شعر بلند افسانه سازی یا (MYTHOPOEIA)

تعداد پست‌ها: 34

با سلام خدمت دوستان آردایی

چند وقتی هست که این شعر بلند فکر من رو به خودش مشغول کرده و احساس کردم در میون آثار متعدد استاد، نسبت به این شعر کم لطفی کردیم. امیدوارم با کمک شما این جای خالی رو پر کنیم. خشت اول رو من میگذارم، بعدیش با شما @-)

**

افسانه‌سازی (MYTHOPOEIA)

جی.آر.آر. تالکین

برای آن که گفت افسانه‌ها دروغند و بنابراین بی‌ارزش، حتی اگر «از خلال نقره و سیم دمیده شوند».

از جانب فیلومیتوس به میسومیتوس (Philomythus to Misomythus)

مخاطب این شعر خواندنی و آموزنده بدون هیچ تردیدی سی.اس. لوییس، دوست نزدیک تالکین است. لوییس و تالکین در زمینه‌های بسیاری با یکدیگر اتفاق نظر داشتند و دوستان نزدیک یکدیگر به شمار می‌رفتند ولی لوییس بر خلاف تالکین عقیده‌ای راسخ در مورد افسانه‌ها داشت و آن‌ها را دروغ می‌شمرد. البته لوییس به قدرت نهفته در افسانه‌ها و داستان‌های کهن واقف بود و از این جهت برای آن‌ها احترام قائل می‌شد ولی در نهایت چون افسانه‌ها را فاقد حقیقت می‌دانست آن‌ها دروغ و داستان‌های ساختگی به حساب می‌آورد. به عبارت دیگر، از نظر لوییس، خود داستان ارزشی نداشت و به واسطه‌ی احساس یا اعتقادی که می‌توانست در خواننده برانگیزد و به اعتبار آن انگیزش، اعتبار می‌گرفت.

از این نظر، تالکین دیدگاهی مخالف با نظر لوییس داشت. نه تنها معتقد بود که خود افسانه‌ها فی نفسه ارزشمند هستند بلکه اعتقاد داشت نباید آن‌ها دروغ شمرد. از نظر او، افسانه‌ها حقیقت داشتند بنابراین برای توضیح نظریات خود برای دوستش شعری را نوشت که در این فرصت به بررسی آن خواهیم پرداخت.

بند تقدیم‌نامه هم تأکید بر همین امر است زیرا شعر را جانب فردی که دوست‌دار افسانه‌هاست به فردی که از افسانه‌ها نفرت دارد یا شاید بهتر باشد بگوییم نسبت به آن‌ها اکراه دارد تقدیم می‌کند.

**

در این زمینه جای کار روی انجمنی که تالکین و لوییس و هوگو دایسن تشکیل داده بودند هست. پس خواهش میکنم دوستان مطلع ما رو هم بهره مند کنند.

پ.ن.

اگر دوستان نکته ای اضافه نکردند سعی میکنم ظرف چند روز آینده وارد بند اول شعر و تجزیه اش بشم.

پیوندهای مرتبط:

متن شعر مادر

صفحه ی ویکی پدیا

آقا بی صبرانه منتظریم، لطف بفرمائید شرح و تحلیلتون رو شروع کنید.

خب من نه مطلعم، نه چیز دیگه، فقط خواستم اطلاعات کوتاهی در مورد اون انجمن بدم، اگه کسی نمیدونه...

اینکلینگز (Inklings) اسم انجمن گفت و گویی مرتبط (به طور غیررسمی) به دانشگاه آکسفورد انگلستان بود که در اون بیشتر به خوندن متن هایی حماسی که اعضا نوشته بودن پرداخته و همچنین تشویق بقیه برای نوشتن این چنین متن هایی انجام می شد. این گروه که در حدود دهه های 1930 تا 1950 فعال بود و جلساتش رو معمولا 5شنبه عصر در دفتر لوئیس انجام میداد و اعضاش هم کاملا مذکر بودن که شامل: J.R.R. Tolkien, C.S. Lewis, Owen Barfield, Charles Williams, Adam Fox, Hugo Dyson, Robert Havard, Nevill Coghill, Charles Leslie Wrenn, Roger Lancelyn Green, James Dundas-Grant, John Wain, R.B. McCallum, Gervase Mathew, C.E. Stevens, J.A.W. Bennett, Lord David Cecil, Colin Hardie, Christopher Tolkien, Warren "Warnie" Lewis می شد.

از اولین کارهایی که در اون مجمع خونده شده، ارباب حلقه های تالکین، خارج از سیاره ی فراموش شده ی لوئیس و کتاب پیش از شب های مقدس از چارلز ویلیامز بودن.

با پوزش از تأخیر، چند خطی هست که در مورد شروع شعر میشه در موردشون صحبت کرد:

تالکین می‌گوید که انسان در ذات خود دروغگو نیست، شاید برای شرح افکارش خطا کند و به دروغ متوسل شود ولی ذات انسان، ذات الهی است و چون در نهایت هر فکر و اندیشه‌ی بشری بازتاب خداوند است پس دروغگویی را خوش ندارد. از این جهت، لوییس نیز با تالکین موافق بود و رد پای این افکار را می‌توان در نوشته‌های او به وضوح دنبال کرد.

و باز از نظر تالکین، نه فقط اعمال انسان برگرفته از ذات الهی اوست بلکه تخیل و افکارش نیز از همان منبع منشأ می‌گیرد. بنابراین وقتی بشر دست به افسانه‌سازی می‌زند و دنیایی را با موجوات خیالی پر می‌کند باز هم افکار و اعمالش در راستای محقق شدن خواست و اراده‌ی الهی است و یکی از اشعه‌های نور راستین را بازتاب می‌دهد. پس نباید تصور کرد افسانه‌های پیش از پیامبران به تمامی دروغ هستند. همیشه مختصری حقیقت را می‌توان در آن‌ها دید.

نکته‌ی قابل توجه دیگر در این شعر، زاویه و دیدگاهی است که تالکین با آن شعر را آغاز می‌کند و از جنس و حالت رابطه‌ی انسان با طبیعت و آفرینش سخن می‌گوید.

به درختان می‌نگری و چنین و چنان نامشان می‌نهی،

You look at trees and label them just so,

(چرا که «درختانند» و بالیدن، «بالیدن» است)؛

(for trees are 'trees', and growing is 'to grow');

بر زمین گام می‌نهی و با گام‌هایی جدی می‌گذری

you walk the earth and tread with solemn pace

بر یکی از کره‌های بی‌اهمیتِ فضا:

one of the many minor globes of Space:

ستاره، ستاره است، مشتی ماده در گوی

a star's a star, some matter in a ball

محکومند به مداری ریاضی

compelled to courses mathematical

میان دسته‌ای سرد و تهی

amid the regimented, cold, Inane,

آن‌جا که اتم‌هایی مقرر هر لحظه به قتل می‌رسند.

where destined atoms are each moment slain.

تالکین در بند (stanza) اول شعر، دیدگاه امروزی و نوین ما را نسبت به زمین و هستی توصیف می‌کند و بر آن تأکید می‌گذارد. از نظر او، ما درختان را درخت می‌نامیم چون به نظر ما چنین نامی دارند و خود را محق نیز فرض می‌کنیم. از دیدگاه بشر امروز، ماه، دیگر الهام‌بخش شاعران نیست. تکه‌ی سنگ سرد و منجمد است که به جبر علم دور زمین می‌گردد و اراده‌ای از خود ندارد. و خود زمین هم، بی‌اراده دور جرمی دیگر می‌چرخد که در دل آن، هر لحظه، اتم‌ها کشته می‌شود. این عبارت اشاره‌ی ظریف و زیبایی به عملکرد خورشید دارد که با پیوند میان دو اتم هلیوم، یک اتم هیدروژن تشکیل می‌شود و حرارت و انرژی حاصل از این پیوند هسته‌ای باعث تداوم حیات روی زمین است.

