منظومه لیتیان: داستان برن و لوتین

تعداد پست‌ها: 32

اگه تمام اشعار تالکین مخصوصا اونهایی که مرگ بهش مهلت نداد تموم کنه بخونید ... زیباییش و مخصوصا بازی با کلماتش خیلی خیلی بیشتر از کسانی مثل شکسپیر هستن که خدای این اشعار محسوب میشه ... بهر حال از کسی که حدود 40 سال استاد زبان و ادبیات انگلیسی و آنگلوساکسون آکسفورد بوده بعید نیست !

Lay of Leithian یه منظومه تراژدیک عاشقانه-ناتمام- بالای 5هزار بیتی ...درباره «برن و لوتین» ـه

. متاسفانه تالکین مرد و نرسید که این منظومه رو به اتمام برسونه و این منظومه با وجودیکه به هفت هزار بیت رسیده , باز کمتر از نیمی از داستانه!!!!

ابیات ساده به نظر میان و در عین حال از کلمات و ترکیب های بسیار جالبی استفاده شده ... دقت کنید که تالکین بنیانگذار خیلی از کلمات و مفاهیم و ترکیب های داستان های بعد از خودش شد.

شعرو تو پست بعد میذارم !

این هم بخش اول Lay of Leithian ...

(توجه : این منظومه در کتاب The Lays of Beleriand تاریخ سرزمین میانه اومده )

داستان درباره دیدار برن , پسر باراهیر , و لوتین تینوویل است. برن از آدم های فانی , اما لوتین دختر تینگول از شاهان بزرگ الف در سرزمین میانه بود ... آن دوران که جهان هنوز جوان بود. و تاکنون , در میان فرزندان این جهان , زیباترین بانو او بوده است ...

6569.jpg

1. OF THINGOL IN DORIATH

A king there was in days of old:

ere Men yet walked upon the mould

his power was reared in caverns' shade,

his hand was over glen and glade.

Of leaves his crown, his mantle green,

his silver lances long and keen;

the starlight in his sheild was caught,

ere moon was made or sun was wrought.

In after-day when to the shore

of Middle-earth from Valinor

the Elven-hosts in might returned,

and banners flew and beacons burned,

when kings of Eldamar went by

in strength of war, beneath the sky

then still his silver trumpets blew

when sun was young and moon was new.

Afar then in Beleriand,

in Doriath's beleaguered land,

King Thingol sat on guarded throne

in many-pillared halls of stone:

there beryl, pearl, and opal pale,

and metal wrought like fishes' mail,

buckler and corslet, axe and sword,

and gleaming spears were laid in hoard:

all these he had and counted small,

for dearer than all wealth in hall,

and fairer than are born to Men,

a daughter had he, Lúthien.

از تینگول در دوریات

فرمانروایی بود در روزگاران باستان

پیش از آنکه گام نهند بر زمین آدمیان

قدرتش نهان در سایه های غارها

و دستش بر فراز سبزه ها و دشت ها

ردایش سبز و تاجش از برگ ها

در سپرش انعکاس نور ستاره ها

نیزه هایی نقره ای سهمگین و طویل

پیش از ساخت ماه یا تدارک خورشید.

در روزهای بعد که بازگشتند دوباره

از والینور به سرزمین میانه

گروه های الف ها در اقتدار

و سوزاندند برج ها*, پرچم ها در اهتراز

آنگاه که فرمانروایان الدامار آمدند

به زیر آسمان قدرتمندانه نبرد کردند

هنوز کرناهای نقره ایش می دمیدند آن دوران

آن زمان که ماه نو بود و خورشید جوان

دورتر در بلریاند

سرزمین حفاظت شده دوریات

شاه تینگول حکم می راند بر قلمرویی پنهان

در تالارهایی سنگی با ستون های فراوان

آنجا زمرد و مروارید و عقیق رنگ باخته

و فلزی همچون فلس ماهی پرداخته

شمشیر و تبرزین, سپر و زره

و نیزه هایی درخشان ساخته و انباشته

تمامی این ها از آن او بود, و حقیرشان می داشت

چه , عزیزتر از تمامی در تالارها داشت

کسی که در آدمیان هست زیباترین

دختری از آن او, لوتین

آه.... افسوس که جوابی بیش از این ندارم که افسوس، زیبایی سخت نسبی است!

