خب من دقیقا همه این تحقیقامو دوست دارم با این فرض انجام بدم که اینها واقعی بودن , و اگه دقت کنی , میبینی تالکین به گونه ای هوشمندانه اتفاقات این دنیا رو ترتیب داده به جوری که همه چیزش با دنیای اکنون ما جور در میاد.
اولا که این سوالاتی که پرسیدی , هرکدوم خودشون یه عالمه توضیح و پس زمینه دارن , اما من سعی می کنم تا جایی که بشه بگم و اگه جایی سوالی داشتی بپرس.
خب اول میخوای بدونی والینور و کیفیت زندگی در اونجا چطوری بوده ؟
خب , والینور یا قلمرو قدسی , جایی بود که والار برای در امان بودن از شر ملکور(لرد تاریکی) یافتند , و بر مرزهای آن کوه های پلوری را برافراشتند که مرتفع ترین در زمین بودند, تا ملکور را یارای نفوذ با آنجا نباشد. آنها در آن سرزمین زیباترین چیزهای زمین را گرد آوردند و بسیار چیزهای زیباتر ساختند , و آنرا متبرک نمودند , و فقط نامیرایان اجازه سکونت در آنجا را داشتند, و هیچ چیز در آن جا رو به زوال نمی رفت یا نمی پژمرد چرا که تمام سنگ و آب ها تقدیس شده بودند. آنجا والار دو درخت را گذارده بودند که زیباترین چیز برروی زمین و نور والینور بودند, و پس از نابودی شان به دست ملکور , تنها توانستند میوه یکی را به جای خورشید و شکوفه دیگری را به جای ماه بگذارند, و الف هایی که نور دو درخت را دیده بودند الف های برین -بلند پایه- نام گرفتند. (برگرفته از سیلماریلیون-والاکوئنتا)
خب , این از کیفیت زندگی در والینور.
حالا باید یه بررسی روی سرنوشت الف ها بکنیم تا بدونیم که چرا الف ها به والینور میرن.
وقتی که الف ها و آدمیان -که فرزندان خدا نامیده شدند- خلق شدند , بنا بر این شد که الف ها زمانی دراز قبل از آدمیان به دنیا وارد شوند. اما وقتی که خدا آنها را وارد آردا (دنیا) کرد , دورانی بود که ملکور تاریکی خود را بر همه جا انداخته بود. پس خدا آنها را به خواب برد تا اولین چیزی که چشم و روان پاکشان می بیند تاریکی نباشد. جایی که اِرو آنان را به خواب فرو برد, حتی بر والار هم پنهان بود.
خب , داشته باش که در این زمان , فقط دو درخت بودند که نور والینور را تامین می کردند و هنوز خورشید و ماه وجود نداشت. واسه همین سرزمین میانه که جدا از والینور بود در تاریکی قرار داشت. بعد از مدتی , واردا برای آنکه سرزمین میانه هنگام بیدار شدن الف ها تاریک نباشد, ستارگان را در آسمانهای فراز سرزمین میانه نهاد.
آنگاه , الف ها در سواحل دریای هلکار زیر کوه های اوروکارنی در دریاچه کوی وی انن به زیر نور ستارگان بیدار شدند. و اولین چیزی که دیدند, نور ستارگان, و جاری شدن آب بر روی سنگ بود.
والار از آمدن الف ها آگاه بودند اما نمیدانستند کجا آمده اند. اما ملکور به دلیل جاسوسان بسیاری که داشت بسی سریع تر از والار الف ها را کشف کرد, آن زمان الف ها هنوز خدا را نمی دانستند و ملکور موفق شد عده ای از الف ها را برباید و آنان را بنده خویش سازد که او را خدا بدانند(نامه های تالکین) و آنها را با شکنجه مسخ نموده موجوداتی جدید ساخت و نامشان را اورک نهاد. چرا که حتی ملکور نیز قدرت خلقت نداشت و تنها می توانست خلقتی از ساخته های ارو را تغییر دهد.
اما پس از مدتی, اورومه شکارچی والار, هنگامی که در جنگل های سرزمین میانه به دنبال حیوانات وحشی قلمرو ملکور می جست, گذرش به کوی وی انن افتاد. او الف ها را دید که به زیر نور ستارگان آواز می خوانند و عاشق مخلوقات و فرزندان نخست-زاده اِرو شد, و آنجا بود که نام آنان را اِلدار نهاد:مردم ستاره ها. او به آمان بازگشت و والار را آگاه ساخت. من وه به این نتیجه رسید که وقت آن است که با ملکور به جنگ برخیزند و سرزمین میانه را از کنترل او خارج سازند.پس از آنکه ملکور به زنجیر کشیده شد و در تالارهای منداس زندانی شد, والار که عاشق الف ها شده بودند, ازشان دعوت کردند که سرزمین میانه را ترک کنند و به نزد آنان و دودرخت در والینور آیند.اما الف ها از والار می ترسیدند و ابتدا آنرا اجرا ننمودند.پس اورومه به آنجا بازگشت و از میان الف ها سه رهبر از مورد اعتماد ترینشان را برگزید تا به همراه او به والینور آیند. و در این میان سه رهبر از میان الف ها به نام اینگ وه, فینوه و الوه انتخاب شدند و به والینور رفتند. آنگاه که بازگشتند از درخت ها گفتند و مردمانشان را راغب کردند تا به همراهشان به غرب روند.
