اساطیر اسکاندیناوی و آردا

تعداد پست‌ها: 122

با توجه به اینکه به نظر خودم تالکین بین ادبیات فولکلور قسمتهای مختلف اروپا از اساطیر اسکاندیناوی بیشتر از همه تاثیر گرفته خواستم بدونم آیا دوستان مشتاقن راجع به این اسطوره ها در این سایت بحث بشه یا نه؟ اگر جوابتون مثبته خودتون بحث رو شروع کنید یا بگید که من شروع کنم. برای شروع کار هم پیشنهاد میکنم از جهان بینی اسطوره های شمال اروپا و اسطوره آفرینش جهان در بین وایکینگها شروع کنیم. البته قبل از هر چیز باید دید که آیا ناظران سایت این بحث رو به تالکین مربوط میدونن یا اینکه حذفش میکنند. امیدوارم که حذف نشه.

 

ضمن اینکه به علت فراموشی یه اشتباهاتی توی پست قبلیم بوده که میخوام اصلاحش کنم باید بگم دارم برای پست بعدی اطلاعات جمع میکنم. از مسئولین هم تقاضا دارم که اولا این دو تا پست من رو سر هم کنند و ویرایش کنند و ثانیا این مبحث رو حذف نکنن.

در ابتدا جهان وجود نداشت. تنها یک چاله بسیار عمیق و بزرگ بود که البته به هر سو گسترده نبود. نیفلهایم سرزمین یخبندان در منتهی الیه شمال و موسپلهایم سرزمین آتش در دوردست جنوب قرار داشتند. رودخانه هایی از نیفلهایم سرچشمه میگرفتند و به داخل چاله میریختند و در ته آن منجمد میشدند. ابرها از موسپلهایم بر میخواستند و در بالای اون چاله می باریدند. از این بارانها دوشیزگان یخی و همچنین ایمیر Ymir که اولین غول یا ژیان بود به وجود اومدند. پسر ایمیر پدر اودین بود(اسمش رو پیدا نکردم) که مادر و همسرش هر دو دوشیزگان یخی بودند. اودین و دو برادرش(فکر میکنم ثور و تیر) ایمیر رو کشتند و از جسدش جهان رو خلق کردند. از سرش آسمان. از بدنش خاک. از خونش دریاها و همینطور هم از ابروهای ایمیر حصاری به دور میدگارد که محل زندگی انسانهاست ساختند. مقداری آتش از موسپلهایم برداشتند و به جای خورشید و ماه و ستاره ها توی آسمون گذاشتند.این یه خلاصه ای از آفرینش جهان در جهان بینی وایکینگ بود.

مهمترین وجه تمایز اسطوره های شمالی از باقی اسطوره ها اینه که یه جورایی قرار نیست همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه(همون طور که توی ارباب حلقه ها و هابیت میبینیم) خدایان شمال اروپا بر عکس خدایان سایر ملل فنا ناپذیر نیستند. بد تر از اون اینکه اونها خودشون میدونند که یه روز از بدیها شکست خواهند خورد(روز راگناروک Ragnarok یا شامگاه خدایان) اودین میدونه که در اون روز به وسیله فنریر بلعیده میشه. ثور میدونه که به وسیله مار یورمونگاند کشته میشه. کلا اساطیر اسکاندیناوی یه حالت اندوهباری داره که به نظرم خیلی شبیه دنیای آرداست.

خوب به نظرم بهتره بیشتر از این بحث رو گسترده نکنم. البته فعلا. باید دنبال یه طرحی برای بیان این بحث داشته باشم. شما هم خواهشا یه مقدار استقبال. یه مقدار حمایت. میخوان این بحث رو ببندن ها.

من هنوز دارم بهتون میگم که شما که هنوز در زمینه خود تالکین اطلاعات کامل ندارید بهتره نیاید مثل این تفسیرگرای تلویزیون اسطوره های دیگه رو بهش ربط بدید چون من یکی که کتاباشو خوندم, اصلا فکر نمی کنم که ربطی به اینا داشته باشه و بحثش کاملا جدائه ولی مایه هایی از افسانه های مختلف دنیا رو و بیشتر انگلیسی قدیم رو داره اما جدا از اون چیز اوریجینالیه.

به نظر من اینطور نیست که من چون راجع به تالکین اطلاعاتم کامل کامل نیست نتونم چیزی رو به اون ربط بدم. در واقع به نظرم هیچ کس نمیتونه آثار تالکین رو کلا بشناسه و هضم کنه. ولی در مورد اینکه اسطوره های شمال اروپا به آردا ربط دارند یا نه فکر میکنم که داشته باشند. چون تالکین آردا رو با توجه به ادبیات فولکلور اروپا خلق کرده. و این موجودات افسانه ای توی این داستانها از اسطوره های شمالی نشات گرفته اند. حتی انگلیس قدیم(سلت ها) این موجودات رو از اسطوره های اسکاندیناوی به عاریه گرفته. در ضمن من خودم هم خوشم نمیاد که مثل مفسرهای تلویزیون اینجا چیز بنویسم. ولی باید دوستان یه چیزی بنویسند که من از این حالت متکلم وحده در بیام. اگر واقعا کسی توی آردا نیست که به اسطوره های شمالی علاقه یا راجع بهشون اطلاعات داشته باشه پس دیگه حرفی نمیمونه. این بحث باید حذف بشه. دیگه وقتی کسی با ما همدل نیست ما چرا تلاش کنیم؟

سلام به همه. با اجازه منم یه نظری بدم اینجا ؛منم فکر می کنم (یعنی می دونم)که تالکین برای نوشتن آثارش از ادبیات فولکلور اروپا الهام گرفته ، در حقیقت این به هیچکس پوشیده نیست ، همونطور که می دونم آرون عزیز هم همین نظر رو داره. اما فکر می کنم منظور آرون عزیز اینه که ما نیایم این دوتا رو همینطوری به همدیگه دوخت و دوز کنیم چون همونطور هم که خودت حتما می دونی برای اظهار نظر در این مورد باید تسلط نسبی به هر دوتاش موجود باشه یا اینکه از کسایی که این تسلط رو دارن نقل قول بشه و با دلیل و مدرک کافی. وگرنه بحث یجورایی لوث میشه ویکی میگه که آره این از اینجا اومده یکی میگه نه (مثل همون اتفاقی که سر جریان هری پاتر و لوتر افتاده).من به شخصه از مطالبی که نوشتی استفاده کردم و علت اینکه پستی اینجا ندادم این بود که تو تازه مقدمه بحث رو چیدی و جایی برای دادن نظر من یا دیگری نبود و خودت باید مشخص کنی که چطور می خوای پیش بری یا داری دقیقا برای چی زمینه چینی می کنی تا بشه وارد بحث شد .من خودم شخصا نتنها مشکلی با این موضوع ندارم بلکه خیلی هم استقبال میکنم اما بهر حال مهمتر نظر آرون عزیزه که این تاپیک بمونه یا نه(چون در این زمینه مطالعات زیادی کرده) و شوق و علاقه خودت که به بحث ادامه بدی تا یه شکلی پیدا کنه و برسه به اونجایی که عنوان تاپیکه.

درضمن من اون دوتا پستت رو ویرایش کردم و اضافی رو پاک کردم ببین مشکلی نداشته باشه

موفق باشی

خیلی ممنون اله سار عزیز. این که میخوام بحث رو به کجا برسونم باید اعتراف کنم که من هم اطلاعاتم به حدی نیست که بخوام بگم کاملا به هر دو موضوع مسلطم. ولی باید به هر حال کسانی که اطلاعاتی دارند با هم تبادل نظر کنند تا اطلاعاتمون کامل بشه. مثلا همون طور که گفتم منابع اسطوره های اسکاندیناوی خیلی محدوده. من همه اطلاعاتم به دو تا کتاب و چند تا صفحه اینترنتی محدود میشه. ممکنه کسانی باشند که بیشتر از من مطالعه کرده باشند. و یا منابعی در اختیارشون باشه که بتونن به من کمک کنن.قصد من هم این نیست که این دو تا رو به هم جوش بدم. فقط میخواستم از اونجا که به نظرم یه ارتباطهایی با هم دارند و ضمنا اسطوره هم میشه گفت ابتدایی ترین شکل ادبیات فانتزیه حتی اگه ربطی به آردا نداشته باشه دوستان علاقه مند با هم تبادل نظر کنند. ولی وقتی که علاقه مندانش کم هستن بهتره که نه من وقتم رو هدر بدم نه وقت بقیه رو بگیرم.

جسارتا بايد از بانو ارون (که بسيار مورد احترام بنده هستن )و اله سار عزيز تقضاکنم که اينقد نقش مميزی و سانسورچی رو ايفا نکنن و بزارن همه نظراتشونو آزادانه بيان کنن .تو کشور عزيز ما چيزی که زياد هست سانسور چی (البتّه از نوع بی دليلش)

نه تئودن جان. دوستان عزیز ما بانو آرون و اله سار حق دارند. من هم موافقم که این سایت برای بحث و جمع آوری اطلاعات راجع به کارهای تالکین و برای آشنایی دوست داران تالکین درست شده. وقتی که کسی به بحث اسطوره های اسکاندیناوی علاقه نداره و توی بحث شرکت نمیکنه نباید به زور بحث رو ادامه داد. تا موقعی که من بحث حذف این مبحث رو پیش نکشیده بودم هیچ کس پیام نداده بود. فکر هم میکنم که اینجا جای این بحث نیست. مگر اینکه افرادی پیدا بشن که راجع به این موضوع بحث پیش ببرن. نه اینکه فقط من اینجا بنویسم و بقیه بیان بخونن.

من از چيزهايي كه گفتي خيلي لذت بردم به نظر من اسطوره تنها چيزيه كه مليت نمي شناسه يعني زبونيه كه همه مي فهمن و به همين دليل شيفته ي اطوره هستم.اگه ادامه بدي ممنون مي شم

خب دوستان مژده. یک منبع بسیار عالی در اختیار من قرار گرفت که به شدت اطلاعات قبلیم رو کامل میکنه. بهتره همین کار رو بکنم. این اطلاعات رو به اطلاعاتی که تو پستهای قبلی دادم اضافه کنید:

ایمیر توسط شیر یک ماده گاو به نام اودومبلا Audhumbla تغذیه میشد و خود گاو هم با لیسیدن یخها و نمک به زندگی ادامه میداد. یک روز که گاو مشغول لیسیدن یخها بود موهای یک مرد پیدا شد. روز دوم تمام سرش و در روز سوم تمام بدنش. مرد بسیار زیبا و مغرور و خردمند بود. اون یک خدا بود. بعد از اینکه با یکی از دختران ایمیر ازدواج کرد از اونها سه پسر به نامهای اودین، ویلی Vili و وه Ve به دنیا اومدن که همونطور که گفتم ایمیر رو کشتند و جهان رو خلق کردند. یک روز که سه برادر داشتند کنار دریا راه میرفتند و از ابتکار خودشون لذت میبردند احساس کردند که جهانشون کامل نیست. باید انسان توش زندگی کنه. از یه درخت زبان گنجشک به نام ایگدرازیل مردی به نام آسک و از یک درخت توسکا زنی به نام امبلا خلق کردند. اودین به اونها زندگی و روح داد. ویلی شعور و توانایی حرکت داد و وه هم به اونها احساسات، صورت زیبا و توانایی تکلم بخشید.

درخت بزرگ زبان گنجشک که از جسد ایمیر ریشه گرفته بود باید بار جهان رو تحمل میکرد. سه تا از ریشه های اون که معلوم بودند به آسگارد و یوتونهایم و نیفلهایم میرفتند. کنار هر یک از ریشه ها یک چاه بود. چاه داخل آسگارد به خوبی توسط سه الهه به نامهای اوردورUrdur به معنی گذشته، ورداندی Verdandi به معنی حال و اسکولد Skuld به معنی آینده که به نورن معروف هستند نگهداری میشه. وظیفه دیگر نورنها تدبیر سرنوشت انسانهاست. چاه یوتونهایم که به چاه ایمیر معروفه هم مکان مهمیه. خرد و حکمت در اعماق این چاه قرار داده شده. اما در نیفلهایم افعیهایی به نامهای نیدهاگ(که همیشه با شاهینی که روی درخت لانه کرده در حال جنگ و دعواست و راتاتوسک بین اونها به عنوان قاصد عمل میکنه)،گراباک، گرافوولوث، گوین و موین سعی در نابود کردن ایگدرازیل دارند و دائم ریشه های اون رو میجوند. این افعیها به وسیله جسد انسانها تغذیه میشند. چهار گوزن نر(سمبل چهار فصل) هم بین شاخه ها زندگی میکنند و جوانه های درخت رو میخورند.

در زیر درخت ایمیر قرار داره که هر وقت سعی میکنه زیر بار سنگین درخت تکون بخوره زمین به لرزه در میاد.

جهان اسطوره ای وایکینگها از نه قسمت تشکیل شده.

1-آسگارد(Asgard) که به معنای سرای اسیره (Aesir) محل زندگی خدایانه. مشهور ترین قسمت آسگارد والهالاست(یعنی تالار شهیدان. یه چیزی شبیه تالارهای انتظار ماندوس) که افرادی از انسانها که شرافتمندانه و مردانه در جنگها کشته میشوند توسط فرشتگان اودین به نام والکیریها(گزینندگان کشتگان) انتخاب شده و به والهالا برده میشند تا در اونجا اقامت کنند برای اینکه در روز راگناروک در جبهه خیر بجنگند. در این تالار اونها توسط گوشت گرازی به نام ساریمنیر که برای هر وعده غذا کشته شده و قبل از وعده بعدی دوباره زنده میشود و همچنین شرابی که از سینه بز اودین جاریست پذیرایی میشوند. سپس به بیرون تالار رفته و با هم میجنگند و همه یکدیگر را میکشند. آنها نیز قبل از وعده غذای بعدی زنده می شوند.

2-سرزمین میان(Midgard) که محل زندگی انسانهاست.

3-ونرهایم(Vanrheim) که محل زندگی ونرهاست. باید توضیح بدم که خدایان شمال اروپا به دو دسته اصلی تقسیم میشوند: اسیر و ونر. البته به نسبت اسیر ونر ها خیلی خدایان کم اهمیتی هستند. من فقط سه تا از ونر ها رو میشناسم: نیورد Njord و پسرش فری Frey و دخترش فریا.

4-الفهایم(Elvheim) که کاملا معلومه محل زندگی الفهای روشناییه.

5-نیفلهایم(Nifleheim)که سرزمین یخزده شماله و قلمرو مردگان هلگارد هم در همین قسمت قرار داره. فرمانروای این قلمرو الهه ای به نام هل هستش.

6- موسپلهایم(Muspelheim) که محل زندگی غولهای آتشین(فرزندان موسپل که معلوم نیست این موسپل کیه) در منتهی الیه جنوب قرار داره و توسط سورت (Surt) اداره میشه.

7- یوتونهایم(Jotunheim) که محل زندگی نژادی از غولها به نام یوتونهاست. یوتونها بسیار زیاد عمر میکنند و قدرتهای جادویی نیز دارند. بنا بر برخی روایات یوتونها کنترل کننده نیروهای طبیعت هستند.

8-سوارتالفهایم(Svartalfheim) محل زندگی دورفها بین میدگارد و هلگارد قرار داره و تمام مردگان باید از این قسمت رد بشن تا به دنیای مرده ها برن. گفته میشه که بخشی از الفهای تاریک در این قسمت زندگی میکنند.

9-نیداولیر(Nidavellir) محل زندگی الفهای تاریک که در کوههایی در دنیای مرده ها قرار داره و نیدهاگ از اونها بیرن اومده، در داخل یک تالار که از طلای قرمز ساخته شده زندگی میکنند.

کل این نه قسمت در میان اقیانوس فضا قرار داره و در بالای اون هم گنبد آسمانه.

خوب فعلا بسه. اما قبل از رفتن یه چیزی بگم. بابا ما رو سر کار گذاشتین؟ میگین بنویسم مینویسم ولی هیچ کس جواب نمیده. بابا من که نمیخوام بگم من اینها رو میدونم. میخوام دوستان راجع بهش نظر بدن. اطلاعاتی اگر دارن بگن. اینجوری که نمیشه آخه.

در ضمن اگر میشه دوستان به من بگن که چی جوری میتونم توی پستم یه عکس بذارم تا نقشه جهان اسطوره ای وایکینگها رو بذارم اینجا.

آشیل عزیز راستیتش نمیدونم چه جوری مقاله اش کنم. فکر خوبیه منتهی باید یکی از دوستان راهنمایی کنه که چه جوری این کار رو انجام بدم.

خوب دوستان امروز همچین دست پر اومدم ها.اول از همه یادتونه گفتم نتونستم اسم پدر و مادر اودین رو پیدا کنم؟ خوب حالا پیدا کردم. اودین پسر بور Bor و بستلا Bestla بوده.

اودین Odin یا وودن Woden یا ووتان Wotan (چهارشنبه به انگلیسی اولش بوده Woden'sday و بعدا به حالت الانش تبدیل شده) معروف به پدر همگانه چون به واقع اودین پدر همه خدایانه. اینکه چه بلایی سر برادرانش ویلی و وه اومده معلوم نیست.

اودین خدای جنگ، مرگ،شعر و عقل و خرده. اودین بارها به خاطر انسانها فداکاری میکنه. در همه تصاویری که از اودین نقش شده و برجا مونده اودین با یک چشم تصویر شده. میدونید چرا؟ چون یکبار که رفت بالای چاه خرد که میمیر دانا از اون محافظت میکنه و از میمیر خواست که یه نسیمی از چاه رو به سوی اون بفرسته میمیر گفت که اودین باید در عوض یکی از چشمانش رو به اون بده. اودین هم اینکار رو کرد و خردی رو که با این راه به دست آورده بود به انسانها بخشید. یکبار هم اودین جان خودش رو به خطر انداخت تا شراب شعر رو که هرکسی اون رو میخورد شاعر میشد از سرزمین غولها بدزده و اون رو هم به انسانها هدیه کنه. در داستان دیگری اودین نه روز در حالی که با نیزه خودش زخمی شده از ایگدرازیل آویزان میمونه تا بتونه رونها(Runes حروف جادویی که دانستن اونها به شخص قدرت میده) رو یاد بگیره. در پایان این نه روز اودین نه ترانه جادویی و هجده رون یاد گرفت.

اما واقعا چرا اودین اینقدر به انسانها لطف داره. جواب این سوال رو شاید بشه در زندگی وایکینگها جستجو کرد. وایکینگها در جایی زندگی میکردند که تمام زندگیشون در واقع یک جور مبارزه بود. در جایی که هیچ ترحمی از طبیعت نصیبشون نمیشد. شاید به همین علته که اسطوره های وایکینگها تا این حد نومیدانه و اندوهناکه. تنها کاری که باعث رستگاری انسان شمالی میشه اینه که تا آخرین نفس در جبهه خیر بجنگه و رستگاری اصلی در موقعی به دست میاد که فرد کشته میشه. در چنین دنیای بیرحمی که حتی خدایانش هم شکست ناپذیر و فنا ناپذیر نیستند شاید همین همدردی باعث میشه که اودین تا این حد انسانها رو دوست داشته باشه و برای اونها فداکاری کنه.

تا دفعه بعد خداحافظ دوستان.

اودین، خدای خدایان، پدر همگان، خودی به رنگ آبی آسمانی بر سر و دامنی به رنگ دودی بر پا دارد. دو کلاغ به نامهای هوگین(فکر) و مونین(حافظه) بر روی شانه های اودین مینشینند. این دو هر روز به سرتاسر جهان پرواز کرده و برای اودین خبرهایی را می آورند. اودین هیچگاه غذا نمیخوره بلکه فقط از نوعی شراب مخصوص که از سینه یک بز جادویی جاریست تغذیه میکند و همه غذایی را که در مقابلش گذاشته میشود به جری و فرکی، دو گرگی که زیر پای وی میخوابند میدهد. همچنین اودین اسبی جادویی به نام سلیپنیر Sleipnir دارد که این اسب هشت پا دارد و قادر است در هوا حرکت کرده و به دنیای مردگان نیز برود.

اودین غیر از والهالا تالار دیگری نیز دارد به نام Valaskjalf که تخت اصلی اودین به نام Hildskjalf در این تالار قرار دارد و هرگاه هرکس روی ان بنشیند میتواند به هرکجای دنیا که بخواهد نگاه کند.

