گولوم

تعداد پست‌ها: 37

همان گونه که در ابتدای فیلم بازگشت شاه می بینیم اسمیگل و دیاگل هردو دارای موها و گوش هایی به سان الفها می باشند(البتّه تقریباً) ، همینطور گوشهایشان به گوش هابیت ها هم شباهت دارد . توجّه تان را به این نکته جلب می کنم که آنطور که در کتاب هابیت آمده ، گالوم در اعماق کوهستان مه آلود زندگی می کرده ، جایی که به ریوندل نزدیک بوده است.

اصلا هیچ ربطی به الف ها ندارند ,همونطور که میدونید اسمیگل یا همون گالوم یه هابیت بوده , به اسم اسمیگل که دوستش رو برای یافتن حلقه میکشه. این نکته هم توی کتاب ارباب حلقه ها هست و هم تو کتاب تالکین اومده. پس میخوای چی رو الان ثابت کنی؟!

حتی هابیت ها هم ربطی به الف ها ندارند . همونطوری که تو یکی از تاپیک ها گفتم, تالکین تو نامه هاش گفته که هابیت ها از نژاد آدمیان بازمانده آرنور بودن که عاشق درخت ها و گیاهان و طبیعت و زندگی راحت و باغبانی بودن و جایی دور از دردسر پیدا میکنن و به شکل دلخواهشون زندگی میکنن و کم کم به نژادی خاص تبدیل میشن. پس در این صورت اونها هم مثل آدمیانه سرنوشتشون.

ممنون از پاسخ آرون(چرا می زنی؟) البتّه آنطور که آرون گفت من در پی ثابت کردن چیزی نبودم فقط یه سئوال برام پیش آمده بود(قصد جسارت به ساحت والای حضرات الف را نداشتم!؟!) و یادم رفت آخر سر سوالم را عنوان کنم(البتّه در تاپیک عنوان کرده بودم.

اون يه هابيت از نژاد هابيتهاي استور بوده كه كنار رود خانه آندويين زندگي ميكردن.اونا هابيتهايي بودن كه پهن تر و قوي بنيه تر بودندة با پاها و دستاني بزرگتر، و زمينهاي مسطح و كناره رودخانه را بيشتر ميپسنديدند.

استورها دير زماني در كناره آندويين بزرگ ماندند و از آدمها كمتر گريزان بودند.بعد از نژاد هارفوت اونها به غرب كوچيدند و در مسير لودواتر به جنوب حركت كردند و قبل از بازگشت به شمال ميان تاربد و مرزهاي دون لند موندن.

خوب سوال ديگه اي نداري؟؟

البته نا گفته نماند که آمدن هابیت به middle _earth پیش بینی نشده بوده.اون نوع هابیت ها در نزدیکی های میدان گلادن زندگی می کردن.اسمیگل خیلی کنجکاو بوده.وقتی حلقه رو بدست میاره حلقه تمام ذهنشو تسخیر می کنه بجای یک قسمت که همون قسمت هابیتیشی که بعدا با خودش حرف می زنه.

البته نا گفته نماند که آمدن هابیت به middle _earth پیش بینی نشده بوده.اون نوع هابیت ها در نزدیکی های میدان گلادن زندگی می کردن.اسمیگل خیلی کنجکاو بوده.وقتی حلقه رو بدست میاره حلقه تمام ذهنشو تسخیر می کنه بجای یک قسمت که همون قسمت هابیتیشی که بعدا با خودش حرف می زنه.

هابیت ها همون آدم ها هستند. که به مرور به گوشه نشینی و آرامش روی آوردند. پس از اول همراه ادمها تو سرزمین میانه بودن. اینطوری نیست که مثل الندیل از نومه نور اومده باشن. اونا از اول تو ارنور ( بخش شمالی ) بودن که بعد ها به شایر رفتن و تو عصر چهارم هم شایر سرزمین مخصوص اونها شد. ( دیگه آدمها حق رفتن به اون جا رو نداشتن.