واقعا لذت بردم آرون عزیز ... واقعا خیلی زیبا بود ... یک لحظه احساس کردم که من هم در بیشه های زیبا و پر طراوت دوریات هستم ... بقیه شم زودتر بزار ... البته می دونم که سرت شلوغه ... ولی خودت بهونه دست آدم می دی ... موفق باشی ...

محشر بود .... آدم اینو صد بارم بخونه سیر نمیشه ...مخصوصا اینجاش :

in strength of war, beneath the sky

then still his silver trumpets blew...

مرسی از تعریفتون ... خب من همه رو که ترجمه نکردم بعضی جاهاشو ترجمه کردم البته برا دل خودم بودن و زیاد روشون کار نکردم ... ...

بخش بعدی اسمش هست از لوتین محبوب

LuthienTinuviel.jpg

2.OF LUTHIEN THE BELOVED

Such lissom limbs no more shall run

on the green earth beneath the sun ;

so fair a maid no more shall be

from down to dusk, from sun to sea.

Her robe was blue as summer skies,

but grey as evening were her eyes ;

‘twas sewn with golden lilies fair,

but dark as shadows was her hair.

Her feet were light as bird on wing,

her laughter lighter than the spring ;

the slender willow, the bowing reed,

the fragance of a flowering mead,

the light upon the leaves of trees,

the voice of water more than these

her beauty was and blissfulness,

her glory and her loveliness ;

and her the king more dear did prize

than hand or heart or light of eyes.

------------

از لوتین محبوب

دگرباره نیست گامی چنین سبک روان,

به زیر آفتاب بر روی زمین سبز.

دگر بانویی نخواهد زیست چنین زیبا,

از سحر تا شام , از آفتاب به دریا

به سان آبی آسمان تن پوش او

چشمانش به مانند غروب , خاکستری

موهایش اما , به سیاهی شبه

و بر شنل او زنبق های طلایی

قدم هایی سبک بسان پرنده در باد

خنده هایش به شادمانی بهار

عطر خوش چمنزار های شکوفان

پرتو نور بر برگ های درختان

درخت بید ظریف و کمان ساقه نی

و صدای آب ...

بیش از تمامی این ها بود زیبایی اش

و پرسعادت بود شکوه و جلال اش.

خیلی ممنون

این داستان برن و لوتین انقدر قشنگه که یه اژدها هم گریه اش میگیره

وای مخصوصا اون جایی که آراگورن قصه رو برای فرودو تعریف میکنه

آدم یه جوریـــــــــــــــش میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

محشر بود فقط چیزی که من نمی فهمم اینه مگه لوتین دختر ملیان(مایا)وتینگول(الف)نبود؟!پس خودش چه نژادی بود؟نکنه نیم الفها این طوری به وجود اومدن؟

محشر بود فقط چیزی که من نمی فهمم اینه مگه لوتین دختر ملیان(مایا)وتینگول(الف)نبود؟!پس خودش چه نژادی بود؟نکنه نیم الفها این طوری به وجود اومدن؟

آراتورن عزیز جای این پست اینجا نیست و در مورد لوتین تاپیک زده شده. در هر صورت لوتین دختر الف و مایا بود یعنی یه موجود خاص و مقدس اما نیم الفها از الف و انسان بودن که از فرزند برن و لوتین -انسان و الف- این نسل شروع به ریشه دووندن کرد و جریانش طولانیه و جاش اینجا نیس.

این ادامه اون شعره با حذف به پاراگراف...

...اینگونه تینگول در اعماق تالارهایش

در منگروت هزار حفره و بلندی هایش

حکمرانی بود بر تخت نشسته

بر او فانیان را راهی نگذشته

بود شهبانویی نامیرا در کنار اوی

ملیان زیبا, که گرداگرد قلمروی

می بافت حصاری نادیده از جادو

و بر درخت و سنگ نهفت افسون

شمشیرش تیز و و تاج اش بود بلند

حاکم راش و بلوط و نارون.

