در در ۱۳۹۶/۲/۳ ه.ش. at 0:24 PM، Fladrif Skinbark گفته است :
مثل خیلی از ترانه های دیگه که متعلق به فرهنگ عامه اند لی تیان رو هم باید به همون شکل تصور کرد که احتمالا ریشه اش از یک ماجرای واقعی و تاریخی در آرداست و پس از سالهای زیاد با آب و تاب گرفتن و مخلوط شدن با وجه های افسانه ای، و شاخ و برگ هایی که در گذر زمان به طور طبیعی بهش اضافه شده، حالا به این شکل، به شکل یک ترانه ی کهن به فرهنگ عامه راه پیدا کرده.
@Fladrif Skinbark به جز شاخ و برگ، احتمال می دادم که به خاطر ساختار سیلماریلیون با مقدار زیادی جزئیات حذف شده هم مواجه باشیم. برای همین سعی کردم بعضی از مصداق ها رو از منابع دیگه هم بررسی کنم. مطلبی که در ادامه می یاد البته فقط در حد معرفیه، خودت منابع اصلی رو چک کنی حتما می تونی یه تحلیل به خوبی پست قبلیت بنویسی. این پست بسیار طولانی هست اما چون بیشترش نقل قوله و کمتر حالت بررسی داره، امیدوارم قابل خوندن باشه.
منابع استفاده شده:داستان تینوویل در جلد دوم تاریخ(آغاز شده در 1917)- منظومه ی لیتیان(1925-1931) در جلد سوم- نسخه های دیگه ای که توی جلد پنجم مورد بحث قرار گرفتن- طرح کلی داستان در جلد چهار.
که چون داستان قدیمی تینوویل و منظومه ی لی تیان کامل ترن بیشتر به اونا ارجاع میدم:
داستان تینوویل که قدیمی ترین نسخه ی موجوده، و همونطور که خودت گفتی چندان مرتبط با بقیه ی بخش های سیل نیست، فضای جادویی- از جنس جادویی که توی هابیت می بینیم- داره. و در عوض روابط بین شخصیت ها منطقی تر و فعالیت ها انسانی تر و ملموس تره.لی تیان چیزیه بین داستان تینوویل و سیلماریلیون، جزئیاتش بیشتر از سیل هست و کمتر از تینوویل. و چون شعره یک سری جزئیات داره که اطلاعات خاصی بهمون نمی ده، مثل روابط لوتین با الوه، دایرون و الوه، دایرون و لوتین و مسائلی از این دست. جزئیات شاعرانه ای که کمتر گرهی از داستان باز می کنند. و متاسفانه ناتمامه.
از طرح کلی و پیش نویس های دیگه ی داستان نتونستم خیلی نتیجه ی معنا داری بگیرم. ولی به نظر می یاد داستان به سمت حماسی شدن و افزایش شاخ و برگ پیش رفته.
بررسی موردی:
1.عبور برن از حلقه ی ملیان و ورودش به دوریات
این قسمت رو خود سیلماریلیون به تقدیر برن و پیشگویی ملیان ربط میده. که دست کم برای من دلیل قانع کننده ای نیست. تقدیر با تکیه بر قوانین هر دنیا محقق میشه. و در اصل، سازماندهی رویدادهای معمول هست به شکلی که در خدمت هدفی ناپیدا و بزرگ تر قرار بگیرن. تالکین هم در داستان تورین تورامبار این وضعیت رو به خوبی نشون میده. وقتی که تقدیر رو به یک سلسله بی تدبیری ها گره می زنه. یا ائارندیل با این که نمایندگی دو نژاد و میانجی گری در والینور توی تقدیرشه بدون کمک سیلماریل که نور قلمرو قدسی رو در خودش داره نمی تونست به والینور برسه.
