بهترین دیالوگهای فیلم هابیت

تعداد پست‌ها: 69

یکی از بهترین دیالوگ های فیلم هابیت ؛ بک سفر غیرمنتظره

گالادریل : چرا آن هابیت ؟!

گندالف : نمیدونم! سارومان معتقد است که تنها قدرت زیاد می تواند جلوی اهریمن را بگیرد، ولی این چیزی نیست که من بهش رسیدم، من پی بردم که این چیز های کوچک... و کردار روزانه ی افراد عادی است... که تاریکی را مهار می کند. کارهایی ساده، از روی مهربانی و عشق، چرا بیلبو بگینز! خب شاید به خاطر اینکه من می ترسم و اون بهم شجاعت میده.

فیلم پر از دیالوگ های به یاد ماندنیه , اینم یکی از دیالوگ های مورد علاقه منه :

وقتی که بالین داره در مورد جنگ آزانول بیزار تعریف میکنه و در آخر به تورین اشاره میکنه و میگه :

and I thought to myself then

there is one who I could fallow

there is one who I could call king !

در بیرون غار ترول ها گندالف خطاب به بیلبو:

شجاعت واقعی این نیست که زندگی رو بگیری، بلکه اینه که زندگی رو ببخشی.

من كُلُهُم همه ديالوگ های اول فيلم-قبل از اومدن دورف ها- رو خيلی دوست داشتم! خيلی برام شيرين بود كه برای مدت ها، دوباره گندالف رو در يه صحنه جديد ببينم. از بين ديالوگ های اين صحنه، دوتا ديالوگ رو بيشتر دوست داشتم:

بيلبو: روز خوش!

گندالف: منظورت چيه؟ منظورت اينه كه روز خوشی برام آرزو ميكنی؟ يا اينكه امروز روز خوشيه، چه من دلم بخواد و چه نخواد؟ يا شايد منظورت اينكه بگی در اين روز خاص، احساس خوشی داری؟ يا اينكه روزيه كه ميشه در اون خوش بود؟

بيلبو: فكر كنم همه شون با هم!

*****************

بيلبو: روز خوش!

گندالف: فكر كن كه اينقدر زنده موندم كه پسر "بلادونا توک" چپ و راست "روز خوش" ببنده به نافم! انگار كه اومدم جلوی در خونه اش دكمه بفروشم!

البته بيشتر حالت طنز و كمدی دارن؛ ولی اين نظر منه.

یکی از بهترین دیالوگ های فیلم هابیت ؛ بک سفر غیرمنتظره

گالادریل : چرا آن هابیت ؟!

گندالف : نمیدونم! سارومان معتقد است که تنها قدرت زیاد می تواند جلوی اهریمن را بگیرد، ولی این چیزی نیست که من بهش رسیدم، من پی بردم که این چیز های کوچک... و کردار روزانه ی افراد عادی است... که تاریکی را مهار می کند. کارهایی ساده، از روی مهربانی و عشق، چرا بیلبو بگینز! خب شاید به خاطر اینکه من می ترسم و اون بهم شجاعت میده.

در بیرون غار ترول ها گندالف خطاب به بیلبو:

شجاعت واقعی این نیست که زندگی رو بگیری، بلکه اینه که زندگی رو ببخشی.

لیگولاس و ایوب سلیقتون خوبه چون منم این دیالوگها رو خیلی دوست دارم.

اون تیکه اول فلم هم بد نیست که بیلبو میخواد کتابشو بنویسه.

تورین سپربلوط : چرا برگشتی؟!

بیلبو بگینز : می دونم بهش شک دارین. میدونم همیشه بهم شک داشتین. و حق با شماست، اغلب اوقات به "بگ اند" فکر میکنم. دلم برای کتاب هام تنگ شده، برای صندلی راحتیم، برای باغچه ام، میدونین من به اونجا وابسته ام . اونجا خونمه. و برای همین برگشتم چون شماها ندارین... یه خونه، اون رو ازتون گرفتن ولی اگر در توانم باشه بهتون کمک میکنم پسش بگیرین.

بیلبو بگینز : فرودوی عزیزم، یه بار ازم پرسیدی که آیا من همه چی رو راجع به ماجراجویی هام گفته ایم یا نه و من درحالیکه که میتونستم بهت صادقانه حقیقت رو گفتم، اما همه ی داستان رو برات تعریف نکردم.

بیلبو بگینز : در سو.راخی درون زمین هابیتی زندگی میکرد. نه از اون سوراخ های کثیف و نمور که پر از کرم هست و بوی لجن میدهد. این از اون سوراخ های هابیتی بود و این یعنی غذای خوب و دلگرمی و تمام آرامش خانه.

همه دیالوگ ها جدا. این دو تای زیر که منو همون موقع اول که فیلمو دیدم گرفت جدا. کلی معنی توشون خوابیده:

"شاهزاده‌ي جوان دورف، به دنبال کار در روستاهاي انسان‌ها مشغول به کارگري شد

اما هميشه به‌ ياد داشت

کوهستاني که از آن در زير نور مهتاب دود برمي خواست و درختاني مانند مشعل‌هاي سوزان

زيرا که او آتش اژدها را در آسمان ديده بود و شهري که به خاکستر تبديل شده بود

اما او نه هرگز فراموش کرد و نه از آن حادثه گذشت..."

و اونجایی که ارباب الروند میگه:

"تو تنها محافظی نیستی که از سرزمین میانه مراقبت میکنه..."

فیلم همونطور که اشاره شد پر از دیالوگ های ماندگار و آرادیی پسنده. تمام جملات بالا. {بعد از این که به همه لایک دادم فکر کردم باید آخرش اینو بگم :ymapplause:}

  • گاندالف : وقتی که برگردی میتونی یکی دوتا داستان واسه خودت سرهم کنی.
    بیلبو : قول میدی که برمیگردم؟!
    گاندالف : نه ! ولی اگه برگردی اینطوری نخواهی بود.
  • ___________________________________________________________
    بیلبوی پیر : فرودوی عزیزم ، تو ازم یکبار پرسیدی که من همه چیز در مورد ماجراجویی هام رو بهت گفته ام ، خب من صادقانه بهت حقیقت رو گفتم ، اگرچه شاید همه ی ماجرا رو بهت نگفته باشم.
    ___________________________________________________________
    گاندالف : دارم دنبال شریکی میگردم که باهاش ماجراجویی کنم.
    ___________________________________________________________
    بیلبو : منکه نمیتونم همیجوری باهات بیام، من یه بگینزم ، اهل بگ اند.
    ___________________________________________________________
    گاندالف : بیلبو ، اجازه بده مهمون ویژه مون رو معرفی کنم ، ثورین اوکنشیلد.

تورین در خانه بیلبو بگینز در حال گفتگو با بالین:

من هر کدوم از این دروفهارو به سپاهی از تپه های اهنین ترجیح میدم.

چون وقتی انهارو فراخواندم به یاریم شتافتند.

وفاداری...شرافت... و قلبی راضی.

بیشتر از این چه میخواهم؟!

گندالف : دنیا که در کتاب ها و نقشه ها نیست. دنیا اون بیرونه.

***

بیلبو : حالم خوب میشه... فقط اجازه بدین یه لحظه آروم بشینم.

گندالف : الان که خیلی وقته که تو آروم نشستی.

***

تورین : می تونم بپرسم کجا رفته بودی؟!

گندالف : رفتم یه نگاهی به جلو بندازم.

تورین : چی شد که برگشتی؟!

گندالف : پشت سرم رو نگاه کردم.

***

بالین : نمی خوام ناراحتت کنم پسرم، شمشیرها به خاطر کارهای بزرگی که در نبردها کردن اسم گذاری شدن.