آنگاه که برگ ها دراز و جوان بودند سبزه ها

آنگاه که سهره و طرقه می خواندند ترانه ها

آنجا به زیر ساقه های درختان و خورشید

به میان سایه و نور می رقصید

بانوی الف لوتین زیبا

بر روی دره ها و چمنزارها

--------------------------------------------

از دایرون خنیاگر تینگول

آنگاه که آسمان پاک و ستاره ها پرنور می گشت

دایرون با دستان ظریف اش آغاز می ساخت

آن دم که روشنایی روز اندر شب جاری می گشت

آهنگی لرزان, خوش می نواخت

با فلوت های نقره ای , باریک و بی خش

برای لوتین محبوب اش

آنجا سعادت بود و آواها شفاف

شامگاه در صلح و پرنور بود سحرگاه

آنجا کم تلالو بود جواهر, و نقره رنگ باخته

و طلای زرین بر انگستان سپید درخشنده

و الانور و نیفردیل

هنوز می شکفتند میان سبزه ها جاوید

آن دم که سالیان بی پایان سرزمین-الفی

می گذشت تا دورها بر فراز بلریاند,

تا روزی که حوادث شوم برآمدند

که هنوز چنگ های الفی از آن می نوازند...

LuthienDancing.jpg

post-14-0-21785700-1355222288_thumb.jpg

آرون جان بسیار بسیار قشنگ بود. بعد از مدت ها که اوومدم و پست ها رو خوندم با این تاپیک محشر یخ زدم...خیلی لذت بردم. ترجمه ت عالی بود... دیگه نمی دونم در مقابل این ابیات زیبا چه باید گفت وگرنه می گفتم.

آرون گرامی!

خیلی خوب بود! نشان از توانایی خیلی خوب و فوق العاده ت در اینکار داره. اما یک سوال. چرا همونطور که ترجمه مقید به متن رو انجام میدی، ترجمه ی آزاد انجام نمیدی؟ به نظر میرسه تواناییشو داری.

دستت درد نکنه آرون جان خیای عالی بود. فقط می خواستم بپرسم عکس ها رو از کجا اوردی آخه خیلی با حالن

با سلام

آرون جان كاملا تحت تاثير قرار گرفتم..يه سوال ؟

چجوري به اين خوبي شعر انگليسيو به شعر فارسي تبديل كردي؟؟؟(روشت اگر محرمانه نيست لطف كن بگو):afro:

با تشكر از زحمات زيادت

آنچه که بیش از همه شعر تالکین و به تبع آن ترجمۀ آرون عزیز را زیبا می نماید، خود داستان و سرگذشت قهرمانان آن یعنی برن پسر باراهیر و لوتین تینوویل دخت تینگول و ملیان است. و مایۀ زیبایی داستان نیز زیبایی انتخاب لوتین است. او با انتخاب عشق برن و حیات به ظاهر فانی، خود را شایستۀ عشقی سترگتر نمود. آنان که عشقی سترگتر در سینه دارند، زندگی از کف می نهند...(ویلفرد اوون، شاعر انگلیسی قرن بیستم) لوتین مصداق بارز حیات و مماتی شد که شاعر شوریدۀ بلخ گفت:

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

سلام

من برگشتم:D.... برگردان خیلی خوبی بود.موفق باشید:x

خيلــــــــي قشنگ بود!واقعا من رو به دنياي ديگري برد!ممنون!

من دیگه تعریف نمی کنم! ولی میشه همه اش رو یکجا جایی قرار بدی؟

با سلام

آرون جان كاملا تحت تاثير قرار گرفتم..يه سوال ؟

چجوري به اين خوبي شعر انگليسيو به شعر فارسي تبديل كردي؟؟؟(روشت اگر محرمانه نيست لطف كن بگو):afro:

با تشكر از زحمات زيادت

اصلا محرمانه نیست ولی خداییش برگردان خوبی هم نیست ! برگردان زیبای شعر به کارهای مس و ققنوس عزیز میشه گفت نه این! من واقعا مترجم نیستم و در همین حد ذاتی با کارای تالکین آشنام و کلا با زبان انگلیسی راحتم و میتونم یه چیزایی در بیارم. ممنون :grin:

سوکلماه نوشته : ...

