به نام یکتا آفریننده ی هستی
انتقام بی پایان (قسمت سوم)
«بیدار شو ، بیدار شو تنبل ، داره شب میشه بجنب»
الف بی حوصله بلند شد . بدنش را کش و قوسی داد . به اطراف نظزی کرد و البورن را مقابلش دید .
الف با ناله ای خفیف اعتراض خود را به وی فهماند و بهش یاد آور کرد که دیشب تمرینات سختی را پشت سر گذاشتیم . البورن توجهی به حرکات الف نکرد و گفت : «مثل این که خیلی از خواب خوشت اومده ! آماده شو ، گروه را فرمانده احضار کرده است » با بی میلی برخاست و پا در چکمه هایش کرد . تخت میهمانخانه ی قدیمی را مرتب کرد که دینی به صاحبش نداشته باشد . از اتاق خارج شد . در حالی که لباسش را صاف می کرد ، لبخندی از روی رضایت به میهمانخانه دار که مشغول تعمیر دیوار های آوارشده اش در طول جنگ پله نور شده بود ، تحویل داد و میهناخانه دار را خوشنود گرداند تا کمی از خستگی اش کاسته شود . وی مردی منصف بوذ و از سربازان که وارد میهمانخانه می شدند حتی سکه ای سیاه نیز نمی گرفت گرچه سربازان اصرار می کردند ولی زیر بار نمی رفت .
الف همراه البورن به اتاق امانتی های میهمانخانه رفت و زره سبکش را همراه دیگر ابزارآلاتش تحویل گرفت .
اواسط صبح ، دسته ی پیش قراولان صف کشیدند در مقابل مقر سواران ائاتور در رأس صف قرار داشت . الف های پیش قراول بار دیگر گرد آمده بودند برای ماموریتی که هنوز ازش اطلاع نداشتند . البورن زخم روی دستش را که تیزی در میهمانخانه بر روی دستش موقع آمدن ایجاد کرده بود را بازرسی می کرد و گاهی به اطرافیان نیم نگاهی می انداختتا واکنش آنها را بسنجد . بقیه حواسشان به کارشان بود و توجهی به او نداشتند . در آن موقع شخصی مقابلشان ظاهر شده بود . ایمراهیل در حال قدم زدن مقابل گروه بود و هر از گاهی می ایستاد و پیش قراولی را برانداز می کرد . فریاد زد : «به راست ، راست » سربازان نود درجه چرخیدند ، پرتوی آفتاب به صورت مستقیم به چهره هایشان شزوع به تابیدن کرد و سربازانچهره هایی اخمو به خود گرفتند .
فرمانده ایمراهیل در چشم به هم زدنی در مقابل الف سبز شد و به چشمانش زل زد :«نفرت رو در چشمانت می بینم ، در جنگ با حس شجاعت بجنگ نه با حس نفرت» چند قدم به عقب رفت و فریاد زد : «می بینم که برای ساندیدن بسیار آماده اید ! خوب آقایون پیش قراول ، وظیفه ی شما کسب اطلاعاته ، به دستور آراگورن ، پسر آراتورن شما باید روانه ی شمال شوید قبل از حرکت ما به آن جهت » تمام سربازان خشکشان زده بود . مسیر شمال یعنی مسیر دروازه های سیاه موردور و این یعنی هزارات کمین و گروه های اورک در مسیر . موجی از غم و نا امیدی در چشمان الف ها نمایان گشت . ایمراهیل متوجه شد که این قضیه را بسیار ناگهانی بیان کرده است . افزود :«می دونم مسیر خطرآفرینیست اما نگران نباشید ، 28 نفر سواره ی زرهی ماهر را همراه شما می فرستم در در انجام این مهم از شما پاسداری کنند»
ائاتور درآمد : «ماموریت ما چیست قربان ؟»
ایمراهیل لبخندی به وی زد و گفت : «شتاب زده نباش جنگجوی جوان ، به آن بحث هم خواهیم رسید . »
وی حس کرد توانسته است کمی امید به الف ها دهد ولی این خبر همچون دارویی موقتی عمل می کرد .
«شما باید قبل از طلوع کامل خورشید 25 مارس بازگردید و اطلاعات را به اتاق جنگ منتقل کنید ، در هر صورتی که شده ، حتی اگر به ازای از دست دادن تعداد زیادی از افراد باشد »
هر چیش قراول اطلاعات را به صورت انفرادی یاد داشت می کرد تا در صورت بقیه اطلاعات نابود نشود و چندیدن نسخه داشته باشد تا دیگران بتوانند اطلاعات را به صورت کامل به فرمانده ی خود برسانند .