بیلبو : میخوای بگی، شمشیر من هنوز توی جنگی شرکت نکرده؟!

بالین : من اصلا مطمئن نیستم که این شمشیر باشه، بیشتر به چاقوی نامه باز کنی میخوره.

بیلبو : چرا یه معما نگم، و اگه من بردم، تو راه خروج رو واسم نشون میدی!

گالوم : و اگه باخت چی؟! اونوقت چی میشه؟! خب عزیزم اگه باخت ما اون رو میخوریم! اگه بگینز باخت ما همشو میخوریم!

بیلبو : قبوله.

...

گالوم : گمشدی؟!

بیلبو : آره، آره، و دلم میخواد هر چه سریعتر پیدا بشم.

گالوم : اوه ما میدونیم راه خروجی واسه هابیت ها کجاست! همون راه تاریک... خفه شو!!

بیلبو : منکه چیزی نگفتم!!

گالوم : با تو نبودم

بیلبو: مطمئنم این داستان ها رو از خودت در آوردی.

گندالف: خب هر داستان خوبی، لایق شاخ و برگ دادنه.

گندالف: فكر نميكنم من هم بايد به كسی جواب پس بدم!

لرد الروند: اون من نيستم كه بايد بهش جواب بدی.

گندالف: بانو گالادريل!

گالادريل: ميتراندير! خيلی وقته كه گذشته.

گندالف: شايد گذشت زمان منو تغيير داده باشه؛ ولی بانوی لورين رو نه!

******************

تورين: يه اژدها به اره بور حمله كرد. الف ها چه كمكی كردن؟ اورک ها موريا رو غارت كردن؛ به تالارهای مقدسمون بی حرمتی كردن؛ الف ها نگاه كردن و هيچ كاری انجام ندادن! تو ازم ميخوای از همون مردمی كمک بخوام كه به پدر و پدربزرگم خيانت كردن؟

گندالف: تو هيچ كدوم از اون ها نيستی! من اون نقشه و كليد رو بهت ندادم كه به گذشته بچسبی.

تورين: نميدونستم اون ها رو بهت داده بودن تا برای خودت نگهشون داری!

بيلبو: همه چی روبراهه؟ گندالف؛ كجا داری می ری؟

گندالف: تا با تنها كسی كه اين دور و اطراف عقلش سر جاشه، مشورت كنم!

بيلبو: اون كيه؟

گندالف: خودم؛ آقای بگينز! امروز به اندازه كافی با دورف ها سر و كله زدم.

بیـــلــبو بگیـــنـز:

فکر نمیکنم کسی در غرب بری دنبال ماجراجویی باشه، باعث میشه برای نهار دیر کنی!

آوازی که دوروف ها می خونند :

در آن سوی سرمای کوه های مه آلود

به سوی دخمه های عمیق و مغاره های کهن

درختان کاج بربلندی زار میزدند

باد شبانه زوزه میکشید

آتش سرخ بود و شعله کشان گسترش میافت

ودرختان به سان مشعل های فروزان بودند

...

ثورین : نمیتونم امنیتش رو تضمین کنم.

گاندالف : میفهمم.

ثورین : کسی هم مسئول سرنوشتش نیست.

گاندالف : قبوله.

...

بیلبو : اسم من بیلبو بگینزه!

گالوم : بگینز ؟! بگینز چیه؟! عزیزم!

لینک دانلود کتاب حذف شد. (ناظر انجمن)

من اینو خیلی دوست دارم

ولی دورف ها خیلی صدای خوبی دارن :ymapplause:

آهنگاشون قشنگه !

یکی اون Blunt the knives

یکی هم همین Misty Mountains

آوازی که دوروف ها می خونند :

در آن سوی سرمای کوه های مه آلود

به سوی دخمه های عمیق و مغاره های کهن

درختان کاج بربلندی زار میزدند

باد شبانه زوزه میکشید

آتش سرخ بود و شعله کشان گسترش میافت

ودرختان به سان مشعل های فروزان بودند

این دیالوگ واقعا برام نوستالژی بود.

بیل بو: در سوراخی از زمین هابیتی زندگی می کرد، نه از آن سوراخ های کثیف و نمور که پر از کرم است. این از اون سوراخ های هابیتی بود.

و این یعنی غذای خوب، دلگرمی، و تمام آرامش خانه.

گاندالف : تو ازم خواستی چهاردهمین عضو گروهمون رو بهتون معرفی کنم و منهم آقای بگینز رو انتخاب کردم.

بیلبو : من؟! نه، نه، نه!

گاندالف : هابیت ها میتونن بدون دیده شدن از خیلی چیز ها عبور کنند و این به ما برتری میده.

_________________________________________________________________

گالادریل : "میثراندیر"، چرا هابیت؟!!

گاندالف : چرا "بیلبو بگینز"؟! شاید به خاطر اینکه من می ترسم و اون بهم شجاعت میده.

_________________________________________________________________

ثورین : ما دوباره شانس اینو تا "اربور" رو بازم پس بگیریم.

_________________________________________________________________

الروند : خب پس این هدف توئه، میخوای وارد کوه بشی!

ثورین : که چی!

الروند : بعضی ها هستن که فکر میکنن این کار عاقلانه ای نیست.

_________________________________________________________________

بیلبو : من توسط چندتا دورف گرفتار شدم، اونا اینجا چیکار دارن؟!

گاندالف : اوه، اونا فقط اومدن دور همی خوش بگذرونیم.

_________________________________________________________________

ثورین : من تک تک این کوتوله ها رو به بزرگترین ارتش ها ترجیح میدم.

_________________________________________________________________

یکی از هابیت ها : هی ، آقای "بگینز"، کجا دارین میرین؟!

بیلبو : ممکنه یکم دیر کنم.

یکی از هابیت ها : دیر واسه چی؟!

بیلبو : دارم میرم دنبال ماجراجوییم!

_________________________________________________________________

راداگاست : یک نیروی تاریکی دارد به دنیا وارد میشود.

بیلبو : من... من هیچوقت تو عمرم از شمشیر استفاده نکردم.

گاندالف : و منم امیدوارم هیچوقت هم استفاده نکنی. ولی اگه یه موقع استفاده کردی اینو آویزه ی گوشت کن : شجاعت واقعی این نیست که جون کسی رو بگیری. بلکه زمانیه که جون کسی رو نجات بدی.

...

بیلبو (این جمله رو در مورد راداگاست به گاندالف میگه) : آیا اون یک جادوگر بزرگه ، یا اینکه بیشتر عند خودته؟!

g58piaubx9yilq0d9zrl.jpg

تنها تصمیمی که ما باید بگیریم این است که با زمانی که به ما داده شده است، چه بکنیم؟

خالق این تصویر اون رو با این سکانس هابیت ادغام کرده، و گفته: این دیالوگ بوی خداوند و اختیار می دهد.

خالق این تصویر اون رو با این سکانس هابیت ادغام کرده، و گفته: این دیالوگ بوی خداوند و اختیار می دهد.

منظور از خالق تصویر چیه؟! و چه ربطی به این تصویر داره؟! جالبه...

منظور از خالق تصویر چیه؟! و چه ربطی به این تصویر داره؟! جالبه...

یکی از طرفدران فیلم درستش کرده.

البته این دیالوگ مال ارباب حلقه هاست نه هابیت....خوده طرف یه توضیحاتی داده بود و ارتباط این سکانس هابیت رو با این دیالوگ گندالف تشرح کرده بود.

بیلبو : من فقط میخوام یه لحظه آروم بشینم و فکر کنم.

گاندالف : تو خیلی وقته که نشستی.