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
توی داستان تینوویل: برن الفی از نولدور هست. و به جز این، حصار ملیان خیلی چیز ساده تریه و اجازه ی رفت و آمد الدار رو میده. بنابرین برن مشکلی نداره.(در ضمن چون الفه دلیل نداره که سیلماریل دستش رو بسوزونه و این معجزه هم حذف میشه.)
توی لیتیان: به ورود برن اشاره نشده ولی صدای لوتین رو می شنوه و به دنبال صدا می یاد. شاید بشه گفت صدا کمکش کرده از هزارتو بگذره.
توی بقیه ی پیش نویس ها مطلب بیشتری ندیدم.
2.فرار لوتین از دوریات
این قسمت خیلی با جزئیات اومده. هم توی داستان تینوویل و هم لیتیان. جادویی که داره همون طور که گفتی از نوع قصه های پریانه، نه نوعی که از تالکین سراغ داریم. اما یه مزیت داره، اینکه نشون میده لوتین نیازمند زمان، اشیاء، افسون ها و همدست هایی هست و از اون حالت قاطع و خدایگونه ش کم می شه. این ردا هست که جادوییه. و لوتین بدون اون نمی تونه از افسون خواب استفاده کنه. پس جادو از فرد به شی منتقل شده.
چون برام جالب بود نحوه ی جادو کردنش رو نوشتم:
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
دختر گوندلینگ بی بهره از افسون و جادو نبود و طرحی ریخت. روز بعد از نگهبانانش خواست که اگر می توانند قدری از آب زلال نهر پایین دست بیاورند. اما این آب را می بایست نیمه شب در جامی نقره ای از جویبار برگیرند و و آنکه جام را می آورد در راه هیچ کلامی بر لب نیاورد.
روز پس از آن شراب خواست در قدحی از طلا در نیمروز و آورنده اش تمام راه را آواز بخواند.
و سپس به دایرون گفت نزد مادر برو و بگو دخترش چرخ بافندگی می خواهد که روزهایش را با آن بگذراند.
_چه می ریسی و چه خواهی بافت؟
-افسون و جادو
دایرون منظور او را در نیافت. اما به خواسته اش عمل کرد و به تینوه لینت و گوندلینگ(الوه و ملیان) بیش از آن نگفت.
و تینوویل در خلوت خواندن آوازی بسیار جادویی را آغاز کرد. برآن که در قدح زر بود افسون رشد و رویش خواندو بر آن که در جام نقره بود افسونی دیگر.(افسون تاریکی بی پایان به روایت لی تیان)
و نام هرآنچه در زمین بلند است و کشیده در آن آواز آورد. و از یاد نبرد که از زنجیر آنگاینو نام ببرد. همان که آئوله و تولکاس ساخته بودند. و آخرین و بلندترینشان گیسوی اوئی نن، بانوی دریا بود که بر آبها می گستردش. پس از آن سرش را با مخلوط آب و شراب شست و آواز سومی خواند. آواز خواب طولانی.و گیسوی او که سیاه بود و مرغوب تر از تارهای ابریشم به تندی رشد کرد چنان که پس از 12 ساعت اتاق کوچک را پر کرده بود.
و از گیسوان سیاهش ردای تیره ای بافت آغشته با افسون خواب. جادویی تر از آنکه مادرش مدت ها پیش، پیش از برآمدن آفتاب، پوشیده و رقصیده بود.
لیتیان: بافندگیش حتی با وجود مهارت الفی خیلی طول می کشه. طوری که چند بار می یان صداش می کنن و بار آخر که دایرون می یاد تا سه روز بهش جواب نمیده.
3.خدمت کردن هوان به لوتین
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
توی داستان تینوویل هوان سردسته ی سگ های شکاری هست. در خدمت کسی نیست و ربطی به والینور هم نداره. این سگ ها وضعیتی مشابه عقاب های توی هابیت دارن. گروهی از موجودات آزاد که به طور طبیعی با خادمان مورگوت دشمن هستند. به جای سائورون و ایادی گرگ سانش، تویلدوی گربه رو داریم. یه بار نزدیک بوده هوان تویلدو رو بگیره اما اون زخمیش می کنه و فرار می کنه. مهم ترین دلیل هوان همینه، به کمک لوتین می تونه نقشه ای رو پیاده کنه که تنهایی نمی تونست.
