چندتا از دیالوگ های نبرد پنج سپاه هستن که بنظرم بهترین دیالوگ های کل سه گانه هابیت بودن چون به شخصه خیلی دوسشون دارم، ولی جاشون رو توی این تاپیک خالی دیدم!
- اولیش در اره بور، وقتی که تورین همه رو مجبور میکنه دنبال گوهر آرکن بگردن و بعد فکر میکنه یکی اونو پیدا کرده ولی بهش نداده!
بیلبو: بالین، اگه تورین گوهر آرکن رو داشت... خب، اگه، اگه اون پیدا شده بود... آیا کمکی میکرد؟
بالین: اون سنگ از همه چی با ارزش تره؛ اون اوج این ثروته؛ به کسی که در اختیارش داره قدرت میده. اما آیا دیوونگی اش رو مهار میکنه؟ نه پسر؛ می ترسم که بدترش کنه. شاید بهتر باشه که اون جواهر پیدا نشه!
- و بعد بیلبو تنها نشسته که تورین از پشت سرش می بیندش و:
تورین: اون چیه؟ در دستت!
بیلبو: هیچ... هیچی!
- نشونم بده!
- این... [دستش رو باز میکنه و یه بلوط دیده میشه] از باغ بئورن برش داشتم.
- در تمام مدت اون رو داشتی؟
- میخوام در باغ خودم اون رو بکارم؛ در بگ-اند.
- [با لبخند] اون جایزه ای ناچیز برای برگردوندن به شایره.
- یه روزی بزرگ میشه، و هربار که بهش نگاه کنم یادم میاد... همه اتفاقاتی که افتاد رو یادم میاد؛ اتفاقات خوب، اتفاقات بد؛ و اینکه چقدر خوش شانسم که تونستم به خونه ام برگردم.
- و وقتی که بارد برای مذاکره میاد جلوی دروازه اره بور!
تورین: چرا مسلح و برای جنگ به دروازه پادشاه زیرکوه اومدین؟
بارد: چرا پادشاه زیرکوه اطراف خودش سنگرسازی میکنه... مثل یه دزد در لانه اش؟
- بعد برای صحبت از اسب پیاده میشه و جلوتر میره...:
تورین: تهدیدهای تو بر من اثر نمیکنه.
بارد: وجدانت چطور؟ بهت نمیگه که حرف ما حقه؟ مردم من بهت کمک کردن، و در عوض تو فقط براشون ویرانی و مرگ به بار آوردی.
- مگه جز به خاطر وعده پاداش گرانبها نبود که مردم شهر دریاچه به کمک ما اومدن؟
- یه توافق انجام شد!
- توافق؟ چه چاره ای داشتیم جز اینکه حق مادر زادیمون رو با پتو و غذا مبادله کنیم؟ جز اینکه برای آزادیمون، آینده مون رو باج بدیم؟ تو به این میگی معامله منصفانه؟ بهم بگو بارد اژدهاکش، چرا باید به چنین توافقی عمل کنم؟
- چون بهمون قول دادی. این هیچ معنایی نداره؟
- بالای دروازه اره بور درحالیکه ارتش الف ها و آدم ها لشکرکشی کردن:
بیلبو: اون گوهر واقعیه... من اون رو بهشون دادم.
تورین: تو؟
- اون رو بعنوان سهم یه چهاردهم خودم برداشتم.
- از من دزدی کردی؟
- ازت دزدی کردم؟ نه، نه. شاید یه عیار باشم، ولی دوست دارم فکر کنم یه عیار امین هستم. میخوام اونو بعنوان طلبم بدم.
- بعنوان طلبت؟ طلبت؟ تو هیچ طلبی از من نداری موش خائن بدبخت!
- میخواستم اونو بهت بدم... بارها خواستم اونو بهت بدم، اما...
- اما چی، دزد؟
- تو تغییر کردی، تورین. دورفی که من در بگ-اند دیدم هرگز زیر قولش نمیزد؛ هرگز به وفاداری خویشانش شک نمیکرد.
- جلوی من از وفاداری صحبت نکن. از دیوار قلعه بندازینش پایین! [با عصبانیت] مگه نشنیدین چی گفتم؟! خودم این کارو میکنم. لعنت بر تو! [گلاویز شدن با بیلبو] لعنت بر جادوگری که تو رو به این گروه تحمیل کرد!
گندالف [درحالیکه با عصبانیت و فریاد کنان از بین سربازها میاد]: اگه از عیار من خوشت نمیاد، پس لطفا بهش صدمه نزن! اونو بهم برگردون! با این کارهات تصویر چندان باشکوهی از پادشاه زیرکوه نمی سازی؛ مگه نه، تورین پسر تراین؟
تورین [که بیلبو رو ول میکنه]: دیگه هرگز با جادوگرها و موش های شایر معامله نمیکنم!
- این دیالوگ بنظر من حماسی ترین دیالوگ بود! وقتی که دوالین میاد پیش تورین که در اره بور مخفی شده و بهش خبر میده که داین محاصره شده، اما تورین فقط به فکر طلاهاشه...:
دوالین: نشنیدی چی گفتم؟ داین محاصره شده! دارن قتل عام میشن، تورین.
تورین: خیلی ها در جنگ کشته میشن؛ زندگی ارزشی نداره. اما گنجینه ای مثل این با ارزش تر از زندگی های از دست رفته است. ارزش هر خونی که براش فدا میکنیم رو داره.
- اینجا در این تالارهای وسیع با تاجی بر سر نشستی، اما پست تر از هر زمانی در زندگیت هستی...!
