده بودم، بنابراین بوسفال را به گوشه ای بستم و به ارامی وارد باتلاق ها شدم...در داخل باتلاق لاشه های حیوانات وجود داشت که خون ان ها تمام باتلاق را به رنگ قزمز دراورده بود.زره چرمی من هم تا کمر خون بود اما چیزی در جلوتر توجه مرا به خود جلب کرد:به ارامی به جلو رفتم و با چیزی مواجه شدم که در تمام عمر به خود ندیده بودم...ده ها جنازه انسان که زره ارتش گوندور را برتن داشتند در باتلاق سرگردان بوندند اورک هارا به کلی فراموش کردم که ناگهان شاخه ای از درخت که از سنگینی برف خم شده بود، شکست و در باتلاق افتاد...صدای افتادن شاخه توجه اورک هارا جمع کرد و یک راست به سمت من آمدند! به سرعت تمام بدن خود را در اب خون الود باتلاق فرو کردم و خود را همانند جنازه های اطراف ساختم، اورک ها درست به بالای سرم امدند که از بخت بد یکی از انها شمیرش را کشید تا در بدن من فرو کند تا ببیند زنده هستم یا بی جان! به سرعت به حال خود امدم و با جهشی شمشیر خود را از قلاف کشیدم و در سینه ی ان اورک شمشیر به دست کردم! اورک ها هم به سرعت به من حمله ور شدند یکی از ان ها که عقب تر بود شیپور کریحش را دراورد و در ان دمید!در باتلاق هم جای مبارزه ای وجود نداشت و بنابراین فرار را بر قرار ترجیح دادم اما در باتلاق هم که نمیشود تکان خورد! یکی از اورک ها خودش را بر روی من پرت کرد خنجر را دراوردم و سریع در شکمش فرو کردم.ان اورک که شیپور داشت بدون هیچ تاملی در شیپور میدمید.به سرعت خود را جمع کردم و با انچه در وجودم باقی مانده بود فرار کردم...به بوسفال که رسیدم سریع خود را در پشتش انداختم و او هم همانند باد تاخت. کمی دور شدم و به خود امدم خبری از اورک ها نبود و هوا تاریک شده بود اما بازویم به شدت مجروح شده بود، وقت ایستادن نبود پس بنابراین به تاخت ادامه دادم.پس از مدتی به قلعه رسیدم.به سرعت به سمت ریابو رفتم و تمام ماجرا را برایش تعریف کردم.الکاندو را از او جویا شدم، بنابراین راه را به من نشان داد.او زخمی شده و برخواب فرو رفته بود...

من هم به انبار رفتم تا ببینم چیزی برای بهبود بازویم وجود دارد یا نه.

اورک ها نیروهای زیادی را در هنت انون مستقر کرده اند به طوری که فقط با یک شیپور بیش از 100 اورک از میان درختان سر میرسند اما ماجرای قتل و عام در باتلاق...باید سریعا به اوسگیلیات گزارش دهیم، زیرا با ان چیزی که دیدم انگار فرمانده هم در میان ان ها بود...

از پله های کنار برجک دیده بانی بالا رفتم. درست در کنار برجک ایستادم طوری که می توانستم محوطه ی بیرون از قلعه را خوب ببینم. فرمانده چند روزی است که از قلعه رفته و هنوز بازنگشته و هیچکس نمی داند چه اتفاقی برای او افتاده است فقط امیدوارم حالش خوب باشد و گیر اورکا نیافتاده باشد؛ در این افکار بودم که ناگهان صدای ریانو جانشین فرمانده را شنیدم که به پلاطس و الکاندو سوارکارهایمان دستور می داد که برای گشت زنی و جمع آوری اطلاعات به سمت شرق جاده بروند. بعد از دستوراتی که به آنها داد ما تنها سه کماندار قلعه را صدا کردو گفت که بهتر است برای کمانهایمان تیرهای بیشتری بسازیم؛ مطمئنن به صلاح های بیشتری احتیاج خواهیم داشت. در کلامش نگرانی (گرچه در سعی در پنهان کردنش داشت) را حس می کردم. اینجا همه نگران بودن.

در هر حال من و دو همراه دیگرم از قلعه خارج شدیم و به سمت جنگل در آن طرف جاده راهی شدیم. هوا سرد و سوزناک بود، در این هوای ابری و تیره که به مانند شب بود هیچ علاقه ای به رفتن به داخل جنگل نداشتم مخصوصا با آن صداهای عجیبی که از آن می آمد گویی سایه ای از وحشت برآن افتاده بود. وارد جنگل شدم و کلاه شنلم را از سر برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم. دو همراه من از من جدا شدند و هرکس به یک سمت برای جمع آوری چوب برای ساخت تیر رفت.

سعی کردم بی توجه به صداها سریع چوب ها را جمع کنم و به قلعه بازگردم؛ صدای رودخانه را که در نزدیکی جنگل بود شنیدم. با شنیدن صدای رودخانه ناخودآگاه به سمتش رفتم؛ رودخانه درست در پشت قلعه قرار داشت و آن طرف رودخانه جنگل ادامه داشت. به کنار رودخانه رسیدم برگشتم تا قلعه را که درست پشت سرم بود ببینم مشعله های روشن در قلعه نشان از زندگی در آن می داد. با خود فکر کردم با این تعداد افراد کم در صورت حمله دشمن توانایی مقاوت خواهیم داشت. کمی ناامید برگشتم و به درخت های آنطرف رودخانه نگاه کردم که ناگهان متوجه حرکتی در آنجا شدم، وحشت زده چوب ها را انداختم و سریع تیری در کمان گذاشتم و به سمت جایی که حرکتی دیدم نشانه گرفتم. نمی دانم چه مدت همانطور بی حرکت ماندم اما وقتی مطمئن شدم خطری نیست کمان را پایین آوردم با سرعت چوب ها را جمع کردم؛ بیشتر از این ماندن در اینجا خطرناک است؛ پس سریع به سمت قلعه برگشتم. باید به ریانو هشدار میدادم؛ خطر بیش از حد نزدیک است.

سلام از ریانو به فریژا

لطفا زیاد از حد در بیرون قلعه گشت نزنید ، بیرون ناامن تر از اون چیزی هستش که فکرش رو میکنید

تا موقعی که خورشید روی اسمون هستش سعی کنید هر کاری دارید انجام بدید و بیاید داخل قلعه

کلیه سرباز ها و خدمه مخصصا پلاطس و الکاندو

بیش از حد به سمت ارک ها نزدیک نشید و از محدوده دید قلعه بیرون نرید

ما توی قلعه دکتر و طبیب نداریم هر چی هستش چند تا برگ و جوشونده معمولی هستش برای زخم های سطحی

داخل قلعه : روایت ریانو

امروز با سرباز ها حرف زدم ، باید حقیقت رو بهشون بگم ، ممکنه هیچ موقع فرمانده دیگه برنگرده ، هنوز منتظر یه پیک از گاندور هستم تا دستورات رو برامون از گاندور بیاره اکتلیون این پیر محافظه کار شاید اصلا یادش رفته باشه که قلعه خاکستری هم هستش ، اون فقط به فرزندش برومیر افتخار میکنه و اونو توی سر ما میکوبه ولی اصلا ما رو نمیبینه ، ما سرباز های بیچاره هستیم که باید بجنگیم

اولین برف زمستانی امروز بر زمین نشست هوا خیلی سرده سرباز های بیچاره روی برج های دیده بانی یخ میزنن

غذا کم کم تموم میشه و باید به فکر جیره بندی غذایی باشیم

مطمئن هستم که اورک های قصد دارن از جاده اصلی لشگر کشی کنن

با این نفرات کم چکار میشه کرد ؟ نه میشه درست و حسابی بیرون قلعه جنگید نه اینکه عقب نشینی کرد

6 ماهه زن و بچم رو ندیدم و حالا باید توی این سرما یخ بزنم یا اینکه خوراک وارگ ها بشم

باید دید اخرش چی میشه

سربازان حواستون رو جمع کنید ، باید تا چند روز اینده برج ها رو تعمیر کنیم

دیوار های قلعه رو بررسی کنید تا ببینید کجا اسیب پزیر تره

لعنتی طبیعت اینجا خیلی رعب انگیزه هر بار که توی جنگل های شرقی قدم میزنم احساس میکنم هزاران چشم دارن جاسوسی میکنن ولی رودخونه بهم ارامش میده

-عجب هوای مضخرفیه.

هر کی از دور دایریس دنمای رو میدید اول فکر میکرد که تروله،یک غول بی شاخ و دم دو متر و پنجاه سانتی با کمترین بهره ی هوشی ممکن.ولی عضلات ستبر.هر چیزی رو که در عقل کم داشت رو در بازوجبران کرده بود.بازوانی با دورهشتاد سانتی متر،قد دو متر،ماهیچه های دوقلو که کلا چهارتا شدند،هر گوشتی روی بدنش بود ور اومده بود.به خاطر همین یک شمشیر خاص رو حمل میکرد که پهناش سی سانتی متر بود و دارزاش دو متر.تازه یک سپر فوق العاده قدرمتند لوزی شکل داشت که بهش یک قیافه ی سلحشوری میداد.

ولی عقل....صفر.مضخرف،فقط هیکل بود.به خاطر همین توارتش درجش رو بالانیاورده بودند.یک دفعه هدف اصلی دزدیدن رییس اورک ها بود که خوب اشتباهی کشتتش،یک بار دیگه فرماندشو با ارک اشتباه گرفته بود داشت بد میزدتش،اصلا افتضاح.برای همین ماموریت شناسایی نداده بودند،آخه این دیوانه فرق اسب و گوزن رو از یک متری نمیفهمید اونوقت شناسایی؟

روی دوشش یک چوب بود و در هر طرف شیش تا سطل بزرگ پر از آب بود،این بار بیستم بود که میومد و میرفت.

شمشیرش به صورت اریب پشت سرش بود و سپرش هم روش.

رسید قلعه.

سطل ها رو توی مخزن اب خالی کرد و رفت طرف جنگل.میخواست کمی بگرده.دلش گرفت اینقدر رفت واومد.

تو ذهنش داشت یاد گرفته هاش رو مرور میکرد:

-آ.....مثل آناتار،اِ.....مثل الروند..........،اٌ مثل.....مثل چی بود؟اه.تو یه کله پوکی دایریس دمای احمق.یه کله پوک به تمام معنا،آخه یه حشره هم میتونه این چیزا رو یادبگیره.بی شعور.همینه که تا الان یک سرباز موندی دیگه.ای احمق......... .وای مامان ببخشید،قول داده بودم دیگه فحش ندم،دیگه تکرار نمیشه.

از دور کلبه ای رو دید که توش یک دختر بود....یک دختر بود که توی قصر زیاد میدیدش و کم حرف بود.اسمش ژیرفیا بود.اینجا چی کار میکرد؟

کمی دقت کرد وبا چشماش دختر رو دید که دارهچیزی در دفترش مینویسه،یکهو اروغ زد.

البته اروغ نبود صدای فریاد نزگول بود،دخترک سرش رو اورد بالا،دایریس سریعا فرار کرد.

-ده اخه کی بهت گفته که هر جا دلت میخواد اروغ بزنی شکم عزیز من؟هان؟

یک بار دیگه آروغ زد.

-ای لا مصب.

از لای کلی درخت و قلعه گذشت تا اینکه بالاخره به قلعه رسید.

شب

دایریس غول پیکر روی صندلی نشسته بود و داشت یک کتاب رو میخوند،دفتر ژرفوریا بود که دزدیده بود،هیچ وقت کتاب زیاد گیرش نمیومد،به خاطر همین تا این کتاب رو دید دزدیدش.

-اِاِاِا....اه چی نوشته،این حرفه چی بود؟ب.....بِ....ب......ا....ا.....ا....ر.بار.اره باره.بار.آره بار.باید ادامه بدی دایریس زود باش!!!!!

در پشت سرش باز شد.

روی دو پایه ی عقب صندلی تکیه داده بود و به ریش بلند و پرپشت سیاهش دست می کشید.

- "برنگشتن!"

فقط به همین یک کلمه فکر می کرد. نه به نطق نگران کننده ی ریابو که امروز صبح همه را جمع کرده بود تا در باره ی وخامت اوضاع هشدار بدهد، نه به خبر های بد و اتفاقات عجیب و غریبی که هر روز تعدادشون بیشتر می شد، و نه به هیچ چیز دیگر. فقط به اینکه فرمانده، آرِئاس و تِلِکا برنگشتند فکر می کرد. ریابو در غیاب فرمانده وظایف او را انجام می داد و هر روز دستورات لازم را به بقیه ابلاغ می کرد. اما امروز صبح مثل این بود که همه تقریبا از بازگشت فرمانده و دو همراهش قطع امید کرده بودند و این علت نطق صبحگاهی ریانو بود. همه منتظر اتفاقات ناخوشایندی بودند.

- "اگر مرده باشند حداقل دیگر مجبور نیستند صبح خیلی زود از خواب بیدار شوند." تِق! روی دو پایه ی جلویی فرود آمد و پوزخندی زد و از جایش بلند شد.

خب، این نهایت سوگواری سالِنبور بود و تازه اگر کسی از اهالی قلعه او را در این حالت می دید احتمالا چشمانش از تعجب گِرد می شد. چون اغلب اوقات هیچ کس قیافه ی سالنبور را بدون خنده ی مسخره ی روی صورتش نمی دید. البته این به آن معنا نبود که او اصلا ناراحت نمی شد. و جمله ی قبلی من هم به معنای آن نیست که سالنبور توانایی ناراحت شدن دارد. گیج کننده ست و اگر گیج شدید تازه شده اید مثل بقیه ی کسانی که با سالنبور برخورد داشته اند.

- " گاستون کجایی مرد؟ کلی کار داریم!"

اگر به نزدیکی ورودی آشپزخانه ی قلعه نزدیک شوید معمولا یک سری صداهای مشخص و تکراری می شنوید. یکی از آن ها صدای قژ قژ سایش تیغه های چاقو روی هم است، کاری که معمولا سالنبور برای تیز کردن چاقو های بی شمارش انجام می دهد و الان هم دقیقا همان صدا از آشپزخانه می آید. صدای بعدی صدای برخورد تند و مرتب چاقو با صفحه ی برش است. زمانی که سالنبور در حال خرد کردن مثلا یک هویج است، انقدر سریع این کار را انجام میدهد که تنها چیزی که قادر به دیدن آن هستید تبدیل فوری یک هویج سالم به کپه ای از قطعات یک دست و یک اندازه ی نارنجی رنگ است. آنقدر در کار با چاقو مهارت داشت که اغلب اوقات او بود که یا گوشت شکار را تمیز می کرد، یا مواد غذایی را قطعه قطعه می کرد، یا کارهای دیگر مربوط به آشپزخانه را انجام می داد و غذا ها را معمولا گاستون می پخت. البته غذا نپختن سالنبور چند دلیل دیگر هم داشت. یکی اینکه دستپخت او معمولی بود و دستپخت گاستون بی نظیر، و دومی اینکه سالنبور ریش ها و موهای پرپشتی داشت. این یعنی مو در سوپ.

اما غالب ترین صدایی که از آشپزخانه می شنوید، یعنی علاوه بر تق و توق های معمول هر آشپزخانه ای، صدای شلیک خنده است. اگرچه سهم عمده ی این صدا مربوط به سالنبور است، همانطور که در هر جمع دیگری این سهم عمده مربوط به اوست، اما تفاوتش این است که در اینجا گاستون همراه خوبی برای او محسوب می شود. گاهی آنقدر بلند آواز می خوانند که اگر آن نزدیکی باشید احتمال بدهید صدایشان تا بالای برج دیدبانی هم برود.

گاستون بالاخره وارد آشپزخانه شد. نفس نفس می زد و دستش پر از گیاهان مختلف بود. معلوم بود که تازه از جنگل برگشته. از زمانی که ناهار بقیه را قبل از اینکه به ماموریت هایشان بروند بینشان پخش کرده بودند گاستون غیبش زده بود.

سالنبور گفت : "تو از جان این علفها چه می خواهی؟ زود باش برویم توی انبار ببینیم اوضاع چطور است."

گاستون: "اینها علف نیستند. سبزی هایی هستند که میروند توی سوپ. سوپ هم میرود توی شکم تو."

سالنبور: " باور کن حرص دادن تو یکی از لذت بخش ترین تفریحات دنیاست." و بعد شروع کرد خندیدن.

هردو وارد انبار آذوقه شدند. انبار دخمه ی بزرگی بود که در انتهای آشپزخانه قرار داشت. با ده پله بلند و بد قلق به پایین می رفت و به همین دلیل خنک تر بود. کف و دیوارهایش نتراشیده و صیقل نخورده بودند و زمخت و سنگی. علی رغم طویل بودن انبار، فقط قسمت کوچکی از آن پر از آذوقه بود، به این خاطر که تعداد افراد داخل قلعه این روزها بسیار کم بود. مشعل های دیواری را روشن کردند و طبق دستور ریانو مشغول بازرسی آذوقه ها شدند.

گاستون: "از همین الان بگویم که گوشت زیادی برایمان نمانده. شاید به اندازه ی یک شام و یک ناهار بعدش."

سالنبور: "تا زمانی که ذخیره ی مشروبمان رو به راه باشد، که هست، من غمی ندارم. حتی اگر شام و ناهار فقط نان و شراب بخوریم". لازم به ذکر نیست که این حرفش را با نیش باز و پوزخند همیشگی اش زد. او اغلب حرف هایش را با همین پوزخند همیشگی همراه می کرد.

گاستون :" پنیر برای کمتر از یک ماه داریم. غلات خوب است. ذخیره ی میوه هم بد نیست."

سالنبور: "ذخیره ی نان معمولی است."

گاستون از کوره در رفت: "معمولی یعنی چه ؟! یا کم است یا خوب. نمی توانی کمی جدی باشی؟"

سالنبور: "امروز کل قلعه را با ده من عسل هم نمی شود خورد. هرچند ذخیره ی عسلمان هم در حال تمام شدن است!" و مسلما خندید. "گاستون این چه قیافه ایست؟ شبیه وارگ های کوهستان شدی!"

گاستون: "توی این دنیای لعنتی کوچکترین چیزی هم وجود دارد که تو به آن اهمیت بدهی؟ "

سالنبور: " شکم! امشب با کل ذخیره ی گوشت بهترین غذایی را که بلدی برای شام آماده می کنیم. بهترین علف هایت را رو کن گاستون. امشب یک ضیافت کوچک و غیر منتظره راه می اندازیم. چون من دیگر حوصله ی سر و کله زدن با یک مشت وارگ وحشی را ندارم."

گاستون سرش را تکان داد و زیر لب غر زد. در حالی که سالنبور حریصانه به گوشت آویزان از سقف نگاه می کرد. گفت: "امروز روز رستگاری این آهوی مرده است!"

(یکم طولانی شد! سرگذشت خودمو نوشتم! امیدوارم خسته نشید! ممنون که میخونید :|)

هوا روز به روز داره سرد و سرد تر میشه. معلومه زمستون سختی در پیش داریم با یه سرمای بی سابقه

از بچگی عاشق زمستون و برف بودم ... تا اینکه بلخره اون زمستون نعلتی رسید، روزایی که هیچ وقت فراموش نمیکنم. از اون به بعد گذر روز ها و فصل ها برام شکنجه شد... هنوز فریاد های پدرم که با یه تبر هیزم شکنی داشت سعی میکرد جلوی اورک هارو بگیره تو گوشمه.. اون سالی که تن ضعیف خواهر کوچیکمو جلو چشام تیکه تیکه کردند...

من و مادرم اسیر شدیم. اما تو راه که داشتن مارو میبردن تونستیم فرار کنیم. بعد اونا روزامونو توی یه کلبه کوچیک تو شمال جنگل نزدیک یه دهکده میگذروندیم. تنها هدفی که داشتیم این بود که بتونیم زنده بمونیم و روزامونو شب کنیم. من پونزده سال داشتم که مادرم مریض شد و من تنهای تنها شدم ... زنده موندم تا روزایی که در نظرم تاریک و تاریک تر میشد رو با یه ترس همیگشی بگذرونم...

تا اینکه یبار توی جنگل به فرمانده و گروهش برخوردم. نمیدونم چرا ولی همون لحظه یه اشتیاق خاصی تو دلم جوونه زد و احساس کردم ‌سرنوشتم به نوعی به اون اتفاق بستست ..

از اون روز به بعد من شدم خدمتکار ارتش و فرمانده و یارانش شدن همه زندگیم. برای زنده موندن یه هدف جدید پیدا کرده بودم که دلیل همه کارام بود. روزا کار میکردم و شبا تمرین .. از همون اول به تیر اندازی علاقه داشتم و اون اشتیاق آمیخته با نفرت باعث یه تلاش خستگی ناپذیر و بی وقفه شده بود. تا اینکه چند سال بعد دیگه رسما شدم یه تیر انداز ماهر.

از همون موقع در رکاب فرمانده بودم و تقریبا خوب پیش میرفت تا اینکه امسال یه چیزایی درباره فرمانروای اورک ها و برگشت تاریکی شنیدم.نمیدونیم تو بقیه جاهای این دنیا داره چی میگذره ولی قدرت گرفتن تاریکی رو میشه حس کرد .. روز ها کوتاه تر میشن و زمستون سرد تر. شبا صدا های ناجوری از جنگل شنیده میشه و آب رودخانه اون پاکی خودشو از دست داده. چند وقت پیش لاشه یه اسبو اطراف باتلاق پیدا کردیم. میگن مسموم شده بوده ...

بلخره هرچی که هست باید باهاش روبرو بشیم

اما بیشتر از همه اینا تاخیر غیر معمول فرماندست که آزارم میده. یه حس خیلی بدی دارم... دیگه تحمل یه تنهایی جدیدو ندارم..

فکر کردن به اینا فقط بیشتر قلبمو زخمی تر میکنه.. نزدیک نیم ساعته به پرچم بالای برجک زل زدم و دارم به این چیزا فکر میکنم. بهتره خودمو جم و جور کنم!

شايع شده بود كه چندي از انسان ها براي دفاع از سرزمين ميانه در قلعه اي كه در هنت آنون بنا شده بود به اسم قلعه ي خاكستري مانده اند.

بعضي ها در دربار پادشاه سوار كاران سرورم تئودن ميگفتند كه حتي تعداد زيادي نيستند و غير ممكن اس بتوانند يك روز را در آنجا دوام بياورند .

براي همين تئودن از روي صندلي اش بر خواست و گفت:فرمانده ي آنان از دوستان من است چند روزي بود كه از او خبري نداشتم تا چند روز پيش كه جانشين او كهنه سربازي از گاندور به اسم ريابو...

به محض اين كه اسم ريابو رو شنيدم تكاني شديد خوردم و تئودن نگاهي بن من انداخت.

با لحني جدي تر گفت:همه بجز لگولفيندل اين جا را ترك كنند!

ترس عجيبي برم داشته بود يعني هيچ وقت اين قدر از تئودن نترسيده بودم برق عجيبي در چشمانش بود.

به طرف من آمد و از من پرسيد:چه چيزيدر مورد ريابو هست كه تو را اين قدر پريشان كرد؟

من هم به او گفتم:سرورم ريابو را زماني كه بچه بودم و در گادور زندگي ميكردم ميشناختم يعني هم بازي دوران كودكي ام است.قبل از اين كه تمام خانواده ام را اورك ها بكشند او را گم كردم!

-يعني اگر بگويم از من در خواست نيروي تداكات كرده است ميرويي؟

-با كمال ميل.

براي همين با 6 نفر سوار كار و وسايل مورد نيازم مانند:كمي گياهان دارويي و مواد خوراكي را برداشتم.قرار شداز راه جنگل بريم و همين طور هم شد.

در راه يكي از سربازان اسب خود را به نزديكي من كشاند و بي مقدمه شوع كرد:قربان چرا ميخواهيد جان خود را براي يك مشت آدم بي ارزش به خطر بيندازيد؟ميگويند آن قلعه جايست نفرين شده ست!

از اين حرفش خيلي عصباني شدم يعني جان آن همه آدم بيگناه براي اين سرباز بي ارزش بود؟

داشتم همينطوري باخودم از اين فكر ها ميكردم كه باز شروع كرد:قربا.....

هنوز حرفش را نزده بود كه چيزي او را بالا كشيد.ترس همه را برداشته بود.با خودم گفتم توي اين جنگل بغير از عنكبوت ها ميتواند اين كار را بكند؟

اما چون حس مي كردم كه سربازان به اندازه ي كافي ترسيده اند چيزي در مورد افكارم نگفتم.اما اي كاش ميگفتم!

چون بعد از چند دقيقه تمام عنكبوت ها به ما حمله كردند.سرباز ها را خيلي ساده كشتند مواد خوراكي را بردند و گياهان دارويي را له كردند.من هم با خراشي كه هنگام جنگيدن روي چشمم افتاد جانم را برداشتم و فرار كردم. به قلعه كه رسيدم در را برايم باز كردند.وارد كه شدم افرادي راديدم با حالت هاي مختلف بعضي ها شاد وبعضي ها ترسيده از رنوشتي كه ممكن بود بد باشد.كسي را نميشناختم به جز ريابو براي همين به نزد او رفتم. بعد از كلي حرف زدن در مورد گذشته ها.برايش ماجراي عبور از جنگل را گفتم او هم گفت كه دونفر گشت زن داشتيم كه هردو زخمي اند چون ميدانست چيز هاي كمي در مورد طبابت ميدانم اين را گفت.

من هم اسم تمام كساني كه در آنجا بودند را از او پرسيدم و به انبار رفتم مقدار گياه دارويي برداشتم و رفتم سراغ

مجروحين.

سخنرانی حیاط اصلی قلعه همه مان را بر آشفت. سخنانی از زبان ریابو که اخباری تاریک از وقایع بیرون را با خود داشت.

لحن سخنانش همیشه آزارم میدهد دلیلش را هم هیچگاه نفهمیدم!

دروازه قلعه باز شد و ما، یعنی سه کماندار اصلی قلعه با زمینی سفید و بی آب و علف روبرو شدیم.

چند قدمی جلوتر رفتیم. هیچ کس چیزی نمیگفت و مثل همیشه نگاه پنهانم سوی هردوشان بود. به نظر راضی کننده می آید! حداقل خیلی بهتر از قهقهه های سربازان قلعه و صدای چاقو های سالنبور است! هرچند صدای باد که گویی شیون دختر بچه ای که خانه اش در آتش سوخت را با خود به ارمغان می آورد نیز به تمامی بی آزار نیست!

کم کم از هم فاصله گرفتیم و قام های نا مطمعن هر کداممان در میان جنگل به سویی کشیده شد..هیچگاه مدت طولانی را نمیتوانم جایی درنگ کنم. همانطور به قدم زدن میان درختانی که سایه هایشان بیش از پیش روی سرم سنگینی میکرد ادامه دادم .

ارباب تاریکی سخت در تکاپوست ..این را میشد از ابر هایی که تیره و تیره تر میشدند فهمید. رعد و برق بالای قله و نور سرخ فام آن اطراف نیز از اتفاقاتی شوم خبر میدهند.

کل روز را مشغول جمع کردن چوبه های تیر بودم. چه قدر دلم تنگ شکاری درست و حسابیست! هر کدام این تیر ها انتظار نوشیدن خون کثیف اورکی را میکشد!

عصر شده بود. روی تخته سنگی نشسته بودم و به انگشتر مادرم خیره شده بود. درحالی که غرق افکارم بودم احساس کردم چیزی در دور و برم حرکت میکند..کمی چشم و گوشم را تیز کردم..جای نگرانی نبود! او آنا بود که با کمانش هوارا نشانه گرفته بود! قبل آنکه تیرش گلویم را سوراخ کند آرام عقب تر رفتم و نشستم! انگار او نیز آن صدا هارا شنیده بود ...

کم کم هوا تاریک میشد. از دورزمیتوانستم فریژا را ببینم که آرام روانه قلعه شده بود. اصلا دلم نمیخواست الآن برگردم به همان قلعه! اما خوب تا اینجا هم زیاد معطل کرده بودم و از قلعه نیز تقریبا دور شده بودم

خورشید کم کم در شرق محو میشد و فریاد های بی امان دسته های کلاغ روی شاخه ها هر لحظه بلند تر و پریشان تر میشد..

دروازه های قلعه با آن صدای همیشگی باز شده بود و من دوباره همانجا بودم..

یک نفرمان امروز زخمی شده بود. کاش من نیز آنجا بودم!

هرکس طبق روال عادی مشغول کاریست. صدای سالنبور از آشپزخانه می اید و سربازان از خاطره ها و سلاح هایشان برای هم میگویند و فریژا هم مثل همیشه کناری نشسته و به شعله های آتش خیره شده است و من هم از زیر کلاه شنلم به او و سربازان!

راستش را بخواهید شب ها کنارشان بودن هم گرمای خوبی دارد!

گذشته تورونگیل.

آه چه زود گذشت ... .من همیشه به پدرم و مادرم افتخار میکردم چرا که او(پدرم) سردار سپاه گاندور و مادرم فرزند فرمانده ارتش روهان بود. شانزده سالم بیشتر نبود که شمشیربزرگ و سپر پدرم ( که از آهنهای الفی ساخته شده بودند ) را برایم آوردند. آه لعنتی ... همان روز شوم . پدرم درجنگ با ارتش بزرگی از اورکها کشته شده بود.من ماندم با مادرم همان روزها بود که به وصیت پدرم وارد ارتش شدم و در رکاب فرماندهان که دوستان پدرم هم بودند جنگیدم. بعد از گذشت چهارده سال یک روز شوم دیگر رسید و مادرم را هم بر اثر بیماری از دست دادم. دیگر تنهای تنها شده بودم ولی خودم را جمع وجور کردم نمیخواستم با احساساتم تصمیم بگیرم چرا که باید به وصیت پدرم پایبند بوده و به ارتش کمک میکردم.

چند روز بعد ماموریتی به من محول شد و برای گشتزنی با تعدادی سرباز به حوالی هنت انون (قلعه خاکستری) رهسپار شدیم چند روز بعد در نزدیکیهای جنگل به گروهی اورک برخورد کردیم یکی از یارانم گفت که باید فرار کنیم چرا که تعداد آنها بیشتر بود ولی من میدانستم که اگر پا به فرار بذاریم متوجه و تعدادشان از این بیشترمیشود . به یارانم گفتنم که باید کلکشان را بکنیم ما سربازان گاندور هستیم واز هیچ چیزنمیترسیم درگیری سختی بین ما رخ دادو تمام آنها را نابود کردیم ولی حیف ای کاش به حرف یارانم گوش کرده بودم. تمام یارانم کشته شدند وخودم هم که یک تیر به پایم اصابت کرده بود کاش میشد زمان را به عقب باز گرداند. من هرگز خودم را نبخشیدم .

چه میتوانستم بکنم نه میشد زمان را به عقب بازگرداند ونه میتوانستم همانجا بشینم و عزاداری کنم چرا که هوا کم کم تاریک میشد و اگر من را هم اورکها پیدا میکردند و یا توسط زخمی که برداشته بودم میمردم یارانم برای هیچ و پوچ جانشان را از دست داده بودند. بلند شدم و سعی کردم به طرف قلعه خاکستری که نزدیک بود به راه بیوفتم ساعاتی را در پی پیدا کردن راه صرف کردم چشمانم کم کم داشت سیاهی میرفت و عرق سردی از پیشانیم جاری میشد همانجا فهمیدم که تیر سمی بوده خوشبختانه سمی که اورکها در تیر استفاده میکنند زیاد مهلک نیست اما اگر زیاد میگذشت باعث مرگ میشد ومن هم فقط میتوانستم از پخش سدن سم در بدنم جلوگیری کنم برگهای درخت بلوط و دانه های میوه کاج را رو زخم گذاشتم و پارچه ای از لباسم کندم و زخم را بستم چیز بیشتری نمیدانستم. امیدوار بودم کارساز باشد.

سنگینی سپر و شمشیر راه رفتن را برایم سخت و سخت تر میکرد هوا دیگر تاریک شده بود صداهای رعب انگیزی ازدل جنگل به گوش میرسید ناگهان نور ضعیفی توجهم را جلب کرد جلوتر که رفتم صدای خنده های ضعیفی به گوشم رسید خوشحال شده بودم آن نمیتوانست صدای اورکها باشد تمام توانم را جمع کردم و لنگ لنگان به راه افتادم هر قدم گویی ساعتها به طول میکشید نزدیکتر که شدم قلعه ای نمایان شد خودش بود همان قلعه خاکستری رفتم و در بزرگ را با شمشیر به صدا درآوردم قبل از اینکه در باز شود از خستگی زیاد از حال رفتم.

روز اول در قلعه :

با صدای کلاغهای داخل جنگل چشمانم بازشد هوا روشن شده بود ومن داخل قلعه روی دسته ای از پوشالها خوابیده بودم . حالم بهتر شده بود انگار برگهای بلوط و دانه های کاج کارساز شده بودند.

بلند شدم گویی در قلعه کسی نبود اول ترسیدم اما ناگهان صدای خنده ای توجه مرا جلب کرد به طرف صدا رفتم دو نفر داشتن آشپزی میکردن رفتم و با آنها آشنا شدم . سالنبور و گاستون پرسیدند که چه اتفاقی برایم افتاده بود من هم قضیه را برایشان گفتم و خواستم که فرمانده شان رو ببینم سالنبور با چهره ای خندان گفت که برای تعمیر برجکها با یکی از سربازان به نام دیرنیر بالای قلعه رفته است ؛ من هم به سمت برجکها رفتم ؛ ریابو رو قبلا در گاندور دیده بودم و اورا میشناختم گفتم پس فرمانده شدی ولی ریابو گفت که فرمانده چند روز پیش به داخل جنگل رفته وخبری ازش نیست ممکنه با سربازهاش کشته شده باشند. اتفاقاتی که برایم افتاده بود را نیز به ریابو گفتم . به فرمانده ریابو گفتم آیا میتوانم برایتان کاری انجام دهم او هم دستور داد که برای تعمیر برجکها کمکشان کنم من هم دست به کار شدم ودر تعمیر به کمک فرمانده رفتم همانطور که کمک میکردم پرسیدم آیا فقط شما چهارنفر در قلعه هستید.

ریابو گفت نه .دو گشتی ما الکاندو و پلاطس برای گشت زنی و سه تیرانداز(آنا نولوفینوه و فریژا) برای پیداکردن چوب و ساخت تیر به داخل جنگل و سربازی به نام دایریس برای آوردن آب به لب رودخانه رفته اند.

اول خوشحال شدم آنطور که فکرش رو میکردم تعدادمان هم کم نیست اما بعد ترسی وجود مرا فراگرفت و گفتم ای کاش قبل از تاریکی هوا به داخل قلعه برگردند و خطری در کمین آنها نباشد . هرچند با اتفاقاتی که برایم افتاده بود وآن صداها میدانستم اتفاقی خواهد افتاد بیشتر برای الکاندو و پلاطس نگران بودم چرا که آنها فاصله شان از قلعه بیشتر بود و دعا کردم که از هم جدا نشوند.

با گذشت ساعاتی و تکمیل شدن کم کم برجکها دایریس زودتر از همه آمد ولی نگرانی من هر لحظه بیشتر میشد چرا که دیگر ساعتی به تاریک شدن هوا باقی نمانده بود ولی بوی غذایی که سالنبور و گاستون آماده میکردن به من دلگرمی میداد و امیدوار بودم که همه امشب باهم غذا بخوریم. در همین فکر که بودم یکی از افراد که زخمی شده بود وارد قلعه شد از صحبتهایی که شد فهمیدم الکاندو است و میگفت که به دلیل اردوگاه اورکها پشت جنگل . جنگل نا امن شده خوشبختانه اورا تعقیب نکرده بودند اما پلاطس هنوز برنگشته بود دقایقی گذشت که پلاطس هم زخمی و گلی وارد قلعه شد خوشبختانه وضعیتش از الکاندو بهتر بود اونطور که میگفت انگار اجساد فرمانده و یارانش رو پیدا کرده بود اما مطمئن نبود . پلاطس به طرف انبار رفت تا چیزی برای بهبود زخمش پیدا کند همه نگران بودیم دو زخمی داشتیم و نمیدانستیم چه کاری بکنیم فرمانده ریابو هم به غیر از زخمی ها نگران تدارکات بود . مدتی بعد سربازی از روهان از طرف پادشاه تئودن با مقداری آذوقه وارد قلعه شد و به طرف ریابو آمد انگار او هم مثل من ریابو را میشناخت . خودش را به ما معرفی کرد اسمش لگولفیندل بود از حرفهایی که بین او و ریابو زده شد فهمیدم او هم مثل من سربازانش را هنگام حمله عنکبوتهای بزرگ جنگل سیاه از دست داده و به هر زحمتی که تونسته خودش رو به قلعه رسانده بود ؛ من میتوانستم درک کنم که چی کشیده است او همانطور در درمان زخمی ها مهارت داشت وتوانست الکاندو و پلاطس را درمان کند.

من همچنان نگران بودم چرا که تیراندازان هنوز نیامده بودند زمانی گذشت و آنها هم آمدند هوا دیگر تاریک شده بود اما من خوشحال بودم که تلفاتی نداشتیم.

دیرنیر صدای قولنج کمرش را در آورد و به دیوار تکیه داد. با کمی ملات آبکی اما چسبنده، سنگ های دیوار برجک رو به جاده را مستحکم تر از قبل کرده بودند. برجک شمالی سالم بود... البته فعلاً. قلعه آن قدر ها هم قدیمی نبود، اما با این حال چندین حمله و ریزش چندین سنگ از کوه و همینطور بادهای تند باعث تخریب تدریجی آن می شدند.

دیرنیر فانوس کوچک را برداشت، تکه چوب خشک و لاغری را آتش زد و آن را در بخاری کوچک روغنی انداخت. گرمایش در مقایسه با سوزی که از درزهای بی شمار دیوار وارد می شد زیاد نبود، اما همان هم دست های خشک شده از سرمای دیرنیر را تغذیه می کرد.

چند دقیقه ای آنجا ایستاد و خودش را گرم کرد. سپس فانوس به دست از پلکان مارپیچی و باریک برجک پایین رفت. موقع شب باید نگهبانی می داد، تا آن موقع بهتر بود کمی استراحت کند تا در هنگام شیفتش خواب نماند.

از روی دیوار سنگی قلعه، حیاط به کلی مشخص بود. برف روی زمین ریخته بود، اما راه کوچکی وجود داشت که به درون قلعه راه می یافت و آن قسمت را دیرنیر شخصاً پارو زده بود. با این حال، هوا طوری بود که هر آن ممکن بود برف ببارد. برفی که انگار تنها هدفش منجمد کردن ساکنان قلعه بود. در گوشه ای از قلعه، آخور اسب ها قرار داشت. سه اسب داشتند، اسب های پلاطس، الکاندو و ریانو. اسب ریانو، در واقع یکی از اسب هایی بود که به دلیل اینکه یکی از سواران فرمانده ی قلعه به دلیل سقوط از پلکان مرده بود، آن را جا گذاشته بودند.

دیرنیر از پلکان دیگری پایین آمد و به سوی در دولنگه ی داخل قلعه رفت. خوابگاه کوچک نگهبانان جای راحتی برای استراحت بود. هر اتاق خوابگاه ظرفیتی ده نفره داشت، اما حالا هر چهار اتاق آن خالی بودند و احتمالاً هیچوقت پر نمی شدند.

دیرنیر همچنان منتظر فرمانده و دوستانش مانده بود. ریانو عملاً اشاره کرد که امیدی به بازگشت فرمانده و افرادش نیست... اما چه کسی می توانست این را بگوید؟ دیرنیر با همه ی سربازها دوست بود... دوستانش هم مرده بودند؟ گوئنون، ریدونیر، مائندونین و بقیه؟

در چوبی خوابگاه با صدای غیژ غیژ مانندی باز شد. پنج تخت خواب دو نفره، یک میز بزرگ با ده صندلی، آینه ای لب پر شده، کمدی پر از تجهیزات و یک قفسه ی چوبی که از سلاح پر شده بود، تنها لوازم خوابگاه بودند. دیرنیر مقابل آینه رفت. روی زمین، یک لگن آب قرار داشت. آب، سرد بود. دیرنیر همیشه آب سرد به صورتش می زد تا سرحال بماند.

به چهره ی لاغر و تکیده اش در آینه نگاهی انداخت. موهایش کمی بلندتر شده بودند، با این حال همچنان حالت کوتاه اما آشفته ی خود را حفظ می کردند. زخم روی ابروی راستش همچنان سعی در خودنمایی داشت. دیرنیر کمی به موهایش دست زد و آن ها را بیشتر روی پیشانی اش ریخت تا زخمش را بپوشاند. طبق معمول، هر سربازی به هر زخمی، هر چند کوچک افتخار می کرد. اما زخم دیرنیر؟ وقتی در پانزده سالگی و در اوج دوران بلوغش با دختری که دوست داشت هم آغوش شده بود، پدر دختر پیدایش کرد و سرش را محکم به زمین کوبید. زخم، مایه ی شرمش بود.

دیرنیر کمی آب به صورتش زد و چاقوی کوچک شکارش را در آورد. در مواقع عادی، سرباز ها شمشیر، سپری کوچک و یک خنجر بلند حمل می کردند. اما به دلیل کمبود امکانات، نظم نظامی دیگر اهمیت چندانی نداشت. سرش را کمی بالا گرفت و چاقو را آرام روی صورتش کشید تا ریش هایش را که دوباره در می آمدند، اصلاح کند. کار را آرام انجام داد، سپس به بالای لبش رسید و کار را با دقت بیشتری انجام داد، اما وقتی به زخم کوچک پشت لبش رسید – زخم دیگری که در دوران بچگی به دلیل برخورد سنگ به وجود آمده بود – دوباره آن قسمت را زخمی کرد. یک بار دیگر صورتش را شست و بدون توجه به سوزش خفیف زخم، با حوله ای کهنه و کوچک صورتش را خشک کرد و آستین لباس پارچه ای نخ نمایش را روی زخمش نگه داشت تا خون ریزی متوقف شود.

چند دقیقه ای روی میز نشست تا خونریزی بند آمد. سپس زره زنجیری ساده و سبکش را در آورد، حمایل شمشیر و خنجرش را روی زمین، کنار تختش گذاشت و به سرعت به خواب رفت.

دو ساعتی بود که تقریباً از هشت شب می گذشت. به دلیل زمستان، حوالی ساعت شش، شب می شد. دیرنیر با وظایفش آشنا بود، اما هوا هم خیلی سرد بود. یک چشمش را به جاده و جنگل دوخته بود، اما تمام بدنش به سمت بخاری مایل بود تا از حداقل گرما استفاده ببرد.نیم ساعتی در همان اوضاع بود و همین که چرخید تا رژه اش را روی دیوار طولانی قلعه شروع کند، متوجه بدنی شد که کشان کشان خودش را سمت قلعه می کشد. ابتدا به دلیل خمیده شدن بدن و به خود پیچیدن مدامش، فکر کرد که یک اُرک است. اما جلوتر که آمد متوجه شد که یک انسان است. دهانش را باز کرد تا به او هشدار بدهد، اما متوجه شد که مرد زخمی است.