چنین دیدگاهی، نه فقط زیبایی آسمان شب را سلاخی می‌کند بلکه آن را به میدان نبردی همیشگی تبدیل می‌کند که شور زندگی کوچک‌ترین جایی در آن نخواهد داشت چه رسد به شکل‌گیری خلاقیت و نمود یافتن زیبایی‌های هنری.

همونطور که دوستان میدونید علم اسطوره شناسی تطبیقی (افسانه شناسی)علمیست که به شرح وتفسیر افسانه ها می پردازه

این علم گفته های تالکین رو تایید میکنه که افسانه ها در زمانهای گذشته وجود داشتن اما به دلیل عدم کتابتشون شاخ وبرگ پیدا کردن

مثلا داستان تروا شاید افسانه به نظر برسه اما اسب چوبی واقعت داره یا حتی لغت دیو که در زبان هندی ویونانی وایرانی بوده باکمی تغییر

واینها مهر تاییدی برگفته های تالکینه

یکی از علل پختگی کارهای تالکین به نظرم همین باورش نسبت به فانتزی و افسانه ست و به همین دلیل داستانهای تالکین بسیار زیاد باورپذیر هستن و واقعی جلوه میکن. تالکین میگه برای ساخت دنیای تخیلی فقط ساختش کافی نیست، بلکه باید دنیایی ساخت که درش اتفاقاتی که رخ میدن ملموس و باورپذیر باشن، مثل جادو و اژ دها و ... و بی شک این یک اصل و اساس بنیادین در باورپذیری و واقعی جلوه کردنه یک داستان تخیلی ست. من یک مثال میزنم: فرض کنین شما دارین یک متن تخیلی میخونین و درش نوشته شده که "نسیمی آرام بر روی چمنها میوزید" یا مثلا "اژدها همه جا را به آتش کشید" خب اگه خواننده خودش رو توی اون فضا احساس نکنه و با خودش بگه که اژدها که وجود نداره و اینا همه شون الکی هستن، نمیتونه با داستان ارتباط برقرار کنه و من باور دارم که حتی نمیتونه اونو درک کنه چون از یکی از اهداف اصلی فانتزی که همون غرق کردن فرد در خودشه دور میشه. برای همین جهان تالکین با چنین جزئیات زیادی خلق و بازگو شده. از زبانها و نژادها و خط و تقویم و نقشه و غیره و غیره گرفته تا نثر تاریخیش تا همه در فرد احساس باور پذیری ایجاد کنن و اون فکر کنه که چنین دنیایی وجود داشته یا داره. و این وجه تمایزتالکین با لوئیس و بسیاری دیگر از فانتزی نویسانه. تالکین جایه دیگه ای میگه اگه ما در داستانها میشنویم که پری وجود داره این فقط افسانه نیست بلکه در گذشته های دور واقعا پری وجود داشته اما چون ما الآن باهاشون رابطه ای نداریم فکر میکنیم که وجود ندارن و دیدگاهش هم همینه. احسنت به پدر فانتزی نویسی که نظریاتش اینچنین مصداق دارن.

یکی از علل پختگی کارهای تالکین به نظرم همین باورش نسبت به فانتزی و افسانه ست و به همین دلیل داستانهای تالکین بسیار زیاد باورپذیر هستن و واقعی جلوه میکن. تالکین میگه برای ساخت دنیای تخیلی فقط ساختش کافی نیست، بلکه باید دنیایی ساخت که درش اتفاقاتی که رخ میدن ملموس و باورپذیر باشن، مثل جادو و اژ دها و ... و بی شک این یک اصل و اساس بنیادین در باورپذیری و واقعی جلوه کردنه یک داستان تخیلی ست. من یک مثال میزنم: فرض کنین شما دارین یک متن تخیلی میخونین و درش نوشته شده که "نسیمی آرام بر روی چمنها میوزید" یا مثلا "اژدها همه جا را به آتش کشید" خب اگه خواننده خودش رو توی اون فضا احساس نکنه و با خودش بگه که اژدها که وجود نداره و اینا همه شون الکی هستن، نمیتونه با داستان ارتباط برقرار کنه و من باور دارم که حتی نمیتونه اونو درک کنه چون از یکی از اهداف اصلی فانتزی که همون غرق کردن فرد در خودشه دور میشه. برای همین جهان تالکین با چنین جزئیات زیادی خلق و بازگو شده. از زبانها و نژادها و خط و تقویم و نقشه و غیره و غیره گرفته تا نثر تاریخیش تا همه در فرد احساس باور پذیری ایجاد کنن و اون فکر کنه که چنین دنیایی وجود داشته یا داره. و این وجه تمایزتالکین با لوئیس و بسیاری دیگر از فانتزی نویسانه. تالکین جایه دیگه ای میگه اگه ما در داستانها میشنویم که پری وجود داره این فقط افسانه نیست بلکه در گذشته های دور واقعا پری وجود داشته اما چون ما الآن باهاشون رابطه ای نداریم فکر میکنیم که وجود ندارن و دیدگاهش هم همینه. احسنت به پدر فانتزی نویسی که نظریاتش اینچنین مصداق دارن.

البته این موضوع که در گذشته های دور موجوداتی به نام پری وجود داشته اند مطلبی نیست که پذیرش آن ساده باشد....

نکته ای که می تونم به گفته های دوستان اضافه کنم اینه که یکی از ویژگی های آثار تالکین به نظر من برخوردار بودن از پشتوانه های فلسفی و نوعی مبارزه ی لطیف است که در داستان های او علیه ایده آلیسم جریان دارد(البته به نظر من)...اگر دوستان به این بحث علاقه مند باشند در این باره بیشتر بحث خواهیم کرد

کلا افسانه ها مبتنی بر شاخ و برگ دادن به واقعیته و یکی از ویژگی های فانتزی اغراق و تکیه بر تخیله

پشت هر افسانه حقیقتی نهفته اس ولی لازم نیست جزییات یک افسانه واقعیت داشته باشه اگه قرار بود هرچیزی که در افسانه ها وجود داره واقعی باشه که دیگه اسمش افسانه یا فانتزی نمیشد میشد فیلم مستند یا بیوگرافی!:دی

مثالش هم همین اژدها و پری ویا هابیت

به نظرم مسعود اون توضیح تالکین بخاطر همذات پنداری بیشتر مخاطبه چون برای کسی که دنیای فانتزی رو خلق میکنه همه عناصر اون واقعی هستند

چون هیچ نویسنده ای در کتابش نمیاد بگه که این فقط یک داستان یا قصه اس برای باور پذیری باید طوری قصه رو بیان کنیم که بله این یک واقعیته و ما فقط نقلش میکنیم و دخل و تصرفی در اون نداریم

به نظرم تکیه تالکین بر کلیاته و اینو خواسته به لوییس بگه که وقتی یک نویسنده افسانه هارو از پایه دروغ بدونه و اونارو وسیله سرگرمی و.. بدونه معلومه دیگه کسی اونو باور نمیکنه و جذبش نمیشه و نمیتونه جذب لایه های زیرین و بار معنایی یک افسانه یا فانتزی بشه

درسته نظرات شما دوستان عزیز. پذیرش این برای من هم سخته. منطقی ترین توجیه برای این گفتۀ تالکین همین موضوع واقعیت بخشیدن به افسانه ست. شاید انسان ویژگی هایی رو که نتونسته بهشون دست پیدا کنه در قالب افسانه اونا رو بیان کرده و سعی کرده اونا رو جزئی از تاریخش نشون بده. مثلا پرواز کردن یا داستان های پهلوانی ولی نمیشه انکار کرد که همۀ اینا ته مایه هایی از واقعیت دارن. یادمه یکی از اساتید میگفتن چون ایرانیان نیاز به یک پهلوان داشتن که از مرزهاشون دفاع کنه، رستم رو ساختن.به هرحال این نظریۀ تالکین خلاقانه ست و جای بحث هم داره. بله این تاپیک برای همینه حتما بحث رو شروع کنین.

