خوب امروز میخوام بعد از مدتها دوباره بگم سلام! و یه پست پر و پیمون و درست و حسابی توی این تاپیک بذارم. این پست راجع به راگناروکه Ragnarok و متنش دقیقا از مقاله راگناروک در سایت http://www.Pantheon.org ترجمه شده. قسمتهایی که از خودم اضافه میکنم رو با رنگ آبی مشخص میکنم:
راگناروک، یعنی سرنوشت یا پایان خدایان Doom of the gods که به اون گوتردامرونگ Gotterdammerung یعنی پایان جهان هم میگن، نبرد نهایی خیر و شر در اساطیر اسکاندیناویه.
از نشانه های نزدیکی راگناروک، فیمبولوتر Fimbulvetr یعنی زمستان زمستانهاست که در واقع تشکیل شده از سه زمستان متوالی و سخت، بدون بهار و تابستان در میانشون. در این زمان، دشمنی و جنگ تمام دنیا رو فرا میگیره، حتی در خانواده ها جنگ در میگیره و تمام بنیانهای اخلاقی زیر پا گذاشته میشن و از بین میرن. این، شروع پایان دنیا و آغاز سراشیبی سقوطه.
اسکول Skoll و هاتی Hati دو گرگ برادر که همواره در تعقیب خورشید و ماه بودند، سرانجام به اونها رسیده و روشنیهای دنیا رو میبلعند، و به این ترتیب دنیا در تاریکی فرو میره. ستارگان هم از آسمان فرو افتاده و نابود میشوند (یه کم بیش از حد شبیه روایت اسلامی نیست؟؟؟) خروسی به نام فیالار Fjalar (فیالار همچنین نام دورفی بود که به همراه گالار Galar کواسیر Kvasir رو کشتند و از خون اون شراب شعر رو درست کردند. به گمونم ماجراش رو قبلا نوشته باشم. دوستان چک کنند و اگر ننوشته بودم بگن تا ماجراش رو بنویسم.) در میان غولها و یک خروس طلایی به اسم گولینکامبی Gullinkambi در میان خدایان آواز میخونه (قوقولی قوقو) و یک خروس دیگه که توی این مقاله اسمش رو ننوشته با صدای خودش مردگان رو زنده میکنه!!!
زمین در اثر زلزله های شدید در حال متلاشی شدن قرار میگیره و هر بند و زنجیری (از جمله گلایپنیر Gleipnir زنجیری که فنریر Fenrir رو به گیول Gioll که صخره ای در عمق یک مایلی زمینه بسته) منفجر و پاره میشه و در نتیجه فنریر آزاد خواهد شد. موجهای بلند و سهمگینی در دریا به وجود میاد، چون یورمونگاند Jormungand افعی میدگارد، برای رسیدن به خشکی داره به خودش پیچ و تابهای وحشتناکی میده. با هر نفس، یورمونگاند زمین و آسمان رو با سم خودش آلوده و مسموم میکنه. موجهای حاصل از حرکت یورمونگاند، ناگل فار Naglfar رو آزاد میکنه (ناگل فار یعنی ناخن کشتی و گفته میشه که این کشتی از ناخنهای گرفته نشده مردگان ساخته میشه. به همین دلیل وایکینگها قبل از تدفین ناخنهای متوفی رو کوتاه میکردند.) و غولهایی که در این کشتی سوار هستند به فرماندهی غولی به اسم هیمیر Hymir (من در کتاب اساطیر اسکاندیناوی نشر مرکز خونده بودم که لوکی فرمانده این کشتی خواهد بود) به سمت میدان نبرد که ویگروند Vigrond نام داره حرکت میکنند. از دیار مردگان هم کشتی دیگری که لوکی سکان دار اونه (زنجیرهایی که لوکی رو بسته بودند هم پاره شدند) و سرنشینانش پیروان هل هستند به سمت میدان نبرد حرکت میکنه. غولهای آتش هم به فرماندهی سورت Surt از موسپلهایم Muspellheim در جنوب حرکت میکنند، در حالی که سورت با شمشیری که مثل خورشید مشتعل و داغه سطح زمین رو میسوزونه.