جناب mas : علت عصبانی شدن بانو آرون کاملا معلومه. اگر شما میومدین شخصیتی مثل گالم ( با آن شکل و قیافه نکره ) را با من مقایسه می کردید خوب من هم عصبانی می شدم. حالا که اومدین کل زیبایی بلفطری الفی و تاریخ و فلسفشون رو زیر سوال بردین!!!!!!!!!!!!!!! ( با همین نسبت دادن گالم منحوس! )

من نمی دونم چرا هر کاری می کنم از این الفها خوشم نمی آید ، آقای تالکین برای مثال اگر در تاریخ آردا آمده است که اورک ها همان الفهایی هستند که توسّط ملکوت شکنجه شده اند(توجّه داشته باشید که خیلی هم زشت هستند، حتّی کریه تر از گالوم) ، حالا باید بانو آرون بیاید و ناراحت شود ؟ و برود به شخص تالکین(البتّه منظورم خودشه نه شما!) گیر بدهد ؟ بابا ، عصر عصر خرد گرایی است . بیایید یه خورده واقع بینانه تر با قضایا برخورد کنیم.

بابا یکی اومده منو عصبانی فرض کرده و همتون از روی اون اومدید گیر دادید به عصبانیت من! یه بار دیگه اون متن من رو بخونید! من اصلا عصبانی نبودم و فقط تعجب کرده بودم که حتما ایشون میدونسته گالوم یه هابیت بوده و حالا برای ثابت کردن چی اومده این نظریه رو داده! همین! در ضمن آقای mas اینکه شما از الف ها خوشتون نمیاد, دلیل نمیشه! یه چیز جالبی بگم که الف ها رو تالکین به عنوان نشانه ای از زیباترین و برترین و مجموعه ای از نهایت آنچه که آدمی میتونست باشه و نهایت زیبایی معنوی , و پاک و بی گناه قرار داد. گرچه که عده ای از الف ها (نولدور) از اوج هنر و معرفت , به خاطر سه قطعه جواهر مقدسشان طغیان کردند و این چنین والاترین قوم الف ها دچار هبوط و نفرین والار شد.

تالکین همیشه گفته که الف ها نهایت تقوا و پاکی بودند, اما در مورد اورک ها, ملکور در ابتدا با استفاده و دزدیدن عده ای از الف های اولیه که هنوز خدا و والار را نمیشناختند, ذهنشان را مسموم کرد و آنان را با شکنجه , تبدیل به شکل مسخ شده ای نمود و بر ایشان نام اورک نهاد .مگرنه همانطور که تالکین گفت الفها از لحظه ادراک خدا و والار, به جز مورد هبوط نولدور, همواره پاک ترین نژاد بوده اند.

خود ایلوواتار (خدا) وقتی فرزندانش رو خلق میکرد در مورد الف ها اونها رو کاملا باتقوا آفرید, اما آدمیان رو نه, و گفته که میدانست دل آدمیان همواره در معرض گناه و فریب خواهد بود, و آنان نخواهند توانست به طور یکسان از نعمت های خدا استفاده کنند... و بایست تقوا داشته باشند تا زندگیشان را به پیش برند.

سلام بر دوستان

آرون جان نزنش کبود شد بد بخت

در ضمن با این توضیحات تون در مورد الف ها چیزی به اثبات نمی رسه.خود الف ها هم سر جمع خیلی اشتباه داشتن ولی با این تفسیرات شما از الف ها انگار که از فرشته ها هم پاک ترند.نه بابا بی خیال شو.

در ضمن اگه می خوای حرفی به من بزنی نیازی به زدن نیست

بابا حال کردم بالاخره یه نفر اینجا پیدا کردم که لااقل تو یه چیز حدّاقل یه کم با هم همعقیده ایم. خدائیش تو Hell Boy نیستی اسمت رو باید گذاشت Heaven Boy. در هر صورت اینم قابل توجّه خانم آرون: در اینکه خدا بیاید و الفها را به قول شما پاک و خداشناس بیافربند ، چه گلی الفها به سر خودشان زده اند؟ اگر که قادر به نافرمانی نباشند؟(در آئین آسمانی ما هم انسان بالقوّه همواره برتر از فرشته بوده است رجوع شود به روایت معراج حضرت پیامبر) اینکه بتوانی گناه کنی و جلوی خودت را بگیری هنر است که اینهم از خصوصیات آدمیان است و نه الفها ؛ خود شما با ریشه شناسی این لغت(الف) بیشتر از همه ما آشنایی که یکی از معانی آن فرشته می باشد. در هر صورت اینکه آفریدگار یگانه انسان را سر دوراهی خیر و شر قرار داد و الفها را نه ، بیشتر مزیت انسانهاست تا برتری الفها... .