ممنون

درسته مسعود جان فرمایشاتت کامل بود ،هر افسانه ای بر پایه یک حقیقت شکل گرفته و بعد نویسنده اونو با اندیشه اش و ایده آل هاش شکل داده

درسته مسعود جان فرمایشاتت کامل بود ،هر افسانه ای بر پایه یک حقیقت شکل گرفته و بعد نویسنده اونو با اندیشه اش و ایده آل هاش شکل داده

و در عجبم از تالکین که چطور تونسته اینا رو بیان کنه! الهامات تالکین و ذهن خلاقش منبعی عظیم بودن. برای همین سرآمده.

و در عجبم از تالکین که چطور تونسته اینا رو بیان کنه! الهامات تالکین و ذهن خلاقش منبعی عظیم بودن. برای همین سرآمده.

میدونی تخیل تالکین رها شده و زیباست و در عین حال هدفمند

به نظرم یکی از دلایل قدرت تالکین نسبت به فانتزی نویسان همینه که به دنیا و ایده آل هاش ایمان داشته و اونارو صرفا برای جلب مخاطب و سرگرمی خلق نکرده

قصد مته به خشخاش گذاشتن ندارم ولی چون حقیر یه مدت اندکی به نجوم پرداختم یکم اذیت میشم و در صدد اصلاح بر میام. در مورد قضیه خورشید دو هلیوم به هیدروژن تبدیل نمیشن. ترتیب در جوش هسته ای همیشه از عناصر سبک تر به سنگین تره و چون بیس جهان و ستاره ها هیدروژن(پروتون) هست بیشتر به صورت هیدروژن به هلیومه. البته این فرآیند ادامه پیدا میکنه و با توجه به کیفیت ستاره تا عناصر سنگینی مثل آهان و حتی سنگین تر هم پیش میره.

علي أي حال از جناب تضاد بابت زحمتشون وبررسی این چیزی که واقعا جاش در فروم خالی بود صمیمانه متشکرم.

طبق گفته خود فردوسی

رستم یلی بود در سیستان منم کردمش رستم داستان

رستمی بوده با مشکلاتی فراتر از مردم عادی و به دلیل قوی بودن ومبارزاتش با این مشکلات مورد علاقه فردوسی قرار گرفته

و اینم یه نمود دیگر از واقعی بودن افسانه ها البته باید از فردوسی به خاطر کتابت اسطوره های ایرانی بسیار سپاس گذار باشیم

ارفارزون عزیر به نظرم

لوئیس هم به موجوداتی که خلق کرده ایمان داشته مثل قلعه حیوانات جرج اورل اورل از این حیوانات به عنوان نمادی استفاده کرده

تا راحت تر بتونه حرفشو بیان کنه نویسنده ای مثل لوئیس که اثارش در دنیا معروفن وکلی طرفداردارن

قطعا موجوداتی رو که خلق کرده باور داشته حتی اگر یه درصد اینگونه نبوده اثارش انقدر معروف نمیشدن

لوئیس فقط افسانه ها رو افسانه میدونسته و بس واینم باید قبول کنیم باور افسانه ها کار اسانی نیست

مثل اینکه من الان دارم تایپ میکنم وباورکنم روی میزم یه پری کوچولو نشسته و داره بهم لبخند میزنه

فکرش قشنگه اما باورش سخته

خب این ابهام هست که آیا لوییس افسانه رو باور داشته یا نه؟اگه اون درونمایه که منظورمه(ونه جزییات افسانه) رو قبول داشته پس چرا تالکین این شعرو سروده؟

اگه اصرار تالکین بر اینه که هرچیزی که در افسانه ها هست واقعیت داشته این خیلی منطقی نمیاد

مثال دیگه ای که میتونیم بزنیم افسانه تروا و کشمکش اون با یونان باستانه حتی اثبات شده که این چنین امپراطوری ای بوده و تقریبا این چنین جنگ بزرگی رخ داده ولی نه لزوما با جزییات روایت هومر و دخالت خدایان و اغوای پاریش و دلاوری آخلیوس و هکتور رام کننده اسبها

البته به نظر من استغراق در افسانه ها میتونه بسیار مضر باشه...یکی از دوستان من بعد از دیدن فیلم و خواندن کتاب عاشق شخصیت آرون شده بود....به طوری که تا مرز خودکشی پیش رفت....

خب به نظر من لوئیس مثل اورل یا دیگر نماد گرایان از شخصیتهاش مثل یه نماد استفاده کرده

البته اول از همه بهتر اعلام کنم جز یه نصف کتاب از لوئیس چیزی نخوندم واین نظرمم طبق اون نصف وفیلمهاش دارم

خب اسم افسانه با خودشه زیبایی افسانه ای،زور افسانه ای ،شهرت افسانه ای و...

وقتی اسمی از گوهر الفی برده میشه که نمیشه یه بازگیر معمولی رو برای اون نقش بزارن

این به ظرفیت ملت بستگی داره که دنبال ظاهر نباشن و سریع جوگیر نشن

سر قضیه جومونگ و سوسانو هم شنیدم که یک بنده خدایی خودکشی کرده

خب به نظر من لوئیس مثل اورل یا دیگر نماد گرایان از شخصیتهاش مثل یه نماد استفاده کرده

البته اول از همه بهتر اعلام کنم جز یه نصف کتاب از لوئیس چیزی نخوندم واین نظرمم طبق اون نصف وفیلمهاش دارم

البته مزرعه حیوانات ارول کمی قضیش فرق داره

چون نمادگرایی کتاب های سیاسی ساده تر از کتابهای فانتزی یه

مشخصه که میجر لنینه،اسنوبال تروتسکی و ناپلئون استالین

هرکس که این کتابو بخونه سریع شخصیت هارو جایگزین میکنه و روایت خود حیوانات بیشتر برای چاشنی طنز ماجراست و اگه مفهوم مستتر در داستانو ازش بگیریم دیگه چیزی خاضی از مزرعه حیوانات نمیمونه

در صورتی که روایت افسانه و فانتزی دوگانس .در کتابهای فانتزی این معانی در لایه های زیرین قرار میگیرن و در صورت باور فضای داستان که مستقله میتونیم به خیلی از اونا پی ببریم

البته مزرعه حیوانات ارول کمی قضیش فرق داره

چون نمادگرایی کتاب های سیاسی ساده تر از کتابهای فانتزی یه

مشخصه که میجر لنینه،اسنوبال تروتسکی و ناپلئون استالین

هرکس که این کتابو بخونه سریع شخصیت هارو جایگزین میکنه و روایت خود حیوانات بیشتر برای چاشنی طنز ماجراست و اگه مفهوم مستتر در داستانو ازش بگیریم دیگه چیزی خاضی از مزرعه حیوانات نمیمونه

در صورتی که روایت افسانه و فانتزی دوگانس .در کتابهای فانتزی این معانی در لایه های زیرین قرار میگیرن و در صورت باور فضای داستان که مستقله میتونیم به خیلی از اونا پی ببریم