فریژا سرش را از برج رو به جاده ی قلعه بیرون آورد و گفت: «هی! مرده زخمیه، جلوی در قلعه افتاده... چی کار کنیم؟»

دیرنیر با عجله گفت: «ریابو رو خبر کن!» سپس دوان دوان از پلکان پایین آمد و صدای برخورد جسمی را با دروازه شنید. کمی بعد که به دروازه رسید و در کوچک وسط آن را باز کرد، متوجه شد که مرد بیهوش شده است.

شب همانروز شام

شب است ولی تاریکتر از هر شبی که توی زندگیم دیدم ، نگرانی داره تمام وجود من رو میگیره

به سمت تالار پزیرایی میرم

بچه ها دور میز نشستن بعضی ها با هم صحبت میکنن و بعضی ها در خلوت خودشون فرو رفتن ، ترس در وجود همه شون هست میشه اینو راحت فهمید

اما سالنبور این مرد عجیب با یه لبخند همیشگی که گاهی فکر میکنم هیچ چیز از اتفاقاتی که در دنیا در جریانه نمیتونه این مرد گنده رو ناراحت کنه همچنان با پیشبند کثیفش و کاسه های سوپ در دستای گندش از اشپز خونه سر میرسه

مثل همیشه سرحال و این لبخند که بعضی وقت ها منو تا سرحد جنون عصبانی میکنه

گربه اشپز خونه هم که زیر میز مشغول اینور و اونور رفتن هستش تا استخونی گیر بیاره گرچه فکر کنم هفته ها چیزی به نام گوشت یا استخون گیرش نیاد

میاد و دور پای هر کدوم از سرباز ها و بچه ها میچرخه شاید چیزی بهش برسه اما نه

بلند طوری که همه بشنون به گاستون میگم : گاستون غذای نگهبان ها رو بده فریژا ببره براشون

بیچاره ها تا صبح یخ نزنن خوبه ، خودمم باید بهشون یه سر بزنم

الکاندو رو نمیبینم ؟ زخم هاش خوب شده یا هنوز نه ؟

دلم نمیخواد برای این بیچاره ها هی سخنرانی بکنم اما انگار باید همه چیز رو بهشون بگم

بلند میشم : دوستان ، همه دست از غذا خوردن میکشن و به من خیره میشن

دوستان و رفقا بعضی هاتون منو خوب میشناسید و بعضی هاتون هنوز تازه واردید اما باید بگم گشتی های ما اخبار ناگواری برای ما اوردن ، به زودی شاید چند ساعت دیگه و شاید دو سه روز اینده به ما حمله خواهد شد ما ناچار و ناخواسته در وسط خشم این پلیدی افسار گسیخته قرار گرفته ایم نمیدونم که از وقایع باخبر هستید یا نه ولی حرکت لشکر سیاهی از این جاده نیز عبور خواهد کرد و انگاه ما سربازان و هر انکس که توی این قلعه هست به مبارزه برخواهد ایستاد

از امروز کمتر بخوابید و سعی کنید اسلحه های خودتون رو تحت هیچ شرایطی از خودتون دور نکنید

شرق ناارام است و به زودی پنجه های تاریکی دست هاش رو برای گرفتن ما دراز خواهد کرد

دو نفر از دوستان به طور داوطلب به نگهبان ها اضافه شید یه نفر داخل حیاط و به نفر بالای قلعه

از همه نگهبانان گزارش میخوام ( البته هماهنگ باشید )

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

در سریعترین زمان ممکن سطل آب را از مخزن بزرگ حیاط پر کردم و به آشپزخانه بازگشتم. پناه بردن از سرمای جانکاه و استخوان سوز شبانه، به گرمای نشئه آور آشپزخانه همیشه برایم حس دلپذیری بوده است، حتی در این اواخر که قلعه در اغلب اوقات برایم غیرقابل تحمل گشته است. مخصوصا با حال و روزی که گشتی ها به قلعه بازگشتند و علاوه بر آنها یک سوار دیگر که نمیدانم نامش چیست و در گرگ و میش غروب زخمی در مقابل دروازه یافتندش.

این روزها به ندرت اخبار خوشایند میشنویم که باعث شده است افراد و قلعه روز به روز در سکوت بیشتری فرو بروند. در بیشتر اوقات هنگامی که از کنارشان عبور میکنم، آنان را میبینم که در گوشه ای ایستاده و به نقطه ای خیره شده اند. گاهی برخی از آنان را میبینم که در نقطه دنج و دور از چشم دیگران میگریند یا به آرامی با خود سخن میگویند. اما همگی تلاش میکنند تا کسی پی به درونیاتشان نبرده و به موقع وظایفشان را انجام دهند. تنها کسی که تغییری در احوالش رخ نداده است سالنبور است که مثل سابق با غرولندهای خنده آور و حرفای مضحکش کمی فضای سنگی و سرد قلعه را نرمی و نشاط می بخشد.

وارد آشپزخانه شدم. دیدم که با هیکل تنومندش پشت میزی نشسته و در حالیکه زیر لب ترانه ای مبهم را میخواند مشغول بریدن و قطعه قطعه کردن مقداری نان است. با صدای گذاشتن ظرف آب بر زمین به طرفم بازگشت و گفت: "گاستون؟ عجله کن، سرابازان گرسنه اند. مشغول کندن چاه بودی؟" به دنبالش خنده ی کریهی کرد. به طرف دیگ غذا رفتم که سوپ را کمی به هم بزنم. هر چند آذوقه ی کمی داریم اما سوپ خوشمزه ای از کار درآمده است. در حین آماده کردن غذا صدای مبهم ریابو را میشنیدم که برای افراد در تالار اصلی سخن میگفت.

مقداری ادویه خشک که به تازگی درست کرده ام را اضافه میکنم و دیگ را از روی آتش برمیدارم. نگاهم به دنبال بشقاب ها میگشت که ناگهان ظرف کوچکتر دیگری را دیدم که بر روی اجاق کوچکی گوشه آشپزخانه در حال بخار کردن بود.

به طرفش رفته و دیدم مقداری گوشت و سیب زمینی که شمایل اشتهاآوری هم داشتند در حال پختن هستند. رو به سالنبور کرده و با تعجب پرسیدم: "این غذا برای کیست؟ چرا اینقدر کم است؟ به همه نمیرسد."

سالنبور با لحنی طعنه آمیز گفت: "قرار بود ضیافت مفصلی برای سربازان ترتیب بدهم. غروب ریابو به اینجا آمد و گفت غذای گوشتی مختصری برای نگهبانان برجک ها آماده کنم. پرسیدم پس بقیه چه. گفت آنها واجبترند. برای بقیه سوپ سیب زمینی و سبزیجات آماده کن." سپس چاقو را محکم بر تخته کنار دستش فرو برد و زیر لب گفت: "مردک احمق..."

کمی غذا را برانداز کردم و گفتم: "اگر بقیه اعتراض کردند چه کنیم؟"

سالنبور گفت: "من نمیدانم مردک. پاسخ اعتراض هایشان را خود ریابو خواهد داد. حال عجله کن تا غذاها را به تالار ببریم. تو ظرف نان و کمی آب بیاور. من غذاها را خواهم برد."

به دنبالش دیگ بزرگ سوپ را در آغوش گرفته و به طرف تالار روانه شد. من نیز ظرف نان و مقداری آب و لیوان را برداشته و به دنبالش رفته و وارد تالار شدیم.

به محض ورودم آن دختر کماندار، فرِیژا را دیدم که از پنجره ای به بیرون و جنگل خیره شده بود. پلاطس بر بالای سر الکاندو ایستاده بود و لگولفیندل در زیر نور مشعل مشغول وارسی زخم های الکاندو بود. کمی آن سو تر سوار تازه وارد و زخمی که نامش را نمیدانستم سر گرم صحبت با دایریس و دیرنیر بود. ریابو در حالیکه یک پایش را بر سکوی دور آتش دان وسط تالار نهاده بود به آتش خیره شده بود.

سالنبور با صدای بلندی گفت: "بیایید سربازان پادشاه که تاکنون هیچ سوپی به خوشمزگی دستپخت این شرقی نخورده اید. گرم و مقوی." افراد به آرامی به طرف آتش دان برگشتند.

ریابو نگاهی معنی دار به سالنبور انداخت و سپس رو به من گفت: "گاستون. غذای نگهبانان را به فریژا بده تا پس از خوردن غذایش برایشان ببرد." گفتم: "بله فرمانده." پس از رو بدل کردن نگاهی کوتاه با سالنبور به آشپزخانه رفتم.

سالنبور خیلی خودش را کنترل کرد که بلایی بر سر ریابو نیاورد. بعد از ظهر در حال تمیز کردن گوشت بود که ریابو ناغافل به داخل آشپزخانه آمد.

با لحن طلبکارانه ای پرسید: "این همه گوشت برای چیست؟"

سالنبور گفت: "فکر کردم شاید با یک شام پر ملات روحیه ی همه بهتر شود. این روز ها ..."

فرمانده وسط حرفش پرید: " لازم نکرده. به اندازه ی کافی آذوقه برای این ریخت و پاش ها نداریم." برگشت و رفت. در حال خارج شدن از آشپزخانه، بدون آن که رویش را برگرداند اضافه کرد: "فقط برای گشتی ها و نگهبان ها گوشت استفاده کن."

در تمام مدت سالنبور آنقدر دسته ی چاقویش را فشار می داد که نزدیک بود خون از ناخن هایش بیرون بجهد. چاقو را محکم در شکم گوشت فرو برد.

***

نزدیک شب بود که گاستون با سطل آب وارد آشپزخانه شد و آنها را روی میز گذاشت. سالنبور باز کنایه ای بارش کرد و خندید: "اگر چاه آب می کندی سریع تر می رسیدی پیرمرد. سرباز ها از گرسنگی تلف شدند."

بعد قضیه ی سرکشی ریابو و دستوراتش را برای او تعریف کرد. با کمک هم غذا هارا به طرف تالار بردند. در راه سالنبور همچنان غر می زد و بد و بی راه نثار ریابو می کرد. گاستون با او همدردی کرد چون این قضیه به مذاق خودش هم خوش نیامده بود. اما کمی هم در دلش به ریابو حق می داد.

وقتی که سالنبور سوپ را برای همه در کاسه ها می ریخت، گاستون به دستور ریابو برای آوردن خوراک گوشت نگهبان ها و گشتی ها به آشپزخانه برگشت.

دایریس تا این صحنه رو دید با همان لحن خل و چل و صدای کلفتش گفت: "غذای آنها فرق دارد؟" و وقتی سر و کله ی خوراک گوشت پیدا شد تعجبش چند برابر شد. حتی الکاندو، پلاطس و فریژا هم معذب شدند که غذای بهتری برایشان آماده شده بود.

دیرنیر آزرده از سالنبور پرسید :" قضیه چیست؟"

سالنبور نیم نگاهی به ریابو انداخت و با لحن شیطنت آمیزی جواب داد:" دستور، دستور است."

***

- "من نمی فهمم، این مرد تا به حال چیزی به اسم روحیه دادن به گوشش نخورده ؟"

این صدای آزرده ی گاستون بود که همزمان در حال تمیز کردن ظرف ها و حرص خوردن بود. "همان سوپ پیزوری را هم زهرمارمان کرد. نمی شد هشدارهایش را برای بعد از شام بگذارد؟ هنوز لقمه از گلویمان پایین نرفته نطق سیاه نفرین شده اش را شروع کرد." موقع حرف زدن دستهایش را به شدت تکان می داد.

سالنبور از پله های انبار بالا می آمد و در دستش یک بطری شراب و یک کیسه ی کوچک تنباکو بود. از چهره ی برافروخته ی گاستون خنده اش گرفت :" داد و هوار نکن پیرمرد، وگرنه نگهبان های برج دیدبانی را بیدار می کنی. ریابو زیادی جدی است. خیال دارم یک روز خلع سلاحش کنم و به زور و تهدید چاقو مجبورش کنم برقصد و آواز بخواند تا شاید کمی یاد بگیرد که چطور می شود شاد بود."

گاستون: " اگر به ضرب و زور چاقو باشد که دیگر اسمش شادی نیست!"

سالنبور:" درست است. اما حداقل بعد از آن می توانیم تصور کنیم در حال رقصیدن با چهره ی بدون ابرو های گره خورده چه شکلی می شود."

آنقدر با شدت خندیدند که می توان مطمئن بود آب دهان گاستون روی ظرف هایی که تازه تمیز کردنشان را تمام کرده بود پاشید. مشغول دود کردن چپق و عیش و نوش شدند.

سالنبور گفت :" نگران نباش گاستون. خیال هایی در سر دارم."

و داشت. به همین دلیل بود که تا نیمه های شب، وقتی همه به جز دیدبان ها خواب بودند، از آشپزخانه صدای تیز کردن چاقو می آمد.

الکاندو،الکاندو،بیداری؟بلند شو دوست من.با این صدا چشمانم را باز کردم و دیدم که پلاطس بالای سرم با کاسه ای پر آب ایستاده است.بلند شدم و نشستم.پلاطس گفت:«حالت چطور است؟به گمانم بهتر شده ای‌»با صدایی گرفته پاسخ دادم:«بله،بهترم.فقط کمی بدنم کوفته است»لب هایش را به هم فشرد و ظرف آب را جلو آورد و گفت:«بیا و گلویی تازه کن.از لب هایت می توان دید که تشنه ای».کاسه را گرفتم و آب را چنان نوشیدم که انگار چند سالی بود لب تشنه بودم.

سپس از اتفاقات امروز و از وضع بد بیرون قلعه باهم صحبت کردیم.در میانه های صحبتمان یک دفعه پلاطس گفت:‌«ای وای عجله کن باید به تالار برویم.»پوز خندی زدم و گفتم:«نگرا نباش،سهم ما از شام را برایمان نگه میدارند.»گفت:«نه،شام را نمی گویم.لگولفیندل مرا به دنبال تو فرستاده است و در تالار منتظر ماست.»گفتم:«امان از دست تو پلاطس،امیدوارم ناراحت نشده باشد.»

دستش را گرفتم و بلند شدم.به راه افتادیم و از اتاق خارج شدیم.از درد پایم می لنگیدم.پلاطس با اینکه خودش اندکی زخمی و خسته بود ولی کمکم می کرد. واقعا پسر خوبی بود مثل برادر بزرگ ترش بامن رفتار میکرد.

به تالار رسیدیم.به غیر از چند نفری،تقریباً همه آنجا بودند.لگولفیندل کنار تختی ایستاده بود.به نزد او رفتیم و به من گفت که روی تخت دراز بکشم تا به بررسی زخم هایم بپردازد.

در این میان گاستون و سالنبور به تالار وارد شدند.شام را آورده بودند.ریابو هم در کنار آتش ایستاده بود.او هنوز مرا در تالار ندیده بود.با دیدن ریابو یاد رفتار امروز او افتادم.امروز بعد از اینکه با آن وضعیت مرا دید خیلی نگران حالم شد.تصور نمیکردم او به این شکل نگران حال افرادش باشد.

بعد از بررسی زخم هایم بلند شدم و به سوی میز رفتیم.غذایمان را تحویل گرفتیم و مشغول خوردن شدیم.با دستور ریابو به سهم ما گوشت اضافه کرده بودند.من خودم تعجب کردم.اما بدن من به این غذا نیاز داشت پس بدون توجه به بقیه غذایم را خوردم.ناگهان ریابو برخواست و توجه همه را به خود جلب کرد.همه ساکت به او خیره شدیم.سخنان نگران کننده ای بیان میکرد.از اطلاعات بدست آمده و از وضع بد این روزها حرف میزد.بقیه با شنیدن این سخنان در فکر فرو رفتند و به زور غذایشان را میخوردند.آنها دیگر به وخامت اوضاع پی برده بودند.

بعد از اتمام شام تالار را ترک کردم.شام خوبی بود.با وجود درد پایم میخواستم خودم راه بروم.نمیخواستم دوستانم را به زحمت بیندازم.مسیر حیاط را پیش گرفتم تا هوایی عوض کنم.باد سردی می وزید.اندکی هم برف می بارید و همچنان آن صداهای عجیب شنیده می شد.‌

شب اولی بود که اتفاقات عجیب در اطراف اردوگاه اغاز شده بود.الکاندو زخمی شد و تقریبا از زمانی که به قلعه رسیدم تا حالا خواب بوده.اتاقش دقیقا کنار ( قلعه به قدری جمعیت کم دارد که هر کدام از نیروها اتاق جداگانه ای برای خود دارند!)شخصی طبیب به قلعه امده که نامش لگولفیندل است قضیه ی زخمی شدن الکاندو را فهمیده و از من برای اوردن الکاندو به پیش او کمک خواسته. جرعه ای اب در کاسه ای که در اتاق بود ریختم و به اهستگی به اتاقش رفتم:حال اورا جویا شدم اما انگار حالش خوب نبود.خدارا شکر که اب برایش برده بودم از تشنگی لبانش ترک برداشته بود.بعد از مدتی که حالش جا امد شروع به صحبت کردیم:پلاطس زمانی که از یکدیگر جدا شدیم در بازرسی تو چیزی دستگیرت شد؟ زمانی که تو رسیدی در حیتط قلعه بودم و درست یا یانادرست چیزهایی درمورد وجود نیروهای زیاد اورک در شمال باتلاق شنیدم.تعدادشان چقدر بود؟؟ _زمانی که درگیرشدم 10 اورک بودند اما با نواختن شیپور بیش از 10 نفز به داخل باتلاق ریختند به سختی خود را بیرون کشیده و با بوسفال به سمت قلعه امدیم._اینطور که بویش میاید هم با شرقی درگیر خواهیم شد هم با این اورک های پست!! _درست است..._اما بازویت چه شده؟؟_چیز مهمی نیست زمانی که در باتلاق بودم یکی از آن اورک ها شمشیر کثیفش را بر بازویم کشید...خب حرف زدن کافیست بهتر است به...به ...به شام برویم!!! امیدوارم گاستون و سالنبور غذای خوبی تهیه کرده باشند._پس زخم های من چه؟؟_اوه

@-).هدف اصلی من از امدنم به اینجا بردن تو به پیش طبیب جدید قلعست!نامش لگولفیندل است و شباهت عجیبی به الف ها دارد|

انقدر گرسنه هستم که همه چی را یادم میرود!!بازوی الکاندو را گرفته و به ارامی به سمت سالن اوردمش.به شدت پایش لنگ میزد و احساس میکردم که درده شدیدی دارد.امیدوارم عفونت نکند.

لگولفیندل را پید ا کردم و الکاندو را به او معرفی کردم به ارامی بر روی صندلی چوبی که شباهت بسیاری به تخت داشت گذاشتمش!مشغول صحبت شدیم و از بین صحبت ها فهمیدم که لگولفیندل علاقه ی زیادی به طبابت دارد!زخم هایش را که معاینه کرد ان هارا به با پارچه هایی که به ماده ای اغشته بودند بست و چند برگ و مقداری مایع که درون شیشه ای کوچک بود به من داد و گفت:روزی یک بار مایع را به روی برگ ها بمال و ارام زخم هایش را با ان تمیز کن.و سریع با دیدن یکی از سربازان که اورا نمیشناختم از صندلی(تخت)برخاست و به سمت او رفت.

با الکاندو مشغول صحبت شدیم.بیشتر فکرمان سمت امروز بود دیدن جنازه های سربازان شهر سپید و درگیری با اورک های شمال باتلاق.اما بیشتر از همه مرا دیدن یک جنازه شبیه به بدن فرمانده بود، این اتفاق را دقیق به ریابو نگفته اما باید هرچه زود تر احتمال کشته شدن فرمانده را بدهم.صدای زنگ شام مرا به حال خود اورد تمام سالن به طرف میز حرکت کردند.روی صندلی نشسته و بازهم در فکر فرورفتم اما با اوردن غذا تنها فکرم به سمت خوردن معطوف شد!! سزیع بدون نگاه کردن به غذا شروع به خوردن کردم.خوراک گوشت بود و بسیار هم لذید.ناگهان با دیدن غذای بقیه جا خوردم!! سربازان تنها غذایشان سوپ بود که فقط مقدار کمی سیب زمینی و چیز دیگر در ان داشت.اما خب کاری نمیشود کرد!! حتما دلیلی برای این کار دارد پس بدون توجه به خوردن غذا ادامه دادم.در هنگام خوررن ریابو امد و بر سکویی ایستاد و شروع به صحبت کرد.در صحبت های او اشاره هایی از کشته شدن فرمانده و دیده های من و الکاندو وجود داشت، دیگران را درهنگام حرف زدن ریابو نگاه کردم همه انگار گویی اخر عمرشان است! رنگ بسیاری پریده و احساس ناامیدی در خود میکنند.البته من هم از این موضوع مستثنا نبودم ریابو جوری حرف میزد که لرزه بر اندام ادم می انداخت! بعد از تموم شدن شام به حیاط قلعه رفتم تا هوایی عوض کنم.الکاندو نیز ان جا بود ولی مزاحمش نشدم تا هردو در افکار خویش باشیم...صداهای عجیب بازهم می امد هوا ابری بود و برف به ارامی درحال باریدن بود.احساس سرما نمیکردم ولی با شنیدن ان صداهای ترسناک...

راستش را بخواهید چیزی در مورد نژادی جدید شنیده ام نژادی که فرمانروای تاریکی ان را به وجود اورده.نژادی از انسان های رون و هاراد و یورک هی هایی که خود نیمی انسان بودند. نامشان را یثیم مینامند.باز از افکار خود بیرون امدم به داخل قلعه رفتم.قلعه خاموش خاموش بود همه خواب بودند به جز نگهبانان حیاط.من هم به سمت اتاق خویش رفتم سرم را بربالین گذاشتم و به اهستگی به خواب رفتم...

بعد از اون وقت که به الکاندو سر زده بودم چند ساعتی میشد که از او خبر نداشتم.

داشتم میرفتم تا او را بیا ورم که پلاطس را دیدم.سریع به پیشش رفتم و ازش خواهش کردم که الکاندو را بیاورد و بر روی تختی که برایش آماده میکردم بنشاند.پلاتس رفت و من مشغول آماده کردن تخت شدم.بعد از ده بیست دقیقه که کارم تمام شده بود پلاطس به همراه الکاندو آمد.

به او گفتم:دیر کردی دوست من!

گفت:ببخشید مشغول صحبت با الکاندو بودم.

-مشکلی نیست دوست من.زود باش تا دیر تر نشده الکاندو را بخوابان.

-بسیار خوب.

تقریبا معاینه ی الکاندو را تمام کرده بودم بهش گفتم:تمام زخم هایت بهبود یافته بجز پایت که آن هم فردا پس فردا بهتر میشود.

اون لحظه پلاطس چیز هایی به من میگفت و من هم تا توانستم جوابش را دادم چون بیشتر حواسم به الکاندو بود.به پلاطس چند تا دارو دادم و بهش گفتم که چه کند.

که اون موقع سرباز تازه وارد را دیدم اسمش را نمیدانستم اما دیدم که عرق فراوانی کرده و فهمیدم بهش تیری سمی زده اند.

برای همین سریع به نزدش رفتم و او را هم معاینه کروم سم را از زخمش بیرون کشیدم و چند دارو هم به او دادم.

با صدای زنگ شام به تالار پذیرایی رفتم.

سر میز که نشستم بوی سوپ از آشپز خانه ی قلعه میامد و واقعا مزه ی عالی داشت.همه چیز خوب بود تا ریابو شروع به سخن گفتن کرد.

چیز هایی میگفت در مورد حمله ی شرقی ها و اورک ها.

ترسیده بودم.کاسه ی سوپ را برداشتم و به اتاقم رفتم.به فکر فرو رفتم و آن شب اصلا خواب به چشمانم نیامد.

بلاخره شب فرا رسید ؛ در حالی که گاستون و سالنبور مشغول پختن غذا بودن و لگولفیندل منتظر الکاندو و پلاطس بود تالار اصلی را ترک کردم و به حیاط رفتم تا هوایی عوض کنم .

هوا به شدت سرد شده بود کمی درحیاط قدم زدم ؛ به سمت اسبها رفتم زیر لب گفتم: زبان بسته ها تا کی میتوانید دوام بیاورید همانطور که یکی از اسبها را نوازش میکردم ؛ با خود میگفتم لا اقل علف برایتان به اندازه کافی هست. صدای پایی آمد برگشتم و گاستون را دیدم کا دوان دوان در حالی که میلرزید سطل آبی رو از مخزن پر کرد و بدون اینکه متوجه من شود به داخل قلعه بازگشت ؛ نمیدانستم چه مدتی در حیاط بودم ؛ اما آنقدری بود که سرمای شدید باعث شده بود درد زخمم بیشتر شود از طرفی صدای شکمم هم به علت گرسنگی بلند شد . آنقدر گرسنه شدم که میتوانستم یک گوزن را درسته قورت بدم.

به داخل برگشتم لگولفیندل را دیدم که مشغول مداوای الکاندو بود و پلاطس هم بالای سر آنها ایستاده کار لگولفیندل را تماشا میکرد. در حالی که با خودم میگفتم بهتر است زخمم را نشان دهم به سمتشان رفتم: لگولفیندل بین زخمم بهتر شده یانه دارویی داری که روی زخمم بذارم که سریعتر خوب بشه. لگولفیندل در حالی که به زخمم نگاه میکرد گفت: مشکلی نیست زخمت بهتر شده پارچه ای را به ماده ای آغشته کرد و زخمم را بست و گفت این باعث میشه که زخمت سریعتر خوب بشه برو و استراحت کن. و دباره مشغول مداوای الکاندو شد.

به دور و برم نگاه کردم سربازی را دیدم که کنار میز نشسته و با خنجرش چوبی را میتراشد و چیزی زمزمه میکند به سمتش رفتم

سلام من تورونگیل هستم از سربازان گاندور اسم شما چیست . او هم گفت دیرنیر هستم . با هم هم صحبت شدیم وفهمیدم که دیشب اول از همه او مرا جلوی در پیدا کرده و به داخل آورد. از گذشته های خود برای یکدیگر گفتیم و اینکه در چه جنگهایی بودیم . از اینکه میدیدم جوانی و در این سن درچه جنگهایی بوده تعجب کردم ؛ او هم از اینکه میدید من فرزند فرمانده سپاه گاندور بودم تعجب کرده بود. در همین حال بودیم که سربازی قوی هیکل در حالی که زیر لب چیزی میگفت به سمت ما اومد و کنارمان نشست . دایریس بود غرغر میکرد و ازآشپزها گله داشت که چرا باید غذاها فرق کند این در حالیه که ما هم نگهبانی میدیم ؛ من و دیرنیر سعی کردیم دایریس رو آروم کنیم اما انگار هیچی حالیش نمیشد بلاخره گفتیم غذای آنها هم کمی گوشت داره و اینکه بدن ما قویتره تا قبول کرد.

آشپزها غذا را آوردن همه به طرف میز اومدن غذا سوپ سبزیجات و مقداری سیب زمینی بود . بدون اینکه توجهی به غذای بقیه بکنم مشغول خوردن شدم ؛ غذای لذیذی از آب در اومده بود شاید به خاطر این بود که خیلی گرسنه شده بودم.

ریابو بلند شد حرفهایی رو زد که موجب ترس بقیه شد و اینکه شاید تا چند روز آینده مجبور به جنگ با لشکر سیاهی بشیم اما من عادت داشتم همینطور اینرو میشد تو چهره دیرنیر و دایریس هم مشاهده کرد چرا که دیرنیر در جنگهایی بوده و اخه چه چیزی میتوانست این غول (دایریس) را بترساند. ریابو بعد از اتمام حرفهایش گفت : دو نفر برای نگهبانی داخل حیاط و روی دیوارهای قلعه داوطلب بشند.سریع تا اینرو گفت دایریس و دیرنیر اعلام آمادگی کردند.

وقت خواب شد و بقیه بجز نگهبانها به خواب رفتند. من هم دو پوست گوزن را از روی تختهای دایریس و دیرنیر برداشتم که برایشان ببرم چرا که سرمای استخوان سوزی بود. به داخل حیاط رفتم دایریس آنجا نگهبانی میداد در حالی که فکر میکرد و قدم میزد صدای سوتش سکوت شب را در هم شکسته بود. به سمتش رفتم و گفتم : چه خبر است دایریس میخواهی وارگها را به این سمت بکشانی. درحالی که میخندید گفت چه میگویی وارگها اگر من رو ببینند زهله شان میترکد ؛ واقعا هم راست میگفت چه چیزی میتوانست با این خرس درگیر شود اما انگار عقلش رو از دست داده بود به او گفتم ما زخمی داریم و همه خواب هستن آمادگی درگیری رو نداریم لا اقل آرامتر سوت بزن . پوست را به او دادم ولی او بدش آمد گفت چیکار میکنی ؛ پوست من حتی از پوست خرس هم ذخیم تر هست احتیاجی به این چیزها ندارم. گفتم هرطور راحتی و به روی دیوارهای قلعه رفتم دیرنیر را دیدم که به دور دست نگاه میکرد و زیر لب زمزمه میکرد . تا من رو دید خوشحال شد و گفت چه خوب کردی داشتم یخ میزدم. پوست را به او دادم و مدتی کنارش ایستادم و به جنگل خیره شدم باز همان صداها می آمد .

تورونگیل ؛ تورونگیل چه شده چرا به جنگل خیره شدی ؛ جواب بده چیزی رو دیدی؟

نه چیزی نشده دیرنیر نگران نباش فقط بازم همان صداهاست چیز دیگری نیست.

دیرنیر: خسته شدی ؛ داری یخ میزنی برو و کمی استراحت کن. باشه فقط این پوست راهم بگیر شاید دایریس سردش شود از همینجا برایش پرت کن.

دیرنیر: چرا خودت بهش ندادی؟ دادم ولی نپذیرفت عقل درست و حسابی که ندارد چند دقیقه دیگر سردش میشود و به این احتیاج پیدا میکند ؛ تو بهش بده.

باشه خیالت راحت باشد من این پوست را به او میدهم. من هم رفتم تا استراحت کنم در حالی که ریابو رو دیدم از پله ها بالا میرفت تا به نگهبان های برجکها سر بزند.

دایریس دنمای.

این ترول گنده بک مربعی داشت میلرزید.هوا زیاد سرد نبود و لباس های ضخیمی هم پوشیده بود ,ولی داشت از ترس میلرزید.از وقتیپلاطس توی گشت زنی به فنا رفته بود دایریس رو جای اون گذاشته بودند جلوی دروازه نگهبانی بده.

هیچ منبع نوری نزدیکش نبود.فقط نور نقره ایه ماه بود که داشت بهش میتابید.لای دروازه های سنگی ایستاده بود و با شمشیر بزرگش این طرف و آن طرف میرفت.دائم عرق میکرد و اطرافش رو نگاه می انداخت.

امشب حسابی گند زده بود.جلوی ریانو ضایع شده بود.همیشه داشت این رو از دیگران پنهون میکرد که خوندن بلد نیست.خوشبختانه یا بدبختانه کسی تا الان نفهمیده بود.ولی دایریس ترجیح میداد مادرش هم بداند که او سواد ندارد ولی ریانو نداند.ریانو آمده بود فقط به وی سر بزند.

البته ریانو اصلا دیگه یادش نبود و البته براش مهم نبود.تعداد زیادی از مردم سرزمین میانه خواندن و نوشتن بلد نبودند و این چیز جدیدی نبود.ولی دایریس.... .خیلی خب بهتره ردشیم از این قضیه.

دوباره دفترچه رو باز کرد.چشمانش به تاریکی عادت کرده بود.البته به طور ارثی دایریس در تاریکی خوب میدید.

درش آورد.شروع کرد به ورق زدن.دایریس به زورچهار تا کلمه بلد بود.پدر،مادر،دایریس،ارک.

چیزی که توجهش رو جلب میکرد تکرار مکرر کلمه ی ارک بود.ارک ارک ارک.چه خبر بود.ای دختره سندرم ارک داشت؟

دایریس پشیمون شد.کلا هر جا اسم ارک میدید راهش رو کج میکرد.

کمی خوابش میامد.چند تا چک تو صورت خودش زد.باید بیدار میموند.

از گوشه ی چشم به دو مرد نگاهی انداخت که با هم صحبت میکردند.اسمشون تورونگول و دیرنیر بود.اونا هم از سپاه گاندور بودند.

حوصلش سر رفت هیچ خبری نبود.

کمی خمیازه کشید.تا نوبت عوض شدن کشیک ها یک ساعت مانده بود.بنا براین از روی پل چوبی روی خندق قلعه رد شد و به جنگل سیاه رو به رویش خیره شده بود.چیزی دیده نمیشد.

به طرف راست حرکت کرد و با خودش یک دو سه کرد.

یک دو سه،یک دو سه،یک دو سه.

چهل و پنج دقیقه گذشت.

دایریس توی خواب رژه میرفت.نمی فهمید دنیای اطرافش چه خبره فقط راه میرفت.

خمیازه ی بلندی کشید. و بعد زمین رو دید که داره به صورتش نزدیکتر میشه و خواب.

فریژا کوله اش را ب گوشه ای پرتاپ کرد،پالتویش را دورخودش پیچید غرولند کنان گفت"آخه من این دفترمسخرم و کجا گزاشتم..."و با عصبانیت ب سمت تالار حرکت کرد

گام هایش را بلند بلند برداشت تا ک ب تالار رسید تالار بزرگ بود و گرم 3ردیف میز بزرگ در تالار چیده شده بود نزدیک آتش دان دیگ بزرگی گزاشته بودند و سالنبور در کنار دیگ ایستاده بود، فریژا نگاهی سرسری ب افراد درون تالار انداخت و جایی مناسب برای خودش پیدا کرد؛در گوشه ای ک نور ماه از لابلای ابرها و از لابلای شیشه های رنگی پنجره ب درون تالار می تابید نشست پنجره کمی باز بود و باد سردی از بیرون ب داخل می آمد؛فریژا پالتویش را دراورد و پشت صندلیش انداخت نشست و به اطرافیانش دقیق تر نگاه کرد میتوانست از نگاه هایشان چیز هایی را بفهمد اما مشخص ترین حس دربین تمام احساسات حس دلتنگی بود با خودش فکر کرد ک آیا او نیز دلش برای خانه شان ک سوزانده شده و یا مردم بدجنس دهکده اش و یا حتی جنگل تاریک تنگ شده...ولی هرچه میگشت هیچ حسی ب هیچ چیزی نمیتوانست درقلبش و یا حتی درذهنش بیابد تنها چیزی ک فکرش را مشغول کرده بود دفترچه کوچکش بود،آخرین بار یادش می آید ک درجنگل دستش بود فریژا پیشانیش را فشار داد و با خود گفت "امکان ندارد در جنگل جا گزاشته باشم نکند کسی آن را بردارد و بخواند" دندان هایش را بهم فشار داد "اگر بفهمم کی همچین کاری کرده..."و دستش را مشت کرد یک بار دیگر ب افراد نگاه کرد همه خیلی طبیعی بودن....

در همین فکر ها بود ک سالنبور غذا را جلویش گزاشت با لحنی تمسخر آمیز درگوشش پچ پچ کرد:سعی کن کسی نفهمد تو گوشت میخوری هر چند دو سه نفری ک نزدیک نشسته بودند فهمیدند! فریژا تعجب کرد پرسید برای چه؟ سالنبور این بار عصبانی تر گفت برای چه چه؟!!برای چه ب تو غذای گوشت دار میدهیم یا برای چ سعی کنی ک کسی نفهمد؟!فریژا چهره اش را درهم کشید سالنبور نفسش را بیرون داد دستور فرماندست و درضمن این غذاهارا هم بگیر و برای نگهبان ها ببر...

فریژا با تعجب ب سالنبور ک دور میشد نگاه کرد،از اول هم میل چندانی نداشت حالا هم ک همچین برخوردی را میدید انگار او خواسته بود غذایش با بقیه فرق داشته باشد!!

با خودش گفت" الان کاری میکنم ک بفهمه با کی داره حرف میزنه" پالتویش را تنش کرد کاسه اش را ورداشت و ب سمت میز ریابو حرکت کرد تالار ساکت شد و ب دختر ریز نقشی ک از میان تالار رد میشد تا ب میزه ریابو برسد نگاه میکردند نگاه خشمناکی ب سالنبور کرد و کاسه را گذاشت جلوی ریابو ریابو با تعجب ب فریژا ک تا آنموقع ساکت ترین بود کرد و پرسید منظورت ازاین کارها چیست فریژآ؟!فریژا نفس عمیقی کشید "بهتر است از سالنبور بپرسید ک چرا باید با من آن طور تمسخر آمیز حرف بزند و ب خاطر این تکه گوشت ه کوچک سره من منت بگزارد!"رویش را برگرداند و ب سمت برجک ها حرکت کرد

و پشت سره او تالار به همهمه افتاد!با خودش فک کرد احتمالا اورا ب خاطر راه انداختن شورش تنبیه کنند! خندید و گفت چ اهمیتی دارد!مهم این است ک فهمیدند هرچه ک دلشان بخواهد نمیتوانند ب من بگویند!حالا حساب کار دستشان آمد!و لبخند زنان ب راهش ادامه داد...

ب سمت برجک ها رفت، اینار ب نقطه ای دور نگاه میکرد فریژا آرام آرام ب او نزدیک شد با خودش زمزمه کرد کاش زودتر غذا را بگیرد حوصله پرحرفی ندارم..دستش را روی شانه ی اینار زد اینار جا خورد و برگشت فریژا پوزخندی زد و غذا را ب او داد اینار لبخندی زد و غذا را گرفت،پرسید خوب فریژا اوضاع درون تالار چطور بود؟!فریژا لبخندی زد و ادامه داد اتفاق خیلی مهمی رخ نداد! اینار دهانش را باز کرد تا چیز دیگری بگوید ک ناگهان فریژآ دستانش را بهم مالید و ادامه داد" خوب هوا سرد است ب کارت برس من هم بروم غذای آنا را ب او تحویل دهم و قدم زنان از اینار دور شد

هم چنان جلو میرفت تا جایی ک از دور آنا دیده میشد با خود گفت خوب!این هم از این!حالا مانده آن دخترک اسمش چ بود اممم آهان!آنا!فک کنم!!خدا کند این یکی دیگر حرفی نزند ک جدا حوصله ندارم!دخترک!معلوم نیست روی چ حسابی آمده ب اینجا!!جنگ است مثلا!جای هرکسی نیست....در همین فکر ها بود ک ب آنا رسید آنا داشت ب تیرهایش ور میرفت و آهنگی زیرلب میخواند ک ناگهان سرش را بالا آورد و فریژا را دید لبخند پهنی زد وپرسید سلام فریژا!حالت چطور است؟تالار چطور بود؟! فریژآ میان حرفش پرید و گفت من بد نیستم تالار هم بدنبود ولبخند کوچکی زد و ادامه داد این هم غذای تو بفرما! آه ممنون فریژا. در این برجک سرد این غذای داغ و خوشمزه گاستون حسابی می چسبد. بدون آنکه چیزی بگوید کاسه سوپ را به او داد. آنا نگاهی به سوپ انداخت و گفت: فکر می کردم که دیگر گوشت نداریم. لبخندی کنایه آمیز زد و گفت: این سفارش مخصوص برای نگهبان هاست به دستور ریابو.

آنا ابروهایش بالا انداخت و گفت: همم، پس ریابو هوای ما را دارد. اما نمی داند من از گوشت خوشم نمی آید؛ گرچه بقول الکاندو گوشت حکم بال و پر را دارد. فریژآ بی تفاوت نگاهی کرد و گفت ولی ب نظر من ک گوشت خیلی خوبست! نیشخندی زد و ادامه داد مخصوصا از نوع مخصوص!!و بدون آنکه بگزارد آنا دهانش را باز کند ادامه داد خوب من بروم دیگر تو هم از غذایت و هوای سرد لذت ببر!

فریژا دستانش را دورخودش حلقه کرد وب سمت اتاق کوچکش تند تر قدم ور داشت برف آرام آرام می آمد فریژا ب آسمان سرخ نگاه کرد هیچ ستاره ای پیدا نبود!با خودش فکر کرد فردا چ خواهد شد و دوباره ب خودش جواب داد هر چه بشود مهم نیست!فردا یک روز دیگر است

دیدن اطراف از این بالا حس عجیبی دارد. دیدن آن تاریکی هایی که بیش از پیش نزدیکتر به نطر میرسد و زمین های برفی و سفید با درختانی خشک و شکننده.

بالاخره خورشید در افق های غرب فرو میرود. تاریکی حکم فرما میشود و مهتاب کم سو تر از هرشب میتابد.باد سرد در دامنه های کوهستان زمین هارا میپیماید و آرامش درختان پراکنده اش را برهم میزند.

اینجا، بر بالای برجک قلعه، تنهایی و سکوت حتی بیشتر از این سرمای لعنتی تا مغز استخوانم نفوذ کرده و آزارم میدهد.

بدون توجه به صدای پای ظریفی که نزدیک میشد به زمین های دور دست خیره شده بودم. دستی را بر شانه ام حس کردم و برگشتم. او فریژا بود که غذایمان را اورده بود.

با لبخند کوتاهی غذایم را گرفتم و اوضاع قلعه را جویا ‌شدم. همانطور که انتظار داشتم جواب درستی نداد و بدون اینکه اجازه کلامی بدهد با گفتن "به کارت برس من هم برم غذای آنا را بدهم" برگشت و دور شد. این رفتارش زیاد غیر منتظره نبود اما آزار دهنده، چرا! تنفرم را از همه چیز بیشتر کرد!

نفسم را بیرون دادم و زیر لب گفتم "آخه مگه کاریم داریم که بهش برسیم؟" . احتمالا صدایم را شنید و روی خودش نیاورد!

نمیتوانم درک کنم که چرا به ارتش ملحق شده است!

نمیدانم چطور غذایم را تمام کردم! هوا سرد و سرد تر میشد و باد صدای شیون کودکانی که در برف نام پدر را صدا میزدند در گوشم زمزمه میکرد.

گویی این صدا ها هیچ گاه به پایان نمیرسند. ذهنم را همچو کولاک سرد شبانه ای منجمد میکنند و در قلبم و میخلند و طوفانی از جنس خاطرات درون رویاهایم به پا میکنند.

صدای سم اسب های سیاهی که نوای باران را خورد کرده و درمیان خشونت شعله های آتش میبلعند..