نقل قول
هوان سرکرده ی سگ هابود. مشتاق به شکار تویلدو. بخت به تینوویل رو کرد که هوان در بیشه ها او را دید. و به زبان الف های گم شده سخن گفت.
به من اعتماد کن. من هوان از تازیانم.
دشمن بزرگ تویلدو. کمی با من در سایه ی بیشه بمان تا بیندیشم.
و هوان برای شکست و نابودی تویلدو و نجات برن طرح ریخت. چرا که به درستی پنداشته بود او پسر اگنور است که تازیان هیسلومه دوستش می داشتند. و به خاطر نام گوندلینگ و دانستن این که این دختر شاهزاده ی پریان جنگل است مشتاق به یاری اش بود.
به جز اون، هوان دو تا دلیل دیگه می یاره برای همکاری با لوتین: شناختن برن: اینا با گروه باراهیر(اگنور) روابط خوبی داشتن. اینکه لوتین دختر ملیان(گوندلینگ، پری و فرزند خدایان معرفی شده.) هست و این می تونه مزایایی براش داشته باشه.
توی لیتیان، حرف های لوتین هوان رو تحت تأثیر قرار می ده:" حتی برن و باراهیر هم زمانی که بی یار و یاور بودند دوستانی از بین حیوانات داشتند. اما اکنون نه الف نه انسان و نه هیچ کس دیگری به یاری فرزند ملیان بر نمی خیزد. "و با این حرف به یاد هوان می ندازه که قبل از همه چه کسی با مورگوت مبارزه کرده و هرگز در مقابلش سر خم نکرده.
شخصیت کله گورم-مخصوصا- توی یادداشت های وابسته چندان بد نیست، توی یکیشون فرمانروای نارگوترونده و حتی نیروهایی رو همراه برن می فرسته برای کمک. بعدش پای کوروفین و نقشه کشیدن به داستان باز می شه.
توی یادداشت دیگه ای هم کله گورم دلباخته ی لوتین میشه و یه مدت اسیر نگه ش میداره. اما بعد دلش می سوزه. آزادش می کنه، رداش رو پس میده فقط به خاطر سوگند نمی تونه کمکش کنه. در عوض هوان رو در اختیار لوتین می گذاره.
ولی سروده ی نهایی نزدیک به همون چیزیه که توی سیلماریلیون دیدیم.
4. شکست خوردن سائورون از لوتین، شکست جادوی قلعه ی سیاه
این قسمت داستان خیلی تغییر کرده. و تغییرات همه با هدف افزایش اقتدار لوتین صورت گرفتن.