اودین نیزه ای به نام Grungir دارد که هرگز به خطا نمیرود و همچنین کمانی که با هر بار کشیدن آن ده تیر باهم رها میشوند. اودین یک حلقه جادویی نیز دارد که هر شب نه حلقه مانند خود به وجود می آورد. اودین این حلقه را در مراسم تشییع جنازه فرزندش بالدر بر روی توده هیزم قرار داد و بالدر نیز پس از راگناروک که به زمین باز میگردد این حلقه را به دست دارد.

اودین با اینکه میداند که سرنوشتش بلعیده شدن توسط فنریر در راگناروک است ولی این سرنوشت را میپذیرد و خوی یک جنگجوی واقعی را به نمایش میگذارد. شجره نامه بسیاری از قهرمانان با نام اودین آغاز میشود و او را خدای جنگجویان و شاهان نامیده اند نه خدای مردمان عادی. نام او در مکانهای زیادی دیده نمیشود و اینگونه تصور میشود که عده زیادی او را نمیپرستیده اند زیرا او را خدایی خائن به حساب می آورده اند چون به خاطر هوس خویش مسبب مرگ جنگجو میشود.

البته من که عاشق اودین هستم و آرزو میکنم که بتونم به والهالا راه پیدا کنم.

دوستان خواهش میکنم توی این بحث شرکت کنید. اینجا به جای بحث داره تبدیل میشه به یه کنفرانس یه نفره.

اول با عرض پوزش از همه به نظرم ماهیچ وقت نمی تونیم به طور حتمی از ریشه های لوتر بگیم اما خوب به هر حال بعضی چیز ها بین این دو شبیه اند اما این هیچ چیز رو مطمون نمیکنه

به هر حال این بحث رو دوست دارم ومی نویسم

من زیاد در مورداساطیر اسکاندیناوی نمی دونم اما

به نظرم صحبت در چند مورد جالبه الف ها ودوارف ها که همون طور که خودت میدونی در این قصه ها هستند

بعدشم می تونی در مورد خدا های مختلف فریا فرگا تور وبالدر شهید صحبت کنی

غولها بخصوص لوکی که تو ماسک 2 هم بود م خوبه

آخرشم چند تا از قصه ها روبگو

تامنم اگه اطلاعات کمم اجازه داد همراهیت کنم

-------------------------------------------------------------

من اطلاعات زیادی در این مورد ندارم ولی

ریشه هابه یوتونهایم نیفلهایم ومید گارد میروند که یکی از آنها به آسارگارد می رسه واوردا کنار آن ریشه است

من با روایت تو از ایمیر موافقم اما در مورد زلزله یه جا خوندمه عاملش لوکی بوده:

پس از مرگ بالدر که خودتم قصه اش رو می دونی لوکی رو توی یه غار در حالی که زهر یه افعی روش می ریخت اسیر کردند بعد زیگین زن لوکی زهر را توی فنجانی می ریخت موقع خالی کردن فنجان زهر رو سر لوکی می ریخت حرکت لوکی بر اثر درد عامل زمین لرزه بوده.

در ضمن به نظرم بحث جالبی هست حتی اگه بی ربط باشه

بله راجع به این نظریه هم اطلاع دارم که عامل لرزش زمین حرکت لوکی بوده. ولی به نظرم این یکی قابل اعتماد تره. بهتره یه پست راجع به منابع اساطیر اسکاندیناوی و علت محدود بودنشون بذارم تا دوستان بدونند که چرا اینقدر تناقض بین روایات مختلف اسطوره ای شمال اروپا وجود داره.

اودین والا مقام سه همسر داره: همسر اول و اصلیش الهه ایه به نام فریگ. فریگ رو معمولا به صورت زنی در پشت چرخ نخ ریسی تصویر کرده اند که نخهای طلایی میریسد. معروف است که او اسرار زیادی میداند که آنها را برای اودین هم فاش نمیکند. اودین و فریگ پنج فرزند دارند. محبوب ترین این فرزندان چه در بین خدایان و چه انسانها بالدر شهید است که خداوندگار روشنایی، شادی، معصومیت، زیبایی و صلحه. اون رو گاهی بهترین خدایان میدونند هرچند که قدرت کمی داره. همسرش نانا Nanna نام داره که دختر نپ Nep (احتمالا یه غوله) و فرزندشون فورستی Forseti رب النوع عدالت هست. داستان شهادت بالدر رو بعدا براتون مینویسم.

برادر دوقلوی بالدر هود یا هودر Hod-Hoder که نابیناست و خداوند تاریکی و زمستان محسوب میشه. اون ناخواسته برادرش بالدر رو میکشه و در بعضی داستانها اومده که اودین همسر چهارمی هم اختیار کرده که یک غول به نام ریند Rind بوده و پس از مرگ بالدر از ریند یک پسر به نام والی Vali به دنیا میاد که گفته میشه هنگامی که هنوز یک شب از تولدش نگذشته انتقام بالدر رو میگیره و هودر رو میکشه. میگن اون قسم خورد که دستانش رو نشوره و موهاش رو شونه نزنه تا زمانی که قاتل بالدر روی تل هیزم بسوزه. با این وجود گفته میشه که بعد از راگناروک که بالدر برای ساختن دوباره جهان به زمین بر میگرده هودر هم همراه اون برمیگرده.

سومین پسر اودین هرمود دلاوره Hermod که قاصد خدایانه و در داستان مرگ بالدر نقشی ایفا میکنه که به موقعش براتون میگم.

تیر Tyr هم خدای جنگ و عدالت شمرده میشه. وایکینگها اعتقاد داشتند که او هنگام گذشتن اودین از اماکن مختلف برای اون راه باز میکنه. تیر شجاعترین خدایانه و در جنگها هم به جنگجویان جسارت و دلاوری میبخشه. تیر رو همیشه با یک دست تصویر کردند چون دست راستش توسط گرگ عظیم الجثه فنریر کنده شده. داستان از این قراره که وقتی فنریر از لوکی متولد شد و پیشگویی کردند که او و فرزندانش روزی مسبب ویرانی جهان خواهند شد خدایان که اون رو یه بچه گرگ معمولی تصور میکردند خواستند اون رو پیش خودشون نگه دارند. ولی وقتی دیدند با گذشت زمان اون بزرگتر و وحشتناکتر میشه خواستند اون رو به بند بکشند. پس زنجیرهای محکم و ضخیمی آماده کردند و به گرگ گفتند که برای اینکه بتونه قدرت خودش رو نشون بده این زنجیرها رو به پاش میبندند و اون باید پاره شون کنه. گرگ همه زنجیرهای ضخیم رو پاره کرد. خدایان که به فکر چاره بودن به نزد دورفها رفتند و از اونها چاره جویی کردند. دورفها هم زنجیری جادویی به نام گلیپنیر Gleipnir ساختند. مواد تشکیل دهنده این زنجیر خیلی عجیبه: رد پای گربه، ریشه کوه، ریش زن!!!، نفس ماهی، رگ و پی خرس و آب دهان یک پرنده. حاصل کار یک نوار بسیار باریک بود که برخلاف ظاهرش بسیار قوی بود. خدایان خواستند دوباره گرگ رو فریب بدند ولی وقتی که گرگ به نازکی زنجیر نگاه کرد فکر کرد که پاره کردن اون هیچ افتخاری براش به دنبال نداره ولی وقتی دید که اگر قبول نکنه ممکنه قدرت و شجاعتش مورد شک واقع بشه قبول کرد که اجازه بده زنجیر رو به پاش ببندند به شرط اینکه یکی از خدایان برای اطمینان فنریر دستش رو در دهان اون قرار بده. بین خدایان فقط تیر حاضر به این کار شد و وقتی که گرگ نتونست زنجیر رو پاره کنه دست راست تیر رو کند. خدایان فنریر رو که به بند کشیده شده بود به یک صخره به نام گیول Gioll که یک مایل زیر زمین قرار داره بستند و یک شمشیر بین فکهاش گذاشتند تا نتونه گاز بگیره. در راگناروک بالاخره فنریر زنجیرش رو پاره میکنه تا در جنگ غولها بر علیه خدایان به اونها ملحق بشه. اون به دنبال اودین میره و او رو میبلعه و ویدار یکی دیگه از پسران اودین انتقام اودین رو میگیره و فنریر رو میکشه.

براگیBragi آخرین فرزند اودین و فریگ خدای شیوایی و فصاحت و سخنوری و شاعریه و حامی اسکالدها Skalds که معادل کلمه شاعر در میان مردم وایکینگه. رونهایی که اودین یاد گرفته بود روی زبان براگی حک شدند و او رو الهام بخش شاعران میدونن که بهشون اجازه میده از شراب شعر که اودین از غولان دزدیده بنوشند. همسر براگی ایدون Idun نام داره که الهه جوانی ابدیه. قبل از نشستن یک پادشاه به تخت به افتخار شاه مرده سوگندی در برابر یک جام که Bragarfull یعنی جام براگی نامیده میشد به جا آورده میشد و شاه جدید مقداری از این جام مینوشید.

خب برای این پست دیگه بسه. در پستهای بعدی میرم سراغ همسران دیگه اودین.

یکی از مسائلی که باعث میشه روایات متفاوت و بعضا متناقضی از اساطیر اسکاندیناوی به دست برسه کمبود و پراکندگی منابعه. کشورهای اسکاندیناوی یعنی نروژ، سوئد، دانمارک و ایسلند آخرین کشورهای اروپایی بودند که به وسیله مبلغین مسیحی مجبور به پذیرش این دین شدند. مبلغین مسیحی که شکوه و عظمت اسطوره های اسکاندیناوی رو سد راه خودشون برای کشوندن وایکینگها به مسیحیت میدیدند دست به عملی هولناک و غیر انسانی زدن. اونها منابع اسطوره ای وایکینگها رو جمع آوری کردند و آتش زدند(همونکاری که با منابع اسطوره ای سرخپوستهای آمریکای مرکزی و جنوبی کردند.) تنها منابع قابل استناد باقیمانده یکی قطعه شعریست به نام هاوامال و دیگری کتابیست به نام ادای منثور که توسط بزرگمردی به نام اسنوری استورولسون که اهل ایسلند بود بعد از پذیرش مسیحیت نوشته شد. اسنوری از ترس آنکه به او تهمت کافر کیشی بزنند جرات نداشت داستانها را بصورت مستقیم بیان کند بلکه در قالب کتابی درباره فن نویسندگی این داستانها را بدین صورت حفظ کرد که مثلا مینوشت یک نویسنده میتواند به جای کلمه طلا از استعاره خونبهای سمور آبی استفاده کند و علت آن این داستان است....

چنین افرادی در چنین شرایطی توانستند میراث مردمان آزاده وایکینگ رو حفظ کنند.

باهات صد در صد موافقم در واقع همان طور که می دانی ممخالفت مسیحیت با پاگانیسم از ابتدای قدرت گرفتن کلیسا در زمان کنستانتین (که در روز آخر عمرش مسیحی شد ) تا حالا ادامه داشته تا آنجا که حتی بعضی از فرق پاگان- مسیحی کلیسا را فریب کار معرفی کردند.

مذهب نوردیک ها هم از این قاعده مستثنی نبوده وجز چند شعر در این باره چیزی باقی نمانده.

----------------------------------------------------------

واما در باره ی قوم مایا قضیه کمی متفاوتاست:

حتما می دانید که در اساطیر مایا کواتزیاکواتل خدای خدایان قرار بوده به زندگی برگردد .

کورتز در آنجا با استفاده از این باور خود را به جای کواتزیاکواتل جا زد وموفق شد .

روایت دیگری در مورد علاقه ی دختر یکی از سران قبایل به او هم وجود دارد. که البته در آن مورد هم باز سو استفاده ی کورتز از این باور اشاره شده.

حاضری بحث مایا را شروع کنی؟

البته من در این زمینه اطلاعات چندانی ندارم وخوشحال می شوم مانند دفعه یقبل(در مورد نوردیک) از اطلاعاتت استفاده کنم.

من راجع به اسطوره های مایایی اطلاعاتی ندارم. البته فقط یه منبع ازش سراغ دارم ولی نرفتم سراغش. جلد هفتم سری اسطوره های ملل نشر مرکز راجع به اسطوره های آزتکی و مایایی هست. خواستی برو سراغش چون من دیگه وقت برای شروع یه شاخه دیگه ندارم. اگر خواستی خودت راهش بنداز. هرچند که فکر نمیکنم رابطه چندانی با دنیای آردا و کارهای تالکین داشته باشه.

خوب فکر می کنم که شمت فرد فروتنی باشیدچون به هر حال با اطلاعات خوب شما ودسترسی تان به منابع مناسب( بعید است در این زمینه چنین باشد.

اما در مورد پیشنهاد تان باید بگم من علاقه ا ی به اساطیر مایا ندارم وبه نظر م به شدت خنده دارند علاقه ی من علاوه بر بعضی ملل که از حد علاقه به اطلاع نمی رسد بیشتر به کاوش های باستان شناسان در این منطقه هاست که احتمالا درآن مورد هم درست ودقیق چیز زیادی نمی دانم علاوه براینکه احتمالا رهبانها نمی پذیرند.(هگر می پذیرند بگویند).

خب این بار میریم سراغ یکی دیگه از همسران اودین و تنها فرزندش از اون. یورد Jord همسر اودین که در اساطیر اسکاندیناوی نمادی از زمین بکر و دست نخورده است مادر قدرتمندترین خدایان یعنی تور Thor است. تور خدای صاعقه است. او نیز دو همسر اختیار میکند. یکی سیف Sif نام دارد که یکی از الهگان باروری و حاصلخیزی است و جالب اینکه این دو فرزندی ندارند. دیگری ماده غولی است به نام یارنساکسا(یا شاید یارنساژا Jarnsaxa ) که از آنها دو پسر به نامهای ماگنی Magni و مودی Modi و یک دختر به نام ثراد Thrud (ثراد یعنی قدرت) متولد میشوند. ماگنی را یکی از خدایان قدرت دانسته اند و او را تنها موجود زنده در جهان میدانند که از پدرش قویتر است. همچنین تنها کسی غیر از تور بود که میتوانست میولنیر Mjollnir پتک تور را بلند کند. مودی نیز خدای خشم و جنگ به شمار میرفت. پرستندگانش بیشتر افرادی بودند که به برسرک Berserk مشهورند. برسرک در لغت به معنای دیوانه است. برسرک ها جنگجویانی بودند که برای ایجاد ترس بین مردم پوست خرس به تن میکردند. برای آنکه خود را سر شور و هیجان جنگ بیاورند کارهای عجیبی انجام میدادند. از انواع خاصی مواد مخدر استفاده میکردند. خود را شلاق میزدند. بر سپرهاشون میکوبیدند و مثل حیوانات وحشی زوزه میکشیدند. تا زمانی که این دیوانگی ادامه داشت اونها به جنگجویانی وحشتناک تبدیل میشدند که گویی احساس درد نیز نمیکردند. گاهی در هنگام دیوانگی حتی به تخته سنگها و درختها نیز حمله میکردند. اعتقاد به وجود برسرک ها مثل اعتقاد به وجود گرگنما ها میمونه. هر دو اونها دارای قدرتهای جادویی برای تغییر شکل از انسان به یک حیوان وحشی هستند. گاهی اونها را اولفئونار Ulfeonar مینامند که یعنی پوشندگان پوست گرگ.

خب بهتره برگردیم سر بحث اصلیمون یعنی تور. تور رو معمولا بصورت مردی قدرتمند با ریشی قرمز و چشمانی درخشان تصویر میکنند. با وجود ظاهر نه چندان دلچسبش خدایی بسیار محبوب بود زیرا همیشه به عنوان محافظ انسانها و خدایان در برابر نیروهای شیطانی به شمار میرفت. رواج پرستش تور حتی از پدرش اودین نیز بیشتر بود. علت این امر شاید این باشه که تور بر عکس اودین از انسانها قربانی نمیخواد. در معبدی که به تور تعلق داشته به نام معبد اوپسالا Uppsala در سوئد یک نقاشی از تور قرار داره که در سمت راستش اودین و در سمت چپش فریگ همسر اول اودین ایستاده اند. این معبد در سال 1080 میلادی تبدیل به کلیسا شد!!!!

وایکینگها اعتقاد داشتند که در هنگام طوفان تور سوار بر ارابه اش که توسط دو بز به نامهای تانگریسنی Tanngrisni (معنی عجیبی داره، یعنی خالی دندان) و تانگنوست Tanngnost (این هم یعنی دندان آسیا) کشیده میشه در آسمانها حرکت میکنه و هرگاه که او پتکش میولنیر رو پرتاب میکنه(پتکی جادویی که همیشه به هدفش میخورد و به دست صاحبش بازمیگشت) صاعقه به وجود میاد. یکی دیگر از گنجینه های تور یک کمربند جادویی به نام مگینگیارد Megingjard است که قدرت او را دو برابر میکند.

تور در تالاری به نام بیلسکیرنیر Bilskirnir که در محلی به نام ثرادهایم Thrudheim یعنی محل قدرت واقع شده زندگی میکنه. بزرگترین دشمن اون مار جهانی یورمونگانده که دور تا دور میدگارد رو گرفته. در راگناروک تور موفق میشه یورمونگاند رو بکشه ولی بر اثر زهر اون جونش رو از دست میده و پسرش ماگی پتک اون رو به ارث میبره.

در آخر اینکه پنجشنبه Thursday به نام اون نامگذاری شده. معادل تور در اسطوره های تیوتونیک دونار Donar است و رومیها اون رو معادل خدای خدایان خودشون یعنی ژوپیتر میدونند.

خب دوستان، برای تفنن هم که شده این چند تا عکس رو ببینید. اولیش یه نقاشی از درخت جهانی ایگدرازیل و نه قسمت جهانه. دومی اودین والا مقام رو به همراه زاغهاش، هوگین و مونین و گرگهاش، جری و فرکی نشون میده. سومین عکس هم نبرد تور با یورمونگاند رو نشون میده. در کنار تور هم اودین سوار بر سلیپنیر، اسب محبوبش که هشت پا داره در حال جنگه.

http://pics.ir/x3t.jpg

http://pics.ir/x3u.gif

http://pics.ir/x3w.gif

عکس های شما بی نظیر وبسیار جالب بودند.

از شما متشکرم .

همانطور که می دانید سلاح زئوس (ژوپیتر) صاعقه است اما به نظر من این تنها وجه اشتراک تور وزئوس است. در حالیکه زئوس مانند اودین خدای خدایان است. البته در اولمپ. هر چند از نظر صفت اخلاقی فرد هرزه ای چون زئوس با اودین فداکار یکی نیست. اما این مسئله در مورد تور هم صادق است. ر ئواقع از این نظر هم به جز باکوس ودمتر خدای خوبی در یونان نیست(حتی آپولو) پس فکر می کنم در هر حال یکی دانستن تور و زئوس خالی از خطا نباشد.

از شما دوست بسیار عزیز به خاطر اطلاعات مفیدی که در اختیار مان می گذارید متشکرم.

خیلی ممنونم وارمستر عزیز. این که گفتم معادل رومی تور ژوپیتر هست نظر شخصیم نبود بلکه اون رو توی یه مقاله راجع به تور توی سایت http://www.Pantheon.org خوندم. خیلی سایت جالبیه. من با توجه به اطلاعاتی که از منابع دیگه دارم ولی برای پستهایی که توی آردا میذارم از مقالات اون استفاده میکنم. ترجمه و ادیتشون میکنم و بعد میذارم اینجا. اما اینکه گفتی خدای خوب در یونان غیر از دمتر و باکوس نیست یه جورایی مایه اشکاله.

میدونی من این ترم درس اندیشه اسلامی توی دانشگاه دارم و استادمون خیلی آدم خوب و با مطالعه ایه و خیلی راجع به یونان و اساطیرش صحبت میکنه. در باره ویژگیهای خدایان اسطوره ای یونان میگفت که اونها در واقع سه تا ویژگی برجسته دارند. اول شخص بودن در برابر شی بودنه. یعنی کس هستند و نه چیز. دوم بی مرگیه و سوم اینکه در رابطه با انسانها تعریف میشن. یعنی فقط برای این به وجود اومدن تا امور انسانها رو رتق و فتق کنند. خدای خواب، خدای مرگ، خدای جنگ، خدای عشق.... می بینی؟ همه اینها در رابطه با زندگی انسان تعریف میشن. ولی همونطور که گفتی زئوس واقعا هرزه است. در واقع همه خدایان یونانی اینطورند. اونها در واقع انسانند. احساسات انسانی دارند: خشم، شهوت، حسد.... تنها تفاوتشون با انسانها بی مرگیه.