_____________________________________________________________________

گاندالف : از کی تاحالا ظروف و دستمال مادرت اینقدر برات مهم شده است؟!

_____________________________________________________________________

بیلبو بگینز به ترول ها : خب میدونم که شماها بصیرت زیادی رو دارین، منظورم اینه که تا حالا این دورف ها رو بو کردین؟!

منظور از خالق تصویر چیه؟! و چه ربطی به این تصویر داره؟! جالبه...

خالق تصویر همون طرفدار دنیای تالکین . اون دیالوگ رو گندالف به فرودو تو ارباب حلقه ها : یاران حلقه تو موریا میگه (یکی از بهترین دیالوگ های فیلم ارباب حلقه ها هم هست)

اینجا خالق که همون طرفدار باشه این دیالوگ رو به آغوش کشیدن تورین و بیلبو گذاشته و گفته این دیالوگ با این صحنه بوی خدا و اختیار میدهد.

یکی از ترول ها : عیاهابیت ؟!

سارومان : با من در مورد "راداگاست" صحبت نکن، اون یه کودنه.

________________________

گندالف : در جایی دور از شرق، آنسوی کوه ها و رودخانه ها، قلعه ای یک و تنها آرام گرفته است.

________________________

تورین : وفاداری، عزت و قلبی راضی ، دیگه بیشتر از اینها نمیخوام.

________________________

گندالف : خونه پشت سرته ، دنیا روبروت.

________________________

تورین : پس ایشون هابیته هستن.

ميگم بهتر نيست ديالوگ های تكراری رو ننويسيم؟ من خودم توی اين دوصفحه بارها يه ديالوگ رو خوندم؛ و به نظرم اين يه خرده خسته كننده است!

مخاطبم هم فرد خاصی نيست. كسی ناراحت نشه.

بعد از اینکه گاندولف و بیلبو سر رفتن یا نرفتن بحث می کنند. ثورین به بالین میگه:

from grandfather to my father this has come to me ... there is no choice balin.

با سلام اول باید توجه داشت یه سری از دیالوگا کلا قشنگن یه سری هم تو جاشون برای دسته اول به نظر من قشنگترین دیالوگ فیلم با فاصله ای معنا دار دیالوگ گندالف به بیلبو جلوی غار ترول هاست:شجاعت واقعی در کشتن نیست در نجات دادنه.که این دیالوگ برای فصل دوی کتاب یکه (تقریبا) از دیالوگای دسته دوم هم دیالوگای بالین کلا اینجوریه(مثلا اون دیالوگ راجع به تورین:وبعد فهمیدم کسی هست که میتونم بهش بگم شاه کسی که میتونم ازش پیروی کنم.یا اونی ه با هاش کشید به بالا و پایین استینگ:..این بیشتر شبیه نامه بازکنه!)در کل بالین چه در کتاب چه در فیلم خیلی باحال بود و خدا از اون "دانگیر دورین" نگذره که این بلا رو سرش آورد

این دیالوگو خیلی دوست دارم :در سوراخی در زمین هابیتی زندگی میکرد

این دیالوگ برام خیلی خاطره انگیزه اولین جمله ای از ماجراهای ارباب حلقه هاست که من خوندم یه لحظه تموم ماجرا جلوی چشم آدم میاد

و گفت و گوی گاندالف با بانو گالادریل که در مورد هابیت ها و بیلبو صحبت میکردن

توی سکانس آخر فیلم جایی که ثورین تازه بهوش اومده :

با یه لحن بسیار خشنی گفت :تو... داشتی چی کار میکردی؟ می دونستی داری خودتو به کشتن میدی؟نگفته بودم تو فقط یه سرباری؟نمی تونی تو دنیا بیرون زنده بمونی!و هیچ جایی بین ما نداری؟

توکل زندگیم این قدر اشتباه نکرده بودم

متاسفم که بهت شک کرده بودم

بیلبو:نه خودمم هم به خودم شک داشتم،من یه جنگجو یا یه قهرمان نیستم و یا حتی یه دزد...

یک دیالوگ از راداگاست که میگه: ...I like to see them try

وقتی فیلم رو نگاه می کنم 100% این جا رو میزنم عقب تا دوباره ببینم.

ترول اولی:باید به سیخ بکشیمشون و بهشون نمک فلفل بزنیم - ترول دومی: اره درسته یکم که حرارت بخورن موهاشون کز بخوره میخوریمشون - ترول اولی:او حتماخوشمزه میشن - ترول دومی:زود باش که وقت نداریم چیزی به صبح نمونده باید راه بیافتیم دوست ندارم تبدیل به یه سنگ بشم - بیلبو: صبرکنین شما دارین اشتباه بزرگی میکنین - یکی از دورف ها:بیخیال اینا کم عقلا - دورف دیگه: مااز اینا کم عقل تریم - بیلبو: منظورم درمورد ادویه است - ترول دومی :مگه ادویه چشه - بیلبو:خوب اونارو بو کردین واسه خوردنشون یه چیزی بیشتر از نمک فلفل نیازه

{وقتی که تورین نمیزاره کیلی رو با خودش به تنها کوه ببره}

فیلی : دایی! ما با قصه های کوه بزرگ شدیم. قصه هایی که تو برامون تعریف می کردی. نمیتونی اینو ازش بگیری.

تورین : فیلی!

فیلی : اگه لازم باشه کولش میکنم.

تورین : یه روز تو پادشاه میشی و اینو میفهمی. من نمیتونم این ماموریت رو به خاطر یک دورف به خطر بندازم حتی اگه نزدیکانم باشه.

{بعد فیلی میخواست بره پیش برادرش}

تورین : فیلی احمق نباش! تو به گروه تعلق داری!

فیلی : من به برادرم تعلق دارم!

نمیدونم چرا وقتی که فیلی میگه من به برادرم تعلق دارم یه حس ناراحت کننده ای بهم دست میده ؟! =))

دیالوگ خوبی بود و کلا این حس ناراحت کننده و تیرگی در سراسر برهوت اسماگ مشهود بود و از اون شوخ و شنگی و آواز خوانی یک سفر غیر منتظره خبری نبود.

و اما دیالوگ برگزیده من از یک سفر غیر منتظره غیر از چیزایی که قبلا دوستان گفتن

راداگاست قهوه ای: من گمراهشون میکنم

گندالف: اینها وارگ های گونداباد هستن!بهت میرسن!

رادگاست:این ها هم خرگوش های روسگوبل هستن.میخوام ببینم چیکار میکنن!

این هم دیالوگ های برتر برهوت اسماگ: در این دیالوگ تورین حق مطلبو نسبت به تراندویل ادا کرد!

تورین:من تا آخر عمر اعتماد نميکنم که تراندويل، پادشاه بزرگ، به حرف‌هايش عمل کنه

تو اصلا شرافت نداری!من ديدم که چطور با دوستانت رفتار کردي.ما يک بار پيشت آمديم در حاليکه گرسنه و بي‌خانمان بوديم و به دنبال کمک بوديم ،

اما تو به ما پشت کردی،به رنج و درد مردمانم پشت کردي، و به شيطاني که ما رو نابود کرد،باشد که در آتش اژدها بسوزي!

لگولاس:اين اورک مي‌تونست چيزهاي بيشتري بهمون بگه

تراندویل:چيز ديگه‌اي نبود که به "من" بگه

اگه قرار بود در یک دیالوگ غرور بی حد و حصر تراندویل مشخص بشه این همون دیالوگه

بالین:يه بيماري روي اون گنجينه خوابيده،بيماري اي که پدربزرگت رو به جنون کشيد

تورین:من پدر بزرگم نيستم

بالین:تو، خودت نيستي ،توريني که من ميشناختم،براي رفتن به داخل تعلل نميکرد

تورین:من اين ماموريت رو به خاطر جون يه عيّار به خطر نميندازم

بالین:بیلبو!اسمش بيلبوئه!