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
داستان تینوویل: با هوان نقشه می کشن و لوتین رو به عنوان کسی که از هوان به تویلدو پناه برده وارد قصر می کنن. ردای لوتین این خاصیت رو داره که اگه باز باشه یا تنش باشه اطرافیان رو خواب آلود می کنه و اگه تا بشه دیگه این خاصیت رو نداره. لوتین با ردا بیشتر خدمه رو خواب آلود می کنه. اما در برابر خود تویلدو ازش استفاده نمی کنه. در عوض اون رو با کلمات فریب میده و از ظلم هوان میگه و این که تازه از دستش فرار کرده.(این بخش از داستان مهمه، با این که سائورونی در کار نیست به یک خلصت مهم سائورون اشاره میشه، کسی که استاد نیرنگ بازانه، و حرف هیچ کس رو باور نمی کنه، مگر این که از اون حرف خوشش بیاد.) به هرصورت لوتین موفق میشه تویلدو رو مجاب کنه که با دوتا گربه ی دیگه به نبرد هوان برن، و قراره که لوتین بهشون بگه تازی کجای جنگله. هوان که نزدیک قلعه کمین کرده به گروه اینا حمله می کنه، یه گربه ی بزرگ(اویکروی) رو از پا در می یاره. تویلدو و گربه ی دیگه فرار می کنن بالای درخت و گیر می افتن. اینجاست که هوان و لوتین گروکشی می کنن. بهش میگن نمی تونی بیای پایین مگر اینکه قلاده ت رو بندازی و طلسم محافظ قصر رو(که مورگوت براتون ساخته) به ما یاد بدی. لوتین قلاده ی طلای تویلدو رو همراه می بره و طلسم رو برای به لرزه درآوردن قصر استفاده می کنه و وادارشون می کنه در ازای زندگی اربابشون زندانی های الف و انسان رو آزاد کنن. بعد از آزاد شدن برن، هوان قلاده ی طلای تویلدو رو می ندازه گردنش و پوست اویکروی رو هم به عنوان غنیمت بر می داره.
توی لیتیان: دو روایت داریم.
یکی همین ورودش به عنوان عنصر نفوذی هست. که میره داخل و داستان های پریشانی از نیت کله گورم و هوان تعریف می کنه و با گفتن این که اونا در تعقیبشن ثو رو وسوسه می کنه. و یکی شبیه به اونچه در سیلماریلیون دیدیم، با کمک جادوی خواب ردا. ولی باز توی این حالت معقول تر از سیماریلیونه.
سیماریلیون:... پس سائورون تسلیم شد و لوتین جزیره و هرچه در آنجا بود را به تملک درآورد. و هوان رهایش ساخت......
.....آنگاه لوتین برفراز پل ایستاد و نیروی خویش عرضه داشت. و طلسمی که سنگ را به سنگ بسته بود گسیخت و دروازه ها برافتاد....
خب اینطوری به نظر می یاد که شکستن طلسم ناشی از قدرت لوتینه و مسئله ی واگذاری مالکیت خیلی مبهم بیان شده. توی لی تیان اینطوره: ثو(سائورون) گیر هوان افتاده و پنجه ی هوان داره گلوش رو فشار می ده. ازش می خوان که جادویی که قلعه به کمکش سرپاست رو باطل کنه. باز اینجا خودش دو شاخه میشه: توی یکی اصلا این خود ثو هست که ورد می خونه و طلسم رو باطل می کنه. توی روایت دیگه، ثو ورد رو به لوتین می گه، چون فشار پنجه روی گلوش اجازه نمی ده که با صدای بلند اداش کنه، و کار لوتین اینه که کلمات سائورون رو به صدای بلند تکرار می کنه. همین!
5.استفاده از پوست خفاش و گرگ
این یکی از عجیب ترین قسمتای داستانه. گفته میشه تالکین ایده ش رو از یه افسانه ی فرانسوی گرفته که توی اون عشاق در پوست خرس فرار می کنن. به هر صورت،
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
توی داستان تینوویل هوان پوست اویکروی رو غنیمت ورمیداره. بعدش که اینا دارن دسته جمعی پرسه می زنن و یاد سوگندشون می افتن(بیشتر لوتینه که دلتنگی می کنه وگرنه برن خیلی هم دلش نمی خواد به قولش عمل کنه) و تصمیم می گیرن به انگباند بدن هوان بهشون می گه نقشه تون بیخوده. ولی با این وجود پوست رو میده که برای تغییر ظاهر استفاده کنن. لوتین خیلی سعی می کنه به برن راه رفتن و تقلید حرکات گربه رو یاد بده که نه اون یاد می گیره و و نه لوتین می تونه نوری در چشمان مرده ی گربه روشن کنه.