ولی خدایان شمال اروپا میشه گفت اگر سیبهای جوانی ایدون نبود هیچ فرقی با انسانها نداشتند. به همین دلیل همدردی با انسانها شاید باشه که تا این حد با انسانها قرابت و نزدیکی دارند. اودین یک چشمش رو برای به دست آوردن خرد از دست میده و بعد اون رو به انسانها بخشید، شراب شعر رو از غولها دزدید و اون رو هم به انسانها داد، همینطور رونها را.

در واقع در بین خدایان یونانی باکوس و دمتر از همه به انسانها نزدیکتر بودند چون به ابتدایی ترین نیاز انسانها یعنی خوراک و نوشیدنی حکمرانی میکردند. میدونی که وقتی هادس پرسفون رو دزدید و دمتر گوشه نشین شد مردم داشتند از گرسنگی میمردند. به همین دلیله که دمتر و باکوس از همه خدایان برای انسانها مهمتر و حیاتی ترند.

راستش من جلوی اطلاعات شما خوف کم آوردم . والبته از اول قصد جسارت هم نداشتم

اما منظورم از خوب از نظر صفات اخلاقی است و نه چیز دیگه در واقع به نظرم نمی شه خدایان یونان واسکاندیناوی رو مقایسه کرد اساطیر یونان به شکل عجیبی شببه اساطیر بابل اند. از همون نظر انسانی بودن.

اما جسارتا باید بگم به نظر م گر چه دمتر وباکوس به این نیاز ها ارتباط داشتن ولی به نظرم این مسئله نه به خاطر انسانی تر بودن بلکه به خاطر بخشنده تر بودن آنها ست(قضیه ی باکوس رو که می دونی) واز این نظر بیشتر از بقیه شبیه خدایان نوردیک اند.(البته با صرف نظر از اون قضیه ی تب برای باکوس و قهر دمتر).

اولا که خواهش میکنم وارمستر جان. من فقط یه کم حوصله به خرج میدم و تو نت میگردم و کتاب هم میخونم. هرکسی میتونه مثل من اطلاعات جمع کنه.

راجع به اینکه اساطیر یونان از اساطیر بابل اقتباس شدند اصلا شک نکن. یه دوستی دارم که میگفت ورود زئوس از کرت به یونان نماد ورود تمدن از بابل و بین النهرین به یونانه!!!! بعید هم نیست این طور باشه.

دمتر و باکوس هم وقتی توی موقعیت قرار میگرفتند خدایان بی رحمی میشدند. مگر ماجرای اون پادشاه نبود (اگر درست یادم باشه) که مادر و خواهر و زنش بصورت شیر در اومدن و پاره پاره اش کردند چون به باکوس توهین کرده بود؟؟؟

کلا خدایان یونانی بیشتر از خدا بودن، پادشاه و ملکه بودند. پادشاه و ملکه وقتی سر ذوق باشه به زیردستاش حال میده ولی وای به روزی که حالش گرفته بشه....

یه چند وقتی از فرستادن پست برای مبحث اساطیر معذورم. مشغول امتحاناتم. بعد از امتحانات حسابی از خجالتتون در میام.

من که به مساله تب اساره کردم؟؟؟

راستی جدا حیفه که دیگه تا یه وقتی نمی پستی.

خب با عرض سلام مجدد خدمت همه دوستانی که این بحث رو پیگیری میکنند و خصوصا تنها دوستی که با ما همراهی میکنه وارمستر عزیز. خیلی ببخشید که چند روزی نبودم. امتحانه دیگه. کاریش نمیشه کرد. خب کجا بودیم؟ سومین همسر اودین:

گرید Grid سومین همسر اودین هم یک ماده غوله و اطلاعات زیادی ازش در دست نیست. از گرید فرزندی برای اودین به دنیا میاد به نام ویدار Vidar که خدای سکوت و انتقامه. ویدار از نظر قدرت بین خدایان دومه. وقتی در راگناروک اودین به وسیله فنریر کشته میشه این ویداره که انتقام پدرش رو میگیره و گرگ رو با دستان خالی میکشه. اون یکی از پاهاش رو روی فک پایین فنریر میذاره و با دستاش فک بالای اون رو به بالا فشار میده و در نهایت گرگ رو به دو قسمت پاره میکنه. ویدار که در آسگارد تالاری به نام ویدی Vidi داره یکی از خدایانیه که پس از آفرینش جهان نو، بعد از ماجرای راگناروک بر جهان حکمرانی میکنه.

خب امروز که بحث فرزندان اودین تقریبا تموم میشه فکر میکنم وقتش باشه که داستان شهادت بالدر رو براتون بنویسم:

بالدر (که در تالارش بریدابلیک Breidablik که به معنی باشکوه هست در آسگارد زندگی میکنه) پسر اودین و فریگ است. مدتی است که رویاهایی هشدار دهنده مبنی بر نزدیک شدن زمان مرگ بالدر به سراغ او آمده اند. اودین شخصا سوار بر سلیپنیر(اسب محبوب اودین که هشت پا دارد و میتواند در هوا حرکت کند) به سرزمین هل میرود و میبیند که ارواح در حال تدارک جشن هستند. اودین از یکی از آنها میپرسد که منتظر چه کسی هستند و آن روح به اودین خبر بدی میدهد: آنها سرزمین هل را برای ورود بالدر آذین میبندند! فریگ که این خبر را میشنود برای حفظ جان فرزندش به همه دنیا سفر میکند و از همه اشیا و اشخاص روی زمین سوگند میگیرد که به فرزندش آسیبی نرسانند و او را نکشند. فریگ تنها از یک بوته کوچک کشمشک که بسیار جوان و نورسته است بی توجه میگذرد. هنگامی که فریگ چنین میکند، خدایان برای تفریح شروع به بازی میکنند. آنها هرچه را که به دست می آورند از تیر و شمشیر و تبر، به سمت بالدر که اکنون به نوعی رویین تن است پرتاب میکنند. سلاحها از کنار بالدر رد میشوند و یا پس از برخورد به او بی اثر بر زمین می افتند. لوکی(شخصیتی مرموز در اساطیر شمال اروپا که گاهی با خدایان و گاهی بر علیه آنان است ولی در بیشتر داستانها شخصیتی شیطانی دارد و در بین خدایان با خدایی به نام هایمدال Heimdal بیش از همه سر جنگ دارد و در راگناروک این دو یکدیگر را میکشند) که از این اتفاق متعجب است از روی حسادت با چهره ای ساختگی به سراغ فریگ رفته و از او علت را جویا میشود. وقتی فریگ میگوید که از همه موجودات سوگند گرفته که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی موذیانه میپرسد:همه؟ و فریگ ماجرای بوته کشمشک را به لوکی لو میدهد. لوکی بلافاصله رفته و بوته را میچیند و به محل بازی خدایان باز میگردد. از بین خدایان تنها یک نفر در بازی شرکت نمیکند و آن هودر، برادر دوقلوی بالدر است که چون نابیناست در بازی شرکت نمیکند. ولی لوکی او را به میدان بازی برده و بوته کشمشک را به هودر میدهد و او را هدایت میکند تا بوته را به سمت بالدر پرتاب کند. بوته به قلب بالدر خورده و او را میکشد.

هنگامی که خدایان سرگرم تدارک مراسم سوزاندن جسد بالدر میشوند فریگ که هنوز هم نا امید نیست به دنبال داوطلبی میگردد که به هل رفته و بالدر را بازگرداند. تنها هرمود دلاور، فرزند دیگر اودین و فریگ است که حاضر به این کار میشود. او سوار بر سلیپنیر به هل رفته و بالدر را می یابد ولی هل برای بازپس دادن بالدر یک شرط میگذارد. او بالدر را تنها به شرطی بازپس میدهد که هر آنچه در روی زمین هست، بدون استثنا برای بالدر گریه کنند. این کار با توجه به محبوبیت و مهربانی بالدر نباید کار سختی باشد. خدایان قاصدانی را به همه جهان میفرستند و این قاصدان هیچ کجا نومید نمیشوند. اما در یک نقطه همه امید ها به یاس تبدیل میشوند. قاصدان در یک غار با ماده غولی(در بعضی روایات یک ساحره به نام ثوک Thokk ) مواجه میشوند که از گریه کردن سر باز میزند. او میگوید که خوبی از بالدر ندیده و حاضر نیست به او خوبی کند. خدایان تنها اشک خشک از او میبینند. بنابراین بالدر در دست هل باقی میماند.

هنگامی که خدایان متوجه میشوند این ماده غول لوکی بوده او را وارونه در چاهی میبندند و یک افعی را بر بالای سر او میگذارند. همسر لوکی، زیگین Sygin یک فنجان زیر دهان افعی میگیرد تا زهر بر روی لوکی نریزد ولی هرگاه میخواهد فنجان را خالی کند زهر روی صورت لوکی ریخته و او را چنان آشفته میکند که زمین از حرکت او میلرزد.

خدایان آماده مراسم کفن و دفن بالدر میشوند. بر تن خداوندگار مرده لباسی قرمز رنگ میپوشانند و او را بر روی تلی از هیزم که بر روی کشتی خود بالدر به نام رینگهورن Ringhorn که بزرگترین کشتی دنیاست آماده شده قرار میدهند. در کنار جسد بالدر، جنازه همسرش نانا Nanna که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه درگذشت را قرار میدهند. اسب بالدر و همچنین گنجینه هایش نیز در کشتی گنجانده شدند. اودین نیز حلقه اش دروپنیر Drupnir را که قبلا از آن صحبت کرده ام روی سینه بالدر جای میدهد.

تل هیزم را آتش میزنند و غولی به نام هیروکین Hyrrokin کشتی را به داخل دریا هل میدهد.

برای اینکه یه مقدار غم این پست رو بالاتر ببرم قسمتی از ترجمه یک شعر رو که مرگ بالدر رو بیان میکنه براتون مینویسم. این شعر (قسمتی از) یکی از آهنگهای یک گروه بلک متال فنلاندی به نام Darkwoods my betrothed است. آهنگی به نام سقوط فرزندان ایگدرازیل Yggdrasil's children fall یا فرزندان ایگدرازیل فرو می افتند از آلبوم سال 1995 به نام وارثان ستاره شمالی Heirs of the north star است:

پرده دوم : بدرود فرزند اودین

بالدر را در کشتی گذاشتند

و انجا سرد خوابید

با همسرش که در کنارش بود

بر سینه اش تمام داراییش را نهاده بودند

انگاه که مراسم شروع شده بود

خورشید در فراسوی دریای یخ زده فرو رفت

دو کلاغ چرخ زدند

در اسمان صاف ابی

غمشان را می سراییدند

ثور پتکش را بر اورد

و بر توده هیزم ها فرود اورد

امواج کشتی را به دور دست ها بردند

و انجا با درخششی زیبا سوخت

با تاریک شدن هوا

اودین ایستاد...اشک از چشمانش جاری شد

اگر هم اصل این قسمت از شعر رو (کل شعر خیلی طولانیه. آهنگ 16 دقیقه است) میخواین خدمت شما:

Balder was set into his ship

And there he laid cold

With his wife beside him

On his breast were all his possessions

Placed carefully

As the ceremony began

The sun sank low over the icy sea

Two ravens circled

In the clear blue sky

Singing their sadness

Thor raised his hammer

And blessed the pyre

Waves carried the ship far to the sea

There it burnt bright high

Against the darkening sky

Odin stood... tears falling from his eyes

خب. دیگه کف کردم. بسه فعلا. نظر بدین. هم راجع به کل پست و هم راجع به شعر.

سلام دوستان. وارمستر جان تو هم چشم خوردی؟ ما دلمون به تو خوش بود که تو هم دیگه پست نمیدی. حالا. من که بحث رو قصد دارم تا بتونم ادامه بدم. هرچند متکلم وحده باشم. امروز پستم زیاد طولانی نیست چون راجع به یه شخصیتی میخوام توضیح بدم که چهره مرموزیه در اساطیر اسکاندیناوی و اطلاعات زیادی ازش در دسترس نیست.

در اساطیر شمال اروپا یکی از مهمترین خدایان، خدایی است به نام هایمدال Heimdal . خدای روشنایی و نگهبان بیفراست(پل رنگین کمان. پلی که به اسگارد ختم میشه) هایمدال واقعا هم به درد نگهبانی میخوره. مقدار خواب مورد نیاز برای هایمدال کمتر از مقدار خواب پرنده هاست. میتونه تا شعاع 100 مایل رو به خوبی ببینه و دیدش در شب و روز فرقی نمیکنه. شنواییش هم به قدری قویه که میتونه حتی صدای رویش گیاهان و همچنین روییدن پشم بر پشت گوسفندها رو بشنوه. به علت درخشندگی دندانها طلایی رنگش اون رو گولینتانی Gullintani (فکر نمیکنم فهمیدنش سخت باشه که گولینتانی یعنی دندان طلایی) هم مینامند. در آسگارد تالاری داره به نام هیمینبیورگ Himinbjorg (فکر میکنم به معنی صخره های آسمان باشه) و همینطور اسبی داره به نام گالتوپ Gultop و همیشه بوقی به نام گیالار Gjallar رو حمل میکنه. مهمترین نقش هایمدال هم به همین بوق بستگی داره. وقتی که در راگناروک سپاههای بدیها به سمت آسگارد حمله میکنند هایمدال که نگهبان بیفراست، یعنی تنها راه ورود به آسگارده در گیالار میدمه تا خدایان خودشون رو برای جنگ آماده کنند. هرچند که دیگه خیلی دیر شده. سرنوشت هایمدال هم اینه که در راگناروک با لوکی بجنگه و هریک دیگری رو بکشه.

از نظر بعضی اسطوره شناسها هایمدال و تیر در واقع یک خدا هستند هرچند که بعید به نظر میاد. تیر فرزند اودین و فریگه. هایمدال رو میگن که از نه مادر زاده شده(عجیبا غریبا، بعضیها این نه مادر رو دختران غولی به نام گیرندور Geirrendour میدونن و بعضی هم دختران اگیر Aegir ) هایمدال در انتهای جهان زاده شد!!!! و به وسیله قدرت زمین، آب دریا و خون گراز نگهداری و بزرگ شد.

نکته جالب دیگه اینه که پدر همگان لقب اودینه، در حالی که در داستانی میخونیم که انسانها که به سه دسته بردگان، دهقانان و جنگاوران تقسیم میشن از خدایی به نام ریگ(به معنی پادشاه و فرمانروا که میگن اسم دیگه هایمداله. یعنی تو طول سفری که توی داستانه هایمدال با اسم مستعار ریگ Rig سفر میکنه.)

داستانش جالبه ولی الان وقت نوشتنش رو ندارم. قول میدم که توی پست بعدی داستانش رو بنویسم. فعلا خداحافظ. پست هم بذارین خواهشا

خب بابا من که دلم پوسید. یکی جواب نمیده؟ نه وارمستر نه اله سار نه هیچ کس دیگه. به هر حال. قرار بود داستان ریگ رو براتون بگم:

داستان راجع به سفر خدایی به نام ریگ (یعنی پادشاه که میدونیم ریگ هایمداله) است. در قسمت اول سفر به یک خانه که در مجاورت مزرعه ای ساخته شده میرسه. توی این خونه آی Ai (به معنی جد بزرگ یا پدر پدربزرگ) و همسرش ادا Edda (مادر پدربزرگ) زندگی میکنند. آنها با وجودی که فقیر بودند ولی بسیار مهربان بودند و ریگ رو به خونه خودشون دعوت کردند. شب که شد ریگ بین آی و ادا خوابید و نه ماه بعد ادا پسری به دنیا آورد که اون رو ثرال Thrall یعنی برده نامیدند. وقتی که ثرال بزرگ شد بسیار قوی ولی در عین حال بسیار زشت بود و توانایی انجام کارهای سخت رو داشت. ثرال با زنی به نام ثیر Thir به معنای کارگر روزمزد زحمت کش ازدواج کرد و صاحب دوازده پسر و نه دختر شد. این بیست و یک فرزند نامهای عادی داشتند و اونها هم با عادت به کار سخت مزرعه بزرگ شدند و از اونها نژاد برده ها بوجود آمد.

در دومین قسمت سفر، ریگ به یک خانه نسبتا خوش ساخت رسید که متعلق به یک صنعتگر و کشاورز خوب بود. زن و مرد میانسالی توی خونه زندگی میکردند به نامها آفی Afi یعنی پدربزرگ و آما Amma یعنی مادربزرگ. اونها هم ریگ رو به خونه شون دعوت کردند و از اون با غذای نسبتا مناسبی پذیرایی کردند. شب باز هم ریگ بین اونها خوابید و نه ماه بعد از آما پسری به نام کارل Karl یعنی دهاتی به دنیا اومد. کارل با زنی به نام اسنور Snor ازدواج کرد و اونها صاحب دوازده پسر و ده دختر شدند. از نسل اونها هم دهقانها و زمین داران خرد بوجود آمدند.

در سومین بخش سفر، ریگ به یک قصر بسیار زیبا رسید که فادیر Fadir و مودیر Modir که معانیشون کاملا معلومه در اون زندگی میکردند. اونها به شایستگی از ریگ پذیرایی کردند و غذای فراوانی براش تهیه کردند و از اون به روی بهترین میزشون پذیرایی کردند. این بار هم شب، ریگ بین میزبانانش خوابید و نه ماه بعد مودیر پسری زیبا و باهوش به دنیا آورد که اون رو یارل Jarl یعنی سرباز دلیر نامیدند. هنگامی که یارل بزرگ شد ریگ فاش کرد که پدر واقعی یارله و به اون رونها Runes رو یاد داد. کلمات جادویی که میتونست دریا رو آروم کنه، آتش رو خاموش کنه و شمشیر دشمن رو کند کنه. همچنین به اون زبون پرنده ها رو یاد داد. بعد از اونکه ریگ به آسگارد برگشت یارل قصر پدر و مادر رو ترک کرد و برای خودش قصری ساخت و گروهی رو هم برای خودش استخدام کرد. یارل و جنگجوهاش هجده قصر تصرف کردند. سپس یارل عاشق ارنا Erna دختر زیبای فرمانده هرسیر Hersir شد و با اون ازدواج کرد. اونها صاحب یازده پسر شدند و از نسل یارل جنگاوران به وجود آمدند.

خب. شما رو به خدا تو بحث با من همراهی کنید. من هم از این حالت که فقط من بنویسم خوشم نمیاد.

فعلا بای.

سلام دوستان،

خب، امروز میخوام برم سراغ یه شخصیت بسیار مهم و تاثیر گذار در اساطیر اسکاندیناوی که بارها اسمش رو توی پستهایی که توی این مبحث گذاشتم خوندید.

در اساطیر اروپا شخصیتی و مرموز وجود داره که گاهی دوست و گاهی دشمن خدایانه. هرچند که در هر دو حالت به غیر از دردسر برای خدایان هیچی نداره. حتی موقعی هم که میخواد به خدایان کمک کنه معمولا نادانسته براشون دردسر درست میکنه. هر چند گاهی هم خودش در رفع و رجوع این مشکلات به خدایان کمک میکنه.

لوکی یکی از خدایان اصلی اساطیر شمال اروپاست. اون فرزند غولی به نام فاربائوتی(Farbautiبه معنی مهاجم بیرحم) و ماده غولی به نام لافی Layfey است. اون رو معمولا یکی از اسیر میدونند در حالی که در بیشتر موارد دانسته یا ندانسته برای اونها دشمن به حساب میاد. لوکی میتونه از آتش و همینطور جادو استفاده کنه و به شکلهای مختلفی مثل اسب، عقاب و مگس در بیاد(اینها سه شکلی هستند که در داستانهایی که من خوندم لوکی به خودش گرفته) از طرفی هنرمند، در عین حال بد طینت و با این وجود قهرمان گونه است. این خدای دمدمی و دو وجهی اصلا محبوب نیست و در واقع مقصر اصلی مرگ بالدر، خدای روشنایی(داستانش رو نوشتم توی همین تاپیک) است.