این که درست اصلا فضای سیاسی رو نمیشه با فانتزی مقایسه کرد

و من فقط مثالی اوردم همین وقصد مقایسه نداشتم

اما وقتی من کتابها ی تالکینو میخونم میتونم براش یه وجود وقیاسی در عالم

واقع پیدا کنم حداقل اکثرشون اینطوری

به نظرم کتابی که حرفی برا گفتن داره باید خونده بشه

حالا چه فانتزی وچه غیره و درسها وگفته های نویسنده ی اون کتابو اموخت

شاید کتابی به ادم هیچی یاد نده اما باعث یاداوری نکات مثبت باشه و به

من چیزی رو که میخوام بده مهم اثر نهایی اون کتابه

و به نظرم لوئیسم اصلان و به عنوان نمادی شخصیتی از امید تو

داستانهاش اورده امیدی که خبر از تلاش میده مثل گاندالف تالکین

این که درست اصلا فضای سیاسی رو نمیشه با فانتزی مقایسه کرد

و من فقط مثالی اوردم همین وقصد مقایسه نداشتم

اما وقتی من کتابها ی تالکینو میخونم میتونم براش یه وجود وقیاسی در عالم

واقع پیدا کنم حداقل اکثرشون اینطوری

به نظرم کتابی که حرفی برا گفتن داره باید خونده بشه

حالا چه فانتزی وچه غیره و درسها وگفته های نویسنده ی اون کتابو اموخت

شاید کتابی به ادم هیچی یاد نده اما باعث یاداوری نکات مثبت باشه و به

من چیزی رو که میخوام بده مهم اثر نهایی اون کتابه

و به نظرم لوئیسم اصلان و به عنوان نمادی شخصیتی از امید تو

داستانهاش اورده امیدی که خبر از تلاش میده مثل گاندالف تالکین

خب بله ارباب حلقه ها هم قیاس داره ولی نه به شفافیت مزرعه حیوانات

غیر از اون ارباب حلقه ها فقط قدرتش بخاطر قیاس نیست

خود یک حماسه اس درصورتی که اگه معانی مزرعه حیوانات رو بگیریم چیز خاضی غیر از روایت جذاب و بی نقص ارول نمیونه

خب بحث هم همینه چطور وقتی لوییس اصلان رو نماد حضرت مسیح میدونه ولی به اون باور نداره؟

نمیگم که کل موجودات نارنیا رو باید باور داشت ولی باید در روح داستان غرق شد

البته منتظریم تضاد ترجمه کامل رو قرار بده تا ببینیم دقیقا منظورتالکین چی بوده ایا تکیه اش بر درونمایه بوده یا جزییات یک فانتزی؟

خب بله ارباب حلقه ها هم قیاس داره ولی نه به شفافیت مزرعه حیوانات

غیر از اون ارباب حلقه ها فقط قدرتش بخاطر قیاس نیست

خود یک حماسه اس درصورتی که اگه معانی مزرعه حیوانات رو بگیریم چیز خاضی غیر از روایت جذاب و بی نقص ارول نمیونه

خب بحث هم همینه چطور وقتی لوییس اصلان رو نماد حضرت مسیح میدونه ولی به اون باور نداره؟

نمیگم که کل موجودات نارنیا رو باید باور داشت ولی باید در روح داستان غرق شد

البته منتظریم تضاد ترجمه کامل رو قرار بده تا ببینیم دقیقا منظورتالکین چی بوده ایا تکیه اش بر درونمایه بوده یا جزییات یک فانتزی؟

وقتی من سیل رو میخوندم میخواستم بال در بیارم و برم تو اون دنیا دنیا فانتزی که خیلی به دنیای واقعیمون نزدیکه و کامل نسبت به دیگر دنیاها

بهتره منتظر بمونیم تا صاحب تاپیک بیاد کسی که این باورو تو داستانهاش داره قطعا امیدو باورم داره میگم از لوئیس زیاد نمیدونم و به نظرم با این

بحثها تاپک منحرف میشه و اینو نمیخوام ولی در مورد تالکینم همچین مواردی وجود داره شاید به خاطر اینه که بعضی افراد خلق کردن یه دنیا رو

بد تعبیر میکنن در صورتی که این باعث شگفتیه و شگفت انگیز بودن انسانها رو نشون میده تالکین جزی از این عالم بزرگه که خودش پر از شگفتیه

وخودش یه شگفتی دیگه می افرینه این نشونه باور به ارو ی در عالم واقع ماست

خب اسم افسانه با خودشه زیبایی افسانه ای،زور افسانه ای ،شهرت افسانه ای و...

وقتی اسمی از گوهر الفی برده میشه که نمیشه یه بازگیر معمولی رو برای اون نقش بزارن

این به ظرفیت ملت بستگی داره که دنبال ظاهر نباشن و سریع جوگیر نشن

سر قضیه جومونگ و سوسانو هم شنیدم که یک بنده خدایی خودکشی کرده

البته مزرعه حیوانات ارول کمی قضیش فرق داره

چون نمادگرایی کتاب های سیاسی ساده تر از کتابهای فانتزی یه

مشخصه که میجر لنینه،اسنوبال تروتسکی و ناپلئون استالین

هرکس که این کتابو بخونه سریع شخصیت هارو جایگزین میکنه و روایت خود حیوانات بیشتر برای چاشنی طنز ماجراست و اگه مفهوم مستتر در داستانو ازش بگیریم دیگه چیزی خاضی از مزرعه حیوانات نمیمونه

در صورتی که روایت افسانه و فانتزی دوگانس .در کتابهای فانتزی این معانی در لایه های زیرین قرار میگیرن و در صورت باور فضای داستان که مستقله میتونیم به خیلی از اونا پی ببریم

استالین و لنین و تروتسکی؟،چرا راه دور میری عزیز من...

استالین و لنین و تروتسکی؟،چرا راه دور میری عزیز من...

خب منظور از نمادهایی که در کتاب استفاده میشه این سه شخص هستند و میتونیم اونارو به هرکشوری تعمیم بدیم.ولی همون دور بهتره .نزدیک نشید لطفا که وارد مباحث ممنوعه میشیم

فعلا منتظر تضاد میمونیم تا کمی بحث رو کمی بازتر کنه

خب منظور از نمادهایی که در کتاب استفاده میشه این سه شخص هستند و میتونیم اونارو به هرکشوری تعمیم بدیم.ولی همون دور بهتره .نزدیک نشید لطفا که وارد مباحث ممنوعه میشیم

فعلا منتظر تضاد میمونیم تا کمی بحث رو کمی بازتر کنه

بحث رو با ابتکار شما میشه در لفافه ادامه داد...

بحث رو با ابتکار شما میشه در لفافه ادامه داد...

در اینجا والا بهتره تاپیک در مورد تالکین و سی اس لوییس باشه و باز کردن بحث شعر تالکین

اون بحث رو میتونیم در نمایه و یا پیام خصوصی ادامه داد

چون بهرحال این تاپیک ها عمومی هستند و خیلی ممکنه لفافه رو درک نکنن:دی

اوه غیبت از آردا چه نتایج وخیمی داره! =)) اول از همه با پوزش از دوستان، خواهش میکنم بحث رو به خرابه های سیاست نکشید که نه فقط من و امثال من، بلکه روح تالکین هم از چنین مقایسه ای می لرزه. جرج ارول با دیدگاه و نیتی کاملاً متفاوت از تالکین قلم می زد. و از اون مهم تر، تالکین به شدت، به شدت، به شدت با بیان تمثیلی در داستان مخالف بود. یکی از وجوه تمایز تالکین و لوییس علاوه بر موضوع اصلی این تاپیک، همین بود که البته باید در جای متفاوتی به اون پرداخت.

فکر می کردم ابتدای این شعر برای همه ی ما مشخص میکنه که از دید تالکین، این طور نیست که به قول یکی از دوستان در بالا، یک «پری» روی میز کارش نشسته باشه. یا طور دیگه ای بگم، این جور نیست که عناصر فانتزی کار رو واقعی بدونه. تالکین در زمان افسانه های باستان زندگی نمی کرد پس به دنبال توضیح پدیده ها با دلایل فوق بشری نبود. در حالی که میدونیم بعضی از افسانه های باستانی، مثلاً افسانه های آفرینش در ملل مختلف برای توضیح ساخته شده بودن. اگر این ها رو با هم مقایسه کنید می بینید که (تقریباً) همگی از یک زوج ابتدایی شروع میکنن یا از یک ماهیت اولیه مثل کیومرث و گاو نخستین در افسانه های باستانی ایرانی. افسانه نویسان متأخر، کسانی مثل تالکین یا چون در بالا حرفش رفت، مثل فردوسی رندانه از کنار این مبحث عبور می کنن. فردوسی هم مثل تالکین یک گروه از انسان ها رو وارد داستانش میکنه نه یک زوج رو.