من دیگه تعریف نمی کنم! ولی میشه همه اش رو یکجا جایی قرار بدی؟

چشم همین کارو هم می کنم اما بذار به یه جایی برسه بعد

سلام دوستان

من ترجمه اش رو به صورت شعر ندارم

ولی میتونم اینجا بزارم

اگه موافق باشید تا بزارم؟

با تشکر

سلام دوستان

من ترجمه اش رو به صورت شعر ندارم

ولی میتونم اینجا بزارم

اگه موافق باشید تا بزارم؟

با تشکر

برا این منظومه باید ترجمه خوب باشه و طرف خوب منظورو گرفته باشه , تو یه بندشو بذار اگه خوب بود بگیم بذاری.

ای بابا به جای این تعریفها زود تر بقیه شعر رو بذارین مردم.......

کاشکی یه مترجم خوب به همراه یه شاعر خوب پیدا بشه اشعار تالکین رو به فرسی برگردونه

این هم نسخه ادیت شده ترجمه ترانه لیتیان به همراه چند بخش جدید که ترجمه کردم و توی سری فبلی "از لوتین محبوب" نبود.

برای ترجمه یه جاهایی مجبور شدم حرفی رو کمی از اصل تغییر بدم تا قابل فهم تر باشه...

یه تصویر هم آپلود کردم فقط می ترسم فی*ل*تر باشه. اگه کسی نمی بینه بگه.

امیدوارم خوشتون بیاد.

149743_4518292049727_725213871_n.jpg

از تینگول در دوریات

فرمانروایی بود در روزگاران باستان

پیش از آنکه گام نهند بر زمین آدمیان

قدرتش نهان در سایه های غارها

و دستش بر فراز سبزه ها و دشت ها

ردایش سبز و تاجش از برگ ها

در سپرش انعکاس نور ستاره ها

نیزه هایی نقره ای سهمگین و طویل

پیش از ساخت ماه یا تدارک خورشید.

در روزهای بعد که بازگشتند دوباره

از والینور به سرزمین میانه

گروه های الف ها در اقتدار

و سوزاندند برج ها*, پرچم ها در اهتراز

آنگاه که فرمانروایان الدامار آمدند

به زیر آسمان قدرتمندانه نبرد کردند

هنوز کرناهای نقره ایش می دمیدند آن دوران

آن زمان که ماه نو بود و خورشید جوان

دورتر در بلریاند

سرزمین حفاظت شده دوریات

شاه تینگول حکم می راند بر قلمرویی پنهان

در تالارهایی سنگی با ستون های فراوان

آنجا زمرد و مروارید و عقیق رنگ باخته

و فلزی همچون فلس ماهی پرداخته

شمشیر و تبرزین, سپر و زره

و نیزه هایی درخشان ساخته و انباشته

تمامی این ها از آن او بود, و حقیرشان می داشت

چه , عزیزتر از تمامی در تالارها داشت

کسی که در آدمیان هست زیباترین

دختری از آن او, لوتین

از لوتین محبوب

دگرباره نیست گامی چنین سبک روان,

به زیر آفتاب بر روی زمین سبز.

دگر بانویی نخواهد زیست چنین زیبا,

از سحر تا شام , از آفتاب به دریا

به سان آبی آسمان تن پوش او

چشمانش به مانند غروب , خاکستری

موهایش اما , به سیاهی شبه

و بر شنل او زنبق های طلایی

قدم هایش سبک بسان پرنده در باد

خنده هایش به شادمانی بهار

ز عطر خوش چمنزار های شکوفان

ز پرتو نور بر برگ های درختان

ز آن بید باریک و ساقه نی کمان

و صدای آب ...

بیش از تمامی این ها بود زیبایی اش

و پرسعادت بود شکوه و جلال اش.

منزلگه او قلمرویی افسون گشته

آن دم که بود هنوز تحت سلطه الف ها

بیشه های درهم تنیده دوریات.

و نبود مقدور یافتن راهی به درون اش

بر ناخواندگان, و کس را نبود شهامت گذرش

و آرامش برگ های سماع را برهم زدنش.