الف ها چشم در انتظار وظیفه و نقشه ی خود بودند و آرزو می کردند که ایمراهیل سخن کوتاه کن و اصل مطلب را بیان کند .
«اما ماموریت شما ، بی هیچ حاشیه ای می گویم ، عبور از گروهان اورک در کمین و رسیدن به پل میناس مورگول ، کسب اطلاعات از تعداد تجهیزات اورک ها ، منتظر ماندن برای عبور پیش قراولان دسته ی بعدی به سوی دروازه ی سیاه و سپس باز گشت به دژ قبل از دمیدن خورشید 25 صبحگاهی مارس»
گور سوی امیدی رو که الف در خود حفظ کرده بود با خلاصه شنیدن این ماموریت خاموش شد .
الف ها دچار شکی بزرگ شدند . میناس مورگول پر از اورک ها و یورک های وحشی بود که تشنه ی خون الف ها بودند و نمی شد با 28 سواره ترتیب آنها را داد . نگرانی بعدی آنها این بود که باید تمام این کار ها را در مدت زمان محدودی باید انجام می دادند ، کاری غیر ممکن و مرگ بار .
ائاتور که در ماموریت قبلی سر گروه بود و طعم فرماندهی را چشیده بود به خوبی می دانست که درصد موفقیت این کار بسیار پایین است و فقط جان افراد به خطر می افتد . با صدای کمی بلند ، به گونه ای که توجه ایمراهیل را به خو معطوف کند گفت :«اما قربان مسیر شمال در صورتی قابل عبور است که قبلا پاکسازی شده باشد ، البته در این مدت زمان ، اما طبق دستور شما ما باید از بین گروهان اورک بتازیم تا بتوانیم ماموریت را در زمان مقرر به اتمام برسانیم ! چرا دیروز این ماموریت را با ما در میون نگذاشتید تا زمان کافی داشته باشیم ؟»
«سرباز ائاتور ، من خودم متوجه این خطر هستم و می دونم انجام این ماموریت دشوار و جان کاه می باشد ، همچنین من خودم مخالف این ریسک بزرگ هستم اما چاره ای نیست ، برای محک زدن سائرون مجبوریم این ریسک را به جان بخریم و تمام تلاشمان را بکنیم تا این ماموریت با موفقیت به انجام برسه ، حتی به بهای مرگ سربازان ، مرگ یک سرباز ممکن است جون هزاران سرباز دیگر را نجات دهد . دیروز شما باید ابتدا تمرینات لازم را دوره می دیدید و استراحتی پس از جنگ پله نور می کردید تا جان دوباره ای بازیابید . اگر با آن شرایط دیروز به جنگ می رفتید ، قبل از رسیدن به پل از پای در می آمدید . در مسیر شمال به هر آنچه که گفتم پی می برید و خواستار شفاعت من به ارو می شوید .»
جمله ی آخر را با لبخند گفت تا ائاتور غمگین نشود .
ائاتور فریاد زد :«تفهیم شد قربان»
«خوبه ، فکر نکنم دیگه مشکلی باشه»
«خیر قربان»
«خب پس به صف شید ، قبل از شروع حرکت شما به سوی شمال یک بار دیگر وظیفه ی شما را به صورت مفصل و همراه چاره هایش در اتاق جنگ برایتان بازگو می کنم با برنامه ای که بتوانید به موقع ماموریت را به اتمام برسانید. سواره نظام منتظر بمانید ، تا قبل از رسیدن خورشید به میانه ی آسمان پیش قراولان را آماده می کنم و ... روز خوش دوستان »
اتاق جنگ ، البته درستش سالن گردهم آیی برج سفید اکتلیون است . پس از چندیدن بار حرکت حول رأس میناس تی ریت بالاخره به برج با شکوه اکتلیون رسیدند . از درب شمالی برج وارد تالار شدند . الف صندلی در کنلر پنجره برگزید و منتظر شروع سخنوری ایمراهیل شد ...
الف با خود گفت خیلی هم سخت نیست . با این حرف نمی دانست که آیا قصد دارد روح پر تلاطمش را آرام کند یا دارد خود را مورد تمسخر قرار می دهد .