لوکی دو همسر داره. یکی ماده غولی به نام انگربودا Angrboda (به معنای منادی اندوه که واقعا برای اون اسم با مسماییه) که از اون دارای سه فرزند میشه که هر کدوم به اندازه خود لوکی بد ذات و پلیدن. اولی گرگ هیولاوار فنریر ( که قبلا هم اینجا راجع بهش توضیح دادم و دشمن دیرین اودین والاست و در راگناروک اونه که اودین رو میبلعه)

دومی افعی جهانی یورمونگانده Jormungand که به نام مار میدگارد هم شناخته میشه. وقتی که یورمونگاند به دنیا اومد خدایان متوجه رشد سریع و غیر عادی اون شدند و به همین دلیل هم اودین برای اینکه خطر اون رو از سر خدایان و انسانها مرتفع کنه، مار رو که تا همون موقع هم بسیار بزرگ شده بود به داخل اقیانوسی که میدگارد یعنی محل زندگی انسانها رو محاصره میکرد انداخت. مار به قدری بزرگ بود که دور تا دور میدگارد رو فرا گرفت و برای جا شدن توی این حلقه شروع به گاز گرفتن دم خودش کرد. خدایان هم میدونستند که این افعی روزی مصیبتهای بزرگی برای خدایان و انسانها به ارمغان خواهد آورد. در راگناروک یورمونگاند و تور قدرتمند یکدیگر رو خواهند کشت. در یکی از داستانهای تور میخونیم که یک بار نزدیک بود تور یورمونگاند رو بکشه ولی به خاطر وحشت زده شدن غولی که همراه تور بود(اسمش یادم نیست. داستانش رو بعدا براتون مینویسم) موفق به این کار نشد.

کوچکترین فرزند نامبارک لوکی و انگربودا هل Hel فرمانروای هلهایم Helheim یعنی قلمرو مردگانه. هل رو معمولا به صورت یک عجوزه وحشتناک توصیف میکنند. نیم مرده و نیم زنده با ظاهری ملال آور و وحشت انگیز. صورت و بالاتنه هل بصورت یک زن زنده است ولی پاها و ران اون مثل پاها و ران یک جسده: پر از لک و پیس و در حال کپک زدن.

خدایان هر سه فرزند انگربودا رو از تالار اون بیرون انداختند. اونها هل رو هم به جهان زیرین فرستادند تا در اونجا بر مردگان شریر و کسانی که از بیماری و پیری مرده اند حکمرانی کنه. تالاری که هل در هلهایم برای خودش ساخته الیودنیر Eljudnir یعنی تالار مردگان نام داره. اون یه خدمتکار به نام گنگلاتی Ganglati و یک کلفت به نام گنگلوت Ganglot داره که هر دو این نامها رو میشه سست و تنبل ترجمه کرد.

اما همسر اصلی لوکی (انگربودا یه جورایی معشوقه لوکیه!!!) ماده غول دیگه ایه به نام سیگین Sigyn یا زیگین که به سیگین وفادار هم معروفه. علت نسبت دادن این لقب به سیگین هم اینه که سیگین حتی وقتی که لوکی توسط خدایان به خاطر مرگ بالدر مجازات میشه باز هم پیش لوکی میمونه و از اون پرستاری میکنه. تنبیه لوکی به این صورت بود که اون رو روی سه تخته سنگ زنجیر کردند: یکی زیر شونه هاش، یکی زیر کمرش و یکی هم زیر زانوهاش. یک مار سمی هم بالای سر لوکی قرار داده شد. سم این مار قطره قطره روی صورت لوکی میریخت ولی سیگین اجازه افتادن این سم روی صورت لوکی رو نمیداد و سم رو توی یک فنجان یا کاسه جمع میکرد. اما وقتی که کاسه پر میشد سیگین مجبور بود برای چند لحظه کاسه رو کنار ببره تا اون رو خالی کنه. در همین چند لحظه افتادن زهر مار روی صورت لوکی چنان دردی براش ایجاد میکرد که اون از درد به خودش میپیچید و باعث به وجود اومدن زلزله میشد.

در راگناروک زنجیر لوکی هم پاره خواهد شد و اونه که غولها رو برای جنگ بر علیه خدایان رهبری میکنه. در راگناروک لوکی سوار بر کشتی ای که ناگل-فار یعنی ناخن کشتی نامیده میشه و گفته میشه که از ناخنهای گرفته نشده مرده ها ساخته شده!(به همین علت گفته میشه که ناخنها رو کوتاه و مرتب نگه دارید) به سمت آسگارد حرکت میکنه و ....

در انتها باید بگم که از نظر ژرژ دومزیل نویسند فرانسوی شباهتهای بسیاری بین لوکی و هیولایی به نام سیردون Syrdon که هیولاییه در افسانه های قفقازی و هند و اروپایی وجود داره. اما متاسفانه نتونستم متنی راجع به سیردون پیدا کنم و شباهتهاشون رو بررسی کنم.

تا بعد...

درود دوستان

بعد از گذاشتن یه پست نا موفق امیدوارم این دفعه دیگه فضاحت به بار نیاد:

خب، اینبار هم با یه عکس و چند تا نقاشی اومدم. اول سه تا نقاشی از هایمدال. اولی هایمدال رو فقط کشیده، البته در کنار بیفراست و همینطور در کنار بوقش و شمشیرش. دومی هایمدال رو بهتر نشون داده. در حال نگهبانی، بیفراست و آسگارد هم در پشتش قابل دیدن هستند. نقاشی سوم هم صحنه ای رو نشون میده که در راگناروک، هایمدال و لوکی همدیگه رو میکشند:

http://www.imgzhost.com/uploads/6ce27a9b5a.jpg

http://www.imgzhost.com/uploads/3e5199f504.jpg

http://www.imgzhost.com/uploads/9373c5a8f6.jpg

عکسی هم در زیر گذاشتم یه تخته سنگه که روش نقش هایمدال حکاکی شده. متاسفانه نتونستم در بیارم که این تخته سنگ کجاست:

http://www.imgzhost.com/uploads/d845b096af.jpg

خب دوستان. باز هم نقاشی برای گذاشتن دارم ولی چون میترسم به خاطر زیاد بودن تصاویر دفعه قبلی پستم خراب شده باشه، بقیه نقاشیها رو دفعه بعد براتون میذارم.

فعلا بدرود.

چشم قربان :D

دوباره درود دوستان،

ضمن تشکر از اله سار عزیز، امروز هم با چند تا نقاشی جالب در رابطه با اساطیر شمال اروپا در خدمتتونم. دو تا نقاشی اول یه صحنه رو تصویر میکنند. لوکی به بند کشیده شده، و همسرش سیگین داره سعی میکنه از ریختن زهر افعی به روی اون جلوگیری کنه. در نقاشی اول در سمت چپ صفحه یک دورف رو میبینیم که داره زنجیر به پای لوکی میذاره. متاسفانه نتونستم اسمش رو در بیارم. نکته جالبی که توی این دو نقاشی خصوصا نقاشی اول وجود داره اینه که لوکی بر خلاف ذات پلیدش و اون چیزی که ما انتظار داریم به صورت مردی عادی و حتی میشه گفت زیبا تصویر شده:

http://www.imgzhost.com/uploads/4e40d9c04d.jpg

http://www.imgzhost.com/uploads/1d5b54de92.gif

دو تا نقاشی بعدی نتیجه خیالپردازیهای نقاشهای امروزیه که دست از سر اساطیر شمال اروپا هم بر نداشتند و خواستند یه تصویری از لوکی به نمایش بذارند:

http://www.imgzhost.com/uploads/bc3aa6590c.jpg

http://www.imgzhost.com/uploads/8b80df232a.bmp

نقاشی بعدی باز هم با خیالپردازی همراهه و لوکی رو نشون میده که بر لشکر آسگارد پیروز شده و حالا ظاهرا ثور رو به بند کشیده. عکس بعدیش هم یه ماسک از لوکیه:

http://www.imgzhost.com/uploads/518744e499.bmp

http://www.imgzhost.com/uploads/7de574f773.bmp

خب دوستان. برای امروز دیگه بسه. یه چیزی رو باید اعتراف کنم و اون اینکه من نمیدونم بحث رو چه جوری ادامه بدم. دوستانی که بحث اسطوره های اسکاندیناوی رو دنبال میکنن پیشنهاد بدن بلکه این بحث عقیم نمونه.

بدرود

ای بابا، بازم که گند بالا اومد. من دیگه روم نمیشه به اله سار بگم که چی کار کنه. ولی خب دیگه. کاری از من بر نمیاد. فقط خواهش میکنم تا همونجایی از عکسها که نشون داده میشه بذاره باشن و بقیه شون رو پاک کنه تا توی پستهای بعدی باقیشون رو بگذارم.

ای بابا، بازم که گند بالا اومد. من دیگه روم نمیشه به اله سار بگم که چی کار کنه. ولی خب دیگه. کاری از من بر نمیاد. فقط خواهش میکنم تا همونجایی از عکسها که نشون داده میشه بذاره باشن و بقیه شون رو پاک کنه تا توی پستهای بعدی باقیشون رو بگذارم.

سلام هالباراد جان. بابا این چه حرفیه . من وظیفمه . شما هم نگی خودم درستش می کنم .اینکه خراب میشن بخاطر تعدادشون نیست شما فقط آدرس مستقیم عکس رو مثل این :

http://www.imgzhost.com/uploads/4e40d9c04d.jpg

رو پست کن تو نوشتت و هایلایت کن و اون علامت تگهای ایمیج رو بزن ( http://www.arda.ir/components/editor/image.gif ) اون باقی آدرسهای یوآرال دار رو نذار.اینجوری تکرار نمی شن. اگه هم بازم نشد اصلا مشکلی نیست من خودم درستش می کنم نگران نباش.

در مورد این تاپیک هم با اجازه من یه نظری بدم، هر چی که می دونی در این مورد حالا چه دنباله دار باشه چه پراکند، با ربط یا بی ربط کم کم بنویس تا اینجا یجور مرجع در این مورد بشه .بعدش میشه یه مقاله کاملش کرد.

موفق باشی

آخه اله سار جان یعنی مثلا داستانهای اساطیری رو بنویسم؟ اونجوری به نظرم خیلی یخ میشه.

مثلا داستان وولسونگاساگا یا داستانها دیگه اساطیری رو بخوام بنویسم باید مستقیم کپی کنم که این کار هم اصلا مورد علاقه ام نیست.

خوب بعد از مدتها سلام. یه مطالبی بود که من فکر میکنم یادم رفته بود توی این تاپیک بررسیشون کنم و اون هم دسته دوم خدایان یعنی ونر ها بود. گفته بودم که تنها سه تن از خدایان ونر در اساطیر شمال اروپا شناخته شده هستند. Njord, Freya, Freyr

اول از همه میریم سراغ نیورد. خدای اسکاندیناویایی باد، دریا و آتش. نیورد است که در سفرهای دریایی و در شکار شانس و اقبال برای انسانها میاورد. نیورد با یک ماده غول به اسم اسکادی Skadi ازدواج میکنه ولی از خواهرش صاحب دو فرزند میشه: فریر و فریا.

بعضی از افسانه ها چنین خبر میدهند که اوایل در میان دو طایفه خدایی اسیر و ونر جنگی در میگیرد که با پیروزی اسیر خاتمه میپذیرد و نیورد به همراه دو فرزندش به عنوان گروگان به نزد اسیر فرستاده میشوند. البته نیورد و فریر در میان ونر ها بسیار با ارج و قرب تر از آن بودند که برای بقیه قبیله قربانی شوند و این درواقع فریا بود که خویش را قربانی سایر ونر ها کرد و دانش جادوگری را که در میان ونر ها بسیار رایج بود به اسیر یاد داد.

فریا، الهه شمالی عشق و باروری بود و زیبا ترین و خوش یمن ترین الهگان. او الهه حامی برداشت محصول و زایش بود و همینطور سمبلی از میل جنسی و همینطور در موضوعات عشقی از او طلب یاری میشد. فریا عاشق موسیقی، بهار و گلهاست، و بین موجودات هم الفها یا پریها رو بیش از همه دوست داره. فریا همچنین مشهورترین الهه ونره.

فریا دختر نیورد و همینطور خواهر فریر است. اون با خدایی گمنام به نام اود Od که ممکنه همون اودین والا باشه ازدواج میکنه، ولی اود گم میشه و از اشکهای فریا در غم دوری شوهرش طلا به وجود میاد. به همین دلیل طلا رو اشکهای فریا هم میگن.

با ارزشترین گنجینه های فریا عبارتند از:

گردنبند با ارزشی به نام بریسینگز Brisings که فریا برای بدست آوردن اون با چهار دورفی که گردنبند رو ساختند به نوبت همبستر میشه.

یک شنل یا پوست که به پوشنده خودش اجازه میده تا به یک باز تبدیل بشه.

و یک ارابه که توسط دو تا گربه کشیده میشه.

فریا همچنین یک شیپور جنگی به نام هیلدسوینی Hildesvini داره که در واقع مردی به نام اوتار Ottar است که عاشق فریا شده و به این شکل در اومده.

فریا خدمتکار یا ندیمه ای به نام فولا Fulla هم داره.

فریا در قصری به نام فولکوانگ Folkvang زندگی میکنه که به معنی دشت مردمه. در این قصر همیشه آهنگهای عاشقانه نواخته میشه و این الهه در تالار مخصوص خودش یعنی سسرومنیر Sessrumnir اوقات رو میگذرونه.

موضوعی که علتش هنوز نامعلومه اینه که فریا کشته شدگان در جنگها رو با اودین قسمت میکنه یعنی نصف کشته ها به تالار فریا میرند و بقیه به والهالا.

همچنین زنهایی که میمیرند هم به قصر فریا منتقل میشند.

بعد از مدتها دوباره حال و حوصله اش رو پیدا کردم که توی این تاپیک یه پست جدید بذارم. آخه دو بار داشتم این کار رو میکردم ولی سیستم قاط زد و کل پستم پرید. سر همین هم اینقدر طول کشید. این شما و این هم فریر Freye:

فریر رب النوع خورشید، باران، صلح و همینطور نگهبان خرمنهای حاصلخیزه. با وجودی که خدای صلحه ولی جنگجوی دلیری به حساب میاد. همچنین فریر فرمانروای الفهاست (البته الفهای روشن که در الفهایم Alfheim زندگی میکنند نه الفهای سوارتلفهایم Svartelfheim)

فریر زیبا ترین و بزرگوارترین ونرها حساب میشه و اونرو بعضی جاها خدای جهان نامیده اند.

بعد از ترکیب و ممزوج شدن اسیر و ونر ها، بر خلاف داستان که در اون اسیر بر ونرها پیروز شدند، فریر فرمانروای اسیر لقب میگیره.

از فریر برای متبرک کردن ازدواجها هم استغاثه به عمل می اومده.

یک روز فریر بدون اجازه اودین بر تخت جادویی اون یعنی هیلدزکیالف میشینه و با نگاه به شمال (که محل زندگی غولهاست) عاشق گرد Gerd دختر گیمیر Gymir میشه که به قدری زیبا بود که درخشش بازوان برهنه اش آسمان و دریا رو روشن میکرد. گرد که به نوعی تجسم خاک حاصلخیز به شمار میاد اصلا دوست نداشت به همسری فریر در بیاد، حتی در برابر هدیه هایی که اسکرنر Skirnir خدمتکار و سلاحدار فریر و قاصد فریر برای خواستگاری بهش پیشنهاد کرد یعنی نه سیب طلایی و همینطور حلقه دروپنیر. تا وقتی که بنا به روایتی فریر شمشیر جادوییش رو به گرد پیشکش میکنه (شمشیری که به اراده خودش میجنگید و میتونست زمین رو از یخ بپوشونه و با هدیه دادنش به گرد، فریر در راگناروک به خوبی مسلح نیست و به همین دلیل از سورت Surt هیولای آتش شکست میخوره و کشته میشه) و به روایت دیگری اسکرنر، گرد رو تهدید میکنه که فریر از شمشیرش استفاده میکنه و گرد بالاخره راضی میشه که نه روز بعد در یک جنگل فریر رو ملاقات کنه و بعد ها با اون ازدواج میکنه. در این روایت کشته شدن فریر در راگناروک به این شیوه توجیه میشه که اون شمشیرش رو به خود اسکرنر میبخشه.

فریر پسر نیورد و برادر فریاست. اون سوار بر ارابه ای سفر میکنه که توسط یک گراز طلایی به نام گولین برستی Gullinbursti کشیده میشه. این گراز رو دو دورف به نامهای بروک Brokk و ایتری Eitri برای فریر ساختند. فریر یک کشتی هم داره که اسکید بلدنیر Skidbladnir یعنی چوبین تیغه نامیده میشه. این کشتی همیشه مستقیم به سمت هدفش حرکت میکنه و میتونه اونقدر کوچک بشه که توی جیب فریر جا بشه. همونطور هم که گفتم گنجینه دیگر فریر شمشیریه که هر وقت صاحبش اراده میکرد از غلافش بیرون میومد و صحنه جنگ رو پر از جسد میکرد.

فریر در سوئد فریکو Fricco نامیده میشد و مرکز پرستندگانش هم در اوپسالا Uppsala در سوئد قرار داره.

امیدوارم از این پست هم خوشتون اومده باشه.

بابا دمت گرم هالباراد / تورین جان...( ما آخر نفهمیدیم این شناسه تو چرا این جوری ؟؟؟ )...این هم مثل سیلماریلیون بار اول که خوندم این قدر که اسم داشت هیچی نفهمیدم...( دو نقطه دی )..امیدوارم موفق باشی...منتظر ادامه اش هم هستم....

خواهش میکنم لگولاس جان. عرض شود که من اولش هالباراد بودم، بعدش وقتی که عوضش کردم و گذاشتم تورین تورامبار، بعضی دوستان اعتراض کردند که همون هالباراد قشنگتر بود و بهش عادت کرده بودیم و از این حرفها و ... من هم دیدم از یه طرف نمیشه حرف اونها رو زمین انداخت، از یه طرف نمیشه از اسم تورین تورامبار صرف نظر کرد. سر همین هم اینجوریش کردم. اما یه مشکلی که الان دارم سطحمه که از 92 درصد نقره رسیده به 46 درصد نقره. نزدیکه که سکته رو بزنم. نمیدونم چی شده. خدا کنه برش گردونن.

فکر میکنم برای ادامه این مبحث صحبت راجع به خدایان دیگه اسطوره ای که البته کم اهمیت تر هستند موضوع خوبی باشه. مثلا خدایانی که از راگناروک جان سالم به در میبرند مثل هونیر و ویدار. دوستانی که موافقن دستا بالا

من موافقم هالباراد سابق گرچه اصلا نمیدونم اینا که میگی چی هستن ! بگو تا بدونیم !

می دونی که همه جوره پایتم.. تو برو بقیشو بر و بچ دارند...من که همیشه به داستان هات علاقه مندم...

------------------------

با توجه به پست پایین تصحیح شد(ناظر)

اولا که دستت درد نکنه آرون. واقعا دستت درد نکنه. خوب اگر نمیدونی هونیر و ویدار چی هستن حق داری، ولی راگناروک رو که توی همین تاپیک نوشتم. خواهشا بخون.

راجع به شناسه ام هم چون بعضی دوستان از جمله خودت نسبت به تغییر هالباراد به تورین اعتراض داشتین و از طرفی دلم نمیومد اسم تورین رو کنار بذارم گفتم اینجوریش کنم. هر کس خواست هالباراد صدام کنه و هر کس خواست هم تورین تورامبار یا بلای جان مورگوث!!!!!!!!!!!!!!!!

از حمایت لگولاس عزیز هم ممنون. من ترجیح میدم توی سایت به اسم مستعارم شناخته و صدا زده بشم. لطف کن رعایت کن. یا هالباراد یا تورین.

برای اینکه دیگه بهانه هم دست آرون ندم: راگناروک یعنی شامگاه خدایان روزیه که در اون خدایان اسطوره های وایکینگها که همون جبهه خوبشون باشن از جبهه بد یعنی غولها شکست میخورند و بیشترشون کشته میشن. از جمله اودین، تور، تیر، فریر و ...

بعضی از خدایان که تعدادشون هم خیلی کمه از این روز جان سالم به در میبرند و در بازسازی جهان (همون سرود دوم آینور) به بالدر، پسر اودین که قبل از راگناروک کشته شده میپیوندند. خوب شد؟

هالباراد حالا چرا میزنی؟ خوب نمیدونستم یادم نبود آدم که نمیتونه همه اینها رو باهم یادش بمونه ! بهرحال مرسی از توضیحاتت خیلی جالب بود !

گفیون Gefion

یکی از قدیمیترین الهه های اسطوره ای اسکاندیناوی. از الهه های باروری و گیاهان. گفیون به خصوص رابطه تنگاتنگی با گاوآهن داشته است.