افکار و خاطراتم به شدت ازارم میدادند تا اینکه آنا را در کنارم یافتم.اولین بار بود که از حضور کسی آن قدر خوشحال میشدم!

مانند کسی که تازه از خواب بلند میشود طرفش برگشتم و نگاه کردم! حالم را پرسید، مکثی کردم و با لحنی نچندان خوشایند گفتم "عالی!"

با پیشنهاد او بالای دیوار قلعه ایستادیم. سعی میکردم به افکارم نظم دهم و صدا های مزاحم را با خشونت تمام در ذهنم خفه کنم! مدتی با سکوت گذشت تا اینکه سکوت را شکستم و درباره خودش پرسیدم. گذشته اش زندگیش.

اولین بار بود که بعد این همه مدت باهم هم صحبت میشدیم یا به عبارتی، با کسی هم صحبت میشدم!

کمی صحبت کرد و بعد درباره من پرسید.

کمی از گذشته برایش گفتم. که چطور تک تک افراد زندگیم جلوی چشمانم پر پر شدند ..

طبق معمول بی اختیار انگشتانم با حلقه مادرم بازی میکردند که متوجه نگاه آنا شدم!

برایش تعریف کردم.

"این انگشتر کوچک همیشه یاداور خاطراتی خوش است. مادرم آن را در دوازده سالگی به من هدیه داد. خوش ترین دوران زندگیم آن روز ها بود. این حلقه تصویر زمین های سرسبز کنار جویباری را برایم تداعی میکند که زیر انوار طلایی خورشید میدرخشید و خواهر کوچکم با زبان شیرین کودکانه آواز همیشگیش را میخواند.."

آهی کشیدم و آرام گفتم "چه زود گذشتند آن روزها..."

و باز ادامه دادم :

"قبلا از گردنم آویزان بود تا اینکه اندازه دستم شد! این حلقه مسلما عزیزترین شی زندگیم است. تنها میراثی که از خانواده ام به من رسیده!

سکوت کردم و با خود گفتم: " البته بدون احتساب این خاطرات شکسته و زخم های روی کتف و البته سرنوشت و تقدیری که مرا به جلو میکشاند. سرنوشتی که هیچ آینده روشنی در آن نمیبینم.."

سکوتی طولانی حکمفرما شد. انگار هردویمان خالی خالی شده بودیم.

فقط و فقط صدای باد بود که گوشمان را نوازش میداد!

سرم را به طرفش برگرداندم و پرسیدم"به نظرت امیدی برای نجاتمان در این تاریکی بی انتها هست؟"

با صدایی گرم و آرام گفت "همیشه امیدی هست.

همانند روزی که هر چقدر این ابرها خورشید را پنهان کنند، آفتاب با تمام قدرتش می تابد و همه جا را روشن می کند و بالاخره نور خودش را از لای ابرها به زمین می رساند..."

آسمان سرخ رنگ و برف آرام و با متانت می باره و روی زمین میشنه؛ انگار از کابوس های زمین خبر نداره. هنوز هم صداهای زوزه را از جنگل میشه شنید. امشب نوبت دیده بانی من و اینار است. درون برجک دیده بانی روی صندلی کنار آتش نشستم. شب شده، نگاهم به ابرای قرمز رنگه؛ یاد گذشته ها افتادم.

مادرم، که همیشه آهنگی را با آن صدای زیبا و آرامش زمزمه می کرد: "صدایت را در باد می شنوم...".

آهنگ را با خودم زمزمه می کردم و چوب هایی را که برای تیر تراشیده بودم بررسی می کردم.

با صدای پایی بخود آمدم؛ سرم بلند کردم فریژا بود که غذای امشب را آورده بود. لبخندی به پهنای صورت زدم و از آمدنش خوشحال شدم. کمی با فریژا صحبت کردم؛ صحبت که چه عرض کنم، بی آنکه فرصتی برای جواب به من بدهد سریع رفت. سرم را با خنده تکان دادم و در حالی رفتنش را نگاه می کردم با خود گفتم حتی نگذاشت شب بخیری بگویم؛ این دختر به هیچکس علاقه ندارد. برای من جالب است که بدانم که چه دلیلی او را وارد ارتش کرده؟

بعد از رفتن فریژا، نگاهی به برجک دیده بانی که اینار در آن نگهبانی میداد انداختم. غذا و تیر و کمانم را برداشتم و پیش اینار رفتم. برای لحظه ای نگاهم به حیات قلعه افتاد الکاندو را دیدم که برای هواخوری آمده بود معلوم است که حالش بهتر شده، امیدورام.

کنار اینار ایستادم و با لحنی که طنز داشت گفتم: شب خوش اینار، حالت چطور است؟ چهره اش به شدت خسته بود، معلوم است که دلش یک خواب حسابی می خواهد. با این حال کش و قوسی به خود داد و گفت: عالی، بیا کمی صحبت کنیم. تنهایی خواب را به چشمانم آورده.

-بهتر است روی دیوار قلعه باشیم نباید از محل دیده بانی خود دور شویم.با تکان سرش حرفم را تایید کرد.

به محوطه بیرون قلعه نگاه می کردیم؛ مدتی در سکوت گذشت. تا اینکه اینار گفت: تو را به خدا کلامی بگو، حرفی بزن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چه بگویم.

-نمیدانم کمی از خودت بگو، چه شد که به ارتش پیوستی؟

کنار دیوار قلعه ایستاده بودیم و در حالی بیرون قلعه نگاه می کردیم به جواب سوالش فکر می کردم که توضیحش برای هر فردی که در اینجاست سخت است. سرم را که بلند کردم، کنجکاوانه نگاهم می کرد.

-پدر و مادرم وقتیکه سعی داشتن از من و برادرم در حمله اورک ها محافظت کنن کشته شدن.

با تعجب پرسید: تو برادر داری؟

-آره، یک برادر کوچکتر از خودم که الان در گوندوره. برادرم با بقیه اهالی روستایمان به گوندور رفت و من به ارتش...

-چرا کماندار؟

-من مهارت پدرم را از خودش یاد گرفتم.

کمانم را کنار دیوار تکیه داده بودم برداشتم و نشانش دادم: این کمان را خود پدرم ساخته بود.

به حکاکی روی کمانم اشاره کردم و گفتم: اسم خودم و برادرم. و با شوق ادامه دادم: دوست دارم روزی آن را به برادرم هدیه بدم.

لبخندی زد و گفت: هدیه خوبی است آنهم بعد از این همه سال جدایی.

به او گفتم تو هم کمی از خودت بگو. گفت و چه دردناک بود، همه خانواده اش را از دست داده بود و تنها یادگاری اش، حلقه مادرش بود. و چقدر خوشحال بودم که برادرم زنده است.

بعد از حرف های اینار در سکوت به بیرون قلعه چشم دوختیم. در آن لحظه سکوتی محض همه جا را فرا گرفته بود حتی صدایی از جنگل نمی آمد.

اینار سرش را بطرفم چرخاند و گفت: بنظرت امیدی برای نجات ما هست.

همچنان که نگاهم به جنگل بود با تمام شجاعتی که در خودم سراغ داشتم گفتم: همیشه امیدی هست.

همانند روز که هر چقدر این ابرها خورشید را پنهان کنند، خورشید با تمام قدرتش می تابد و همه جا را روشن می کند و بالاخره نور خودش را از لای ابرها به زمین می رساند.

روز دوم

صبح زود گرگ و میش هوا از خواب بیدار شدم ، کنار اجاق داخل سالن خوابیده بودم کم کم اشپز ها با پیدایشان شد و شروع به چیدن میز کردند

افراد یکی یکی از اتاق ها و سر پست برای صبحانه داخل سالن میشدند ، هوای بیرون سرد بود و با باز کردن در هال سوز سردی برف هایی که پایین در ریخته بود را به داخل هال هل داد

همه دور میز غذاخوری نشستند تا اشپز ها صبحانه را که شامل تخم مرغ ، پنیر و سبزی بود بیارند و دور میز بچینند

صدایی از کسی بلند نمیشد و هم هارام شروع به خوردن غذا کردند ، در اخر قبل از اینکه همه بلند شوند گفتم

: دوستان یک لحظه به من گوش کنید ،‌ همه قیافه ها به سمت من برگشت ، دوستان درسته که ما جزو افراد این قلعه هستیم و مسئولیت این قلعه با ماست ، اما در این موقعیت خطیر میتونم بهتون بگم که شما هر کس از شما که بخواد همین الان میتونه بره ، کسی ازش انتظاری نداره ، وقتی بمونید تنها مرگ در انتظار شما خواهد بود اما میتونین برین و جای دیگه زندگی بهتری داشته باشید ، این یه افسانه نیست که شجاعت ما شعر بشه و برای بچه ها موقع خواب خونده بشه بلکه یک واقعیت تلخه !

چند لحظه سکوت کردم صدایی از هیچ کس برنمیخواست فقط هوهوی باد بود که سر صبح قلعه را دور میزد

اما ناگهان چند نفر از بچه ها بلند شدند و اعلام کردند که تا اخرین رمقی که دارن در قلعه میمونن و ازش محافظت میکنن حتی اگر تاثیری در سرنوشت کس دیگه ای نداشته باشه

از این ماجرا هم خوشحال شدم و هم ناراحت ، خوشحال برای اینکه این ها یه مشت اشپز و بچه کوچولو نیستن بلکه همه شون مرد هستن و از چیزی نمیترسن و ناراحت برای اینکه شاید همه اینها تا چند روز اینده دیگه در این دنیا نباشن

سپس وظایف رو بهشون یاداوری کردم ، رفقا میدونین که این قلعه خیلی قدیمی هستش و هر لحظه ممکنه قبل از حمله دشمن روی سر خودمون فرو بریزه پس باید تا جایی که میتونیم تعمیرش کنیم

اول از همه سرباز ها و خودم باید در قلعه رو تعمیر کنیم ، پس هر چه میتونین الوار های بزرگ چوب بیارید داخل قلعه

اشپزها : هر روز چند بار انبار رو چک کنید این گربه لعنتی رو که همش زیر دست و پاس رو ولش کنید توی انبار موش ها دارن زیاد میشن

تله های شکار که گذاشتید رو چک کنید ، سگه رو هم با خودتون ببرید بیرون

اینار : از بیرون قلعه هر چی سنگ بزرگ هستش جمع کن و بیار داخل قلعه حیات

کماندار ها : این سنگ ها رو به بالای برجک ها برسونید

گشتی ها : وضعیت اطراف قلعه رو چک کنید و بهم اطلاع بدید که دشمن وضعیتش در چه حد هستش ،‌سعی کنید بدون درگیری باشه و از هم جدا نشید

بعد از تقسیم وظایف اول از همه به اتاق فرمانده رفتم و در صندوقچه قدیمی زیر پنجره رو باز کردم ، هنوز همونجا بود و برق میزد برش داشتم و رفتم بالای قلعه و پرچم قدیمی قلعه رو به میله اویزون کردم تا مثل همیشه در باد به اهتزاز در بیاد

و بعد سریع خودم رو به حیاط قلعه رسوندم ، تبر ها رو از انباری ها بیرون کشیدیم و با سرباز ها برای بریدن الوار به شمال قلعه ( سمت چپش ) رفتیم و تا ظهر داشتیم درخت میبریدیم هر چند که هنوز چشم هایی از وسط بوته ها به ما خیره شده بود ،‌در اخر که متوجه یکی از این جفت چشم ها شدم خواستم به سمتش برم خودم رو مشغول نشون دادم و ناگهان با تبر به سمتش حمله کردم اما وقتی بوته رو کنار زدم با یه گراز روبرو شدم که خر خر کنان عقب رفت و از ما دور شد

بعد از ظهر به قلعه برگشتیم و بعد از خوردن ناهار دوباره شروع به تعمیر دروازه کردیم ، در دروازه در اثر باران پوک شده بود و مقاومتش رو از دست داده بود باید با قطران و قیر مقاومش میکردیم و الوار جدید رو جایگزینش میکردیم و اینکار تا شب و افتادن تاریکی ادامه داشت ، هنوز در زیر نور مشعل ها مشغول کار بودیم و سرما هم داشت با ما زور ازمایی میکرد اما بالاخره کار تمام شد و سریع از دست سرما به داخل قلعه خزدیم ، شام ایندفعه بد نبود به خاطر اینکه همه کار کرده بودن امشب برای همه گوشت بود و دوباره بعد از شام تقسیم وظایف و ایندفعه خودم سعی کردم در یکی از برجک ها به نگه بانی بپردازم

سالنبور کمد کهنه ی گوشه ی مطبخ را باز کرد و جعبه ی چاقو هایش را بیرون آورد. مجموعه ای از چاقو های ریز و درشت را در آن نگهداری می کرد. چاقو های دستی کوچک، چاقو های مخصوص بریدن گوشت که کمی بزرگتر بودند، ساتور. علاقه ی سالنبور به تیغ و چاقو ربطی به آشپز بودنش نداشت. در حقیقت به هیچ چیز خاصی ربطی نداشت. صرفا از زمان های خیلی قدیم چاقوها را دوست داشت. خیلی از آنها را خودش ساخته بود، زمانی که در خانه ی پدرش لِنتور آهنگر زندگی می کرد. و این یعنی بعضی از این چاقو ها خیلی قدیمی بودند.

یک کمربند چرمی کهنه را از جعبه بیرون کشید و دور کمرش بست. این کمربند پهنی بود که برای حمل چاقوهایش موقع آشپزی از آن استفاده می کرد. در هر طرف، روی پهلوهایش دو غلاف کوچک برای چاقو های کوچکتر ساخته بود. در پشت، جایی از کمربند که روی کمرش قرار می گرفت دو غلاف بزرگتر به صورت ضربدری وجود داشت و در جلو هم یک غلاف بزرگ برای ساتور و یک غلاف دیگر برای بزرگترین چاقوهایش تعبیه کرده بود. خیلی وقت بود که فقط از همین غلاف های جلویی و حداکثر دو غلاف پشتی استفاده می کرد. آن هم زمانی که قرار بود چند کار مختلف را همزمان در آشپزخانه انجام دهد. اما امروز برای اولین بار در این سالها تمام غلاف ها را پر کرد.

حقیقتش را بخواهید سالنبور آدمی نبود که بدون دلیل بتوانید مجبورش کنید تصمیماتش را عملی نکند. می خواست شخصا به شکار برود، کاری که جزء شرح وظایف او محسوب نمی شد. قصد داشت مستقل از ذخیره ی گوشت انبار، مقداری گوشت تهیه کند تا اختیار استفاده کردن از آنها با خودش باشد و مجبور نباشد امر و نهی های ریابو را تحمل کند.

صبح، قبل از طلوع خورشید، زمانی که هیچکس بیدار نبود، سالنبور بی سر و صدا در تاریکی از قلعه بیرون رفت.

مدتها بود که به شکار نرفته بود، اما زمانی که جوانتر بود مدام این کار را انجام می داد. این زمانی بود که در دهکده اش خشکسالی آمد و او مجبور می شد برای سیر کردن شکم خودش و پدرش، به شکار برود. او کمان نداشت. پس مجبور بود از تنها چیزی که دم دستش بود برای شکار استفاده کند: چاقو! مجبور بود کم کم یاد بگیرد که با پرت کردن چاقو، پرنده، خرگوش و جانوران کوچک شکار کند. وقتی حسابی در این کار ماهر شد حتی بعد از تمام شدن خشکسالی هم آن را ادامه داد. دیگر برایش تبدیل به یک تفریح شده بود.

کم کم هوا روشن می شد. نزدیک یک ساعت بود که در جنگل راه می رفت. می دانست که خرگوش ها را بیشتر در عمق جنگل می تواند پیدا کند. شروع کرده بود به آواز خواندن و هر چند دقیقه جرعه ای از بطری مشروبش می نوشید. حتی سرمای شدید هم خوش گذرانیش را خراب نمی کرد. آرام قدم می زد و هر از چند گاهی هم که گلهای خود روی جنگل توجهش را جلب می کردند خم می شد و چند دقیقه ای به آنها خیره می شد.

بعد از مدتی که هوا کاملا روشن شده بود سالنبور هم حس کرد که به مکان مناسبی برای شکار رسیده. جایی که بوته های زیاد و پرپشتی داشت و به همین دلیل بود که خرگوش ها و جوندگان کوچک اینجا به وفور یافت می شدند. چون بهتر می توانستند در مواقع خطر مخفی شوند.

با خودش گفت :" خرگوش های فلک زده!" و خندید.

او روش خاصی برای شکار کردن داشت. از کیسه ای که پر بود از سبزیجات خراب و غیر قابل استفاده ی انبار که آنها را برای روز مبادا نگه می داشت، مقداری هویج نارس و غلات پلاسیده و حتی دانه های گندم و ارزن کهنه را برداشت و در جاهای مختلف در شعاع 5 متری یک درخت کهنسال کپه کپه روی هم ریخت. بعد خودش از درخت بالا رفت و روی اولین شاخه که نزدیکترین به زمین بود نشست. از آنجایی که خیلی بی خیال بود، زیاد از منتظر بودن اذیت نمی شد. حتی به چیز خاصی فکر نمی کرد. فقط به اطراف نگاه می کرد و وقت می گذراند. تا اینکه کم کم سر و کله ی خرگوشی، کبکی چیزی پیدا می شد و در حالی که موجود بخت برگشته با آن همه غذا که در این روز ها حتی یک پنجمش هم به زور پیدا می کرد جشن می گرفت، سالنبور بلافاصله یکی از چاقو های کوچکش را بیرون می کشید و فرز به سمت آنها پرتاب می کرد. محال بود چاقویش خطا برود، و به همان اندازه محال بود که هدفش قبل از اصابت چاقو فرار کند. به اندازه ی تارهای بی شمار ریشش این کار را کرده بود و حسابی کارکشته شده بود. بعد از اینکه با چاقویش آن سیاه بختان را شکار می کرد از درخت پایین می آمد و شکار را توی کیسه ی دیگری که آورده بود می انداخت. روی خون های روی زمین را با خاک می پوشاند، تمام کپه های غذا را جمع و درخت دیگری را انتخاب می کرد. درختی که با درخت قبلی فاصله داشت. علت این کار این بود که بوی خون حیوانات دیگر را از وجود خطری آگاه می کرد و آنها از آن محوطه دور می شدند. و سالنبور با تجربه این موضوع را می دانست.

تا نزدیک های ظهر پنج خرگوش و دو گنجشک شکار کرد و از کیسه اش خون می چکید. شکار خوبی بود و خودش از خوشحالی آواز می خواند. اما اگر فکر کردید که سالنبور برای تهیه ی شام به قلعه بازگشت اشتباه می کنید. سالنبور نه عصر آن روز، نه حتی شبش برنگشت و همه کم کم می فهمیدند که حتما اتفاق بدی افتاده. هیچکس کوچکترین خبری از او نداشت.

سالنبور غیبش زده بود!

مدتی است خورشید طلوع کرده و خوشحال هستم که بار دیگر توانسته ام نور خورشید را نظاره گر باشم.

به دستور ریابو باید برای گشت به اطراف باتلاق ها برویم.اما خب الکاندو هنوز توان خود را به دست نیاورده و من از این موضوع ترس دارم که ناگهان هردو به دردسر بیفتیم.به بالینش رفتم و ابتدا دارو هایی گه رگولفیندل به من داده بود را بر زخم هایش فشردم. سپس برای خوردن چیزی به اشپزخانه رفتیم.گاستون بر صندلی چوبی ای در خواب 7 پادشاه دورف بود! بنابراین مقداری سیب زمینی اب پز پیدا کرده و شروع به خوردن کردیم:

_امیدوارم زخم هایت بهتر شده باشد.توانش را داری؟ میتوانم با ریابو صحبت کنم تا تو استراحت کنی!_اگر من نباشم چه کسی میخواهد تورا نجات دهد؟! دفعه ی قبل خودت هم در باتلاق داشتی کشته میشدی!_زخم های خودت را نگاه بنداز! حتی نتوانستی به خوبی از خودت دفاع کنی!!به یکدیگر تیکه های فراوانی مینداخیتم و باعث شاد کررن یکدیگر میشدیم ان قدر خندیدیم که صدای گاستون درامد سریع از اشپز خانه بیرون رفتیم.اما قبل از رفتن نبودن سالنبور مرا به شک انداخت!ان مرد در این هنگام کجا میتواند برود؟!

اسب ها را زین کردیم.در انبار را بازکردیم.هوا افتابی بود ولی هنوز برف زیادی بر روی زمین بود ان قدر سرد بود که تا مغزمان حسش میکردیم.زمین بسیار لیز بود و باید بسیار ارام و بادقت حرکت میکردیم..._الکاندو بهتر است اول به ریابئ اطلاع دهیم_خیر او خود دیشب این دستور را برای ما صادر کرد_بله اما بهتر است از خارج شدن ما در اطلاع باشد_...اهم زمین بسیار لیز است!اسب هارا در اسطبل بگذاریم و پیاده به جمع اوری اطلاعات بپردازیم._موافقم.

هردو اسب هایمان را در اسطبل ها گذاشته و حرکت را اغاز کردیم._نگهبان ها همه خواب هستند!احتمالا شب اگر حمله ای میشد الان در ان دنیا بودیم!_بهتر است از میان درختان برویم._الکاندو"چیزی تورا ناراحت کرده از بعد صبحانه و خارج شدن از اشپزخانه رفتارت عوض شده!!_همانطور که خودت دیدی سالنبور در قلعه نبود!ممکن است ...ممکن است_ممکن است چی الکاندو؟؟!جاسوس مورگول باشد!!او مرد بسیار خوبیست احتمالا برای کاری به بیرون رفته!یا فرار کرده!!_هرچه هست بهتر است به او تهمت نزنیم.

هوا دیگر کاملا روشن شده بود و ما مسیرمان را به سمت شرق و شمال باتلاق ها ادامه میدادیم

_در کجای مرداب درگیر شدی پلاطس؟؟_نزدیک هستیم ارام تر حرکت کن دلم حوس ارک کشی کرده!_مراقب باش ریابئ گفت نباید درگیر شویم!_در صورت نیاز البته اورک کشی راه می اندازیم!!_این بوی گند برای چیست؟؟_جنازه های داخل باتلاق._جنازه ی فرمانده را اینجا دیدی؟؟_بله.

ارام به باتلاق ها نزدیک میشدیم اما...جز دل و روده انسان چیزه دیگری در انجا نبود!!انگار همه را تکه تکه کرده بودند!!

_لعنتی واقعا وحشتناک است!_صدایت را ببر الکاندو صدایمان را میشنوند!_باشد باشد!!از دوباره به میان درختان برویم._صبر کن صدایی میشنوم!حس میکنم حس ماجراجویی ام زده بالا!!_چه میشنوی من چیزی به گوشم نمیرسد شاید توهم زده ای!!_نه خوب گوش کن!صدای صحبت خیل عظیمی از اورک هاست!دنبالم بیا

از مرداب خارج شدیم و به شمال باتلاق رفتیم شمال باتلاق مشرف بود به یک دره ی کوچو یعنی باتلاق بر روی یک منطقه ی تپه مانند وجود داشت که به منظره ی جالبی به سمت شمال ختم میشد.بیش از صد اورک در دره بودند...البته شباهتی به اورک نداشتند به موجودی شبیه یوروک و شاید بزرگ تر از ان!! "یلیم"

پایان قسمت اول

تا قسمت دوم باما همراه باشید

به پلاطس گفتم:«اینها هرچی هستند، حتما نگهبانان این دره اند.اینجا نا امن است،بهتر است که بازگردیم و به جنوب باتلاق برویم.»پلاطس هم قبول کرد و بازگشتیم و راهمان را ادامه دادیم.ساعاتی بعد گرسنه شدیم و تصمیم گرفتیم توقف کنیم.فرصتی خوبی بود تا هم به خودمان و هم به اسب هایمان استراحت دهیم.پس جای مناسبی پیدا کردیم و توقف کردیم.پیاده شدیم.پلاطس رفت تا کمی چوب بیاورد.از آشپزهایمان در قلعه اندکی خوراکی گرفته بودیم تا لااقل گرسنه نمانیم.غذا را آماده کردم و بعد نشستم.از کوه هلاکت دود برمیخیزید و از امید ما لحظه به لحظه کاسته میشد.به قلعه خیره شدم و به فکر فرو رفتم.در فکر این بودم که در آخر عاقبت قلعه و افرادش چه خواهد شد؟ آیا دوباره آرامش باز خواهد گشت؟همین طور نشسته بودم که یک دفعه پلاطس چوب ها را جلوی من به زمین انداخت و گفت:«برف چوب ها را خیس کرده است،تلاشم را کرده ام تا خشک ترین هایش را بیاورم.اگر آتش روشن نشود تقصیر من نیست»مشغول روشن کردن آتش شدیم تا خودمان را کمی گرم کنیم.بعد از سعی بسیار،مؤفق شدیم تا آتش را روشن کنیم.چوبها مرطوب بودند کمی طول کشید تا آتش خوب جا بیوفتد.بالاخره مشغول خوردن غذا شدیم.خوشبختانه یا بدبختانه غذای گرم همرا نداشتیم.همین ها هم غنیمت بود.

هنگام خوردن غذا،به پلاطس گفتم:«خیلی دوست دارم به چند سال پیشتر بر گردم،به زمانی که پدرم در کنار من بود.به زمانی که همه جا صلح بود،آرامش بود.آه چه روزهایی داشتیم.افسوس.»پلاطس گفت:«آری راست می گویی من هم دلتنگ شده ام.دلتنگ خانواده و آنروزها.»

بعد ادامه داد:«راستی وضع زخم هایت چطور است؟»گفتم:«شکر،خوب است.حالا دیگر میتوانم به راحتی راه برم.حتی می توانم بدوم!»پلاطس به شوخی گفت:«خوب شد،دیگر نمیتوانستم پیرمردی چون تورا حمل کنم.».

کتفم همچنان درد داشت ولی پایم خوب بود.نخواستم پلاطس را نگرانش کنم.غذایمان را تمام کردیم و دست هایمان را روی آتش گرفتیم تا گرم شویم‌.مدتی مشغله هایمان را فراموش کردیم و داشتیم از آن لحظه لذت می بردیم که ناگهان صدای جیغ وحشتناکی شنیدیم.به یک دیگر خیره شدیم و بی حکت ماندیم.سپس حرکتی داخل جنگل مشاهده کردیم.به پلاطس گفتم:«به نظرم استراحت کافی باشد،بهتر است حرکت کنیم.»آتش را خاموش کردیم و سریع سوار اسب هایمان شدیم تا از آنجا دور شویم.در این لحظه در شرق دوده غلیظی را مشاهده کردیم.دود مشعل ها بود.به راهمان ادامه دادیم و به سمت دود حرکت کردیم تا ببینیم چه چیزی در دوردست هست.کمی جلوتر رفتیم و متوجه گروهی اورک شدیم.آنها هم در مسیرها نگهبان و نیروی گشت گذاشته بودند.آن طرف تر هم به نظر اردوگاهی بود.جاده را کامل بسته بودند.

با توجه به آن صدا و این نیرو ها،عاقلانه نبود جلوتر برویم چون مسیر روبرو به مرگ ختم می شد.سریع برگشیتم.یک چشم من داخل جنگل بود و چشم دیگرم در جاده.پلاطس گفت:«چه شده است؟»گفتم:«به یاد داری درباره اردوگاه پشت جنگل سخن گفتم؟این اردوگاه شبیه آن بود.»گفت:«یعنی می گویی این همان اردوگاه است؟!»گفتم:«یا با دو اردوگاه بزرگ که یکی پشت جنگل و یکی هم ‌پشت باتلاق هست سروکار داریم،یا اینکه یک اردوگاه بزرگ هست.درهر حال فرقی نمی کند.»داخل جنگل تحرکاتی مشاهده کردیم ولی نتوانستیم بفهمیم چه چیزی هستند.داشتیم به قلعه نزدیک تر میشدیم که دوباره آن صدا را شنیدیم.به پشت سرمان نگاه کردیم چیزی ندیدیم ولی داخل جنگل چیزی شاخه ها را می شکست و درخت ها را تکان میداد.میخواستم به پلاطس بگویم که برویم تا آنجا را بررسی کنیم،که یاد این جمله ریابو افتادم:«زیاد کنجکاو نشوید.به دشمن زیاد نزدیک نباشید.سعی کنید حتی درگیر هم نشوید.خیلی مراقب خودتان باشید.»از تصمیمم منصرف شدم.

پلاطس گفت:«داخل جنگل هم که ناامن شد!پس با این حساب قلعه کاملا محاصره شده است!»گفتم:«آری،ظاهرا وضعیت خیلی بحرانی است.داخل جنگل هم که خیلی وقت است به خاطر اورکها ناامن است،اما نمیدانم اینها دیگر چه بودند!»ناامیدی در چهره هردویمان کاملا مشخص بود.

به قلعه بازگشتیم.ریابو به همراه افرادش،دروازه قلعه را تعمیر می کردند.خورشید کم کم غروب میکرد و هوا هم سرد تر میشد.پیادهدشدیم و اسبها را بستیم.سپس به داخل رفتم‌ و لباس رزم را دردآوردم.پانسمان پایم را برداشتم.پایم دیگر نیازی به درمان نداشت.ولی کتفم نه!

کتفم را مجددا با دارویی که داده بودند بستم.بستم به امید آنکه مثل پایم سریع خوب شود.سپس به حیاط رفتم.هوا تاریکتر شده بود.ریابو و افراد هنوز درحال تعمیر بودند.همه در مورد سالنبور حرف میزدنند،ظاهرا سالنبور دیر کرده بود و آنها نگرانش بودند.

رفتم‌در گوشه ای از حیاط نشستم و با دست های گره کرده،به افراد قلعه که در حال تعمیر دروازه بودند خیره شدم و منتظر ریابو ماندم تا گزارش بررسی را به او دهم.

امروز توی اتاقم نشسته بودم به فکر فرو رفته بودم و در مورد اتفاقاتی که طی ان چند روز توی قلعه افتاده بود با خود حرف میزدم.: بیشتر از یه چیز نگران بودم زخم پای تورونگیل یه تیر سمی به پاش زده بودن و فکر نمیکنم خوب بشه به خودمش هم گفتم (مشکلی نداره) چون دوست نداشتم روحیه اش از بین بره.اما فکر نکنم بشه کار زیادی برای پایش کرد فکر میکنم مجبور شیم ببریمش.از این فکر خوشم نمیامد.و بعد تورونگیل در زد لحنش و چهره اش یه جوری بود .فکر کنم حرف هایی که با خودم گفته بودم رو شنیده بود و امید وار بودم که این طوری نباشه.

با لحنی ناراحت گفت:لگولفیندل بیا پایین داریم صبحانه رو میخوریم.

و بعد زود و سریع رفت فکر کنم خیلی جلوی خودش رو گرفت تا جلوی من گریه نکنه.

با ناراحتی تمام پایین رفتم دیدم که میز آمادست و روی اون تخم مرغ.سبزی و پنیر گذاشته شده یه کم برام سخت بود تا گرگ و میش بیدار بشم برای همین هنوز خواب بودم و معمولا انقدر دیر پامیشدم و به صبحانه نمیرسیدم مگه این که تعداد زیادی در خانه ام باشند.

در هر صورت رفتم سر میز و پیش چند تا از دوستان جدیدم که دو روز و یک شب بود با آنها آشنا شده بودم نشستم و چون نصفه خواب بودم درست نتوانستم بفهمم کجا نشسته ام.

یه تخم مرغ برداشتم و اون رو خوردم. و بعد که خواستم بلند شم ریابو گفت: دوستان یک لحظه به من گوش کنید ،‌ همه قیافه ها به سمت من برگشت ، دوستان درسته که ما جزو افراد این قلعه هستیم و مسئولیت این قلعه با ماست ، اما در این موقعیت خطیر میتونم بهتون بگم که شما هر کس از شما که بخواد همین الان میتونه بره ، کسی ازش انتظاری نداره ، وقتی بمونید تنها مرگ در انتظار شما خواهد بود اما میتونین برین و جای دیگه زندگی بهتری داشته باشید ، این یه افسانه نیست که شجاعت ما شعر بشه و برای بچه ها موقع خواب خونده بشه بلکه یک واقعیت تلخه !

سکوت همه جارو فرا گرفت تا این که من و چندی از دوستان بلند شدیم و گفتیم: تا آخرین رقم از قلعه دفاع میکنیم.

صباحانه که تمام شد.به جنگل رفتیم تا مقداری الوار با خودمان برای تعمیر در ببریم.تا خل جنگل خیلی خوف انگیز بود.چون چندی چشم از داخل بوته های جنگل مارو دید میزدند.

داشتم در همین مورد با خودم فکر میکردم که ریابو مانند دیوانه ای جهید و با تبرش به یکی از چشم های داخل بوته حمله کرد و ناگهان متوقف شد و صدای گراز وحشت زده ای از داخل بوته در آمد.

الوار هارا برداشتیم و داخل قلعه شدیم.تقریبا ظهر بود و رفتیم سر میز نهار.

نهار را که خوردیم پاشدیم و رفتیم سر ادامه ی تعمیر در.تا موقع شام کار در تمام شد.

همین که رفتیم سر میز حالم گرفته شد.دیرنیر که کنارم بود پرسید:چی شده که قیافه ات درهم شد؟

گفتم:هیچ وقت لب به گوشت نزده ام چون وقتی میخواهم بخورمش قیافه ی حیوان بخت برگشته ای که شکار شده جلوی چشمانم میاید.!

برای همین گوشت هایم را به دیرنیر دادم.شام که تمام شد به داخل اتاقم رفتم چون ریابو به من گفته بود: دشنه ات را بردار و تمرین کن اما دلیلش را نمی دانستم .

برای همین دشنه و کمانم را برداشتم به داخل حیاط رفتم چند ساعتی رو تمرین کردم تا دوباره حرکاتم نرم و روان و تیر اندازی ام دوباره مستقیم شد.یعنی به هدف میزدم.

خسته شدم و سرما به درونم نفوذ کرد. و این طوری شد که داشتم رفتم داخل.دو باره برگشتم به اتاقم و سعی کردم کمی بخوابم اما به خواطر صدا هایی که از بیرون میامد خوابم نبرد.

نگران الکاندو.پلاطس و پای تورنگیل بودم...!

هنوزم سرمای شب گذشته توی تنم بود. صبح بود و موقع صبحانه و همه در تالار جمع شده بودن. من در انتهای میز کنار اینار نشسته بودم روبرویم دایریس کنار فریژا بود. از آنجایی که دایریس روبرویم بود بیشتر نگاهم به او بود؛ بنظرم اومد که از نشستن کنار فریژا راحت نیست و دائم با اضطراب نگاهش می کنه.

همه مشغول گپ و گفتگو بودن که ریابو بلند شد شروع به سخنرانی کرد؛ از اون دسته حرف هایی که فرمانده ها در مواقع بغرنج و حساس میگن. گفت که هرکسی بخواهد میتواند برود و درباره او هیچ قضاوتی نخواهد شد. اما خوب ما سربازهای شجاعی داریم که حاضرن تا پای مرگ بایستن. گرچه وسوسه ی رفتن همیشه هست.

من که دیگه میلی به خوردن نداشتم بلند شدم و خطاب به ریابو گفتم: سخنرانی تاثیرگذاری بود ریابو، گرچه همه میدونن ماندن و رفتن نهایتا به یک چیز ختم میشه...

از تالار بیرون اومدم، با خودم فکر کردم حرفم کنایه داشت، آره... ماندن یا رفتن...

نفس عمیقی کشیدم و ریه هامو از هوای سرد پر کردم، با خودم گفتم رفتن اونهم با این همه اورک تو جنگلی که درست بغل گوشه مونه... ناگهان بیاد سالنبور افتادم؛ تو گرگ و میش هوا بود که دیدم سالنبور از قلعه بیرون زد و به طرف جنگل رفت. مطمئنن برای شکار رفته اما تنها بود. ریابو اجازه نمیده که کسی تنها بیرون بره.

با آمدن فریژا؛ سالنبور از ذهنم بیرون رفت.

فریژا گفت: بیا باید برای تعمیرات برجک ها سنگ ها را بالا ببریم. اما اول اینار باید سنگ ها رو بیاره. -باشه.

مدتی گذشت که اینار سنگ ها رو آورد و ما هم آنها را به بالای برج میبردیم، از سنگینی سنگ ها بنفس افتاده بودم و شروع کردم به غر زدن: آخه این کار ماست، این کار رو باید به دایریس بدن بهش نگاه کن اصلا براش کاری نداره.

-خوب ماهم باید کمک کنیم دیگه.

-آره ولی بازم میگم این کار دایریسه. دیشب دایریس و موقع نگهبانی دیدم داشت سعی می کرد تو اون تاریکی کتاب بخونه. فکر کنم یه دفترچه بود.

-دفترچه؟

-آره ، نمیدونم شاید خاطراتشو مینویسه!! فریژا خوبی؟ چی شد؟

- هیچی.

نمیدونم چی شد وقتی از دفترچه گفتم فریژا رنگش از اونیم که بود سفیدتر شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت. دیگم تا غروب ندیدمش.

نزدیکای غروب گوشه ای از حیاط قلعه نشسته بودم که گاستون و دیدم که ظرف آبی در دست به سربازها آب میداد. نگاهش پر از نگرانی بود؛ همین شد که دوباره یاد سالنبور افتادم، موقع کار سالنبور و فراموش کرده بودم هنوز برنگشته بود یعنی اتفاقی براش افتاده... از این فکر ترسیدم.

سالنبور مردی شاد و خندانی بود که همیشه منو به خنده میندازه و من خیلی ازش خوشم میاد.

گاستون به من رسید و ظرف آبی را بدستم داد و بی هیچ حرفی برگشت که برود که صدایش کردم و گفتم: گاستون خوبی؟

-آره، نه هنوز سالنبور برنگشته؟ و بی آنکه چیزی بگوید رفت.

باید به ریابو بگویم باید دنبال سالنبور می رفتیم.

اینار را دیدم که از عرض حیاط رد میشد، داد زدم: اینار بیا اینجا؟

-چی شده؟ -سالنبور نیست هوا که تاریک بود دیدم از قلعه بیرون زد. –باید به ریابو بگم؟ -آره به ریابو میگیم و خودمون میریم دنبالش!

- فقط امیدوارم اتفاقی براش نیافتاده باشه.

فریژا خودش را درآینه ورانداز کرد زیر لب گفت چقد گشنمه!! و نگاهی ب چشمانش ک گود افتاده بود کرد رویش را از آینه برگرداند آینه همیشه او را آزار میداد انگار کسی ک در آینه بود او نبود و همین آزاردهنده بود...

ب سوی تالار راه افتاد صندلی انتخاب کرد و نشست آنا رو ب رویش نشسته بود،

ب حالش غبطه میخورد،سادگی خاصی در چشمانش بود...

ناگهان میز تکانی خورد و آیریس کنار ه او نشست کمی عصبی ب نظر میرسید،فریژا متعجب ب او نگاهی کرد و رویش را برگرداند با خودش گفت دقیقا چشه این آیریس!!

بارد سخنرانی روزش را کرد و فریژا فهمید امروز روز سختی خواهد داشت...

فریژا خودش را ب آنا رساند باهم صحبت کنان سنگ ها را جا ب جا میکردند ک ناگهان فریژا دست از کار کشی،یخ کرد نگاهی ب آنا کرد و گفت خوب این هم کار من!اگه کاریم داشتی صدام کن!

زیر لب زمزمه میکرد عاخه چطور ممکنه!اما شاید!عاخ!خدایا!اون خرس گنده با دفترچه من چی کار داره عاخه!!!

با چهره ای گرفته دنبال ایریس میگشت اما او را پیدا نمیکرد....

تا نزدیکی های شب دنبال آیریس گشت ولی پیدایش نکرد،عصبانی بود و نگران....

صبح خیلی زود بود که با صدای راه رفتن پلاطس و الکاندو در آشپزخانه که گویا به دنبال چیزی برای خوردن میگشتند، از خواب عمیق و آشفته ای که داشتم بیدار شدم. اما واکنشی به آنان نشان ندادم. سربازان جوان پس از چندی کند و کاو در اکناف آشپزخانه، چند تکه سیب زمینی نیم پخته را ازکنار آتشدان کوچک آشپزخانه پیدا کردند. پس از ورانداز کردن آنها، هر کدام تکه ای کوچک را به دهان گذاشته و با صدای مبهمی شروع به سخن گفتن کرده و خندیدند. کمی در همان حال تحملشان کردم، اما صدایشان به طور آزاردهنده ای بالا گرفت. با حرکتی ناگهانی به طرفشان برگشته و با عتاب گفتم: "در این وقت صبح کار دیگری برای انجام دادن ندارید؟" یکدیگر را نگریسته و سپس به سرعت از آشپزخانه بیرون رفتند.

کمی به بدنم کش و قوس دادم و از جا برخواستم. بی اختیار و به عادت همیشگی سراغ سطل های آب رفتم تا از مخزن حیاط پر کرده و آبی برای صبحانه بجوشانم. اما به نظرم رسید که چیزی در آشپزخانه کم شده بود. کمی اطراف را از نظر گذراندم و و چون چیز غیر معمولی ندیدم، سطل ها را برداشته و به طرف حیاط به راه افتادم.

در داخل تالار فریژا با همان چهره ی خشک همیشگی، آراتانیس در حالیکه روبرویش نشسته بود، دایریس که با نگاهی شیطنت آمیز آن دو را مینگریست و کمی آنسوتر ریابو را دیدم که از پنجره ی نیمه باز به جنگل نیمه پوشیده از برف خیره شده بود. با حسی مبهم از شرمساری از اینکه دیر از خواب برخواسته بودم به گامهایم شتاب بیشتری بخشیدم و خود را به حیاط رساندم. هنوز فکرم درگیر چیزی بود که در آشپزخانه کم شده بود. اما ذهنم هنوز از خواب برنخواسته بود. با اکراه سطل آب را پر کرده و به سرعت به آشپزخانه بازگشتم. آن سرباز تازه وارد، لگولفیندل به حاضران در تالار افزوده شده بود. نیم نگاهی به آنان انداختم و در همان حال صدای ریابو را شنیدم: "عجله کن گاستون..."

شتاب زده گفتم: "بله قربان..."

وارد آشپزخانه شدم و سطل را در دیگ ریختم تا بجوشد. صدا زدم: "سالنبور... برخیز، دیر شده است. امروز کار زیادی داریم." صدایی نیامد. بهت زده سطل را بر زمین گذاشتم و به طرف پستویی که سالنبور همیشه آنجا میخوابید رفتم. سرجایش نبود!