خروج از میناس تی ریت ، عبور از رود آندوین ، حرکت به موازات مورگولدوین ، رسیدن به پل میناس مورگول و همه ی اینها باید در مقابل چشمان اورک ها انجام شود ، البته به علاوه ی چند تا کوره راه قدیمی که از دسترس اورک ها خارج است ایمراهیل به ائاتور معرفی کرد .
و آخرین سخن را به الف های پیش قراول زد : «اما قطعا ارو نگهدار شما می باشد پس ترسی بر دل راه ندید»
چهره ی خورشید گاه و بی گاه در پشت ابری پنهان می شت و پس از عبور عبر با قسمت آَشکار چهره اش خودنمایی می کرد . هر لحظه می گذشت این محو شدن خورشید بیشتر به طول می انجامید تا اینکه دیگر خورشید قابل شکار نبود . ابری بزرگ و متراکم تمام آسمان را جامه ای سیاه پوشاند . نسیم های سرد شروع به وزیدن کردند . سبزه های دشت می رقصیدند و با دستان سبزشان سنگ ها و صخره ها را نوازش می کردند .
صدای تعمیر دیوار های ذژ با صدای نسیم های بادگون درهم می آویخت و همچون یک گروه موسیقی ناشی می نواختند .
این هوای چندان دلپذیر فرصتی شد برای انگیزه ی حرکت هفت الف .
در میانه ی روز مقابل قسمت خارجی دروازه ی بزرگ دژ جمع شده بودند و به شمال خیره . شاید این آخرین باری باشد که الف دارد روشنایی را می بیند و همچنین شهر های زیبا را ، یاران با چشمانشان با یکدیگر وداع می کردند و در فکر اینکه در هر قدم ممکن است چه مخاطره ای آنها را تهدید کند !
ایمراهیل :«سربازان ، هر آنچه که به شما گوشزد کردم را به خاطر بسپارید و به راهتان ادامه دهید ، به امید بازگشت سریعتان»
الف نا خواسته با سر تکان دادن حرف های فرمانده را که اصلا به مذاقش خوش نیامده بود تایید می کرد . سوار اسبش شد و شمشیرش را در زین قرار داد ، افسار را بدست گرفت .
صدای اولین یورتمه ی اسب به سمت شمال شنیده شد ...
ادامه دارد اگه خدا بخواهد .«بیدار شو ، بیدار شو تنبل ، داره شب میشه بجنب»
الف بی حوصله بلند شد . بدنش را کش و قوسی داد . به اطراف نظزی کرد و البورن را مقابلش دید .
الف با ناله ای خفیف اعتراض خود را به وی فهماند و بهش یاد آور کرد که دیشب تمرینات سختی را پشت سر گذاشتیم . البورن توجهی به حرکات الف نکرد و گفت : «مثل این که خیلی از خواب خوشت اومده ! آماده شو ، گروه را فرمانده احضار کرده است » با بی میلی برخاست و پا در چکمه هایش کرد . تخت میهمانخانه ی قدیمی را مرتب کرد که دینی به صاحبش نداشته باشد . از اتاق خارج شد . در حالی که لباسش را صاف می کرد ، لبخندی از روی رضایت به میهمانخانه دار که مشغول تعمیر دیوار های آوارشده اش در طول جنگ پله نور شده بود ، تحویل داد و میهناخانه دار را خوشنود گرداند تا کمی از خستگی اش کاسته شود . وی مردی منصف بوذ و از سربازان که وارد میهمانخانه می شدند حتی سکه ای سیاه نیز نمی گرفت گرچه سربازان اصرار می کردند ولی زیر بار نمی رفت .
الف همراه البورن به اتاق امانتی های میهمانخانه رفت و زره سبکش را همراه دیگر ابزارآلاتش تحویل گرفت .
اواسط صبح ، دسته ی پیش قراولان صف کشیدند در مقابل مقر سواران ائاتور در رأس صف قرار داشت . الف های پیش قراول بار دیگر گرد آمده بودند برای ماموریتی که هنوز ازش اطلاع نداشتند . البورن زخم روی دستش را که تیزی در میهمانخانه بر روی دستش موقع آمدن ایجاد کرده بود را بازرسی می کرد و گاهی به اطرافیان نیم نگاهی می انداختتا واکنش آنها را بسنجد . بقیه حواسشان به کارشان بود و توجهی به او نداشتند . در آن موقع شخصی مقابلشان ظاهر شده بود . ایمراهیل در حال قدم زدن مقابل گروه بود و هر از گاهی می ایستاد و پیش قراولی را برانداز می کرد . فریاد زد : «به راست ، راست » سربازان نود درجه چرخیدند ، پرتوی آفتاب به صورت مستقیم به چهره هایشان شزوع به تابیدن کرد و سربازانچهره هایی اخمو به خود گرفتند .