ببینید مثل اینکه شما توضیحات منو بد برداشت کردید و کلا برداشت دیگه ای از خوبی و پاکی الف ها کردید که اینو میگید. من یه سری توضیحاتی میدم که در لابلاشون بگم قضیه دقیقا چیه.

من نظریه شما رو قبول دارم. البته در مورد آدمیانش رو. من تحقیقات بسیاری راجع به الف ها (نه فقط الف های سرزمین میانه) کردم, ولی الف های دنیای تالکین خیلی خاص تر هستند. ببینید, این چیزایی که من الان میگم, هر قسمتشو که قبول نمیکنید بگید تا من عین جمله شو از سیلماریلیون, نامه های تالکین, یا تاریخ سرزمین میانه جلد اول بهتون نشون بدم.

الف ها حق انتخاب آزادانه داشتند, اما موقعیتی که اونها خلق شدن و چیزهایی که دیدن, و تاثیر پذیری خاص اونها چه در جهت خوبی و چه بدی, باعث شده که اونها به این صورت باشند. الف هایی که اول بار بدی رو دیدند و به اون ایمان آوردند, و یا حاضر نشدند دعوت والار رو بپذیرند, اورک ها رو تشکیل دادند و پست ترین و پلید ترین شدن.

اما الف هایی که اول بار یکی از اینها: والار ,و یا نور دو درخت, رو دیدن, و یا دعوت والار رو پذیرفتند (هرچند که عده ای در راه ماندند) و با شناختن ملکور پس از آن, فرق خیر و شر رو شناختن , به خوبی ایمان آوردن, و ایمان و اراده الف ها در هر جهتی چه خیر و چه شر میرفت , بسیار قوی می ماند.

اروی یگانه, مزیتهایی به الف ها داد و از آن سو به آدمیان به همان نسبت مزیت های دیگری داد تا یکسان باشند.

از آن سو , این گونه سرنوشتشون رو تعیین کرد که کوئندی(الف ها) زیباترین باشند و ماموریت داشته باشند که دنیا رو با هدایای زیبایی و کمالشون به پیش برند و زیباتر سازند, آنها رو بسی شبیه به آینور خلق کرد(اما با نیرو و قامتی کمتر) , و همچنین جاویدانشان ساخت. اما در مقابل هدیه مرگ رو بهشون نداد, و سرنوشتشون این شد که به دنیا وابسته باشن و با پایان دنیا, اونها هم به پایان برسند.

خب, الف ها رو خوب و زیبا آفرید, اما این دلیل بر این نبود که الف ها نمیتونستند بین خوبی و بدی انتخاب کنند: ارو الف ها رو وقتی که آفرید, ملکور بر سرزمین میانه سلطه داشت, پس ارو اونها رو به خواب برد تا چشمشون به تاریکی نیفته (و بدی رو نبینند تا به سمتش برند). چون ارو میخواست الف ها در موقعیت خوبی بیدار شوند تا اول از همه چی خوبی ها رو ببینند و به سمت اون برند و همچنین ارو میخواست که الف ها پس از بیدار شدن انتخاب کنن که به والینور برن و خوبی ابدی و نور دو درخت رو ببینن, اما وقتی که الف ها بیدار شدند, ملکور موفق شد که عده ای از الف ها رو بدزده , و به قول تالکین (اونها رو که خدایی رو نمیشناختند افکارشون رو مسموم و اورک کنه) . ولی از آن سو , سایر الف ها موقعیت بهتری براشون پیش اومد, بیشترشان اول از همه والار را شناختند و به سوی سرزمین والینور رفتند و نور دو درخت را دیدند. این آشنایی و دید اولیه شون باعث شد که به خدا و خوبی ایمان بیارن و ایمان الف ها هم بسیار قوی بود. و همچنین نور دو درخت هم خیلی روشون تاثیر داشت چون از اون طرف, هر الفی که نور دو درخت رو دیده بود میتونست دیده ها و نادیدنی ها رو ببینه و کسی رو هم که حلقه یگانه رو دستش میکرد رو میدید. اما الف هایی بودند که توی سرزمین میانه موندن, از جمله آواری (که سرجاشون موندن و بیشتر الف هایی که اورک شدن هم جزو همینا بودن). و همچنین الف هایی بودن که والار رو دیده بودن یا سردسته شون به والینور رفته بود و نور دو درخت رو دیده بود , اما در سفر دوباره سردسته شون ,به والینور نرفتن و بین راه موندن. الف هایی توی اینها بودن که موقعیت هایی باعث شد که ایدئولوژی خود را تغیر داده و فریب خوردند, مثل ائول دارک الف که جاسوس دورف ها شد, و پسرش مائگلین که به خاطر عشق به گوندولین خیانت کرد. از آن سو گزینه هایی مثل فیانور و کلگورم , هم , نشون میده که الف ها میتونن در اوج ایمان و برتری و معرفت, همچنان بتونن حق انتخاب داشته باشند و به خاطر موقعیت پیش آمده تا جایی پیش برند که به پست ترین اقدامات دست بزنند و در برابر ارو و والار طغیان کنند.