اما بشنوید از شکوه و زیبایی خدایان اسکاندیناوی: هایمدال Heimdal نگهبان بیفراست Bifrost، خدای طلایی و با شکوه، در شیپور خودش، گیالار Gjalar میدمه و با اعلام شروع حمله غولها، فرزندان اودین و قهرمانان والهالا رو به میدان جنگ فرامیخونه. از گوشه گوشه دنیا، خدایان، غولها، دورفها، دیوها و الفها، همه و همه به سمت میدان نبرد نهایی (اینجا اسمش رو ویگرید Vigrid نوشته که معنیش فکر کنم میشه میدانگاه داغ نبرد Battle Shaker، نمیدونم ویگرید درسته یا ویگروند) حرکت میکنند.
اودین بر فنریر و تور بر یورمونگاند حمله ور میشن. ایزد صاعقه پیروزمندانه افعی رو هلاک میکنه ولی زهر این مار ، بالاخره تور قدرتمند رو به خاک می افکنه.
سورت به سمت خدای بلند مرتبه، فریر (که شمشیر مناسبی نداره. داستانش رو نوشتم، دیگه خودتون برین بخونین) حمله میبره و همونطور که لوکی پیشگویی کرده بود، فریر به راحتی از سورت شکست میخوره و کشته میشه.
خدای دلاور و یک دست، تیر Tyr با سگی عظیم الجثه به نام گارم Garm میجنگه و هر دو کشته میشن.
لوکی و هایمدال، دشمنان دیرینه، در این نبرد برای آخرین بار در مقابل هم می ایستند و هیچ کدام از این مبارزه جان سالم به در نمیبرند.
نبرد اودین و فنریر بسیار طولانی میشه ولی سرانجام گرگ به اودین والا حمله میکنه و او رو میبلعه. پسر اودین یعنی ویدار Vidar با دست خالی انتقام پدر رو میگیره. او به سمت گرگ حمله میکنه و آرواره های او رو پاره میکنه و در نتیجه گرگ رو دو قسمت میکنه.
در آخر، سورت در همه جهات آتش میپراکنه، نه جهان خواهند سوخت و زمین در دریا غرق خواهد شد (در آردا هم همچین اتفاقی در داگور داگورات خواهد افتاد)
اما پس از ویرانی، جهانی دیگر از دریا سر بر خواهد آورد. دنیایی نو و آرمانی پر از نعمت و فراوانی. بعضی خدایان از نبرد جان سالم به در میبرند (مثل ویدار، والی، هوئنیر و فکر کنم هرمود) و باقی نیز دوباره زاده خواهند شد.پلیدی و اندوه را در آن جهان راهی نیست و تنها انسانها و خدایان در آن جهان به شادی در کنار هم خواهند زیست.
(باید توضیح بدم که بعد از سوختن زمین در آتش سورت، درخت جهان جان سالم به در خواهد برد. ایگدرازیل در میان تنه خودش یک زن و مرد رو از همه سوزی نجات میده. لیف و لیفتراسیر Lif & Lifthrasir که به معنای زندگی و مشتاق به زندگی هستند، پدر و مادر انسانهایی خواهند بود که در جهان برتر خواهند زیست. بالدر در حالی که حلقه دروپنیر رو در دست داره به همراه برادرش هودر از جهان مردگان بازخواهد گشت و پردیسی نو و زمینی نو خواهد ساخت.)
توضیحی هم در پاورقی مقاله راجع به ترجمه ای اشتباه از راگناروک داده شده که براتون مینویسم:
راگناروک به معنی شامگاه خدایان Twilight of the gods نیست. این ترجمه کاملا اشتباهه. راگناروک به معنی پایان قدرتها Doom of powers یا ویرانی قدرتها Destruction of powers است که منظور از قدرتها در اینجا خدایانه.