از بحث اصلی پرت شدم. مقصود این بود که چون تالکین، برای توضیح مسأله ی آفرینش انسان -از کجا آمدم، آمدنم بهر چه بود- ننوشت باورش این که نبود که اسماگ واقعاً وجود داشته و بخواد او رو ثابت کنه. تالکین به ما میگه یه ماهیتی مثل اژدها، گرچه وجود خارجی نداشته نباید از ریشه دروغین تلقی بشه چون بازنمودی از واقعیت هست. چرا؟ چون انسان اون رو ساخته و انسان خودش آفریده ی یه منبع پاک و بدون دروغه. این تیکه ی آخر رو اجازه بدید وقتی بیشتر راجع بهش صحبت کنیم که به بند برابرش در شعر برسیم.

عجالتاً تأکیدم بر این هست که بازنمود رو با نماد یکی نگیریم. شرمنده از پرگویی.

پ.ن.

شرمنده بابت سوتی ماجرای خورشید و ساخت اتم های جدید. معمولاً اشتباه این طوری نمیکنم. ممنون از اصلاح.

چقدر باعث منحرف شدن تاپیک شدم =))

برام جالبتر شد میخوام ببینم بحث به کجا میکشه

تضاد خان منتظر ادامه بحث هستم ممنون از اینکه منو روشن کردید :((

پ ن: نخواستم سیاستو بکشم جلو فقط مثال زدم اون پری هم یه مثال بود

باورش این که نبود که اسماگ واقعاً وجود داشته و بخواد او رو ثابت کنه. تالکین به ما میگه یه ماهیتی مثل اژدها، گرچه وجود خارجی نداشته نباید از ریشه دروغین تلقی بشه چون بازنمودی از واقعیت هست.

ازنمود رو با نماد یکی نگیریم.

جناب تضاد هم قشنگ توضیح دادین و هم شفاف سازی کردین.

ممنون

از توجه و صبوری دوستان ممنونم. عذر میخوام که نامرتب پست میزنم ولی این مدت درگیری های شخصی پیش آمد که کاملاً من رو از مسیر تالکین بیرون نگه داشت. شرمنده. امیدوارم این بخش هم مورد توجه قرار بگیره و من رو از نظرات خودتون بی نصیب نگذارین :-)

در ادامه تالکین از رابطه‌ی بشر با دیگر موجودات اطرافش سخن می‌گوید:

At bidding of a Will, to which we bend

به امر و اراده‌ای که ما نیز بدان گردن می‌نهیم

(and must), but only dimly apprehend,

(و بایست)، ولی تنها مبهم درکش می‌کنیم،

great processes march on, as Time unrolls

چون زمان درگذرد، وقایع عظیم، پیش روند

from dark beginnings to uncertain goals;

از آغازی تاریک تا هدفی نامعلوم؛

and as on page o'erwritten without clue,

چون نوشته‌ای بر صفحه‌ای نامفهوم،

with script and limning packed of various hue,

با متنی و تذهیبی پر از رنگ‌های گوناگون،

an endless multitude of forms appear,

اشکالی بی‌شمار و متفاوت آید برون،

some grim, some frail, some beautiful, some queer,

برخی شوم، برخی سست، گروهی زیبا و گروهی عجیب

each alien, except as kin from one

هر یک بیگانه، جز که خویشیم

remote Origo, gnat, man, stone, and sun.

خاستگاهی دور، پشه، انسان، سنگ و خورشید.

ما با تمام موجودات زنده بیگانه‌ هستیم گرچه همگی یک ریشه‌ی اصلی داریم و از مکانی واحد سرچشمه گرفته‌ایم. هر یک متفاوتیم و هر یک با تفاوت‌های خویش تنها مانده‌ایم. و شگفت‌انگیزتر آن که ما تنها یکی هستیم در میان تمام موجودات زنده. در شمار میلیون‌ها حشره‌ی مختلف، جاندار ساکن خشکی و جاندار ساکن آب، انسان تنها یک عدد و یک شماره‌ی کوچک است. حتی تعداد جمعیت زندگانش نیز در مقابل جمعیت دیگر موجودات زنده حرفی برای گفتن ندارد.

خداوند سنگ سخت، درخت دارزی آفرید،

God made the petreous rocks, the arboreal trees,

زمین خاکی، اختران تابناک، و این‌ها را

tellurian earth, and stellar stars, and these

آدمیان دو پا، که روی خاک قدم می‌گذارند

homuncular men, who walk upon the ground

با اعصابی که نور و آوا آن را مرتعش کند.

with nerves that tingle touched by light and sound.

به گفته‌ی تالکین خداوند ما، آدمیان دو پا را در میان سنگ سخت و درختان و اختران تمام هستی گذاشت ولی از این کار هدفی در نظر بوده و شاعر، در این بیست بیت اولیه به منظور نشان دادن همین هدف دست به سرایش می‌زند. تالکین رابطه‌ی انسان با طبیعت اطرافش را به تصویر می‌کشد که با رابطه‌ی میان تمام موجودات دیگر متفاوت است. انسان تنها موجود زنده‌ای است که بر پدیده‌های اطراف خود اسم می‌گذارد و این اسم‌گذاری در واقع تبدیل به ابزار اعمال قدرت می‌شود. چه این اعمال قدرت به طور مستقیم (بخوانید از طریق فناوری) باشد و چه غیر مستقیم. بشر تا مدت‌های طولانی به وجود قدرت در اسم یک پدیده یا فرد اعتقاد داشت و بسیاری از بزرگان و قهرمانان نام حقیقی خود را نزد کسی فاش نمی‌گفتند مبادا قدرت ایشان به دیگری منتقل شود. رد پای این اعتقاد را در نوشته‌ی تالکین به روشنی می‌توان دنبال کرد. جایی که در کتاب دو برج، چوب‌ریش و هابیت‌های جوان با یکدیگر هم‌کلام شده‌اند:

«هوم، هم‌م! خیلی خوب! این قدر عجله نکنید! شما خودتان، به خودتان هابیت می‌گویید؟ ولی این را نباید به کسی بگویید. اگر مواظب نباشید اسم واقعی شما لو می‌رود.»1

مری می‌گوید که اهمیتی به این موضوع نمی‌دهد و چوب‌ریش این امر را ناشی از اعتماد به نفس او می‌داند. جابجای داستان ما می‌بینیم که هابیت‌ها در مقایسه با خویشاوندان بزرگ‌اندام خویش رابطه‌ی بهتری با طبیعت دارند و تالکین به بهانه‌های گوناگون و شیوه‌های مختلف نیز این امر را به رخ خواننده‌اش می‌کشد. این که مری، یک هابیت به فاش شدن نام خود اهمیت چندانی نمی‌دهد نشان از رابطه‌ی خاص نژاد او با طبیعت دارد. این که هابیت‌ها در پی تفوق و برتری، در کنترل طبیعت نیستند و می‌بینیم که حتی در نام‌گذاری طبیعت اطراف خود چندان به اسامی خاص دل‌بستگی ندارند. می‌گویند تپه و رود و پشته.

--

1-ترجمه از کتاب دوبرجِ انتشارات روزنه آمده است.