بار دیگر صدایش زدم و در همان حال نگاهم به اطراف بود تا شاید نشانه ای از او بیابم. اما او رفته بود. تمام چاقوها و کاردهایش را نیز برده بود. با این فکر که حتما در اطراف قلعه به دنبال شکار خرگوش یا چیز دیگریست خود را تسلی داده و نگاهی به دیگ انداختم. هنوز نجوشیده بود. از میان بسته های آذوقه مقداری نان، پنیر، سبزی و مقدار ناچیزی شراب آماده کردم. ظرف ها آماده کرده و در طبق بزرگی گذاشتم. آب نیم جوش شده بود. مشتی گیاهان معطر و مقوی در داخل آن ریختم تا برای سربازان نوشیدنی گرمی آماده کنم. ظرف ها را برداشته و به طرف تالار به راه افتادم.

تقریبا همه جز اینار که هنوز در بالای برجک ها نگهبانی میداد در تالار جمع شده بودند. ظرف ها را روی میز بزرگ گذاشتم و رو به ریابو گفتم: "قربان سالنبور در آشپزخانه نیست، به گمانم بیرون رفته است."

ریابو با لحن سردی پاسخ داد: "میدانم. غذاها را بیاور."

سربازان و کمانداران با نگاه های پرسشگرانه کمی به من و کمی به ریابو نگاه کردند. آنان را به تندی از نظر گذراندم و به طرف آشپزخانه بازگشتم. سالنبور بذله گوترین و خوش مشرب ترین فرد قلعه بود. نبود او به شدت احساس میشد. آن هم در این شرایط که سربازان کمتر بهانه ای برای خندیدن و انگیزه داشتن پیدا میکردند. از لحن سرد ریابو فهمیدم که کشمکش کوچک و خفیف شب گذشته میان او و سالنبور بر سر شام نگهبانان کار خود را کرده است. شاید به همین دلیل بود که ریابو سعی میکرد خود را نسبت به غیبت سالنبور بی تفاوت نشان دهد. اما چقدر ناشایانه این کار را میکرد!

نوشیدنی گرم و غذاها را برداشته و به تالار بازگشتم. ریابو سخنان مایوس کننده و در عین حال تهییج کننده ای نیز بر زبان راند. از اینکه باید موقعیت خود را محکم تر کرده و مقاومت کنیم تا آنچه به این قلعه و افراد آن واگذار گردیده است به خوبی انجام گیرد. در نگاهش نگرانی را به راحتی میشد تشخیص داد، گویی در این شرایط از به زبان آوردن این سخنان برای سربازان خسته و بی انگیزه قلعه ابا داشت و به ناچار چنین میکرد. اما نگرانی اش بی مورد بود.سربازان پس از شنیدن سخنانش از جا برخواسته و پاسخی در خور به او دادند. از اینکه آماده انجام وظیفه اند و چیزی در این میان مانعشان نخواهد بود. ریابو تک تک آنان را از نظر گذراند و با همان حالت جدی چهره اش تحسینشان کرد. سپس نوشیدنی خود را برداشت و شرح وظایف همگی را گوشزد کرد.

من چنان غرق در افکار خود و نگرانی سالنبور بودم که با خطاب ریابو به خود آمدم: "گاستون. انبار را مرتب کن و آذوقه ها را سر و سامان بده. حیوانات مزاحم را نیز از میان دست و پا بردار. امشب بسیار خسته خواهیم بود."

با صدایی گرفته گفتم: "بله قربان." نگاهم با نگاه پلاطس تلاقی کرد که مرا می نگریست. گویا دلیل نگرانی و سردرگمی مرا می دانست.

سربازان پس از خوردن صبحانه به دنبال وظایف خود رفتند. ظرف ها را جمع کردم و با اکراه به طرف آشپزخانه رفتم. هر از گاهی نگاهم به در قلعه و گوشم به صدای اینار بود که بازگشت سالنبور را فریاد بزند. روز به نیمه رسیده بود و خبری از سالنبور نشد. گمان نمیکردم نبود او اینچنین مرا آشفته کند. قطعا برای شکار رفته بود و اگر چنین بود باید قبل از صبحانه همراه با کمی گوشت باز میگشت. اما خبری از او نبود

تا چند ساعت از نیم روز گذشته انبار را سروسامان دادم و کار برای انجام دادن نداشتم. تصمیم گرفتم به حیاط بروم تا هم کاری برای انجام داشته باشم و هم اینکه بیش از حد غرق در افکار خود نشوم. بالاپوشم را بر شانه انداخته و به حیاط رفتم. سربازان به همراه ریابو به شدت مشغول کار بودند. چند تن مشغول تعمیر دروازه قلعه و چند تن مشغول بالا بردن سنگ هایی به بالای برجک ها بودند. به کمک آنها رفتم و گوشه ی سنگ نسبتا بزرگی را که قامت آرتانیس زیرش خمیده شده بود گرفتم. دختر جوان لبخندی زد و نفس نفس زنان گفت: "متشکرم گاستون. خسته شده بودم..."

با لبخند کم رنگی پاسخش را دادم و بلافاصله پرسیدم: "در اطراف قلعه چشمتان به سالنبور نیفتاده است؟ خیلی دیر کرده است."

آرتانیس لبخندش محو شد و گفت: "تا زمانی که من بالای برجک ها بودم او را ندیدم. اکنون فریژا ساعتی ست که نگهبانی میدهد. بهتر است از او بپرسی."

نگاهی به برجک های مرتفع انداختم و با هم به طرف پله ها حرکت کردیم....

با صدای غیژغیژ بازشدن درب قلعه وحشت زده از خواب بیدار شدم ، یعنی این موقع که هنوز هوا روشن نشده چه کسی میتوانست باشد ، آیا به قلعه حمله شده ! سریع از تخت جستم و خودم را به تالار اصلی رساندم اما کسی را آنجا نیافتم ؛ درب تالار را باز کردم و به حیاط رفتم رد پایی را در برف دیدم یعنی این موقع چه کسی میتونست باشه که اونم تو این سرما پا به بیرون گذاشته.

با خود فکر کردم که اگر دشمن یا کس دیگری بود نگهبانها مطلع میشدند و خبر میکردند. رد پا را دنبال کردم و به درب حیاط قلعه رسیدم آن را باز کردم همچنان ردپاها را با چشم دنبال کردم که به طرف جنگل میرفت ناگهان چشمم به یک مرد افتاد که در لابه لای درختان از دیدگانم دور میشد ، از وسایلی که به همراه داشت فهمیدم سالنبور است . خواستم صدایش کنم تا تنهایی جایی نرود و من او را همراهی کنم اما دیگر دیر شده بود ناگهان غیب شد و نیز من هم شمشیر و لباس مناسب خود را برنداشته بودم که دنبالش بروم . با خود گفتم با چنین وسایلی که داشت حتما برای شکار رفته است و به زودی بازمیگردد ، چرا که صبح زود راحت تر می توان حیوانات را شکار کرد.

درست و حسابی خواب از سرم نرفته بود برگشتم و درب حیاط را بستم. آمدم که آب به صورت بزنم تا سرحال بیایم ولی به علت سوز سرما منصرف شدم ، آرام داشتم به داخل میرفتم که ناگهان چشمم به آن طرف حیاط افتاد ، یک نفر را دیدم که روی زمین افتاده بود هوا گرگ و میش بود و معلوم نبود چه کسی است . در ابتدا خیال کردم که یک حیوان درنده است یک سنگ بزرگ را برداشتم و جلوتر رفتم تا بر سرش خرد کنم ولی وقتی که جلوتر رفتم دیدم این دایریس است درحالی که کتابی در دست داشت خوابش برده و روی زمین دراز به دراز افتاده ؛ ببینم مگر دایریس هم سواد خواندن دارد که کتاب به دست گرفته نگاهش کن انگار نه انگار که نگهبان است اوه چه خرناسی هم میکشد آخر چه جوری تو این سرما خوابش برده عجب شانسی هم داشته موقعی که خوابش برده بارش برف هم قطع شده این رو میشد فهمید چرا که رویش برفی ننشسته بود.

نگاه کن خواب هفت دایریس رو میبیند ( در حالی که پوزخندی زده بودم) دایریس بلند شو این چه وضع نگهبانی است .

ناگهان مثل فنر از جایش بلند شد ، هااا چه خبر شده ، حمله کرده اند ، اینجا کجاست من اینجا چه میکنم ، تو که هستی ، معلوم بود که هنوز خواب سرش است یقه من را گرفت و بلندم کرد ؛ گفتم چه میکنی دایریس منم تورونگیل هوشیار باش ، نگهبانی میدادی که خوابت برده آخه چه جور خوردی زمین که متوجه نشدی و اونم تو این سرما خوابت برده ، شانس آوردی مدت زیادی نبوده وگرنه توی این سرما مرگت حتمی بود حواست را بیشتر جمع کن برای خودت میگم.

در حالی که دستی به سرش میکشید و میخندید گفت دیگر تکرار نمیشود ؛ من هم شروع کردم به خندیدن و گفتم خب بیا برویم داخل دیگه وقت صبحانه است.

به داخل رفتیم همه بیدارشده و در تالار اصلی منتظر صبحانه بودند غیر از لگولفیندل رفتم تا اورا نیز بیدار کنم وقتی به پشت اتاق رسیدم شنیدم که با خود حرف میزند از زخم پای من میگفت صدایش مبهم بود دقت که کردم میگفت شاید زخمش خوب نشود و مجبور بشم ببریمش ؛ کمی از حرفهای او ناراحت شدم چرا که پایم خوبِ خوب شده و دارویی که داده بود اثر کرده بود به خودش اطمینان نداشت دارویی که داده کارساز بوده بیخیالش بعدا به او میگویم که بیخود نگران نباشد . در حالی که از نگرانی بی مورد او ناراحت بودم صدایش کردم : لگولفیندل بیا برویم همه برای صبحانه آمده اند غیر از تو انگار فهمید که حرفهای اورا متوجه شدم چرا که با دیدن من خشکش زد باز گفتم بیا برویم و سریع برای خوردن صبحانه به سوی تالار روانه شدیم... ادامه دارد...

راد با صدای خنده ی سربازان که در حال خوردن صبحانه بودند بیدار شد . لباس هایش را پوشید و کمانش را برداشت وارد سالن شد صبحانه اش را از روی میز برداشت و از سالن خارج شد در آن هنگام صدای پچ پچ کردن چند نفر را شنید که میگفتند:

-اصلا معلوم نیست اینجا چکار میکنه تا حالا ندیدم با کسی حرف بزنه

- آره راست میگی

- من قبلا فقط چند بار حرف زدنش رو با فرمانده دیدم فک کنم از وقتی اون مرده دیگه به کسی اعتماد نداره

راد مثل همیشه بی اعتنا به حرف های بقیه راهش را گرفت و رفت . کمی که از قلعه دور شد روی سنگی نشست و شروع به خوردن صبحانه اش کرد بعد از تمام شدن صبحانه بلد شد و دوباره راه افتاد . زیاد علاقه ای به گشت زنی نداشت و آن را فقط به خاطر این که از بقیه دور بماند و تنها باشد انتخواب کرده بود .

او

در حال قدم زدن بود که ناگهان تیری از پای چپش عبود کرد و به تنه ی درختی خورد راد خیلی سریع به داخل بوته هایی که کنارش بود پرید و در حالی که روی زمین دراز کشیده بود اطراف را نگاه میکرد که کسی که تیر را پرتاب کرده ببینه اما کسی را نمیدید ناگهان تیر دیگری به ساق بندش خورد و آن را کمی سوراخ کرد . او دوباره هرچه قدر به اطراف نگاه کرد کسی را ندید پس تیر را از پایش در آورد و آن را در شانه چپش فرو کرد و بلد شد و چند قدم راه رفت و خودش را روی زمین انداخت و دیگر تکان نخورد . ناگهان یک ارک از بالای درختی پایین پرید و به طرف راد آمد و وقتی بالای سرش رسید شمشیرش را کشید تا سر او را از تن جدا کند راد که دید نقشه اش عملی شده با پا ضربه ی محکمی به ساق و آن اورک روی راد افتاد و راد خنجرش را کشید و در گردن او فرو کرد .

راد جنازه آن ارک را به زحمت از روی خوی کنار زد و بلد شد و تیر را از شانه اش بیرون کشید و تعدادی چوب جمع کرد و آتشی روشن کرد و با خنجرش روی زخم هایش را سوزاند . بلند شد که راه بیفتد اما پاهایش سست شد و روی زمین افتاد و بیهوش شد ...

لعنت لعنت لعنت،تف!

توی این دو روز به جز مسخره کردن مردم هیچ چیزی گیرش نیومده بود

حالش بهم خورده بود،ضایع شدن جلوی رییسش،دیس شدنش توسط بقیه ی سربازا،خواب رفتنش سر پست،این شانس لعنتی همیشه بهش پشت میکرد.لعنت به این شانس.توی اتاقش روی تخت نشسته بود،صبح خاکستریی بود نشسته بود و سوپش جلوش بود.سوپ توی کاسه رو سر کشید و با خشم کوبیدش زمین.متاسفانه چون چوبی بود،نشکست.بگذریم.این ترول دیوانه ی سه متری از زیر بالش روی تختش دفترچه ی فریژیا رو در آورد.بعد از غافلگیری رییس دیگه بهش دست نزد.به دفترچه نگاه کرد.دفترچه ی سیاه چرمیی بود.روش طرح خاصی نداشت.به زبان مشترک نوشته شده بود.در نتیجه خواندنش کمی برای دایریس آسون تر میشد.خواست بخواندش که یادش اومد نوبت شیفتشه.

سریع رفت و باساش رو عوض کرد.تخت رو با یک دست بلند کرد و شمشیرش رو برداشت،به طرف در دوید،در رو شکوند،در راهرو های تاریک قلعه حرکت کرد.از راه پله رفت پایین،بالاخره به حیاط رسید.افراد زیادی نبودند.

به طرف دروازه رفت و سرجاش ایستاد.

چرا کسی نبود؟

دایریس درسته که احمق بود،ولی این احمق فول اپشن بود.دارای یک حس بویایی خفن بود.حسی که حتی خون رو هم در هوا تشخیص میداد.بوی خون ضعیفی میومد،بیشترش خون ارک بود ولی خون ادم هم قاطیش بود،با یک بوی مخصوص،یه بوی آشنا.آره یه بوی خفن

وایسا چه بویی

توی قلعه این بو رو شنیده بود.لعنتی این بوی کی بود؟

راد!!!

اون مرد همیشه بوی تاپاله ی گاومیداد.

دایریس زیر لب گفت:ای بر شیطان لعنت

به اطرافش نگاهی کرد،این کپه ی آهنی رو چیزی تهدید نمیکرد،یک فحش دیگر داد و به سرعت راه افتاد.

بو رو دنبال میکرد،خیلی ضعیف بود.ولی هر جوری بود پیداش کرد.

اون راد افتاده بود زمین.دایریس سریع نشست و سرش رو ی قلب راد گذاشت.ضعیف میزد.یک قسمت از پاش خون آلود بود و هنوز هم نشتی داشت.دوید آنطرف و قسمتی از خون رو چشید.

-لعنت،زهره.

دایریس یک دو نکرد.راد رو انداخت روی کولش و به طرف قلعه به راه افتاد..............

ادامه دارد..............

راد ... راد .... هی بیدار شو لعنتی ...

- این جا چه خبره من کجام

- اوه خدا رو شکر فک کردم دیگه آخراته

- چرا اینجا انقد تاریکه من نمیتونم چیز زیادی ببینم

هنوز حرفشو تموم نکرده بود که دوباره بیهوش شد و وقتی به هوش اومد دایریس و فریژا رو بالا سرش دید وایسادن دارن نگاش میکنن راد میخواست بلند شه اما تایریس دستشو روی سینش کذاشت و اونو به تخت چسبوند و با لحنی تمسخر آمیز گفت : فعلا باید اینجا بتمرکی برات مرخسی اجباری در اومده

فریژا جلو تر اومد و گفت : هی ، تیری که باهاش زخمی شدی سمی بوده ما هم تو انبار پاد زهر نداریم فقط باید استراحت کنی و امید وار باشی که حالت بهتر بشه

راد به کوله پشتیش که گوشه ی اتاق بود اشاره کرد و تایریس رفت و اونو آورد راد که رنگش پریده بود و بدنش داشت مثل کوره ی آهنگری میسوخت گفت : تو کیف یه گیاه خشک شده هست اونو با خون یه حیوونی قاطی کنید برام بیارید .

تایریس فورا در کوله را باز کرد و گیاه رو برداشت و راهی انبار شد اما از اون گوشت شکار خبری نبود بی درنگ گیاه رو در ظرفی گذاشت و با چاقو دستش رو برید و ظرفو با خون خودش پر کرد ، ظرفو برداشت و برای راد آورد راد کمی از اونو خورد و توف کرد بعد گفت : این خونه چیه ریختی توش ؟

-تو بخور کاریت نباشه همشو بخور

راد اونو سر کشید و دوباره از شدت درد و تب بیهوش شد . تایریس رو به فریژا کرد و گفت: من میرم به بقیه کمک کنم

فریژا گفت : من مواضبش هستم تا به هوش بیاد

تایریس سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد و رفت ...

با گام های بلندم پله ها را سریع پایین آمدم و بی توجه به اطراف عرض صحن اصلی را پیموده، وارد تالار شدم. مثل همیشه آخرین نفر بودم و گاستون داشت نوشیدنی ها و صبحانه را پخش میکرد. نگاهی سریع به اطراف انداختم و روی صندلی باقیمانده، کنار آنا، نشستم. اصلا اشتها نداشتم به زور مقدار اندکی از سبزی خوردم. فقط دلم میخواست از قلعه بیرون بروم کمی آزادانه بگردم. درگیری با اورک ها و حتی مرگ را به آنجا نشستن و حرکات دایریس را تماشا کردن ترجیح میدادم! مدتی نگذشته بود که دوباره سخنرانی های ریابو شروع شد. دلم میخواست مردی پیدا شود و بلند بگوید "مواظب خودت باش خوراک گرگ ها نشوی!!" نیشخندی زدم و سرم را پایین انداختم. دیگر تحملم به سر رسید و بدون توجه به حرف زدن های دیگران از تالار بیرون زدم. چه برنامه ریزی مدبرانه ای! آن همه سرباز یک دروازه تعمیر میکنند و دختری کماندار که شب را هم نخوابیده سنگ بالا میبرد و برجک تعمیر میکند!"

نفس عمیقی کشیدم و از قلعه بیرون زدم

از طرف جنگل صداهای غیر عادی زیادی میشنیدم ولی باید خودم را کنترل میکردم. هرچه باشد عضوی از سربازان قلعه ام و باید نظم را رعایت کنم!

تا بعد از ظهر مشغول بودم. آنا کمی با حرف هایش نگرانم کرده بود. وقتی پیشم آمد فقط در دل امیدوار بودم که سالنبور بداند دارد چه کار میکند و مشکلی برایش پیش نیاید.

این هم جزو تبعات درایت ریابو بود! اگر برایش اتفاقی بیفتد چه...

روز به همان منوال گذشت . سنگ هارا جمع کردم و به قلعه بردم و با کمک هم بالایشان بردیم.

تا اینکه هنگام غروب وقتی کارها تمام شد و کمی استراحت کردیم تصمیم گرفتم گشتی در اطراف و اکناف بزنم ..

-صدا ها بیش از حد نزدیک شدن. باید جریان رو بفهمم. اتفاقات غیر عادی در حال رخ دادنه اینو مطمعنم. میتونم حسش کنم ...

به دنبال صداها میگشتم .. اینبار بیشتر توجهم به طرف کوهستان بود..

جنگل ها وحشی اند و به خصوص در این دوران تاریک وحشی تر هم شده اند اما این وضعیت کوهستان عادی نبود

تاریکی به نور افسرده خورشید چیره شده بود و آخرین شعاع های سرخش را در میان مه محو میکرد.

احساس کردم در میان تاریکی نوری از طرف کوه دیدم که این بیشتر کنجکاوم کرد..

بی توجه به قلعه و اطرافم سمت کوه روانه شدم. در میان مه بی هدف جلو میرفتم

فضا تاریک و تاریک تر میشد و مه غلیظ تر

اما باز هم در دوردست نور سفید فامی را میدیدم که میتابید و هر لحظه به درخشش افزوده میشد

در سینه ام احساس سنگینی میکردم .

سرم داشت گیج میرفت. دستم را روی تخته سنگی گذاشتم و بی حرکت ایستادم تا بلکه آرام شوم اما فقط بیشتر بندی زمین شدم

انگار چیزی محکم به زمین فشارم میداد . پاهایم توان حرکت نداشتند..

در این لحظه طنابی دور گردنم سفت کشیده شد . نمیتوانستم چیزی ببینم و دست هایم توان مقابله نداشتند.

هیچ چیزی حس نمیکردم تنها صدا های بیشماری در گوشم پیچیده بود.

صدای قهقه های سربازان .. سخنرانی های ریابو .. و دخترکی که فریاد میزد

گوییبه خواب میرفتم خوابی عمیق و سنگین

دیگر هیچ چیز حس نمیکردم

و آخرین طنین صدایی که در گوشم پیچید و پس از آن بیهوش زمین افتادم

طنین صدایی که میگفت " آفتاب با تمام قدرتش می تابد و همه جا را روشن می کند و بالاخره نور خودش را از لای ابرها به زمین می رساند..."

...

-هی ویلمار اماده شو باید بریم به جنگ شاه تودن دستور داده هر مردی که توی روهان زندگی میکنه و میتونه بجنگه باید به لشگرش بپینونده به میناس تریت در گوندور حمله شده پس وسایلت رو جمعکن بریم.

ویلمار این را میدانست او میدانست که تمام مردان دهکده برای جنگ اماده میشوند و قرار است به لشگر پادشاه بپیوندند او رفت و زره خود را برداشت زره ای الفی که از اجدادش به او رسیده بود. می گویند که پدر بزرگش این زره را از یکی از سربازن سپاه تراندویل الفهای جنگلی در نبرد پنج ارتش برداشته بود. پدر او اهل شهر دریاچه بود که بنا به دلایلی به سمت جنوب یعنی روهان امده بود و در ان دهکده سکونت گزیده بود.

کلاه خود نیمه مخروطی ای هم که مال پدرش بود برداشت و ان را پوشید سپس شمشیر اش را که دسته اش را با پارچه ای سیاه بسته بود برداشت و ان را غلاف کرد .نام شمشیرش انارکی بود به معنی هرج و مرج.سپس کمان خود را برداشت نام کمانش ریوال بود سپس خنجرش را برداشت و در غلاف مخصوص خود ش که کنار زانویش بود گذاشت.(برای ان که در دسترس باشد)

سپس نگهبان دوباره امد و گفت:

بهتر است خودت اسب داشته باشی وگرنه کل راه را پیاده پیاده میروی !!!

در همان حال او از خانه اش خارج شد و به سمت اصطبل رفت رینگو را از اصطبل بیرون اورد و به نگهبان گفت :

شما بهتر است یه فکری به حال خودت کنی !

سپس افسار رینگو را کشید به راه افتاد. برادر جوان ترش لوین را دید که در میان چند سپاهی دیگر ایستاده و اماده رفتن است. برادرش در گروه نیزه داران بود . ویلمار حس خوبی نسبت به حضور او در این سپاه نداشت.

سر انجام سپاهی متشکل از ۶۸ مرد تا دندان مسلح تشکیل شد که برای پیوستن به ارتش روهان و نبرد با لشگر موردور راهی سرزمین گوندور بودند.

در میانه راه سپاه دهکده به ارامی در دره ای عریض در حال حرکت بود. هوا سوزان بود دره ارتفاع زیادی نداشت انجا در دو طرف صخره هایی بر امده وجود داشت و خاک های دره سوزان بودند.سرباز ها بسیار ارام بودند اما بر اثر پیاده روی زیاد خسته شده بودند.در همین حال تیر هایی به کلاهخود سرباز های بیچاره اصابت کرد و حدود ۱۷ تااز سربازان کشته شدند!

سپاهیان دست و پای خود را گم کردند در این حین ناگهان شیپور هایی به صدا در امد. صحنه هایی پر از خون و مرگ به وقوع می پیوندد، سپاهیانی که برای نجات جان خود میدوند و وارگ هایی که سپاه را متفرق کرده اند و ادمیان را پاره پاره میکنند. سواران وارگ ها سپاهیان را چون گوسفندانی سلاخی میکنند و خود وارگ ها نیز اجساد مردگان را به دندان گرفته و میدوند . سوارانی نیز هستند که با تیر و کمان اطراف سپاه دهکده می چرخند و افراد سپاه را میزنند . نا گهان فرمانده دستور میدهد که کمانداران متفرق شوند و وارگ سواران کمانگیر را بزنند. ویلمار که نمیداند چه کند به سرعت میتازد و میان کمانداران وارگ سوار میرود که در حال نبرد با سواران کمانگیر سپاه هستند،در همان حال که میتازد ریوال را در اورده و تیری در ان گذاشته ، زه کمان را تا توان دغرد میکشد و رها میکند، تیر بر بر کمر اورکی فرود امده و او را از وارگ می اندازد. ویلمار این بار سر وارگی را هدف میگیرد و او را میزند سپس وارگ پس از اینکه چند ملق میزند به همراه سوارش به زمین می افتد. در همین حال سواری از پشت سر ویلمار می اید و با او پهلو به پهلو میشود، شمشیر میزند اما ویلمار حمله ی او با انارکی دفع میکند و سپس که هردو شان دارند شمشیر را فشار میدهند و زورشان مساوی است ویلمار خود را خم میکندو جا خالی میدهد و سپس اورک را هل میدهد و بر زمین می اندازد. افراد سپاه که میبینند وضع بهتر شده است مقاومت میکنند . نیزه دار ها نیزه ها را بالا می برند و اورک ها را از وارگ ها بر زمین می اندازند. در همین حال یکی از گاری ها که پر از بشکه های شراب است چرخ اش میشکند و بر زمین می افتد. در همین حال ویلمار برادرش لویین را میبیند که ترسیده و نیزه اش را محکم در دست گرفته اما دست هایش میلرزد. درهمین حال سواری به سمت او می اید ، نیزه اش را بالا میگیرد ودر شکم اورک فرو میکند .وارگ بدون سوار به لویین حمله میکند و پای او را میدرد . هنگامی که بر زمین افتاده و پایش در دهان وارگ است نیزه را در سر وارگ فرو میکند. ویمار از رینگو پایین میپرد و به سمت لوینن میدود سپس او رامیگیرد و میبرد پشت گاری، جایی که از تیر های اورک ها در امان باشد.سپس خود به صحنه جنگ برمیگردد. کمانداران اورک تیر های اتشین را به سوی گاری نشانه میروند گاری را منفجر میکنند .، ویلمار به سمت جسد سوزان لویین می دود و سپس در همین حین وارگ سواری از کنار او رو میشود و گرز خو د زا به سر او میکوبد. به طوری که کلاهخود اش بر زمین می افتد و خود بیهوش میشود. هنگامی که بیدار میشود رینگو را میبیند که به سمت او می اید بلند شد با همان سر زخمی و حال پری شانش به انتهای دره تاخت. دید که اگر همراه بقیه فراریان برود کشته میشود. ناگهان چیزی به ذهن اش خطور کرد:قلعه ی خاکستری!

بنا براین در جهت رود خانه تاخت تا به ان قلعه برسد. فرمانده ان قلعه را میشناخت . اما به این راحتی ها هم نبود ، چند ارک متوجه او شدند که تعدادشان سه چهار نفر بود، اما او با اسبی که داشت صاعقه هم به او نمی رسید.سر انجام اورک ها او را گم کردند .

همینطور که ادامه میداد متوجه شد که به جنگل رسیده...

به جنگل که رسید فهمید که دیگر به قلعه حسابی نزدیک شده...

ادامه داستان:

ویلمار شنل کلاه دار خود را پوشید و وارد جنگل شد.او راه قلعه را یادش رفته بود.برای همین ابتدا از جاده اصلی سر در اورد ولی میدانست که اگر همین راه را بگیرد و برودبه قلعه خاکستری می رسد .در میانه راه صدا های عجیبی در جنگل می شنود. او این جنگل را قبلا میشناخت اما هیچگاه اینگونه نبود. گویی مسموم شده بود.هنگامی که به قلعه نزدیک می شود .

نگاه بانان قلعه ازدور او را می بینند. امید در دل ها جریان پیدا می کند.همه خیال می کنند او سواری از گاندور است،اما هنگامی که وارد قلعه می شود همه چیز فرق می کند.روزگاری سپاهیانی بسیار زیاد در این قلعه مستقر بودند.کماندارانی با تیر های تیز و خشمگین،نیزه دارانی با نیزه های یکنواخت و بسیار مرگبار،شمشیر زنانیکه با مهارت تمام نیرو های تاریکی را میکشتند.

-هی فرمانده تو کجایی ؟فرمانده یکی از همرزمان قدیمی ات امده!

به او میگویند که فرمانده رفته است و بر نگشته.او متوجه می شود شمشیر زنی به اسم ریابو اکنون در قلعه دستور صادر می کند.با افراد قلعه اشنا می شود.می گویند یکی از اشپز های قلعه گم شده است.نامش سالنبور است.ولی قرار است همین فردا پس فردا برای پیدا کردنش به بروند.ویلمار به بقیه افراد قلعه زیاد اعتماد ندارد،سعی میکند زیاد با انها گرم نگیرد اما این را از انها پنهان می کند. او را چون اسب دارد جزو افراد گشتی کرده اند ، او و الکاندو قرار است در قلعه بمانند.از گشتی ها پلاطس همراه گروه به ماموریت می رود . ویلمار منتظر است تا ببیند چه می تواند بکند.

_________________________________________________________________________

ویلمار که حالا یکی از گشتی ها شده متوجه شد که برای گشت زنی هایش به یک نقشه از منطقه نیاز دارد برای همین رفت و یکی از اتاق های قدیمی را گشت.در چمدانی این نقشه را یافت:

gQzr2.png

سپیده دم کم کم روشنایی رنگ پریده ای به آسمان می بخشید. سالنبور شکارهایش را در کیسه ی کوچکی ریخت و خوشحال از اینکه علیرغم کمبود آذوقه، قرار بود غذای مفصلی به افراد قلعه بدهد، چاقوهایش را روی چمن های یخ زده تمیز کرد و به طرف قلعه به راه افتاد. همچنان که در شیب تپه ای که منتهی به دیواره ی جنوبی قلعه میشد پیش میرفت، ناگهان صدایی از تپه در ارتفاعی بالاتر توجهش را جلب کرد. به چالاکی پشت درختی پنهان شد و در سکوت گوش داد.

صدا چندین و چند بار دیگر تکرار شد. صدا شبیه صدای خرناس موجودی بزرگ و زخمی بود. بی اختیار دستش را به کمربندش برده و چاقویی پهن و سنگین را از غلافش بیرون کشید. به آرامی سرش را از پشت درخت بیرون آورد و به ارتفاع تپه ی برف گرفته خیره شد. سر موجودی را دید که به سرعت پشت تخته سنگی پنهان شد. به نظرش رسید که باید اورک باشد. کمی تعلل کرد و در یک آن تصمیم گرفت که به طرف قلعه بازگردد، اما هنوز یک قدم پیش نرفته بود که جنبه ی ماجراجویی وجودش غلبه کرده و از تصمیمش منصرف شد. اورک ها هیچگاه به تنهایی در اطراف قلعه پرسه نمیزدند. پس تنها احتمال موجود این بود که برای جاسوسی و سردرآوردن از اوضاع قلعه در این اطراف پرسه میزدند. تصمیم گرفت که یک خبر خوب را به شکارهایش اضافه کند. حال این خبر خوب میتوانست کشتن یک جاسوس باشد، یا سردرآوردن از تحرکات دشمن و آماده سازی افراد قلعه. لبخندی روی لبش نشست و هیکل تنومندش را از پشت درخت بیرون کشیده و بی سر و صدا از تپه بالا رفت.

چند قدم یک بار ایستاده، به دقت گوش داده و سپس به راهش ادامه میداد. پس از چندی به یال تپه رسید و پشت همان تخته سنگی که اورک را دیده بود پنهان شده و دامنه ی پرشیب را نگاه کرد. اورک را به وضوح دید که تقلا کنان از تپه پایین میرفت. چندان بزرگ نبود. با این فکر که به راحتی میتواند از پسش بر بیاید از دامنه ی پر شیب به پایین رفت.

تعقیب مدتی ادامه پیدا کرد تا اینکه از لابلای درختان خارج شده و به محوطه ی باز و پوشیده از برفی رسیدند. اورک سرعتش را بیشتر کرد تا هرچه سریعتر از آنجا عبور کند. به دنبالش سالنبور به حاشیه محوطه ی باز رسید و از پشت تنه ی درختی مسیر حرکت اورک را زیر نظر گرفت. موجود پس از چندی طی مسیر به جانب چپ منحرف شده و دوباره در لابلای درختان از نظر پنهان شد. سالنبور بی آنکه وارد محوطه ی باز شود، با سرعتی زیاد در حاشیه ی محوطه ی باز شروع به دویدن کرد تا خود را به رد اورک برساند. علیرغم جثه ی بزرگش با سرعت به پیش رفت تا اینکه تقریبا به همان جایی رسید که اورک در میان جنگل فرو رفته بود. با احتیاط ایستاد و نگاه کرد. هیچ اثری از اورک نبود.

کمی این پا و آن پا کرد. از قلعه بسیار دور شده بود و این میتوانست خطرناک باشد. تصمیم گرفت بازگردد ولی با خود گفت: تا آن درخت بزرگی که آنجاست خواهم رفت، اگر باز هم اثری از او نبود برخواهم گشت. سپس در حالیکه با دقتی دوچندان اطراف را زیر نظر گرفته بود به سرعت به طرف درختی که دیده بود دوید.

در عرض چند دقیقه به آنجا رسید و خود را پشت درخت پنهان کرد. سپس به آرامی سرش را بیرون آورد و نگاهی به پیش رو انداخت. باز هم هیچ اثری از اورک نبود. در حالیکه سعی میکرد نفس هایش را کنترل کند، به آرامی چاقو را در غلاف فرو برد. اما در حین بازگشتن نگاهش به نقطه ای خیره ماند. به سرعت بر زمین نشست و خیره شد. در مسافتی نه چندان دور، در میان درختان سنگ بزرگی بود که کسی بر زمین نشسته و به آن تکیه داده بود. چشمانش را ریزتر کرد و مطمئن شد. یک سرباز بود. یک سرباز به نظر زخمی که زره ی ارتش گاندور بر تن کرده بود. پنهان شد و کمی فکر کرد. با تعقیب اورک مطمئن شده بود که این یک تله است. ممکن بود با رفتن به سمت سرباز توی دردسر بزرگی بیفتد. اما با این حال قلب مهربانی داشت و بیش از حد به جثه تنومند و توانایی خیره کننده اش در استفاده از چاقو می بالید. مدت کوتاهی را صبر کرد و سپس به آرامی از پشت درخت خارج شده و با گام هایی آرام به آهستگی و دزدانه به طرف تخته سنگ و سرباز به راه افتاد.

آسمان حال روشن شده بود و سالنبور، با توجه به فاصله ی نه چندان زیادش با سرباز، مدتی طول کشید تا به آنجا برسد. با نزدیکتر شدن به او، چهره اش را شناخت. "تلکا" بود. یکی از همراهان فرمانده قلعه که از چند روز پیش مفقود شده بودند. با شتاب و تعجب به طرفش رفت و کنارش بر زمین نشست. شانه هایش را گرفت و به آرامی تکان داد. صدایش زد: "تلکا.... تلکا؟"

سرباز پاسخی نداد. از کنار زره اش در قسمت چپ سینه رشته خون باریکی بیرون زده و خشک شده بود. اما سرباز زنده بود و در سرمای گزنده صبح، بخار ضعیفی از دهان و بینی اش بیرون میزد. سالنبور کمی اطراف را از نظر گذراند. در یک لحظه تصمیم خود را گرفت و دستش را به زیر شانه ی تلکا برد تا او را بلند کرده و به قلعه ببرد. مطمئنا میتوانست خبرهای مهمی برای ریابو ببرد. اما اتفاقی که نباید می افتاد به وقوع پیوست.

اورک ها از فاصله ی بیست قدمی در اطرافشان از درخت خارج شده و به سمتشان هجوم آوردند. آشپز تنومند، که گویی انتظار آن را داشت، به آرامی تلکا را بر زمین گذاشت، گره ی بالاپوشش را گشود و کش و قوسی به دستانش داد. به سرعت برق خنجرهای کوچکی را با آن تکه های چربی را از گوشت جدا میکرد به دست گرفت و دو اورک را قبل از آنکه به پانزده قدمی اش برسند از پا درآورد. سپس دوتای دیگر که از پشت سر به او نزدیک میشدند، و همینطور به پرتاب خنجرها ادامه داد تا اینکه خنجرهایش تموم شد ولی اورک ها نه. از جای جای اطرافشان بیرون جسته و هجوم می آوردند. سالنبور ذره ای هراس به خود راه نداد. دستش را به غلاف برده و دو خنجر بزرگ و پهنش را بیرون کشیده و برای جنگ تن به تن آماده شد. فریاد زد: بیایید حیوانات کریه... کشتن شما از چهاپایانی که سلاخی میکنم سخت تر نیست..."

مدت ها بی وقفه با چاقو های بزرگش، درست مثل سلاخی کردن قربانی، بدن اورک ها را از پهلو و گردن میشکافت و نقش زمین میکرد. اما هجوم گویا پایانی نداشت. برایش مسجل شده بود که او را زنده میخواهند. آخرین توانش را به بازوانش داد و خنجرش را در گلوی اورکی که با او گلاویز شده بود فرو کرد. در همان حال دو اورک دیگر از پشت بر او آویخته و نقش زمینش کردند. یکی را دفع کرد، عزم کشتن دیگری را کرده بود که ضربه محکمی به سرش خورد و دیگر هیچ چیز نفهمید...

روز سوم - خبرهای ناگوار

سالنبور .. سالنبور ... زیر لب زمزمه میکنم و در هال اینور و انور میروم هر کسی که در هال حاضر است بدون اینکه صدایی ازش بیرون بزند حرکاتم را زیر نظر دارد

فریاد میزنم : سالنبور !!! مردک احمق ، همیشه باید به اشتباه ترین چیزی که من میگویم فکر کنم ، توی این وضعیت که حتی سگ و گربه هم برای ما اهمیت دارند این کله گنده کجا گذاشته رفته

همه مشغول صحبت شدند و هر کس چیزی میگفت و صداها گم میشد

آه چرا از صبح متوجه گم شدن این غول نشده بودم !! شما !! گشتی ها ... کماندار ها تا الان پس چرا هیچ خبری به من ندادید که یکی از افراد قلعه رفته و برنگشته ؟؟؟

ای لعنت به شانس و بداقبالی

با خودم میگویم : بگذار این مردک کله شق را در این جنگل تک و تنها رها کنم تا حالش سر جایش بیاید یک شبانه روز که از سرما یخ بزند حالیش میشود که هیچ موقع بدون اجازه از قلعه خارج نشود ، اما نه درسته که مغز کوچیکی داره @};- اما قلب بزرگی داره باید بریم دنبالش ! ، حالا در این وضعیتی که نمیشود قلعه را خالی کرد چه باید بکنم ؟

دوباره صداها اوج میگیرد

دایریس و پلاطس و انا و بلاتریکس و اینار !! اصلحه هاتون رو بردارید اماده بشید میریم بیرون برای پیدا کردن سالنبور

برفی رو هم با خودمون میبریم شاید بتونه کمکمون کنه ، البته امیدوارم این غول بی شاخ و دم بیرون یخ نزده باشه

بقیه توی قلعه بمونید و این دفعه باید بگم و دستور بدم که اصلا از قلعه بیرون نرید ، مواظب باشید در قلعه بدون هیچ بهونه ای بسته بمونه

-شب گذشت ( هر کس میتونه شب رو بنویسه یا ردش کنه ، دست خودشه )

--- فردا صبح قبل از طلوع افتاب دوباره سربازان در حال جمع شدند ، همه بعد از برداشتن اندکی اذوقه به حیاط قلعه رفتیم ، همه را دور خودم جمع کردم تا هماهنگ شویم

رفقا و سربازان ماموریت ما یافتن زنده و یا مرده سالنبور است هر نشانه ای از او پیدا کردید جمع کنید و درختان را علامت بزنید سعی کنید دو نفر دو نفر بروید

به بیرون قلعه رفتیم و یکی از لباس های کهنه سالنبور را زیر دماغ برفی گرفتم تا شاید بوی او را پیدا کند البته سگ چنان رم کرد که معلوم شد سالنبور شاید هر سال یکی دوبار حمام می رفته است

بالاخره با هر اکراهی بود سگ بیچاره سرش را پایین انداخت و رفت داخل جنگل و همگی پشت سر او راهی جنگل شدیم

تا سر ظهر من نتوانستم هیچ نشانه ای پیدا کنم جز رد پاهای گنده که هزاران چا رفته بود و با ردپاهای اهو و خرگوش و هر موجودی امیخته شده بود برفی هم که هر چند ساعت یکبار به دنبال یک سنجاب همه ما را اواره میکرد

بالاخره بعد از گشتن خورشید به نیمه روز رسید و ظهر شد در حوالی یک سخره و در فضای بازی همه دوباره جمع شدیم تا غذا بخوریم

از سرباز ها پرسیدم : چه خبر ؟؟ چیزی پیدا کردید ؟

یکی گفت همه اش رد پاست ولی معلوم نیست که چی به چیه

یکی گفت انجا مقداری خون ریخته ولی خون خرگوش است چون کله های کنده شده انها انجاست

و دیگری گفت : ولی من چیز دیگری پیدا کرده ام !!! یک رد پای جداگانه و کج و معوج که قطعا مربوط به موجودی جز انسان است !!