گندالف : یه خونه هست! زیاد از اینجا دور نیست. میتونیم به اونجا پناه ببریم.

تورین : خونه ی کی ؟! دوست یا دشمن ؟!

گندالف : هیچکدوم! یا به ما کمک می کنه یا ما رو میکشه!

تورین : چه انتخاب دیگه ای هم داریم ؟!

گندالف : هیچی!

یکی از جاهایی که خوشم اومد از دیالوگش وقتی بود که تئرین با تراندویل حرف می زد .. (خودم شنیدم ترجمه کردم غلط باشه عذر میخوام!)

تراندویل به تورین گفت : میزارم بری ولی با چیزی که مال منه برگردی

این یه پیشنهاده . از طرف پادشاهی به پادشه دیگر

و تورین به تراندویل گفت : به تو اعتماد نمی کنم تراندویل . پادشاه بزرگ . دیده ام چگونه دوستانت را یاری می کنی .. ما یک بار ازت خواستیم . گرسنه . بی خانمان . نیازمند کمکت . ولی تو پشت کردی . تو به رنج مردم من پشت کردی . دوزخ مارا نبود کرد!! باشد که در آتش اژدها بسوزی!!

- برای من از آتش اژدها حرف نزن . من میدانم این نابودیست .. من با مار بزرگ شمال روبرو شده ام .. من به پدربزرگت هشدار دادم که طمع او چه چیزی را فرا می خواند .. ولی او نخواست گوش بدهد .. تو هم مثل اویی

اگر می خواهی اینجا بمان وبپوس! یکصد سال چشم بهم زدنیست برای زندگی یک الف.. من صبورم .. میتوانم صبر کنم!

اینجا واقعا من یجوری شدم! از حرفای هردو طرف! حرفای تورین که چرا به تو اعتماد نمی کنم .. حرفای تراندویل.. طمع که باعث نابودی می شود .. بخصوص اینکه اینجا عمر الفها کاملا مغرورش کرد... البته بازی تو فیلم واقعا زیبا بود!

یک قسمتی هم توی سفر غیر منتظره بود.. کوتاه بود ولی خیلی سنگین بود!

That was a sickness of mind .. and where sickness rise.. bad things will follow

تائوریل : سنگ توی دستت ، چی هست ؟!

کیلی : یه طلسمه! یه طلسم قدرتمند روشه که اگه هر کسی بغیر از دورف اون نوشته ی روش رو بخونه تا ابد نفرین میشه.

{بعد از شنیدن این حرف تائوریل میخواست از کیلی دور بمونه ولی کیلی سریع حرفشو عوض میکنه و اینو میگه}

کیلی : شایدم نه !بستگلی داره به این چیزها اعتقاد داشته باشی یا نه . برای منکه فقط یه یادگاریه . یه سنگ نوشته. مادرم این رو بهم داد تا قولم رو به یاد داشته باشم.

تائوریل : چه قولی ؟!

کیلی : اینکه برگردم پیشش ! اون نگران بود، اون فکر میکنه من بی دقتم!

تائوریل : هستی ؟

کیلی : نه ! بنظر میاد اون بالا مهمونی ای گرفته این !

تائوریل : این " مرث ان گیلیث " هستش. سور ستارگان. تمام نورها برای الدار مقدس هست. اما الف ها جنگلی عاشق بهترین نور ستارگانن.

کیلی : همیشه فکر میکردم نوری سرد هست. کوچک و دور

تائوریل : این یه خاطره است !! خالص و گرانبها ! مثل قول تو !

یکی از دیالوگ های عمیق و زیبای هابیت برهوت اسماگ که الان یادم میاد تا بهتون بگم اینه:

جایی که تورین ناباورانه خیال میکنه همه جیز تموم شده و آخرین شعاع های نور روز دورین نتونست سوراخ کلید رو نشون بده خطاب به بالین اینطوری میگه:

«آخرین نور روز دورین به سوراخ کلیبد خواهد تابید». این چیزیه که اینجا نوشته. بالین! ما کجا اشتباه کردیم؟!

بالین: ما نور رو از دست دادیم...

بومبور : "اوء اوء" =))

بومبور : "اوء اوء" :-)

:) خوب اینم دیالوگیه واسه خودش! اتفاقا خیلی دیالوگ عمیقیه و جای تفکر داره!! :-) :-)

ولی گذشته از شوخی ، چرا اینا بومبور رو یه جورایی لال ساختن! درحالی که این شخصیت از معدود دورف های کتابه که خیلی حرف میزننه بخصوص توی جنگل اونجا که از خواب پا میشه و گشنش میشه! درحالی که خیلی از دورف های دیگه توی داستان کتاب تقریبا هیچ حرف و دیالوگی ندارن...

بالین : " آخرین خویشان ما ! اونها حتما با امیدی در اوج ناامیدی به اینجا آمده باشن "

اسماگ : " تو هیچی نمی تونی از من بگیری دورف ! من امید جنگجویانت رو ناامید کردم ! وحشت من هنوز در قلب انسان ها زنده است ! من پادشاه زیرکوه هستم ! "

(همه ی دیالوگ های اسماگ فوق العاده خفن و عالی بودند و مو به تن هر کسی که دیالوگ هاش رو میشنوه سیخ میشه)

در لحظه اي كه اسماگ به سمت شهر درياچه پرواز ميكرد:

انتقام؟!انتقام؟!

من بهتون انتقام رو نشون ميدم!

من.. آتشم!

من...مرگ هستم

و بيلبو با چشم هاي خيره به خودش گفت:ما چيكار كرديم؟!


Thorin: Give him more time.


		Balin: Time to do what? To be killed?!


		Thorin: You are afraid?


		Balin: Yes! I'm afraid. I fear for you.

بالین:مجبور نیستی این کار رو انجام بدی.تو حق انتخاب داری.مردممون بهت احترام می زارن.تو کوه آبی زندگی جدیدی برای مردم ما راه انداختی،یه زندگی آروم و راحت.زندگی که ارزشش از تمام طلاهای توی اره بور بیشتره.

********************************************

لگولاس:این جنگ ما نیست.

تائوریل:این جنگ ماست.قضیه اینجا تموم نمیشه.باهر پیروزی،این پلیدی رشد میکنه.اگه پدرت به راه خودش ادامه بده،ما هیچ کاری نمیکنیم.پشت دیوارهای خودمون مخفی میشیم . زندگی خودمون رو به دور از روشنایی ادامه میدیم و اجازه میدیم تاریکی بر ما مسلط بشه.مگه ما جزئی از این دنیا نیستیم؟ بهم بگو دوست من،کی اجازه دادیم پلیدی از ما قوی تر بشه؟

تورین: من تک تک این دورف ها رو به یه ارتش از آیرون هیلز ترجیح میدم، چون به محض اینکه صداشون زدم، جواب دادن.

وفاداری، افتخار، قلبی با اراده، بیشتر از این چیزی نمی خوام.

بالین: و من با خودم فکر کردم، یه نفر هست که می تونم ازش پیروی کنم، یه نفر هست که می تونم پادشاه صداش کنم.

البته دیالوگ های خیلی خوب دیگه هم هست که دوستان دیگه زحمت کشیدند.

گندلف:تو تغییر کردی بیلبو بگینز.تو دیگه اون هابیتی نیستی که شایرروترک کرد

بیلبو:من ی چیزی تو تونل گابلینها پیدا کردم.

