دورف جوان با سرعت هرچه تمامتر و نفس نفس زنان از دالان هاي داخل كوه پايين ميجهيد . دالان ها نامنظم بودند و مدت زماني زيادي از كندنشان گذشته نميشد.
- ارباب ! ارباب !
صداي او در تمام فضاي تونل زيز زميني منعكس ميشد ؛ و مثل توپ تنيس بي قراري تمامي سراشيبي دالان را با سرعت بسيار طي ميكرد.
- ارباب . ما ... ما پيداش كرديم.
دورف جوان كه ظاهرا از خوشحالي در پوست خود نميگنجيد ، ناگهان خود را با پشت به كف تونل انداخت تا قسمت آخر مسير را نيز سر خوران طي كند .
- اربااااااب ! پيداش كرديم !
فضاي تنگ تونل ناگهان به وسعت دريايي از طلا و چشمه هايي از نقره زير پاي كوتوله باز شد . كوتوله همانطور كه قلت زنان سعي در حفظ تعادل خويش داشت به دويدن ادامه داد . زير پاي او اقيانوسي از رنگ ها در تلاطم بود : طلايي طلا ، نقره اي الماس و سفيدي نقره و هزاران رنگ ديگر از همه نوع جواهر ديگر .
صداي دنگ و دنگ و تق و توق بالا و پايين رفتن چكش ها و باز و بسته شدن گيره هايي به عظمت يك جرثقيل كه چند متر آنطرف تر ، صخره هايي از توپاز تراش خورده را جابجا ميكرد ، فرياد "پيدا شد ، پيدا شد" كوتوله را در خود گم ميكرد. استادان معادن زير كوه ، با داد و فرياد بر سر شاگردان خود كه ريش هايي به بلندي يك جاروي رفتگري داشتند ، به آنها طرز چكش زدن صحيح روي سازه هاي ظريف ساخته شده از انواع فلزات را ياد ميداند. چندين و چند كوتوله نيز پشت ترازوهاي دقيق خود به وزن كردن دقيق گوهرها و نيز عده زيادي از آنها درحالي كه دفترهاي پوسيده بزرگي با خودكارهاي جادوئي عجيب در دست داشتند ، به شناسنامه نگاري آنها ميپرداختند.
بالاي سكوي بزرگ و جامي شكلي از جنس آميتيست خالص و تراشكاري شده، كه بر پايه ي پيچ خورده خود استوار بود ؛ استاد اعظم كوتوله روي تخت زرين خود ، با دقت هرچه تمامتر به دفاتر و كاغذها و طومار هاي پوستي بزرگ خود مينگريست و سر طاس و براق خود را روي آنها خم كرده بود كه ناگهان ، صداي كوتوله جوان او را متوجه خود كرد :
- ارباب ... ارباب ... پيدا شد ...
استاد كوتوله ريش سفيد و بسيار بلند خود را كه تقريبا تا زانويش ميرسيد به دست گرفت و گفت :
- چي ؟ چي پيدا شد ؟
كوتوله جوان سرش را رو به استاد بالا گرفت و فرياد زد :
- سنگ مقدس !
استاد كوتوله ناگهان به زانو افتاد و لبه هاي سكو را گرفت و گفت :
- سنگ مقدس ؟!!! يا ريش دورين ! چطور ؟
كوتوله جوان باز هم فرياد زد :
- دوالين در حال كندن كوه براي خارج كردن زبرجد هاي جديد بود كه در معادن غربي پيدا كرديم . بعد همه ديديم كه وقتي كلنگ رو توي ديواره غار كوبيد ...
- چي ؟ چي شد؟
استاد كوتوله به نفس نفس افتاده بود.
- يكدفعه نور شديد آبي رنگي از شكاف غار بيرون زد ، كلنگ دوالين هم ذوب شد . شكاف غار باز تر و بازتر شد ...
- خب؟
- ما نفهميديم چي شد . جونور بزرگي از اون شكاف بيرون امد و در حالي كه ميغريد و كارگرا رو به ديواره غار ميكوبيد ، از شكاف بيرون اومد . دوالين كه از همه بهش نزديك تر بود، تبر يكي از كارگرا رو برداشت و محكم به اون جونور كوبيد . صداي انفجاري بلند شد و يكدفعه يه گوهر بزرگ آبي رنگ افتاد كف غار . من گوهر رو برداشتم كه ديدم داره رنگ عوض ميكنه . به نور ستاره ها ميدرخشيد... دستم رو سوزوند.
استاد كوتوله كه چشمانش گرد شده بود به سختي گفت :
- ادامه ... بده ..
كوتوله جوان ادامه داد:
- گوهر هنوز كف غاره . دوالين مرده ... اما حدود بيست نگه بان جلوي در غار گذاشتم .
استاد كوتوله كه همچنان متعجب بود ناگهان شروع به كف كردن كرد .
- سرورم ، سرورم !
استاد گروين ، با سر از بالاي سكو به پايين افتاد و جواهرهاي دورش جيرينگ جيرينگ بالا و پايين شدند. كوتوله جوان نيز كه فرور نام داشت ، همچنان كه بهت زده به مرگ استاد بزرگ مينگريست ، عقب عقب رفت و فرياد زنان ، اساتيد زير كوه را به كمك فراخواند...