همه دست از خوردن کشیدیم و به هم دیگر خیره شدیم

فریاد زدم ::‌کجاست کجاست ؟؟‌ زود باشید مرا به انجا راهنمایی کنید میخواهم انجا را ببینم و بعد از 20 دقیقه راه پیمایی در برفی که به زانو میرسید به انجا رسیدیم یک سری رد پا که میپیچید و به جنگل میرفت و یک سری رد پای دیگر

برفی شروع به واق واق کرد و میشد فهمید که سرنخ خوبی پیدا شده است ، برفی را ول کردیم و این دفعه با فاصله کوتاه از هم شروع به گشتن کردیم برفی میرفت و بو میکرد و سرش را بالا میگرفت و دوباره جلوتر میرفت تا بالاخره به محوطه ای رسیدیم که همه چیز معلوم بود صدها رد و پای در هم و برهم و کشته های بی و سر و ته ارک های ریز و درشت

در بدن یکی از انها چاقویی فرو رفته بود که روی ان به زبان گاندوری حرف "‌ س " حک شده بود

کشته های اورک ها را زیر و رو کردیم و چیزی عجیب و دلهره اور تر دیدیم در فاصله ای نزدیک تر هیکل بدون سر انسانی را از درخت اویزان کرده بودند و سرش را روی یک کنده بریده شده گذاشته بودند ، یکی از افراد صدا زد : آه تلکا !! این تلکاست ، زیر لب گفتم افسوس بر تلکای بیچاره افسوس

جسدش را از درخت پایین کشیدیم و ورانداز کردیم ، چندین تیر به بدنش خورده بود ، یکی از تیر ها را بیرون کشیدم ، تیر های سیاه سمی بله

یکی از افراد گفت : پس سالنبور چه شده ؟

معلوم است که باید نزدیک باشد حسابی جنگیده و خسته شده ، جسدش را اینجا نمیبینم احتمالا یا جسدش و یا زنده اش را برده اند ، احتمالا ارک ها هوس گوشت تازه ادم کرده اند

_ باید برویم دنبالش تا دیر نشده

_ اول باید این جسد را دفن کنیم نمیتوانیم او را همینطوری ول کنیم

_ اینجا نمیشود باید او را ببریم جای دیگر

جمع شدیم و جسد را گرفتیم و در چند قدم انورتر با هم در سرمای استخوان شکن قبری کندیم و جسد را در ان گذاشتیم و دوباره به راه افتادیم

بعد از چند ساعت پیاده روی دیگر خورشید غروب کرده بود ، به همراهان گفتم : گمانم داریم به سمت شرق متمایل میشویم

هوا داشت سردتر و سردتر میشد باد سردی نم نم از روی برف ها شروع به حرکت کرده بود و پاهایمان را اذیت میکرد برفی نیز پشت سر ما داشت می امد

دوباره بعد از طی مسافتی در فضای باز به جنگل وارد شدیم و این بار باز مدتی را پیاده راه رفتیم در حالی که از خستگی نایی برایم نمانده بود و کم کم در حال حرکت چشمانم بسته میشد متوجه نوری در تاریکی شدم نوری شبیه شعله های اتش که میرقصید و بالا میرفت

....

بقیه در روز چهارم

ریابو مردی عجیب بود.

حتی یک ثانیه هم در تفکراتش تامل نمیکرد.دایریس دنمای نوبت شیفت نگهبانی شبش بود.داشت یخ میزد.متاسفانه قهرمان بازیش گل کرده بود و گفت که جای همه کشیک میده و جالب اینجا بود سرش دعوا هم کرده بود.به خودش هی فش میداد.بگذریم.آنها درون جنگل بودند و زیر سایه ی درختان یک آتش روشن کرده بودند که همه به صورت دایره ای دورش خوابیده بودند.در خارج از دایره،دایریس پشت به آنها ایستاده بود و سعی میکر با ها کردن دستش دستاش رو گرم کنه.نباید خوابش میبرد.شمشیرش رو که درون زمین فرو کرده بود رو برداشت.لای دستاش چرخاند.اون با این شمشیر خیلی خاطره داشت.همیشه همراهش داشت.در واقع از پدرش به ارث رسیده بود.پدری که باعث و بانی تمام این ویژگی های عجیب و غریب دایریس بود.پدرش مثل خودش بسیار قد بلند و هیکلی بود.البته این رو از مادرش شنیده بود.وگرنه هیچ وقت حتی عکسی هم از پدرش ندیده بود.

این شمشیر تنها یادگارش بود.خیلی سنگین بود و هرکسی زور خملش رو نداشت.ولی دایریس به راحتی حملش میکرد.

شروع کرد باهاش کار کردن.

خیلی سریع و زیبا تکونش میداد و جلو عقبش میکرد.نور ماه روی تیغه اش باعث انعکاس زیبای سفیدی شده بود که شمشیرش رو مانند یک جسم مقدس نشون میداد..بعد از مدتی به قدری سریع شمشیر رو حرکت میداد که از دور میدید فکر میکردید کسی دارد با صاعقه ها بازی میکند.بعد از مدتی به نفس نفس افتاد و نشست.این کار خسیته اش نکرده بود ولی باعث شده بود کمی خون در بدنش به جریان بیفتد.الان بدنش عین ساعت کار میکرد.

-خوب دایریس امشب رو نگاه،چه شب خوبیه.هنوز تا صبح چند ساعت مونده و تو قراره بیدار بمونی در جالی که عین سگ خسته ای.خیلی خوبه.اصن عالیه.خوآخه احمق اون چه غلطی بود کردی.تو که میدونی جنبه ی این قهرمان بازی ها رونداری.اه.ای احمق.حالا سوز سرما رو بخور گوشت شه به تنت.

بله دایریس وقتایی که شنونده ای نداشت با خودش حرف میزد.این کار رو میکرد تا حوصلش سر نره.

آهی از سر خستگی کشید و شمشیرش رو بالا آورد تا قیافه ی خودش رو اون توببینه.شروع کرد به تنظیم شمشیر برای بهترین تصویر که ناگهان دید موجود سیاهی بین زمین هواست و دارد به طرف دایریس شیرجه میزند.

دایریس وحشتکرد.سریعا چرخید و با ته شمشیربزرگش موبید توی کلش.

-ای تف.

فریژیا بود!!!

تمام شب را به بیداری سپری کردم. سالنبور هنوز بازنگشته بود. تمام افراد قلعه در اضطرابی جانکاه فرو رفته بودند. نیمه های شب بود که برای سرکشی به حیاط قلعه رفتم و در بازگشت ریابو را دیدم که در تالار اصلی از پنجره به بیرون خیره شده بود. نیم نگاهی به من انداخت و قدم زنان به طرف اتاق خود رفت.

صبح با صدای او از خواب بیدار شدم. در تالار اصلی ایستاده بود و سربازان را فرا میخواند: "دایریس و پلاطس و انا و بلاتریکس و اینار..." سلاح هایتان را بردارید. برای پیدا کردن سالنبور به جنگل می رویم..."

در مدت کوتاهی نگهبان ها و سربازان در تالار اصلی جمع شدند و بدون اینکه غذایی بخورند شتابان به حیاط قلعه رفتند. ریابو در حالیکه به طرف دروازه ی قلعه میرفت و کمربند غلافش را سفت تر میکرد فریاد زد: "گاستون، مراقب دروازه باشید. تا زمانی که بازمیگردم نباید اتفاقی بیفتد. به نوبت نگهبانی میدهید، حتی خود تو..."

با صدایی گرفته گفتم: "بله فرمانده." می خواستم به او بگویم که نفرات کمی در قلعه مانده است و در صورت حمله به قلعه دچار مشکل خواهیم شد. اما گروه بلافاصله از قلعه خارج شده و ویلمار دروازه را پشت آنها بست.

من، الکاندو، ویلمار، راد، لگولفیندل و تورنگیل مدتی را سردرگم به یکدیگر نگریستیم. از حالاتشان به راحتی فهمیدم که هیچ کدام نمی دانستند چه باید بکنند و ناخواسته به من چشم دوخته بودند تا چیزی بگویم. در حالیکه سعی میکردم خود را مسلط و محکم نشان دهم گفتم: "بهتر است دو نفر از ما مدام در برجک های جنوبی و شمالی نگهبانی بدهند. الکاندو و ویلمار شما نخستین نگهبانها باشید. بقیه افراد میتوانند هر جا که دلشان خواست مستقر باشند. من نیز غذایی آماده کرده و سپس به شما ملحق خواهم شد."

الکاندو با لحنی ناراضی گفت: "بهتر است لگولفیندل در برجک باشد. من ترجیح میدهم در حیاط مستقر شوم."

قصد مشاجره نداشتم. پاسخ دادم: "بسیار خوب. لگولفیندل به برجک خواهد رفت."

سپس ویلمار به طعنه پرسید: "اگر به قلعه حمله شد چه؟ مانند موش در سوراخ خواهیم خزید تا فرمانده بازگردد؟"

قصد پاسخ دادن داشتم که راد گفت: "شنیدی فرمانده چه گفت. باید به شدت مراقب باشیم تا همه بازگردند. پس اگر حمله ای صورت گیرد دفاع خواهیم کرد."

ویلمار خنده ی تمسخرآمیزی کرد و در حالیکه به طرف برجک شمالی به راه می افتاد گفت: "دفاع میکنیم، با پنج سرباز و یک آشپز...!"

لگولفیندل بالاپوشش را محکم تر کرد و به طرف برجک جنوبی رفت. راد و تورنگیل به سمت دروازه رفتند تا وراندازش کرده و الوار پشت آن را محکم تر کنند. الکاندو به طرف من آمد و گفت: "گاستون کمی نوشیدنی گرم در این سرما لذت بخش خواهد بود. اگر کمکی خواستی من در حیاط هستم."

سری تکان دادم و به طرف آشپزخانه رفتم. مدتی را به رفع و رجوع آذوقه کرده، سپس نوشیدنی گرمی آماده کردم و به سربازان دادم. در تمام این مدت به سالنبور و گروهی فکر میکردم برای یافتن او رفته بودند. به یقین رسیده بودم که اتفاق بدی برایش افتاده است. محال بود اینهمه مدت را بدون غذا تحمل کند. تلاش میکردم با این فکر که "او از پس مراقبت از خود بر می آید" خود را تسکین دهم. اما به خوبی میدانستم که این فکر تنها دلخوشی بیهوده ای بود. با تمام این اوصاف پیش سربازان خود را آرام نشان داده و تلاش میکردم که از عهده ی رتق و فتق امور قلعه به خوبی بر آیم.

نیمه های روز بود که نگهبانان عوض شدند و الکاندو و راد به برجک ها رفتند. لگولفیندل و ویلمار برای استراحت به داخل قلعه آمدند. از لگولفیندل درباره ی اوضاع اطراف قلعه پرس و جو کردم و او گفت که چیز خاصی ندیده است.

برای درست کردن غذا نیاز به آب بود. دو سطل بزرگ برداشته و به سمت دروازه رفتم. در جانب جنوبی قلعه چشمه ای بود که با شکستن یخ روی آن میشد مقداری آب برداشت. از حیاط قلعه الکاندو را در بالای برجک صدا زدم و گفتم: "برای آوردن آب میروم. کمی مراقب باش." دستش را بلند کرده و پاسخم را داد.

دروازه را باز کرده و از قلعه خارج شدم. موقعیت چشمه جایی بود که نگهبان برجک جنوبی با کمی دقت میتوانست آن را ببیند. در حالیکه نیم نگاهی به بالای برجک و الکاندو داشتم، در میان درختان فرو رفته و بر سر چشمه رسیدم. با ضربات سطل یخ را شکسته و سطل اول را در آب فرو بردم. خواستم سطل دوم را پر کنم که ضربه ای از پشت بر پهلویم وارد شد و درون چشمه افتادم. سپس دستی قدرتمند مرا از چشمه بیرون کشید و بر روی علف های یخزده انداخت. در اثر سرمای ناگهانی آب یخزده چشمانم سیاهی رفت و به شدت میلرزیدم. توان حرف زدن نداشتم و سعی کردم اطرافم را به روشنی ببینم.

کم کم اطرافم را به وضوح دیدم و نگاهم با مرد بلند قدی تلاقی کرد که جامه ی سیاهی پوشیده و صورتش را پشت نقابی نقره ای رنگ پوشانده بود. شمشیر بلند و هلالی شکلی داشت که لبه تیز آن را بر گلویم گذاشته بود. کمی در همان حال ماند و سپس با صدای نخراشیده ای گفت: "اگر جانت را دوست داری بهتر هیچ سروصدایی نکنی گاستون..."

لهجه ای شرقی داشت. از شنیدنش یکه خورده بودم. سالهای سال بود که کسی را ندیده بودم که با این لهجه صحبت کند. حس دو گانه ای به من دست داد. حسی شبیه ترس و اشتیاق. نیم نگاهی به برجک انداختم تا الکاندو را ببینم. آنجا نبود. کشان کشان به عقب رفته و بریده بریده گفتم: "که هستی؟ چی میخواهی؟"

گامی به پیش آمد و گفت: "گمان نمیکردم مرا فراموش کرده باشی گاستون. هر چند، زمان درازی میگذرد و تو حالا یک مرد گاندوری هستی."

در صدایش دقیق شدم. چیزی را برایم تداعی کرد اما هنوز او را نشناخته بودم. همچنان که تیغ را بر گلویم نهاده بود گفت: "سالیان دراز پیش، در سرزمین های شرقی، کلبه ای که در آتش میسوخت، همسر و فرزندی که از دستشان دادی... حال چیزی یادت آمد؟"

دست از عقب رفتن کشیدم. به چشمانش خیره شدم و به خوبی به خاطر آوردم که او، همان اولراگ ملعون بود که همراه گروهی راهزن به خانه ام حمله کردند و خانواده ام را کشتند. نفس هایم شدت گرفت و از شدن خشم، در حالیکه ضربان قلبم را بر شقیقه هایم احساس میکردم، دندانهایم را به هم فشرده و با صدایی گرفته از تغیر گفتم: "تو پست فطرت... گمان میکردم کشته شده ای.."

لبخندی زد و گفت: "حق داری. در حمله به اسگاروت تو را به خوبی به یاد داشتم. اما حال میبینی که از تیراندازی مردان دریاچه جان سالم به در برده ام."

نیم خیز شده و گفتم: "چه میخواهی؟" و دوباره نگاهی به برجک کردم. همچنان خبری از سرباز نبود.

اولراگ گفت: "خبرهای خوشی دارم گاستون. به شرط اینکه تو هم برایم خبرهای خوشی داشته باشی. برای چه در این قلعه ی متروک وقت خود را تلف میکنی؟ تو اکنون باید بی دغدغه و در آرامش به همراه خانواده ات زندگی کنی..."

حرفش را قطع کرده و با صدای نیمه بلندی گفتم: خانواده؟ همان که پیش چشمم به قتلشان رساندید؟"

شمشیر را بیشتر به گلویم فشرد و گفت: "آرامتر... گفتم که خبرهای خوشی دارم. خانواده ات نزد من هستند. نه به عنوان اسیر، بلکه به عنوان مهمان. نمیخواهی آنها را ببینی؟"

بر جا خشکم زد. خانواده ام، همسر و دخترم ... اما این ممکن نبود. از فرط استیصال و بهت زدگی شمشیرش را به کناری زده و در حالیکه از جا پریده و از او فاصله میگرفتم فریاد زدم: "دروغ میگویی..... الکاندو...."

صدای فریاد الکاندو از برجک به گوش رسید که دیگران را صدا میزد. کمی بعد به کمکم می آمدند. اما اولراگ هیچ واکنشی نشان نداد. شمشیر را در غلافش فرو برد و به آرامی گفت: "من در همین حوالی ام. اگر خواستی بیشتر بدانی آن وقت خواهم آمد..." و در برابر چشمان حیرت زده ی من در میان درختان ناپدید شد.

صدای پای ویلمار و راد را از پشت سرم شنیدم که با شمشیرهای کشیده خود را به من رساندند. کمی اطراف را نگاه کرده و گفتند:"چه بود؟ اورک ها بودند؟"

در حالیکه به مسیر رفتن اولراگ خیره شده بودم، با صدایی گرفته گفتم: "نه... یک گراز بود که به من حمله کرد."

خنده ی ویلمار را شنیدم که گفت: "از ترس قالب تهی کردیم. حال برخیز برویم. ما سطل ها را می آوریم پیرمرد."

به آرامی از جا برخواستم و زیر نگاه های مشکوک راد که مرا مینگریست به طرف قلعه به راه افتادم.

قلعه خاکستری..........................

زمانی این کلمه لرزه بر اندام دشمنان خونخوار ما می انداخت ولی حالا چه؟نمیدانم حالا هم لرزه می اندازد یا خنده؟

درگوشه ای از حیاط نشسته ام.مدتی میشود ریابو با نیمی از افراد قلعه به بیرون رفته است.واقعا از این کار ریابو متعجب شدم که چطور قلعه را خالی تر از خالی کرده است.فقط پنج شش نفری داخل قلعه مانده ایم.گاستون همه راصدا زد و مسئولیت هایمان را گوش زد کرد.من باید بعد از نیمه روز به جای لگولفیندل به برجک برای نگهبانی میرفتم.به اتاق خواب رفتم و نگاهی به زخم کتفم انداختم.خوب بود و حالا میتوانستم شمشیر بچرخانم.پس شمشیرم را برداشتم و به حیاط رفتم.کمی به تنهایی تمرین کردم ولی سپس از میان دوستان دنبال حریف تمرینی گشتم.هیچ یک حاضر نشدند.به نظر می آمد بعضی هایشان از دادن مسئولیت قلعه به گاستون ناراحت بودند.وقتی دیدم روحیه ندارند همه آنها را صدا زدم و دور خودم جمعشان کردم.میخواستم برایشان صحبت کنم تا کمی وضعیت خوب شود.از فرماندهان قدیمی و مأموریت های قبلی قلعه خاکستری برایشان گفتم.از مطیع بودنمان برایشان گفتم که چطور عده ای به خاطره فرمانده از ارتششان روی گردان شدند و به ما پشت کردند و لی ماها نه,هیچ وقت پشت نکردیم.

ناگهان دیدم لگولفیندیل مشغول گوش کردن به صحبت هایمان است و نگهبانی را فراموش کرده است.وقتی من را دید خودش را جمع و جور کرد و سربع رویش را برگرداند.مدتی بعد سخن کوتاه کردم تا بقیه باهم صحبت کنند که متوجه شدم زمان نگهبانی من فرا رسیده است و باید جایم را لگولفیندل عوض کنم.بالا رفتم و.به برجک نزدیک شدم.در این میان گاستون با سطلی به سمت بیرون رفت و به من اشاره کرد تا هوایش را داشته باشم.به دقت اورا دنبال میکردم. رفته رفته از قلعه دور میشد و به چشمه نزدیک تر.ناگهان در داخل جنگل حرکتی مشاهده کردم که ذهنم را به خود مشغول کرد.وقتی چشمم را به سمت گاستون برگرداندم اورا نیافتم.یعنی کجا رفته است؟به آن طرف قلعه رفتم تا شاید او را ببینم.اما نه,دوباره اورا ندیدم.یک دفعه متوجه شدم گاستون من را صدا میزند.فهمیدم که اتفاقی برایش افتاده است.سریع رو به داخل قلعه فریاد زدم:"شتاب کنید گاستون به کمک نیاز دارد.به سمت چشمه بروید".چند نفری شمشیر به دست از قلعه خارج شدند.من هم دست هایم را روی لبه دیوار قلعه گذاشتم و بیرون را نگاه کردم.کمی بعد گاستون را پیدا کردند.حالش خوب به نظر میرسید.وقتی به قلعه رسیدند پرسیدم:"چه شده بود؟"راد گفت:"میگوید یک گراز وحشی حمله کرده بود".با خود گفتم:"گراز؟!چطور یک گراز بی سروصدا بدون اینکه من اورا ببینم نزدیک گاستون شده است؟!"

در هر صورت از اینکه گاستون سالم بود خوشحال شدم.از آنجا بلند گفتم:"بهتر است از این به بعد هیچ کس تنهایى بیرن نرود".

با صدای بسته شدن در بیدار شدم.رفتم پایین و دیدم که گاستون داره پست تعین میکنه.

قرار شد که شیفت اول دیدبانی رو من بدم.کمانم رو برداشتم و رفتم توی برج.داشتم دیبانی میدادم که الکاندو شروع به حرف زدن توی حیاط کرد.

توجهم به اون جلب شد و دیدبانی رو ول کردم و شروع کردم به گوش دادن.

ناگهان احساس کردم جسم سیاهی از داخل درختان درختان رد شد و ناگهان الکادو روش رو به طرف من برگردوند...........سریع خودم رو جمع کردم و رفتم پایین تا جام رو با الکاندو عوض کمنم.

پایین که بودم فهمیدم سالنبور رفته بیرون و برنگشته و ریابو رفته دنبال اون.با گاستون کمی حرف زدم و بگشتم به اتاقم.........

به قول بارد ادامه در روز چهارم.

سپیده دم بود،هوای درون قلعه سردبود، زمین کمی یخ زده بود و هوا در جای خود ثابت بود،دانه های ریز برف در هوا معلق بود.ویلمار به دیوار تکیه داده بود و زانوهایش را بغل کرده بود،داشت به اتفاقات دیشب فکر میکرد، اتفاقاتی که هیچ کس از انها خبر نداشت:

از پله های برجک دیده بانی بالا رفت و او را انجا دید ، حسابی تو خودش بود ، به نقطه ای ثابت زل زده بود،ویلمار کمی نگران شد...

-ارتانیس؟

او برگشت و به ویلمار خیره شد،ویلمار با کمی تعلل پرسید:

-نمی دانم باید به ریابو بگویم یا نه اما مطمئنم که اجازه نمیده که...

-که؟

- بیرون قلعه تو جنگل متوجه چیزهایی شده بودم. بهتر نیست قبل از حرکت فردا صبح از اوضاع اطراف باخبر باشیم.

- نمی دونم اگه ریابو متوجه غیبت ما هم بشه دیگه...

انا حرفش را خورد ، پس از کمی کلنجار رفتن با خودش پیشنهاد ویلمار را پذیرفت،

ویلمار انارا به اصطبل برد،رینگو را از انجا در اورد با احتیاط به سمت دروازه رفتند . دروازه را هنگامی که نگهبان حواسش نبود باز کرد و به ارامی افسار رینگو را گرفت و دو نفری به همراه رینگو از قلعه خارج شدند.

کمی که از قلعه دور شدند ویلمار سوار رینگو شد شد و افسار را کشید و اماده تاخت شد،بی انکه نگاهی به انا بیاندازد گفت:خب چرا سوار نمیشی؟

-خب میدونی...

-میدونم چی؟اگه می خوای بگی می تونی دنبال یه اسب با سرعت صاعقه بدویی،خب نه اینو نمی دونم!

-این چیزی نبود که میخواستم بگم در واقع...

-سوار میشی بالاخره یا نه؟

انا بی انکه چیزی بگوید سوار شد ، در سر راه از ویلمار پرسید :

-خب چه شد که تو به قلعه خاکستری امدی، منظورم اینه که تو چجوری اینجا رو میشناختی؟

-خب در اصل مقصدم اینجا نبود، من راهی جنگ شدم،سپاهمون همه شون به وسیله وارگ ها و ارک ها تیکه پاره شدن،منم که نمی دونستم فرمانده اینجا مرده، اومدم اینجا و دیدم که یه سرباز دون پایه شده فرمانده مثلا داره به من که یه سرباز حرفه ای ام دستور میده،خلاصه هممون بهتر میذاشتم وارگا منو بخورن!

-جنگ؟!چه جنگی؟!چرا ما نمدونیم؟و در ضمن برای کشته ها تونم متاسفم،و ریابو هم اصن دون پایه نیس، و اینکه خوشحالم وارگا نخوردنت!راستی خونواده ای نداری؟

-جنگ ؟اها جنگ متاسفانه به میناس تریت حمله شده،شاه تودن دستور داد که هر مردی که که توی روهان میتونه بجنگه راه بیفته و بره بجنگه واسه گاندور، من توی یه دهکده توی روهان بودم که یه سپاه کوچیک فرستاد،خونوادمم یه خواهره یه برادر،برادرم که جسدش توی همون سپاه سوخت و خواهرمم که فکر میکنه من مرده‌م.همون بهتر که اینطوری فکر کنه!

بالاخره به رودخانه رسیدند.او از رینگو پایین پرید .

-چرا پایین پریدی ویلمار؟

اونور نمیدونیم چه خبره ،توی نقشه من هم که چیزی نشون نداده . پس اگه پیاده بریم بهتره.

افسار رینگو را به درخت خشکیده ای بست و با انا از رود خانه رد شدند.

-من هم قبلا اینور حرکات مشکوکی دیده بودم،حس خوبی نسبت به اینور ندارم!

-انا تو رو خدا اینقد منفی بافی نکن، فوق فوقش میکشنمون،راحت شدی؟!

انا ساکت شد و بی انکه چیزی بگوید به راه خود ادامه داد،جلو تر که رفتند صدایی شنیدند، صدای صحبت اورک ها بود ،جلوتر رفتند اتشی در جنگل روشن بود ،ان دوبه حالت سینه خیز در امدند ، سپس سه اورک را دیدند که دور اتیش نشسته اند و دو اورک که به سمت انها می امدند،

-بلند شیم باها شون بجنگیم؟

-نه سر جات تکون نخور ثابت بمون!

یکی از ان دو به به درختی تکیه داد، دیگری امد و دقیقا جلوی ویلمار نشست و پشت اش به او بود.چون ویلمار در میان چمن های بلند بود اورا ندید.در همین حال که استرس داشت با خود گفت:دیگر از این بد تر هم مگر میشود؟

در همین حال بوی گندی هوا شد و ویلمار نفس خود را حبس کرد.

با خود گفت:اوه امکان نداره، درسته که اورکین ولی این دیگه واقعا خجالت داره.

انا که دید او دارد با خود کلنجار می رود قضیه را فهمید ، و پوزخندی به نشانه تمسخر زد.ویلمار به او اخم کرد و معلوم بود که حسابی از دست او عصبانی است.

انا کمی دیگر نگاه کرد و اورکی را دید روی سنگی نشسته و دارد شمشیر اره مانند خود را تیز میکند.معلوم بود که او فرمانده است.

در همین حال فرمانده بلند شد و به اورکی که به درخت تکیه داده بود گفت:

-هی کرم کثیف دیگه وقتشه که بریم. به اورکی که جلوی ویلمار بود هم گفت:هی خر مگس بوگندو با تو هم هستم!

ویلمار با خودش گفت :پس اینکار عادتشه!!!

همینکه ان سه اورک رفتن ، ان دو خزیدند و در پشت بوته ای پنهان شدند و به حالت نیمه خیز در امدند،و دنبال ان ویلمار گفت:حالا فقط همان سه اورک که دور اتیش نشسته اند مانده اند.ولی ما دو تاییم و نمی تونیم تو یه لحظه با هم بزنیمشون.

-چرا میتونیم اگه من دو تا تو یه لحظه بزنم!

-اصلا چجوری اینکارو میکنی ، نکنه دو تا تیر میزاری تو کمون؟ها؟خخخ!

-زدی به خال!

-چی دیوونه شدی؟اگه اینطوریه یهو سه تا تیر بزار تو کمونت دیگه،همه رو یه جا بزن!

-اولا اینقد حسودی نکن،دوما اگه راس میگی خودت اینکارو بکن!

ایندفه ویلمار ساکت شد!ویلمار یک تیر در ریوال گذاشت،تا ۳ شمارد و رها کرد .سه اورک بر زمین افتادند، جلو تر که رفتند مطمن شدندکه انها مرده اند.تیر ها را از بدنشان بیرون کشیدند تا دوباره تعمیر و استفاده کنند.دنبال ان سه اورک رفتند. همین طور که داشتند انها در جنگل دنبال میکردند،ناگهان سه اورک در جای خود ایستادند. دیدند که ناگهان چیزی از میان سبزه ها بیرون امد .یک اورک کوچک جثه بود.اورک کوچک جثه که از روی چهره اش به نظر میامد کمی عصبانی باشد، رو رو به فرمانده اورک ها کرد و گفت:شما برین سلاح ها رو بازرسی کنین ببینین اماده‌ن یا نه.اورک مریض داره کم کم از کوره در میره!بهتره سریع باشین!

در همین حال لبخند ملیحی زد.فرمانده اورک ها که اعصابش کمی خرد شده بود، اخمی به ان اورک کرد،اصلا خوشش نمی امد کسی او را از چیزی بترساند، بالاخره مشتی در دهان اورک کوتوله کوبید و گفت:

-برگرد و به گوندزا بگو اگه بهت کمک میکنم به خاطر اینه که با هم قرار داریم.

و پشت سرش چند ناسزا به زبان سیاه گفت . بعد از اینکه اورک کوچک کمی از انها دور شد،هنگامی که دور میشدو قوز کرده بود فریاد زد :بالاخره میبینیم جناب ایگریش کرم صفت وقتی که گوندزا روده ها تو انداخت جلو وارگ ها میبینیم!

بالاخره قبل از اینکه ان سه اورک رفتندو دور شدندویلمار به انا گفت:

-خیلی خب انا تو برو دنبال این اورک زشته کوتوله‌هه منم میرم پنبال این ایگریش تا ببینم قضیه سلاح ها چیه...

-یعنی میگی جدا بشیم؟ولی اینجوری خطر خیلی بیشتره...

-نه دیگه تو دو نفر حساب میشی چون دو تا تیر میزاری تو کمونت،خخخخ!

-ولی من جدی ام...

-خب من که نیستم!

و بعد ویلمار بی انکه اجازه بدهد انا چیزی بگوید، دوید و دور شد و انا هم گفت:خیلی خب مثل اینکه چاره دیگه ای ندارم!

ویلمار، به ارامی دنبال ان سه اورک می رفت، کسی صدای پایش را نمی شنید،ان ها را تعقیب کرد تا اینکه به یکی از مقر هایشان رسید، و چیزی را دید که انتظارش را داشت،شمشیر ها،نیزه ها،تبر ها، کمان ها و...

ویلمار زیر گاری ای که پر از سلاح بود قایم شد، داشت اورک ها را نگاه می کرد که سلاح ها را بازرسی می کردند،در همین حال،اورک بزرگ و قوی هیکلی از دور به سمت انها می اید، کنارش پر از سرباز است ، نه او اورک نیست بلکه اوروک است!نیمی از صورتش سوخته،نسبتا چاق است و بزرگ جثه،سپس به سمت ایگریش می اید ، اورا بلند میکند و بر زمین می کوبد:چطور جرات کردی !تازه بهم خبر رسیده که سه تا از سربازام که تو پیش شون بودی کشته شدن!

بقیه اورک ها می ترسند و کاری نمی کنند،می ترسند که گوندزا انها را جلوی وارگ ها بیندازد!

ویلمار به ارامی از زیر گاری بیرون می اید،کمی که دور می شود،پایش به سنگی گیر می کند و می خورد زمین روی چند شاخه چوبی شکسته شده هم میافتد:

-اخ!

سپس صدای فریاد گوندزا را می شنود:

-یه چیزی اونجاست!یه چیزی توی اون بوته های لعنتی قایم شده،برین دنبالش،کموندارا برین!

ویلمار متوجه شد که دیگر جایی برای مخفی کاری نیست،بلند شد و شروع کرد به دویدن،صدای شکستن شاخه ها زیر ‌پایش می امد اما اهمیت نمی داد ، چون اگر ارام می رفت باز هم پیدایش می کردند، او می دوید و دنبالش کمانداران روی شاخه های درختان تعقیبش می کردند،بالاخره رفت و پشت تخته سنگ بزرگی قایم شد،به ارامی نگاهی به بالا انداخت،یکی از ان ها را دید،که روی شاخه ای ایستاده و با نگاهش دنبال او می گردد،جایی برای صبر کردن نبود،خواست اورا بزند،تنها سه تیر برایش مانده بود،یکی را در کمان گذاشت و به سمت او نشانه رفت،همینطور که داشت زه را می کشید...به ناگاه چند تعداد زیادی تیر در هوا به پرواز در امد و بر سر و صورت اورک فرو امد،بعضی از بالا به پایین پرتاب شدند و بعضی دیگر با تیر به درختان دوخته شدند،ویلمار تعجب کرده بود،به هر حال جایی برای صبر کردن وجود نداشت ، از جای خود بلند شد و شروع کرد به دویدن ، ناگهان کسی او را از پشت سر گرفت،بی انکه نگاهی بیندازد ارنج خود را به صورتش کوبید،نگاه را به عقب برگرداند،،ردایی سیاه بر تن داشت و باشلقی هم روی سرش کشیده بود،ویلمار فرار کرد ،انقدر دوید تا از رودخانه رد شد، رینگو را برداشت و به قلعه برگشت،به ارامی وارد شد،نگذاشت نگهبان قلعه بفهمد، وارد شد و رفت سر جایش خوابید،بی انکه کسی بفهمد او بیرون رفته ... انا اما زود تر به قلعه برگشته بود.

داشت به اتفاقات دیشب فکر می کرد که صدای الکاندو اورا به خود اورد:

-شتاب کنید گاستون به کمک نیاز دارد.به سمت چشمه بروید!

با خود گفت:لعنتی معلوم نیست باز چه غلطی داره می کنه!

سریع انارکی را برداشت و دروازه را باز کرد، راد هم پشت سرش خارج شد، به سمت چشمه دویدند،هنگامی که به انجا رسیدند هیچ خبری نبود ، ویلمار پرسید:چه بودند، اورک ها بودند؟

-نه فقط یه گراز وحشی بود!

ویلمار خنده ای به نشانه تمسخر کرد و سطل اب را برداشت و به طرف قلعه به راه افتاد. وقتی به انجا رسیدند،افراد قلعه پرس و جو کردند، راد گفت:فقط یه گراز بود!

الکاندو از ان بالا فریاد زد:بهتر است از این به بعد هیچ کس تنها بیرون نرود!

آرتانیس وحشت زده به سمت قلعه دوید، در چند قدمی قلعه روبروی دروازه ایستاد. بهت زده به قلعه در حال سوختن نگاه می کرد؛ آهسته با گام هایی سست به دروازه نیمه سوخته ی آغشته به خون نزدیک شد. در حالی که نفسش به شماره افتاده بود به داخل قلعه نگاهی انداخت؛ از میان دود و آتش می توانست اجساد سر بریده را ببیند، صدای فریادش در گلو خفه شد...

*

با صدای افتادن کمانش تکانی خورد نفس زنان در حالی عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود سردگم به اطرافش نگاهی انداخت؛ در برجک دیده بانی بود. از خستگی و سنگینی امروز برای لحظه ای خوابش برده بود و چه کابوس ترسناکی دیده بود. کابوس ها همراه شبانه ی آرتانیس بودن و او به این کابوس ها عادت کرده بود...

سردگم از برجک دیده بانی بیرون آمد و بی آنکه توجهی به اطرافش کند به حیاط قلعه رفت، در گوشه ای از قسمت جنوبی حیاط قلعه چند بشکه کنار هم چیده شده بود کنار بشکه ها روی زمین نشست و تکیه اش را به دیوار داد.

احساس گناه می کرد... و این کابوس ها احساس گناهش را بیشتر می کردن...

ریابو گفته بود که فردا صبح برای پیدا کردن سالنبور راهی جنگل می شوند اما اینار چی؟ ریابو متوجه غیبتش نشده بود و آرتانیس هم در این مورد کلامی نگفته بود.

سرش را به دیوار تکیه داد و مدتی را مانند مسخ شده ها به تاریکی که او را در برگرفته بود زل زد. صدای ویلمار تازه وارد قلعه او را به خودش آورد.

-آرتانیس؟

آرتانیس با نگاهی که تنها در آن سرگشتی موج میزد سرش را برگرداند و به ویلمار خیره شد.

ویلمار با کمی تعلل نگاهی پرسش گرانه به آرتانیس انداخت...

-نمی دانم باید به ریابو بگویم یا نه اما مطمئنم که اجازه نمیده که...

-که؟

- بیرون قلعه تو جنگل متوجه چیزهایی شده بودم. بهتر نیست قبل از حرکت فردا صبح از اوضاع اطراف باخبر باشیم.

- نمی دونم اگه ریابو متوجه غیبت ما هم بشه دیگه...

کلامش را نیمه تمام گذاشت، سالنبور ناپدید شده و از اینار هم خبری نیست؛ باید می فهمید باید از اخبار آگاه میشد. پس پیشنهاد ویلمار را پذیرفت...

زیرکانه بدون آنکه دایریس و نگهبان رو ی قلعه متوجه شوند از دروازه ی قلعه بیرون رفتن؛ گرچه آرتانیس خوب میدانست که خروجشان از قلعه از چشمان تیزبین فریژا دور نمی ماند....

از قلعه بیرون آمدن و سوار اسب ویلمار شدن؛ ویلمار افسار اسب را کشید و اسب به تاخت شروع به حرکت کرد. بعد از مدتی که همچنان به رفتن ادامه میدادن آرتانیس از ویلمار پرسید: به کدام سمت میرویم؟

-آنطرفه رودخانه؟

آرتانیس از اخبار بیرون قلعه سوال کرد. ویلمار از فراخوان سربازها برای جنگ گفت. جنگی در پیش بود. میدانست... مدت هاست که میدانست جنگی در پیش است. جنگی برای انتخاب راه...

تو همین افکار بود که ویلمار اسب را نگه داشت و از آرتانیس خواست که بقیه راه را پیاده بروند. بعد از کمی پیاده روی بود آتشی را دیدن، برای اینکه مشکلی برایشان پیش نیاد خود را در میان بوته زار پنهان کردن. چند اورک نزدیک آتش در حال صحبت بودن که بیشتر به مانند خرناس می ماند.

بعد از مدتی اورک ها رفتند و تنها سه نفر از آنان ماند. همچنان که ویلمار درگیر چگونه کشتن سه اورک بود آرتانیس دو تیر همزمان در کمانش گذاشت و ویلمار با دیدن او تیری در ریوال خود گذاشت و هردوشان همزمان تیر را رها کردن آن سه اورک بی آنکه فرصتی برای داشته باشند نقش بر زمین شدن.

به سمت اورکا رفتن؛ آرتانیس تیرها را از بدن آنها درآورد و با خشم و لذتی وصف ناپذیر به جنازه ی اورکا نگاهی انداخت. ویلمار اصرار کرد هر یک به تعقیب اورک های در جهت مخالف هم رفتن بروند. گرچه مخالف بود اما ولیمار بدون آنکه فرصتی بدهد رفت و آتارنیس همانطور که رفتن او میدید با بی تمایلی کامل به دنبال اورک دیگر که به سمتا راست آرتانیس رفته بود راهی شد. مدتی از تعقیب کردنش می گذشت که اورک را در یک محوطه تقریبا بی درختی گم کرد؛ برگشت و به اطرافش نگاهی انداخت، پیش از آنکه برگردد و نگاهی به پشته سرش بیاندازد اورکی بلندقدتر از اورکی که دنبالش می کرد خنجری را روی گلویش گذاشت و در حالی که لبخند زشتی بر لب داشت گفت: تنهایی اینجا چی کار می کنی؟

آرتانیس با چهره ای جدی به اورک گفت: نیازی به این همه خشونت نیست. همان موقع صدایی از بین درخت ها گفت: راست میگه نیازی به این همه خشونت نیست. خنجرتو بیار پایین.

مردی با قامتی بلند از بین درخت ها بیرون آمد و همراهش همان اورک کوتاه قد و اورکی دیگر نیز آمدند.

اورک خنجرش را پایین آورد. مرد بلند قامت که چهره ای شرقی داشت لبخندی از آشنایی به آرتانیس زد و گفت: انتظار دیدنت رو زودتر از اینها داشتم.

آرتانیس در جوابش با قیافه ای سرد و بی احساس گفت: اما من هیچ تمایلی برای دیدنت نداشتم.

-خوب از اون قلعه ی بی فرمانده تان چه خبر؟

آرتانیس کمی سرش را کج کرد، نگاهی به مرد شرقی انداخت بعد برگشت و گفت: یکی از افراد قلعمون دوباره گمشده...

مرد شرقی در حالی که قه قه سر میداد گفت: آره خبر دارم

-پیش شماست. زندست؟

-فعلا آره. خوب از قلعه بگو؟

-گرچه اتفاقی به اینجا اومدم، اما باشه؟ فردا صبح برای پیداکردنش راهی میشم قلعه تقریبا خلوته

-اونم هست؟

آرتانیس سرش را به نشانه تایید تکان داد.

-باید برگردم همین الانشم میدونن از قلعه بیرون اومدم.

مرد سرش را به نشانه تایید تکان داد اما همین که آرتانیس برگشت که برود گفت: چطور اینقدر خوب نقش بازی میکنی؟

آرتانیس ابروهایش را بالا انداخت و بی آنکه جوابی به او بدهد به سمت اورک رییس که نامش گوندازا بود برگشت و گفت: سه تا از افرادتو کشتم.

-چی؟ به چه جراتی...

-یکی از افراد قلعه باهام بود چه انتظاری داشتی؟ اگه به تورت خورد سعی کن نکشینش...

تقریبا نزدیکای صبح که آرتانیس به قلعه رسید، فریژا را بالای برجک دید و برایش دست تکان داد تا دروازه را باز کند.

دروازه قلعه باز شد و فریژا پشت سر آرتانیس را نگاه کرد گفت: کجا رفتید؟ پس ویلمار کو؟

-یه سرکشی بود، اینار غیبش زده؟

- میدونم. و ریابو هم برای این خبر نداره؟!

-ویلمار برنگشته؟

-نه. سپس با تانه گفت: نمیدونی فقط از ارو خواهش کردم ریابو برای سرکشی به برجک ها نیاد.

آرتانیس متجعب از بازنگشتن ویلمار به برجک دیده بانی رفت. نباید کسی پی به رازش میبرد.

ساعتی بعد ویلمار صحیح و سالم به قلعه بازگشت. و صبح خیلی زود افرادی که ریابو گفته بود راهی پیدا کردن سالنبور شدن.

در جنگل بود که گروهی به دنبال نشانی از سالنبور گشتن. رده خون و سرهای حیوانات بود که نشان میداد سالنبور آن اطراف به شکار پرداخته است. مدتی که گذشت فریاد یکی از افراد آمد که چیزی پیدا کرده همه به آن سمت رفتن...

آرتانیس پشت سر بقیه رسید و هم آنجا خشکش زد، جسد سر بریده ی تلکا یکی از افراد همراه فرمانده بود. چیزی نمیگفت حرفی هم نمیزد، تنها به جسد تلکا چشم دوخته بود.

یادش آمد همان شبی که فرمانده نقشه کشید همان روزی که راهی شدن و شب قبل از آن روز را که به جنگل رفته بود تا اخبار را بگوید...

راد در حال محکم کردن دروازه بود و الوار ها رو پشت در وازه میذاشت که دید به چند الوار دیگر نیاز دارد اما الواری در حیاط نبود به داخل انبار رفت چند الوار را که به دیوار تکیه داده شده بودند را برداشت و بر روی دوشش گذاشت اما یک لحظه ایستاد و دوباره به عقب نگاه کرد . دیوار!! الوار ها را روی زمین گذاشت و دستش را روی دیوار کشید و آرام گفت : چیدمار سنگ های این قسمت با بقیه فرق میکند انگار که بعد ها ساخته شده .

شمشیرش را کشید و با ته آن به دیوار ضربه ای زد

- پشت آن خالی است

به طرف حیاط و چکشی را که کنار در قلعه روی زمین افتاده بود برداشت و به طرف انبار رفت و شروع کرد به ضربه زدن به دیوار پس از چندین ضربه پیا پی دیوار فقط یک ترک کوچک برداشت زخم هایش کمی درد گرفت

این ناتوانی او را عصبانی کرد . شمشیرش را کشید و لای ترک گذاشت و با چکش به پشت شمشیر ضربه زد ترک بزرگ تر شد و دیوار کم کم سست شد راد چکش را دو دستی گرفت و با تمام قدرت به شمشیر ضربه زد .