.در شمال سرزمینی از هراس, گسترده بود

دانگورتین, که تمامی راه ها به آن مرده بود

با تپه هایی از سایه, سرد و محزون:

در ظلمات افزون تار-نا-فوین

ورای بیشه های مهرگیاه

آنجا که خورشید بیمار و کم نور بود ماه.

و سرزمین های ناشناخته در جنوب

به غرب اقیانوس باستانی در خروش

ناپیموده و بی ساحل , پهناور و وحشی

و روی هم انباشته در شرق, تپه های نیلی,

و خاموش, در آغوش مه بودند همان

کوهستانهای آن سوی جهان

اینگونه تینگول در اعماق تالارهایش

در منگروت هزار حفره و بلندی هایش

حکمرانی بود بر تخت نشسته

بر او فانیان را راهی نگذشته

بود شهبانویی نامیرا در کنار اوی

ملیان زیبا, که گرداگرد قلمروی

بافت جادویی نادیده بسان حصار

و افسون ها نهاد بر درخت و خار

شمشیرش تیز و و تاج اش بود بلند

حاکم راش و بلوط و نارون.

آنگاه که برگ ها دراز و جوان بودند سبزه ها

آنگاه که سهره و طرقه می خواندند ترانه ها

آنجا به زیر ساقه های درختان و خورشید

به میان سایه و نور می رقصید

بانوی الف لوتین زیبا

بر روی دره ها و چمنزارها

از دایرون خنیاگر تینگول

آنگاه که آسمان پاک و ستاره ها پرنور می گشت

دایرون با دستان ظریف اش آغاز می ساخت

آن دم که روشنایی روز اندر شب جاری می گشت

آهنگی لرزان, خوش می نواخت

با فلوت های نقره ای , باریک و بی خش

برای لوتین محبوب اش

آنجا سعادت بود و آواها شفاف

شامگاه در صلح و پرنور بود سحرگاه

آنجا کم تلالو بود جواهر, و نقره رنگ باخته

و طلای زرین بر انگستان سپید درخشنده

و الانور و نیفردیل

هنوز می شکفتند میان سبزه ها جاوید

آن دم که سالیان بی پایان سرزمین-الفی

می گذشت تا دورها بر فراز بلریاند,

تا روزی که حوادث شوم برآمدند

که هنوز چنگ های الفی از آن می نوازند...

.

post-14-0-35390000-1356026272_thumb.jpg

فوق العاده ن. ممنون آرون عزیز

ضمن این که اقرار میکنم بسیار عالی ترجمه شده و هنرمندانه قافیه چینی شده، با کمال تشکر بک پیشنهاد داشتم.

دقت کنید که لحن با صلابت حماسه برن و لوتین برای ما خیلی مهم تر از قافیه است...

(of رو در تیتر ها بهتر نیست حدیث... ترجمه کنید؟)

درضمن هر جا مشکلی بود به هیچ وجه مضایقه نکنید. من خودم همچین برنامه ای داشتم برای منظومه لی تیان و حالا که شما پیشتاز شده اید با تمام توان کمکتون می کنم

ضمن این که اقرار میکنم بسیار عالی ترجمه شده و هنرمندانه قافیه چینی شده، با کمال تشکر بک پیشنهاد داشتم.

دقت کنید که لحن با صلابت حماسه برن و لوتین برای ما خیلی مهم تر از قافیه است...

(of رو در تیتر ها بهتر نیست حدیث... ترجمه کنید؟)

درضمن هر جا مشکلی بود به هیچ وجه مضایقه نکنید. من خودم همچین برنامه ای داشتم برای منظومه لی تیان و حالا که شما پیشتاز شده اید با تمام توان کمکتون می کنم

من هرجا شده سعی کردم لحن رو نزدیک به شعر نشون بدم, ولی دقت کن که مهم ترین ویژگی توی منظومه لیتیان, قافیه هاست که همه بدون استثنا یکی اند. و ما نمی تونیم در ترجمه اون فقط به صلابت شعر فکر کنیم. برای همین سعی کردم ترکیبی از هر دو باشه, ولی سخته, واقعا سخته که زیبایی منظومه لیتیان تالکین رو بخوای ترجمه کنی. چون تمام قشنگی اش به لغت های خود تالکینه که بسیاری اش رو هم خودش اولین بار ساخته و غیرقابل ترجمه ان... و واقعا حیفه که کسی فقط ترجمه ها رو بخونه.