در نهایت با همون وضعیت راه می افتن. توی این داستان خبری از پوست خفاش نیست. اما دو بار از کلمه ی خفاش استفاده می شه که همین احتمالا جرقه پروروندن ایده ش رو زده. یه بار مورگوت به لوتین میگه تو کی هستی که مثل خفاش وارد دژ من شدی؟
یه بار هم گفته می شه لوتین مثل خفاش بی صدا می رقصه.
لیتیان:اینجا هم برن و لوتین سرگردونن و برن یاد قولش افتاده که هوان سر می رسه(بعد از ماجرای سائورون دیگه ندیدنش) و این پوست ها رو می یاره. پوست خفاش اینجا صاحب مشخصی نداره. گفته می شه متعلق به یکی از خادمان ثو(سائورون) هست. فقط به نظر می یاد این پوست ها خودشون هم خاصیت جادویی دارن و دست کم نوعی پلیدی داخلشون باشه، چون لوتین سعی می کنه با جادو و هنر الفی نوعی محافظت برای خودشون ایجاد کنه که با پوشیدن پوست ها پلید نشن.
6.راهیابی به آنگباند
تا رسیدن جلوی تخت مورگوت تقریبا به یه شکله، فقط توی بعضی نوشته ها اینطوریه که برن پشت در منتظر می مونه و وارد تالار ملکور نمی شه لا اقل. ولی عجیبه که سرگردون هم میشن توی آنگباند و چندین بیت لی تیان هم در توصیف فضای داخلیه ولی از نگهبان دیگه ای خبری نیست.روشی که لوتین خودشو معرفی می کنه یه کم متفاوته:
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
داستان تینوویل: ردا چهره ی لوتین رو پوشونده. ملکور بهش میگه تو کیستی که مثل خفاش به تالارهای من وارد شدی؟
-سرورم ملکو
من تینوویل دختر تینولینت یاغی هستم. و او مرا از تالارهایش رانده. چرا که الفی مغرور است و عشق من تحت فرمانش در نیامده.
توی لیتیان: اول خودش رو تورینگوتیل می نامه. پیک سائورون و بعد که ملکور باور نمی کنه ناچار میشه خودش رو معرفی کنه و بازم میگه که الوه خبر نداره دخترش کجاست.
به هر صورت از اون قاطعیت سیلماریلیون خبری نیست.
7. شکست مورگوت
مورگوت توی داستان برن و لوتین بیشتر شبیه نمونه های اولیه ی والاره که کمتر رو حانی بودن.
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
این همون ملکوریه که به آری ین هم نظر داشت و سعی کرده بود از آسمون بکشدش پایین. در مورد علاقه به زیبایی، مورگوت علاقه ای به زیبایی نداره اما حرص شدیدی برای مالکیت داره. اصلا همین بود که اول آفرینش کار دستش داد. یعنی اگه یه چیزی به نحوی باارزش باشه از نظر اکثریت، این می خواد تصاحبش کنه. وگرنه مشکل اصلی ملکور دوست نداشتن زیبایی نبوده. اونو که ارو گفته جزو برنامه س:دی
اینجا هم توی نسخه های مختلف فرقی نمی کنه، فقط لوتین توی هر دو داستان دیگه جلوی ملکور می رقصه، خیلی طولانی، که توی سیلماریلیون این رقص حذف شده و فقط اواز باقی مونده که من نمی دونم چرا ولی اگر خود تالکین( و نه کریستوفر) حذفش کرده باشن، که به نظر می یاد خود تالکین حذفش کرده، شاید راضی نشده لوتین در برابر شیطان برقصه و شاید این نشون بده که لوتین براش فراتر از یه شخصیت داستانیه. نمی دونم ولی.
رقصید و آوازی را زمزمه کرد که سال ها پیش مادرش به او آموخته بود. حتی برن زیر تخت ملکور به خواب فرورفت.
