یکی از موضوعاتی که ذهن منو مشغول کرده و می کنه، اینه که فینرود چرا رفت به سرزمین میانه. شاید در نظر اول این فکر عجیب به نظر بیاد، اما اگه نگاه کنیم هر کسی که رفت دلایلش برای رفتن بیشتر بود. اما فینرود نه، من فکر می کنم که اگه میموند تو والینور، قابل درک تر بود. مثلا فئانور و پسراش برای انتقام و فرار از سلطه ی والار رفتند. فین گولفین برای حمایت از مردم و برادرش، پسراش برای کنجکاوی و پادشاهی بر سرزمین های اونجا، گالادریل هم همینطور. اما فینرود هیچوقت الفی به نظر نمی رسه که علاقه ای به حکومت و سرزمین داشته باشه و براش حریص باشه. قصد انتقام گرفتن و جنگیدن نداشت. برای رفتن مردد بود و مهم تر از همه معشوقه اش و پدرش مونده بودن. هیچ دلیلی برای رفتن فینرود پیدا نمی کنم!
چرا فین رود به سرزمین میانه رفت؟
سوال خوبیه. فکر کنم بیشتر منظورت این باشه که چرا بعد از کشتار آلکوئالونده برنگشت؟
چون برای قبلش، باید اینو در نظر بگیریم که ترک آمان، تصمیم فردی فئانور و فینگولفین نبود. رای و اراده ی نود درصد نولدور بود. تحریکات فئانور بیشتر مثل دمیدن بر آتش زیر خاکستر به نظر می رسه. قبلش دروغ های ملکور و انفعال والار تاثیر خودشون روگذاشته بودن. یکی مثل فین رود هم که شاهزاده بوده، نمی تونسته فقط به خاطر خودش زندگی کنه و تصمیمی بگیره که اون رو ترسو یا بی مسئولیت جلوه بده.
نقل قولو از تمام نولدور که اکنون شمارشان بسیار گشته بود، یک دهک بیشتر، از رفتن سرباز نزدند: برخی به سبب عشقشان به والار(و به ویژه آئوله) و برخی به سبب عشقشان به تیریون و چیزهای بسیاری که ساخته بودند. و هیچ کس به سبب بیم خطر از راه بازنماند.
سیلماریلیون، حدیث گریختن نولدور،ص129
این توصیفِ یه بزنگاه تاریخیه. انتخاب بین رفتن و موندن مطرح نیست. بین رفتن و سرباز زدنه، بین رفتن و از راه بازموندن. اگه می موند از مسیر تاریخ بیرون می رفت. همین جمله هم نشون میده که احتمالا، صنعتگر ها بیشتر مونده باشن.
اگه بخوام دلیل فردی براش بیارم، دوستی عمیقش با تورگون قابل ذکره. رابطه ای که توی کتاب "به سان برادری" وصف شده. فینرود در زمان سوگند فئانور میانه دار و بی طرف نیست. جانب تورگون رو می گیره و تورگون کم مونده بود بزن بزن
راه بندازه.
نقل قولفین گولفین و پسرش تورگون با فئانور به مخالفت برخاستند و سخنانی تند ردو بدل شد، چنان که بار دیگر نزدیک بود خشم و غضب به دم تیغ فرونشانده شود. اما فینارفین* چنان که عادت او بود از در نرم خویی درآمد. و خواست که نولدور را آرام کند......و تنها اورودرت از پسران او نیز به همین سیاق سخن گفت، فین رود با دوستش تورگون هم رای بود.
همان،ص127
در ادامه هم ذهنیات فین گون و همه ی فرزندان فینارفین رو آشکار می کنه و این که همه شون خواستار رفتن بودن.
فکر می کنم همین پیوند با تورگونه که در ادامه و بعد از خویشاوند کشی آلکوئالونده هم جلوی منصرف شدن فینرود رو می گیره.
