به جسنجوی گذشته ام بر میخیزم. اینکه چه شد که هم اکنون در این موقعیت می زیم. و بر دوش من است حل معماهای زندگی ای که دارم.
گنجینه ای گران از آن گذشته ی پر مخاطره برایم مانده. بی شک که راست نوشته اند.
گنجینه , نامش: سیلماریلیون. لغت برایم مفهوم نیست. همین مرا بیشتر به کنکاش وا میدارد. با جدیت و علاقه, هر خطش را میخوانم و آنرا در ذهنم و سپس در وجودم حل میکنم. باید بدانم چه بر سر آنها آمده.
و هر بار پیش تر میروم. اما متوجه چیزی در میان تمام اتفاق افتاده ها می شوم...
از ,آغاز, میگوید. بسیاری چیزها هرگز نوشته نشده اند چون دستی نبوده و در پسش حتا دلیلی. از پاکی هایی اما, نوشته اند که در کنار پلیدی قدرتمند, تاب ادامه , آورده اند. چه بسیار زیبایی ها که خباثت آنها را بلعید و چقدرها که جبران ناپذیر شدند.
اندوه فراوان, در سیلماریلیون , مرا متعجب کرده.به ذلت در آمدن خوبی ها و شکوه مندی هایی که نمیشود برشان گرداند. بارها , امید در " این نه آن دیگران است" بستم و اما هم چنان , می خواندم که هر آنچه با شکوه بود و نشان از اصالت و زیبایی و خلوص داشت همه قربانی شدند و تباه شدند و اثری از آنها هرگز نماند.
در این تاپیک قصد دارم تا در مورد "چرایی اینهمه اندوه" بحث کنیم.