اما در مورد آدمیان, بله , اونها ایمان قوی ای نداشتند, چرا که ایلوواتار به دلیل هدیه ای که بهشون داد (مرگ) خواست که اونها را داشتن تقوا اراده ای قوی پیدا کنند, اما بازهم این دلیل نمیشه که الف ها اراده شون کاملا قوی بود و آدمها نه. الف ها قدرت, ایمان, و اراده ای قوی تر از آدمیان داشتند, اما آنها هم فریب میخوردند. اما نکته اصلی اینه که در کنار این, آدمها در شرایط ناجوری بیدار شدند, و ایلوواتار هوای اینو نداشت که اونها اول باز با چه چیزهایی آشنا شوند. ایلوواتار میخواست که اونها تو شرایط بدی تلاش کنند و تقوا داشته باشند تا زندگیشون رو به پیش ببرند. ایلوواتار از این جهت میگفت که آدمیان اغلب گمراه میشن که «لیک ایلوواتار آگاه بود آدمیان, که در میان آشفتگی های قدرت های دنیا نشانده شده بودند, اغلب گمراه خواهند شد» پس به این دلیل بود که آدمیان به خواست ایلوواتار در شرایط و موقعیت بدی اومدن و موندن, تا بتونن تو این شرایط تقوای خودشون رو ثابت کنن تا لیاقت هدیه ایلوواتار رو داشته باشن. اما الف ها این هدیه رو نداشتند , اما باز حق انتخاب بین خوبی و بدی رو داشتن و اگه بد میشدن, روحشون به سرنوشتی که همه الف ها دارن (یعنی رفتن به تالارهای منداس و بازگشت به دنیا در والینور) نمیرسید ...

خود تالکین توی ارباب حلقه ها گفته که گالوم اول نژادی از هابیت بوده که پس از سال ها که حلقه در دستش بوده حلقه اونو به مرور زمان به این شکل و قیافه در میاره.

حالا من دیگه نظر شما رو نمی دونم

راستی نظر شما چیه؟

Hell boy جان ای کاش زیبا تر حرف می زدی.

آرون جان ممنون .mas عزیزم من شخصا انسانی مذهبی هستم اما نمی فهمم چرا می خواهی کار تالکین را که یک آدم هست با چیزهایی الهی مقایسه کنی؟در ضمن منابع تالکین منابع اسلامی نبوده.همه در اینجا به آثار تالکین به عنوان یک شاهکار ادبی و انسانی نگاه می کنند و از این جهت تحسینش می کنند.

hell boyجان من منظورت را نفهمیدم می شه بیشتر توضیح بدی؟

hellboy جان در همین تاپیک مورد گالوم به نتیجه رسیدن همه و حرفایی که تو گفتی تکراری بوده فقط و نظرها قبلا داده شده.

و در ضمن اگه بهتر درک میکردی میفهمیدی که کار من طرفداری نبود و در اصل از اشتباه در آوردن تو و عده ای بود , و بهتر بود وقتی من رفتم کلی تحقیق کردم و اینارو برای فهم و توضیح بهتر دادم, بهتر حرف میزدی , مخصوصا پستی که قبل از این دادی و پاک شد کمی بی انصافانه بود....

خوب قبول دارم که یخورده زیاده روی کردم

ولی بهتر نیست که یخورده حق به جانب حرف نزنید

در ضمن امی فارامیر جان کجای حرف من مبهم بود؟بهم بگو تا برات تشریح کنم.