در آخر هم به عنوان حسن ختام، شعری رو که یکی از دوستانم ترجمه کرده بود و در وبلاگش گذاشته بود براتون مینویسم. این شعر رو یک گروه بلک متال فنلاندی به اسم Darkwoods my betrothed در یک ترک 16 دقیقه ای خوندن. این ترک که سقوط فرزندان ایگدرازیل Yggdrasil's children fall نام داره در اولین آلبوم این گروه، وارثان ستاره شمالی Heirs of the northstar
قرار داره:
سقوط فرزندان ایگدراسیل
پرده اول : مرگ بالدر
پاییز تمام شده
و اولین برف شروع به باریدن کرده
چهره بالدر گرفته است
رویاهای هشدار دهنده فراخوانده شده اند
مادرش به دنبال سوگند گرفتن است
از تمام ان چه در زیر اسمان وجود دارد
که پسرش را ازار ندهند
که نگذارند او بمیرد
بالدر ایستاده در حلقه ی خدایان
سنگ ها و نیزه ها به سویش پرتاب شده اند و شمشیری
بر او زده شده
باعث هیچ اسیبی نشدند،هیچ زخمی
لوکی از حسادتش پنهانی به دنبال دلیلی می گشت
که چرا (به او) هیچ اسیبی نرسیده
مادر به او گفت که همه موجودات بر زمین
سوگند خورده اند که نه فرزندش را ازار دهند نه او را بکشند
همه؟ او(لوکی) پرسید و انگاه مادر جواب داد
تنها یک نفر بود که برای سوگند خوردن بسیار کوچک بود
و ان یک نفر داروش(Mistletoe) بود
پس لوکی به سمت سرزمین های یخ زده رفت
به سوی درخت کهن جایی که داروش روییده بود
او تکه ای (از داروش) را کند و
به کارزار بازگشت
جایی که خدایان هنوز در هال لذت بردن از بازیشان بودند
لوکی هودر Hodur را دید که تنها نشسته
بیرون گود و نگاه می کند
بازی خدایان را
لوکی شاخه کوچکی به او داد و پیشنهاد کرد که او را راهبری کند
هودر خرسند قدم جلو نهاد
و شاخه را به میان کارزار پرتاب کرد
شاخه به تیزی به سینه بالدر خورد
خون درخشانش بیرون جهید و او افتاد
روی زمین در خون خودش
صدای خنده و شادی بریده شد
انگاه که خون بالدر جهید
بر برفهای پاک آسگارد
پرده دوم : بدرود فرزند اودین
بالدر را در کشتی گذاشتند
و انجا سرد خوابید
با همسرش که در کنارش بود
بر سینه اش تمام داراییش را نهاده بودند
انگاه که مراسم شروع شده بود
خورشید در فراسوی دریای یخ زده فرو رفت
دو کلاغ چرخ زدند
در اسمان صاف ابی
غمشان را می سراییدند
ثور پتکش را بر اورد
و بر توده هیزم ها فرود اورد
امواج کشتی را به دور دست ها بردند
و انجا با درخششی زیبا سوخت
با تاریک شدن هوا
اودین ایستاد...اشک از چشمانش جاری شد
پرده سوم : سفر هرمود به هل
در میان دره های تاریک مخوف
بادهای پریشان می پیچیدند
هرمود به تنهایی می رفت
به سوی سرزمین مردگان
سم های سلیپنیر در اتش بود
نه روز، نه شب
هرمود به سوی هل راند
و امد در دوردست ترین کرانه ی گیول Gjoll
نگهبان پل ایستاده بود نامش مودگاد Modgud است
هرمود خواهش کرد که برادرش بالدر را ازاد کنند
مودگاد پاسخی داد و به او راهی به سوی تاریکی را نشان داد
هرمود به کاخ رسید
بر سر میز هل کنار مردگان