8. بازگشت از آنگباند و مسئله ی عقاب ها
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
یه سری حوادث ثابته با این تفاوت که از عقاب ها خبری نیست. عقاب ها فقط توی سیلماریلیون اصلی و یه پیش نویس نزدیک اون تاریخ حضور دارن. که توی این پیش نویس مدادی از طغیان خشم مورگوت به شکل زلزله و ناامیدی و انتظار برن و لوتین برای مرگ می گه و اومدن عقاب ها. حضورشون به عنوان امداد غیبی بیشتر جاها داستان خراب کن بوده، اینم یکی از این جاهاست. توی هر دو تا داستان دیگه برن و لوتین خودشون فرار می کنن و مدتی زیر ردای لوتین مخفی میشن. توی لیتیان در ادامه ی فرارشون به کوهستان سایه می رن اما گم شده در هراس های نان دونگورتین مورد حمله ی اشباح و عنکبوت های غول آسا قرار می گیرن. هوان نجاتشون می ده. و کمک می کنه به مرزهای دوریات برن. به هر بدبختی ای که هست می رسن دوریات و کارخاروت هم وسط راه اینا رو گم می کنه. تا یه کم با تأخیر برسه.
9. عبور کارخاروت از حلقه ی ملیان
این مورد رو بازهم گذاشتم چون "نیروی سیلماریل یا تقدیر" هدایتش می کرد رو دلایل جالبی نمی دونم. سیلماریل علیه پلیدی تقدیس شده مثلا، سوزوندش کافی بود، دیگه معنی نمی ده پلیدی رو طوری هدایت کنه که جادوی یک مایا رو دور بزنه. تقدیر هم... خوب با این توجیه که هرکسی می تونست یه تقدیر بگیره دستش و وارد حلقه بشه:/ اول توصیف جادوی ملیان:
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
نقل قول
جادوی گوندلینگ پری چنین بود : افسون هایی را بر راه هایی که به آن سرزمین می آمدند می تنید و هیچ کس به جز الدار نمی توانست به سادگی از آن ها بگذرد. و این چنین شاه از گزند مصون می ماند مگر این که خیانتی در کار می بود.[ بنابراین محافظت ملیان به هیچ روی کامل نبود ]و اگر چه ارک و گرگ ها وقتی برن و لوتین پا به حلقه ی جادو گذاشتند ناپدید شدند، ترس حتی تا غارهای پادشاه دست از تعقیبشان بر نداشت.
اینا روگفتم چون داستان تینوویل یه دلیل-خیلی قشنگ از نظر من- آورده:
نقل قول
لوتین از آنچه بر مردم می رفت غمگین شد. و بیش از همه از سرنوشت دایرون برآشفت. گوندلینگ نه می خندید و نه سخنی میگفت و نگاه بی فروغ چشمان ماتم زده اش به دوردست ها دوخته بود. و تارهای جادویش پیرامون بیشه نازک و نازک تر می شد. چرا که دایرون بازنگشته بود. و صدای سازش دیگر در سبزه زار نمی پیچید.(یادآوری کنم که دایرون پسر ملیانه توی این داستان، برادر لوتین.)
10. رفت و بازگشت والینور، چانه زنی با ماندوس
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
این مورد توی داستان تینوویل خیلی راحت حل میشه، برن الفه، تنها چیزی که لوتین سرش چونه می زنه اینه که برشون گردونن به سرزمین میانه، چون والار قبل از این همه رو یا نگه می داشتن یا می فرستادن والینور. نمی دونم چرا گزینه ی والینور مطرح نمیشه و لوتین فقط خواستار برگشتن به دنیاست.یعنی دعوا فقط سر مقصده.
نقل قول
ماندوس بر زیبایی و شیرینی لوتین رحم آورد. و پیشنهاد کرد که برن را یکبار دیگر به دنیا بازگرداند. کاری که پیش از این برای هیچ الف یا انسانی انجام نداده بود. ترانه ها و داستان ها از دعاها و خواهش های تینوویل بردرگاه ماندوس می گویند....