خود تالکین توی ارباب حلقه ها گفته که گالوم اول نژادی از هابیت بوده که پس از سال ها که حلقه در دستش بوده حلقه اونو به مرور زمان به این شکل و قیافه در میاره.

حالا من دیگه نظر شما رو نمی دونم

راستی نظر شما چیه؟

دوست عزيزم من اينو نفهميدم....................

امیر فارامیر جان باید کتاب ها رو خونده و فیلم ها رو دیده باشی اگر نخوندی باید بهت بگم که اون خیلی سن داره(گالوم)سن بالاش به خاطر در دست داشتن حلقه است اون که الف نیست که بتونه این همه مدت رو خوش قیافه بمونه و یک عامل دیگر هم نیرو های پلید درون حلقه است که اونو این ریختی کرده

قيافش به خاطر اين بد شد که با کشتن دوستش حلقه رو دزديد تويه فيلمش هم نشون ميده که به مرور زمان قيافش عوض ميشه.

راجع به قیافه ی گالوم که شکی نیست به خاطر اعمال پلیدش به مرور به آن شکل در آمده و این حتی در مورد انسانها هم صادق است. اما ضعف بنیه و چیزهای دیگرش به خاطر سن زیادش است. البته این نظر شخصیه من است.

هوم اگه پیتر جکسونی بخواین به این موضوع جواب بدید تو فیلم میگه وقتی که دوستش deagol رو خفه کرد و حلقه رو دزدید مردم نفرینش کردن پلیدی حلقه هم باعث عوض شدن چهره یه نفر نمیشه چون بیل بو هم دستش بود و هیچ تغیری در صورتش ایجاد نشد.

میتونید عوامل محیطی خزیدن در غار ها شنا کردن در آب سرد نرسیدن نور آفتاب رو هم در نظر بگیرید

و اگه کتاب هابیت رو بخونید میگه کم از حلقه استفاده کردم کم کم گذاشتمش کنار و...

بيل بو عاشق حلقه نبوده پس چهرش تغيير نکرده .

من اصلا قبول ندارم که گالوم هابیت بوده. تالکین در کتاب هابیت با ترجمه رضا علیزاده صفحه 111 پارا راف آخر میگه: نمیدانم از کجا آمده بود، یا اینکه، چه یه که بود، همین و بس - سیاه مثل تاریکی،...

arvoon عزیز اگه نظر آرون رو خونده باشی متوجّه میشی که داری اشتباه میکنی.

ارون جان کامل توضیح داده اند و مشخصه که گالوم هابیت بوده

اما در مورد اینکه چرا گالوم چهره اش تغییر کرد و بیل بو چهره اش تغییر نکرد, باید به کتاب هابیت برگردیم.کتاب هابیت را سه سال پیش خواندم و ممکنه که نظراتم غلط باشه ولی با این حال نظرم را میگم.در کتاب هابیت اگر یادتون باشه وقتی بیل بو حلقه را در انگشت میکند گالوم که دیگر او را نمیدید شروع به گشتن در هوا و زمین میکند و با دستانش اطراف را میگردد و وقتی که نمیتواند بیل بو را به چنگ بیاورد ,میرود و در محل خروجی می ایستد تا بیل بو نتواند از انجا بیرون برود.بیل بو در لحظه ای هم میتواند گالوم را بکشد و دیگر نگران فرار از دست او نباشد و هم میتواند از کنار او به ارامی فرار کند و خطر تعقیب شدن توسط او را به جان بخرد.این انتخاب مرز میان راه تاریکی و روشنایی بود.بیل بو راه دوم را انتخاب کرد و تصمیم گرفت که از کنار گالوم بگذرد و کاری به او نداشته باشد.با این کار دستش به قتل الوده نشد و توانست اندکی از راه رو به زوال تاریکی فاصله بگیرد.ولی ماجرای گالوم کاملا بر عکس این ماجرا بود و گالوم برای فرار دست به کشتن دوستش زد.و از همان ابتدا پلیدی حلقه بر او اثر گذاشت.این پلیدی به نحوی به پلیدی فرمانروای حلقه مربوط میشد و همان طور که ما میدانیم پلیدی فرمانروای حلقه موجب تغییر خیلی از موجودات شده است که بعضی ان ها جزونژاد های برتر جهان بودند.این پلیدی بر گالوم هم به همان شکل اثر کرد و موجب شد که گالوم هم مانند خیلی از موجودات دیگر ,که بر اثر این پلیدی تغییر چهره دادند,تغییر چهره بدهد.