درواقع تالکین بازگو میکنه

تالکین می گوید: ادبیات تخیلی فرار به واقعیت است، و نه فرار از آن. به باور تالکین، تخیل نه جدای از واقعیت است و نه غیر واقعی؛ بلکه بر عکس، عنصر خلاق و سازندۀ واقعیت انسانی است. جهان خیالی پریان علاوه بر غول و جادوگر و سلاح های جادویی، عناصری طبیعی و عینی چون آفتاب، ستارگان، باد و باران را نیز دربر دارد. به واقع، رابطۀ جهان خیال با واقعیت رابطه ای دیالکتیک است. تالکین می گوید: فلسفۀ فانتزی در ایجاد شگفتی است. اما داستان فانتزی و عناصر آن باید واقعی جلوه کند. جهان خیالی باید چنان مستقل و منسجم باشد که نوعی حس باور را در ما القا کند. به قول تالکین گفتن "آفتاب سبز" کافی نیست، باید جهانی ساخت که در آن مشاهدۀ آفتاب سبز تجربه ای پر معنا و باور کردنی است این جهان خیالی باید دربر گیرندۀ مسائل و پرسش هایی باشد که به لحاظ تجربۀ ما از جهان واقعی، مهم و با معنا هستند.

وی بر این باور است که: پریان از اجزاء طبیعت هستند و باوری که آنان را خرافه و یا فرا طبیعی می داند، جای گاه انسان را بد تبیین می کند و بر این نظر است که درک عقلی انسان سبب زوال این عناصر طبیعی شده و به همین دلیل کل ساختار فرمانروای حلقه ها و همچنین بسیاری از پیش گویی های شخصیت های تیز بین این اثر (چه انسان و چه الف) گویای آیندۀ تیره و تاری است که در آن انسان مالک الرقاب زمین خواهد شد. زمانی که طبیعت گنگ و خاموش می شود و جز انسان، هیچ موجود هوشمند و سخن گویی باقی نمی ماند و الف ها و اژدهایان نیز ناچار می شوند به تصویری مخدوش و تحریف شده لابه لای خرافات انسانی بسنده کنند و از قدرت و شکوه طبیعی آنان چیزی باقی نخواهد ماند. مگر خاطره ای در ذهن کودکان و پیرمردان و پیرزنان قصه گو. بدین ترتیب جادو که در سپیده دم تاریخ معرف صمیمیت و قرابت انسان با طبیعت بود، در عصر تسلط تکنولوژیک بر طبیعت نیز خاطرۀ این پیوند را چونان پژواکی گنگ در خود حمل می کند و تاریخ تخیلی، تاریخ واقعی را پیش گویی می کند.

به طور کلی می توان گفت که افسانه ها صورت غالب تخیل در گذشته بوده اند و فانتزی ها صورت مقبول امروزین در ادبیات تخیلی. فانتزی ادامۀ شیوه و اسلوب افسانه نویسی در دنیای امروزی و با ابزار و تفکراتی که در دنیای امروزی حاکم هستند. در افسانه ها پشتوانۀ فکری آدمی اسطوره و جادو است و در فانتزی ها علم و واقع گرایی.

ما بر طبیعت اسم می‌گذاریم، طبیعتی که فارغ از اسمی که ما برگزیده‌ایم به راه خود ادامه می‌دهد. درختی که درختی می‌کند و سنگی که سنگینی در بند نامی که ما برایش انتخاب می‌کنیم. ولی اسم می‌گذاریم چون بر خلاف دیگر موجودات زنده می‌خواهیم طبیعت را بفهمیم. ما، این بشر دو پایی که «نور و آوا» اعصابش را مرتعش می‌کند.

جنبش دریا، باد میان شاخه‌ها، The movements of the sea, the wind in boughs,

علف سبز، غرابت آرام و عظیم گاو‌ها، green grass, the large slow oddity of cows,

رعد و برق، پرندگانی که می‌گردند و فریاد می‌کنند، thunder and lightning, birds that wheel and cry,

در لجن می‌خزند، می‌زیند و می‌میرند، slime crawling up from mud to live and die,

این‌ها هر یک حسب الوظیفه‌ی خویش ضبط و ثبت شوند these each are duly registered and print

با تورفتگی خاص خود، در شکنج‌های مغز. the brain's contortions with a separate dint.

بشر این پدیده‌ها را می‌فهمد و آن‌ها را جدای از خویش می‌گیرد، بر آن‌ها نام می‌گذارد. هر یک بر ذهن ما تأثیری جداگانه و متفاوت می‌گذارند، پس آن‌ها را دسته‌بندی می‌کنیم. به خیال خود، با اسم گذاشتن، آن‌ها را معنی و هستی می‌بخشیم. هستی که یک سنگ، یک درخت به خودی خود ندارد زیرا از خود آگاه نیست.

درختان، «درخت» نیستند، مگر چون نام بگیرند و دیده شوند Yet trees are not 'trees', until so named and seen

و هرگز چنین نام نداشتند مگر آن زمان که and never were so named, till those had been

کسی آمد و صدایش و نفسش پیچید و گشود، who speech's involuted breath unfurled,

بازتاب گنگ و آرام تصویر دنیا را، faint echo and dim picture of the world,

ولی نه مکتوب و نه عکس، but neither record nor a photograph,

نه تفأل و داوری، نه خنده being divination, judgement, and a laugh,

پاسخ آن‌ها بود که در خویش جنبشی داشتند response of those that felt astir within

حرکات و آگهی عمیق که خویشاوند ایشان بود by deep monition movements that were kin

در زندگی و مرگ درختان، ددان و اختران: to life and death of trees, of beasts, of stars:

اسیران آزاد، میله‌های سیاه را تحلیل می‌برند، free captives undermining shadowy bars,

می‌کاوند تا پیش‌تر از تجربه بدانند digging the foreknown from experience

و رگ روان را از میان ادراک and panning the vein of spirit out of sense.

استعاره‌ای که تالکین در مصرع آخر استفاده می‌کند استعاره‌ی بسیار قابل توجهی است. حرکتی که در این بخش توصیف می‌کند بی‌شباهت به حرکتی نیست که سال‌ها پیش، جویندگان طلا در رودهای روان برای بیرون آوردن طلا از میان گل و لای رودخانه از آن بهره می‌بردند لیکن تالکین می‌خواهد روان را از میان گل ادراک بیرون بیاورد. زیرا ادراک سطحی ماست که نگرش ما را به دنیا و هستی می‌سازد. ولی اگر به کند و کاو بپردازیم و در سطح نمانیم نه فقط در دستمان چیزی بیشتر از سنگ‌ریزه‌های ادراک می‌ماند بلکه تکه‌های زرین روان را نیز خواهیم دید.

انسان خود را در لحظه‌ی جاری کردن کلام، تعریف می‌کند. ولی کلام چیزی نیست جز تصویری مات و بازتابی از دنیا و هر چه در آن است. کلام مثل عکس یا ضبط صدا نیست و از این حیث سخت می‌توان معنای دقیق و کامل آن را دریافت.

خیلی عالی، خیلی عالی. واقعا ممنون از زحمتتون، من که برای سالیانه عاشق این شعر هستم. حرف نداره. خیلی زیبا از عهده کار بر اومدید و شیوا بیان کردید و زیبا تحلیل.

حدود یک سال پیش اولین بار با این شعر برخورد کردم، و با اینکه خیلی از قسمتاش رو نمیفهمیدم به شدت بهش علاقه مند شدم. بعد از چند وقت این تاپیک رو دیدم و اول خیلی خوشحال شدم که ترجمه‌اش رو پیدا کردم،و  بعد خیلی ناراحت شدم که ترجمه ناتمام مونده. گذشت و گذشت تا چند وقت پیش که دوباره به یاد این شعر افتادم و به ذهنم رسید دنبال شرح انگلیسیش بگردم، و خوشبختانه چند مورد پیدا کردم و با در کنار هم گذاشتنشون تا حد زیادی تونستم شعر رو بفهمم و ترجمه کنم.

تمام این توضیح طولانی رو دادم که بگم چیزی که در ادامه میاد، محصول جانبی تلاشی در جهت درک این شعر بسیار زیبا بوده(که بند به بند زیباتر هم میشه)، و نه یک ترجمه‌ی واقعی، و در نتیجه از هرگونه تصحیح اشتباه چه در درک مفهوم و چه در بیانش به فارسی به شدت استقبال میشه و هدف از انتشارش هم همین بوده.