معنی گفیون دهنده است. او را علاوه بر وظایف بالا، الهه حامی دوشیزگان و همچنین بخشنده شانس و اقبال هم دانسته اند. هر دختری که در باکرگی میمرد، تبدیل به یکی از خدمتگزاران او میشد.

گفیون با شاه سکیول دSkjold یا سکیلد Skyld که از فرزندان اودین است ازدواج کرد و در لیر Leir در دانمارک ساکن شد که به عنوان حرم و مکان مقدس مخصوص وی به شمار میرفت. اعتقاد بر این بوده است که شاهان سوئد از اعقاب گفیون هستند.

همچنین تصور میشده که جزیره زیلاند Zealand که در دانمارکی Sjaelland را گفیون با شخم زدن خاک مناطق مرکزی سوئد با کمک چهار پسرش که به صورت چهار گاو نر در آمده بودند به وجود آورده است. او با این کار دریاچه های بسیاری را نیز در سوئد ایجاد کرد.

در کپنهاگ دانمارک، فواره بزرگی وجود دارد که گفیون را در حال شخم زدن نشان میدهد.

گاهی هم گفیون را با فریگ، همسر اودین یکی فرض کرده و گفیون را یکی از نامهای فریگ دانسته اند.

پست امروز خیلی کوتاهه چون مطلب زیادی راجع به این الهه ای که میخوام راجع بهش بنویسم پیدا نکردم:

Jord در اساطیر اولیه اسکاندیناوی، یورد مظهر و تجسمی از زمین بدوی و بکر، بدون اینکه هنوز انسان بر اون زندگی و کشت و کار کرده باشه به حساب میومده. یه جور سنبل بکارت طبیعت.

تنها چیزی که از این الهه میدونیم اینه که اون یکی از همسران اودین والا، و مادر ثور قدرتمند، قدرتمند ترین خدایان وایکینگهاست.

نمیخوااااااااااااااااااااااااام

بابا نمیخواااااااااااااااااااااام

به کی بگم نمیخواااااااااااااااااام؟

نمیخوام فیلم راجع به دنیای اسطوره ها نشون بدین. آخه به کی بگم؟ هان؟ به کی بگم که دیشب داشتم سکته میکردم جلوی تلویزیون؟

هم فیلمش چرت و پرت بود هم اینکه دوبله صدا و سیماییها قشنگش کرده بود. گور بابای هرچی اسطوره شناس و علاقه مند به اسطوره است.

کی گفته والی پسر اودین بوده؟ ما میگیم پسر لوکی بوده.

کی گفته هایمدال و لوکی دشمن خونی بودن؟ ما میگیم وقتی پسره از هایمدال راجع به لوکی میپرسه هایمدال میگه خیلی بچه باحالی بود و جاش خالیه.

آخه بابا، حداقل یه مشورتی با یکی بکنید که تلفظ اسمها رو اشتباه نگید:

به جای یوتونهایم نگین جیتنهایم

به جای هایمدال نگین هیمدال

به جای سیگین یا زیگین نگین سجین

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خب هالباراد جان خودت میتونی شروع کنی یه کم کاراشون با کیفیت تر شه! همینا رو یه جوری بهشون بگو !

به کی بگم؟؟؟ کجا برم؟؟؟ اینا که نشونش دادند و گند خودشون رو بالا آوردن. دیگه من چی کار میخوام بکنم؟

در فیلم هم مردم روهان بیشترین شباهت رو به مردم اسکاندیناوی دارند.

هالبارد جان شما خودتان را عصباني نكن.از اين فيلمها و اين جور دوبله شدن زياد تو تلویزیون نشون ميده .من كه مشتاقانه منتظر مطلب بعدي شما هستم.

اله سار جان شما قول یه پست راجع به یورد داده بودی. ما هنوز منتظریم ها. تا تو پستت رو نذاری بحث رو ادامه نمیدم ها! دست بجنبون که معطلیم.

راستش من سررشته بحث از دستم خارج شده. نمیدونم با کدوم خدا کار رو ادامه بدم. یکی راهنمایی کنه.

راستش من سررشته بحث از دستم خارج شده. نمیدونم با کدوم خدا کار رو ادامه بدم. یکی راهنمایی کنه.

می تونی از آفریدگار شروع کنی.

ناظر عزیز می دونم که این شایسته پاک شدنه ولی خب منم مسه سام بعضی وقتا نمی تونم جلوی زبنومو بگیرم.

آفریدگار؟ در دنیای اسطوره ای اسکاندیناوی میشه گفت آفریدگاری وجود نداره. یعنی چه طور بگم. خدایان خودشون مخلوق طبیعت هستند. احتمالا قبلا گفتم ولی باز هم اشاره ای میکنم:

در ابتدا نه زمین وجود داشت و نه آسمان و نه خورشید و ماه و ستارگان. تنها چاله ای بزرگ و گسترده به نام گینونگاگپ Ginnungagap وجود داشت. در منتها الیه شمال این چاله سرزمین یخزده نیفلهایم Nifleheim و در منتها الیه جنوب هم سرزمین سوزان آتش، موسپلهایم Muspleheim قرار داشت. دوازده رودخانه از نیفلهایم سرچشمه گرفته و به گینونگاگپ میریختند و اون رو از یخ پر میکردند. در مرز بین گینونگاگپ و موسپلهایم این یخها ذوب شده و بخار میشدند و ابرهایی تشکیل میدادند. از قطرات آبی که از این ابرها میچکید دوشیزگان یخی به وجود آمدند و همین طور ایمیر Ymir اولین غول و یک گاو ماده به نام اودومبلا Audumbla . یک روز که اودومبلا داشته با لیسیدن یخهای گینونگاگپ خودش رو سیر میکرده سر یک مرد، روز دیگر بالاتنه اش و روز سوم هم تمام بدن مرد از زیر یخ ظاهر میشه. مرد بسیار زیبا بوده و بوری Buri نام داشته. از ازدواج اون با یک دوشیزه یخی بور Bor به دنیا میاد. بور هم با یک دوشیزه یخی دیگه به اسم بستلا Bestla ازدواج میکنه و صاحب سه تا فرزند میشه: اودین Odin ویلی Vili و وه Ve.

فعلا بسه تا بعد. مثل اینکه باید کل پستهای این تاپیک پاک بشه و از اول به صورت مرتب و منظم بنویسم ها؟

بعد یمیر کشته میشه وجهان از بدن اون ساخته میشه.

مثل اینکه باید کل پستهای این تاپیک پاک بشه و از اول به صورت مرتب و منظم بنویسم ها؟

شدیداً موافقم!

احسنت دورین عزیز. البته این قسمت مقدماتی کاملا تکراریه (توی پستهای اولیه این تاپیک گفتمشون) ولی چون یه جورایی خیلی بی نظم شده خواستم از اول بنویسم و امیدوارم که ناظران عزیز هم لطف کنند و پستهای قدیمی تالار رو پاک کنند.

احسنت دورین عزیز. البته این قسمت مقدماتی کاملا تکراریه (توی پستهای اولیه این تاپیک گفتمشون) ولی چون یه جورایی خیلی بی نظم شده خواستم از اول بنویسم و امیدوارم که ناظران عزیز هم لطف کنند و پستهای قدیمی تالار رو پاک کنند.

هالباراد عزیز ، یعنی همش رو پاک کنم؟ بگو کدوما می خوای پاک یا ویرایش بشه برات انجام بدم.

راستش خودم هم شک دارم اله سار جان، ولی فکر کنم اگر همه شون رو پاک کنی ولی قبل از پاک کردنشون متنشون رو یه جا کپی کنی و به من برسونی بهتر باشه. اینجوری زیاد دوباره کاری لازم نیست.

بهتره تاپیک پاک بشه.

از اول همه نژادها از ایس و ونر و ایکتون ودورف را معرفی میکنیم سپس داستان های جذابی از این اساطیر را قرار میدهیم.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/e ... eipnir.jpg

خواستم مبحث را از راکد بودن درآورم.

تصویر بالا نقشی است حکاکی شده در گوتلند سوئد که اودین سرور خدایان را سوار بر اسب هشت پای محبوبش ((سلیپنر )) نشان می دهد.

ممنونم دورین عزیز. راستش من یه جورایی نمیرسم این تاپیک رو پیگیری کنم. اما حالا که عکس این نقش مشهور رو توی تاپیک گذاشتی بذار داستانش رو برای بچه ها تعریف کنم:

اسیر قصد داشتند که دیواری به دور آسگارد بسازند تا از هجوم یوتونها به اون جلوگیری کنند. برای این کار خواستند که یک معمار استخدام کنند. معماری که برای این کار داوطلب شد خودش یک یوتون بود (اما اسیر این رو نمیدونستن)

این معمار برای معامله با خدایان میگه که اگر موفق بشه ظرف مدت کوتاهی (دقیقا یادم نیست چه قدر) دیوار رو تموم کنه خدایان به عنوام مزد فرییا الهه زیبایی رو و یه سری چیزهای دیگه (باز هم ببخشید اگر یادم نیست. اگر فراموش نکنم توی کتاب یه نگاهی بهش میندازم و براتون مینویسم) به اون بدن.

خدایان شک میکنن که پیشنهاد اون رو قبول بکنن یا نه. لوکی (اینجا جزو داستانهاییه که لوکی شیطان صفت نیست ولی یه جورایی به خاطر بلاهتش باعث دردسر میشه) خدایان رو متقاعد میکنه که غیر ممکنه معمار بتونه این کار رو ظرف اون مدت کوتاه انجام بده و بنابراین خدایان شرط رو قبول میکنن. با شروع کار خدایان وحشت میکنن چون اسب قدرتمند اون معمار بسیار زیاد و به صورت دائمی کار میکرده و در روز آخر مهلت کار رو به اتمام بوده. خدایان به لوکی میگن که خودت این گند رو بالا آوردی خودت هم باید جمع و جورش کنی. لوکی چی کار میکنه؟ خودش رو به صورت یه مادیون در میاره و به اسب معمار نشون میده. اسب هم دنبال مادیون راه می افته و میرن توی جنگل. معمار که از تموم شدن مهلتش عصبانی بوده ماهیت خودش رو لو میده و تور به محض اینکه متوجه میشه اون یک یوتونه با میولنیر اون رو میکشه. خب، خدایان دیوار رو ساخته بودند بدون اینکه مزدی به معمار داده باشند. اما حال و روز لوکی خیلی خجالت آور بود. اون از اسب معمار باردار شده و موجودی به شکل اسب زاییده بود که به جای چهار پا هشت پا داشت. اودین از این موجود خوشش اومد و از اون به عنوان مرکبش استفاده میکرد. سلیپنیر Sleipnir که همون موجوده باشه، همون اسبیه که هرمود دلاور برای پیدا کردن و بازگردوندن بالدر سوار بر اون به دنیای هل، دنیای مردگان میره. چون هیچ اسب دیگری شهامت دوام آوردن توی اون دنیا رو نداشته.

فکر کنم اینطوری بهتر باشه دورین جان. شما به یه چیزی، یه داستانی اشاره کن من هم بقیه اش رو مینویسم (این حرفمو جدی نگرفتی که؟؟؟)

رفيق هالباراد تو سرياله كه كانال دو نشون داد(دنياي افسانه ها)داستان تور و تبرش رو تعريف كرد(همينو ديدي آمپرت زد بالا؟)به لوكي و بالدر هم پرداخت.آخرش هم نشون داد كه تور به نشانه انتقام از لوكي در ازاي قتل بالدر,يكي از پسرهاشو تبديل به گرگ كرد(اسمش فنرير بود؟)بعد اين پسره برادرش رو كه كمي تا قسمتي خيكي بود كشت و شكمشو دريد.بعد از روده هاي اين پسره زنجيري درست كردن كه لوكي رو باهاش بستن و اون مار كذايي رو بالا سرش گذاشتن و بقيه اش به داستان خود سريال مربوط بود.

حالا اين همه كه من گفتم به چه درد مي خورد.سوال من اينه كه آيا اين روده هاي پسر لوكي راسته.يعني يه روايت ديگه اس يا از خودشون در آوردن؟

راستي من به جز عكس آخري هيچ كدوم از عكسهاي قبلي رو نديدم.يعني هيچ كدوم بالا نيومد.يكي كمكم كنه please!!

گولوم عزیز، خواهش میکنم، تو رو به اون عزیزت قسم میدم دیگه حرف از اون سریال نزن که هم سازنده های خارجیش و هم مترجمها و دوبلورهای ایرانیش رو اگر گیر بیارم تیکه تیکه میکنم.

یکی از جالبترین کارهای ترجمه در این سریال ترجمه Hammer به تبر بود. یک بچه که دو ماه کلاس زبان بره میدونه که این کلمه معنیش پتک و چکشه نه تبر.

حالا بگذریم. گولوم جان. کل این ماجرایی که راجع به فنریر توی فیلم نشون داد مزخرف محض بود.

عرض شود خدمتت که لوکی همسری به نام سیگین داشت. علاوه بر سیگین اون یه معشوقه به نام آنگربودا Angrboda هم داشته که معنیش میشه منادی اندوه. لوکی از آنگربودا صاحب سه فرزند میشه که یکی از یکی منحوستر و منفورتر هستند. فرزند بزرگش یک گرگه به نام فنریر Fenrir. وقتی که فنریر هنوز کوچک بوده پیشگویی میشه که روزی این گرگ و فرزندانش جهان رو تهدید خواهند کرد و فنریر اودین رو خواهد بلعید. بنا بر این خدایان گرگ رو میدزدند و پیش خودشون میارن اما با دیدن کوچکی اون فکر میکنن که خطری تهدیدشون نمیکنه. ولی با بزرگتر شدن گرگ و تبدیلش به یک هیولا نگرانی به سراغ خدایان میاد. تصمیم میگیرند که فنریر رو به زنجیر بکشند. زنجیرهای بزرگ و قوی رو دونه دونه به پاش میبندن و بهش میگن که با پاره کردن اونها میتونه قدرتش رو نشون بده. ولی گرگ همه زنجیر ها رو پاره میکنه. خدایان مجبور میشن به جادو پناه ببرند. بنا بر این از دورفها میخوان که براشون یک زنجیر مخصوص بسازند. دورفها دست به کار شدند و از مواد اولیه عجیب و غریبی شروع به ساخت زنجیر جادویی کردند: رد پای گربه، ریشه کوه، ریش زن، نفس ماهی، رگ و پی خرس و آب دهان پرنده!!! هنگامی که خواستند این زنجیر رو بر پای گرگ بذارند، گرگ که دید زنجیر بسیار نازکه فکر کرد که پاره کردنش هیچ افتخاری براش نخواهد داشت و به خدایان شک کرد. با اصرار خدایان گرگ به یک شرط حاضر شد که اجازه بده زنجیر رو به پاش بذارن: یکی از خدایان باید هنگامی که زنجیر به پای فنریر بسته میشد دستش رو توی دهان اون میگذاشت. بین خدایان نگرانی شدت گرفته بود که تیر Tyr یکی از خدایان جنگ حاضر به این کار شد. زنجیر رو بستند و وقتی فنریر نتونست زنجیر رو پاره کنه دست تیر رو از جا کند. به همین دلیل هم تیر همیشه یک دست تصویر شده. خدایان زنجیر رو به سنگی در نیفلهایم بستند و یک شمشیر هم در دهان گرگ گذاشتند تا نتونه زنجیر رو بجوه. در راگناروک این زنجیر پاره میشه و فنریر به همراه فرزندانش به آسگارد حمله میکنند و در نبرد راگناروک اودین به وسیله فنریر بلعیده میشه.

دو فرزند دیگه لوکی و آنگربودا مار جهانی یورمونگاند Jormungand و هل Hel الهه دنیای مردگان هستند که راجع بهشون توی همین تاپیک توضیح دادم. یه کم بگردی میتونی پیداشون کنی و اطلاعاتت رو کامل کنی.

رفيق هالباراد بسيار عزيز,

پيشتر همه پستهاي اين تاپيك رو خوندم و از سهل انگاريم بود كه تو پست قبل بهتون تبريك نگفتم(به خاطر اطلاعات بسيار زيادتون از اساطيري كه ما فقط تك و توك,اين جا و اون جا يه چيزهايي ازشون خونده بوديم)و از خستگي ناپذيريتون در راه ترويج اطلاعاتتون.البته ميدونم كه وقتي كسي چيزي رو از خودش و ذهنش مي نويسه,براش زياد سخت نيست كه حتي چندين صفحه تايپ كنه يا بنويسه اما اگه پاي ترجمه و انتقال از صفحه به كامپيوتر وسط باشه خيلي خسته كننده ميشه.واقعا دست مريزاد.

راستي اگه خوشحال ميشي بايد بگم سرياله نيمه كاره رها شد و جاش يه سريال جديد گذاشتن.البته اين عادت شبكه دو كه سريال هاي خارجي رو نيمه كاره و بدون نتيجه گيري رها ميكنه خيلي وقته رو اعصاب ميره.يه ذره احترام به مخاطب نميذارن.اصلا بايد تحريمشون كرد و هيچ سرياليشون رو نديد.

گولوم عزیز

سلاح تور چکشی به نام میولنیر بود.اگه سریال رو دیدی حتما متوجه شدی که برای به کار بردن این چکش دست کش های جادویی لازم بود که تور اونها رو داشت.

هالباراد جان اگه به من فرصت بدی در بازدید بعدی داستان نزاع تیازی با ایس ها وبعد هم روایت مفصل اسکاندیناویایی افسانه زیگورد(همون زیگفرید آلمانی) رو می نویسم.

ضمنا اون غولی که در نبرد با یورمون گاند همراه تور بود وشما اسمش رو فراموش کرده بودی هایمر نام داشت.

http://altreligion.about.com/library/graphics/thor.jpg

نقاشی تور در حال نبرد

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/e ... Statue.jpg

تندیسی از تور که در قرن دهم میلادی در ایسلند ساخته شده.

خواهش میکنم گولوم عزیز. فکر کنم آه من یه جورایی دامن این سریاله رو گرفت که نصفه رهاش کردند. آخه غیر از اساطیر اسکاندیناوی قسمتهای دیگه اش هم پر از اشتباه بود. مثلا قسمتی که راجع به اساطیر مصر بود و داستان آیسیس Isis و اوسایرس Osiris رو نشون میداد نهایت فاجعه بود. توی فیلم اوسایرس دختره بود و آیسیس پسره. نهایت توهین به اساطیر.

و اما دورین جان، تیازی اگر اشتباه نکنم همون ماجرای عقاب و گوشت و ... بود دیگه؟ داستانش رو برای بچه ها بنویس. داستان جالبیه.

اما در مورد زیگورد و وولسونگاساگا به نظرم اگر ننویسی بهتره. به دو دلیل: اولا که داستان خیلی طولانیه و اگر بخوای خلاصه اش کنی خیلی بی نمک میشه، ثانیا که یه سری مسایل غیر اخلاقی توش هست که ممکنه برامون دردسر درست کنه (ماجرای سیگنی و برادرش رو که میدونی). اگر لازم بشه داستانش رو خودم یه متن به درد بخور ازش گیر میارم و میذاریم توی سایت (البته نه توی تالارها بلکه به صورت داستان توی آرشیو)

باز هم از توجهتون ممنونم.

پس چرا تو عكسي كه انداختي تور دستكش دستش نيست؟

راستي رفيق هالباراد,اگه داستان مشكل اخلاقي داره اگه به صورت داستان تو آرشيو قرار بگيره مشكلش حل ميشه؟چه جوري؟

گولوم عزیز. با گذاشتن داستان توی آرشیو، مشکل اخلاقیش حل نمیشه. پست من رو با دقت بخون، گفتم که اگر (اگر و اگر و اگر) روزی قرار بشه داستان رو بنویسیم توی فوروم نمینویسیم بلکه به صورت داستان توی آرشیو سایت میذاریمش. درست؟؟؟

گولوم جان این رو دیگه نقاش باید جواب بده.