یک مطلب دیگر هم که ربطی به این موضوع نداره و همه ی ما ان را میدانیم را یاد اوری کنم که نجات جهان مدیون انتخابی بود که بیل بو در ان روز انجام داد.

ببخشید که سرتان را درد اوردم

من قبل از خوندن این موضوع در ماهیت هابیتی این بنده خدا شکی نداشتم ولی الان یکی دو تا موضوع من رو به شک انداخت یکی این که اسمیگل جدا از دو شخصیتی بودنش یه جور شخصیت خردمند داره. همه چیز رو می دونه مکر و حیله اش هم خیلی حرفیه ایه و حتی وقتی فرودو نامرئی میشه وجود اون رو حدس میزنه. این خرد و بینش از یه هابیت یه مقدار بعیده حتی نشانه هایی از یک عمر طولانی رو داره. این ها رو میشه نشانه هایی از الف بودن دونست.

از طرف دیگه در کتاب نشانه هایی ار هابیت بودنش هست که مهم ترینش رفتار هم درد گونه فرودو با اونه که نشون می ده با هم نقاط مشترک زیادی دارن.

در هر حال فکر می کنم این از نقاط تاریک داستان تالکینه. خیلی وقتا هم داستان از نویسنده جلوتر میره.

در مورد طولاني بودن عمر گالوم به خاطر حلقه بوده نه اينكه به خاطر الف بودن او ولي در مورد خردمند بودن بايد بگم كه او خردمند نبود .او حيله گر بود ولي خردمند نيست زيرا حيله او اصلا حرفه اي نبود واز همان زمان كه به فرودو كمك مي كر د هم فرودو وهم سام مي دانستند او بي دليل كمك نمي كند . در مور حدس زدن مكان فرودو به نظرم از روي احساس قدرت حلقه تشخيص داد.وديگر اينكه فقط بايد الف بو د تا به كسي خردمند گفته شود در حالي كه چندين بار در كتاب فرودو را خردمنترين هابيت مينامند .

منم اصراری روی الف بودنش ندارم ولی در حال گفتم خيلی از دور ذهن نيست.

گالم اصلا شباهتی به الف نداشت

و من بیشتر به هابیت بود نش موافق هستم

منم فکر نمیکنم الف باشه یعنی اصلا نمی تونم قبول کنم توی کتابا واضح توضیح داده شده و حتی یه جایی گندالف اینو به فرودو میگه

بيل بو عاشق حلقه نبوده پس چهرش تغيير نکرده .

در یاران حلقه گندلف همین استدلال گواهیر رو داره. وقتی فرودو از گندلف می پرسه که چرا بیل بو گولوم رو نکشت گندلف می گه همین باعث شد سرنوشتی جدای از سرنوشت گولوم داشته باشه.

ولی مگه میشه عاشق حلقه نبوده باشه؟ وقتی گندلف بهش پیشنهاد کرد که حلقه رو بده به فرودو چه علم شنگه ای راه انداخت! اصلاً این ذات حلقه است که هر کسی با دیدنش عاشقش میشه. ولی بیل بو تسلیم ماهیت پلید حلقه نشد.

من اصلا قبول ندارم که گالوم هابیت بوده. تالکین در کتاب هابیت با ترجمه رضا علیزاده صفحه 111 پارا راف آخر میگه: نمیدانم از کجا آمده بود، یا اینکه، چه یه که بود، همین و بس - سیاه مثل تاریکی،...

به سیر زمانی داستان توجه کن. اول وقایع هابیت بوده و سپس سه گانه ارباب حلقه ها. در هابیت ماهیت گولوم ناشناخته اس به گذشته اش اشاره ای نمیشه جز موارد کمی مثه زمان حل معما که یه اشاره هایی به گذشته اش میشه. ولی در کتاب یاران حلقه از زمانی یاد میشه که گندلف و آراگون سال ها به دنبال گولوم گشتن و حتی مدتی اونو اسیر کردن و کلی حرف ازش کشیدن و اون جا خیلی رک و پوس کنده می گه کن این بابا هابیت بوده.

