خانه - کتابخانه - مقالات - شاه فین‌گون

شاه فین‌گون

425211285_104955

یکی از شگفتی های کم نظیر دوران اول ، بی شک وجود فین گون است. پسر فین گولفین برین از الف ها ی نولدور. که در آغاز جدشان فینوه آنها را سروری میکرد. همگی ساکن والینور -قلمرو قدسی والار- بودند تا که فئانور برخاست و عزم انتقام از مورگوث کرد که پدر عزیزش را کشته و سنگ ها را دزدیده بود. و تمامی الدار را به همراهیِ خود فراخواند. مقصد سرزمین میانه بود. که مورگوث بدانجا گریخته بود…و پسران، و مردمش همگی متاثر از سخنان آتشینش و برانگیخته از خشمِ پادشاه خود،  با نیتی درست مثل همو، دعوتش را پاسخ گفتند و و به قصد بازپس گیری سیلماریلی و جنگ با خصم سیاه و شستن خون شاه فینوه، آماده ی ترک والینور شدند.
فین گولفین و فینارفین، هر دو به رغم میل باطنی و بیشتر، به سبب حفظ اتحاد میان مردمانشان که هوس رفتن داشتند، تن به این همراه شدن دادند. و درین میان فین گون، پسر ارشد فین گولفین، نیتی متفاوت داشت. کمابیش به آنچه می اندیشید که گالادریل هم. هم اینکه سرزمین میانه هنوز بکر بود. منعطف برای انواع دگرگونی ها و ساختن ها و کاشتن های هنوز ندیده! شرق دریای بزرگ، برای فین گون بشدت جذاب بود. و روح کنجکاو و جستجوگرش میخواست که آنجا را کشف کند و آرزوهای بلندِ ذهنِ خلاقش، او را وسوسه به کوچیدن می کرد. اما بهر حال زیر نفرین ماندوس او هم گرفتار بود.

425722988_48441

در ابتدای سفر، آلکوئالونده ویران شد. همان خویشاوند کشی غاصبانه فئانور. و خواه ناخواه دست فین گون آلوده به خونِ تله ری گشت. بهرحال او بین ماندن و رفتن، رفتن را برگزیده بود. یعنی دقیقا همان عملی که والار صراحتا او و خاندانش را از انجامش منع کرده بودند. فرق چندانی نمی کرد که مقصود و هدف و اندیشه هر کس از این کوچیدن چیست. در نهایت همگی نولدور -جز فینارفین و مردمش و نه فرزندان- نهیب زدنهای چاووش مانوه را کم انگاشته و پیش رفته بودند. سوگند، پاپیچِ فئانور و فرزندان و نفرین ماندوس بر گردنِ تمامی همراهانِ دیگرشان ماند. پس آسیبی اگر می رسید، حق اعتراض نداشتند مگر لعن کردن خویش. و چه بسا که در آغازِ راه، هیچیک در زیر پا نهادن اندرزها و تهدیدهای والار، سست نبود. همه شان مغرور و مطمئن از تصمیمی که گرفته اند، چشم به مسیرِ پیش پا داشتند و از اکنون مفتخر به پیروزی های فردا بودند.
تا که گذشتن از یخ آسیاب شمال شرق والینور نزدیک و سخت شد.  و فین گون دید که چگونه برادر، دست برادر را ول می کند و چگونه عموی عاصی اش، پادشاه برین تمامی نولدور به وقت، عهد خود را با برادر شکست و او سوختن کشتی ها را در سواحل سرزمین میانه دید. که چگونه فئانور و عموزادگان، آنها را به دهان گرسنه ی آتش گذاشتند تا فین گولفین جا بماند. ولی جا نماند…
با هر مشقتی بود به سرما تازیدند تا اذنِ گذشتنشان بدهد و داد. فین گون به سلامت قدم در سرزمین آنسوی دریا نهاد. او بالاخره وارد سرزمین میانه شده بود…
و تا رسیدند، دیر شده بود! فئانور از دست رفته و از جسمش جز خاکستر نمانده بود. و مایدروس را به اسارت برده بودند…آن بالا بر صخره ای در تانگورودریم، کوهستان منحوس مورگوث. اما این همه ی ماجرا نبود. رویدادی نو و امیدبخش به وقوع پیوست.
به محض ورودشان، دوران ستارگان سر آمد و خورشید تازه نفس از غرب چهره نمایاند! و روشناییِ خاصی تمام سرزمین میانه را پر کرد. گل های تازه روییدند و شیپورهای شادی به فرمان فینگولفین دمیده شد. و شمال میت ریم، نخستین اقامتگاهِ مردم فین گولفین و فینرود بود.
درین میان فین گون فکرهایی غیر از بقیه داشت. دو دستگی میان دشمنان مورگوث بوجود آمده بود و نولدور در برابر او متحد نبودند. مردم فئانور از شرمِ کشتی سوزانِ لوسگار و هم جا گذاشتن خویشان خود در یخ آسیاب، جسارت پیش آمدن نداشتند . این فرصت خوبی برای مورگوث میشد تا نابودشان کند.
فین گون جوان ایده ای تراشید که ترانه ها آن را بزرگ خوانده اند و آن نجات مایدروس بود! اگر مایدروس را باز می گرداند، مردمانشان دوباره دوست می شدند و کینه ها می مُرد. شاهی واحد برای نولدور سروری می کرد و یکپارچگی شان از گستاخیِ مورگوث می کاست. در این شاهکار نه با کسی رای زد و نه کمکی طلبید. یک روز برخاست و تنها و بی یاور به کوهستان زد…