گندلف:چی پیدا کردی

بیلیو:شجاعتم رو

بهترین دیالوگ های هابییت((ویرانی اسماگ)) از نظر من این بود:

دوالین:مواظب حرف زدنت باش.تو نمی دونی داری با کی حرف می زنی.

این فرد یه مجرم بدبخت نیست.این ثورینه ، پسر ثراین ، پسر ثرور........

ثورین:ما دورف های اره بور هستیم.اومدیم تا سرزمین اجدادی مون رو پس بگیریم.

...........................................

ثورین:من کوره های آهنگری دورف ها رو دوباره روشن می کنم و ثروت رو یک بار دیگه از تالار های اره بور به اینجا سرازیر می کنم.

...........................................

ثورین:اونقدر طلا به دست می آرین که میتونید این شهر رو ده بار از نو بسازین.

...........................................

بارد:تو حق نداری وارد اون کوهستان بشی.

ثورین:من تنها کسی ام که این حق رو دارم...

...........................................

دوالین:پس معلوم شد هیچ راه خروجی نیست.

بالین:آخرین قوم و خیش های ما ، باید اومده باشن اینجا امیدوار و نا امید.

(مکث دلخراش دورف ها)

بالین:باید بریم به سمت معادن شاید اونجا بتونیم چند روز دوام بیاریم.

جواب شرافتمندانه یه ثورین:نه ، من اینجوری نمی میرم از ترس به خودم به پیچم و برای نفس کشیدن تقلا کنم!!؟

ثورین:می ریم به سمت کوره های آهنگری...

دوالین:مطمئنا ما رو میبینه.

ثورین :اگه از هم جدا شیم نمی تونه ببینه.

بالین:ثورین ما هیچوقت موفق نمی شیم.

ثورین:شاید یکیمون موفق بشه ، اون رو به طرف کوره ها ببرین، اون اژدها رو می کشیم

ثورین:اگه قراره همه چی با آتش تموم بشه پس همه مون با هم میسوزیم......................

و همینطور این:

ثورین:اینجا ، ای کرم احمق!

اسماگ:تو!

ثورین:می خوام چیزی که دزدیدی رو پس بگیرم.

اسماگ:تو هیچی ازم نمی گیری دورف!

من دلاور های قدیمی شما رو از پای در آوردم.

من قلب مردم رو لبریز از وحشت می کنم.

((من پادشاه زیر کوهستانم))

ثورین:اینجا قلمرو پادشاهی تو نیست!

اینجا سرزمین دورف هاست!

این طلای دورف هاست!

و ما انتقاممون رو می گیریم.

(کلماتی به زبان درف هایاره بور)

هابییت شاهکاره بیت به بیت صداش هم ارزش دیدن داره.

تورین:وفاداری،شرافت و یه قلب بزرگ.دیگه بیشتر از این چی میخوام؟

*******************************************

بالین:آخرین خویشان ما.اون ها در اوج ناامیدی اومدن اینجا.میتونیم سعی کنیم به معادن بریم.ممکنه چند روزی اونجا دوام بیاریم.

تورین:نه من اینجوری نمیمیرم. از ترس به هم بپیچیم،برای نفس کشیدن تقلا کنیم.

دوالین:ما رو میبینه و میکشه.

تورین:اگه از هم جدا بشیم نه.

بالین:تورین،جون سالم به در نمیبریم.

تورین:ممکنه بعضی هامون زنده بمونن.اونو به آهنگری بکشونین.ما اژدهارو میکشیم.اگه قراره این ماجرا با آتش تموم بشه،پس همه با هم میسوزیم.

"Do not be afraid, Mithrandir. You are not alone. If you ever need aid, I will come"

" نمی خواد از چیزی بترسی میثراندیر ، تو تنها نیستی . هر گاه که به کمک نیاز داشتی ، من به یاری ات خواهم آمد "

آلفرد : مردم چیزی رو باور می کنند ، که دوست دارند باور کنند !

تورین: تمام مدت نقش این بود، تا به دشمنانمون پناه ببریم.

گندالف: تو اینجا هیچ دشمنی نداری تورین سپربلوط. تنها تنفری که توی این دره میتونی پیدا کنی همونیه که با خودت آوردی.

---

تورین: کار ما به الف ها مربوط نیست.

گندالف: محض رضای خدا، تورین. اون نقشو رو بهشون نشون بده.

تورین: این میراث مردم منه. این به من رسیده تا از رازهایش محافظت کنم.

گندالف: خداوند من را از دست این لج بازی های دورف ها نجات بده. غرورت نابودت میکنه.

(هابیت)تورین به تراندویل:بادا که در آتش اژدها بسوزی!:)

........................................

(لوتر)پی پین:پس صبحانه دوم چی ؟!

(من عاشق این دیالوگشم) :)

بیلبو: حقیقتا ... داستان ها و ترانه ها از گفتن عظمت تو قاصرند....ای اسماگ حیرت آور!

http://theologygaming.com/wp-content/uploads/2014/06/Smaug_thumb.jpg

هابیت یک: یک سفر غیرمنتظره

یکی از بهترین دیالوگ های فیلم هابیت ؛ بک سفر غیرمنتظره

گالادریل : چرا آن هابیت ؟!

گندالف : نمیدونم! سارومان معتقد است که تنها قدرت زیاد می تواند جلوی اهریمن را بگیرد، ولی این چیزی نیست که من بهش رسیدم، من پی بردم که این چیز های کوچک... و کردار روزانه ی افراد عادی است... که تاریکی را مهار می کند. کارهایی ساده، از روی مهربانی و عشق، چرا بیلبو بگینز! خب شاید به خاطر اینکه من می ترسم و اون بهم شجاعت میده.

تورین سپربلوط : چرا برگشتی؟!

بیلبو بگینز : می دونم بهش شک دارین. میدونم همیشه بهم شک داشتین. و حق با شماست، اغلب اوقات به "بگ اند" فکر میکنم. دلم برای کتاب هام تنگ شده، برای صندلی راحتیم، برای باغچه ام، میدونین من به اونجا وابسته ام . اونجا خونمه. و برای همین برگشتم چون شماها ندارین... یه خونه، اون رو ازتون گرفتن ولی اگر در توانم باشه بهتون کمک میکنم پسش بگیرین.

بیلبو بگینز : در سو.راخی درون زمین هابیتی زندگی میکرد. نه از اون سوراخ های کثیف و نمور که پر از کرم هست و بوی لجن میدهد. این از اون سوراخ های هابیتی بود و این یعنی غذای خوب و دلگرمی و تمام آرامش خانه.

این دیالوگ ها فوق العاده ان! واقعا آدم از شنیدن و خوندن این دیالوگ ها سیر نمیشه 57026974287696049771.gif 57026974287696049771.gif 57026974287696049771.gif

منم چند تا بگم که علاوه بر بالایی ها خیلی دوستشون دارم. 24171106595710010258.png

گندالف : "دنیا در کتاب ها و نقشه های تو نیست. اون بیرونه."

بیلبو: "من نمیتونم ناگهانی به یک مکان ناشناخته سفر کنم1. من یک بگینز از بگ اِند هستم."

گاندالف: "علاوه بر اون تو یه توک هم هستی!"

گندالف : "میدونستی عموی جد جد جد جدت بال رورِ توک، آنقدر بزرگ بود که که می تونست سوار یه اسب واقعی بشه؟"

بیلبو : "بله"

گندالف : "بله، خب می تونست، اون در جنگ کشتزارهای سبز2 به دسته ای از گابلین ها حمله کرد و چنان گرزش را به سر پادشاه گابلین‌ها کوبید که سرش از جا کنده شد و صد متر به هوا پرتاب شد و به داخل یک سوراخ خرگوش سقوط کرد و واسه همین آن ها در آن جنگ پیروز شدند و همزمان بازی گلف نیز اختراع شد."