چند نکته:

1) صرفا برای حفظ یکپارچگی زبان و مرور بعضی نکات جامونده سه بند اول شعر رو هم میارم، وگرنه قبلا جناب تضاد ترجمه و توضیحات کافی رو در موردش ارائه دادند.

2)جاهایی که به دلیل ساختار جمله، بخشی از ترجمه به خط بعد منتقل شده با ... علامت گذاری شده

3)مبنای بندها و املای کلمات نسخه pdf چهار صفحه‌ای اسکن شده از کتاب درخت و برگه، نسخه‌های موجود در اینترنت کم و بیش غلط املایی دارند.

MYTHOPOEIA

J.R.R. Tolkien

To one who said that myths were lies and therefore worthless, even though breathed through silver

Philomythus to Misomythus

**1**

1. You look at trees and label them just so,         

به درختان مینگری و آنان را به همین نام میخوانی

2. (for trees are ‘trees’, and growing is ‘to grow’);

چرا که درختان درختان اند و بالیدن بالیدن است

3. you walk the earth and tread with solemn pace

بر زمین قدم میزنی و موقرانه گام مینهی

4. one of the many minor globes of Space:

بر یکی از بیشمار سیاره‌ی کهتر کیهان:

5. a star's a star, some matter in a ball

یک ستاره تنها یک ستاره است، مشتی ماده در یک گوی

6. compelled to courses mathematical

که ناگزیر از یک مدار ریاضی است

7. amid the regimented, cold, Inane,

در میان جبر و سرما و پوچی

8. where destined atoms are each moment slain.

آنجا که اتمهای با سرنوشت محتوم هرلحظه سلاخی میشوند.

*********توضیحات*********

1-اگر مثل من Misomythus(منتقد افسانه) و Philomythus(دوستدار افسانه) رو قاطی میکنین، فیلسوف(philosophos) به معنای دوستدار خرد رو به خاطر داشته باشین ;)

 روند شعر به این صورته که به تدریج از بیان نظرات Misomythus(منتقد افسانه، مخاطب تالکین و در حقیقت جناب لوییس!) شروع میشه، کم کم اونها رو نقد میکنه و به تدریج نظرات خودش(دوستدار افسانه،Philomythus ) رو میگه و نتیجه گیری میکنه. در همین راستا بند اول خواسته صرفا تصویری از جهان، از زاویه‌ی دید ماده‌گرایانه‌ی Misomythus و علم تجربی بده.

**2**

9. At bidding of a Will, to which we bend

به خواست اراده‌‌ای که همگی در برابر آن تسلیمیم،

10. (and must), but only dimly apprehend,

و اگرچه باید، اما به روشنی آن را درک نکرده ایم،

11. great processes march on, as Time unrolls

همچنان که زمان میگذرد، روندهای عظیمی به پیش می‌آیند

12. from dark beginnings to uncertain goals;

از آغازهایی تاریک تا اهدافی نامشخص؛

13. and as on page o'erwritten without clue,

همچون نوشته‌ای سردرگم بر صفحه‌ای...

14. with script and limning packed of various hue,

با متون و طرحهایی به رنگهای گوناگون،

15. an endless multitude of forms appear,

شمار بی‌پایان صورت‌ها ظاهر میشوند،

16. some grim, some frail, some beautiful, some queer,

برخی خشن، برخی لطیف، برخی زیبا و برخی ناپسند،

17. each alien, except as kin from one

هریک بیگانه با دیگری،جز در خویشاوندی یک...

18. remote Origo, gnat, man, stone, and sun.

سرچشمه مشترک؛ پشه، انسان، سنگ و خورشید.

19. God made the petreous rocks, the arboreal trees,

خداوند صخره های سخت را آفرید، و درختان سبز را،

20. tellurian earth, and stellar stars, and these

و زمین خاکی و ستارگان درخشان...

21. homuncular men, who walk upon the ground

و این انسانهای دوپا که بر زمین قدم میگذارند

22. with nerves that tingle touched by light and sound.

با حواسی که با لمس نور و صدا مرتعش میشوند.

23. The movements of the sea, the wind in boughs,

امواج دریا، وزش باد  در میان شاخساران

24. green grass, the large slow oddity of cows,

چمن سبز و غرابت آرام و عظیم گاوها

25. thunder and lightning, birds that wheel and cry,

غرش رعد و صاعقه،  پرندگانی که در چرخش اند و فریاد میزنند.

26. slime crawling up from mud to live and die,

برای زندگی و مرگ در گل و لای میخزند،

27. these each are duly registered and print

هر کدامشان در جای خود قرار دارند و ...

28. the brain's contortions with a separate dint.

با ضربه‌ی جداگانه‌ای پیچ و خم مغز را شکل میدهند.

*********توضیحات*********

1-در خط اول این بند(خط 9) بزرگ بودن حرف اول Will قابل توجهه.

2-در خطهای 19-20 و 21 صفاتی که برای اسمها در نظر گرفته شدند دقیقا به خود اون اسمها برمیگردند(سنگی، زمینی، ستاره‌ای و...) که به نوعی در راستای همون نحوه‌ی نامگذاری پدیده هاست که ذکرش رفت، یعنی "سنگ" بیش از هرچیز توصیف‌کننده‌ی سنگه و به همین ترتیب.امکان انعکاس این موضوع در ترجمه چندان فراهم نبود.

3-در خط 22 قلقلک دادن چه از نظر تحت‌اللفظی و چه از نظر مفهوم به اصل شعر نزدیکتره.

4-معنای خط 26 برام گنگه.any help؟

 برخلاف ادعایی که در بند اول مطرح شده‌ بود، پدیده‌های مختلف بی‌هدف و پوچ نیستند، بلکه در راستای یک هدف و اراده‌ هستند که همه از همون سرچشمه میگیرند. در این میان بشر تفاوتی با بقیه پدیده‌ها داره، اینکه تفکر و دیدش از محیط اطراف تاثیر میگیره و هر پدیده اثر خاص خودش رو بر تفکر انسان داره.

**3**

29. Yet trees are not ‘trees’, until so named and seen –

با این حال درختان «درخت» نیستند، تا زمانی که بدان نام خوانده نشده و دیده نشده اند-

30. and never were so named, till those had been

و چنان خوانده نمیشدند تا زمانی که آنان نبودند،

31. who speech’s involuted breath unfurled,

آنانی که کلامشان گسترش دمی پیچنده است

32. faint echo and dim picture of the world,

 همچون پژواکی محو و نگاره‌ای مبهم از جهان،

33. but neither record nor a photograph,

نه همچون صدا و تصویر ثبت شده،

34. being divination, judgement, and a laugh,

گمانه‌زنی، داوری و بعضا شوخی است

35. response of those that felt astir within

پاسخ آنانی است که به جنب و جوش در آمدند،

36. by deep monition movements that were kin

از هشدارهایی همانند...

37. to life and death of trees, of beasts, of stars:

زندگی و مرگ درختان، جانوران و ستارگان:

38. free captives undermining shadowy bars,

اسیرانی آزاد که زیر حصار سایه‌گون نقب میزنند،

39. digging the foreknown from experience

ازپیش‌دانسته‌ها را از میان تجارب می‌کاوند

40. and panning the vein of spirit out of sense.

و رگه‌های روح را از انبوه حواس غربال میکنند.

41. Great powers they slowly brought out of themselves,

قدرتهای عظیمی را به تدریج از خویشتن خود برون کشیده اند

42. and looking backward they beheld the elves

و هنگامی که به عقب نگریستند الفها را دیده‌اند

43. that wrought on cunning forges in the mind,

که ماهرانه در کوره‌ی ذهن پتک میکوبند

44. and light and dark on secret looms entwined.