425415845_48504

تاریکی تمام منطقه ی تحت امر خصم سیاه را پر کرده بود و فین گون خزیده میان همین تاریکی، خودش را به قلب قلمرو منحوس رسانید. اما مایدروس را نمی توانست بیابد. برای این چاره ای پیدا کرد. چنگش به درآورد و با تمام قدرتی که صدایش داشت، ترانه ای قدیمی از نولدور را آواز کرد. کوهستان، خالی از خادمان مورگوث نبود که فین گون هر چه می خواهد، کند! بلکه او بی اعتنایی می کرد و شهامتش، احتیاط را می گریزاند.  خواند تا جواب بگیرد. اندکی گذشت تا ناله ای ضعیف از میان قله ها، جوابش شد.
او، همان گمشده بود که می خواند و جوینده پاسخش را شنید. آن را دنبال کرد تا به صخره ای بس بلند رسید که بالا رفتن از آن برای فینگونِ تنها، ممکن نبود. مایدورس را در رنج بسیار دید که دست راستتش با قفلی آهنین به سنگ از مچ دوخته شده بود و آویزانش، به التماس می خواست تا مرگ نصیبش کند و رهایی!  و فین گون در این پایین تمهید دیگری نیافت! کمان برگرفت و مانوه را آهسته فراخواند تا رحمی آورد. چله را خواست بکشد که توروندور آمد!  شاه عقابان که به اشاره مانوه، در اجابتِ دعای الفِ درمانده، خود را رسانده بود. فین گون نیرو گرفت. بربال عقاب پریدو بالا رفت تا مایدروس! آنجا به زحمتی نتوانست دستبند را بشکند یا باز کند! و مایدروس همچنان به اصرار و درد ازو میخواست تا با خنجری، جانش را بگیرد.
نولدوی شجاع خنجر بکار گرفت اما نه به قصد کشتن؛ که مچ مایدروسِ اسیر را هدف داشت. ازآنجا که بندِ سنگ بود. برید و او را آزاد کرد…
توروندور هر دو را به میت ریم بازگرداند و خود بازگشت. فین گون موفق شده بود به هدفش برسد. و این دلاوری در کارنامه اش و هم بین تمامی نولدور درخشید و جاودان شد. چه، پس از آن نولدور دست دوستی به هم دادند و فین گولفین شاه برین و به حق شان شد.
اما شگفتی زندگی فین گون به همین ختم نشد!
چندی بعد که داگور آگلارب (نبرد پرافتخار) اتفاق افتاد، حصر آنگباند توسط الف های نولدور آغاز شد و نزدیک به ۴۰۰ سال آرامش حکمفرما بود اما نه مطلقا. هر از گاه شری از جانب مورگوث در شمال، متوجه شان می شد. و یکی از این شرور، ۲۰۰ سال بعد عازم جنوب شد. و آن به درآمدن پدر اژدهایان ، گلائورونگ جوان بود. که بال پرواز نداشت و همچو ماری بسیار عظیم الجثه با پوستی چنگک دار میخزید و آتش می پراکند.
و این موجود جدید به زودی وحشت همه را برانگیخت و او خیلی از زمینهای سر راهش -ازجمله دشت های آرد_گالن- را سوزاند. یکبار دیگر این فین گون دلاور -که شهریاری در هیت لوم را بعهده داشت- بود که اراده کرد تا دشمن را که هنوز نابالغ و کم سن بود و آسیب پذیر، پس بزند. و زد!
با گروهی چند به استقبال خزنده خصم سیاه شتافتند و با زخم هایی که بر هیکل نتراشیده و هنوز در حال رشدش، وارد کردند، موفق به برگرداندنش به لانه آکنده از خباثتش -آنگباند-  شدند و این داوطلب شدن در چنین مبارزه ای، ستایش همگان را برای فین گون برانگیخت.