دیوار فرو ریخت کمی ایستاد تا گرد و خاک کمتر شود جلو رفت و شمشیرش را دید که زیر شنگ ها افتاده و دسته اش را گرفت و بیرون کشید اما شمشیر شکسته بود آن را به گوشه ای پرت کرد .

منظره ای عجیب اورا حیرت زده کرد .

اتاقی پر از زره های درخشان که برقشان چشم انسان را خیره میکرد زره هایی الفی ، گاندوری و یکی دو زره دورفی راد در حال برانداز کردن آنها بود که چشمش به صندوق بزرگی افتاد که در ته اتاق بود در آن را آرام باز کرد و از چیزی که دید به شدت خوشحال شد .

یک منجنیق کراس بو ساخت دورف ها

به طرف حیاط رفت و گاستون را خبر کرد

این داستان ادامه دارد...

عصر روز سوم:

چند ساعتی میشود که از ماجرای گاستون میگذرد و من همچنان در برجک نگهبانی میدهم.خورشید غروب میکند و آسمان به رنگ قرمز در آمده است.غروب سرخ!

چشمم به کوه هلاکت افتاد.همچنان از آن دود برمیخیزید و موردود در جنب و جوش بود.هوا ابری و بسیار سرد هست.کم کم تاریکی شب در روشنایی روز رخنه میکند.امروز حسی عجیبی دارم.همه جا ساکت هست و این سکوت من را نگران میکند.جز صدای قلعه،بیرون هیچ صدایی نبود.قدم میزدم و در فکر فرو رفته بودم.قلعه عاری از سرباز بود وفقط ما تنهایی از آن محافظت میکردیم.قدم زنان به سمت برجک حرکت کردم و به ستون آن تکیه دادم و به دشت های وسیع شرق خیره شدم.ناگهان متوجه تیری شدم که به سمت من میآمد.سریع سرم را به عقب کشیدم و تیر به جای من ستون برجک را سوراخ کرد.وقتی به تیر نگاهی انداختم.متوجه شدم که تیر،مال اورک هاست!

سریع خم شدم و سپرم را برداشتم و با دست چپم گرفتم.در همین حین یک اورک به بالای قلعه آمد و با تکان دادن مشعلش به اورکهای بیرونی علامت داد.شمشیر کشیده به سمتش یورش بردم.متوجه من شد و اوهم به سمت من حمله ور شد.در حال دویدن سپرم را به سمتش پرت کردم و به سرش برخورد کرد و به زمین افتاد.بلافاصله خودم را بالای سرش رساندم و دیدم تکان نمیخورد.به پایین قلعه نگاه کردم و دیدم دسته ای از اورک قصد نفوذ به قلعه رادارد.به نظر زیاد بودند.چند اورک دیگر هم از دیوار قلعه بالا میآمدند.

وقتی وضعیت را دیدم,رو به افراد داخل قلعه فریاد زدم:"عجله کنید.اورکها،اوکها بیرون هستند.سریع جلوی دروازه جمع بشوید و اجازه نفوذ به اورکی ندهید".

در این میان تعدادی از اورکها بالا آمدند و به بیرون قلعه طناب انداختند تا اورکهای بیشتری به بالای قلعه بیایند.

از بخت بد ما و روی بی دقتی سربازان،دروازه کامل بسته نشده بود و اورکها با یک هل،به آسانی وارد قلعه شدند.قلعه پر شد از ارتش اورک های خونخوار.سریع سربازانمان را محاصره کردند.من در بالای قلعه و همرزمان در حیاط قلعه محاصره شده بودیم چه شوربختی نصیبمان شده است.

اورکها وقتی مرا دیدند حمله کردند.یکی جلوتر از بقیه دوان دوان با شمشیری کشیده و عجول تر از بقیه حمله کرد.من هم سپرم را برداشتم و وضعیت دفاعی به خود گرفتم.وقتی به من رسید باشمشیرش ضربه ای زد ولی من هم خم شدم و سپر کردم و از زیر سپر پایش را قطع کردم.

شمشیر همین اورک را برداشتم و به سمت دیگری پرتاب کردم که او دفع کرد.همین طور به به مبارزه پرداختم که دیرنیر را دیدم که برای کمک به من آمد و الکاندو گویان اورک کشی به راه انداخت.با شجاعت میجنگید نزدیک من شد و گفت:"خیلی زیاد هستند بهتر هست به پایین برویم."در این میان اورکها مارا در وسط تیربارانمان کردند که بازهم سپر هایمان به کمکمان آمدند.سپس از هم جدا شدیم.

در حیاط هم نبرد سختی بود.اندکی بعد اورکی قوی هیکل روبرو من ظاهرشد.با گرز سنگینش چنان ضرباتی میزد که نزدیک بود دستان و سپرم بشکنند.بالگد من را به زمین انداخت و سپر و شمشیرم از من فاصله گرفتند.گرزش را بالا آورد و میخواست من را بکشد که دیرنیر با شمشیرش جلوی ضربه او ایستاد ولی شمشیرش شکست و گرز بدنش را شکافت.صدای ناله دیرنیر در فضا پیچید.دیرنیر روی من افتاد و من دیگر چیزی ندیدم.دیرنیر را کنار زدم و چشمم به آن اورک قوی هیکل افتاد.یک تیر وسط پیشانیش را سوراخ کرده بود.شبیه تیرهای لگولفیندل بود.اورک به پشت روی زمین افتاد و کشته شد.

برخواستم و وقتی به دیرنیر که روی زمین کنار من افتاده بود نگاه کردم،متوجه شدم که دیگر تکان نمیخورد.اورکهای بالای قلعه رفته رفته به حیاط قلعه حرکت میکردند.مابقی اورکها دست از سر من بر نمیداشتند و من هم دست از سر آنها برنمیداشتم.اورکها را یکی یکی از قلعه به پایین پرت میکردم یا با شمشیرم حفره ای در آنها ایجاد میکردم.وقتی به حیاط نگاه کردم دیدم دوستان درحال عقب نشینی به درون قلعه هستند.اورکها دیگر همگی از دروازه وارد قلعه میشدند و در بالای قلعه خبری از اورک نبود. پس من هم به حیاط رفتم و به کمک دوستانم شتابدم.نبردی بسیار سخت برای ما بود.کم کم رو به عقب میرفتیم.جنگ به داخل قلعه و تالار و راهروها کشیده شد.امیدی نبود تعداد اورکها چند برابر ما بود و ریابو هم که مارا تنها گذاشته بود و بدون فرمانده بودیم که ناگهان یاد گاستون افتادم.به سمت آشپزخانه رفتم و دیدم راهرو منتهی به آشپزخانه پر از اورک هست.مجبورا با آنها به مبارزه پرداختم. بیشرشان را کشتم ولی عده از آنها به آشپزخانه فرار کردند.وقتی وارد آشپزخانه شدم گاستون را دیدم که با قابلمه و چاقو های تیز درحال کشتن تعدادی اورک هست.وقتی مشغول مبارزه با آخرین اورک بود یک دفعه قطع شدن سر اورک بخت برگشه را دید و متوجه من شد.گفتم:"جناب گاستون پس کجا هستی؟باید پیش افراد باشیم.عجله کن باید برویم.".او گفت:"فعلا فرصتی نداریم تا برایت تعریف کنم.ببینم شمشیری همراهت نیست؟"

شمشیر اضافی که همراهم بود را به او دادم و به سمت سربازان حرکت کردیم..............

فریژا کمانش را روی دوشش انداخت و آماده ی حرکت شد باید ب دنبال سالنبور میگشتند و این برایش خوب بود یعنی یک طورهایی حس خوبی داشت و تنوعی بود!

آنا را دید ک کمی مضطرب ب نظر میرسید و این اضطرابش از آن روز ک تنها برگشت آشکارتر شده بود؛آنا متوجه نگاه فریژا شد،فریژا خودش را جمع کرد و لبخندی تحویل داد و گفت خوب برویم!

فریژا حس میکرد باید کاسه ای زیر نیم کاسه های آنا باشد اما خوب نیاز ب تحقیقات بیشتری حس میشود!!

کم کم روز گذشت و شب با تمام تاریکی و سردیش هجوم آورد دایریس با جو گیری فراوان قبول کرده بد ک نگهبانی بدهد اما فریژا میدانست این تنها لحظه ای است برای همین خودش حواسش را خوی جمع کد ک اعتمادی بر دایریس نیست!

صداهای عجیبی از دور می آمد فریژا خوب گوش داد و ب دایریس نگاه کرد دایریس زیر لب چیزی زمزمه میکرد انگار خواب بود!فریژا ب اطرافش نگاه کرد همه خواب بودند،صدا کم کم نزدیک میشد فریژا بلند شد و رفت سمت صدا آرام آرام نزدیک شد و گروه کوچکی اورک را دید با خود گفت مطمئنا اینها تنها نیستند باید سریعتر بروم و خبر بدهم

فریژآ آرام از آنجا دور شد و رفت سمت دایریس تا او را خبر کند ک ناگهان دنیا پیش چشان فریژا تاریک شد...

ویلمار با خود گفت:آری،حق با الکاندو است،معلوم نیست اگر او متوجه گاستون نشده بود چه بلایی سرش می آمد! رفت و گوشه ای در حیاط نشست،به دیوار تکیه داد ، زانو هایش را بغل زد و زل زد به زمین یخ زده.مدتی باز به اتفاقات دیشب فکر کرد،دیگر بعد از ان آنا را ندیده بود،می خواست از او بپرسد که چه دیده و شنیده است،خیلی اتفاقات دیشب درگیرش کرده بودند،نمی دانست باید به گاستون بگوید یا نه!قضیه اورک ها خیلی او را درگیر خود کرده بود،از طرفی هم خسته بود،بالاخره تصمیمش را گرفت،با خودش گفت:بهتر است اول کمی بخوابم،اری تا غروب می خوابم و سپس هنگامی که خستگی ام در رفت قضیه را با گاستون در میان می گذارم!

سپس بلند شد تا برود و بخوابد،در همین حال راد را دید که داشت دروازه را با الوار محکم می کرد،هنگامی که الوار تمام شد،راد داخل انبار رفت ، با خود گفت:شاید یادش برود که دروازه را محکم کند!بهتر است حواسم به او باشد...اما نه اشکالی ندارد،بالاخره کسی به حال این دروازه می رسد! او رفت تا در یکی از ان اتاق هایی که قبلا سرباز های قلعه در ان می خوابیدند،بخوابد قبلا نزدیک به چهل سرباز در ان ها می خوابیدند،اما حالا خالی بودند،و پر از سکوت،پس چه جایی بهتر از اینجا برای خوابیدن؟

***

-ویلمار!ویلمار!بلند شو!بهمون حمله شده!بلند شو دیگه!

ویلمار از خواب پرید ، هنوز کمی خواب آلود به نظر می رسید، همینطور که داشت سرش می چرخاند ، ناگهان شمشیر کشیده تورونگیل را روبه رویش دید...

-واااااااای!خدایا!چرا با شمشیر کشیده اومدی بالای سر من ؟ها؟

-بهت گفتم که احمق!بهمون حمله شده!حالا زودتر بلند شو!

ویلمار از جایش بلند شد،چکمه هایش را پوشید کمر بندش را سفت کرد ، زره الفی خود را به تن کرد ،کمانش را برداشت،اما انگار هنوز چیزی کم داشت،دنبال چیزی می گشت...

-چیزی گم کرده ای؟

-چی؟

-با تو ام،گفتم چیزی گم کرده ای؟دنبال چیزی می گردی ؟

-شمشیرم،کجاست؟ شمشیرم را می خواهم،وای نه...

-به گمانم در حیاط باشد،حال شتاب کن تا برویم...

انها از اتاق خارج شدند،گوشه های حیاط و کنار دیوار ها را نگاه کرد،خبری نبود!همینطور که داشتند حیاط را نگاه می کردند،ناگهان گاستون را میان بقیه سربازان دید که جلوی دروازه ایستاده و به طرز احمقانه ای شمشیر را جلویش گرفته ، ویلمار سریع به طرف او رفت...

-شمشیرم رو بده احمق!

-نه ،بهش نیاز دارم ویلمار !... چرا گرفتیش؟پسش بده!

-ببین رفیق !من می دونم که می خوای زنده بمونی ...ولی به نظرم توی کمد آشپز خونه بهتر میتونی این کارو انجام بدی...

-ولی من به عنوان سر پرست...

ناگهان الکاندو بین آن دو امد و گفت:

-ناراحت نشی گاستون،ولی به نظر منم حق با ویلماره...

گاستون در حالی که به نظر می رسید عصبانی باشد ، از آن ها دور شد و داخل آشپز خانه شد...ویلمار رو به راد کرد و گفت:

-خب پس الان همه ی سربازا جاشون امنه دیگه آره؟

-آره.

-پس خوبه، حالا همه هم که سلاح کافی ندارن،بهتره همه حواسمون جمع باشه.

-کی گفته سلاح کافی نداریم؟

-من می گم حالا حواستو خوب...

-تو اشتباه می کنی،همین امروز توی انبار کلی سلاح پیدا کردم،یه اتاق مخفی!

-یه اتاق مخفی ؟ عالیه ،امروز بعد از ظهر؟منظورت همون موقعی که داشتی دروازه رو محکم می کردی؟

ناگهان راد جا خورد!

-راد ؟ چیزی شده راد؟

-بچه ها واقعا متاسفم ولی باید یه چیزی بهتون بگم ... امروز موقعی که من داشتم...

و در همین حال دروازه با صدای مهیبی شکسته شد!دو لنگ آن اویزان شد و پشت ان پر از دود بود ، شانه به شانه هم ایستادند،شمشیر ها را کشیدند،ناگهان از میان دود اورک ها به داخل قلعه سرازیر شدند،همه با هم به سمت جلو دویدند سرباز های دلاور شمشیر می زدند اما اورک ها تمام نمی شدند، آنها تنها سه تن بودند اما اورک ها بیشمار !دو کماندار یعنی راد و لگولفیندل هم از عقب و فاصله دور تیر اندازی می کردند،مقداری که گذشت ویلمار در حالی که می جنگید گفت:

-این آشغالا تموم نمی شن!

در همین حال نا گهان اورک ها از دیوار های قلعه هم ریختند داخل.الکاندو فریاد زد:

-دیگر نمی توانیم جلوی دروازه بمانیم، از اینجا دور شوید!

سه شمشیر زن وسط قلعه جمع شدند و به جنگیدن ادامه دادند...اما لگو لفیندل نمی توانست انجا بجنگد،سریع به سمت پله های دیوار جلوی قلعه دوید ، همینطور که از پله ها بالا می رفت اورکی سر راهش آمد،با خنجری که ته کمانش بسته بود،ضربه ای به شکمش زد و اورا به زانو انداخت،بار دیگر کمانش را بالا برد و روی سر اورک نگون بخت فرود آورد.سپس او را از پله ها پایین انداخت و به سمت بالا ادامه داد،راد که پشت سر او بود گفت:

نمی دانستم اینقد خوب می جنگی!

-اینا یه چیزاییه که وقتی تو روهان خدمت کنی یاد میگیری.

ان دو در بالای دیوار دروازه ایستاد بودند.لگولفیندل به بیرون تیر اندازی می کرد راد به سرباز هایی که داخل قلعه می شدند.

هنگامی که به نظر می رسید دیگر کار قلعه تمام شده باشد،ناگهان اورکی بزرگ هیکل وارد شد و پایش را روی جسد اورکی که دیرنیر را کشته بود گذاشت.یک سپر داشت به اندازه قد خودش و البته یک نیزه که دو برابر قد خودش بود و تماما از فلز بود.

الکاندو گفت:

-اون دیگه کیه؟ فکر کنم فرمانده شان است...

ویلمار گفت :

-من میدونم کیه...گوندزا...اورک مریض...

تورونگیل فریاد زد:

-من به اسمش اهمیت نمیدم،ولی به سرش میدم.

در همین حال به سمت او دوید،الکاندو خواست دنبالش برود که ویلمار دست بر شانه او گذاشت و نگذاشت دنبال تورونگیل برود.

تورونگیل در حالی که به سمتش می دوید،با تمام قدرت شمشیر را در سپرش فرو کرد ،شمشیر از انطرف سپر بیرون امد،اما به بدن گوندزا نرسید...گوندزا سپرش را چرخاند و تورونگیل بدون سلاح روی زمین افتاد.گوندزا نیزه اش را در سر او فرو کرد.بقیه هم عقب نشینی کردند،گوندزا در حالی که لبخندی بر لب داشت ،از دروازه خارج شد و از قلعه دور شد و به سمت اردو گاه به راه افتاد.اما قلعه همچنان در محاصره بود.

حیاط قلعه پر از جسد اورک شده بود ولی اورک ها پشت سر هم می آمدند و بیشتر و بیشتر میشدند.

راد در حال پوشش دادن بقیه بود که به داخل سالن بروند همه داخل شدند اما راد هنوز در حال تیر اندازی بود تیر هایش که تمام شد شمشیر بلندش را کشید و به طرف اورک ها حمله ور شد چنان از شدت عصبانیت فریاد میزد که اورک ها چند قدم به عقب میرفتند و بعد دوباره همه با هم حمله میکردند در این حال دستی شانه اش را لمس کرد راد فورا چرخید و شمشیرش را بالا برد اما دید این ویلمار است

ویلمارگفت : چکار میکنی ؟ بیا داخل قلعه . همه داخل شدن.

-تو برو من اینجا میمونم تا حساب این لعنتی ها رو برسم

در این حال دو ارک به آنها حمله ور شدند راد شمشیرش را چرخاند و سر یکی از آن ها را از تن جدا کرد و ویلمار خنجری به قلب آن یکی زد .

- داخل هم میتوانی حساب این ها را برسی

با هم سریع داخل سالن شدند و میز غذا خوری را پشت در گذاشتند

راد گفت : مواظب در باشید من الان بر میگردم . چند دقیقه بعد راد در حالی که دستانش پر از شمشیر و کمان و تیر و بر دوشش چند سپر بود برگشت سلاح ها را بین همه تقسیم کرد.

همه به خط شدند و کمان ها را آماده کردند در وازه شکسته شد و اورک ها به داخل حمله کردند و همه تیر ها را رها کردند و اورک ها نقش زمین شدند در این حال اورک ها عقب نشینی کردن .

لگولفیندل خندید و گفت : ای ترسو ها همش همین بود

راد آرام گفت : نه این تازه اولش هم نبود

اورک هایی با سپر های پهن و شمشیر های بلند و زره کامل به سرعت تمام در حال نزدیک شدن به آنها بودند

الکاندو چند تیر به طرف آن ها پرتاب کرد اما کارساز نبود .

راد با صدای بلند گفت: تیر کاری نمیکنه شمشیر ها رو بکشید

همه با هم شمشیر ها را کشیدند و به طرف آن ها حمله ور شدند

این داستان ادامه دارد...

بعد از اتمام پستم رفتم تو اتاقم نزديك هاي غروب بود كه الكاندو به جاي من اومده بود..............

رفتم تا روي تختم كمي دراز بكشم و نفسي تازه كنم.تازه خواب به چشمانم امده بود كه صداي الكاندو منو وحشت زده از خواب پروند...شوكه شدم نميدونستم چي شده فقط شنيدم الكاندو فرياد زده بود:افراد بيايد داخل قلعه...

كمانم و خنجرم رو برداشتم و شتابان رفتم داخل قلعه وقتي رسيدم ديدم در بازه و از همه جا اورك داره مي باره تو قلعه سربازان محاصره شده بودند و ميتوانستند مقاومت ميكردن تعدادي ارك رو از دور زدم و از پله هاي قلعه رفتم بالا تا به پشت بوم رسيدم ديدم ال كاندو و ديرنير دارن با يه اورك قويي هيكل ميجنگن.ديرنير خواست از الكاندو كه روي زمين افتاده بود دفاع كنه كه كشته شد منم ديدم يكي از افراد از دست رفته با تير سر اورك رو زدم الكاندو رفت پايين و من روي بلندي تنها بودم با زمين داخل حياط هم فاصله ي زيادي داشتم اما مهم نبود شروع كردم به زدن اورك ها باتير....ساعتي گذشت و فقط يك تير برايم مانده بود از ان هم استفاده كردم.از بخت بد من در اون لحظه اورك ها به بالاي پشت بوم رسيدن و مجبور شدم با خنجر هايم با ان ها بجنگم تعداد زيادي را كشتم اما يكي از آنان از پشت پاي منو زخمي كرد منم رگشتم و سرش را از تنش جدا كردم....و جنگ با ريختن خون هاي زيادي ادامه يافت...

با گام هایی تند پیشاپیش راد و ویلمار که مراقب اطراف بودند وارد قلعه شدم. دروازه بسته شد و من شتابان به طرف آشپزخانه رفتم تا در سکوت آنجا به اتفاقی که افتاده بود فکر کنم. سراسیمه و عصبی بودم و توجهی به اطرافم نداشتم. حتی وقتی که از کنار لگولفیندل رد شدم و با او برخورد کردم، صدای اعتراض او نیز برایم نامفهوم بود. درب آشپزخانه را بستم و در پستویی که سالنبور همیشه آنجا میخوابید نشستم و سرم را در میان دستانم گرفتم.

همسرم... دخترم.... چطور چنین چیزی ممکن بود؟ نه ... امکان نداشت... آنها کشته شده اند. من خودم دیدم که کلبه آتش گرفت در حالیکه آنها آنجا بودند. حتی وقتی به سختی از دست راهزنان فرار کردم، تا مدت ها از دور به کلبه ی آتش گرفته خیره شده بودم تا دست کم شاید اجسادشان را ببینم، اما هیچ ندیدم. تمام لحظات آن روزهای شوم پیش چشمانم مجسم شده بود، صدای فریادهای همسرم و ضجه های دخترم در گوشم می پیچید، انگار که در همان لحظه جایی در بیرون قلعه در حال شکنجه شدن بودند. از فرط استیصال بغض کردم و بر زمین نشستم. در آن لحظات دلم میخواست امیدوار باشم، دلم میخواست به سخنان آن ملعون دلگرم شوم و دزدانه از قلعه خارج شده و در جنگل او را دوباره ببینم. دلم میخواست از او بپرسم که آیا حرفهایش صحت دارد یا نه؟ اما... اگر صحت داشت چه؟ در ازای بخشیدن و دیدن دوباره خانواده ام چه چیز ممکن بود از من بخواهد؟ چطور میتوانستم به او و حرف هایش اعتماد کنم؟...

نگاهم به پیش بند مچاله شده ی سالنبور افتاد که کنار خوابگاهش بر زمین افتاده بود. هیچ خبری نشده بود. ریابو و دیگران برنگشته بودند. چه اتفاقی برایشان افتاده بود؟ از هجوم این همه افکار عجزآور ناتوان شده و بر زمین دراز کشیدم و چشمم را به سقف پستو دوختم. سعی کردم به افکارم نظم بدهم اما کار بسیار سختی بود. صدای راد به گوشم خورد: "گاستون.... گاستون...." هیجان زده به نظر میرسید. وارد آشپزخانه شد و بار دیگر صدا زد: "گاستون... کجایی؟" پاسخش را دادم. به پستو آمد و با هیجان گفت: "تو از انبار مخفی قلعه خبر داشتی؟"

کمی خیره نگاهش کردم و با سردرگمی گفتم: "کدام انبار؟"

نزدیکتر شد و گفت: "دیوار قسمتی از انبار را اتفاقی خراب کردم. پستوی تاریکی آنجاست که پر از زره و اسلحه های بی نظیر است."

سردرگم تر از آن بودم که هیجان زده شوم. با چشمانی بی روح نگاهش کردم و گفتم: "بسیار خوب. همین الان به آنجا خواهم آمد."

کمی مردد مرا نگاه کرد و پرسید: "اتفاقی افتاده است؟"

با صدایی گرفته گفتم: "نه. چیزی نیست." پرسشگرانه و مردد کمی مرا نگریست و سپس به آرامی برخواست و رفت.

نمیدانم چه مدت در همان حال در آنجا دراز کشیده بودم. شاید ساعت ها سپری شده بود. از پستو بیرون آمدم و در آشپزخانه خود را بی هدف مشغول کاری کردم، تنها برای اینکه شاید بتوانم از ملغمه ی درونم بکاهم. مدتی را با سرگردانی به مرتب کردن آشپزخانه مشغول شدم.

تصمیم داشتم برای سربازان غذایی آماده کنم که ناگهان صدای مهیبی از بیرون قلعه شنیده شد، صدایی مانند کوبیده شدن تنه ی درختی عظیم به دیوار. بر جای ایستادم و گوش کردم. فریاد الکاندو را شنیدم که خطاب به لگولفیندل و راد چیزی گفت و به دنبال آن صدای نعره ها و فریاد های گوشخراشی به آسمان رفت که صدای سربازان در هیاهوی آنها گم شد. عرق سردی بر تنم نشست و با گام هایی لرزان ساطوری به دست گرفتم و به طرف درب قلعه دویدم. چند گام وارد تالار شده بودم که صدای وحشتزده دیرنیر به گوشم خورد: "گاستون... گاستون...." شتاب بیشتری گرفتم و در همان حال در ورودی تالار شکسته شد و چیزی قریب به ده اورک در حالیکه شمشیرهای بد ترکیبشان رو تاب میدادند به داخل تالار سرازیر شدند.

سه تن از آنان راه اتاق های فوقانی را در پیش گرفته و بقیه در گوشه گوشه تالار پراکنده شدند. گویی هنوز متوجه من نشده بودند که نزدیکی در آشپزخانه در حالیکه مانند صاعقه زدگان بر جا ایستاده بودم آنان را نظاره میکردم که هر آنچه دستشان میرسید را نابود کرده و تالار را چپاول میکردند. این بار صدای تورنگیل به گوشم خورد که فریاد میزد: "گاستون..... از قلعه بیا بیرون...."

ناگهان چشم یکی از آنان به من افتاد و وحشیانه زوزه ای کشید، بقیه رد نگاهش را گرفته و نعره زنان هجوم آوردند. دیگر تعلل جایز نبود. قبل از اینکه نزدیکتر شوند، ناشیانه ساطور را به طرف یکی از آنها پرتاب کردم. ساطور به زره خورد و منحرف شد و من به ناچار به آشپزخانه گریختم. به سرعت درب را بسته و گنجه ی چوبی سنگینی را بر پشت در یله کردم. طولی نکشید که صدای کوبش چماق ها و خراش شمشیرها بر در آشپزخانه را فرا گرفت. نمیدانستم چه بکنم. از فرط ناتوانی در حالیکه به تندی نفس میزدم فریاد زدم: "الکاندو.... راد...." اما صدایم در نعره های اورک ها خفه شد. از فکر فرار از پنجره ی کوچک آشپزخانه و ملحق شدن به سایرین به سرعت منصرف شدم، چون ارتفاع زیادی داشت و ممکن نبود سالم به بیرون برسم. به ناچار در گوشه ای در برابر اجاق ایستاده و چاقوی بزرگی به دست گرفتم. ترس از مرگ به شکل بغضی داشت خفه ام میکرد. در همین حین گنجه ی چوبی به کناری افتاد و در باز شد. دیوانه وار فریاد زدم و در حالیکه هیچ امیدی نداشتم، هر آنچه در دست میگرفتم را پرتاب میکردم. در این پرتاب ها دو اورک بر زمین افتادند. اما یکی از آنها خود را به من رساند و گلاویز شدیم. غفلتا کارد کوچکی را در گلویش نشاندم و او را رعشه کنان به کناری انداختم. همینطور بی وقفه وارد آشپزخانه میشدند و من بیشتر از جنگیدن به فکر فرار بودم. اما در همان حال به هر وسیله ای که بود اورک ها را زمین گیر کرده و یا میکشتم. تعدادشان به تدریج کاستی گرفت و دو اورک بیشتر باقی نماند. بسیار خسته بودم و توانی برایم نمانده بود. یکی از آنها حمله ور شد و من به سختی و نومیدانه تنها او را دفع میکردم. بار دیگر فریاد زدم: "الکاندو.... کمک...." شاید کسی صدایم را بشنود. چماق اورک بر پهلویم فرود آمد و درد شدید باعث شد به زانو بیفتم. در همان حال تکه چوبی برداشته و در چشم اورک فرو کردم. موجود تلو تلو خورد و عقب رفت و اورک دیگر هنگامی که عزم هجوم کرد، صدای ضرب شمشیری بلند شد و سر اورک از شانه هایش فرو افتاد. الکاندو بود.

سلانه سلانه برخواستم و ایستادم. الکاندو نزدیکتر شد، در حالیکه صورت و زره اش از خون اورک به سیاهی زده و چند زخم کوچک و بزرگ برداشته بود. با عتاب گفت: "جناب گاستون.. کجا هستی؟ عجله کن باید پیش افراد باشیم..."

در حالیکه بریده بریده و سراسیمه حرف میزدم گفتم: "فرصتی نیست... به قلعه .... حمله شده .... شمشیر.... شمشیری به من بده...." الکاندو با تعجب کمی به سخنان نامفهوم و هذیان گونه من گوش داد و سپس با عجله شمشیری را از نیامی که به پشتش آویزان کرده بود به من داد. و با هم به طرف تالار رفتیم.

ویلمار و لگولفیندل در حال بستن درب بزرگ تالار بودند. راد کمی بعد با چند قبضه شمشیر و تیر و کمان هایی بلند به تالار آمد. ویلمار مرا دید و با خنده گفت: "آشپز زنده است.."

لگولفیندل در حالیکه زخمی بر گونه اش دیده میشد با عجله گفت: "سریعتر... جای مطمئنی پیدا کنید... این درب زیاد دوام نمی آورد."

خیره به آنها نگاه کردم و با صدای بلندی پرسیدم:"دیرنیر کجاست؟ تورنگیل چه شد؟"

الکاندو میزی را برگرداند. راد سپر و خنجری به من داد و با چهره ای گرفته گفت: "عجله کن گاستون.... کشته شدند..."

زیر لب زمزمه کردم: "کشته؟ ... چطور..."

فریاد ویلمار به گوش رسید: "به یک ردیف..."

هر چهار سرباز کمانی به دست گرفته و با تیری در چله، به درب چشم دوختند. درب پس از لختی ضربه خوردن باز شد. ورود اورک ها همان و باریدن تیر بر سرشان همان. چند گام بیشتر داخل نشده بودند که شش یا هفت تن از آنان نقش زمین شدند. سربازان به سرعت تیراندازی میکردند و اورک ها به ناچار عقب نشستند. لگولفیندل در حالیکه تیر می انداخت گفت: "بزدل ها.... همه اش همین بود؟"

راد پاسخ داد: "نه ... این هنوز اول کار است."

در این مدت من که قادر به تیراندازی با کمان نبودم، پشت سر آنان ایستاده و جنگیدنشان را نگاه میکردم. با دیدن شهامت و خونسردی آنان دلگرم شدم و به هر ترتیب ممکن ترکش ها را جابجا میکردم تا سریعتر بتوانند تیراندازی کنند.

در همین اثنا اورک هایی زره پوش با قداره هایی بلند که شمارشان به بیست میرسید به داخل تالار جهیدند. سربازان مجددا تیر باریدند و یک یا دو تن از اورک ها بر زمین افتادند. اما زره هاشان ضخیم تر از آن بود که تیری به آنها کارگر افتد. راد فریاد کشید: "شمشیرها...."

جملگی شمشیرها را از نیام کشیده و با فریاد حمله بردیم...

نمیدانم در آن دقایقی که در محیط محصور تالار میجنگیدیم بر ما چه گذشت. زوزه ی تیرها، صدای فرود آمدن شمشیرها، نفس زدن های سربازان، خرناس و نعره های دشمنان و هیاهوی جنگ و کشتار تا مدت ها بر گوشم طنین انداز بود. اضطراب و هراس بی امان از مرگ باعث شده بود هیچ چیز در خاطرم نماند؛ جز اینکه هر از گاهی ناشیانه و یا از پشت سر، چند تن از دشمنان را هلاک کرده بودم و چندین بار توسط تیغ الکاندو و یا تیرهای لگولفیندل از مرگ نجات یافته بودم. اما به خاطر داشتم که در تمام طول نبرد بی وقفه، هیچ صدایی از سربازان شنیده نمیشد. تنها هر از گاهی صدای ویلمار را میشنیدم که با هلاک کردن یکی از آنها فریادی سر میداد و دوباره شمشیر میزد. زمان به تندی و یا به کندی گذشت، و در فاصله ای که تمام اورک های داخل تالار کشته شدند و کمکی از بیرون قلعه به آنها نرسید، سربازان به کمک هم و به سرعت هر چه تمام تردرب تالار را بسته و هر آنچه از اسباب سنگینی که در تالار بود را پشت درب تالار جمع کرده و آنرا به شدت مسدود کردند.

هر کدام در گوشه ای افتاده و نفس میزدیم. تا مدت ها سکوت حکمفرما شده بود و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای ناله های خفیف الکاندو بود که گویی زخمی عمیق بر پایش نشسته بود. هیچ صدایی از بیرون قلعه به گوش نمیرسید. هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و خیال ما از این بابت کمی آسوده بود. برخواستم و نگاهی به سربازان انداختم. ویلمار وسایل پشت در را محکم تر میکرد، راد به طبقات بالا و به سمت برجک ها رفته بود و لگولفیندل بر سر جنازه ها میرفت و اگر زنده بودند با شمشیر ضربت های آخر را میزد. به طرف الکاندو رفتم. روی پله ای که به طرف طبقات فوقانی می رفت نشسته و با چهره ای در هم کشیده زخم پایش را ورانداز میکرد. بر زمین نشستم و به زخم پایش نگاه کردم. عمیق بود اما به زودی بهبود میافت.

نفس زنان گفت: "گاستون... کمی آب گرم برایم بیاور."

لگولفیندل حرفش را شنید و از آن سوی تالار با صدای بلند گفت: "نه. ممکن است تیغ سمی بوده باشد. آن را به من بسپار. گاستون تو سعی کن جنازه ها را گوشه ای جمع کنی تا راه رفت و آمدمان باز شود."

ویلمار به میان تالار آمد. نگاهی به جنازه ها کرد. به یکی از آنها ضربه ای زد و در حالیکه شمشیرش را در دهان موجود فرو میکرد، نیشخندی زد و گفت: "این یکی کمی جوان بوده است" سپس خطاب به ما گفت: "باید ببریم بیرون و بسوزانیمشان."

الکاندو با همان حال گفت: "هنوز بیرون امن نیست. شاید دوباره بازگردند. فعلا بهتر است همینجا بمانیم."

ویلمار بی تفاوت به حرف او عازم برجک جنوبی شده و از پله ها بالا رفت.

مدتی طول کشید تا جنازه ها را در گوشه ای تلنبار کردیم. مختصر غذایی از آشپزخانه ی ویران شده یافتم و با سربازان تقسیم کردیم. سپس من و الکاندو در تالار ماندیم و دیگران برای نگهبانی به برجک ها رفتند تا اگر دوباره حمله ای شد آمادگی دفاع داشته باشیم.

دارویی که لگولفیندل داده بود بر زخم الکاندو گذاشتم وآن را بستم. سرش را به دیوار تکیه داد و سعی کرد آرام بگیرد. کمی به سکوت گذشت تا اینکه گفت: "دست کم باید جنازه های تورنگیل و دیرنیر را به داخل می آوردیم."

تورنگیل.... دیرنیر... به کلی فراموش کرده بودم. هر دو را از زمانی که در قلعه بودم میشناختم و حالا آن دو دیگر وجود نداشتند. اندوهی تلخ مرا فرا گرفت. با صدایی گرفته گفتم: "چطور کشته شدند؟ دست کم دیرنیر میتوانست از خود دفاع کند."

الکاندو نفس بلندی کشید و گفت: "وقتی دروازه باز شد من روی دیوار شمالی و راد بر دیوار جنوبی بودیم. تورنگیل و لگولفیندل نیز در حیاط بودند. نمیدانم چه شد که مثل مور و ملخ به قلعه سرازیر شدند. برخی از دروازه باز شده و برخی از روی دیوار ها. من کمی روی دیوار مقاومت کردم، اما بی فایده بود. اگر دیرنیر به کمکم نمی آمد کشته میشدم. با هم به سرعت به حیاط برگشته و آنجا میجنگیدیم. کسی به فکر کسی نبود. در یک آن وقتی ضربه ی محکم اورکی بزرگ نقش زمینم کرد و با گرز بزرگش نزدیک بود سرم را له کند، دیرنیر خود را بین من و او انداخت. سعی کرد با شمشیرش مانع ضربه ی گرز شود. اما شمشیرش شکست و..."

دیگر ادامه نداد. چهره اش به تیرگی گذاشت و نفس هایش لرزید. بغض کردم. از اینکه در آن لحظات در حیاط نبودم احساس شرم میکردم. به یاد حرف ریابو افتادم که هنگام رفتن قلعه را به من سپرده بود. اما من چه کرده بودم؟ وبال گردن سربازانی شده بودم که اگر نبودند شاید من نیز میان جنازه های گوشه تالار افتاده بودم. رویم را از الکاندو گرداندم و به آشپزخانه رفتم.

همه چیز به هم ریخته و ویران شده بود. توانایی هیچ کاری را نداشتم. اگر دوباره حمله ای میشد نمیدانستم چه اتفاقی خواهد افتاد. به شدت نگران و منتظر ریابو و گروهش بودم. امیدوار بودم هر چه زودتر قبل از سپیده صبح برگردند..

روز چهارم ( رنگ خون )

ادامه از شب روز سوم حمله برای ازاد سازی سالنبور - همراه با دایریس و پلاطس و انا و بلاتریکس و البته اینار

در فاصله صد متری از کمپ اورکها ایستاده ام ، برفی چند قدم جلوتر مستقیم به اتش در اعماق جنگل چشم دوخته و تکان نمیخورد ، برف همچنان میبارید

دایریس گفت : چرا ما نباید اتش روشن کنیم ؟؟

_ مثل اینکه دلت میخواهد طعمه اورک ها شویم ؟ هزاران اورک در این جنگل ها پرسه میزنند کافیست یکی از انها متوجه ما شود و بعد ...

ناگهان چند بوته تکان خورد همه قبضه شمشیر ها را گرفتیم - برفی دندان هایش را به هم سابید و وقتی اماده اسلحه کشیدن شدیم ناگهان فریژا از بین بوته ها بیرون پرید

_ نه منم .... صبر کنید

پرسیدم : خوب چه شد ؟ چند نفر ؟

_ 8 نفر و سالنبور

یکی از سرباز ها اهی کشید و گفت آه 8 نفر ؟ من در این سرما در حالی که از ظهر سرپا هستم و در برفی که تا زانویم رسیده یک سر دارم راه می ایم اکنون باید برروی 8 نفر شمشیر بکشم ؟ اه و افسوس

گفتم : ساکت شوید : الان چاره ای نداریم اماده شوید باید حمله کنیم

هر کدام شمشیر کشیده و کمان را اماده کردیم و در برف با فاصله از هم شروع کردیم به سمت اتش حرکت کنیم ، 4 نفر بودیم و میخواستیم از 4 جهت به انها حمله کنیم بعد از چند قدم کسی را در کنارم ندیدم همه غیب شده بودند

به نزدیکی اتش رسیدیم 3 نفر خوابیده بودند 2 نفر مواظب سالنبور که خودش هم خواب بود یا خودش را به خواب زده بود و 3 نفر نگهبان که دو نفر کنار اتش کز کرده بودند و یکی از اورک ها که بزرگترین و احتمالا فرمانده بود ایستاده هوا را بو میکشید ...

پشت درختی در چند قدمی فرمانده قایم شدم ، فرمانده اورک ها هوا را میبوئید اما ناگهان انگار که چیزی حس کرد باشد چند نفس بلند کشید و یک لحظه برگشت و فریاد زد بلند شوید بلند شوید مگس های تپاله انها در اطراف ما هستند ...

( این بخش هر کس مبارزه خودش رو باید بنویسه )

نگذاشتم جمله اش تمام شود از پشت درخت بیرون پریدم و فریاد زدم به نام قلعه خاکستری ، فریادم از 4 گوشه جنگل شنیده شد و همه به سمت اورک ها حمله کردند ، خواستم با شمشیر به دست راست اورک بزرگ بزنم اما او برگشت و با سپرش مرا به عقب هل داد ، و ناگهان شمشیر بلند و تیزش را کشید و خواست که من را از وسط دو نصف کنید هم جلوی ضربه با ضربه ای گرفتم و عقب پریدم و یک ضربه به سمت او زدم ، با توجه به جثه بسیار درشتی که داشت سریع بود و خوب جاخالی میداد و ضرباتش هم پی در پی بود ، برای من که اکنون پیر شده بودم حریف بیش از حد چابکی بود اما چه بسیار اورک های بزرگی که در جوانی شکار کرده بودم اما اکنون دیگر نیروی جوانی از دست رفته بود با ضربه دیگر او را به عقب راندم و یک ضربه دیگر که باز خواست به عقب برود و پایش به سنگ کنار اجاق گیر کرد و افتاد سریع نزدیک شدم و خواستم شمشیر با به قلبش فرو کنم که با ضربه پا من را به عقب زد و دوباره خواست بلند شود اما اینبار برفی به روی اورک پرید و اورک اینبار گلوی برفی را گرفت و او را به طرفی پرت کرد ولی تا خواست برگردد شمشیر را در گردنش فرود اوردم و همانجا افتاد

داشتم نفس نفس میزدم چون این مبارزه برای من بیش از حد نفس گیر بود که ناگهان سه اورک دیگر از میانه درخت ها پیدایشان شد ، در میانه جنگ نگاهی به چهره فریژا انداختم و او سریع نگاهش را دزدید ، سه اورک بزرگ داشتند به سمت ما می امدند و این کار را سخت تر میکرد که ناگهان تیری در تاریکی به چشم یکی از اورک ها خورد ، از سمت جنوب اینار پیداش شد و کمان را انداخت و شمشیر را گرفت و شروع به مبارزه کرد

در همان حین توانسته بودیم که سالنبور را ازاد کنیم و اون کله ی دو اورک را زیر بغلش گرفته بود و داشت گردنشان را میشکست بالاخره بعد از نزدیک یک ساعت زد و خورد 7 نفر از اورک ها کشته شدند و بقیه فرار کردند

همه نفس نفس میزدیم و من دستانم روی زانوانم بود به قدری به شانه هایم فشار امده بود که نمیتوانستم قد علم کنم

سالنبور به سمت من امد و جلوی من ایستاد در حالی که همان خنده ابلهانه بر لبهایش بود گفت : به موقع رسیدید رفقا داشتند مرا میبردند که برایشان اشپزی کنم البته شاید هم خودم شام شبشان شوم

سرم را به زحمت بالا اوردم و در چشمانش نگاه کردم و تمام قدرتی که باقی مانده بود را در مشتم جمع کردم و حواله صورتش کردم دستم درد شدیدی گرفت ولی سالنبور فقط یک اخ گفت ، نفسی کشیدم و عرق صورتم را پاک کردم و گفتم دفعه بعد اگر هوس گشت و گذار بیرون قلعه به ذهنت زد مطمئن باش نمیگذارم که اورک ها دستگیرت کنند ،‌ بلکه خودم گردنت را میزنم و کله گنده ات را روی دروازه میزنم تا عبرت همه شماها شود

بعد از چند دقیقه ایستادن و نفس تازه کردن گفتم بلند شوید تا برگردیم قلعه ، البته اگر قلعه ای باقی مانده باشد

ماه داشت به سرعت به سمت پایین میرفت ،‌ برف کم شده بود برفی در حالی که چند قدم از ما جلوتر بود بعد از هر چند دقیقه می ایستاد و به چیزی گوش میداد ، برنمیگشت اما معلوم بود احساس خطر کرده است

اینار گفت : این حیوان چه مرگش شده مرا میترساند ، گاهی وقتی در چشمانش نگاه میکنم فکر میکنم یک انسان است که به صورت گرگی مسخ شده است

_ احساس خطر ، این اطراف باید چیزی باشد که او را میترساند بهتر است سرعتمان را زیاد تر کنیم بروید .... بروید سریعتر

بعد از پیاده روی طولانی به بلندی که قلعه از ان معلوم بود رسیدیم همین که بالای صخره رفتم ستون دودی که از داخل قلعه بالا میرفت به چشمم خورد ، صدای ضعیف ناقوس خطر به گوش میرسید

.................