در اينكه گالوم الف نيست چه شكي داريد؟! در كتاب كاملا روشن گفته شده كه اسميگل هابيتي بوده.

اسميگل خردمند نبود، حيله گر بود! خردمند گالادريل است و همينطور گندالف كه حلقه را در دست خود نگرفتند نه گالوم كه خود را به حلقه بخشيد. حيله گري او را مي توانيم به پاي تجربه او بگذاريم. به هر حال از او سني گذشته!

خوب بهتره اون جاهايي هم كه در مورد مادربزرگ اسميگل كه رئيس بقيه ي هابيت هاي خانواده بوده به ياد بياريم! اسميگل هابيت بوده !

از اون جا كه اسم گلوم خودمون اومد منم گفتم بايد نظر خودمو بدم.گفتم گناه داره يه طرفه رفتيد به قاضي منم بشم وكيل مدافع گلوم.(هي هي هي)رفقا در مورد هابيت بودن اين بنده خدا بسيار داد سخن دادن تا حدي كه فكر نكنم شبهه اي باقي مونده باشه ولي در مورد حرفي كه آروون زدهB-)نمیدانم از کجا آمده بود، یا اینکه، چه یه که بود، همین و بس - سیاه مثل تاریکی،...)

من يه نظر متفاوت دارم.به نظر من تاكين قرار نبوده دنباله اي براي كتاب هابيت بنويسه.يعني وقتي داشته هابيت رو مي نوشته به فكر دنباله اي براش نبوده همون طور كه آخر كتاب ميگه بيل بو عاقبت به خير شد و عمر طولاني به دست آورد,زره ميتريلش رم داد به ماتوم خونه يعني نه فرودويي و نه ارباب حلقه هايي.اين جا داستان تمام شد ولي چون (هابيت)چاپ شده بود نميشد آخرشو عوض كرد.حرف آروون درسته.گلوم تو كتاب هابيت ,معلوم نبود چي بود.حتي هابيت هم نبود و هر چي كه ميگيد از نشانه هاي هابيت بودنش مربوط به لوتره.

راستي تاكين عزيز نميدونم هنوز تو جمع ما هست يا نه ولي وقتي به گلوم گفتي منحوس خيلي بهم برخورد.كدومتون مطمئنيد كه با قرار گرفتن تو موقعيت گلوم مي تونستيد دربرابر وسوسه حلقه خودداري كنيد.گيرم روتون تاثير نميذاشت(عمرا)خوب حالا باهاش چي كار ميخوايد بكنيد؟مي خوايد بريد اوردوروين و خودتون بندازيدش تو كوه نابودي.اصلا از كجا معلوم كسي مثل گندالف سر راهتون سبز ميشد؟

من كه گلوم رو سرزنش نميكنم.در ضمن تاپيك مربوط به گلوم عزيزه نه بحث درباره الفها با اون چشماشون كه وقتي به ما نگاه مي كنن انگار چشاشون دزد داره.(آرون شنيدم هر كي از الفها بد مي گه ميزنيش!!هاهاها)

گولوم درسته که دربرابر وسوسه ی حلقه قرار گرفته بود واین طور قیافه وباطنی شیطانی پیداکرده بود ولی از اول هم گولوم هابیتی درست کار وصادق نبود.

صد البته كه درسته و همينطور منافي گفته هاي من نيست.منم قبول دارم كه درست كار نبود ولي همون طور كه كتاب اشاره كرده دليل سقوطش علاقه به تونلها و ريشه هاست.خوب.به نظر شما نبايد تحقيق و تفحص كرد و بايد سرمونو مثل كبك زير برف بكنيم.خوب ممكنه آدم به چيزهايي بر بخوره كه نتونه قدرتشون رو كنترل كنه يا حتي به تاريكي فرو بره.خوب پس بهترين كار اينه كه مثل مردم عادي دنبال يه لقمه نون بيفتيم و نفهميم چرا اومديم و چرا مي ريم؟آره شايد بايد ماجراجويي رو از زندگي حذف كنيم و مثل هابيتهاي شاير انقدر تو سوراخ هابيتيمون بمونيم تا شكممون چربي بياره و هر كي از ماجراجويي حرف بزنه شان و منزلتش رو بين بقيه از دست بده.ولي يادتون باشه نژادهاي ديگه اي هم هستند كه ممكنه دنياي روياييتونو خراب كنن و تاريكي به خاطر كنكاش اونها بيدار بشه.ولي به نظر من ارزش گشتن و يافتن بيشتر از بسط نشستنه.دنياي ما لطيف تر از آرداس و شيطانش خيلي كوچك تر از ملكور و سايرئونه.من گردشتو كتابها رو شروع كردم.شايد كتابها منو منحرف كنن.حتي بيشتر از اندازه اي كه گلوم به خاطر حلقه منحرف شد.ولي من نميتونم بشينم ببينم يكي بگه فقط از اين قوانيني كه من گذاشتم پيروي كن.بله.يه سري قوانين هستن كه راه كلي رو نشون ميدن.خوب براي استنباط جزئيات از همين خطوط اصلي بايد درك و شعورمو بالا ببرم.من خودم مي خوام راهمو پيدا كنم.