425305961_104900

بالاخره ۲۰۰ سال دیگر گذشت تا بالاخره مورگوث حصر آنگباند را با نبرد شعله های ناگهانی (داگوربراگولاخ) پایان داد و در پی آن در نبردی تن به تن، فین گولفین، مغرورترین و دلیرترین شاهان الفِ روزگار کهن، را کشت و پادشاهی به پسرش فین گون رسید.
از وقایع دوران شاهیِ فینگون، ظهور سائورون، بزرگترین و مخوف ترین خادم مورگوث، است. که میناس تریت را از دست اورودرت -پسر فینارفین و برادر فینرود- به درآورد و خود بر جای او نشست. و نام برج دیگر میناس ترین نبود. زیرا که در تسخیر گرگ ها بود و گرگ خوها. و سروری شان همه، با سائورون. و جزیره ، تول- این- گائوروت، شد که پر بود از نفرت و خباثت و ترس و مرگ.
و دیگری راه یافتن هور و هورین بود به گوندولین از سر خوش اقبالی. که سالی را میهمان تورگونِ فرزانه گذراندند.
و باز هفت سالی  از داگوربراگولاخ طی شده بود که تهاجم مورگوث به هیت لوم گریبانگیر فین گون و مردمش شد. و مرگ گالدور بلند بالا،  خسارتی بود هم به اهالی دور-لومین که فرمانرواشان بودو هم به شاه فین گون که یار وفادارش و نگهبان امین دژ ای تل سیریون را از دست داد. درآن نبرد، فین گون رسیدنِ غیرمنتظره گیردان کشتی ساز و الف های او از فالاس را شاهد بود که او را از شکست نجات دادند و مورگوث را به آن دچار.
و شاید بزرگترین رخداد زمانِ پادشاهیِ فینگون، اتفاق عشقِ برن و لوتین باشد. و رفتن شان به آنگباند و آوردن یکی از سنگِ فئانور برای شاه الوه سینگولو. و مرگ مظلومانه ی فینرودِ موطلایی در این ماجراجوییِ با برن.
و در حساب الدار، به زودی شاه فین گون را سرانجامی تلخ افتاد. و آن در نیرنایث آرنویدیاد  بود. نبردی بزرگ، در پسش اشکهایی بیشمار. آغازش را مایدروس رقم زد و قصد داشت تا انتقام کل الف ها و اهالی ستمدیده ی سرزمین میانه از مورگوث بستاند  و هم همه را از زیر جور او رها کند. و دوست او، فین گون دلیر، همراهی اش کرد. چراکه قصد او نیز همین بود. نبرد پر بود از خیانت، از مکر، از حیله ها، و در کنارش جوانه ی امید، چشم هایی که حامل اشک شوق بودند و بصیرت هایی که رقم زده شدند…
آن زمانی که خائن به دیدن به بار نشستن بذر دروغش ایستاده بود، از گوشه ای فین گون برادرش را دید. تورگون فرزانه، که سپاهی طلایی و هم درفش ها و زره هایی از نقره و نیرو و قدرتی نامنتظر.  برای کمک آمده بود …
و چه بسا که هر جا، غم و شادی به هم آمیخته…و فریادِ اوتولیه ن آئوره! آیا الدالیه آر آتاناتاری، اوتولیه ن آئوره ، چه مقتدرانه از شاه نولدور سر داده شد. و چه امیدوارانه جواب از همه آمد: آئوتا ای لومه! که شب می گذرد…ولی شب برای همه نگذشت…

425618947_48245

دوبرادر به همراه سپاهیان در غربِ میدان نبرد در محاصره ی خصم افتاده بودند و فاصله شان هر بار بیشتر می شد. آنقدر، که فین گون تنها شد و گوتموگ به سراغش رفت. سربازانش همگی ، تک به تک مرده، اطرافش خوابیده بودند. و او با فرمانروای بالروگ ها به پیکار بود که بالروگی دیگر شاه را از پشت تهدید کرد و غالب آمدنش بر او دیر شده بود… شلاقی آتشین بر تن اش پیچیده بود و تبر، سخت و سیاه بر فرق سرش نشست و آنرا شکافت و او افتاد…
بیرق آبی اش، سرخ شده بود از خون و کلاه خودِ نقره اش ، دیگر سپد ، نمی درخشید. دو تکه شده، کناری غلتیده بود… گرزها را اورکها، بر جانش کوفتند که بی جان شود و شد. شاه برین نولدور اینگونه دردناک، مُرد. نبرد نیرنایث آرنویدیاد او را بلعید و یک بار دیگر طعم تلخ نفرین ماندوس را چشیدند.
پس از او، تورگون چه غمگینانه تاج شاهی بر سر نهاد…

۲ دیدگاه

  1. فین رود فلاگوند

    با عرض اجازت
    ببخشید ولی من هنوز فلسفه ی وجودی مقالات خلاصه ی داستان را در سایت متوجه نمی شوم.
    مقاله باید از کتاب به عنوان منبعی برای تحقیقات استفاده کند و آن را تحلیل کند نه اینکه خلاصه ی آن باشد.

  2. سلام. سایت جالبی دارید. من یه وب شرلوکی دارم. اگر دوست داشتین به منم سر بزنین..

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.