یه ایده هم هست که در خلال این سال ها تکرار شده اونم این که لوتین نمی میره، بلکه به کمک جادوی ملیان از یخ آسیاب می گذره و زنده وارد تالارهای ماندوس میشه.
منظومه ی لیتیان تو همون گیر و داری که کارخاروت در راه دوریاته تموم میشه. فقط چند بیت در توصیف راه مردگان و تالار ماندوس از چشم احتمالا لوتین هست که ابیات قشنگیه ولی اطلاعاتی از داستان نمی ده. هرچی داریم توی یادداشت ها و پیش نویس هاست.
فقط اونچه که از حاشیه ها مشخصه اینه که برگردوندن هوان هم در برنامه بوده.(هوان توی داستان تینوویل جان سالم به در برده بود.)
این یکی از جلد 5 تاریخ هست از نوشته های حدود1951:
نقل قول
روح لوتین به تاریکی ای فرو افتاد که به گذشته تعلق داشت.
برخی می گویند که ملیان توروندور را احضار کرد و از او خواست که لوتین را به والینور ببرد چرا که او از نژاد قدسی خدایان است.
برخی آواز ها می گویند که لوتین به یاری مادر الهه اش ملیان از یخ اسیاب گذشت و به تالار های ماندوس رسید و برن را بازگرداند.
و بعضی می گویند که ملیان توروندور را فراخواند و او لوتین را زنده به والینور برد.
یه گزینه هم این بوده که برن و لوتین در والینور زندگی کنن و در پایان دنیا هر کدوم به سمت عاقبت خودش روانه بشه. که اینو به خاطر محدودیت ورود میرایان به والینور، خود تالکین حذف کرده، ولی تلاش برای شکوهمندتر نشون دادن این عشق مشهود بوده. نقش عقاب ها هم داشته پررنگ می شده.
11. بازگشت از مرگ و پایان بندی
اینم دو روایت دیگه براش هست. مال زمانیه که برن هنوز الف بوده.
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
مثلا توی یکی از یادداشت های مربوط به لی تیان اینطور هست که:
ا"ین بار آن زوج در راه همسفر نشدند. آن زمان که فرزندشان، دیور زیبا، کودکی بود، لوتین آرام آرام میپژمرد.(محو می شد:fade) و عاقبت در بیشه زارها ناپدید شد. و دیگر کسی رقص او را باز ندید. برن همه ی زمین های هیت لوم و آرتانور را در جست و جوی او زیرپا گذاشت. و هرگز هیچ الفی بیش از او تنها و از زندگانی دلزده نبوده است."
این چندتا بیتی هست که برای آخر لیتیان نوشته شده بوده:
باشد که برن با دوشیزه ی الفی بماند
در سوسوی ستارگان چشمانش برقصد
در جنگلی که بی اندوه می خواند
تا آن زمان که مهتاب و آهنگ خاموش شوند
با توجه به این موارد به نظر می رسه با این که ترانه هست، ناچاریم به عنوان تاریخ هم قبولش کنیم. چون روایت دیگه ای وجود نداره. جزئیات اگرچه داستان رو معقول تر می کنن، مهم تریناش یعنی ورود به آنگباند و ربودن سیلماریل و برگشت از تالارهای ماندوس تغییر چندانی نداشته.
