سلام دوستان عزيز آردا!
من مي تونم چند تا نظر بدم ولي اين هم مي گم كه حقيقت در مورد اين قسمت شايد كاملا متفاوت باشد! (البته اگر تالكين چيزي را در نظر گرفته باشد.)
1:در اعماق:مكان هايي تاريك در اعماق اعماق موريا و جايي كه ساخته ي دورف ها نيست ! موريا قديمي ترين و باستاني ترين مكان و شهر در سرزمين ميانه بود! كه با بيدار شدن بالروگ و كشته شدن دورف ها متروك ميشه! بالروگ بيدار ميشود بله بالروگي كه هزاران سال قبل از اين حادثه به موريا آمده است (بعد از شكست ملكور) بالروگ به جايي در اعماق موريا آمده است كه از قبل بوده است ! يعني بالروگ راهي براي ورود به خلاء اعماق زير طبقات موريا كه هنوز كامل نبود مي يابد! يعني از ورودي ناشناخته به زير زمين و اعماق بي پايان خزيده است. خب خلاء , يا به بيان بهتر مكاني وسيع و بي انتها كه در تاريكي غوطه ور است و نه خلاء از نظر علمي!
خوب بالروگ مطمئن بود به جايي مي آيد كه مي تواند بخوابد !!! جايي كه تاريك است! بكر است! يعني از روز ساخت سرزمين ميانه و آهنگ آينو ها جزئي از افكار تاريك ملكور بوده است! (تمام تاريكي ها و پليدي ها منسوب به ملكور است) پس او به افكار ملكور پناه مي برد!
اين نظره من است كه اعماق زيرين موريا جزئي از افكار پليد ملكور است ! يعني آن تاريكي ها رشته هايي بافته از ذهن ملكور اند! پس در اين مورد نظريه ي من اين است كه با گذشت زمان و وشكل گرفتن آهنگ آينو ها موجودات پليد و ناقص الخلقه كه رشته از افكار پليد ملكور در اهنگ بودند و يا وجود تاريكي از ذهن او در آن اعماق بودند در تاريكي مي تنند! شايد موجود به معني واقعي نباشند! تنها افكار ملكور اند كه به وجود نيامده اند! افكاري كه ملكور آن ها را در تاريكي پرورش داده است ! افكاري نفرت انگيز كه خواسته است عملي كند!!!
دلايل من سخنان گندالف است! چيزي در سرزمين ميانه نيست كه گندالف از آن بترسد مگر ملكور و سائورون ! حال كه وقتي آن مكان لامكان و تاريك دهشتناك تر از سائورون است و ناشنا خته براي سائورون پس بايد به ملكور منسوب باشد! ملكور خود پشت در وازه هاي جهان بود پس آن اعماق تاريك در دل زمين و يا فراتر از جغرافيا بايد يادگار او يا خزينه ي افكار او باشد! كه به قدري پليد و تاريك است كه گندالف در مورد آن توضيحي نمي دهد!
2:يا اين كه اين قسمت جزء دامنه ي سرزمين ميانه نيست! و سرزمين ميانه در آن تعريف نمي شود . وابسته به اعماق تاريك و بي پايان در وراي كهكشان هاست . يعني اين ناحيه جغرافيا و موقيعتي ندارد يا دريچه اي است رو با تاريكي ابدي كه فقط ايلواتار از آن خبر دارد ! پس گندالف در اين مورد سخن نمي گويد و از ياداوري تاريكي بي پايان كه وراي در ك هابيت ها و الف ها و انسان هاست مي پرهيزد!
3:يا اين كه گندالف در مورد جايي كه بوده است اطلاعاتي ندارد و چيزي نمي داند كه آن جا كجا بوده است شايد فقط اعماقي بسيار پايين بوده است كه از جايي ديگر به بيرون راه مي يافته است .پس بعد از گذشت از درياچه در زير عميق ترين دره ها از راهي عريض به انتهاي پلكان ها مي رسيده است كه در بلنداي كوه ها ي مه آلودند! و گندالف براي حفظ نگاه عاقل اندرصفيحانه اش از چيزي كه نمي داند حرفي نمي زند!
4:و يا اين كه گندالف چون مشغول نبرد شديد با بالروگ در سقوط او بوده است تحت تاريكي و آتش پليد بالروگ تمان جهان آن زير را وابسطه به تاريكي ديده است! پس شايد آن جا تنها سياه گودال هايي طولاني باشند!
ولي محتمل ترين نظر اولين نظر است! آنجا وابسته به افكار ملكور بوده است!