در مورد حدیث, به نظر من اغراق کامل هستش که آو رو حدیث ترجمه کنیم. حتی با تمام احترامی که برای آقای علیزاده دارم به نظرم یه جاهایی مثل استفاده از همین حدیث برای آو, اغراق آمیز بود و لحنی نبود که تالکین می خواست. درسته تالکین خیلی از کلماتش بسیار زیبا ترجمه می شن, ولی در مورد of نه, اینجا آو به همون معنی درباره , و "از" هست یا با لحنی قدیمیتر"در باب",

"از برن و لوتین" , "از ویرانی بلریاند و سقوط فینگولفین" , "از مایار" نه بیشتر و نه کمتر.

حق با شماست. زیبایی اصل شعر در کلماتش نهفته است و با ترجمه تماما منتقل نخواهد شد.

اما صلابت رو آهنگ شعر می سازه. و آهنگ و وزن هم رابطه مستقیمی دارن.

این هنر استاد بوده که تمام ابیات قافیه منظمی داشتند اما شعر بی قافیه موزون خیلی زیبا تر از شعر بی وزن با قافیه هست.

در مورد حدیث, به نظر من اغراق کامل هستش که آو رو حدیث ترجمه کنیم. حتی با تمام احترامی که برای آقای علیزاده دارم به نظرم یه جاهایی مثل استفاده از همین حدیث برای آو, اغراق آمیز بود و لحنی نبود که تالکین می خواست. درسته تالکین خیلی از کلماتش بسیار زیبا ترجمه می شن, ولی در مورد of نه, اینجا آو به همون معنی درباره , و "از" هست یا با لحنی قدیمیتر"در باب",

"از برن و لوتین" , "از ویرانی بلریاند و سقوط فینگولفین" , "از مایار" نه بیشتر و نه کمتر.

همش یکیه. "از" یک مرجع داره. همون مرجعی که "حدیث" داره. البته درسته حدیث اغراق شده است اما جلوه ادبی داده به سیل. وگرنه از، درباره، حدیث همه منظور نقلی هست که مرجعی واحد داره.

بسیار زیبا بود آرون چون در فارسی کلمات را هم قافیه کرده بودی بسیار زیبا شده بود

ممنون لذت بردم اگه باز هم شعر هست خودت ترجمه کن

تموم شد؟ همین ؟ یعنی دیگه شعری نیست؟

حیف کاش میشد این ترجمه زیبارو چاپ میکردید.واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم???

در در 12/21/2012 at 3:16 AM، آرون گفته است :

                                                                      از تینگول در دوریات

 

فرمانروایی بود در روزگاران باستان

پیش از آنکه گام نهند بر زمین آدمیان

قدرتش نهان در سایه های غارها

و دستش بر فراز سبزه ها و دشت ها

ردایش سبز و تاجش از برگ ها

در سپرش انعکاس نور ستاره ها

نیزه هایی نقره ای سهمگین و طویل

پیش از ساخت ماه یا تدارک خورشید.

 

در روزهای بعد که بازگشتند دوباره

از والینور به سرزمین میانه

گروه های الف ها در اقتدار

و سوزاندند برج ها*, پرچم ها در اهتراز

آنگاه که فرمانروایان الدامار آمدند

به زیر آسمان قدرتمندانه نبرد کردند

هنوز کرناهای نقره ایش می دمیدند آن دوران

آن زمان که ماه نو بود و خورشید جوان

 

دورتر در بلریاند

سرزمین حفاظت شده دوریات

شاه تینگول حکم می راند بر قلمرویی پنهان

در تالارهایی سنگی با ستون های فراوان

آنجا زمرد و مروارید و عقیق رنگ باخته

و فلزی همچون فلس ماهی پرداخته

شمشیر و تبرزین, سپر و زره

و نیزه هایی درخشان ساخته و انباشته

تمامی این ها از آن او بود, و حقیرشان می داشت

چه , عزیزتر از تمامی در تالارها داشت

کسی که در آدمیان هست زیباترین

دختری از آن او, لوتین

 

 

از لوتین محبوب

 

دگرباره نیست گامی چنین سبک روان,

به زیر آفتاب بر روی زمین سبز.