بله هالباراد عزیز.همون داستان عقاب وگوشته.این هم صورت کاملش:

روزی سه تن از ایس ها ( نژادی از خدایان که اودین هم از همان است) لوکی ،اودین و هوئنیر (در بعضی منابع خدای سوم تور ذکر شده که به عقل نزدیکتره چون هوئنیر از اسیر نبود بلکه ونر بود) به شکار رفته بودند.آنها یک گاو را برای شام خود دزدیدند وکشتند.آنها سعی کردند گاو را بپزند، اما هر بار که سرکشی کردند دیدند که نپخته است.آن ها زیر یک درخت بلوط نشسته بودندکه عقابی بر شاخه های آن نشسته بود.عقاب آشکار ساخت که او عامل نپختن گوشت است و گوشت هرگز پخته نخواهد شد مگر اینکه او سهم خود را دریافت کند.خدایان این شرط را پذیرفتند و از عقاب هم برای صرف غذا دعوت کردند.گوشت پخته شد، اما قطعه ای که عقاب برداشت بیش از حد بزرگ بود.لوکی خشمگین شد وچوب دست خود را بر پیکر عقاب فروآورد.چوب دست به عقاب چسبید، و عقاب همراه با چوبدست که لوکی به آن چسبیده بود به پرواز درآمد.لوکی ترسان ولرزان از عقاب خواست که او را رها کند.عقاب پذیرفت به شرطی که لوکی متعهد شود که ایدون (یکی از الهگان اسیر، همسر براگی و نگهبان سیبهای جوانی. خدایان اسکاندیناوی نامیرا نبوده و پیر میشده اند. تنها با استفاده از این سیبها بود که عمر آنها طولانی و تقریبا دائمی میشد.) را از جایگاه مستحکمش در میان خدایان بیرون بکشد واو نیز سیب هایش را با خود بیاورد.به این ترتیب لوکی وسایرین توانستند به سلامت به خانه برگردند.لوکی به عهد خود وفادار ماند و ایدون را اغوا کرد وبه داخل جنگل کشید.عقاب که به صورت غولی به نام تیازی در آمده بود (در واقع اون عقابه غول تیازی بود که موقتا به شکل عقاب در اومده بود) ایدون را گرفت وبه خانه خود در ثریم هایم(یکی از محلهای اقامت غولها یا یوتونها) منتقل کرد.خدایان که جوانی شان وابسته به سیب های ایدون بود بدون آن سیب ها رو به ضعف وپیری نهادند.

آنها نمی دانستند که چه بر سر ایدون آمده است.تا آنکه شخصی به آن ها گفت که آخرین بار ایدون را با لوکی دیده است.

خدایان لوکی را دستگیر وتهدید به مرگ کردند،مگر اینکه ایدون را پیدا کند وباز گرداند.لوکی به شکل یک باز درآمد و به ثریم هایم پرواز کرد.تیازی به ماهیگیری رفته بود وایدون در خانه تنها بود.لوکی او را به یک دانه تبدیل کرد ودر چنگال خود گرفت وبه پرواز درآمد.تیازی وقتی دید که ایدون رفته است، باز هم به شکل عقاب درآمد و به جستجوی ایدون پرداخت.او چنان با خشونت بال می زد که که بر اثر آن توفان به پاشد.خدایان که باز را در حال تقلا و عقاب را در پی او دیدند موضوع را دریافتند.آنها توده ای خرده چوب در درون خانه خود انباشتند و پس از آنکه باز سالم بر زمین نشست،آن توده را آتش زدند.عقاب چنان با خشم پرواز می کرد که نتوانست توقف کند.

پس به درون آتش رفت و بالهایش درهم شکست.به این ترتیب، خدایان تیازی را کشتند.

اسنوری این طور داستان را ادامه می دهد: تیازی دختری مرد نما به نام اسکادی داشت.وقتی خبر مرگ پدرش را شنید، سلاح برگرفت، زره پوشید ودر پی انتقام برآمد.خدایان صلاح را در آن دیدند که او را تسکین دهند،پس به او پیشنهاد کردند که با یکی از آنان ازدواج کند.اما او می بایست با مشاهده یک جفت پا دست به انتخاب می زد.اسکادی با دیدن یک جفت پای ظریف ،که گمان می کرد متعلق به بالدر خوش سیماست، آن را برگزید،اما پا متعلق به نیورد کهنسال بود.

اما اسکادی ازدواج با نیورد را نپذیرفت و بنابراین بی نتیجه به سرزمین خود بازگشت. ( من اینطور شنیدم که اسکادی علیرغم میل باطنیش مجبور شد با نیورد ازدواج کنه ولی هرگز با اون نساخت. اسکادی دوست داشت در ثریم هایم که سرزمینی کوهستانی بود باشه ولی نیورد میخواست به دریا که قلمرو خداییش بود نزدیک باشه. بنا بر این همیشه بینشون جنگ و دعوا و بحث بود)دوستان این هم یک داستان جذاب دیگر:

داستان سفر تور،تیالفی ولوکی به دربار اوتگارد-لوکی غول:

سه خدا پس از پشت سر گذاشتن ماجرایی جالب همراه غولی به نام اسکرایمر به قصر اوتگارد لوکی هیولا می رسند و آنجا در دام حیله گری های غول گرفتار می شوند.اوتگارد لوکی از آنها میخواهد که در مسابقات مختلف با افراد او به رقابت بپردازند.تیالفی دونده،ورزش را انتخاب می کند، زیرا هیچ کس نمی تواند به سرعت او بدود.اما وقتی با قهرمان محلی به نام «هوگی» مسابقه می دهد به آسانی می بازد.علت آن است که هوگی به معنی اندیشه است، و اندیشه از هر چیزی سریعتر است.

تور هم در سه عرصه وارد رقابت می شود.اوسعی می کند مایع محتوی یک شاخ را بنوشد،اما به طرز بدی شکست می خورد.

بعدا متوجه می شود که طرف دیگر شاخ در دریا بوده است واو تنها قادر به متوقف کردن امواج شده است.

دومین مسابقه کاری ابلهانه است:تور نتوانست گربه نسبتا بزرگ اوتگارد -لوکی را از زمین بلند کند.چون این گربه در واقع همان یورمون گاند یا مار جهانی است وهیچ کس حتی تور هم قدرت بلند کردنش را ندارد.

برای رقابت سوم ،تور یک مسابقه کشتی را پیشنهاد می کند، وغول به طور اهانت آمیزی او را در برابر پیرزنی به نام «الی» قرار می دهد ، واو هم یکی از زانوان تور را به خاک می رساند.علت آن است که الی به معنای کهن سالی است، وکهن سالی همان چیزی است که بزرگ ترین قهرمانان را نیز شکست می دهد.

این رقابت ها با آزمون لوکی که نوعی مسابقه خوردن بود آغاز شد.

لوکی شرط بندی کرد که می تواند حریصانه تر از هر کس دیگری غذا بخورد.اوتگارد-لوکی اورا در برابر شخصی به نام «لوژی» قرار داد.این دو نفر در دو طرف میزی نشستند،در حالی که مقدار مساوی گوشت در برابرشان قرار داشت.آنها هرچه حریصانه تر شروع به خوردن کردند و دقیقا در میانه میز به هم رسیدند.

در حالی که لوکی همه استخوان ها را از گوشت پاک کرده بود،لوژی گوشت،استخوان ها و حتی تخته زیر آن ها را هم خورده بود.بعدها خدایان دریافتند که لوژی به معنای آتش است، وآتش از هر عنصری حریص تر است.

بدین ترتیب خدایان همه رقابت ها را باختند.

---------------------------

خیلی ممنونم دورین عزیز. با اجازه شما من یه کمی توی داستان دست بردم (البته توی پرانتز راجع بهش توضیح دادم) موفق باشی (ناظر)

دستت درد نکنه ناظر عزیز.

بهتر وجذاب ترش کردی.

واقعا ممنونم.

خوب امروز میخوام بعد از مدتها دوباره بگم سلام! و یه پست پر و پیمون و درست و حسابی توی این تاپیک بذارم. این پست راجع به راگناروکه Ragnarok و متنش دقیقا از مقاله راگناروک در سایت http://www.Pantheon.org ترجمه شده. قسمتهایی که از خودم اضافه میکنم رو با رنگ آبی مشخص میکنم:

راگناروک، یعنی سرنوشت یا پایان خدایان Doom of the gods که به اون گوتردامرونگ Gotterdammerung یعنی پایان جهان هم میگن، نبرد نهایی خیر و شر در اساطیر اسکاندیناویه.

از نشانه های نزدیکی راگناروک، فیمبولوتر Fimbulvetr یعنی زمستان زمستانهاست که در واقع تشکیل شده از سه زمستان متوالی و سخت، بدون بهار و تابستان در میانشون. در این زمان، دشمنی و جنگ تمام دنیا رو فرا میگیره، حتی در خانواده ها جنگ در میگیره و تمام بنیانهای اخلاقی زیر پا گذاشته میشن و از بین میرن. این، شروع پایان دنیا و آغاز سراشیبی سقوطه.

اسکول Skoll و هاتی Hati دو گرگ برادر که همواره در تعقیب خورشید و ماه بودند، سرانجام به اونها رسیده و روشنیهای دنیا رو میبلعند، و به این ترتیب دنیا در تاریکی فرو میره. ستارگان هم از آسمان فرو افتاده و نابود میشوند (یه کم بیش از حد شبیه روایت اسلامی نیست؟؟؟) خروسی به نام فیالار Fjalar (فیالار همچنین نام دورفی بود که به همراه گالار Galar کواسیر Kvasir رو کشتند و از خون اون شراب شعر رو درست کردند. به گمونم ماجراش رو قبلا نوشته باشم. دوستان چک کنند و اگر ننوشته بودم بگن تا ماجراش رو بنویسم.) در میان غولها و یک خروس طلایی به اسم گولینکامبی Gullinkambi در میان خدایان آواز میخونه (قوقولی قوقو) و یک خروس دیگه که توی این مقاله اسمش رو ننوشته با صدای خودش مردگان رو زنده میکنه!!!

زمین در اثر زلزله های شدید در حال متلاشی شدن قرار میگیره و هر بند و زنجیری (از جمله گلایپنیر Gleipnir زنجیری که فنریر Fenrir رو به گیول Gioll که صخره ای در عمق یک مایلی زمینه بسته) منفجر و پاره میشه و در نتیجه فنریر آزاد خواهد شد. موجهای بلند و سهمگینی در دریا به وجود میاد، چون یورمونگاند Jormungand افعی میدگارد، برای رسیدن به خشکی داره به خودش پیچ و تابهای وحشتناکی میده. با هر نفس، یورمونگاند زمین و آسمان رو با سم خودش آلوده و مسموم میکنه. موجهای حاصل از حرکت یورمونگاند، ناگل فار Naglfar رو آزاد میکنه (ناگل فار یعنی ناخن کشتی و گفته میشه که این کشتی از ناخنهای گرفته نشده مردگان ساخته میشه. به همین دلیل وایکینگها قبل از تدفین ناخنهای متوفی رو کوتاه میکردند.) و غولهایی که در این کشتی سوار هستند به فرماندهی غولی به اسم هیمیر Hymir (من در کتاب اساطیر اسکاندیناوی نشر مرکز خونده بودم که لوکی فرمانده این کشتی خواهد بود) به سمت میدان نبرد که ویگروند Vigrond نام داره حرکت میکنند. از دیار مردگان هم کشتی دیگری که لوکی سکان دار اونه (زنجیرهایی که لوکی رو بسته بودند هم پاره شدند) و سرنشینانش پیروان هل هستند به سمت میدان نبرد حرکت میکنه. غولهای آتش هم به فرماندهی سورت Surt از موسپلهایم Muspellheim در جنوب حرکت میکنند، در حالی که سورت با شمشیری که مثل خورشید مشتعل و داغه سطح زمین رو میسوزونه.

اما بشنوید از شکوه و زیبایی خدایان اسکاندیناوی: هایمدال Heimdal نگهبان بیفراست Bifrost، خدای طلایی و با شکوه، در شیپور خودش، گیالار Gjalar میدمه و با اعلام شروع حمله غولها، فرزندان اودین و قهرمانان والهالا رو به میدان جنگ فرامیخونه. از گوشه گوشه دنیا، خدایان، غولها، دورفها، دیوها و الفها، همه و همه به سمت میدان نبرد نهایی (اینجا اسمش رو ویگرید Vigrid نوشته که معنیش فکر کنم میشه میدانگاه داغ نبرد Battle Shaker، نمیدونم ویگرید درسته یا ویگروند) حرکت میکنند.

اودین بر فنریر و تور بر یورمونگاند حمله ور میشن. ایزد صاعقه پیروزمندانه افعی رو هلاک میکنه ولی زهر این مار ، بالاخره تور قدرتمند رو به خاک می افکنه.

سورت به سمت خدای بلند مرتبه، فریر (که شمشیر مناسبی نداره. داستانش رو نوشتم، دیگه خودتون برین بخونین) حمله میبره و همونطور که لوکی پیشگویی کرده بود، فریر به راحتی از سورت شکست میخوره و کشته میشه.

خدای دلاور و یک دست، تیر Tyr با سگی عظیم الجثه به نام گارم Garm میجنگه و هر دو کشته میشن.

لوکی و هایمدال، دشمنان دیرینه، در این نبرد برای آخرین بار در مقابل هم می ایستند و هیچ کدام از این مبارزه جان سالم به در نمیبرند.

نبرد اودین و فنریر بسیار طولانی میشه ولی سرانجام گرگ به اودین والا حمله میکنه و او رو میبلعه. پسر اودین یعنی ویدار Vidar با دست خالی انتقام پدر رو میگیره. او به سمت گرگ حمله میکنه و آرواره های او رو پاره میکنه و در نتیجه گرگ رو دو قسمت میکنه.

در آخر، سورت در همه جهات آتش میپراکنه، نه جهان خواهند سوخت و زمین در دریا غرق خواهد شد (در آردا هم همچین اتفاقی در داگور داگورات خواهد افتاد)

اما پس از ویرانی، جهانی دیگر از دریا سر بر خواهد آورد. دنیایی نو و آرمانی پر از نعمت و فراوانی. بعضی خدایان از نبرد جان سالم به در میبرند (مثل ویدار، والی، هوئنیر و فکر کنم هرمود) و باقی نیز دوباره زاده خواهند شد.پلیدی و اندوه را در آن جهان راهی نیست و تنها انسانها و خدایان در آن جهان به شادی در کنار هم خواهند زیست.

(باید توضیح بدم که بعد از سوختن زمین در آتش سورت، درخت جهان جان سالم به در خواهد برد. ایگدرازیل در میان تنه خودش یک زن و مرد رو از همه سوزی نجات میده. لیف و لیفتراسیر Lif & Lifthrasir که به معنای زندگی و مشتاق به زندگی هستند، پدر و مادر انسانهایی خواهند بود که در جهان برتر خواهند زیست. بالدر در حالی که حلقه دروپنیر رو در دست داره به همراه برادرش هودر از جهان مردگان بازخواهد گشت و پردیسی نو و زمینی نو خواهد ساخت.)

توضیحی هم در پاورقی مقاله راجع به ترجمه ای اشتباه از راگناروک داده شده که براتون مینویسم:

راگناروک به معنی شامگاه خدایان Twilight of the gods نیست. این ترجمه کاملا اشتباهه. راگناروک به معنی پایان قدرتها Doom of powers یا ویرانی قدرتها Destruction of powers است که منظور از قدرتها در اینجا خدایانه.

در آخر هم به عنوان حسن ختام، شعری رو که یکی از دوستانم ترجمه کرده بود و در وبلاگش گذاشته بود براتون مینویسم. این شعر رو یک گروه بلک متال فنلاندی به اسم Darkwoods my betrothed در یک ترک 16 دقیقه ای خوندن. این ترک که سقوط فرزندان ایگدرازیل Yggdrasil's children fall نام داره در اولین آلبوم این گروه، وارثان ستاره شمالی Heirs of the northstar

قرار داره:

سقوط فرزندان ایگدراسیل

پرده اول : مرگ بالدر

پاییز تمام شده

و اولین برف شروع به باریدن کرده

چهره بالدر گرفته است

رویاهای هشدار دهنده فراخوانده شده اند

مادرش به دنبال سوگند گرفتن است

از تمام ان چه در زیر اسمان وجود دارد

که پسرش را ازار ندهند

که نگذارند او بمیرد

بالدر ایستاده در حلقه ی خدایان

سنگ ها و نیزه ها به سویش پرتاب شده اند و شمشیری

بر او زده شده

باعث هیچ اسیبی نشدند،هیچ زخمی

لوکی از حسادتش پنهانی به دنبال دلیلی می گشت

که چرا (به او) هیچ اسیبی نرسیده

مادر به او گفت که همه موجودات بر زمین

سوگند خورده اند که نه فرزندش را ازار دهند نه او را بکشند

همه؟ او(لوکی) پرسید و انگاه مادر جواب داد

تنها یک نفر بود که برای سوگند خوردن بسیار کوچک بود

و ان یک نفر داروش(Mistletoe) بود

پس لوکی به سمت سرزمین های یخ زده رفت

به سوی درخت کهن جایی که داروش روییده بود

او تکه ای (از داروش) را کند و

به کارزار بازگشت

جایی که خدایان هنوز در هال لذت بردن از بازیشان بودند

لوکی هودر Hodur را دید که تنها نشسته

بیرون گود و نگاه می کند

بازی خدایان را

لوکی شاخه کوچکی به او داد و پیشنهاد کرد که او را راهبری کند

هودر خرسند قدم جلو نهاد

و شاخه را به میان کارزار پرتاب کرد

شاخه به تیزی به سینه بالدر خورد

خون درخشانش بیرون جهید و او افتاد

روی زمین در خون خودش

صدای خنده و شادی بریده شد

انگاه که خون بالدر جهید

بر برفهای پاک آسگارد

پرده دوم : بدرود فرزند اودین

بالدر را در کشتی گذاشتند

و انجا سرد خوابید

با همسرش که در کنارش بود

بر سینه اش تمام داراییش را نهاده بودند

انگاه که مراسم شروع شده بود

خورشید در فراسوی دریای یخ زده فرو رفت

دو کلاغ چرخ زدند

در اسمان صاف ابی

غمشان را می سراییدند

ثور پتکش را بر اورد

و بر توده هیزم ها فرود اورد

امواج کشتی را به دور دست ها بردند

و انجا با درخششی زیبا سوخت

با تاریک شدن هوا

اودین ایستاد...اشک از چشمانش جاری شد

پرده سوم : سفر هرمود به هل

در میان دره های تاریک مخوف

بادهای پریشان می پیچیدند

هرمود به تنهایی می رفت

به سوی سرزمین مردگان

سم های سلیپنیر در اتش بود

نه روز، نه شب

هرمود به سوی هل راند

و امد در دوردست ترین کرانه ی گیول Gjoll

نگهبان پل ایستاده بود نامش مودگاد Modgud است

هرمود خواهش کرد که برادرش بالدر را ازاد کنند

مودگاد پاسخی داد و به او راهی به سوی تاریکی را نشان داد

هرمود به کاخ رسید

بر سر میز هل کنار مردگان

او برادرش را یافت که نشسته بود

هرمود به بالدر گفت

که امده او را به اسگارد برگرداند

انشب انها نشستند

و صحبت کردند و گذشته ها را به یاد اوردند

او نزد هل رفت وبه او برای ازادی برادش التماس کرد

به او می گفت همه برای مرگش در ماتمند

هل قول داد که اگر همه موجودات برای او(بالدر)

گریه کنند

او ازاد است که برگردد میان دره های تاریک

هرمود بازگشت و به خدایان گفت که هل چه گفته

پس پیغام بران فرستاده شدند

به تمام جهان

و تمام جهان گریستند

برای بالدر محبوبشان

تنها یک پیرزن سر باز زد(و گفت):

بگذارید هل انچه را که دارد نگاه دارد

پرده چهارم : به بند کشیدن لوکی

به زودی خدایان فهمیدند

که ان پیرزن لوکی ست

خون خواهانه دشنام دادند

و رفتند که دستگیرش کنند

لوکی روزگار می گزراند چون قزل الا در اب

و چون ایزدی در خانه

یکبار خدایان او را یافتند که در رودخانه مخفی شده بود

انگاه که خواست بجهد و فرار کند

ثور او را در مشتش گرفت

خدایان او را به گودال ژرفی انداختند

به همراه فرزندانش

یک روز به گرگی تبدیل شد

و گرگ دیگر فرزندان را بلعید

خدایان دل و روده اش را گرفتند

و با انها لوکی را بر روی صخره ها نگاه داشتند

اسکادی ماری را بر بالای سر لوکی اویزان کرد

زهر در دهان لوکی چکید

درد عظیمی بود

زمانی که لوکی از درد به خود می پیچید

تمام جهان می لرزید و تکان می خورد

پرده پنجم : پیکار نهایی

بعد از مرگ بالدر

خدایان از زمین رانده شدند

دیوان پراکنده شدند و فیمبولوتر رسید

نبرد ها در تمام جهان طغیان کردند

گرگ ها بر خاستند

یکی خورشید را بلعید

دیگری ماه را

ستارگان بر زمین خوردند

فنریز (Fenris این هم نام گرگ معروف ذکر شده. فنریز همون فنریره) زنجیر هایش را شکست

میدگارد بلندش کرد

سرزمین را در امواج غرق کرد

کارزار ها را با خون شست

غول ها رژه رفتند

فنریز نزدیک شد

هشدار شیپور گیالار

در هوا می پیچد

سپاه مردگان پیشروی کرد

رهبرش لوکی خونخواه بود

کارزار ویگرید (این هم اسم میدان نبرد رو ویگرید گفته)

به زودی در خون شسته خواهد شد

اودین یورش برد

با نیزه ای در دستش

در پشتش امدند

دلاوران والهالا

و نبرد اغاز شد

خدایان در برابر دیوان

و دیوان عیله خدایان

سپاهیان دلاور برخورد کردند

پس از پیکاری طولانی

خدایان و دیوان

بر زمین دراز کشیدند

هرگز بلند نشدند

پرده ششم : پردیسی نو، زمینی نو

تمام زمین در اتش سوخت

زمانی که زبانه های اتش خاموش شوند

یک مرد و یک زن زنده خواهند ماند

و انها خون نسل جدیدی را خواهند ساخت

ویدار و والی راه خواهند رفت

بر پردیس نو

انها زندگی خواهند کرد بر زمین آیدا Ida (من که این اسم رو تا حالا نشنیده بودم)

جایی که اسگارد پیش ازاین بود

و دوباره ساختندش

که از گذشته بسیار عظیم تر باشد

فرزندان ثور خواهند اورد

پتک پدرشان را

و بالدر درخشان باز خواهد گشت

و خدایان را در عصر جدید رهبری خواهد کرد

...عصر جدید در پناه نشان پتک(ثور)

رفيق من خيلي هيجانزده شدم.دستت درد نكنه.نبرد نهايي خيلي خوب بود كاش طريقه نبردها رو بيشتر توضيح ميدادي.

