-تق تق تق ...
صدای درب بلند شد .
هابیت با عجله از جا بر خواست ، با نگرانی نگاهی به رونالد انداخت و بع د به سمت در رفت .
در آستانه در ، مرد زیبایی با مو و چشم سیاه فام ، و صورتی بی مو و سفید ، در حالیکه شنلی خاکستری را بر دوش آویخته بود و با طرز لباس پوشیدن آن دوران کاملا متفاوت عمل کرده بود ، ظاهر شد .
-اریول !
- اوه ، هیریست عزیز ...
الف از آستانه کوچک درب وارد شد ، و سپس دوباره قد راست کرد . به راستی بلند بالا بود و میشد گفت سرش تقریبا به سقف خانه کوچک هابیت میسایید .
هابیت که گویا هیریست نام داشت ، چرخی زد و با خوشحالی به سمت آشپزخانه دوید . اما اریول ، با نگاه وحشت زده به رونالد نگاه میکرد . رونالد نیز با دیدن دست او ، که به قبضه چیزی خنجر مانند که به کمر داشت ، رفته بود ، کم کم مضطرب میشد ...
هابیت در حالی از خوشحالی عامدانه میلنگید و مسخره بازی در می آورد دوباره از تاریکی انتهای دالان ، دوان دوان ظاهر شد و در حالی که سبدی پر از کیک را با یک دست و تنگ بزرگی بر از نوشیدنی قرمز را با دست دیگر حمل میکرد ، به جمع مضطربشان پیوست .
- هیریست ؟!!
- بله ؟ مشکلی ...
اما ناگهان برقی از کمر اریول بیرون جهید و تیغه دشنه ای نمایان شد .
- چی کار ...
- تو خیانت کردی !!!!
- من ؟ نه ... بش ... بشین ، گوش کن احمق !
-تو ..
- گفتم که نه ! من نه !
هابیت تنگ و سبد را روی میز انداخت طوری که تنگ کج شد و مقداری از نوشیدنی محتوی آن روی پای رونالد ریخت و چند کیک نیز روی زمین افتادند .
در کسری از ثانیه ، الف از جلو روی هابیت که او را از زانو بلند کرده بود افتاد و خنجر از دستش بیرون جهید . رونالد دوان دوان به سمت خنجر رفت و آن را برداشت و به نقطه نامعلومی در انتهای دالان پرت کرد ، خنجز با صدای دنگ خفه ای روی زمین افتاد .
هابیت و اریول در حالیکه نفس نفس زنان از جایشان بر میخواستند ، دوباره یقه یکدیگر را چسبیدند :
- تو ... خیانت ... کردی ..
- باور کن ... نه ... به ارو قسم نه !!!
اریول ناگهان یقه هابیت را ول کرد .
-تو به .. به ..
- به ارو ، به ایلواتار قسم نه . قسم میخورم به البریت گیلتونیل که من خیانت نکردم . بگذار تا بگم .
اریول خود را روی مبل راحتی در گوشه اتاق ول کرد و دستانش را روی سرش گذاشت . هیریست نیز سریع ، مفداری از نوشیدنی تنگ بزرگ را در گیلاس کوچکی ریخت و به دست او داد .
اریول در حالی که نوشیدنی را به آرامی سر میکشید گفت :
- خب ؟!!
هیریست نیز در حالیکه دوباره دکمه های لباسش را میبست گفت :
- یه بچه ست . هنوز هیچی نمیدونه . اگه هم بدونه ، بزرگتر ها خیال میکنند اوهام و تخیلشه . کسی باور نمیکنه . و در ضمن ... برای نقشه مون مورد نیازه ...
رونالد گوشش را تیز کرد : چه نقشه ای ؟ نکند میخواستند او را بکشند یا زار دهند یا از او بیگاری بکشند ؟
اریول که مدتی در فکر فرو رفته بود و انگار تازه متوجه حضور رونالد شده بود ، و گفت :
-نترس . ما مثل انسانها سود جو و طماع نیستیم و به تو آسیبی نمیزنیم . هیریست بعدا همه چی رو بهت میگه . خب هیریست ، باید بگم که محموله تو رسید . البته با هزار بدبختی . استینگ و همچنین زره میتریل . فردا ، بیا توی خونه خودم تا تحویلش بگیری .
سپس دهانش را کنار گوش هیریست برد و با صدایی که رونالد نتواند بشنود ، گفت :
- الف ها مثل شما به هر کسی اعتماد نمیکنند ، و ما ثمره اعتماد رو در نیرنایت چشیدیم . پس حواست باشه که به جز او کسی در جریان نقشه ها قرار نگیره .
سپس سرش را بالا آورد و گفت :
- خب ؟ کا دیگه ای هست ؟
هیریست لبخند تصنعی زد و گفت :
- ام .. نه . ممنون .
الف بلند بالا ، به سمت رونالد چرخید و دستش را روی شانه او گذاشت . رونالد خواست که عقب بکشد اما انگار گرمای دست الف او را میخکوب کرد :
- فعلا ، ارباب جو.ان .
رونالد سرش را تکانی داد . منوجه شد که صدای الف چقدر گو.ش نواز و زیباست ..
الف ار آستانه درب خارج شد ، سپس خم شد و دستی تکان داد و گفت :
- خداحافظ .
هیریست نیز دستی تکان داد و گفت :
- خداحافظ دوست قدیمی . دفعه بعد با من مهربان تر باش !
الف لبخند زیبایی را همراه با چشمک به هیریست و رونالد مسحور شده نحویل داد و سپس به سرعت از درب خانه هیریست دورشد ، و پس از چند قدم ، از جلوی دیده ـآنها محو گشت .
هیریست ، آهی را که همراه با صدای پف بلندی بود ، بیرون داد و سپس رو به رونالد کرد و گفت :
- ارباب جوام ، باید راجع به مسئله ای کوچک باهاتون صحبت کنم .