و رشته‌های روشن و تاریک را بر دارهای راز به هم میبافند.

 این سخن از نامگذاری انسان بر پدیده‌ها اشاره‌ای هم به داستان آفرینش  در "سفر پیدایش" از تورات داره که در اونجا آدم تمامی حیوانات رو در باغ عدن نامگذاری میکنه. این نامگذاری به عنوان نشانی از اختیار نسبی انسان در امر خلقت تلقی میشه که به موضوع اصلی بندهای بعدی شعر تبدیل میشه. در کنارش این موضوع هم مهمه که در بسیاری از فرهنگهای باستان خلقت الهی هم با نامگذاری پیوند ویژه‌ای داره.

از همین جهته که نامگذاری انسان بر پدیده‌ها جنبه‌ی مهمتری پیدا میکنه و این تفکر مطرح میشه که پدیده‌ها از وقتی ماهیت حقیقیشون رو پیدا میکنند که توسط انسان شناخته و نامگذاری بشن.

نکته‌ی بعدی که مطرح میشه اینه سخن انسان(یعنی توصیف انسان از پدیده‌ها یا نامگذاریشون) مثل یک صدای ضبط شده یا یک عکس نیست که تمام جزییات رو در خودش داشته باشه و در عین حال فاقد روح و غیر قابل تفسیر باشه، بلکه مثل یک جلوه‌ی محو از اون پدیده است که میتونه شامل داوری، پیش بینی و .. بشه و در پاسخ به مشاهده محرکهای بیرونی مثل زندگی و مرگ درختان و... شکل میگیره و باعث چیزی میشه که در خطهای بعدی گفته شده.

توصیفی که در خطهای 38 تا 40 وجود داره جالبه، وقتی روح به طلا تشبیه میشه و صحبت از استخراج رگه‌های اون از میان حواس میشه، یعنی حواس مثل گل و لای رودخونه در نظر گرفته شده که به خودی خود ارزشی نداره و ارزشش به از-پیش-دانسته‌هاییه که بشر با کمک اون از درون خودش بیرون میکشه. الفها به عنوان نمونه‌ی عالی این روند آورده شدند که به صنعت‌گری با این طلاها در کوره‌ی ذهن مشغول‌اند.

**************

پ.ن.برای اینکه پست بیش از حد طولانی نشه بند چهار رو ازش حذف میکنم.

بندهای چهارم و پنجم:

**4**

45. He sees no stars who does not see them first

هرگز ستاره‌ای نمیبیند،...

46. of living silver made that sudden burst

آنکه نخست آنان را همچون زندگانی سیمین نمی‌نگرد ...

47. to flame like flowers beneath an ancient song,

که در لمحه‌ای به شعله‌ای شکوفه‌سان برمی‌افروزند، در پس آوازی کهن...

48. whose very echo after-music long

که پژواکش تا مدتها ادامه دارد.

49. has since pursued. There is no firmament,

آسمانی نیست،

50. only a void, unless a jeweled tent

تنها پوچی است، مگر همچون چادری جواهرنشان،

51. myth-woven and elf-patterned; and no earth,

بافته از تارهای افسانه و منقش به نقشهای الفی دیده شود؛ و زمینی نیست،

52. unless the mother’s womb whence all have birth.

مگر همچون رحم مادر که همگی از آن زاده شده‌اند.

****توضیحات*****

1-توصیف ستاره ها در 4 خط اول رو با آهنگ آینور و داستان آفرینش ستارگان در سیلماریلیون مقایسه کنید:

" [واردا] از خمهای تلپریون شبنم سیمین برگرفت و با آنها ستاره‌های نو ساخت" سیلماریلیون-حدیث آمدن الفها و بندی شدن ملکور-ص56

 منظور این بند تا حد زیادی روشنه. پروفسور تالکین مثالهایی از دیدی که در بند قبل اون رو وصف کرده ارائه میده(دیدی که در بند قبل حد عالیش رو به الفها نسبت داده ومثالهاش درآثارش بسیار دیده میشه) و معتقده جهان در صورتی که با این شیوه دیده نشه بی‌ارزش جلوه میکنه.

**5**

53. The heart of man is not compound of lies,

قلب انسان مالامال از دروغ نیست،

54. but draws some wisdom from the only Wise,

بلکه از دانای یگانه خرد میگیرد

55. and still recalls him. Though now long estranged,

و هنوز او را به خاطر می‌آورد. گرچه دیرزمانی است که غریب افتاده‌،

56. man is not wholly lost nor wholly changed.

اما هنوز به تمامی گم نشده یا به تمامی دگرگون نگشته است.

57. Disgraced he may be, yet is not dethroned,

شاید مغضوب شده باشد، اما هنوز تاجش از سر برداشته نشده،

58. and keeps the rags of lordship once he owned,

و هنوز پاره‌های خلعت سروری را که زمانی بر تن داشت، دارد،

59. his world-dominion by creative act:

فرمانرواییش بر جهان به واسطه‌ی آفرینندگی:

60. not his to worship the great Artefact.

نه پرستشش بر مخلوق سترگ.

61. man, sub-creator, the refracted light

انسان، خالق کهتر، پرتو منکسری که ...

62. through whom is splintered from a single White

در او پرتو سپید یگانه ...

63. to many hues, and endlessly combined

به رنگهای بسیار تجزیه میگردد و به صورت‌های زنده‌ی بیشمار...

64. in living shapes that move from mind to mind.

که از ذهنی به ذهن دیگر میروند ترکیب میشود.

65. Though all the crannies of the world we filled

گرچه ما هر گوشه‌ی جهان را ...

66. with elves and goblins, though we dared to build

با پریها و جنها انباشته‌ایم، گرچه به خود اجازه داده‌ایم...

67. gods and their houses out of dark and light,

که خدایان و منزلگاه‌هایشان را از نور و سایه بسازیم...

68. and sow the seed of dragons, ‘twas our right

و بذر اژدهایان را در جهان بیفکنیم، این حق ما بود(چه درست از آن بهره برده‌باشیم چه غلط).

69. (used or misused). The right has not decayed.

این حق تباه نشده است.

70. We make still by the law in which were made.

ما همچنان با قاعده‌ای که خود با آن خلق شده‌ایم، دست به آفرینش میزنیم.

 *****توضیحات*****

1-خط 61: sub-creator مفهمومیه که تو آثار تالکین خیلی نمود پیدا میکنه، و معادل فارسی مناسبی براش پیدا نکردم. منظور دقیقا همون چیزیه که تو خط 70 گفته شده.

2-در مورد خط 60، در جایی (کتاب Tolkien the Medievalist) نوشته شده بود که منظور اینه که انسان شیفته‌ی مخلوقات خودش و جهانی که میسازه نشه و اون رو به عنوان وسوسه‌ای که دامنگیر الفها میشده ذکر میکنه(شاید اشاره به اتفاقی که برای فئانور افتاد)، اما به نظرم با توجه بزرگ بودن حرف اول کلمه Artefact این برداشت خیلی دقیق و جالب نیست و باید به موضوعی خاصتر و همگانی‌تر اشاره داشته باشه،به نوعی کل جهان.

3-خط 66: با توجه به موضوع بحث به نظرم باید elf و goblin رو غیر از معنای متداولشون در آثار تالکین در نظر بگیریم.

4-خط 68: اشاره ای هم به داستان کادموس در اساطیر یونان که اژدهای نگهبان چشمه‌ی آرس رو کشت و دندونهاش  رو پراکند که از اون دندونها جنگجویانی برخاستند.

 این بند منظورش رو به روشنی و به تفصیل بیان کرده. دو نکته‌ی اساسی این بند اینه که 1-انسان اگرچه مغضوب شده اما قدرت آفرینش ازش سلب نشده(هنوز تاج آفرینش بر سر داره) و 2-آفرینش انسان درخششی از پرتو آفرینش خداونده و در راستای خلقت خداوند انجام میشه.