فرمانده ایمراهیل در چشم به هم زدنی در مقابل الف سبز شد و به چشمانش زل زد :«نفرت رو در چشمانت می بینم ، در جنگ با حس شجاعت بجنگ نه با حس نفرت» چند قدم به عقب رفت و فریاد زد : «می بینم که برای ساندیدن بسیار آماده اید ! خوب آقایون پیش قراول ، وظیفه ی شما کسب اطلاعاته ، به دستور آراگورن ، پسر آراتورن شما باید روانه ی شمال شوید قبل از حرکت ما به آن جهت » تمام سربازان خشکشان زده بود . مسیر شمال یعنی مسیر دروازه های سیاه موردور و این یعنی هزارات کمین و گروه های اورک در مسیر . موجی از غم و نا امیدی در چشمان الف ها نمایان گشت . ایمراهیل متوجه شد که این قضیه را بسیار ناگهانی بیان کرده است . افزود :«می دونم مسیر خطرآفرینیست اما نگران نباشید ، 28 نفر سواره ی زرهی ماهر را همراه شما می فرستم در در انجام این مهم از شما پاسداری کنند»
ائاتور درآمد : «ماموریت ما چیست قربان ؟»
ایمراهیل لبخندی به وی زد و گفت : «شتاب زده نباش جنگجوی جوان ، به آن بحث هم خواهیم رسید . »
وی حس کرد توانسته است کمی امید به الف ها دهد ولی این خبر همچون دارویی موقتی عمل می کرد .
«شما باید قبل از طلوع کامل خورشید 25 مارس بازگردید و اطلاعات را به اتاق جنگ منتقل کنید ، در هر صورتی که شده ، حتی اگر به ازای از دست دادن تعداد زیادی از افراد باشد »
هر چیش قراول اطلاعات را به صورت انفرادی یاد داشت می کرد تا در صورت بقیه اطلاعات نابود نشود و چندیدن نسخه داشته باشد تا دیگران بتوانند اطلاعات را به صورت کامل به فرمانده ی خود برسانند .
الف ها چشم در انتظار وظیفه و نقشه ی خود بودند و آرزو می کردند که ایمراهیل سخن کوتاه کن و اصل مطلب را بیان کند .
«اما ماموریت شما ، بی هیچ حاشیه ای می گویم ، عبور از گروهان اورک در کمین و رسیدن به پل میناس مورگول ، کسب اطلاعات از تعداد تجهیزات اورک ها ، منتظر ماندن برای عبور پیش قراولان دسته ی بعدی به سوی دروازه ی سیاه و سپس باز گشت به دژ قبل از دمیدن خورشید 25 صبحگاهی مارس»
گور سوی امیدی رو که الف در خود حفظ کرده بود با خلاصه شنیدن این ماموریت خاموش شد .
الف ها دچار شکی بزرگ شدند . میناس مورگول پر از اورک ها و یورک های وحشی بود که تشنه ی خون الف ها بودند و نمی شد با 28 سواره ترتیب آنها را داد . نگرانی بعدی آنها این بود که باید تمام این کار ها را در مدت زمان محدودی باید انجام می دادند ، کاری غیر ممکن و مرگ بار .
ائاتور که در ماموریت قبلی سر گروه بود و طعم فرماندهی را چشیده بود به خوبی می دانست که درصد موفقیت این کار بسیار پایین است و فقط جان افراد به خطر می افتد . با صدای کمی بلند ، به گونه ای که توجه ایمراهیل را به خو معطوف کند گفت :«اما قربان مسیر شمال در صورتی قابل عبور است که قبلا پاکسازی شده باشد ، البته در این مدت زمان ، اما طبق دستور شما ما باید از بین گروهان اورک بتازیم تا بتوانیم ماموریت را در زمان مقرر به اتمام برسانیم ! چرا دیروز این ماموریت را با ما در میون نگذاشتید تا زمان کافی داشته باشیم ؟»
«سرباز ائاتور ، من خودم متوجه این خطر هستم و می دونم انجام این ماموریت دشوار و جان کاه می باشد ، همچنین من خودم مخالف این ریسک بزرگ هستم اما چاره ای نیست ، برای محک زدن سائرون مجبوریم این ریسک را به جان بخریم و تمام تلاشمان را بکنیم تا این ماموریت با موفقیت به انجام برسه ، حتی به بهای مرگ سربازان ، مرگ یک سرباز ممکن است جون هزاران سرباز دیگر را نجات دهد . دیروز شما باید ابتدا تمرینات لازم را دوره می دیدید و استراحتی پس از جنگ پله نور می کردید تا جان دوباره ای بازیابید . اگر با آن شرایط دیروز به جنگ می رفتید ، قبل از رسیدن به پل از پای در می آمدید . در مسیر شمال به هر آنچه که گفتم پی می برید و خواستار شفاعت من به ارو می شوید .»