راستي مگه نگفتي هودر كور بوده پس چه جوري داشته بازي خدايان رو نگاه ميكرده؟

در ضمن اين قسمت كه دل و روده رو در آوردن و با اون لوكي رو به بند كشيدن دقيقا هموني بود كه تو اون سريال اسمشو نبر نشون دادن كه.مگه نه؟

اصلا ميخواي اين قسمت به بند كشيدن لوكي رو كامل توضيح بدي؟

ببخشيد اگه درخواست زياديه. خداييش ممكنه سرت شلوغ باشه و الان فحشم بدي.خوب هر وقت وقت كردي لطفا اين كارو بكن.اون جور كه دوست داري.باز هم تشكر مي كنم.

(راستي ميشه اسم كتابهايي كه خوندي رو به ما هم بگي بريم ما هم بخونيم.من خيلي به افسانه هاي اسكانديناوي و مخصوصا لوكي علاقه مند شدم)

درسته گالم جان، هودر کور بوده. ولی خب ملاحظات شعر و شاعر رو هم در نظر بگیر. یه مثلی هست که میگه:

چون قافیه تنگ آید/ شاعر به جفنگ آید

شاعر هم که معصوم نبوده ....

من راستش اون سریال اسمشو نبر رو کامل نگاه نکردم خدا رو شکر. راستش این جزو قسمتهایی از شعر بود که من باید بیشتر روش فکر کنم تا منظورش رو بفهمم. پس بعدا بهت جواب میدم.

در ضمن من اصلا عصبانی و از این مزخرفات نمیشم، خیالت راحت.

کتابهایی هم که خوندم: سیری در اساطیر یونان و روم، نوشته ادیت همیلتون انتشارات اساطیر؛

اساطیر اسکاندیناوی، نوشته ر.ی. پیج نشر مرکز؛

سرود نیبلونگن، ترجمه اسماعیل سعادت، انتشارات سروش. این رو گیر نمیاری چون دیگه چاپ نمیشه و شاید خودم بهت امانت دادمش (قهقهه شیطانی)

اینترنت هم که قربونش برم. برو تو سایت http://www.pantheon.org می افتی توی یه آرشیو مقالات خوشگل.

خيلي عالي.حتما بايد يه سر به رفيقهاي قديمي بزنم.احتمال داره اين كتابها رو تو بند و بساطشون پيدا كنم.

راستي سايتت كه انگليسي بود.بابا من انگليسيم خوب نيست اگه فارسي ميشناسي اونو معرفي كن.

متشكرم

خوب گالم عزیز من، قربون اون چشمهای وغ زده ات برم، تو این مملکت کی امثال من و تو و این دورین رو درک میکنه که بیاد برامون از این جور فعالیتها درباره علاقه مون یعنی اسطوره انجام بده؟ الان تو ایران غیر از نشر اساطیر و همون نشر مرکز و یه کمی هم نشر کاروان، کدوم انتشاراتی کتابهای اسطوره ای چاپ میکنه که تو این وسط دنبال سایت فارسی اسطوره شناسی میگردی؟

فلانی رو تو ده راه نمیدادند، سراغ خونه کدخدا رو میگرفت...

وقتی به حسین شهرابی میگم یه بابایی رو میشناسم که لیسانس تاریخ و اسطوره شناسی داره، با تعجب (داشت دو تا نقطه روی کله اش رو میخاروند، کم کم داشت شاخاش سبز میشد) پرسید مگه این رشته تو ایران هست؟؟؟

مگه اینکه خودم و خودت، بعدها ایشالا که وضعمون خوب شد یه سایتی رو به راه کنیم اونوقت بیماران روانی مثل خودمون جذبش میشن!!!!

رفيق من همه جوره پايه ام.گفتم نه تنها اسكانديناوي,از بابل,يونان,روم و مصر هم خيلي ميدونم(و البته ايران عزيزمون)اميدوارم وقت و همتش رو پيدا كنيم و همين طور اعضايي كه بخوان مثل ما فعاليت كنن.(خداييش دوتايي خيلي سخته.هم به سايت برسيم و هم اطلاعات رو آرشيو كنيم.)

هي پسر ايده خوبيه ها.فقط مواظب باش نره جزء اون هدفهاي دراز مدتي كه سال به سال خاك ميخورن و وقتي ميخواي محقق كنيش ببيني ديگه حسش نيست.

آقا جون هر كي پايه اس بياد.از تجربيات مديرهاي آردا هم ميتونيم استفاده كنيم(اگه لطف كنن)

چشم انتظار

گولوم

واقعا عالی بود ... فقط متاسفم از اینکه چرا زودتر این تاپیک و ندیده بودم ... من خودم اطلاعات زیادی تو این زمینه ندارم، از اطلاعات شما دوستان بهره مند میشم ...

فقط یه چیزی تو داستان Ragnarök یکم زیادی کلی گفتینا !!! اگه بیشتر بازش کنین فکر کنم جالب تر باشه ...

بازم ممنون برا زحمتی که تو این تاپیک میکشین ...

موفق و پیروز باشید ...

بدرود.

دوست عزیز، از اظهار لطفت واقعا ممنونم!

اما آخه عزیز من، چه جوری بازش کنم؟ منبع در اختیار دارم؟ من کلا تو ایران دو تا کتاب پیدا کردم که راجع به اساطیر اسکاندیناوی یه چیزای مختصری گفته بودند و البته مبلغین مسیحی اونقدر از منابع اسطوره ای اسکاندیناوی رو سوزوندن که بعید میدونم بیشتر از این چیزی مونده باشه. شما دعا بفرمایید بنده یه جورایی بتونم یک دوره اسطوره شناسی آکادمیک ببینم، اونوقت دربست در اختیارتون خواهم بود.

هم برای تجدید خاطرات، هم برای اعلام پیشرفت از نظر اطلاعات باید بگم که اصلا اون طور که فکر می کردم منابع اساطیر اسکاندیناوی کم و دور از دسترس نیستن. نسخه ی الکترونیک ادای منظوم و ادای منثور دانلود شده است. کسی می خواد؟

من که میدونی میخوام هالباراد دِ نورث رنجر! ;)

راستی یه تاپیک واسه فرزندان هورین باز کردم.بیا اونجا و هِلپ بده

هالباراد عزیز خبر خوبی دادی،اگه برای دانلود باشه که من هم مشتاقم تا ادای منظوم و ادای منثور رو بخونم.ولی تو کتاب اساطیر اسکاندیناوی نشر مرکز و نشر اساطیر گفته شده بود که بسیار خوندنش سخته،خصوصاً ادای منظوم.ولی به هر حال نگاه انداختن بهش ضرری نداره

خوب دوستان، حالا که اینطوره، من آدرس سایتی که خودم کتابها رو از توش دانلود کردم می نویسم اینجا، یه ساین این مفتی داره و بعد می تونید از سایت دانلود کنید، چه کتابهایی!!!

www.scribd.com

اگر به مشکلی خوردید و نتونستید دانلود کنید، بگید تا خودم براتون میل کنم!

لطف کنيد و متن زير رو بخونيد تا آخر :ymapplause: . متن زير به هيچ عنوان نشان نمي دهد که تالکين کپي برداري کرده باشه چون مطالب زير يک افسانه است وسراينده ي ان ها معلوم نيست و اگر هم در منابع مختلف در رابطه با افسانه هاي اسکانديناوي بخونيد حتما اسم تالکين رو به عنوان يک از اشخاص مربوط به افسانه مي بينيد.مثل کتاب زير که تو مقدمش از تالکين اسمي برده.

نمي دونم ايا تا حالا افسانه ها و اسطوره هاي اسکانديناوي يا همون نورس ها رو خونديد يا نه من که اولش افسانه هاي رومي و يوناني رو مي خوندم اما زياد از اخلاقاشون خوشم نيومد تو داستاناشون خيلي کارهاي ... حالا اما يه روز تو کتاب خونه يه کتاب ديدم که در مورد افسانه هاي نورس بود اصلا مي دونيد که داستان هاي تالکين برگرفته از داستان هاي نورسه ناراحت نشين منظورم اين نيست که تالين از روي اون ها تقلب کرده ام مظمون داستان هاي تالکين همونه براي مثال داستان ارباب حلقه ها و نوشته هاي روي حلقه بر گرفته از داستان زيگورد ده تو افسانه ها اومده که نفريني روي حلقه بوده البته تو داستان حلقه اي بوده که دارنده انگشتر را به سر انجام نابودي مي رسونه مثل ارباب نزگول که وابستگي اون سرانجام اون رو به تباهي کشوند يا داستان بيولف شباحت هاي خيلي زيادي به دنياي تالکين داره اين ها اسطوره هاي قرون وسطي در کشور هاي اسکانديناويه اگه از متنم بدتون اومده يا باور نمي کنين مي تونيد تو دايره المعارف بنويسيد والهالا مي بينيد که در افسانه هاي نورسي هم اين در اين مورد توضيح داده اما با تعقيير من به همتون پيشنهاد مي کنم که يک بار افسانه هاي نورسي و ايرلندي رو بخونين مي تونيد به کتاب دو جلدي اساطير جهان نوشته دونار ورزنبرگ ترجمه ي عبدالحسين شريفيان رو بخونيد من که خيلي خوشم اومد اگه هم توجه کرده باشيد بعضي اسم ها توي کتاب شباهت زيادي به اسم هاي نورسي دارن مثل تور که قاصد المو بود با تور که خداي جنگ بود يا اگه تو فيلم ارباب حلقه ها يا نقاشي ها ي او نا تو کتاب ها نگاه کنين مي بينيد که ترز لباس پوشيدن اونا مثل لباس هاي اسکانديناوي مي تونيد لباس هاي اسکانديناوي رو تو بازي عصر خدايان ببينيد يا تا جايي که من مي دونم دو تا درخت تو والينور بود يا درخت سفيد تو ميناس تريت که فکر کنم بر گرفته شده از درخت ايگدراسيل است که ريشه هاي متعددي داره که يکش تو آسگارده اصلا به اسم آسگارد توجه کنيد که چقدر شبيه آردا ي "آسگارد آردا" يا موجودات و قبايل موجودات تو هر دو تا حماسه خيلي به هم شبه مثلا يکي از شاخه هاي اون درخته توي الف هايمه يعني سرزمين الف ها با ميدگارد که همون سرزمين ميانه محل زندگي انسان ها يا سوارتالف هايم محل زندگي الف هاي تاريکي موجودات مشابه خيلي زيادي است که با هم شبه هستند مثل الف ها انسان ها و دورف ها يا همان کوتوله ها که ااصلا براي افسانه هاي اسکانديناويه راستي به اسم سرزمين ميدگارد توجه کنيد "ميد + گارد مساوي با ميدال + ارس" در واقع گاردن در زبان انگليسي تکامل يافته گارد مي باشد که به معني فکر کنم باغ باشه در واقه ميدال ارس نيز قبل از حمله ملکور مثل يک باغ بود به هر حال به نظر من تاکين افسانه هاي نورسي رو دوباره زنده کرده و اين زنده کردن به عالي ترين صورت ممکن درست کرده.

ببخشيد خيلي زياد شده لپ کلامم اينه نظراتتون رو درباره ي افسانه هاي نورسي بنويسيد راستي اگه همتون مايل باشيد داستان بيولف و زيگورد "زيگفريد"رو خلاصشو براتون بنويسم داستان هاي نورسي بهترين داستان ها است که خيلي از داستان ها نيز برگرفته از اونه مثل نارنيا سه گانه وراثت و....

راستی نمی دونم این مطلب رو این جا باید می نوشتم یا نه اگه اشتباه یخشید

فک میکنم در مورد الهام گیری تالکین از اساطیر مختلف مطلب داشته باشیم.پیداش میکنی قطعا تو سایت.صد در صد باهات موافقم!تالکین که نمیتونسته همه چیزو خودش خلق کنه و از مهمترین منابع الهامش هم همین اساطیر نورث بوده.البته از اساطیر خود بریتانیا هم استفاده کرده(شوالیه های میز گرد،مرلین،آرتور و...)

ممنون از مطلبت . ولی من فکر نمی کنم که تالکین اسطوره های اسکاندیناوی رو زنده کرده باشه . شباهت های زیادی داره ولی هر کدومشون رنگ و بوی متفاوتی دارن .

بعضي اسم ها توي کتاب شباهت زيادي به اسم هاي نورسي دارن مثل تور که قاصد المو بود با تور که خداي جنگ بود

راستش شاید " تور " با " تور " شباهت داشته باشه ولی Tuor با Thor شباهت نداره !

یه چیزی رو من نفهمیدم .افسانه های نورسی چیه ؟یه داستانه یا یه مجموعه داستان از چندین نویسندس ؟(سوالم شبیه این بود : لیلی مرد بود یا زن !)

میشه یه سری از داستان های جالب که ترجمه شده رو بگید .ممنون .(از سری داستان های افسانه های نورسی میگم .)

ممنون از این پست جالب .. .

اولش افسانه هاي رومي و يوناني رو مي خوندم اما زياد از اخلاقاشون خوشم نيومد تو داستاناشون خيلي کارهاي ... حالا اما يه روز تو کتاب خونه يه کتاب ديدم که در مورد افسانه هاي نورس بود

میشه کتاب های بیشتری رو معرفی کنی !؟ همراه با مترجم و اگه امکانش باشه انتشاراتش !؟ برای نمونه در مورد کتاب های افسانه ی یونان و روم نوشتی و اینکه توی داستاناشون ... , حالا برای من کنجکاوی پیش اومد که این کتاب ها توی کتابخونه بوده !؟

بابت معرفی کتاب دو جلدي اساطير جهان هم خیلی ازت ممنونم, و بیشتر ممنون میشم اگه کتاب های بیشتری در مورد افسانه های نورسی معرفی کنی ...

برای اماتورهایی مثل من خیلی مفید هر چند اینجا خودم تنها اماتور ادبیات فانتزی هستم .. .

یه محموعه دانشنامه اساطیر اسکاندیناوی فک کنم نشر اساطیر منتشر کرده.البته تو دانسنامه آکادمی فانتزی هم مقالات بسیار زیادی به قلم هالباراد خودمون(ابراهیم تقوی) موجوده که خوندنش خالی از لطف نیست.

wiki.fantasy.ir

اقا قضيه اينه بعضي كاراشون خارج از شعونات اسلامي و تو اين كار نسبت به افسانه هاي ديگر كشور ها يا متولو‍ژ‍ي ديگر كشور ها زيادده روي داره مثلا حالا واقعا ببخشيد اين حرفارو مي زنم :ymapplause:

اگه فيلم جيسون و پشم زرين كه تو تلويزيون ايران هم پخشد دختره كه عاشق جيسون مي شه به خاطر اينكه يك شب پيشه جيسون بخوابه برادرشو تكه تكه مي كنه يا يه جا ديگه مي بينيم كه اوديسه با ياراش يك سال تو يه جزيره كه فقط زنها تو اون بودن زندگي ميكنن و يا سر همين جنگ تروا هرا كمربند آفروديته خداي شهوت رو مي گيره تا نظر شوهرش زئوس رو به خودش جلب كنه تا شبي كه زئوس بايد دستور اتمام جنگ يا طرفداري از ترويايي ها را بده جولوشو بگيره و خيلي از اين جور كارها حالا خوبه زئوس در اصل برادر بزرگ تر هرا است يا اون مينوتاوروس موجودي كه سر گاو داشت با بدن انسان قضي اش اينه كه زن پادشاه مينوس "پاسيفائه" عاشق گاوه پوسيدون مي شه كه حاصلش اين مي شه

اما داستان هاي نورسي و اسكانديناوي و ايرلندي رو اگه بخونيم از اين كارها هيچ خبري نيست و اگه هم باشه خيلي كم به چشم مي خوره اصلا خدايان اسكانديناوي كاري با كار انسان ها ندارند اما تو يونان زئوس چند تا زن انسان داشت

از داستان هاي اسكانديناوي مي شه به داستان زيگفريد يا زيگورد يا داستان بيولف كه خيلي شبيه داستان هاي تالكين اشاره كرد يا داستان راگناراگ كه خيلي داستان جالب اشاه كرد

براي اطلاعات بيشتر مي تونيدبه كتاب هاي زير مراجعه كنبد در ضمن كتاب هايي در مورد افسانه هاي اسكانديناوي تو شهرستان ها كمه ولي تو تهران زياده

كتاب تاريخ ويل دورات رو بخونيد جلد دوم تاريخ يونان مي تونيد جلد چهارم و فكر كنم پنجم هم خوب باشه

فرهنگ اسطوره هاي يوناني و رومي نوشته پير گرليمان دو جلدي ترجمه دكتر احمد بهمنش

فرهنگ اساطير كلاسيك نوشته ي مايكل گرانت ترجمه رضارضايي من اين كتاب رو دارم خيلي جالبه

شناخت اسطوره هاي ملل نوشته ي سهراب هادي

اسطوره هاي اسكانديناوي نوشته ر.ري.پيچ ترجمه ي عباس مخبر

اقا قضيه اينه بعضي كاراشون خارج از شعونات اسلامي و تو اين كار نسبت به افسانه هاي ديگر كشور ها يا متولو‍ژ‍ي ديگر كشور ها زيادده روي داره .. .

بی خیال بابا .. \ خط داستان رو دنبال کن .. \ چی کار به ایناش داری ؟

اسطوره هاي اسكانديناوي نوشته ر.ري.پيچ ترجمه ي عباس مخبر

بر حسب بسی تصادف این کتاب رو در کتابخونه دیدم !! ولی نگرفتمش !!

چون 50 صفحه هم نمی شد !! به نظرم کار کاملی نبود !!

ترجیحا بلندی های بادگیر, امیلی برونته رو گرفتم ;L-)

wiki.fantasy.ir

شاهین, عجیب که لینک بالا نمیاد !! کلا اکادمی فانتزی چرا اینطوری شده !! این طراحی سایت جدید یعنی چی !؟ % 99 لینک به بیروناش که اصلا کار نمیکنه !! بعد اون اطلاعات فوق العاده ی حیطه ی ادبیات فانتزیشون رو من اصلا پیدا نمیتونم بکنم !؟ شما چیزی میدونی از اونطرف !؟ قرار بود هفته نامه / ماه نامه بدن بیرون که منتفی شد .. .

ولی مثل اینکه سایت خودشونم فعلا دارن تخته میکنن !؟

معروف به اساطیر نورث(نه نورس) هستن.

