زمانی یک بالروگ در خدمت ملکور بودم، در جنگ های زیادی حضور داشتم و موجودات زیادی را کشتم. ولی اکنون به شکل یک انسان هستم که مردم بخاطر ظاهر ترسناکم مرا پادشاه تاریکی می خوانند.
از چشمانم نور سفید رنگی بیرون می زند. بال دارم ولی آنها را نشان نمی دهم، همواره شمشیری همراه من است که از میتریل خالص ساخته شده است.
اکثر اوقات شکل یک جوان معمولی با موهای بلند هستم.
من همین هستم، پادشاه تاریکی.
یادم می آید در یکی از سفرهام، تقریبا 5 سال بعد از نابودی سارون، داشتم در یکی از بازارهای میناس تریث قدم می زدم که یکی از الف ها مرا دید و گفت: « تو که هستی؟ »
گفتم: « فکر می کنی کی باشم؟ یه انسان معمولی »
الف گفت: « چشم انسان ها اینطوری نمی درخشه »
گفتم: « خب ... چی می خوای؟ می خوای ازت چیزی بخرم؟ »
الف گفت: « داستان زندگیت رو به من بگو تا به تو هدیه ای بدم »
گفتم: « به همین خیال باش » هنوز چند قدمی پیش نرفته بودم که ناگهان الف گفت: « ذره ای از آب مقدس » و ناگهان پاهایم بر روی زمین میخکوب شد.
پرسیدم: « چند ذره؟ »
گفت: « چند جرعه کافیه؟ »
گفتم: « برای چی می خوای سرگذشتم رو بدونی؟ »
او گفت: « فکر نکنم تا به حال الف ها موجودی مثل تو رو دیده باشن » و من لبخند ملیحی زدم.
سپس اضافه کرد: « در ضمن، از وقتی میناس تریث شهر انسان ها و الف ها شده، من خیلی حوصلم سر رفته. آخه می دونی انسان ها مثل الف ها نیستن »
گفتم: « تو می خوای داستان منو بشنوی یا می خوای همینطوری حرف بزنی »
الف گفت: « نه بگو »
گفتم: « داستان من قیمتش خیلی بیشتر از چند جرعه آب مقدسه. خیلی بیشتر .... »
الف گفت: « هر قیمتی باشه می پردازم »
گفتم: « من یه بالروگ هستم. قبلا برای ملکور می جنگیدم، یادم میاد خودش شخصا من رو به ارتشش دعوت کرد. و بعد از اینکه شکست خورد، مجبور شدم در اعماق تپه های آهنین پنهان بشم. » سپس شمشیرم رو در آوردم و گفتم: « اینو می بینی؟ »
و او گفت: « آره »
سپس ناگهان با یک چرخش، شمشیرم رو داخل بدنش فرو کردم: « وقتی در اعماق زمین بودم. این شمشیر رو از سنگ های میتریل و به کمک قدرت آتشم ساختم »
الف در حالی که آخرین نفس هایش را می کشید گفت: « چرا؟ »
گفتم: « نمی تونم بذارم بعد از شنیدن داستانم زنده بمونی. گفتم که، شنیدن داستان من قیمتش از هر چیزی بیشتره »
سپس جرعه های آب مقدس را برداشتم و خوردم، به محض فروکش کردن خشمم، ناگهان به خودم آمدم، دستم رو روی بدن الف گذاشتم و زخمهایش را ترمیم کردم.
الف که بسیار تعجب کرده بود. دوباره پرسید: « چرا؟ »
گفتم: « این قسمت از زندگی منو حتی با دریایی از آب مقدس هم نمی تونی بفهمی .... »