- جوری با من حرف نزن که انگار یه فرمانروای دورف کم ارزشم... انگار که هنوز تورین سپربلوط هستم... [شمشیرش رو بیرون میکشه] من پادشاه تو هستم!
- تو همیشه پادشاه من بودی؛ یه زمانی اینو میدونستی... نمیتونی ببینی به چی تبدیل شدی...
- برو؛ برو بیرون... قبل از اینکه بکشمت!
- صحنه بعدی که بنظرم قشنگ اومد صحنه ای بود که آلفرید در دیل لباس زنها رو پوشیده بود تا بتونه مخفی بشه و از جنگ فرار کنه.
یکی از زن ها: با ما بیا عزیزم!
آلفرید [با صدای زنانه]: نه، نه، نه؛ این پیرزن رو تنها بذار!
- نترس.
- [با صدای خودش] گفتم ولم کن!
یکی دیگه از زن ها [درحالیکه شال روی سر آلفرید رو برمیداره]: آلفرید کاسه لیس! تو یه بزدلی.
آلفرید: بزدل؟ هر مردی اونقدر شجاعت نداره که لباس زنونه بپوشه!
- تو مرد نیستی، تو یه رواسویی.
- بعدش آلفرید طلاهایی رو می بینه و توی لباسش مخفی میکنه اما یه ترول بهش حمله میکنه و بارد اون رو میکشه و بعد:
بارد: بلند شو!
آلفرید: از من دور شو! من از تو دستور نمیگیرم. مردم به تو اعتماد کردن، به حرفت گوش دادن، مقام اربابی برات مهیا بود [اینجا سکه هایی که توی لباسش مخفی کرده رو به حالت خنده داری تکون میده! :دی] اما تو قبولش نکردی. برای چی؟ [اینجا می بینه که خانواده بارد دارن نگاهش میکنن از پشت و میذاره میره! :دی]
- آلفرید! لباس زیرت معلومه.
- مهمتر از همه مرگ تورین...:
تورین: هی بیلبو...
بیلبو: نه حرکت نکن، حرکت نکن؛ ثابت بمون. [بعد از دیدن زخمش] اوه!
- خوشحالم که اینجایی.
- هیس، شش، شش، شش...
- دوست دارم با دوستی ازت جدا بشم.
- نه... تو جایی نمیری تورین، تو زنده می مونی!
- من حرفام و کارهام جلوی دروازه رو پس میگیرم. تو کاری رو انجام دادی که یه دوست واقعی انجام میده. منو ببخش، من کور بودم و ندیدم. متاسفم که اینقدر تو رو به خطر انداختم.
- نه... من خوشحالم که در این خطرات شریک شما بودم، تورین. در تک تک اونها. این بیشتر از چیزیه که هر بگینزی لیاقتش رو داشته باشه.
- بدرود، جناب عیار! برگرد پیش کتاب ها و صندلی راحتی ات. درختانت رو بکار. شاهد بزرگ شدنشون باش. اگه افراد بیشتری خونه براشون بیشتر از طلا ارزش داشت، این دنیا جای شادتری بود.
- نه، نه، نه. نه، نه، نه. تورین، این کار رو نکن! تورین؟ [اینجا تورین می میره...] نگاه کن تورین، تورین طاقت بیار. طاقت بیار. میبینی، عقاب ها، عقاب ها، عقاب ها اینجان. تورین... عقاب ها... [اینجا بیلبو گریه میکنه]
- غم انگیز ترین صحنه برای من؛ صحنه خداحافظی بیلبو از دورفها...:
بالین:امشب جشن بزرگی برپا میشه؛ ترانه هایی سروده میشن و داستان هایی تعریف میشه و تورین سپربلوط به افسانه ها می پیونده.
بیلبو: میدونم شما اینجوری ازش یاد می کنین، اما برای من اینجوری نبود... اون برای من... اون... [بغض میکنه و ساکت میشه] خب فکر کنم باید بی سر و صدا برم. از طرف من از بقیه خداحافظی میکنی؟
- خودت میتونی اینکار رو بکنی.
- [بیلبو برمیگرده و دورف های دیگه رو پشت سرش می بینه و لبخند میزنه:] اگه هرکدوم از شما روزی از بگ-اند رد شدین... [با مکث و تامل] ساعت چهار چای داریم... خیلی زیاد هم هست! هر زمان که بیاین قدمتون روی چشم. [تعظیم دورف ها. بیلبو برمیگرده بره که یهو...] آم...! لازم نیست در بزنید! [خنده غم انگیز همه حتی گندالف. اینجا بیلبو برمیگرده و میره، قبل از رفتن به بالین نگاه میکنه اما کلمه ای برای خداحافظی پیدا نمیکنه و میره...]
- و خداحافظی گندالف و بیلو! :( :
بیلبو: دوست دارم که یه ساحر دور و برم باشه، مث اینکه شانس میارن!
گندالف: فکر نمیکنی که تمام ماجراجویی هات و فرارهات به کمک شانس بوده باشه؟! حلقه های جادویی نباید بی دلیل استفاده بشن، بیلبو. فکر نکن من احمقم.
- نه!
- میدونم که یکی رو در تونل های گابلین ها پیدا کردی و از اون موقع تو رو زیر نظر دارم.
- خب ممنون! خداحافظ، گندالف.
- خداحافظ. [با هم دست میدن و بیلبو میره]
- [بیلبو در میانه راه] تو لازم نیست درمورد حلقه نگران باشی؛ وسط جنگ از جیبم افتاد بیرون. گمش کردم.
تو آدم خوبی هستی آقای بگینز و من خیلی ازت خوشم میاد؛ اما تو تنها یه آدم کوچیک در این دنیای پهناوری.