ادامه دارد - بخش حمله به داخل قلعه به زودی بعد از متن افراد بیرون قلعه دوباره ادامه میدم

تلکا گفت: اما فرمانده این کار خطرناکیه!

در اتاق فرماندهی، فرمانده پشت میزش نشسته بود، با چهره ای آرام نگاهش را به میز دوخته بود و با دقت به حرف های تلکا گوش میداد.

تلکا نزدیک میز فرمانده ایستاده بود. برای لحظه ای سکوت کرد نگاهش را به آرتانیس که کمی دور از او ایستاده بود انداخت. رو به فرمانده کرد و ادامه داد: ممکن خودشو به کشتن بده، بزارید من جای او بروم.

-نه؛ آرتانیس بود: من دلایل محکم تر از تو برای رفتن دارم.

تلکا سعی کرد حرف بزند که آرتانیس به او اجازه نداد و گفت: من اونا رو بهتر میشناسم مدتی بین اونها زندگی کردم و ...

فرمانده دستانش را بلند کرد و با نگاهش به آرتانیس فهماند که دیگر چیزی نگوید و خود ادامه داد: مطمئنی که میتونی انجامش بدی؟

آرتانیس با اطمینان جواب داد: آره.

تلکا گفت: خودتو زیر خروارها خاک میبری؟

-این پایان راه همست.

***

آرتانیس نگاهی به تپه خاکی که نشان از آرمگاه تلکا بود انداخت، افراد گروه او را به خاک سپرده بودن و تکه سنگ بزرگی را به عنوان نشان بالای آرامگاهش گذاشتند.

گروه برای ادامه جستجو سالنبور آماده میشد. آرتانیس روی پایش نشست، دستش را روی تپه خاک کشید؛ حالا این تلکا بود که زیر خروارها خاک آرمیده بود، به آهستگی گفت: متاسفم.

و بغضش را فرو داد.

***

پس از گذارندن شب برای استراحت صبح شده بود، سرد بود و برف به شدت می بارید، آرتانیس با چشمانی خسته نیم نگاهی به اطرافش انداخت و پشت سر گروه به راه افتاد. خسته بود؛ خیلی زیاد، چند روزی بود که حتی به درستی استراحت نکرده بود. با خودش فکر کرد که به خواب نیاز دارد آنهم خوابی طولانی و صدایی در ذهنش میگفت شاید تا ابد.

بعد از مدت طولانی پیاده روی بالاخره اردوگاه اورکا را پیدا کردن؛ سالنبور هم آنجا بود. به دستور ریابو همگی پخش شدن تا از چند جهت حمله کنن. آرتانیس به سمتی رفت که پشتش به سالنبور باشد تا بتواند او را آزاد کند. متعجب بود با خودش فکر میکرد که سالنبور باید در ارودگاه شرقی ها باشد آن سمت رودخانه ... وقتی که جسد تلکا را دید به این موضوع دقت نکرده بود.

ناگهان صدای رییس اورک و به دنبال آن فریاد ریابو را شنید. درگیری آغاز شد و آرتانیس سعی کرد در این میان سالنبور را آزاد کند. خنجرش را از آستینش بیرون آورد تا طنابی را که به دورش بسته بودن پاره کند.

سالنبور گفت: زود باش.

آرتانیس سریع نگاهی به اطراف انداخت و گفت: باشه. درست همان موقع که طناب را پاره کرد اورکی از پشت سرش به او حمله کرد، و او تنها توانست خودش را از شمشیر اورک دور کند؛ با این حال شمشیر اورک گلویش را خراشید. به زمین افتاد و پیش از آنکه بتواند کمانش را بردارد تیری به گلوی اورک خورد و او را نقش زمین کرد.

آرتانیس نگاهی به اطراف انداخت تا ناجی خود را بیابد... درست کمی دورتر از میدان نبرد ایستاده بود...

هیچ وقت یک احمق رو دست کم نگیرید.

این چیزیه که در نبرد قلعه خاکستری همه اورک ها فهمیدند.در واقع آنها چنین چیزی رو ندیده بودند.دو متر و نیم انسان با دو متر شمشیر با وزن تقریبی ده کیلوگرم.و بازوری که در رگ های دایریس جریان داشت این شمشیر میتوانست حتی فلس اژدها،زره میتریل و.... بشکنه.

دایریس با یک فریاد سراسر وحشیانه به طرف اورک ها هجوم برد.شمشیرش رو مستقیم در جلویش نگاه داشته بود و جلو میرفت.در گلوی اولین اورک شمشیرش فرو رفت و جسد اورک درون شمشیر دایریس ماند.دومین اورک هم همینطور و سومی و چهارمی.دایریس حالا در مرکز اورک های متخاصم بود.در یک دایره ی360درجه شمشیرش را چرخاند.گلوی اورک های درون شمشیرش را برید و گلوی چند اورک دیگر را هم نیز برید.تمام خشمی که از اورک ها داشت را مشغول خالی کردن بود.

یک اورک سراسر زره پوش به وی حمله کرد.شمشیر را عمودی پایین آورد.زره و کلاه خود را شکافت و اورک را دو نیم کرد.چرخید و با یک ضربه افقی سر اورک کناری اش را جدا کرد.سپرش را برداشت.یک اورک با یک ضربه ی عمودی گرزش را به طرف سر دایریس فرود آورد.دایریس سپر را بالا آورد و حمله اش را دفع کرد.شمشیرش را در بدن اورک فرو کرد.بعد شمشیر را بیرون کشید.

یک اورک دیگر از رو به رو حمله کرد.یکی از راست،یکی از پشت و یکی از چپ.به محض اینکه به صورت دایره وار به دایریس رسیدند دایریس نشست.شمشیرش را دایره وار چرخاند و پای همه اشان را قطع کرد.دایریس وقتی بلند شد نگاهش به درختی افتاد.درختی قطور و عظیم بود.فکری به سرش زد.اگر قطعش میکرد و روی سپاه اورک ها می انداخت آنها پیروز میشدند.

ولی تا آنجا حدود صد اورک مانعش بودند.دایریس با خود فکر کرد:چقدر کم!!!

شروع کرد به دویدن.ته سپری تیز بود.آن رادرون بدن اولین اورک فرو کرد.چرخید و سر دومی را قطع کرد.گردن سومی را گرفت و بدنش را درون نیزه اورک بعدی فرو کرد.دایریس چرخید و با یک ضربه دورانی بدن اورک را دو نیم کرد.

دایریس دوید،شمشیرش رو کوباند زمین و مثل پرش با نیزه به وسیه شمشیرش پرید هوا،فقط شمشیرش رو هم برداشت،حدود دومت جلوتر با سینه روی تعدادی اورک فرود آمد.بلند شد و شروع کرد به دویدن.دید که یارانش در خطر هستند با سرعت بیشتری رفت.

دایریس دیگر برای کشتن اورکی معطل نکرد.سریع تر دوید.شمشرش را-که حالا از خون سیاه شده بود-جلویش نگه داشته بود و پیش میرفت.به محظ اینکه به درخت رسید.....

اورکی پست ناجوانمردانه از دور به دایریس نزدیک شد و دست چپ دایریس را برید.دایریس از درد فریادی کشید،چرخید و با شمشیرش سر اورک را قطع کرد.

خون داشت ازش میرفت.دایریس اهمیتی نداد.شمشیرش را بلند کرد و محکم به لبه درخت زد.یک اورک دیگر بهش نزدیک شد.دایریس خواست با شمشیر بزندش که دید یک تیر در درون مغزش فرو رفت.رد تیر را دنبال کرد و فریژیا را دید.با یک خنده خرکی ازش تشکر کرد.

فریژیا شروع بهویدن به طرف دایریس کرد.میخواست بهش کمک بکند.

دایریس که شگفت زده شده بود از این محبت فریژیا خودش را دوباره جمع و جور کرد و شروع کرد به ضربه زدن به درخت.محکم ضربه میزد.هر اورکی که میخواست به وی نزدیک شود مورد حمله فریزیا قرار میگرفت.

دید دوستانش در حال برگشتن به قلعه هستند ولی هجوم اورک ها ادامه دارد

این درخت تنها شانس نجاتشون بود.

اگر به قلعه میرسیدند همه ی آنها میمردند.نباید میذاشت.

نباید

نباید

نباید!!!!!!!!!!!!

دایریس فریادی زد،شمشیرش را بلند کرد و به درخت ضربه را وارد کرد.ضربه به قدری قدرتمند و عمیق بود که پس از برخورد به در خت به راهش ادامه داد،تا اینکه درخت کمل قطع شد.دایریس از درخت دور شد و خود را به آن کوبید.درخت با صدای مهیبی شروع به سقوط کرد.نگاهش را برگرداند و فریژیا را دید که در دویدن به سمت وی بود،سخنی مبهم در لبانش جریان داشت.دایریس چیزی را یادش آمد.دفترچه فریژیا را در آورد و پرت کرد طرفش.

در همین حین اورکی سر رسید و سرش را قطع کرد.

فریژیا جیغ بلندی کشید و خواست تیری بیندازد که دید پلاطس وی را گرفته و میخواهد به سمت قلعه برگرداند.

آن شب اورک ها نتوانستند از سد عظیمی که دایریس ایجاد کرده بود بگذرند ولی برای انتقام در جلوی دروازه ها رییس اورک ها در مقابل چشمان ریانو شروع به خوردن سر دایریس دنمای کرد.

پایان رول نویسی دایریس دنمای.

پ ن:دوستان و خصوصا بارد رییس این رول نویسی.واقعا باعث زحمت بودم.

پیروز باشید

فریژا آرام آرام پشت بقیه راه می رفت ، کمانش روی دوشش لق میزد و شانه هایش گویی افتاده بود و چشمانش خیس بود و صورتش ملتهب و البته طوفانی سخت درونش جریان داشت

دائم ب خودش نهیب میزد"" تو چت شده فریژآ!دختری ک برای مادربزرگش هم اشک نریخت چی شده که برای ی غریبه اینطور ناراحته..."و بعد ی سکوت طولانی دوباره ب جواب میرسه مسئله این نیست ک اون مرده مسئله اینه که هروقت هر کسی سعی میکنه ب اون نزدیک ش خیلی زود میمیره این نفرین روی پیشونیه اونه..و تصویر های مبهمی را میدید از افرادی که همه روزی میخواستند ب او نزدیک شوند و سرنوشتشان چیزی جز مرگ نبود...." با خودش زمزمه کرد اگر دایریس درست دفترچه را میخواند می فمید ب چ موجود نفرین شده ای دارد نزدیک میشود""

دوباره سکوت کرد لحظه ای رو یادش اومد ک حمله شروع شده بود او لحظه ای شوکه شده بود تمام افراد را می دید که میجنگیدن و سخت هم میجنگیدن چشمانش روی ریابو متوقف شده بود،ریابو سخت تر از همه میجنگید نوع خاصی از حس مسئولیت در چشمانش موج میزد.فریژا او را در دل تحسین میکرد....همینطور که زل زده بود ناگهان نگاهشان بهم گره خورد سریع نگاهش را دزدید و تیرش را در کمان گزاشت و رها کرد یکی پس از دیگری تیر ها را رها میکرد...نبرد همچنان ادامه داشت که ناگهان صدای فریاد های دایریس او را ب خود جلب کرد؛ دایریس دیوانه وار داشت می جنگید که ناگهان دستش قطع شد فریژآ جیغ خفه ای کشید و سریع دستانش را روی دهانش گزاشت ، قدمی ب عقب ورداشت حقیقتش هیچ وقت از فاصله ی ب این نزدیکی یک نبرد تمام عیار ندیده بود ترسیده بود واقعا ترسیده بود صورتش سفید تر و بی روح تر از همیشه شده بود ناگهان تیرش را در کمان گزاشت و پرتاب کرد درست ب موقع بود ب سمت دایریس شروع کرد ب دویدن تا از محاصره ای که او درونش گیر افتاده بود نجاتش دهد همزمان می دوید و تیر پرتاب میکرد ولی ناگهان دایریس تمام حماقتی را که میتوانست از خودش نشان بدهد نشان داد فریژا زیر لب گفت این آخرین حماقت او خواهد بود سرعتش را بیشتر کرد که ناگهان همه جا انگار ساکت شده بود خون فواره میزد دستانی از پشت او را گرفتند و او تقلا کن سعی در رها کردن خود میکرد نمیتوانست چیزی را که میبیند بفهمد فریاد میزد و دست و پا میزد پلاطس او را برگرداند ""آروم باش فریژآ آروم باش کاری دیگه از دستت بر نمیاد"" فریژا ماتش برده بود خواست دوباره ب پشت سرش نگاه کند که پلاطس صورتش را گرفت نه فریژا لازم نیست دوباره ببنی...."""

فریژا نمیتوانست بفهمد؛هیچ وقت تا ب حال ندیده بود که سری از بدنی جدا شود،هیچ وقت فوران تیره ی خون را ندیده بود.....

فریژا چشمانش را بست و دوباره باز کرد ب درختی تکیه داد افراد را میدید که دورش حلقه زده بودند آنا را میدید ک متعجب ب او خیره شده بود...

ریابو دستش را روی شانه ی فریژا گزاشت """فریژا باید برویم""" فریژا ب چشمان ریابو نگاه میکرد بلند شد لباسش را تکاند و اشک های روی صورتش را که نفهمید کی جاری شدند را پاک کرد،اگرچه همچنان اشک آرام آرام جاری بود و او اصلا متوجه شان نبود.....

دفترچه را در دستش حرکت میداد بی توجه ورق میزد دیگر آن دفترچه برایش اهمیتی نداشت ینی اصلا برایش معنی نمیداد خیلی وقت بود ننوشته بود و خوب که نگاه میکرد میدید از تمام خاطرات مبهمی که آنجا نوشته بود نفرت داشت رد انگشتان بزرگی روی ورقه های ظریف دفترچه دیده میشد....

ناگهان با ضربه ای روی شانه اش حواسش جمع شد ریابو بود ""دختر خودت را جمع کن فکر نمیکردم انقدر حساس باشی!"فریژا اخمی کرد نه او حساس نبود او تنها روز ب روز از خودش متنفر تر میشد روز ب روز از دنیای بی معنایی که دورش را پوشانده بود حالش بیشتر بهم میخورد.....تمام این حرف ها را قورت داد و سرش را برگرداند...

ریابو که انگار بهش برخورده باشد گفت حدقل یک کلمه حرف بزن که متوجه باشم صدایم را میشنوی...و فریژا بازهم پاسخی نداد...

آرام آرام قلعه از دور دیده میشد بوی تعفن می آمد و می شد دود سیاهی را که از برج های دیده بانی بلند بود دید

فریژآ ب خود لرزید با خود زمزمه کرد باز قرار است چ انفاقی بی افتد....

"اونا دارن دارن به دهکده نزدیک میشن باید از اینجا برید. من جلشونو میگی..

-نه. من نمیزارم. اونا میکشنت. من بدون تو جایی نمیرم

-الان وقت این حرفا نیست باید سه تایی فرار کنین. من بهتون میرسم باهم یه جای امنی گیر میاریم الان فقط زودتر آماده شین.

پسرم ... مرد که گریه نمیکنه! مواظب خواهر و مادرت باش ..

- بابا کی میای پیشمون؟

-نمیدونم..

سرباز : دارن میرسن زود باش "

با صدای شکستن دری خواب پریدم.

-بازم خوابای لعنتی..!

درد شدیدی در گردنم احساس میکردم و سرما آزارم میداد .

اتاقی که بیشتر شبیه غاری کوهستانی بود با نور کم سوی آتشی روشن شده بود. هرطور که بود دست هایم را با خنجری که زمین افتاده بود باز کردم، برخاستم و آرام نور را دنبال کردم تا صدایی به گوشم خورد. چند قدم با احتیاط جلو رفتم تا بتوانم ببینم: دو نفر که پشتشان به من بود و به لباس هایشان میخورد از شرقی ها باشند و یک نفر دیگر که لباس کهنه ای بر تن داشت.

-نمیزارم همینطوری اونارو بکشین!

-مثل اینکه باز دلت کتک میخواد ها؟ حیف که فرمانده گفته مواظبت باشم وگرنه خیلی وقت پیش مرده بودی. وقتی میگم بکشش ینی بکشش

-من نمیتوانم..

-باشه پس مجبورم خودم این کارو بکنم

شمشیرش را کشید، برگشت و سمت من آمد . داشت نزدیک میشد که ناگهان مرد ضربه ای به او زد و نقش بر زمینش ساخت. برگشت و خواست شرقی دیگر را که به او حمله میکرد بکشد. در این حین آن یکی سرباز بلند شد و خواست مرد را بزند که من با فریادی -بیشتر از درد- بلند شدم و به سویش دویدم. دستم را دور گردنش انداختم و با همه توان فشار دادم تا بلخره حس کردم دیگر نفس نمیکشد.

پرسیدم "تو که هستی؟ اینجا کجاست؟ "

بدون اینکه جوابی بدهد گفت : "زود باش باید از اینجا بریم. دنبالم بیا"

دنبالش دویدم. به اتاقکی رسیدیم که یک نفر دیگر در آن زندانی بودند. به نظر میرسید او هم ماجرایی شبیه من داشت!

سریع دست و پایش را باز کردیم و بعد برداشتن وسایلمان بیرون رفتیم.

هوا برفی بود و نمیتوانستیم فاصله زیادی را ببینیم .

"هی! نگفتی. که هستی؟ چرا با اون شرقی ها حرف میزدی ؟ اینجا کجاست؟ چه بلایی سرمون اومده!؟"

- اه . این قد سوال نکن. همه چیو بهت میگم فقط بزار اول از اینجا خلاص شیم. بیشتر از یه روز خواب بودی و هوا داره تاریک میشه. اینجا ها نا امنه..

-لاقل بگو اسمت چیه و ما دقیقا کجاییم

-اسمم "هران" هست و من راهو بلد نیستم فقط احتمالا هممون کیلومتر ها از جایی که باید باشیم فاصله داریم! حالا خفه میشی؟ لطفا!

کمی جلوتر رفتیم . گفتم : "قسم میخورم دیروز این درخت اینجا نبود. همچنین اون تخته سنگ و سبزه های کنارش و... "

با نیشخندی نه چندان خوشایندی گفت:

-گفتم که، فاصله زیادی تا جایی که دیروز دیدی هست!

به طرف شمال راه افتادیم ...

رو به دختری که پشت سرم می آمد کردم و گفتم "تو اسمت چیه!؟ توی این وضع نا امن اینجا چه میکردی!؟"

-اسمم "وِسنا"ست. شب راهمو گم کرم و گیر اون شرقی های بی همه چیز افتادم. درباره گذشتم چیزی نپرس که جوابی نمیشنوی

_____

هوا تاریک شده بود و سکوت بر زمین ها حکم فرمت بود. ..

-صب کنین. فککنم صدایی از اون پشت شنیدم . بهتره بریم نگاهی بندازیم.

-بیخیال مرد .. این طرفا حیوونای زیادی هستن!

-نه اون صدای حیوون نبود مطمعنم داره اتفاقایی میفته!

وِسنا؟ وسنا...؟

این دختره کجا رفت؟!

بی هدف اطراف را زیر نظر داشتم که بلخره صدای وسنا را از پشت تپه شنیدم.

-هی اینجارو ببینین! دلم لک زده واسه یه شکار درست و حسابی!

از بالای تپه نگاه کردم

-همونطور که حدس میزدم .. اورکای نعلتی ..

آماده شین بچه ها! بیشتر از هف هش نفر نمیشن.

-چنتا تیر داریم؟

-اون قدر هست که گلوی یه لشگرو سوراخ کنم!...

پشت تپه آماده حمله میشدیم که ناگهان فریاد "به نام قلعه خاکستری" فضا را پر کرد

نمیدانستم ماجرا چیست اما با شنیدن نام قلعه خاکستری ابتدا خشکم زد!

-اونا اینجا چیکار میکنن؟؟

-چی میگی؟ میشناسیشون؟

-آره. زود باشین باید کمکشون کنیم.

کمانم را به دست گرفته و بالای تپه ایستادم و کمی اطراف را از زیر نظر گذراندم

-تعدادشون بیشتر چیزیه که فکرشو میکردیم...

منتظر چی هستین؟

هر سه تیر ها را در کمان گذاشتیم

کمی جلو تر رفتم تا واضح تر ببینمشان.

از دور ریابو را دیدم که به نظر حال چندان خوبی نداشت و سه اورک به طرفشان میدویدند.

سر اورک را نشانه گرفتم. تیرم درست در چشمش فرو رفت و وسنا و هران بقیه را زدند

چشمم دنبال بقیه شان میگشت

جنگ نسبتا سختی بینمان شکل گرفته بود. فضا پر از صدای شمشیر ها و فریاد بچه ها شده بود.

اورک ها را یکی پس از دیگری نقش بر زمین میکردم

ناگهان آنا را دیدم که زمین افتاده و اورکی صلاح به دست بالای سرش ایستاده است

فریاد کشیدم

-نه ...

با همه توانم زه کمان را کشیدم و پس از مکث کوتاهی با فریادی بلند تیر را رها کردم ...

________

خوب بچه ها اینم داستان من امیدوارم خوشتون بیاد. به شدت ازتون میخوام نزارین تاپیک نقد رول بخوابه . به خصوص اله ماکیل عزیز مارو هم بهره مند کنه :)

ادامه داستان شامل برگشت به قلعه تو پستای بعدی...

منتظر اتفاقات جالب آتی باشید!

سالنبور!!

اشپز ماهر؛ شاد و کله شق!! میتونست برای شکار حداقل به ریابو یه ندایی بده که ما امادگی برای هرچیزی رو داشته باشیم!! اما خب کاریه که پیش اومده و ما هم باید برای نجات جونش دنبالش بریم.از قلعه زدیم بیرون، تعدادمون کم بود بنابراین شانس کمتری هم داشتیم و ممکن بود با حماقت یک نفر از گروه اونشب استخونامون زیر دندونای اورکا خرد میشد! نمیدونم، خیلی روز عجیبی بود به نظرم.زیاد با گروه همراه نبودم و بیشتر جلوتر از بقیه حرکت میکردم.همش روهان رو به یاد میاوردم...سواران روهیریم در دشت ها به تاخت میرن و به سان نوری که مسیر تاریک جهان را روشن میکرد دیده میشد...من اونموقع خیلی بچه بودم، حالا بچه هم نه! سیزده چهارده سالم بود و با بوسفال به اینطرف و انطرف میرفتم...فکرش هم واقعا لذت بخش بود! اما حالا ببین کجا هستم میان درختانی که انگار روحی در کالبدشان ندارند و دنبال یک فرد احمق میگردم!!

تقریبا تا ظهر بی هدف مسیر چند رد را میان برفی که تقریبا بیش از نیم متر بود را گرفته بودیم تا این که...به یک میدان پوشیده ار برف رسیدیم.جسد های اورک ها که بر زمین افتاده بود...چند متر ان انطرف تر هم جنازه ی سرباز زن جوانی را دیدیم که از درخت با طنابی اویزان بود.فریژا ناگهان گفت این تلکاست.تلکای بیچاره...در نظر من او وظیفه اش را انجام داده بود و همجون یک سرباز کشته شده بود پس افسوسی نباید به حال او خورد که متاسفانه افراد گروه شروع به کندن قبر برای او کردند.

با صورتی درهم کشیده به ریابو گفتم:روزانه 100 ها یا شایدم بیشتر سرباز در ایتیلین شمالی در حال قلع و قم شدن هستند و شما دارید وفت را برای یک جنازه تلف میکنید؟؟ درست که لایق دفن شدن و احترام است اما نه در این شرایط نامناسب! فریژا با خشم گفت:اگر این بلا سر الکاندو نیز میامد همبن کار را میکردی؟؟ در جواب بدو گفتم:اگر در این شرایط بودم بله همین کار را میکردم، روح شخص هم راضی خواهد بود.فریژا بدون هیچ توجه ای شروع به کندن قبر کرد.

ریابو گفت:حال اگر میخواهی زود تر این کار تمام شود بیا و کمکی کن.گفتم:بیل.دایریس گفت:بیل؟؟ گفتم:اره بیل! تاحالا به گوشت نخورده؟! گفت:چرا خورده! ( کمی خنده ام گرفت)با فریاد گفتم:پس یه بیل بده!!

تیر های زیادی به بدن ان سرباز.#اسمش چی بود؟ آه تلکا!! تیرهای زیادی به بدن تلکا خورده بود تمام تیر ها هم آغشته به سم مورگولی بودند.

زبر لب گفتم:حتی اگر زنده هم میماند، مدتی بعد میمرد!

اینار گفت:در هر حال جنگیده.

اری جنگیده برای امید جنگیده برای زندگی جنگیده...چیزی که الان نداریم...همگی انگار زنده ایم ولی بدون روح...

بعد از کندن قبر و گذاشتن تلکا در ان اماده حرکت شدیم.

ریابو گفت:با ان خنجری که از سالنبور پیدا کردیم احتمالا او باید همین نزدیکی ها باشد.رد ها را دنبال میکنیم.

مدتب همینطور درحال حرکت میکنیم.ریابو گفت:به گمانم به سمت شرق درحال حرکتیم.

جانی در بدنمان نبود.خورشید درحال غروب بود و چشمانمان در حال بسته شدن که ناگهان نوری از دور دیده شد...

اردوگاه اورک ها دیده شد.فریژا برای جمع اوری اطلاعات به نزدیکی اورک ها رفت.

مدتی بعد از میان بوته ها نمایان شد:8 اورک و سالنبور.

_نباید بگذاریم صدایی از شیپورشان خارج شود!از چهار جناح اماده برای حمله شدیم.اکت( شمشیر های نومه نوری) را از قلاف کشیدم و در "دو دست خود محکم فشردم...که ناگهان صدای:برای قلعه خاکستری مرا به حال خود اورد! به سمت دو اورک حمله ور شدم یکی از ان دو اورک به پشت روبه روی من ایستاده بود با چنان سرعتی به او حمله ور شدم که احساس کردم در اسمان هستم! که به یکباره یک چیز سفت به صورتم برخورد کرد.به زمین خوردم سرم گیج رفت که دو اورک با حمله ای برق اسا به طرفم حجوم اوردند شمشیر را از برداشتم و در سینه ی اورک جلوتر فرو کردم سریع بلند شدم و شمیر را بیرون کشیدم اورک دیگر به فاصله سه متری از پشت او پدیدار شد و با شمشیر کریحش ضربه ای وارد کرد.جا خالی دادم و به سرعت اکت را به طرفش راه کردم با شمشیر جلوی انرا گرفت.حمله اول موفق نبود سپس سعی کردم به پشت او برسم که باز هم حمله ای از جانب او به من شد.بلافاصله تا خواست شمشیر را پایین بیاورد تنش را از بار سنگین سرش خلاص ساختم.

اوضاع ارام شده بود...سالنبور با خنده انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد گفت:به موقع امدید رفقا داشتند مرا میبردند برایشان اشپزی کنم البته شاید خودم شام شبشان شدم.

که به یک دفعه مشت ریابو بر صورت سالنبور فرود امد:دفعه ی بعد نمیگزارم اورک ها دستگیرت کنند بلکه خود گردنت را میزنم!!

بلند شوید برگردیم به قلعه، البته اگر قلعه ای باقی مانده باشد!

به دنبال ریابو به سرعت راه افتادیم، نزدیک صبح بود.صورت و مخصوصا دماغم از ان ضربه به شدت درد میکرد! اگر ان ضربه نخورده بود به راحتی ان دو اورک را از پا درمیاوردم اما خب ...سرنوشت این چنین بوده.

ان سگ که به همراهمان بود در بین راه هی میایستاد.طوری که احساس خطر کرده باشد.بنابراین سرعتمان را بیشتر کردیم.

قلعه از دور دیده میشد...همینطور صدای ناقوس خطر....

طلوع سرخ صبح روز 5م

داشتیم با سرعت میدویدیم ، پاهایم در برف فرو میرفت و سرمای شدیدی پاهایم را دربر گرفته بود ، انگار که هیچ احساسی نداشتم انگار که اصلا پا نداشته باشم ، برفی پیش روی ما داشت به سرعت میدوید

درختان اطرافم شبیه سایه شده بودن افرادم پشت سرم داشتند می امدند ، جهان در حال تغییر بود انگار که همه چیز از دست رفته باشد ، با خودم میگفتم که الان باید چکار کنم اصلا کار ما چه تاثیری در این نبرد دارد ، این قلعه نه این راه نه یک راه دیگر کاش همین الان سوار اسب به سرزمین های ناشناخته فرار میکردم تا هیچ کس دستش به من نرسد

خورشید داشت طلوع میکرد طلوعی سرخ که خبر از سراغاز شومی میداد برفی جلوتر از ما روی یک سخره که از دل کوه بیرون امده بود متوقف شد و به جلو خیره ماند ، به کنارش رسیدم ، برج های نگه بانی قلعه دیده میشد با اتشی که دود ان به آسمان میرفت افراد به کنارم رسیدند

_ این دود از قلعس ؟ دلیلش چی میتونه باشه ؟

_ هر چی که هستش احساس خوبی ندارم

_ هیس !! صدا رو نمیشنوید ؟

_ چه صدایی ؟

گفتم : ناقوس !!! ناقوس خطر ! این صدای ناقوس خطره ! حتما اتفاق خیلی بدی پیش اومده

_ حتما اورک های پیش روی کردن ! شاید خط قلعه رو شکستن !

_ معلوم نیست ! سریعتر راه بیافتید ! راه بیافتید ادامه بدید

دوباره شروع کردیم به دویدن در جنگلی که با شیب ملایمی به سرازیر میرفت

وقتی درخت های جنگل تمام شد و به جاده رسیدیم همه چیز معلوم بود ، اجساد اورک ها بود که در ورودی قلعه تلنبار شده بود عده ای از اورک ها از انتهای جاده داشتند بالا می آمدند

یکی از افراد کمانش را برداشت و به سمت آنها تیری پرتاب کرد ، تیر در سینه اورکی که سپرش را پایین اورده بود نشست و فریاد بلندی کشید و به زمین افتاد

فریاد زدم : داخل قلعه برید داخل قلعه شمشیر ها و بکشید

از روی اجساد تلنبار شده اورک ها گذشتیم و داخل حیاط شدیم همه جا پر بود از جوی خون و دست و پاهای قطع شده عده ای از اورک ها جلوی در ورودی تالار تجمع کرده بودند و با شمشیر و تبر به ان ضربه میزدند معلوم بود که عده ای ان داخل هنوز زنده اند

شیپور کوچکی که به کمرم اویزان بود را بیرون اوردم و با دمیدن در ان به افراد داخل قلعه علامت دادم که کمک رسیده است

اورک ها با شنیدن صدا به سمت ما برگشتند و با فریاد یکی از انها سریع از پله ها به سمت ما دویدند ، فریاد زدم شمشیر ها اماده ....

ناگهان افراد داخل قلعه بیرون پریدند و نبرد سختی اغاز شد ، زره اورک ها بسیار محکم و سپرشان بسیار زخیم بود در هر بار که شمشیر میزدم با برخورد به انها شمشیر در دستانم میلرزید در هر ثانیه افراد بیشتری می امدند و قدرت ما کمتر میشد

خورشید داشت به وسط اسمان نزدیک تر میشد و این نشانه خوبی بود اورک ها نمیتوانستند زیر نور افتاب با قدرت بجنگند بالاخره بعد از چند ساعت زد و خورد اورک ها به عقب رانده شدند و از داخل قلعه بیرون پریدند

سریع فریاد زدم الوار و سنگ ، زود باشید تا جلوی در قلعه را بگیریم هر چیزی که در انجا بود را به سمت دروازه هل دادیم الوار ها و سنگ ها و درشکه قدیمی و کوزه های خالی و همه چیز و اکنون دروازه تقریبا بسته شده بود

خودم را روی پله کشاندم و همانجا نشستم داشتم به حیاط پر از جنازه نگاه میکردم انگار هزاران سال بود که مرده بودند و روی انها را برف پوشانده بود ه که ناگهان کلاه خود ها و سپر ها و لباس های انسانی به چشمم خورد

افراد خودمان بودند که در نهایت بی رحمی کشته شده بودند یچ صدایی به گوش نمیرسید جز صدای نوحه باد برای کسانیی که قربانی این خشونت افسار گسیخته شده بودند

_ باید با افراد خودمون چیکار کنیم ؟

_ نمیتونیم از قلعه بیرون بریم و دفنشون کنیم

_ بهتره اجساد رو بسوزونیم ، نمیشه اونا رو رها کنیم ، اون حیوونا وقتی گرسنه میشن به چیزی رحم نمیکنن

بلند شدم و به سمت سرداب به راه افتادم در کنار دیوار سرداب بیل و کلنگی کهنه افتاده بود ، کلنگ را برداشتم تا در سرداب چند قبر کنار هم بکنم

بعد از چند ساعت از سرداب بیرون امدم ، افراد جسد اورک ها را کناری تلنبار کرده بودند و بعد از بیرون امدن من جسد افراد را به داخل سرداب بردند ، و بقیه به دنبال انها راه افتادند

پس از چند دقیقه همه بیرون امدند و در حیاط منتظر شدند

_ خب اینم از عاقبت کار ، فکر نمیکنم کسی از شما جا خورده باشد ، همه ما جنگ های زیادی دیده ایم و از خیلی از انها جان سالم به در برده ایم ولی الان پایان کار ماست ، اینطور که معلوم است هیچ اثری از ما باقی نخواهد ماند و همه ما را فراموش خواهند کرد و کسی نمیفهمد که چه بر سر ما امده است ، خب من انتظار زیادی ندارم ، من عمرم را کرده ام و سال های طولانی در این جهان زنده بوده ام اما در بین شما افراد جوان پیدا میشود کسانی که بخواهند مدت بیشتری زندگی کنند ، از سرداب و از حیاط پشتی قلعه راهی به بیرون است که میتوانید از قلعه خارج شوید ، در اسطبل نیز به اندازه چند نفر اسب باقی مانده است ، مطمئنا کسی از ما زنده نمیماند که از رفتن شما شکایت کند

حتی یک نفر هم برای نگه داشتن این قلعه کافی است پس میتوانید همین الان بروید

این قلعه برای من حکم خانه ام را دارد و من تا اخرین نفس توی این قلعه میمونم و توی همین قلعه هم میمیرم اما شما دینی نسبت به قلعه ندارید شما میتونین برید و زندگی کنید

همه در جای خود ساکت ایستاده بودند بلند شدم و به داخل قلعه رفتم همه چیز به هم ریخته بود اما هنوز یک صندلی سالم پیدا میشد صندلی را کنار اجاق کشیدم و روی صندلی نشستم و چپق قدیمیم را روشن کردم ...

سرانجام شب فرارسید.حمله ها متوقف شد و سکوت در راهروها و تالارهای قلعه موج میزد.اوضاع هیچ یک از افراد از لحاظ روحی مناسب نبود و هرکس در گوشه ای نشسته بود.من هم نشسته بودم و زخم پایم را مالش میدادم.زخم جدیدی نبود.همان زخمی بود که چند روز پیش خوب شده بود ولی در این نبرد دوباره ضربه خورد و خونریزی کرد.با صدای ناله من گاستون نزدیک شدند.از گاستون مقداری آب درخواست کردم ولی لگولفیندل مانع این کار شد.لگولفیندل بعد از بررسی جسد اورکها،برخواست و نزد من آمد تا نگاهی به زخمم بیندازد.در این میان گاستون به آشپزخانه رفت تا مقداری غذا فراهم کند.لگولفیندل به وارسی زخم من پرداخت و سپس مشغول تهیه دارو شد.موی سرم روی صورتم افتاده بود.وقتی موهایم را کنار زدم متوجه شدم بالای ابرویم خراش برداشته و صورت و ریشم را خون آلود کرده است.موی سر و ریش صورتم زیاد شده بود باید کوتاهشان میکردم،البته اگر وقتش را داشته باشم.

اندکی گذشت و گاستون با داروی لگولفیندل و البته با مقداری غذا نزدیک شد.کمی غذا خوردم و گاستون هم با داروی لگولفیندل زخمم را بست.فقط من و گاستون در تالار مانده بودیم.وقتی به گاستون اطلاع دادم که دو نفر از افرادمان کشته شده اند،حالش گرفته شد و بدون اینکه حرفی بزند تالار را به سمت آشپزخانه ترک کرد.سرم را به دیوار تکیه داده بودم و در فکر پایم بودم که یک دفعه چشم هایم گرم شد و به خواب رفتم........

از نیمه شب گذشت و نزدیک صبح بود که با کوبیده شدن درب تالار بیدار شدم.در تالار فقط من مانده بودم هیچ کس نبود.مدتی میشد که اورک ها عقب نشینی کرده بودند ولی دوباره آمدند و بیرون تالار تلاش میکردند تا واردشوند.آن خونخوارها مدام به سمت درب یورش میبردند و قصد تخریب آن را داشتند.شمشیرم را برداشتم و برخواستم.لنگ لنگان به سمت درب نزدیکتر شدم.چنان ضرباتی به درب وارد میکردند که اگر درب را محکم نکرده بودیم،از جایش کنده میشد.از بیرون صدای اورکها شنیده میشد.مشخص بود که برای رسیدن به ما و تالار بی تابی میکردند.به همین خاطر مدام درب را میکوبیدند.گاهی اوقات صدای طبل و شیپور اورکها شنیده میشد که به نطر می آمد از حیاط قلعه به صدا در می آوردند.مطمئنا زیاد بودند و خستگی ناپذیر.از درب فاصله گرفتم و به عقب برمیگشتم که راد،لگولفیندل،ویلمار و سر آخر هم گاستون وارد تالار شدند.گاستون گفت"شمشیرهارا بکشید و آماده باشید.زمانی که درب تالار باز شود چاره ای جز مبارزه نداریم."

ماهم به صف شدیم و آماده نبرد.ویلمار گفت"اگر وارد شوند اولی را خودم خواهم کشت"بلافاصله راد خطاب به گاستون و ویلمار گفت"درب را چنان محکم کرده ایم که حتی یک اورک هم نمیتواند وارد شود.چه می گویید شما؟"

ناگهان صدای شیپوری شنیدیم.این شیپور اورکها نبود بلکه شیپور ریابو بود.کمک رسیده بود.خوشحالی جای یاس و ناامیدی را گرفت و روحیه از دست رفته مان بازگشت.از عصر دیروز تا صبح امروز قلعه درمیان دود و خون و آتش بود.زمان پاکسازی فرا رسیده بود.از صدای بیرون متوجه شدیم نیروهای دشمن از درب فاصله گرفته اند.هیچ صدای اورکی در نزدیکی شنیده نمیشد.راد رفت بررسی کند تا ببیند راهروها امن است یا نه.ماهم منتطر ماندیم.اندکی بعد راد بازگشت و گفت که اورکها در حیاط قلعه تجمع کرده اند.ویلمار گفت پس برویم.در حال رفتن بودندکه گفتم"صبر کنید.باید از شما خداحافظی کنم خودتان که وضع مرا میبینید شاید کشته شدم.بدرود ای دوستان"

همه ساکت ماندند سپس گاستون گفت"بیایید نزدیک و حلقه بزنید.حالا دستهایتان را در دست من بگذارید."هرکاری که گفت انحام دادیم.سپس گفت"تا آخرین نفس تا زمانی که کنار هم هستیم سوگند میخوریم که نگذاریم یکی ما حتی یک خراش کوچک هم بردارد.زمان وفای به عهد فرا رسیده است.حالا پیش به سوی نبرد".همه ما باهم یک صدا به طرف حیاط یورش بردیم.وقتی به حیاط رسیدیم دیدیم جنگ هنوز شروع نشده است.پشت صف اورکها به سمت ما بود.ماهم از فرصت استفاده کردیم و آنهارا از پشت غافلگیر کردیم.با حمله ما نبرد آغاز شد و ریابو و دوستان هم حمله کردند.نبردی بود بسیار سخت.در میانه های نبرد چند اورک من را دوره کردند و همگی با هم حمله کردند.من درحالی که عقب میرفتم پایم زخمی ام سور خورد و به زمین افتادم.در شرایط بسیار سختی قرار داشتم ولی ناگهان پلاطس،ویلمار،فریژا،اینبار،ریابو را دیدم که از پشت این گروه اورک،به کمک من شتافتند و همه را از به هلاکت رسناندند.ویلمار دستم گرفت و مرا بلند کرد.ریابو بالای سرم آمد و گفت"صلاح نیست الکاندو در میدان نبرد باشد.فریژا اورا به داخل ببر".باکمک او به داخل قلعه رفتم و روی پله ها نشستم.از فریژا تشکر کردم و به او گفتم اگر میخواهد به نبرد برگردد،میتواند برود ولی او گفت"نه من اینجا می مانم".در این مدت چند اورک هم به داخل می آمدند ولی فریژا کارشان را یکسره میکرد.مدتی گذشت ولی من نمیتوانستم بنشینم و کمک نکنم.به فریژا گفتم که به تالار میروم.به تالار رفتم و تیرو کمانی را که داشتم را برداشتم و به برجک شمالی رفتم.دیدم لگولفیندل هم آنجاست.در هر ده ثانیه دو سه تیر می انداخت.واقعا تیرانداز ماهری بود.من مثل او ماهر نبودم ولی گاهی چندتایی را میزدم.تا پایان نبرد که با پیروزی ما همرا بود،مشغول تیراندازی بودم.