من یادم رفت درباره ی این که داستان، عاشقانه ی خوبی شده یا نه نظر بدم، البته داستان های عاشقانه چندان مورد علاقه ی من نیستن و اگه ازم نظر بخوان میگم از هر 100 تا 99 تاش به درد نمی خوره . به هرحال شخصا این داستان رو عاشقانه نمی دونم، بیشتر ماجراجویانه، قهرمانیه. علتشم اینه که ما از عواطف و احساسات شخصیتاش کمتر چیزی می شنویم. برن که اصلا هیچ، عروسک خیمه شب بازی تقدیره، نخ های سرنوشت رو به هرکس دیگه ای می بستن به همون خوبی و چه بسا بهتر توی اون داستان بازی می کرد. لوتین هم بیش از حد قاطع و بیش از حد بی احساسه، انگار برنامه ریزیش کردن که بره انواع قهرمان بازی ها و فداکاری ها رو برای یه نفر انجام بده. لحظه ای تردید نمی کنه، نمی لغزه، نمی ترسه. لوتینِ داستان های قدیمی با احساس تره. لوتین در داستان تینوویل یا لیتیان می ترسه ، دلتنگ میشه، ناامید میشه، در نبرد از ابزارهایی که در اختیارشه استفاده می کنه و چون هیبت یک پهلوان رو نداره برای رسیدن به هدف از درخواست کمک و جواب رد شنیدن، یا حتی تملق گفتن هم ابایی نداره. به طور کلی قابل درک تره. سیر لوتین از یک عاشق با ویژگی های انسانی تا یک قهرمان افسانه ای ترانه ها که ضمنا نیمه الهه است به بعد عاشقانه ی داستان صدمه زده به نظر من.
جمع بندی:
تغییر هوان از یه شگ شکاری معمولی که آخر داستان زنده می مونه، به موجودی که تقدیرش رو می دونه و از رو به رو شدن باهاش اکراه داره، تا وجود والینوری ای که سر در پی اجل گذاشته و با پای خودش دنبال مرگ روان شده چشم گیره ، تغییر شخصیت برن از یه الف زرنگ(کافیه تصور کنین با چاقویی که از مطبخ تویلدو دزدیده سیلماریل رو از تاج در می یاره.:/) به انسانی که خیلی تنها و رنج کشیده س موفق بوده. داستان از حالت هابیتی ای که هیچ کس توش نمی میره.(و تلخ ترین بخشش گم شدن دایرونه) تبدیل شده به تراژدی ای که توش فین رود و هوان از بین میرن، کله گورم و کوروفین به چاه رذالت سقوط می کنن و تقدیر تلخ دوریات رقم می خوره. اینا خیلی به غنای داستان اضافه کردن.
نقش خیلی از شخصیت ها توی سیلماریلیون به حداقل رسیده، فقط جاهایی که برای پیشبرد داستان ضروریه میان یه دیالوگ میگن، خیلی احتمال داره که توی نسخه ی در دست انتشار برن و لوتین این موارد شرح داده بشه و همونطور که "فرزندان هورین" تونست داستان تورین تورامبار رو برای ما محبوب کنه، وضعیت این داستان هم بهتر بشه.
بحث حاشیه ای:
نمایش محتوای مخفیشده (اسپویلر)
شخصیت تورینگوِتیل خون آشام: به نظرم حیف شده. سر دسته ی قاصدان سائورون، تنها وجود مونث اهریمنی غیر از اونگولیانت و شلوب هست، و بیشتر از اون دو تا شمایل زنانه داره. به نظرم این شخصیت خاص تر از اونه که نقش جسد رو بهش بدن. یا نباید وارد داستان می شد.(همونطور که از اول نبود.) یا حالا که اومده بهتر بود بیشتر ازش بدونیم. چون ملیان و گالادریل به نحوی با همتاهای شرورشون مبارزه می کنن.(البته گالادریل غیر مستقیم) ولی همتای لوتین فقط پوستینی میشه که بهش خدمت کنه. یه کم ظالمانه س. قبلش که فقط سیلماریلیون رو خونده بودم فکر می کردم این کاراکتر حذف شده، از وقتی فهمیدم هیچ وقت درست و حسابی وجود نداشته کمتر دلخورم:دی
من برای پیدا کردن منابع از این پست استفاده کردم. و طبق معمول به ترجمه و یادداشت های من اعتماد نکنید.توی فرصت محدود نوشته شدن.