بیلبو : "مطمئنم که این ها رو از خودت ساختی! "

گاندلف : خب، همه ی داستان های خوب شایسته ی شاخ و برگ دادن هستند."

1 "I can't just go running of into the blue"

2 The Battle of Green Fields

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لرد الروند: "با همراهانت نیستی؟"

بیلبو: "آه، اونا نباید دلتنگ من باشند. حقیقت این است که بیشترشون فکر می کنند من نباید در این سفر همراهشون باشم."

لرد الروند: "واقعا؟! من شنیده ام هابیت ها خیلی انعطاف پذیر2 هستند."

بیلبو می خندد: "واقعاً!"

لرد الروند: "همچنین شنیدم [هابیت ها] به آسایش خانه خیلی علاقه مندند."

بیلبو: "منم شنیده ام درخواست کردن از شورای الف ها در حالی که اونا جوابشون هم آره و هم نه خواهد بود غیرعاقلانه است**."

لرد الروند: "اگه بخوای اینجا بمونی خیلی خوش اومدی ( به گرمی ازت استقبال میشه)3."

1 Resilient

2 “You are very welcome to stay here, if that is your wish”

3 “And I've heard that it’s unwise to seek the counsel of elves, for they will answer both yes and no”

پ . ن :

1. یه توضیحی در مورد دیالوگ ها بگم. به نظرم بهتره عین خود دیالوگ های فیلم توی تاپیک نوشته بشن. ترجمه کردن بعضی از جملات زبان انگلیسی به زبان فارسی به لحن زیبای نویسنده و اون منظوری که قراره برسونه لطمه میزنه. من میخواستم دیالوگ ها رو انگلیسی بزارم ولی دیدم دوستان گذاشتن فارسی گذاشتم. مثلا دیالوگ بیبلبو که میگه: I can't just go running of into the blue رو با فارسی خودمون بخوایم بگیم ناجور میشه و هر جمله ای بخوایم بگیم اون منظوری که استاد تالکین و پیتر داشتن رو نمیرسونه. یا مثلا واژه ی Resilient که برای انسان میشه فردی که میتونه در شرایط خیلی دشوار دووم بیاره و خودشو با بدترین شرایط وفق بده. مثلا شاید واژه ی انعطاف پذیر ( از لحاظ جسمی و ذهنی) نتونه اصلا قسمتی از معنیشو برسونه چون از یک طرف Resilient معادل واژه هایی مثل Elastic، Flexible و Supple هست و از یک طرف هم معنی Tough و Strong میده. یا مثلا جمله ی خیلی ساده ی You are very welcome to stay here, if that is your wish رو واقعا نمیتونستم چطور به فارسی برگردون کنم.واسه همین اگه جملات بد ترجمه کردم عذر خواهی می کنم :)

به نطرم حس جملات و واژگان زبان انگلیسی توی خودشونه و بایدبه زبان خودشون بیان بشن. همون طور که متون بقیه ی زبان ها هم این طوره.

2. گفت وگوی بین بیلبو و لرد الروند خیلی به دل من نشست. کافیه این دیالوگ رو با دقت به حالات چهره ی بیلبوی دوست داشتنی 69365215438392614590.png و لرد الروند گوش کنیم. در یک کلام بی نظیره 57026974287696049771.gif. همون طور که در خیلی از جاهای دیگه فیلم هابیت مثلا گفت و گوی لیدی گالادریل و گاندلف، بیلبو با تورین که آقا ایوب گفتن، گاندلف با بیلبو در جلوی غار ترول ها، یا در صحنه های بی شماری از ارباب حلقه ها این بی نظیری به چشم میخوره و در یک واژه هابیت و ارباب حلقه ها رو نسبت به بقیه فیلم ها برای دوستداران دنیای تالکین دوست داشتنی و منحصر به فرد می کنه.

3. در مورد جمله ی دیالوگه آخری که بیلبو به لرد الروند میگه هم احتمالا ترجمه ابهام داشته باشه. در تاپیک "سوالات هابیت" بیش تر در موردش توضیح میدم و سوالمو هم اونجا مطرح می کنم.

80877982051490150295.gif

thorin: if this is to end in fire then we all burn together

تورین:اگه قراره این ماجرا با آتیش تموم شه پس همه با هم می سوزیم

;)

از نظر مندیالگ قشنگ اونیه که وقتی کیلی میمیره تاریل(نمیتونم اسمش رو درست بنویسم)به تراندویل میگه که:اگر این عشقه چرا این قدر دردناکه؟تراندویل هم میگه که:اگر واقعادردناکه یعنی عشق واقعیه(دقیقا یادم نیست چی میگه ببخشید)

اون کی بود؟ به نظر خوشحال نمیومد...

- اون "دِین"، فرمانده "آیرون هیلز" ـه...

روز بخیر دوستان... حال همگی چطوره؟ من یه پیشنهادی داشتم،

اگه اشکالی نداره چند لحظه وقتتون رو بگیرم......میشه همتون...برین به درک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه اون بخواد بین من و مردمم بایسته...صورت خوشکلشو میشکافم...ببینم بازم میخنده!؟

*عاشق این سکانسم*

امشب جشن بزرگی به پا میشه...آهنگ ها سروده خواهد شد. داستان ها نقل خواهند شد...و تورین اوکن شیلد به افسانه تبدیل میشه...

{ اینجا دقیقا همون جایی بود که تو دلم گفتم:..........هعععععععععععععی } :ymsigh:

چندتا از دیالوگ های نبرد پنج سپاه هستن که بنظرم بهترین دیالوگ های کل سه گانه هابیت بودن چون به شخصه خیلی دوسشون دارم، ولی جاشون رو توی این تاپیک خالی دیدم!

  • اولیش در اره بور، وقتی که تورین همه رو مجبور میکنه دنبال گوهر آرکن بگردن و بعد فکر میکنه یکی اونو پیدا کرده ولی بهش نداده!

بیلبو: بالین، اگه تورین گوهر آرکن رو داشت... خب، اگه، اگه اون پیدا شده بود... آیا کمکی میکرد؟

بالین: اون سنگ از همه چی با ارزش تره؛ اون اوج این ثروته؛ به کسی که در اختیارش داره قدرت میده. اما آیا دیوونگی اش رو مهار میکنه؟ نه پسر؛ می ترسم که بدترش کنه. شاید بهتر باشه که اون جواهر پیدا نشه!

  • و بعد بیلبو تنها نشسته که تورین از پشت سرش می بیندش و:

تورین: اون چیه؟ در دستت!

بیلبو: هیچ... هیچی!

- نشونم بده!

- این... [دستش رو باز میکنه و یه بلوط دیده میشه] از باغ بئورن برش داشتم.

- در تمام مدت اون رو داشتی؟

- میخوام در باغ خودم اون رو بکارم؛ در بگ-اند.

- [با لبخند] اون جایزه ای ناچیز برای برگردوندن به شایره.

- یه روزی بزرگ میشه، و هربار که بهش نگاه کنم یادم میاد... همه اتفاقاتی که افتاد رو یادم میاد؛ اتفاقات خوب، اتفاقات بد؛ و اینکه چقدر خوش شانسم که تونستم به خونه ام برگردم.

  • و وقتی که بارد برای مذاکره میاد جلوی دروازه اره بور!