او برادرش را یافت که نشسته بود
هرمود به بالدر گفت
که امده او را به اسگارد برگرداند
انشب انها نشستند
و صحبت کردند و گذشته ها را به یاد اوردند
او نزد هل رفت وبه او برای ازادی برادش التماس کرد
به او می گفت همه برای مرگش در ماتمند
هل قول داد که اگر همه موجودات برای او(بالدر)
گریه کنند
او ازاد است که برگردد میان دره های تاریک
هرمود بازگشت و به خدایان گفت که هل چه گفته
پس پیغام بران فرستاده شدند
به تمام جهان
و تمام جهان گریستند
برای بالدر محبوبشان
تنها یک پیرزن سر باز زد(و گفت):
بگذارید هل انچه را که دارد نگاه دارد
پرده چهارم : به بند کشیدن لوکی
به زودی خدایان فهمیدند
که ان پیرزن لوکی ست
خون خواهانه دشنام دادند
و رفتند که دستگیرش کنند
لوکی روزگار می گزراند چون قزل الا در اب
و چون ایزدی در خانه
یکبار خدایان او را یافتند که در رودخانه مخفی شده بود
انگاه که خواست بجهد و فرار کند
ثور او را در مشتش گرفت
خدایان او را به گودال ژرفی انداختند
به همراه فرزندانش
یک روز به گرگی تبدیل شد
و گرگ دیگر فرزندان را بلعید
خدایان دل و روده اش را گرفتند
و با انها لوکی را بر روی صخره ها نگاه داشتند
اسکادی ماری را بر بالای سر لوکی اویزان کرد
زهر در دهان لوکی چکید
درد عظیمی بود
زمانی که لوکی از درد به خود می پیچید
تمام جهان می لرزید و تکان می خورد
پرده پنجم : پیکار نهایی
بعد از مرگ بالدر
خدایان از زمین رانده شدند
دیوان پراکنده شدند و فیمبولوتر رسید
نبرد ها در تمام جهان طغیان کردند
گرگ ها بر خاستند
یکی خورشید را بلعید
دیگری ماه را
ستارگان بر زمین خوردند
فنریز (Fenris این هم نام گرگ معروف ذکر شده. فنریز همون فنریره) زنجیر هایش را شکست
میدگارد بلندش کرد
سرزمین را در امواج غرق کرد
کارزار ها را با خون شست
غول ها رژه رفتند
فنریز نزدیک شد
هشدار شیپور گیالار
در هوا می پیچد
سپاه مردگان پیشروی کرد
رهبرش لوکی خونخواه بود
کارزار ویگرید (این هم اسم میدان نبرد رو ویگرید گفته)
به زودی در خون شسته خواهد شد
اودین یورش برد
با نیزه ای در دستش
در پشتش امدند
دلاوران والهالا
و نبرد اغاز شد
خدایان در برابر دیوان
و دیوان عیله خدایان
سپاهیان دلاور برخورد کردند
پس از پیکاری طولانی
خدایان و دیوان
بر زمین دراز کشیدند
هرگز بلند نشدند
پرده ششم : پردیسی نو، زمینی نو
تمام زمین در اتش سوخت
زمانی که زبانه های اتش خاموش شوند
یک مرد و یک زن زنده خواهند ماند
و انها خون نسل جدیدی را خواهند ساخت
ویدار و والی راه خواهند رفت
بر پردیس نو
انها زندگی خواهند کرد بر زمین آیدا Ida (من که این اسم رو تا حالا نشنیده بودم)
جایی که اسگارد پیش ازاین بود
و دوباره ساختندش
که از گذشته بسیار عظیم تر باشد
فرزندان ثور خواهند اورد
پتک پدرشان را
و بالدر درخشان باز خواهد گشت
و خدایان را در عصر جدید رهبری خواهد کرد
...عصر جدید در پناه نشان پتک(ثور)