راستي بچه ها من خيلي شبيه گلوم رفتار مي كنم؟

گولوم عزیز،کنجکاوی طبیعت بشره واگر این صفت نبود،این همه کشفیات واختراعات وعلم وادبیات وجود نداشت و چون اینترنتی در کار نمی بود،من نمی تونستم جواب تو رو بدم.

حتی تالکین هم مثل مردم عادی به کارهای روزمره مشغول می شد واین همه تخیل و کتاب های زیبا و خواندنی را نمی نوشت.:grin::grin::grin:

فقط باید مواظب بود که کنجکاوی در راه های نادرست نباشه.

مثلا گولوم دوستشو به خاطر حلقه کشت.

ضمنا اشتباه نکن.

شیطان جهان ما هم کمتر از سائورون وملکور نیست.

درسته که شیطان این جهان شکل فیزیکی ومادی نداره،ولی به صورت تفکرات ویرانگر در عقاید برخی هم نوعان ما ظاهر می شه وگاهی روی صدها سائورون وملکور رو سفید می کنم.

ضمنا رفتارتان اصلا شباهتی به گولوم نداره، ولی آواتارتان را چه عرض کنم.:wink::wink:

بانوي دشتهاي روهان,پرنسس ايووين عزيز

جستج و جوي واقعي اونه كه همه جهات رو بگردي نه كه مثل يه موش كور خاك رو بكني و بري جلو تا بلكه خدا نظري كرد و به جايي رسيدي.گلوم ديگه روي زمين رو نگاه نكرد.حواسش جلب زير زمين شده بوده.و اين تك بعدي شدن حتي در عبادت هم آدم رو به راه خلاف مي كشونه و ميشيم خوارج.سمه آگول اگه همون قدر كه به زير زمين علاقه داشت,به سطح زيباي زمين هم نظر مينداخت مي تونست پيشرفت شاياني كنه و بعدا جاي مادربزرگش به مردمش حكومت كنه.چون طبق گفته تاكين,مادربزرگ آگاه به دانش قديمي بود و گلوم هم طالب دانش.ولي حلقه رو اون پيدا نكرد.ده آگول بود.اون بود كه حلقه رو بالا آورد.خوب حلقه قدرتمند بود.تو سرزمين ميانه فقط تام بامباديل بود كه با ديدنش وسوسه تصاحبش رو نداشت.سمه آگول هم استثناء نبود.

در مورد قدرت شيطان در مقابل ملكور و سارون.سارون خدمتكار ملكور بود و نه خود شيطان.حلقه اي ساخت كه استوارترين اراده ها(بالاتر از گالادريل و گاندالف مي خواهيد؟)را نيز متزلزل مي كرد.يعني كسي قدرت ايستادگي در بربرش را نداشت.جز تام و گالادريل و گاندالف كه در داستان فرودو به دو تاي آخري پيشنهاد داد كه حلقه رو براي خودشون بردارن.البته فارامير هم بسيار خود داري كرد.ولي كه مي داند چند نفر مثل اينان بودند؟در مورد پست بودن بايد بگم سارون از ملكور هم پست تر بود.چون ملكور ظرفيت خاصي داشت براي رذالت(مثل شيطان)ولي سارون قابليت كسب خصايل شرير را داشت.پس خود را به پست ترين درجات رساند(انسان نيز مي تواند پست تر از شيطان شود.)

در مورد گلوم:خيلي ممنون.انقدر اين آواتارو ديدم خودم هم يواش يواش داشت باورم مي شد كه گلومم.