دگر بانویی نخواهد زیست چنین زیبا,

از سحر تا شام , از آفتاب به دریا

 

به سان آبی آسمان تن پوش او

چشمانش به مانند غروب , خاکستری

موهایش اما , به سیاهی شبه

و بر شنل او زنبق های طلایی

 

قدم هایش سبک بسان پرنده در باد

خنده هایش به شادمانی بهار

ز عطر خوش چمنزار های شکوفان

ز پرتو نور بر برگ های درختان

ز آن بید باریک و ساقه نی کمان

و صدای آب ...

بیش از تمامی این ها بود زیبایی اش

و پرسعادت بود شکوه و جلال اش.

 

منزلگه او قلمرویی افسون گشته

آن دم که بود هنوز تحت سلطه الف ها

بیشه های درهم تنیده دوریات.

و نبود مقدور یافتن راهی به درون اش

بر ناخواندگان, و کس را نبود شهامت گذرش

و آرامش برگ های سماع را برهم زدنش.

 

.در شمال سرزمینی از هراس, گسترده بود

دانگورتین, که تمامی راه ها به آن مرده بود

با تپه هایی از سایه, سرد و محزون:

در ظلمات افزون تار-نا-فوین

ورای بیشه های مهرگیاه

آنجا که خورشید بیمار و کم نور بود ماه.

و سرزمین های ناشناخته در جنوب

به غرب اقیانوس باستانی در خروش

ناپیموده و بی ساحل , پهناور و وحشی

و روی هم انباشته در شرق, تپه های نیلی,

و خاموش, در آغوش مه بودند همان

کوهستانهای آن سوی جهان

 

اینگونه تینگول در اعماق تالارهایش

در منگروت هزار حفره و بلندی هایش

حکمرانی بود بر تخت نشسته

بر او فانیان را راهی نگذشته

بود شهبانویی نامیرا در کنار اوی

ملیان زیبا, که گرداگرد قلمروی

بافت جادویی نادیده بسان حصار

و افسون ها نهاد بر درخت و خار

شمشیرش تیز و و تاج اش بود بلند

حاکم راش و بلوط و نارون.

آنگاه که برگ ها دراز و جوان بودند سبزه ها

آنگاه که سهره و طرقه می خواندند ترانه ها

آنجا به زیر ساقه های درختان و خورشید

به میان سایه و نور می رقصید

بانوی الف لوتین زیبا

بر روی دره ها و چمنزارها

 

 

از دایرون خنیاگر تینگول

 

آنگاه که آسمان پاک و ستاره ها پرنور می گشت

دایرون با دستان ظریف اش آغاز می ساخت

آن دم که روشنایی روز اندر شب جاری می گشت

آهنگی لرزان, خوش می نواخت

با فلوت های نقره ای , باریک و بی خش

برای لوتین محبوب اش

 

آنجا سعادت بود و آواها شفاف

شامگاه در صلح و پرنور بود سحرگاه

آنجا کم تلالو بود جواهر, و نقره رنگ باخته

و طلای زرین بر انگستان سپید درخشنده

و الانور و نیفردیل

هنوز می شکفتند میان سبزه ها جاوید

آن دم که سالیان بی پایان سرزمین-الفی

می گذشت تا دورها بر فراز بلریاند,

تا روزی که حوادث شوم برآمدند

که هنوز چنگ های الفی از آن می نوازند...

 

 

این یکی هم فکر کنم آخرین پست من بشه.... یک بخش سورپرایز کننده از ترانه برن و لوتین که تنها جای تمام کتاب های تالکینه که دقیقا در مورد اتفاقی که لحظه دیدار برن و لوتین برای اولین بار افتاد و لوتین عاشق برن شد, به طور دقیق توضیح داده...  :دی

احتمالا اگر اینا کتاب باشه باید این جاهاش سانسور بشه... برای همین اینجا میذارم:D
ترجمه این بخش ها کمی سخت بود و این ها هم ادیت نشده ان.... بهتون توصیه می کنم متن اصلی رو بخونید که خیلی خیلی زیبا هستن.