نقل قولاما در آن ساعت فینارفین از رفتن دست کشیدو بازگشت...اما پسرانش با او همراه نبودند، زیرا حاضر به ترک پسران فین گولفین نشدند.
همان،ص136
بعد از نفرین ماندوس، فینارفین واسه اینکه حرف ماندوس به کلی سبک شمرده نشه
با یه عده برمی گرده. و سرپرستی گروه باقی مونده می افته دست فئانور نیمه دیوانه و فین گولفینی که معلوم نیست دست تنها از عهده شون بربیاد. اون طرف یه معشوقه هست که به خاطر مسائل طایفه ای و خانوادگی نخواسته یا نتونسته بیاد. جاشم همونجا امنه! این طرف، دوست-برادری هست که داره به دل خطر و مصائب پیش بینی شده میره، و احتمالا به همراهیش نیاز داره. خواهر و برادرایی هستن که همه شون دارن می یان و مردمی هستند که شاید چون اون فرزند ارشده بهش به چشم سرپرست نگاه کنن. کفّه ی وجدان به سمت سرزمین میانه سنگینی می کنه. مخصوصا به خاطر این یکی دلیل که در مورد فینرود گفته نشده، ولی به نظرم درباره ش صدق کنه:
نقل قولافزون براین فین گون و تورگون گستاخ و قوی دل بودند، و منزجر از رها کردن کاری که دست به آن آلوده باشند، حتی به بهای سرانجام تلخ، اگر جز این ممکن نبود.
بازم ص136
اینم بعد از حریق لوسگار:
نقل قول...مردمی پرتوان بودند، فرزندان ارشد و نامیرای ارو ایلوواتار، و نورسیده از قلمرو قدسی، و هنوز نافرسوده از فرسایندگی های زمین.آتش دلهاشان تازه بود و به راهبری فین گولفین و پسرانش و نیز فینرود و گالادریل، جرئت رفتن به شمال ستمکار را درخود دیدند.
ص139
شناختی که از فینرود داریم هم اون رو عاقل اما جسور توصیف می کنه. توی قضیه همراهیش با برن هم دیدیم که حاضره همه جور منافع شخصی رو رها کنه تا کاری که به نظرش درسته انجام بده. و برای همین وفادار لقب گرفته که دوستی ها ، پیمان ها و مسئولیت هاش رو برتر از منافع شخصی می دونه.
یه دوتا توضیح هم هست از افسانه های ناتمام:
نقل قولFinrod was like his father in his fair face and golden hair, and also in noble and generous heart, though he had the high courage of the Noldor and in his youth their eagerness and unrest; and he had also from his Telerin mother a love of the sea and dreams of far lands that he had never seen
فینرود خوبرویی و موهای زرین پدرش را داشت و خوش قلب و بخشنده بود. گرچه همان شهامت بالای نولدوردر او به چشم می خورد و در جوانی طبع گرم و ناآرامشان نیز در او دیده می شد. همچنین عشق به دریا و رویای سرزمین های دوردستی که هرگز ندیده بود را از مادرش - از تبار تله ری- به ارث برده بود.
افسانه های ناتمام، تاریخ گالادریل و کله بورن
نقل قولShe was proud, strong, and self willed, as were all the descendants of Finwë save Finarfin; and like her brother Finrod, of all her kin the nearest to her heart, she had dreams of far lands and dominions that might be her own to order as she would without tutelage.
این دومی توصیف گالادریل هست. که اون رو بیشتر از همه شبیه به فینرود می دونه، به خصوص در مورد آرزوهاش. به هرحال به نظر نمی رسه فینرود از مهاجرت و حکومت کردن بدش هم می اومده:دی. یه مورد دیگه هم داریم، همسر فین گولفین که دوستیش رو به خانواده ترجیح داد و توی والینور موند.![]()
در مجموع حرکت عاقلانه ای نبوده ولی قابل دفاعه.
ویرایش:*توی ترجمه فین گولفین اومده که اشتباهه. متن اصلی فینارفین هست.