بعد از نبرد درواره قلعه را تا حدودی محکم کرده و بستیم.جنازه های اورک ها را از داخل قلعه و حیاط جمع آوری میکردیم.سپس ریابو همه ما را در حیاط کنار هم جمع کرد و به سخرانی پرداخت.بیشتر حرفهای ریابو اشاره به اهمیت این قلعه و افرادش بود.بعد از حرف های ریابو میخواستم از حیاط به داخل قلعه بروم که لگولفیندل مرا صدا زد و گفت که بروم تا زخم پایم را بررسی کند.............

ترس تنها چیزی بود که در داخل تالار حکم فرما بود...توی فکر بودم.فکری که میگفت دیرنیر وتورنگیل محال است که به این سادگی کشته بشن...که صدای الکاندو فکرم را به هم زد.

به گاستون میگفت که برایم آب بیاور.

سریع جلو رفتم و گفتم صبر کن برادر سر خود با این زخم مشغول نشو ممکن وضعی که داری بد تر بشه فقط صبر کن تا یه نگاهی بکنم.!

از گاستون خواهش کردم تا آب را بیاورد تا من برسی را شروع کنم.

وضع الکاندو بد تر از چیزی بود که فکر میکردم......

بهش گفتم نکنه میخوای پایت رو از دست بدی ها؟

جوابی نداد یعنی فکر کنم اصلا متوجه نشد چون وقتی به صورتش نگاه کردم دیدم متوجه زخم روی ابرویش شده...منم هیچی نگفتم.

گاستون برگشت منم دارو هارو بهش دادم تا روی پای الکاندو ببنده.

رفتم یهاتاق راد تا به زخم پای خودم هم رسیدگی کنم چون میدونستم اورک ها بالاخره برمیگردن.

راد خیره شده بود به زخم روی پایم.باحالتی که انگار سرشار بود از ترس و چندش....

خندیدنم گرفت...بهش گفتم چی شده چرا این جوری نگاه میکنی؟

گفت:عمیق بریده شده فکر نمیکردم زخمی بشی!

گفتم:وقتی بریزن روی سرت بهتر از این نمیشه...

درست وقتی که اومد جواب من رو بده صدای شدید و بلند ضربه خوردن در تا دور ها میرفت مانع شد.

همه منتظر بودیم تا بیان داخل و تیکه تیکمون کنن اما صدای شیپور ریابو کل محیط رو برداشت.

همه سرشار از امید و شادی بلند شدیم...

صدای اورک ها متوقف شد.

الکاندو نا امید شده بود این رو از حرف هایش میفهمیدم......

اما همه به کمک گاستون دوباره متحد شده و به طرف دشمن حمله کردیم....

با حمله ی ما نیروی کمکی ریابو هم حمله کردن حالا دیگه خیال ما هم راحت تر بود.

اورک های زیادی رو سر بریدم و کشتم و خیلی سریع رفتم داخل برجک شمالی.تیر بعد تیر مستقیما وسط سر اورک های کثیف حتی چند باری هم جون گاستون رو نجات دادم برای جبران پیمانی که بین ما دوباره درست کرده بود.

طولی نکشید که الکاندو اومد بالا نمیتونستم بهش توجهی بکنم.

"بالاخره تموم شد" جمله ای بود که به خودم گفتم....

داخل تالار شدند،بعید می دانم اگر داخل حیاط بودند،زنده بودند.اما داخل تالار چنان فرقی با بیرون نداشت.صدا ها درهم بود و هیچکس صدای دیگری را نمی شنید جز فریاد هایی که سر میدادند.ویلمار فریاد زنان می جنگید،اما گوشه چشمی هم به دیگران داشت و سعی می کرد که همه نزدیک هم بمانند ، به خاطر امنیت بیشتر.ناگهان الکاندو را دید که شمشیرش را در سینه اورکی فرو کرده بود و اورا را بر زمین انداخته،سعی داشت شمشیرش را از تن نیمه جان او بیرون بکشد،به ناگهان اورکی که پشت سرش بود و روی زمین افتاده بود،در نفس های اخر خود چاقویی را که بر کف تالار افتاده بود برداشت و در پای الکاندو فرو کرد؛الکاندو چهره اش را درهم کشید اما فریادی بر نیامد،ناگهان برگشت و شمشیرش در گلویش فرو کرد؛ ویلمار تنها کسی بود که تا آن موقع متوجه زخم الکاندو شده بود. اورک ها دیگر خیلی کم شده بودند،تا اینکه اورکی باقی نماند،ویلمار سریع طرف در رفت تا آن را ببندد ناگهان اورکی دوان وارد شد،ویلمار با شمشیر پایش را که تازه داخل تالار گذاشته بود،با شمشیرش که سرش پایین بود قطع کرد و جلو تر بر زمین افتاد،ویلمار سریع با یک دستش در را بست و لگولفیندل که بالای سر اورک بود با کمانش تیری بر سرش نشاند.

هیچکس نمی دانست آخر کار به کجا می کشد،کمی دیگر هم مقاومت کردند،یعنی در را محکم گرفته بودند که کسی نتواند وارد شود،موقعی که فهمیدند هوا تاریک شده،خیالشان راحت تر از گذشته بود. هیچ صدایی از بیرون به گوش آنها نمی رسید،و این مایه دلگرمی شان بود.تپش قلبشان کمتر شد ویلمار هنوز نگران در بود،بار دیگر کنار در تالار رفت تا آن را محکم کند.راد نیز به طبقات بالا و برجک ها رفت.لگولفیندل هم نگران اورک های داخل بود،داشت بالای سر تک تکشان سرک می کشید تا اگر جان در بدن داشتند،از آنها بستاند.گاستون که نیز متوجه زخم پای الکاندو گشته بود،سمت او رفت و روی پله ها کنارش نشست و نگاهی به زخمش انداخت،الکاندو با صدایی گرفته گفت:

-گاستون...کمی آب گرم برایم بیاور.

لگولفیندل از سوی دیگر تالار فریاد زد:

-نه. ممکن است تیغ سمی بوده باشد. آن را به من بسپار. گاستون تو سعی کن جنازه ها را گوشه ای جمع کنی تا راه رفت و آمدمان باز شود.

ویلمار که خیالش از بابت در راحت بود ، میان تالار رفت و نگاهی به جنازه ها انداخت،رویش را به لگولفیندل برگرداند و گفت:

گمان می کنم شمشیرت عیب کرده است،این یکی را جا انداختی...

و در حالی که این را می گفت شمشیرش را در دهان اورک فرو کرد.

ویلمار رو به گاستون و الکاندو کرد و گفت:باید ببریم بیرون و بسوزانیمشان.ویلمار نگران بوی آنها بود،می دانست اگر کمی دیگر بمانند باید بوی تعفن آنها را تنفس کند،هرچند که بوی این اورک های کثیف در حال زیست‌شان چندان فرقی با هنگام مرگ‌شان نداشت.

الکاندو با همان حال وخیمش گفت:

-هنوز بیرون امن نیست. شاید دوباره بازگردند. فعلا بهتر است همینجا بمانیم.

ویلمار بدون توجه به حرف های او به سمت پله ها رفت تا به برجک جنوبی برسد،هرچه بالاتر می رفت احساس آزادی بیشتر می کرد،هوای تمیز تر را تنفس میکرد،واز این بابت خوشحال بود،هنگامی که بالای برج رسید خوشحالی اش به اندوه بدل گشت،حیاط پر از دود سیاه قلعه نمایانبود، الوار ها را آتش زده بودند،و همچنین اتاقک های کوچیک را، دروازه قلعه هم تقریبا چیزی از آن نمانده بود اما صحنه عجیب تر اینکه خیلی از اورک ها کشته شده بودند،خیلی بیشتر از آنکه کار آنها بوده باشد،گویی که افرادی در آخرین لحظات به کمک‌شان شتافته باشند و این موجودات پلید را تار و مار کرده باشند،این خود باز جای شکر داشت که قلعه را تصرف نکرده بودند،اما خب در آنگاه اندوه بر شادی می چربید،کمی دیگر نگاتهش را دقیق کرد،جنازه تورونگیل و دیرنیر را را دید که خونین در میان جنازه های اورک ها افتاده بودند.

ویلمار با دیدن تن بی‌جان تورونگیل و دیرنیر به فکر فرو رفت،به این فکر که در این دو روز چه بر او چه گذشته،هر چند که هنوز آنها(دیرنیر و تورونگیل) را به خوبی نمی شناخت ، اما احساس گناه سر تاپای وجودش را فرا گرفته بود،به این فکر کرد که اگر همان اول صبح دیده ها و شنیده های شب قبلش را برای گاستون بازگو کرده بود چه میشد ،به این فکر می کرد که الان دیرنیر و تورونگیل زنده بودند،می توانست ریابو و بقیه را هم مطلع کند،او تا الان چه برای سربازان این قلعه انجام داده بود،جز اینکه سرباری برایشان باشد،و بدتر اینکه برایشان ضرر هم به بار آورده بود،آرتانیس را ترغیب کرده بود که همراه خود بیرون برود،زیرا نگران امنیت خودش بود،هنگامی که تورونگیل به سمت گوندزا حمله ور شد،به کمک او نرفت،و بدتر حتی جلوی الکاندو‌ را هم گرفت برای این که داخل تالار بماند،و همراهش بجنگد،و اینکه زخم عمیقی هم برداشته بود.او در جای خود نشست و به کف زمین خیره شد،صورتش پر از عرق بود؛کمی که گذشت اشک ها بر گونه هایش غلتیدند و دستش را روی صورتش گذاشت و صدای هق هق اش بلند شد،کمی دیگر به خواب کوتاهی فرو رفت و افراد قلعه را میدید که میان آتش می دویدند، و جسد خودش را دید که وسط جسد های اورک ها داخل حیاط قلعه افتاده،کمی بعد تورونگیل با صورتی خونین و زخمی وحشتناک بر گونه اش بالای سرش حاضر شد،فریاد زد:ویلمار،ویلمار!

ویلمار صورت خونین اش را به سوی او برگرداند و به او خیره شد...

-ویلمار!بهمون حمله شده! بلند شو دیگه!

ویلمار از جای خود بلند شد،ناگهان الکاندو را دید که دوان‌دوان از کنار او گذشت و با شمشیر کشیده سوی دروازه رفت،تورونگیل دنبالش راه افتاد.راد و لگولفیندل را دید که کنار اش ایستاده بودند و تیر می انداختند.

-این آشغالا تموم نمی‌شن!

ناگهان سردرد شدیدی پیدا کرد و روی زمین دوزانو افتاد و چشمانش سیاهی رفت ،دوباره چشمانش را باز کرد

-اون دیگه کیه؟ فکر کنم فرمانده شان است...

صدای الکاندو بود،تورونگیل در حالی که میدوید از کنارش رد شد و به شانه اش برخورد کرد،ویلمار به کف زمین نگاهی انداخت و و شمشیری را که تیغ سیاهی داشت برداشت،آرام دنبال تورونگیل راه افتاد.جلوتر که رسید بر سرعتش افزود.از میان دوده سیاه بزرگی رد شد وجسد خودش را دید که با تیری در سرش بر زمین افتاده بود؛ناگهان مردی را دید که پایش را روی بدن خودش گذاشته بود .تورونگیل طرف آن مرد دوید اما بر زمین افتاد.آن مرد بالای سرش آمد و شمشیری که پارچه سیاهی روی دسته اش داشت توی سرش فرو کرد.ویلمار فریاد زد:تورونگیل!!!

و بعد به چهره آن مرد دقت کرد،چهره خودش بود!

ویلمار سمتش دوید و تیغ سیاه را در سینه اش فرو کرد...

در همین حال بود که از خواب پرید.

ادامه ماجرا در حمله بعد(روز پنجم):

ناگهان صدای بقیه افراد که در تالار بودند را شنید.سریع پایین رفت تا ببیند چه خبر است.ویلمار پایین رفت تا ببیند چه خبر است،که متاسفانه خبر های‌‌ بدی در جریان بود.باز اورک هجوم اورده بودند که در قلعه را بشکنند.

گاستون :شمشیرهارا بکشید و آماده باشید.زمانی که درب تالار باز شود چاره ای جز مبارزه نداریم.

ویلمار:اگر وارد شوند اولی را خودم میکشم.

راد:درب را چنان محکم کرده ایم که حتی یک اورک هم نمیتواند وارد شود.چه می گویید شما؟

شمشیر ویلمار در دستانش میلرزید و ویلمار با خودش مدت ها پیش حدس زده بود که این داستان پایان خوشی ندارد، اما وقتی انسان با مرگ رو در رو ایستاده است ، چه کاری از دستش بر می آید؟

در همین حال که در دل ویلمار،و احتمالا همهٔ درون تالار یأس و نا امیدی پیچیده بود،صدای شیپور آمد؛اما این شیپور اورک ها نبود بلکه ریابو و افرادش برای کمک رسیده بودند.نا امیدی از بین رفت و امید در دل او دمید.همین که اماده شدند بروند بیرون،الکاندو گفت که همه کمی صبر کنند، زیرا او احتمالا کشته خواهد شد و باید خدا حافظی کند.سپس گاستون همه را جمع کرد و سوگند خوردند که تا اخرین لحظه مقاومت کنند و نگذارند کسی اسیب ببیند.

از تالار بیرون امدند و همه با هم از پشت به اورک ها هجوم برند و و تعداد زیادی را تار و مار کردند. اورک ها الکاندو را دوره کردند .الکاندو زمین خورد،ویلمار که یاد سوگندشان بود به همراه اینار،فریژا،پلاطس و ریابو به سمت اورک ها دوید،پس از خلاص از دستشان دست الکاندو را گرفت و او را بلند کرد.فریژا او را داخل تالار برد.ویلمار به جنگیدن ادامه داد.سپر یکی از اورک ها را برداشت و به سمت دروازه دوید.دو تیر در سپر فرو رفت و او بالاخره رسید،سه یا چهار نفر را کشت.

بالاخره نبرد ارام گرفت. در قلعه را محکم کردند.

پس ان ریابود برای افراد قلعه سخنرانی کرد:

خب اینم از عاقبت کار ، فکر نمیکنم کسی از شما جا خورده باشد ، همه ما جنگ های زیادی دیده ایم و از خیلی از انها جان سالم به در برده ایم ولی الان پایان کار ماست ، اینطور که معلوم است هیچ اثری از ما باقی نخواهد ماند و همه ما را فراموش خواهند کرد و کسی نمیفهمد که چه بر سر ما امده است ، خب من انتظار زیادی ندارم ، من عمرم را کرده ام و سال های طولانی در این جهان زنده بوده ام اما در بین شما افراد جوان پیدا میشود کسانی که بخواهند مدت بیشتری زندگی کنند ، از سرداب و از حیاط پشتی قلعه راهی به بیرون است که میتوانید از قلعه خارج شوید ، در اسطبل نیز به اندازه چند نفر اسب باقی مانده است ، مطمئنا کسی از ما زنده نمیماند که از رفتن شما شکایت کند.

حتی یک نفر هم برای نگه داشتن این قلعه کافی است پس میتوانید همین الان بروید.

این قلعه برای من حکم خانه ام را دارد و من تا اخرین نفس توی این قلعه میمونم و توی همین قلعه هم میمیرم اما شما دینی نسبت به قلعه ندارید شما میتونین برید و زندگی کنید.

ویلمار خیلی علاقه نداشت که در قلعه بماند،اما خب چه می شد کرد؟اگر هم می رفت احتمالا پس از مدت کوتاهی به دست اورک هایی که در اطرف قلعه بودند کشته میشد. از طرفی هم احساس میکرد که به افراد قلعه بدهکار است.پس همان بهتر که با افتخار بمیرد.

درمانده و سردرگم درب آشپزخانه را که گویی لاشه ی اورکی پشت آن گیر کرده بود با فشار باز کرده و داخل شدم. به دنبال گوشه ی دنجی بودم تا کمی آرام گرفته و به افکارم نظمی ببخشم، افکاری که در اثر اتفاقات امروز، بسیار به هم ریخته و پریشان بود. لاشه ی هفت یا هشت اورک در جای جای آشپزخانه ی به هم ریخته و داغان شده پراکنده شده بود. بویی گند تمام قلعه را فرا گرفته بود، اما در محیط محصور آشپزخانه این بو غلیظ تر و آزاردهنده تر جلوه می نمود. لابلای لاشه ها جایی باز کرده و روی چهارپایه ای نشستم. صدای نعره های نامفومی از بیرون قلعه به گوش میرسید. تاریکی باعث شده بود تا اورک ها موقتا دست از شبیخون بردارند. هرچند این امر عجیب و غیرمعمول بود ولی برای من و سربازان درهم شکسته ی قلعه بسیار لازم بود. همگی میدانستیم که این شرایط مدت زیادی به درازا نخواهد کشید. صدای همهمه ی هر از گاه ویلمار، راد و لگولفیندل نشان میداد که مشغول سرکشی از برجک ها و مراقبت از حیاط قلعه هستند. آسودگی شکننده ای به من دست داد و باعث شد کمی به دور از هیاهوی جنگ و کشتار به اتفاقات امروز بیندیشم.

آنچنان احساس استیصال میکردم که تمامی لحظاتی که امروز از سرگذرانده بودم به سان تصاویر مبهم و آشفته ای در ذهنم نقش می بست و ناپدید میشد. برای لحظاتی چهره ی دیرنیر و تورونگیل در نظرم مجسم شد. دو سرباز از تعداد اندک افراد قلعه کشته شده و جنازه هایشان در میان لاشه های دشمنان باقی مانده بود. اوضاع آنچنان بغرنج پیش رفته بود که حتی نتوانسته بودیم آنها را به درستی و در شان یک سرباز دفن کنیم؛ و آنچنان که پیش میرفت معلوم نبود چه زمان قادر به این کار میشدیم. سربازان میجنگیدند و کشته میشدند. این سرنوشت آنها بود اما در این شرایط برای من کنار آمدن با این حقیقت امری دشوار بود. آن هم با تمام ماجراهایی که از زمان استقرارم در قلعه در کنارشان از سر گذرانده بودم. ای کاش سالنبور قلعه را ترک نمیکرد... ای کاش ریابو به دنبال او نمیرفت تا کار ما به اینجا بکشد... ذهنم به سمت ریابو و سایرین کشیده شد. هیچ خبری از آنها نبود. دلم نمیخواست هیچ حدسی در موردشان بزنم. فقط انتظار طاقت فرسا بود که برایم معنا پیدا کرده بود. انتظار بازگشت سایرین، آزادی قلعه، پایان یافتن جنگ بزرگی که نایره ی آن در بیرون از محدوده ی قلعه و این جنگل یخ زده در حال برافروخته شدن بود و ما هیچ چیز از آن نمیدانستیم، انتظار پیروزی و .... بعد از آن چه؟ خارج از کسوت یک مرد میانسال شرقی پناهنده شده به غرب من چه بودم؟! هیچ چیز... به یاد مواجهه ام با اولراگ افتادم و تشویشم دوچندان شد. در این شرایط فکر کردن به سخنان آن ملعون و مواجهه با اتفاق خوشایند یا ناخوشایند دیگری خارج از تاب و توانم بود. سالیان دراز با فکر کشته شدن همسر و فرزندم زیسته و به آن خو کرده بودم. حال به ناگاه روبرو شدن با چنین سخنانی می بایست مرا به انجام کاری برمی انگیخت، اما ترس از اتفاقاتی که نمیدانستم چه خواهند بود، توان هر واکنشی را از من سلب میکرد. اما عطش دیدار با خانواده ام را چه میکردم؟... آه خدای من...

آنچنان در این افکار غوطه ور بودم که متوجه گذر زمان نمیشدم. همچون خواب زده ها اندکی غذا از گوشه و کنار آشپزخانه ی نکبت زده یافته و بین سربازان تقسیم کردم و دوباره به کنجی خزیده و با خودم خلوت کردم. راد و لگولفیندل مدام در برجک ها نگهبانی میدادند و هر از گاهی، اورکی را که تنها و ناشیانه وارد دیدرسشان میشد از پای در می آوردند. الکاندو زخمی و خسته در گوشه ای از تالار نشسته و استراحت میکرد. ویلمار نیز گاه با لاشه های اورک ها کلنجار رفته و گاه درب تالار را محکم تر میکرد. اوضاع در سکوتی دلهره آور و نگران کننده پیش میرفت.

نزدیکی سپیده ی صبح بود که صدای فریاد های لگولفیندل و راد از بالای برجک ها در داخل تالار طنین انداز شد. جملاتی مبهم گفته و به سمت تالار پایین میدویدند. به سرعت خود را به تالار رساندم. نیازی به توضیح نبود. دوباره به قلعه حمله شده بود و از همین الان صدای کوبش درب تالار و نعره های اورک ها به گوش میرسید که سعی داشتند به هر ضرب و زوری که شده درب را بشکنند. سربازان در پشت در تجمع کرده بودند.

فریاد زدم: "شمشیرها را بکشید و آماده باشید. اگر درب را بشکنند چاره ای جز مبارزه نداریم..." خودم نیز شمشیری برداشته و در کنار الکاندو ایستادم که لنگ لنگان، نفس زنان و با چهره ای عرق کرده اما مصمم به درب تالار چشم دوخته بود.

ویلمار با نیشخندی گفت: "اولی را من خواهم کشت."

راد با حالتی عصبی فریاد زد: "مزخرف نگویید، درب را چنان محکم کرده ایم که حتی یک تن از آنها پایش را درون تالار نخواهد گذاشت." اما خود او نیز به گفته ی خود باور زیادی نداشت.

خود را برای همه چیز آماده کرده بودیم که ناگهان در کمال ناباوری از صدای کوبش های درب تالار کاسته شد و در پی آن نفیر شیپوری از فاصله ای نه چندان دور از قلعه به گوش رسید. صدای شیپور قلعه ی خاکستری بود. سایه ی تردید به سرعت گذشت و لبخندی بر لبانم نقش زد. نفس زنان گفتم: "ریابو بازگشته است..."

صدای نعره های اورک ها از پشت درب قلعه دور شد. صدای شیپور ریابو این بار واضح تر و نزدیک تر به گوش رسید و به دنبال آن فریادهای ریابو و همراهانش در حیاط قلعه طنین انداز شد. گامی نزدیک تر رفته و سپس با لبخندی ناشی از التهاب و هیجان رو به سربازان فریاد زدم: "بازگشته اند... باید به کمکشان برویم."

لگولفیندل با لبخندی شمشیرش را در غلاف فرو کرد و گفت: "همین کار را میکنیم گاستون..." کمانش را برداشت و گفت: "من به بالای برجک میروم، شما درب را باز کرده و به ریابو ملحق شوید."

شتابان به طرف اثاثیه و الوارهای تلمبار شده به پشت درب تالار رفتیم که صدای الکاندو ما را به خود آورد. با چهره ای عرق کرده در حالیکه لبخند ضعیفی بر چهره اش بود، بر شمشیرش تکیه داده بود. همه او را نگریستند. کمی مکث کرد و سپس گفت: "زخم من عمیق است. دیگر نمیتوانم مثل سابق بجنگم. شاید در این نبرد کشته شوم. میخواهم قبل از بیرون رفتن پیمانم را با همرزمانم تازه کنم." سپس در همان حال به زمین چشم دوخت.

بغض راه گلویم را بست. ویلمار در سکوت به او نزدیک شد و دستش را بر شانه اش گذاشت. همگی دور یکدیگر حلقه زده و سرها را به زیر انداخته بودیم. الکاندو با صدایی بم گفت: "برای دفاع از قلعه خاکستری.... و پادشاهی گاندور..... تا آخرین نفس..."

زیر لب گفتم: "و برای دفاع از یکدیگر.... با تمام توان..."

سربازان به دنبال من یکصدا گفتند: "با تمام توان..."

لگولفیندل شتابان از ما جدا شد و در حالیکه به طرف برجک میرفت گفت: "بسیار خوب. عجله کنید."

در چشم به هم زدنی پشت درب را خالی کرده و در حالیکه با هیجان فریاد میزدیم درب را گشوده و به حیاط قلعه دویدیم. از دیدن تهور ریابو و سربازانش گویی جان تازه ای در جسم خسته مان دمیده شد. آرتانیس، فریژا و اینار در کنار دو ستون دروازه قلعه کمین کرده و تیرهایشان را به جان اورک ها میدوختند. ریابو و پلاطس نیز در وسط حیاط درگیر نبردی بی امان با اورک ها و موجودات عجیب الخلقه ای بودند که آنها را احاطه کرده بودند. چشمانشان میدرخشید و با فریاد شمشیرهای بلند و سنگینشان را تاب میدادند. راد، ویلمار و در پشت سر آنها الکاندو هجوم آورده و محاصره ی فرمانده ی میانسال و همراهانش را شکستند.

صدای فریادهایی از گوشه ی جنوبی حیاط به گوش میرسید: "موجودات بدقواره... بیایید... نزدیک تر..."

از شنیدن صدای سالنبور برای چند لحظه میخکوب شدم. آشپز تنومند شاخه ی درختی قطور و سنگین را به دست گرفته و در حالیکه رجز میخواند، آن را در هوا تاب داده و اورک ها را نقش زمین میکرد. آنچنان از دیدنش خوشحال شده بودم که بی توجه به اطرافم، چند گام به طرفش رفته و فریاد زدم: "سالنبور..."

زوزه ی تیری به گوشم رسید و اورکی در کنارم نقش زمین شد. آرتانیس فریاد زد: "گاستون... مراقب باش!"

ریابو سری از تن جدا کرد و خطاب به سه کماندار فریاد زد: "فریژا... آراتانیس...اینار... از اطراف درواز دور شوید."

صدای سالنبور به گوشم خورد که با خنده فریاد زد: "گاستون.... تو هنوز زنده ای مردک؟"

در تنگنا افتاده بود ولی همچنان با صلابت میجنگید و با چنگ و دندان از خود دفاع میکرد. به کمکش رفتم و سعی کردم اطرافش را خلوت تر کنم. مشتی حواله ی صورت اورکی کرد، موجود را نقش زمین کرده و با ضربه ی چماق سرش را شکافت. قد راست کرد تا نفسی تازه کند.

با اشتیاق گفتم: "سالنبور... خوشحالم که..."

حرفم را قطع کرد و در حالیکه به طرف ریابو و همراهانش میرفت گفت: "حالا نه مردک... فعلا کار داریم." و با غرشی به صف ریابو و همراهانش پیوست.

مدتی بی وقفه جنگیدیم تا اینکه دشمن به تدریج عقب نشست. از حیاط قلعه خارجشان کردیم و اورک ها پس از اندک تلاشی مذبوحانه با په فرار نهادند. ریابو فرمان بازگشت به قلعه را داد و کمانداران تا جایی که در دیدرسشان بود اورک ها را به زمین دوختند. سربازان به سرعت به داخل قلعه بازگشتند و دروازه ی نیمه شکسته را تا جایی که ممکن بود ترمیم کرده و با پاره الوارها و هر چیزی که میشد، مسدود کرده و بستند.

از نفس افتاده، اما خوشحال از دیدن دوباره یکدیگر گرد هم جمع شدیم. ریابو در وسط حیاط دو دست را بر زانوانش گذاشته و به تندی نفس میزد. فریژا مانند همیشه، اما مغموم تر و گرفته تر در گوشه ای ایستاده بود. آرتانیس با زه کمانش کلنجار میرفت که گویی آسیب دیده بود. لگولفیندل از برجک ها پایین آمده و در کنار ریابو و اینار ایستاد. پلاطس به ویلمار و راد ملحق شد که دور الکاندو را گرفته بودند. من نیز کنار سالنبور ایستاده بودم که با تکه پارچه ای مشغول بستن زخم ناچیزی بود که بر بازویش افتاده بود.

کمی به سکوت گذشت تا اینکه ریابو برخواست، به طرف تالار رفته و خسته و درمانده روی پله ها نشست. همه ی ما در سکوت نگاهش میکردیم. مدتی حیاط قلعه را از نظر گذراند و ناگهان نگاهش بر نقطه ای ثابت ماند. رد نگاهش را تعقیب کردیم و در میان لاشه ها، اجساد کبود رنگ تورونگیل و دیرنیر را دیدیم. آنانی که بیرون از قلعه بودند، متعجب و اندوهگین چند گام به طرف جنازه ها رفتند. سکوت درگرفته بود. حتی سالنبور هم با چهره ای گرفته، از فاصله ای دور و از زیر موهای خیسی که بر چهره اش ریخته بود جنازه ها را مینگریست. انگار که در حال شماتت خود بود و در کشته شدن افراد قلعه خود را مقصر میدانست.

آرتانیس در حالیکه به جنازه ی دیرنیر خیره شده بود گفت: "با افراد خودمان چه کنیم؟"

گامی به طرفش رفته و گفتم: "نمیتوانیم به بیرون از قلعه برده و دفنشان کنیم."

ویلمار گفت: "نمیتوانیم رهایشان کنیم. باید جنازه ها را بسوزانیم. آن حیوانات در گرسنگی به هیچ چیز رحم نمیکنند."

ناگهان ریابو نگاه تندی به ویلمار کرده و برخواست و از کنار دیوار سرداب قلعه، کهنه بیل و کلنگی برداشت و به طرف سرداب به راه افتاد. خواستم به دنبالش بروم که الکاندو گفت: "نه. بگذار تنها باشد. بهتر است جنازه ها را از داخل قلعه بیرون آورده و با بقیه در گوشه ای تلنبار کنیم."

همگی در سکوت مشغول شدیم. ساعتی سپری شد تا تمام لاشه ها را در گوشه ای تلنبار کردیم. اما کسی هنوز به جنازه ی دیرنیر و تورونگیل دست نزده بود. هر کس در گوشه ای نشسته بود. تنها سالنبور بود که مانند مجسمه ای بی حرکت بالای سر دیرنیر ایستاده بود. به طرفش رفته و در کنارش ایستادم. تاریکی چهره اش رو پوشانده بود. به آرامی گفتم: "شجاعانه کشته شدند. حوالی غروب بود که به قلعه حمله شد، نتوانستند به موقع به داخل قلعه بیایند."

سالنبور با صدایی که گویی از اعماق وجودش برمیخواست گفت: "دایریس را جا گذاشتیم... لعنت به من...!"

بر جا خشکم زد. به تندی نگاهی به سربازان کردم و دیدم دایریس در بینشان نیست. ناباورانه سالنبور را نگاه کردم و بهت زده پرسیدم: "کشته شد...؟"

سالنبور نفس عمیقی کشید و گفت: "نمیدانم خودکشی کرد یا کشته شد. هر چه ریابو بر سرش فریاد زد که برگردد گوش نکرد. سه دوجین اورک را سلاخی کرد و دست آخر خودش نیز با بدن پاره پاره بر خاک افتاد."

نمیدانم چرا نگاهم به سمت فریژا چرخید. دفتر کوچکی در دست داشت و بی اختیار آن را ورق میزد. چشمانم را بستم و زیر لب گفتم: "خدای من..."

صدای پای ریابو به گوش رسید. بیل و کلنگ را به گوشه ای انداخت و به طرف جنازه های سربازان آمد. با خستگی خم شد و با جسد تورونگیل کلنجار رفت. درنگ جایز نبود. سربازان به کمکش آمده و با چهره هایی گرفته، جنازه ی کشته شدگان را بر دوش کشیدند. من نیز به همراه سایرین گوشه ای از پیکر تورونگیل را گرفته و همگی عازم سردابه شدیم. خاکسپاری غم انگیزی بود. ریابو به سرعت گودال ها را پر کرد و بدون هیچ گونه حرفی عازم حیاط قلعه شد. همگی به دنیالش رفتیم. تنها فریژا بود که در نور مشعل کم سویی، مدتی بر سر پشته ها ایستاد.

ریابو مدتی حیاط را از نظر گذراند. هنگامی که همگی در حیاط جمع شدیم، مدتی چهره های تک تک ما را از نظر گذراند و سپس گفت: "بسیارخب، این هم از عاقبت کار. فکر نمیکنم کسی از شما جا خورده باشد، همه ما جنگ های زیادی دیده ایم و از خیلی از انها جان سالم به در برده ایم، ولی اینک پایان کار ماست. آنطور که معلوم است هیچ اثری از ما باقی نخواهد ماند و همه ما را فراموش خواهند کرد و کسی نخواهد فهمید که چه بر سر ما آمده است. من انتظار زیادی ندارم. من سال های طولانی در این جهان زنده بوده ام اما در بین شما افراد جوان پیدا میشود، کسانی که بخواهند مدت بیشتری زندگی کنند." فریژا از سرداب بیرون آمد، در گوشه ای ایستاد و پرسشگرانه به حرف های ریابو گوش داد. ریابو ادامه داد: "از سرداب وحیاط پشتی قلعه راهی به بیرون است که میتوانید از قلعه خارج شوید. در اصطبل نیز به اندازه چند نفر اسب باقی مانده است. مطمئنا کسی از ما زنده نمیماند که از رفتن شما شکایت کند. حتی یک نفر هم برای نگه داشتن این قلعه کافی است پس میتوانید همین الان بروید. این قلعه برای من حکم خانه ام را دارد و من تا آخرین نفس در این قلعه میمانم و در همین قلعه نیز میمیرم. اما شما دینی نسبت به قلعه ندارید. میتوانید بروید."

پس از اتمام سخنانش با گام هایی خسته به طرف تالار رفت و در تاریکی آن گم شد.

هیچ کس کلامی نگفت. الکاندو با گام هایی لنگان به گوشه ای رفت و با ناله هایی خفیف بر زمین نشست...

بوی تعفن لحظه ب لحظه بیشتر میشد و رفته رفته نفس کشیدن را سخت می کرد؛ کم کم اجساد اورگ ها ک روی هم تلنبار شده بود دیده می شد

فریژا صورتش را درهم کشید بوی دود و خون و تعفن سخت آزارش می داد ، ورودی قلعه وضع نابسامان تری داشت و از دو برج دیده بانی دو سمت دروازه ک البته دیگر دروازه ای نمانده، دود بلند میشد....فریژا دفترچه اش را در کوله اش انداخت و کمانش را از روی شانه اش برداشت داخل حیاط قلعه اوضاع بدتر بود اجسادی ک هویتشان مشخص نبود و ب طرز فجیعی کشته شده بودند همه جا دیده می شد فریژآ قلبش تند میزد،نفس عمیقی کشید از خوش میپرسید یعنی واقعا همه مرده اند...

ریابو شیپورش را ب صدا در آورد ناگهان همانطور ک پیش بینی کرده بود اورگهایی از میان سایه های گوشه و کنار حیاط قلعه سرازیر شدند فریژآ تیر ها را در چله کمان گزاشت یکی پس از دیگری رها میکرد ناگهان افراد درون قلعه پدیدار شدند فریژا تعجب کرد و البته حس خوشایندی در دلش ب وجود آمد ک ب سرعت سعی کرد در اعماق قلبش پنهانش کند...حقیقتش این روزها تمام تلاشش بر این شده بود ک کوچکترین نشانه هایی از احساسات را در اعماق قلبش زنده ب گور کند و سخت هم بر این عمل پافشاری میکرد...

در میانه ی حیاط ناگهان الکاندو ب زمین خورد ب همراه چند نفر ب سمت او شتافت تا ب او کمک کند ریابو فرمان داد ک الکاندو را عقب ببرد،ب دالانی رسیدند و فریژا الکاندو را آنجا نشاند فریژا ب الکاندو کمک کرد تا سر و صورت خون آلودش را پاک کند کمی ک نشستند الکاندو خواست ک بلند شود فریژآ گفت با پای زخمی نمیتوانی مبارزه کنی ممکن است زخمت بدتر شود الکاندو گفت نه من باید ب کمک بقیه بروم تعدادمان کم است فریژا کمی مکث کرد و گفت خیلی خوب برویم...

کم کم آفتاب در میانه ی آسمان ظاهر شد و اورگ ها پراکنده شدند و دروازه قلعه با هر وسیله ای بسته شد...

فریژآ کمانش همچنان در دستانش بود ب سمت حاشیه حیاط قلعه و در زیر سایه دیوار ها ایستاد و ب رفت و آمد ها خیره شد افرادی ک در قلعه مانده بودند صورتشان زرد شده بود و البته در همان حال از دیدن دوستانشان خوش حال شده بودند آنا را از دوردید ک داشت زیر لب چیزی میگفت ، فریژآ ب فکر فرو رفت رفتار آنا او را متعجب میکرد در حقیقت رفتار آنا بیشتر از بقیه او را متعجب میکرد...

کمی آنطرف تر ریابو نشسته بود فریژا او را نیز از زیر نظر گزراند و در دل برایش اظهار تاسف کرد با خودش گفت بیچاره ریابو کشتی هایش واقعا دارد غرق می شود ...

آهی کشید و ب اجساد خیره شد کمی دلش لرزید و حس کرد ک صورتش دارد داغ میشود سعی کرد چشمانش را از روی اجساد بردارد ولی نمیتوانست دائم در تکاپو بود تا ذهنش را منحرف کند خاطرات کودکیش را بیاد می آورد روزی را ب یاد می آورد ک با چشمان خیس ب سمت خانه دویده بود مادر بزرگش را یادش می آمد ک او را از دور نگاه میکرد و تنها پرسیده بود ک چرا گریه میکند و فریژا با سوز تعریف میکرد ک چطور در حین بازی کردن در جنگل و میان شاخ و برگ ها ب زمین خورده بود و در همان حال زخم خون آلود زانویش را ب او نشان داد مادر بزرگش تنها صورتش را در هم کشید از جایش بلند شد و جلوی فریژای کوچک زانو زد لباس های خاک آلودش را تکاند و متعجب ب فریژا نگاه کرد و گفت فریژآ دلیلی ندارد هیچ وقت نشان دهی ک چ حسی داری بزرگ ترین اشتباه زندگی مادر و پدرت هم همین نشان دادن احساساتشان بود،وقتی حسی نداشته باشی دردی هم نخواهی داشت ؛ سپس مادربزرگ از رو ب روی فریژا بلند شد و رفت تا سرجای قبلیش بنشیند..... از همان روز بود ک فریژا فهمید دلیلی ندارد تا احساساتش را غم ها و شادی هایش را ب کسی نشان دهد دلیلی ندارد اصلا حسی داشته باشد...

دفترچه اش را ناخوداگاه از کیفش درآورد آرام آرام تمام خاطراتش از جلوی چشمانش رد شدند ناگهان ب خودش آمد اجساد را داشتند دفن میکردند فریژآ با خودش فکر کرد اگر او بمیرد چند نفر در این دنیا دلتنگ او میشوند چند نفر اصلا او را ب خاطر خواهند داشت

ب سمت تالار اصلی قلعه راه افتاد ریابو داشت سخن می راند و میگفت هر ک میخواهد میتواند برود ....فریژا کنار آتش دان بزرگ ایستاده بود برای آخرین بار ب دفترچه اش نگاه کرد و آن را درون آتش انداخت و ب شعله های نارنجی رنگ آتش چشم دوخت آری او قرار بود بمیرد

شب بود، با سرمایی سخت و استخوان سوز، نسیمی سرد می وزید و همچون یک خنجر تیز و برنده به صورت آرتانیس می خورد. روی دیوار قلعه به جای دیرینر که روز قبل در درگیری ها کشته شده بود نگهبانی میداد. از سرما دستانش را بدور بدنش حلقه کرده بود، اما این سرما به اندازه ی سرمای درونش نبود...به اتفاقات این چند روز گذشته فکر میکرد. به جنازه پیدا شده تلکا، مرگ دیرینر، به فوران خونی که از بدن بی سر دایریس همه جا پخش شده بود؛ به حرفای ریابو، از اینکه هر کی بخواهد میتواند برود بی آنکه قضاوتی در موردش شود و چه بسیار آرتانیس به این موضوع فکر کرده بود.

از ابتدا هم حضورش در این قلعه اشتباه بود؛ او با خودش مرگ را به این قلعه آورده بود. چقدر دلش میخواست همه چیز تمام شود و او به حرف های ریابو گوش کند و همه چیز را رها کرده برود... درست همین حالا همین لحظه و با وجود کسی که تمام این کارها را بخاطر او کرده بود و الان، اینجا پیش او در این قلعه بود.

درست همان لحظه متوجه نگاهی به خود شد، سرش را بلند کرد و هران را دید، مردی که همراه اینار به این قلعه آمد. بالای پله ها نزدیک برجک دیده بانی ایستاده بود. لبخندی زد و آرتانیس هم با لبخندی جوابش را داد.

هران نزدیک آرتانیس شد و گفت: امروز دیدم که چطوری میجنگیدی. بیشتر از آنچه تصور میکردم...

آرتانیس لبخندی زد و گفت: خوشحالم که اینجایی...

و با خوشحالی برادرش را در آغوش کشید.

نگاهی به اطراف انداختن و کمی از برجک دیده بانی دور شدن و از وقایع اخیر صحبت کردن ؛ از همه چیز. از کارهای هران در بین شرقی ها و کارهای آرتانیس بعد از آمدنش به قلعه... تا اینکه صحبت از رنج تحمل این سختی ها هران را بر آن داشت که پیشنهاد ریابو را برای آرتانیس تکرار کند....

-بیا از اینجا بریم.

–هران، اینا دوستان منن خانواده ی دوم من. نمی تونم.

–میدونم که خیلی بهشون علاقه داری. میریم به گوندور، اونجا اخبار این قلعه رو میگیم. اینطوری میتونی کمکشون کنی.

- تا اون موقع همشون کشته میشن.

–اینجا موندن کمکی نه به تو و نه به اونا نمیکنه، بالاخره همه میفهمن که داشتی جاسوسی شون و میکردی. فکر میکنی بهت گوش میدن؟ چی میخوای بهشون بگی؟ بیا از این قلعه نفرین شده بریم.

آرتانیس در تب و تاب ماندن و رفتن بود. برادرش گفت: فکرتو کن اما تا قبل از اینکه هوا روشن بشه بهتره تصمیم تو بگیری؛ برگشت و از پله های قلعه پایین رفت. در اون لحظه حیاط قلعه خیلی تاریک بود، گویی هران در تاریکی فرو رفت. و آرتانیس مسیررفتن او را با چشمانش برگشت. درست در میانه ی پله ها اینار را دید.

در نگاه حیرت زده اش می شد خشم را هم دید...

امروز من به جمع شما ملحق شده ام تا از قلعه محافظت کنم. در این وضعیت خطیر اگر شما لطف کنید و موقعیت را بگویید ممنون می شم.