تورین: چرا مسلح و برای جنگ به دروازه پادشاه زیرکوه اومدین؟

بارد: چرا پادشاه زیرکوه اطراف خودش سنگرسازی میکنه... مثل یه دزد در لانه اش؟

  • بعد برای صحبت از اسب پیاده میشه و جلوتر میره...:

تورین: تهدیدهای تو بر من اثر نمیکنه.

بارد: وجدانت چطور؟ بهت نمیگه که حرف ما حقه؟ مردم من بهت کمک کردن، و در عوض تو فقط براشون ویرانی و مرگ به بار آوردی.

- مگه جز به خاطر وعده پاداش گرانبها نبود که مردم شهر دریاچه به کمک ما اومدن؟

- یه توافق انجام شد!

- توافق؟ چه چاره ای داشتیم جز اینکه حق مادر زادیمون رو با پتو و غذا مبادله کنیم؟ جز اینکه برای آزادیمون، آینده مون رو باج بدیم؟ تو به این میگی معامله منصفانه؟ بهم بگو بارد اژدهاکش، چرا باید به چنین توافقی عمل کنم؟

- چون بهمون قول دادی. این هیچ معنایی نداره؟

  • بالای دروازه اره بور درحالیکه ارتش الف ها و آدم ها لشکرکشی کردن:

بیلبو: اون گوهر واقعیه... من اون رو بهشون دادم.

تورین: تو؟

- اون رو بعنوان سهم یه چهاردهم خودم برداشتم.

- از من دزدی کردی؟

- ازت دزدی کردم؟ نه، نه. شاید یه عیار باشم، ولی دوست دارم فکر کنم یه عیار امین هستم. میخوام اونو بعنوان طلبم بدم.

- بعنوان طلبت؟ طلبت؟ تو هیچ طلبی از من نداری موش خائن بدبخت!

- میخواستم اونو بهت بدم... بارها خواستم اونو بهت بدم، اما...

- اما چی، دزد؟

- تو تغییر کردی، تورین. دورفی که من در بگ-اند دیدم هرگز زیر قولش نمیزد؛ هرگز به وفاداری خویشانش شک نمیکرد.

- جلوی من از وفاداری صحبت نکن. از دیوار قلعه بندازینش پایین! [با عصبانیت] مگه نشنیدین چی گفتم؟! خودم این کارو میکنم. لعنت بر تو! [گلاویز شدن با بیلبو] لعنت بر جادوگری که تو رو به این گروه تحمیل کرد!

گندالف [درحالیکه با عصبانیت و فریاد کنان از بین سربازها میاد]: اگه از عیار من خوشت نمیاد، پس لطفا بهش صدمه نزن! اونو بهم برگردون! با این کارهات تصویر چندان باشکوهی از پادشاه زیرکوه نمی سازی؛ مگه نه، تورین پسر تراین؟

تورین [که بیلبو رو ول میکنه]: دیگه هرگز با جادوگرها و موش های شایر معامله نمیکنم!

  • این دیالوگ بنظر من حماسی ترین دیالوگ بود! وقتی که دوالین میاد پیش تورین که در اره بور مخفی شده و بهش خبر میده که داین محاصره شده، اما تورین فقط به فکر طلاهاشه...:

دوالین: نشنیدی چی گفتم؟ داین محاصره شده! دارن قتل عام میشن، تورین.

تورین: خیلی ها در جنگ کشته میشن؛ زندگی ارزشی نداره. اما گنجینه ای مثل این با ارزش تر از زندگی های از دست رفته است. ارزش هر خونی که براش فدا میکنیم رو داره.

- اینجا در این تالارهای وسیع با تاجی بر سر نشستی، اما پست تر از هر زمانی در زندگیت هستی...!

- جوری با من حرف نزن که انگار یه فرمانروای دورف کم ارزشم... انگار که هنوز تورین سپربلوط هستم... [شمشیرش رو بیرون میکشه] من پادشاه تو هستم!

- تو همیشه پادشاه من بودی؛ یه زمانی اینو میدونستی... نمیتونی ببینی به چی تبدیل شدی...

- برو؛ برو بیرون... قبل از اینکه بکشمت!

  • صحنه بعدی که بنظرم قشنگ اومد صحنه ای بود که آلفرید در دیل لباس زنها رو پوشیده بود تا بتونه مخفی بشه و از جنگ فرار کنه.

یکی از زن ها: با ما بیا عزیزم!

آلفرید [با صدای زنانه]: نه، نه، نه؛ این پیرزن رو تنها بذار!

- نترس.

- [با صدای خودش] گفتم ولم کن!

یکی دیگه از زن ها [درحالیکه شال روی سر آلفرید رو برمیداره]: آلفرید کاسه لیس! تو یه بزدلی.

آلفرید: بزدل؟ هر مردی اونقدر شجاعت نداره که لباس زنونه بپوشه!

- تو مرد نیستی، تو یه رواسویی.

  • بعدش آلفرید طلاهایی رو می بینه و توی لباسش مخفی میکنه اما یه ترول بهش حمله میکنه و بارد اون رو میکشه و بعد:

بارد: بلند شو!

آلفرید: از من دور شو! من از تو دستور نمیگیرم. مردم به تو اعتماد کردن، به حرفت گوش دادن، مقام اربابی برات مهیا بود [اینجا سکه هایی که توی لباسش مخفی کرده رو به حالت خنده داری تکون میده! :دی] اما تو قبولش نکردی. برای چی؟ [اینجا می بینه که خانواده بارد دارن نگاهش میکنن از پشت و میذاره میره! :دی]

- آلفرید! لباس زیرت معلومه.

  • مهمتر از همه مرگ تورین...:

تورین: هی بیلبو...

بیلبو: نه حرکت نکن، حرکت نکن؛ ثابت بمون. [بعد از دیدن زخمش] اوه!

- خوشحالم که اینجایی.

- هیس، شش، شش، شش...

- دوست دارم با دوستی ازت جدا بشم.

- نه... تو جایی نمیری تورین، تو زنده می مونی!

- من حرفام و کارهام جلوی دروازه رو پس میگیرم. تو کاری رو انجام دادی که یه دوست واقعی انجام میده. منو ببخش، من کور بودم و ندیدم. متاسفم که اینقدر تو رو به خطر انداختم.

- نه... من خوشحالم که در این خطرات شریک شما بودم، تورین. در تک تک اونها. این بیشتر از چیزیه که هر بگینزی لیاقتش رو داشته باشه.

- بدرود، جناب عیار! برگرد پیش کتاب ها و صندلی راحتی ات. درختانت رو بکار. شاهد بزرگ شدنشون باش. اگه افراد بیشتری خونه براشون بیشتر از طلا ارزش داشت، این دنیا جای شادتری بود.

- نه، نه، نه. نه، نه، نه. تورین، این کار رو نکن! تورین؟ [اینجا تورین می میره...] نگاه کن تورین، تورین طاقت بیار. طاقت بیار. میبینی، عقاب ها، عقاب ها، عقاب ها اینجان. تورین... عقاب ها... [اینجا بیلبو گریه میکنه]

  • غم انگیز ترین صحنه برای من؛ صحنه خداحافظی بیلبو از دورفها...:

بالین:امشب جشن بزرگی برپا میشه؛ ترانه هایی سروده میشن و داستان هایی تعریف میشه و تورین سپربلوط به افسانه ها می پیونده.

بیلبو: میدونم شما اینجوری ازش یاد می کنین، اما برای من اینجوری نبود... اون برای من... اون... [بغض میکنه و ساکت میشه] خب فکر کنم باید بی سر و صدا برم. از طرف من از بقیه خداحافظی میکنی؟

- خودت میتونی اینکار رو بکنی.