جمله ی آخر را با لبخند گفت تا ائاتور غمگین نشود .
ائاتور فریاد زد :«تفهیم شد قربان»
«خوبه ، فکر نکنم دیگه مشکلی باشه»
«خیر قربان»
«خب پس به صف شید ، قبل از شروع حرکت شما به سوی شمال یک بار دیگر وظیفه ی شما را به صورت مفصل و همراه چاره هایش در اتاق جنگ برایتان بازگو می کنم با برنامه ای که بتوانید به موقع ماموریت را به اتمام برسانید. سواره نظام منتظر بمانید ، تا قبل از رسیدن خورشید به میانه ی آسمان پیش قراولان را آماده می کنم و ... روز خوش دوستان »
اتاق جنگ ، البته درستش سالن گردهم آیی برج سفید اکتلیون است . پس از چندیدن بار حرکت حول رأس میناس تی ریت بالاخره به برج با شکوه اکتلیون رسیدند . از درب شمالی برج وارد تالار شدند . الف صندلی در کنلر پنجره برگزید و منتظر شروع سخنوری ایمراهیل شد ...
الف با خود گفت خیلی هم سخت نیست . با این حرف نمی دانست که آیا قصد دارد روح پر تلاطمش را آرام کند یا دارد خود را مورد تمسخر قرار می دهد .
خروج از میناس تی ریت ، عبور از رود آندوین ، حرکت به موازات مورگولدوین ، رسیدن به پل میناس مورگول و همه ی اینها باید در مقابل چشمان اورک ها انجام شود ، البته به علاوه ی چند تا کوره راه قدیمی که از دسترس اورک ها خارج است ایمراهیل به ائاتور معرفی کرد .
و آخرین سخن را به الف های پیش قراول زد : «اما قطعا ارو نگهدار شما می باشد پس ترسی بر دل راه ندید»
چهره ی خورشید گاه و بی گاه در پشت ابری پنهان می شت و پس از عبور عبر با قسمت آَشکار چهره اش خودنمایی می کرد . هر لحظه می گذشت این محو شدن خورشید بیشتر به طول می انجامید تا اینکه دیگر خورشید قابل شکار نبود . ابری بزرگ و متراکم تمام آسمان را جامه ای سیاه پوشاند . نسیم های سرد شروع به وزیدن کردند . سبزه های دشت می رقصیدند و با دستان سبزشان سنگ ها و صخره ها را نوازش می کردند .
صدای تعمیر دیوار های ذژ با صدای نسیم های بادگون درهم می آویخت و همچون یک گروه موسیقی ناشی می نواختند .
این هوای چندان دلپذیر فرصتی شد برای انگیزه ی حرکت هفت الف .
در میانه ی روز مقابل قسمت خارجی دروازه ی بزرگ دژ جمع شده بودند و به شمال خیره . شاید این آخرین باری باشد که الف دارد روشنایی را می بیند و همچنین شهر های زیبا را ، یاران با چشمانشان با یکدیگر وداع می کردند و در فکر اینکه در هر قدم ممکن است چه مخاطره ای آنها را تهدید کند !
ایمراهیل :«سربازان ، هر آنچه که به شما گوشزد کردم را به خاطر بسپارید و به راهتان ادامه دهید ، به امید بازگشت سریعتان»
الف نا خواسته با سر تکان دادن حرف های فرمانده را که اصلا به مذاقش خوش نیامده بود تایید می کرد . سوار اسبش شد و شمشیرش را در زین قرار داد ، افسار را بدست گرفت .
صدای اولین یورتمه ی اسب به سمت شمال شنیده شد ...
ادامه دارد اگه خدا بخواهد .