برن پس از دیدار لوتین :

 

آن دم که زمستان مرد, شباهنگام بود
و ناگه دختر به تنهایی بانگ زد و خواند
و رقصيد تا هنگام طلوع بهار 
و ترانه ای خواند از چیزهایی جادویی و ناآرام  
آن چنان که مرد را تکان داد, تا که ناگهان بشكست

بندهایی که نگه اش داشته بود, و برن بیدار گشت
به جنونی دلنشین و نومیدی بی پروا.
مرد بازوانش را در فضای شب به پیش برد
و به جلو رقصید, بی خیال و چابک 
جادو شده, با قدم هایی افسون گشته
و با سرعت به سوی تپه به پيش رفت 
سوی آن گام های سبک, و آن رقص ظریف
و بر روی تپه سرسبز خیز برداشت
با بازوانی برای پرکردن از آنهمه زیبایی 
بازوان مرد خالی بود, و دختر پا به فرار گذاشت
دور و دورتر؛ گام های سفید اش چابک دور گشتند
و همان دم برن با شتاب از پی اش آمد
و به اسم بلبلان در زبان الفی
آن اسم دوست داشتنی صدایش زد
چنان که ناگه در بیشه ها طنین انداخت 

....تینوویل! تینوویل!
صدای برن به شفافیت ناقوس ها بود
و انعکاس اش افسونی از پیوستگی بافت  
تینوویل! تینوویل!
او خواند با چنان عشق و خواهشی در صدایش 
که لوتین لحظه ای, بدون هیچ چاره ای
لحظه ای بدون هیچ ترس و یا شرمی
درنگ کرد و همان دم برن بمانند شعله ای

شتافت و گرفت و بوسید آن دوشیزه الفی 

همانگه كه در شگفتي دلپذيري عشق بيدار شد  
 نور ستارگان در چشمان لوتین درخشید
ای لوتین! ای لوتین!
زیباتر از تمام فرزندان آدمیان!
ای زیباترین بانوی الف زاده
چه دیوانگی ای ترا به این راه کشانده!
ای گام هایت سبک و گیسوانت چون شبه 
و نواری از گل های برفی بر سرت رشته !
 ای سربند ستاره گون و دستانت
سپید رنگ به زیر نور مهتاب رنگ باخته!
و در همان حال که روز آغاز می گشت
دختر از میان بازوان او لغزید و دور گشت.

 -------

برن بر خزه های برگ ها افتاد
با صورتی روی سینه سرد زمین
بیهوش از آمیخته ای از غم و خوشی   
افسون شده با یک بوسه الفی
از میان دیدگان بی فروغ اش 
می دید پرتویی را که به تباهی رنگ نمی بازد
و ملاحتی را که هرگز نمی پژمرد
اگرچه آرمیده باشد به خوابگاه عدم
آنگه در آن غبارهای درهم گشته خواب
برن به به اعماق ناكجاآباد افتاد
و غرق گشت در اندوهي عظيم
از فراق ديداري چنين كوتاه 
که بود سایه ای, و یا رایحه ای زیبا
در آنی بود, و محو گشت و دگر نبود.
فراموش شده, تهی, به سردی سنگ
روشنی روز اورا سرد و تنها پیدا کرد.

 "به کجا گریخته ای؟ روزها خالیست
هوا سرد است, و آفتاب تاریک!
تینوویل, کجا رفتند آن گام ها؟
 ای ستاره سرکش, ای بانوی دلربا!
 ای گل سرزمین الفی که زیباییت
مافوق دل های فانی, بیشه ها خالیست!"
بلند شد و فریاد زد "بیشه ها خالیست!"
"همان دم که بهار آمد, بهار از جهان رخ بست!"
و سرگردان در مسيرها
و در ذهن اش
بسان كسي كه ناگهان كور گشته 
با دستانی لرزان در پی پرتویی پنهانی 
در سیاهی ای ورای شب چنگ ميانداخت...
-------

 

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.... به امید ترجمه کامل.
ناماریه, تالارهای ماهانکسار.