چرا والار از آنها درخواست کردند به والینور آیند؟ چون که از آنجا که آنها چيزی کاملا متفاوت برای والار بودند, و در خلقتشان والار هيچ نقشی نداشتند, مورد تمايل خاص و محبت شان قرار گرفتند. (حالا ممکنه بپرسی پس آدمها چی ؟ اونها هم چیزی متفاوت بودن و در خلقتشون والار نقش نداشتن ) اما بدون که خدا , الف ها رو خیلی شبیه به والار و تمام آینور خلق کرده : و به راستی آینور با الف ها بیش در ارتباط بودند, چه, ایلوواتار گوهره آنان را بسی شبیه به آینور سرشت, لیکن با نیرو و قامتی کمتر...
و برای همین اونها خیلی الف ها رو دوست داشتن و ازشون خواستن که به والینور بیان که زیباترین و مقدس ترین مکان بود, الف ها هم که عاشق زیبایی ها هستن و واسه همین براشون رفتن به اونجا خیلی جذاب بود.
از این پس سفر بزرگ الف ها شروع شد. گروهی از الف ها به والینور رفتند , گروهی در میانه راه به دلایل مختلف باز ماندند و در سرزمین میانه اقامت کردند. گروهی هم اصلا از جای خود تکان نخوردند! و حتی گروهی دوباره از والینور به سرزمین میانه تبعید شدند و غیره.
ولی در نهایت سرانجام اکثریت آنان رفتن به والینور بود , مگر برخی که آنان هم یا فانی یا کشته شدند و هیچ الفی دیگر در سرزمین میانه نماند.
خب , حالا سرنوشت الف ها چی بود و چرا به والینور می رفتن و اگه می مردن چی می شدن؟
سرنوشتی که ایلوواتار (خدا-اروی یگانه) برای الفها تعیین کرد , این بود که جاويدان باشند, عاشق زيبايیهای دنيا باشند, و آنرا با هدايای ظرافت و کمالشان به اوج برسانند, آنگاه که دنیا به پايان میرسد آنان نيز به پايان رسند, و هرگز آنرا ترک نکنند و حتی اگر «کشته شوند» دوباره به دنیا بازگردند (و این بار بدن جدید ایشان به والینور می رود گرچه برخی استثنا هم بودند که در زندگی دوباره باز به سرزمین میانه بازگشتند)- و در عين حال, آنگاه که «پیروان» (آدميان) آمدند به آنان آموزش دهند و راه را برايشان باز کنند, و همچنان که «آدمیان» ترقی کردند و زندگیشان را به پیش بردند, الفها بیشتر «رو به زوال» بروند. چنین گونه آنان در عصر چهارم که کم کم دوره , دوره آدمیان می شد , کاری در سرزمین میانه نداشتند و دل ایشان هوای والینور را داشت. (به این دلیل بود که در اواخر دوره چهارم که عصر به عصر آدمیان تبدیل میشد الف ها بیشتر و بیشتر کوچ کردند.و این جواب سوال تو هستش که میگی به خاطر اینه که همه الف ها به سرزمین های جاویدان رفتند)
خب , حالا انسان ها میتونن برن والینور یا نه ؟
والینور برای انسانها و کلا همه موجودات فانی , یه مکان ممنوع بود , اگه بدونی , خدا برای انسانها سرنوشت متفاوتی تعین کرد , اینکه انسانها نمی تونستن جاویدان و زیباترین ها باشند , برای این بود که خدا به ایشان سرنوشتی رو داد که همه جا از آن به اسم هدیه خدا گفته شده و اون هبه , مرگ بود . او تعیین کرد که آدمیان پس از مرگ به جایی بروند که حتی والار و الف ها نیز از آن آگاهی ندارند. او اراده کرد که قلب آدميان جویای آن سوی ماورای دنيا باشد و از آن رو هرگز آرامشی نيابد.
هبه رهایی ایشان از مرزهای دنیا همانیست که که فرزندان آدمیان تنها برای زمانی کوتاه در دنیا زندگی می کنند, و به آن وابسته نیستند, و طولی نمی کشد که آنرا ترک می کنند و به جایی می روند که الف ها را بر آن آگاهی نیست. در حالی که الف ها می مانند, تا روز بازپسین, چون الف ها و والار وابسته به دنیا هستند و والینور نیز جزئی از دنیاست , و با فرسودن زمان , حتی الف ها و والار نیز به هدیه مرگ آدمیان که رهایی از مرزهای دنیاست حسرت می خورند.
خب , برای همین حتی والار نیز اجازه نداشتند این هدیه را از ایشان بستانند , و یا ایشان را به والینور راه دهند. و هیچ آدمی جرات تجاورز به والینور و حریم والار را نداشت.
آدمیان نومه نور , که به پاداش خدمت هایشان , عمری چند برابر عمر آدمیان اهدا شده بود , و در جزیره اله نا میان والینور و سرزمین میانه سکنی داشتند, مردمانی بسیار قدرتمند و باشکوه شدند و ثروت و قدرت باعث شد که کم کم به وسوسه داشتن عمر جاویدان افتادند. تا آنکه سرانجام , آخرین پادشاه نومه نور به نام آر-فارازون , وسوسه شد و جرات آنرا یافت که کشتی جنگی ای بسازد و با آن به والینور حمله کند, اما نرسیده به مرزهای والینور , با تجاورز او به حریم والار , والار خشمگین شده و آب ها طغیان کردند و کشتی آر-فارازون به همراه جزیره نومه نور به زیر آب ها رفت (این تورو یاد جزیره آتلانتیس نمیندازه؟؟)
پس از این ماجرا , سرزمین های جاویدان از روی زمین برداشته شد و تنها الف ها هستندکه می توانند به آنجا درگذرند.
خب امیدوارم جوابتو گرفته باشی اگه توضیحی می خوای بگو.
راستی اون جلسه که گفتی خیلی جالب به نظر میاد کاشکی زودتر می گفتی من هم میومدم!