نکته ی به جایی بود :ymapplause:

اونور اتفاقا دوستان فراوانی دارم.در محلس گعده ای هم این موضوع رو به سردبیرشون ،مهدی بنواری،اطلاع دادم.قرار بود یه برنامه نویس و طراح بیارن که بتونن لینکای قبلی شون رو فعال کنن.گرچه که دانشنامه های اقماریشون میگفتن هنوز فعاله.

تو خود سایت هم بری میتونی احتمالا لینکش رو ببینی(ممکنه دومین رو عوض کرده باشن)

ماهنامه هاشون اتفاقا داره بیرون میاد.فک کنم سه تا شماره تا الان دادن بیرون.کلا قراره ایجاد محتواشون به صورت مجله باشه.

فروم سایت هم که گویا هنوز فعاله(البته تا اونجایی که من از دور خبر دارم)

fanzine.fantasy فکر میکنم یکی از فروم های زیر شاخشون باشه !! جلسات مطالعه ی دسته جمعیشون عجیب برگزار میشه !! کتاب امروز انتخاب میشه و فردا بحث شروع میشه !! معمولا کتاب رو که انتخاب میکنن مشخص میکنن فرضا فصل اول رو تا اخر این هفته مطالعه کنید و بعد .. . بگذریم :ymapplause:

فرهنگ اساطير كلاسيك نوشته ي مايكل گرانت ترجمه رضارضايي

این کتاب مجلدش سه تاست, سه تا باهم نزدیک به شصت هزار تومن وای میسته. تقریبا به اندازه ی همه ی کارهای پروفسور تالکین در ایران !! حالا, سوال اینجاست که با توجه به اینکه موضوع تخصصیش رم و یونان و با توجه به اینکه خودت نوشته بودی که این ادبیات افسانه هاش یکم .. .. .. پس حتما م م ی ز ی / س ا ن س و ر توش حرف اول و اخر رو میزنه, درست !؟

ممنون بچه ها L-)

اقا اولا منظورتون با شاهين كيه من كه نيستم دوما همون كتاب اسطوره هاي كلاسيك رو بخونيد سوما در مورد داستان هاي اسكانديناوي تو شهرستان ها زياد كتاب پيدا نمي شه مگر بچه هايي كه تو تهران باشن راستي ديروز تلئيزيون يه سايت گفت كه هر كتابي رو بخواي بهش سفارش بده برات ميارن در خونت البته براي خريد اما هيف كه فقط براي تهراني هاست :ymapplause:

بعد از راه افتادن فنزین،من خیلی با آکادمی در ارتباط تنگاتنگ (در جامعه محازی نبودم) سایت جدیدشون و کاراشون برام غریبه است.

اقا قضيه اينه بعضي كاراشون خارج از شعونات اسلامي و تو اين كار نسبت به افسانه هاي ديگر كشور ها يا متولو‍ژ‍ي ديگر كشور ها زيادده روي داره مثلا حالا واقعا ببخشيد اين حرفارو مي زنم :ymapplause:

اگه فيلم جيسون و پشم زرين كه تو تلويزيون ايران هم پخشد دختره كه عاشق جيسون مي شه به خاطر اينكه يك شب پيشه جيسون بخوابه برادرشو تكه تكه مي كنه يا يه جا ديگه مي بينيم كه اوديسه با ياراش يك سال تو يه جزيره كه فقط زنها تو اون بودن زندگي ميكنن و يا سر همين جنگ تروا هرا كمربند آفروديته خداي شهوت رو مي گيره تا نظر شوهرش زئوس رو به خودش جلب كنه تا شبي كه زئوس بايد دستور اتمام جنگ يا طرفداري از ترويايي ها را بده جولوشو بگيره و خيلي از اين جور كارها حالا خوبه زئوس در اصل برادر بزرگ تر هرا است يا اون مينوتاوروس موجودي كه سر گاو داشت با بدن انسان قضي اش اينه كه زن پادشاه مينوس "پاسيفائه" عاشق گاوه پوسيدون مي شه كه حاصلش اين مي شه

اما داستان هاي نورسي و اسكانديناوي و ايرلندي رو اگه بخونيم از اين كارها هيچ خبري نيست و اگه هم باشه خيلي كم به چشم مي خوره اصلا خدايان اسكانديناوي كاري با كار انسان ها ندارند اما تو يونان زئوس چند تا زن انسان داشت

از داستان هاي اسكانديناوي مي شه به داستان زيگفريد يا زيگورد يا داستان بيولف كه خيلي شبيه داستان هاي تالكين اشاره كرد يا داستان راگناراگ كه خيلي داستان جالب اشاه كرد

براي اطلاعات بيشتر مي تونيدبه كتاب هاي زير مراجعه كنبد در ضمن كتاب هايي در مورد افسانه هاي اسكانديناوي تو شهرستان ها كمه ولي تو تهران زياده

كتاب تاريخ ويل دورات رو بخونيد جلد دوم تاريخ يونان مي تونيد جلد چهارم و فكر كنم پنجم هم خوب باشه

فرهنگ اسطوره هاي يوناني و رومي نوشته پير گرليمان دو جلدي ترجمه دكتر احمد بهمنش

فرهنگ اساطير كلاسيك نوشته ي مايكل گرانت ترجمه رضارضايي من اين كتاب رو دارم خيلي جالبه

شناخت اسطوره هاي ملل نوشته ي سهراب هادي

اسطوره هاي اسكانديناوي نوشته ر.ري.پيچ ترجمه ي عباس مخبر

شاید این ها چیزی باشه که در امروز ما و فرهنگ امروز ما خوشایند نباشه ، ولی باید به قدمت این اساطیر هم توجه کنیم . ذره ذره ی اسطوره های یک ملت ، بیانگر فرهنگ و عادات زندگی روزمره ی مردم گذشته هست . و این رو هم باید درنظر بگیریم که تمام این عادت ها بر اساس مقیاسی که در گذشته داشتن سنجیده میشدن .

شاید اگه بشه تفسیری از اساطیر یونان و اسکاندیناوی گفت ، (همون که مثال زدی) یونانی ها بیشتر اهل بزم بودن و شمالی ها اهل رزم !

البته نباید فرهنگ ها رو با هم مقایسه کرد . هر رفتار و عادتی بر اساس اعتقادات و باور های مردم و حتی آب و هوا و شرایط جغرافیایی بوجود میاد . و چیزی که هست اینه که رفتار ها و فرهنگ ها میتونه هنوزم تو رگه هایی از زندگی امروزی مردم اون منطقه دیده بشه .

به طور مثال الان هم شاید بشه خشونت و افتخار کردن به مبارزه رو در زندگی یک نروژی دید . همون طوری که شاید در چند هزار سال پیش هم این رفتار وجود داشته و مردم افتخار میکردند که یکی از سربازان اودین باشند .

فرهنگ اسطوره هاي يوناني و رومي نوشته پير گرليمان دو جلدي ترجمه دكتر احمد بهمنش

راستش کتاب فرهنگ اساطیر یونان و روم اطلاعات خیلی کاملی در مورد اسطوره های یونان داره . من که با خوندنش کلی اطلاعاتم بالا رفت . پیشنهاد میکنم اگه علاقه دارین حتما بخونید .( فکر کنم اسم صحیح نویسنده پیر گریمال باشه )

حالا, سوال اینجاست که با توجه به اینکه موضوع تخصصیش رم و یونان و با توجه به اینکه خودت نوشته بودی که این ادبیات افسانه هاش یکم .. .. .. پس حتما م م ی ز ی / س ا ن س و ر توش حرف اول و اخر رو میزنه, درست !؟

ممنون بچه ها :D

همین کتابی که بالا گفتم، من چاپ 56 رو دارم اگه الان چاپ بشه احتمالا پنجاه درصد کتاب رو حذف میکنن !

====================

در راستای بحث منحرف شده (!) :

فروم فنزین چند وقت پیش فیل... بود . چرا؟ L-)

همچنان بی اطلاعم.البته دوستان در آکادمی هم بی اطلاعن :ymapplause:

فکر کنم اسم صحیح نویسنده پیر گریمال باشه

نکته ی به جایی بود ;L-)

همین کتابی که بالا گفتم، من چاپ 56 رو دارم اگه الان چاپ بشه احتمالا پنجاه درصد کتاب رو حذف میکنن !

نکته ی قابل توجهی بود :ymapplause:

فروم فنزین چند وقت پیش فیل... بود . چرا؟

احتمالا در راستای پست های مکرر من در مورد رابطه ی مستقیم انقلاب فرانسه با کارهای الکساندر دوما توی تاپیکی به همین نام بوده !! البته من از همین تریبون استفاده میکنم و این مورد رو کلا تکذیب میکنم :D

;) :-?( ;) ~x(( :(( ~x((

من می خوام زمان این داداش هالبارد و گالوم و تورین باشم ای خدا ~x(( ;)(

آقا تو رو خدا کسی این هالبار د رو نمی بینه بگه چه کتابی رو می خونده

مطالبش خیلی قشنگ بود من که واقعا حال کردم

به مهدی و تولکاس : این هالبارد رو نمی بینید [-(

خلاصه گذشته ها گذشته هرگز به قصه خوردن گذشته بر نگشته :D

برادر هالبار هر جا که هستی اگه به این سایت و به این تاپیک سر می زنی این رو بدن یه اصلان نامی پی کارت رو گرفته

آقا از الان کل این تاپیک رو بخونید هر جا مشکلی بود ما کوچیک همتون هستیم

اصلا نمی دونستم یه همچین تاپیکی هم هست

هالباراد یه مدت میومد تو سایت و یادمه در تاپیک ماندوس شناسی خیلی با هم بحث میکردیم اما توی مراسم تولد تالکین حاضر نشد بحث رو ادامه بدیم ;)

تولکاس که حتما میبیندش.

هالباراد یه مدت میومد تو سایت و یادمه در تاپیک ماندوس شناسی خیلی با هم بحث میکردیم اما توی مراسم تولد تالکین حاضر نشد بحث رو ادامه بدیم [-(

حاضر نشد بحث رو ادمه بده هان ~x(

الان مهدی با خودت می گی طرف کم آورد یا باخت هان ;) :(( ( شوخی کردم به دل نگیر خواستم یاد گذشته ها کنی :-? )

آقا راستش این داداش هالبارد تمام و کمال افسانه های اسکاندیناوی رو شرح دادن حالا ما هم در همین راستا می خوام افسانه های سلتی رو بگم

به نظرتون خوبه که بگم ~x(

در واقع افسانه های سلتی می شه گفت برادر ناتنی افسانه های اسکاندیناویه ~x(

خوبه ولی نه تو این تاپیک. یه تاپیک جدید بزن.

هالباراد رو اتفاقا امروز دیدم.

بهش سلامتون رو میرسونم.

والا در زمینه اسطوره شناسی اتفاقا کتابی رو ترجمه کرده که به زودی توسط نشر قطره چاپ میشه.منتظرش باشید

واقعا در زمینه اسطوره تا کنون حتی در اساتید این مرز و بوم هم کسی رو با سطخ دانش هالباراد ندیدم.

اِ راستی گالم رو هم زیاد میبینم.به اون هم سلام میرسونم:دی

هالبارد = مترجم ~x( ;)

جان من راست می گی تولکاس

اون هم مترجم کتاب های اسطوره شناسی :((

اسم اصلیش چی ؟؟

اسم کتاب هاش چی ؟؟؟

ای کاش تو این سایت بود [-(

سلام من رو به تک تک شون برسون :-?

هالباراد رو اتفاقا امروز دیدم.

بهش سلامتون رو میرسونم.

والا در زمینه اسطوره شناسی اتفاقا کتابی رو ترجمه کرده که به زودی توسط نشر قطره چاپ میشه.منتظرش باشید

واقعا در زمینه اسطوره تا کنون حتی در اساتید این مرز و بوم هم کسی رو با سطخ دانش هالباراد ندیدم.

اِ راستی گالم رو هم زیاد میبینم.به اون هم سلام میرسونم:دی

چه خبر خوبی ;)

میشه یه لطفی بکنی ؟ وقتی کتاب منتشر شد میشه یه خبری در موردش تو صفحه ی اول سایت ، یا همینجا ، یا حتی با پ.خ بدید؟ مشتاقانه دوست دارم این کتاب رو بخونم . مطمئنا" بار علمی بالایی داره ، در مقایسه با سایر کتاب های اسطوره شناسی که یا در مورد باستان شناسی هستن !! یا به صورت داستانی اساطیر رو شرح میدن !

هالبارد = مترجم ~x( ;)

جان من راست می گی تولکاس

اون هم مترجم کتاب های اسطوره شناسی :((

اسم اصلیش چی ؟؟

اسم کتاب هاش چی ؟؟؟

ای کاش تو این سایت بود [-(

سلام من رو به تک تک شون برسون :-?

ای بابا اصلاان مثه اینکه خبر نداری. مترجم فرزندان هورین (ابراهیم تقوی) همون هالباراده

ای بابا اصلاان مثه اینکه خبر نداری. مترجم فرزندان هورین (ابراهیم تقوی) همون هالباراده

جان من [-( ;)

تولکاس جون کتاب ایشون هر وقت چاپ شد یه ندایی بده :((

جتما خبر میدم.بله هالباراد الان دیگه یک مترجم رسمی است.کارهای خاص دیگه ای هم داره که به وقتش انشالله خودش پرده برداری میکنه.ازین به بعد اسمش رو به عنوان ویراستار هم بیشتر خواهید شنید

با سلامی دوباره !

می گم تولکاس اگه دوباره جاب هالبارد و گالم رو دیدی سلام برسون بهشون

والا در زمینه اسطوره شناسی اتفاقا کتابی رو ترجمه کرده که به زودی توسط نشر قطره چاپ میشه.منتظرش باشید

راستی کتابشون چاپ شد یا نه ؟؟

ما هنوز چشم به راه هستیم ها !

راستی نگفتن اسم کتابشون چیه ؟؟

کتاب آماذست.اسمش هم خوذش نمیخواد بگه:دی

زمان چاپ بسته به نشره

چشم سلام میرسونم

شباهت گالم و گرندل و وجود اژدها در داستان هابیت و بیوولف نشون میده که تالکین تحت تاثیر این افسانه های قدیمی بوده.

من نمیخوام این نظریه رو رد کنم، چون اصن نظریه نیست، کاملا درسته

اما اینکه بیایم اژدها رو نماد معرفی کنیم اشتباهه، اژدها در بسیاری از افسانه های کهن تر هم پیدا میشه...

در این که بیوولف تأثیر بسیاری روی نوشته ی تالکین داشته اصلاً جای ذره ای تردید نیست ولی مقایسه ی گالم و گرندل رو چندان تصحیح نمی بینم. گرندل از دسته هیولاهایی بود که نکته ی مثبت نداشت. از نسل قابیل بود و بالفطره عنصر مخربی بود. در حالی که گالم شخصیت بسیار پیچیده تری داره و از ابتدای کار منفی نیست. به تدریج منفی میشه و حتی در لحظاتی با بخش شیطانی وجودش مبارزه میکنه. :P

پ.ن.

اژدها گرچه در منابع دیگر هم به کرات آمده ولی شیوه ی برخورد تالکین با این موجود در داستان هابیت نکات مشترک قابل توجهی با بیوولف داره. در اون داستان هم مسبب بیداری اژدها سرقتی از گنجینه اش هست. اتفاقی که دقیقاً در هابیت هم تکرار میشه. در بیوولف مشخص نیست فرد، دزده یا برده. می بینیم که بیل بو به اسم عیار آمده که معنی تلویحی دزد رو داره و یک جا هم الف ها به اشتباه او رو خدمتکار دورف ها لقب میدن.

تالکین افسانه های نورس رو تقلید نکرده بلکه اونا رو بازسازی کرده

!!!

تقليد ، باز سازي و الهام سه كلمه ي متفاوت هستند بأهم به نظرم

معني تقليد رو همه مي دونيم چي هست و همه هم نظر هستند كه تالكين تقليد نكرده !!

اما در مورد باز سازي و الهام به نظرم تالكين الهام گرفته نه اين كه باز سازي كنه

باز سازي اسطوره به اين معني كه اون اسطوره يا حماسه رو دورباه با همون سأختارها باز سأزي كني

يه شخصي مثل أوويد اساطير كلاسيك رو باز سازي مي كرده اما شخصي مثل هيژن فقط اون ها رو نقل مي كرده

در واقع فرق بين بازسازي و الهام يه چيزي مثل اسطوره شناسي و اسطوره نگاهي هست

شخص اول اسطوره رو نقل مي كنه فقط اما شخص دوم نه تنها نقل مي كنه بلكه اون ها رو بازسازي مي كنه

همين موضوع در مورد تالكين هم هست

تالكين از اساطير اسكانديناوي و نورس الهام گرفته نه اين كه اون ها رو باز سازي كنه

باز سازي اساطير نورس رو تا جايي كه من مي دونم كار اسنوري بوده

پ.ن :

تولكاس كتاب هالباراد چي شد ؟!

با اصلان موافقم.

بازسازی از جانب استاد صورت نگرفته بلکه همش الهاماتی بوده از داستانهایی که در ادبیات فرهنگ ملتشون وجود داشته. الهام گرفتن از حکایت های قدیمی نه بازسازی نه تقلید.

الان درباره شاهنامه هم کارشناسان نظراتی دارن مبنی بر اینکه شباهت های زیادی بین داستان گیلکمیش و ضحاک فریدون کاوه آهنگر هست ولی با همه این تفاسیر شاهنامه یکی از برجسته ترین آثار شعر فارسی هستن همینطور که آثار استاد نیز همین طور هستن . به نظر بنده الان ما هرچیزی که دوروبرمون هست با الهام از چیز دیگری ساخته شده . اگر روزی اثری بکر و ناب و 100% جدید رو ببینیم بلافاصله متوجه میشیم. در هر صورت آثار استاد رو میشه کاملا جدا و متفاوت از اسطوره های باستانی اسکاندیناویایی در نظر گرفت. صرفا یه اژدها دلیل تقلید یا کپی برداری از اثر یا داستان کسه دیگری نیست.

اژدها از چین تا غربی ترین نقاط اروپا افسانه های متفاوتی داره که به معنی مشترک بودن این موجود بین ملل مختلف هستش.

در باره گولوم و گرندل هم با دوستمون تضاد کاملا موافقم ایشون کامل توضیح داده

دوستان میخوام محض اطلاع شما چون واقعا از بعضی چیز ها آگاه نیستین در کامنت پایین بعضی اطلاعاتی که خودم از طریق کتابهای مربوطه بدست آوردم رو در اختیار شما بزارم.

 

در در 3/31/2014 at 6:44 PM، توروندور گفته است :

صرفا یه اژدها دلیل تقلید یا کپی برداری از اثر یا داستان کسه دیگری نیست.

اژدها از چین تا غربی ترین نقاط اروپا افسانه های متفاوتی داره که به معنی مشترک بودن این موجود بین ملل مختلف هستش.

اژدهای دنیای تالکین یا همون اسماگ تقلیدی کوچکی از اژدهای داستان بئوولف داره.

دوستان عزیز

اساطیر اسکاندیناوی اونجوری که تو کتابهای تالکین اومدن نیستن.هم اینو میتونین از سرآغاز ارباب حلقه های یک بفهمین و هم کتاب اساطیر اسکاندیناوی که توسط انتشارات....نمیدونم یادم نیست انتشارات چیه.ولی یک اسطوره شناس یا بهتر بگم پدر علم اسطوره شناسی آقای جوزف کمپبل در یک کتابش میگه که:(درسته که تالکین اخلاق ها و رفتار و حتی باور های اساطیر اسکاندیناوی را نقض کرده باشد،ولی من میتونم بگم که او تعریف زیباتری از اسطوره های اسکاندیناوی نشون میداده.)او در سال 1984 میخواست کتابی درباره اساطیر دنیای تالکین بنویسد.ولی مرگ او در همان سال باعث شد که نتواند ادامه دهد.ولی پیشنهاد میکنم برای اونایی که فرقی بین اساطیر اسکاندیناوی با موجودات داستان های تالکین نمیبینند کتاب قهرمان هزار چهره همین آقای جوزف کمپبلو بخونن.

تور فرزند هور

محض فوت کردن خاک از این تاپیک، می تونید آلبوم Secret Of The Runes از گروه سمفونیک متال Therion رو گوش بدید که به دو زبان انگلیسی و نورس هست و هم یه کم نورس یاد بگیرید و هم راجع به اساطیر نورس و اسکاندیناوی اطلاعات کسب کنین =)