- [بیلبو برمیگرده و دورف های دیگه رو پشت سرش می بینه و لبخند میزنه:] اگه هرکدوم از شما روزی از بگ-اند رد شدین... [با مکث و تامل] ساعت چهار چای داریم... خیلی زیاد هم هست! هر زمان که بیاین قدمتون روی چشم. [تعظیم دورف ها. بیلبو برمیگرده بره که یهو...] آم...! لازم نیست در بزنید! [خنده غم انگیز همه حتی گندالف. اینجا بیلبو برمیگرده و میره، قبل از رفتن به بالین نگاه میکنه اما کلمه ای برای خداحافظی پیدا نمیکنه و میره...]

  • و خداحافظی گندالف و بیلو! :( :

بیلبو: دوست دارم که یه ساحر دور و برم باشه، مث اینکه شانس میارن!

گندالف: فکر نمیکنی که تمام ماجراجویی هات و فرارهات به کمک شانس بوده باشه؟! حلقه های جادویی نباید بی دلیل استفاده بشن، بیلبو. فکر نکن من احمقم.

- نه!

- میدونم که یکی رو در تونل های گابلین ها پیدا کردی و از اون موقع تو رو زیر نظر دارم.

- خب ممنون! خداحافظ، گندالف.

- خداحافظ. [با هم دست میدن و بیلبو میره]

- [بیلبو در میانه راه] تو لازم نیست درمورد حلقه نگران باشی؛ وسط جنگ از جیبم افتاد بیرون. گمش کردم.

تو آدم خوبی هستی آقای بگینز و من خیلی ازت خوشم میاد؛ اما تو تنها یه آدم کوچیک در این دنیای پهناوری.

یکی از بهترین دیالوگ. ها

گالادریل باعصبانیت نورائارندیل راجلوی سائرون گرفته ومیگوید

گالادریل به سائرون:تواینجا قدرتی نداری خادم موردور اینجابدون صورت بدون شکل وبدون قدرتی به همان بی هویتی که داشتی برگرد

البته تلفظ دقیق اون قسمت خادم مورگوت‌‌‌ (لقب ملکور) اولین ارباب تاریکی سرزمین میانه هست که سائورون خادم اون بود.

به نظر من یکی از بهترین دیالوگ های فراموش نشدنی هابیت سه (نبرد پنج سپاه) اون جایی هست که دورف ها میان بیرون و داین میگه :to the King. to the King اینم صوتی اش برای دانلود

راستی اگه دیالوگ های شخصیت های هابیت رو خواستید بگید اگه داشتم براتون بزارم :-)

To the King!.mp3

قسمت پایانی هابیت زمان خداحافظی بیلبو و گندالف ....

بیلبو:نمیخواد نگران اون حلقه باشی تو جنگ از دستم افتاد و گمش کردم...

گندالف:تو مرد خوبی هستی بیلبو بگینز و من واقعا ازت خوشم میاد

ولی در این دنیایه به این بزرگی تو یه چیز کوچک بیشتر نیستی!!!

خب من نمیدونم کسی گفته یا نه ولی جاییکه تورین داره میمیره و به بیلبو میگه اگه همه مثل هابیت ها به خونه و صندلی راحتی گرمشون بیشتر از طلا و قدرت اهمیت میدادن دنیا قشنگ تر میشد..( یا یه همچین چیزایی). بعدش هم میمیره .

وقتی گندالف به دیل بر میگرده وبا تراندویل بحث میکنه ؟
گندالف :دشمن تمام قدرتشو جمع کرده .
تراندویل : چرا حالا داره خودشو نشون میده؟
گ : چون ما مجبورش کردیم ما با راهی کردن گروه تورین اوکن شیلد برای باز پس گیری سرزمینشون این فرصت رو به اون دادیم.
گ:قرار نبود دورف ها هیچوقت به اره بور رسن 
گ:ازوگ ویرانگر فرستاده شده بود تا اونارو بکشه .
گ:ارباب اون بدنبال کنترل کوهستانه نه فقط بخاطر کنج درونش بلکه بخاطر موقعیت استرتژیکس اینجا دروازه برای بازگشت انگمار به شمال میشه>
اینجاش جالبه که میگه :اگراون پادشاهیه دروغین دوباره برپا بشه
:ریوندل  لورین شایر حتی خود گاندور هم سقوط خواهد کرد!!!!:animatedfellbeast:
 

تورین : گفته بودم که تو نباید با ما به این سفر میومدی (بیلبو شرمگین و مظلوم نگاه میکنه:(

تورین : تابحال در عمرم اینقدر اشتباه نکرده بودم (تورین و بیلبو همدیگر رو در آغوش میگیرن و گندالف اشک شوق میریزه)

تورین به فیلی : یکروز خودت شاه میشی و این چیزا رو میفهمی 

اونجا که پسرعموی تورین به تراندوئیل میگه جن جنگلی خائن خیلی خوشم اومد. کلا دورف ها رو دوست دارم از هر نوعش. 

تورین : من تک تک اینها رو به همه دورفهای دین ترجیح میدم وقتی ازشون درخواست کمک کردم بدون معطلی به من جواب مثبت دادن. 

آزوگ به اون اورک شلخته میگه : شولی باهاناکتیل. (نمیدونم زبونشون چیه ولی جالبه) 

زور زور هاچای (اینو اون اورکه میگه)

گندالف : من اینهمه راه اینجا نیومدم که پسر بلادونا توک با من مثل یک دکمه فروش رفتار کنه.

گندالف : سپیده دم شما را در بر خواهد گرفت. Take your      damn . 

اژدها : barrow rider ?! Impresiiive خیلی خوشم میاد وقتی این کلمه رو میگه. 

Dragon: you think you can ceive me 

لرد الروند : من شنیده بودم هابیت ها خیلی زود جا می افتن. بیلبو : واقعا؟؟ الروند : بله و همچنین شنیده بودم که خواهان یه خانه آرام و گرم هستند. بیلبو : من هم شنیده بودم نباید به مشاوره الف ها گوش داد چون با بله و نه بهت جواب میدن. (اینجا هر دو رو شدیدا دوست دارم هم هابیت و هم لرد الروند). 

گندالف : اگه میدونستم قراره به اینجا بیام لباس بهتری میپوشیدم. لرد الروند : هیچ وقت اینکارو نمیکنی. (اینجا لرد الروند خیلی دوست داشتنی میشه).

گندالف به بانو گالادریل : میبینم که گذر سالها بر بانوی ما هیچ اثری نداشته (اینجا نمیدونم چرا لرد الروند پوزخند میزنه. احتمالا فکر میکنه گندالف دارن تملق میکنن:D با لرد الروند اخمو تو ارباب حلقه ها خیلی فاصله داره:D

تائوریل:اگه این عشقه،من نمیخوامش،ازم بگیرینش،لطفا!

یکیم اونجا تو آخر نبرد پنج سپاه بود ؛ این بود فکر کنم : 

تورین : اگه مردم به خونه و وطن بیشتر از طلا و قدرت اهمیت میدادن ، دنیا جای بهتری بود .

ینی این منو پکوند :دی

یکی هم تو برهوت اسماگ بود ، اونجایی که بیلبو با اسماگ حرف میزنه ، من اینو تو فیلم بالای پنجاهبار دیدم . تو کتابم اون فصلو هر وقت وقت میکنم باز میکنم میخونم .

سفر غیر منتظره:

گندالف: ولی بدون وقتی که برگردی، دیگه اون آدم قبلی نیستی

برهوت اسماگ:

The King Under The Mountain Is Dead, I Took His Throne, I Eat His People Like The Wolf On Sheeps

نبرد پنج سپاه:

You Have No Power Here ......... Servent Of Morgoth